معنا كاوىِ نقد عقل عربى در انديشه جابرى‏

محمدتقى كرمى‏1

تاريخ دريافت: 23/ 5/ 82
تاريخ تأييد: 6/ 6/ 82

نوشتار حاضر در پى ارائه شمائى كلى از انديشه محمد عابد جابرى، انديشمند مغربى است. نقد عقل عربى، طرحى است از نحوه تكوين ميراث يا سنت مسلمانان عرب و تبيين علل فروماندن چنين عقلى در جهان معاصر. جابرى مى‏كوشد با بكارگيرى قرائت انتقادى خود، از ميراث فاصله بگيرد تا بتواند آن را نقد كند.

واژه‏هاى كليدى: عقل عربى، نقدعقل عربى، جابرى، علوم بيانى، عقل بيانى، نظام معرفت، درونى سازى، انديشه جابرى.

زندگى و آثار

ميراث عربى اسلامى به نظامى ستبر و شبكه‏اى در هم تنيده مى‏ماند كه تمام اجزا و عناصر آن به گونه‏اى خود بسنده يكديگر را تغذيه مى‏كنند؛ نظامى از معضلات كه بر يكديگر تأثير متقابل دارند و هيچ يك از آنها به طور جداگانه و مستقل قابل حلّ نيستند، مگر اين كه براى كليت اين نظام، راه حل اساسى ارائه شود.
جابرى طى دو دهه توانست با طرح نظريه‏هاى روشمند و انتقادى، قرائت جديدى از ميراث عربى اسلامى به دست دهد، تا آن جا كه به گفته يكى از منتقدانش، انديشمندان عرب با اخذ ديدگاه انتقادى جابرى خواه به پيامدهاى معرفتى نظريه‏هايش تن دهند يا از آنها سرباز زنند، به آسانى قادر خواهند شد تا در برابر ميراث عربى وضعيت مشخصى را اتخاذ كنند. جابرى با توجه تحولات عظيم علمى كه در عرصه‏هاى علوم انسانى رخ داده و نيز با بهره‏گيرى از مكتب ساختارگرايى توانست مسأله «سنت وتجدد» را از نو صورتبندى كند و افقى نو را براى آن ترسيم كند. روش منسجم، تحليل انتقادى، زبانِ بى‏پيرايه و به كارگيرى مفاهيم جديد غربى و تلاش در بومى سازى آنها، مجموعه عواملى هستند كه جابرى را در ميان عموم روشنفكران جهان عرب ممتاز كرده است.
جابرى در سال 1936 درمراكش به دنيا آمد. در سال 1967 فوق ليسانس و در سال 1970 دكتراى خود را در رشته فلسفه از دانشگاه رباط در مراكش اخذ كرد. رساله دكتراى جابرى با عنوان فكر ابن خلدون العصبية و الدولة؛ معالم نظرية خلدونية فى التاريخ در سال 1971 منتشر شد.
جابرى در همه سطوح آموزشى از تدريس در مدارس گرفته تا استادى دانشگاه و حتى در مقام بازرس وزارت فرهنگ، مشغول به خدمت بود. كسب چنين تجربه‏هاى گرانبهايى سبب شد تا از نزديك و به گونه‏اى عميق مشكلات آموزشى و تربيتى را بكاود و سرانجام در اين زمينه در سال 1967 كتاب من أحل رؤية تقدميه لبعض مشكلاتنا الفكرية و التربوية را منتشر كرد.
وى علاوه بر اين براى بهره‏مندى هر چه بيشتر دانشجويان و استادان دانشگاه از روش‏هاى جديد و آشنايى آنان با آخرين تحولات فكرى غرب، دست اندركار تهيه و تدوين پاره‏اى از كتاب‏هاى دانشگاهى شد، كه عمده‏ترين آنها كتاب مدخل الى فلسفة العلوم است.
جابرى علاوه بر حضور فعّال و پرثمر در همايش‏هاى متعدد بين‏المللى، از سال 1995 با همكارى تنى چند از استادان و محققان به تصحيح و انتشار مجموعه مؤلفات ابن رشد پرداخت، كه تا كنون چندين جلد از اين مجموعه عظيم و گرانسنگ به همّت مركز دراسات الوحدة العربية منتشر شده است.
جابرى نويسنده‏اى فعال و پركار است و در گستره نشريات و مجلات جهان عرب و غرب، حضورى چشمگير دارد. وى به دو زبان عربى و فرانسوى كتابها و پژوهشهاى متعددى را نوشته است. پاره‏اى از مهم‏ترين آنها عبارتند از: أضواء على مشكل التعليم بالمغرب، نحن و التراث؛ قرأات معاصرة في تراثنا الفلسفى، الخطاب العربى المعاصر، التراث و الحداثة؛ دراسات و مناقشات، تكوين العقل العربي (نقد عقل 1)، بنية العقل العربي (نقد عقل‏2)، العقل السياسى العربي (نقد عقل‏3)، العقل الاخلاقي العربي؛ نظم القيم العربية الاسلامية (نقد عقل‏4)، الدين و الدولة و تطبيق الشريعة، الديمقراطية و حقوق الانسان، حفريّات في الذكراة من بعيد (زندگينامه خود نوشت با رهيافتى ساختارگرايانه)، الحركة السلفية و الجماعات الدينية المعاصرة في المغرب (در كتاب الحركات الاسلامية المعاصرة في الوطن العربي)، المشروع الثقافي العربي الاسلامي في الاندلس؛ قراءة في ظاهرة ابن حزم و... .

مراحل انديشه جابرى‏

محمد وقيدى، انديشمند و ناقد مغربى در مقدمه گفت‏وگوى طولانى كه پاره‏اى از متفكران معاصر عرب با جابرى انجام داده‏اند، كوشيده است منحنى انديشه او را ترسيم كند. به اعتقاد وى، جابرى به لحاظ فكرى تاكنون، سه مرحله عمده را پشت سرگذاشته است.2
مرحله نخست: در اين مرحله جابرى با چاپ كتاب عصبيت و دولت در باب انديشه‏هاى ابن خلدون و نيز پژوهش‏هايى در باب فارابى، ابن رشد، ابن سينا و غزالى، ديدگاه تازه‏اى را در باب پژوهش و روش مطالعه ميراث عربى مطرح مى‏كند. چاپ و انتشار كتاب مهم «ما و ميراث» نقطه عطف اين مرحله محسوب مى‏شود كه شهرت دامنگير جابرى در جهان عرب را به همراه داشت.3
وقيدى سپس مى‏افزايد: جابرى در اين مرحله از سيرفكرى خويش، پاره‏اى از معضلات را مطرح كرده و كوشيده است تا در مراحل بعد، چارچوب مناسبى را براى تبيين و گشودن آنها جست‏وجو كند، همچنان كه نطفه پاره‏اى از عناصر فكرى وى در اين مرحله شكل گرفت.4
مرحله دوم: جابرى در اين مرحله دايره پژوهش خود را محدودتر مى‏كند و مسأله عمده وى از اين پس «ميراث» مى‏گردد. وى در علل پرداختن به ميراث را چنين برمى‏شمارد: نخست اين كه در گستره نهضت نوزايش عربى؛ ميراث، سنگ پايه يا آغازگاه قلمداد شده است؛ قاعده‏اى كه بار هويتى و ايدئولوژيك دارد؛ بنابراين ميراث نيازمند بررسى علمى و عينى است، تنها در اين صورت مى‏توان گفتمان معاصر عرب را - كه بر اين ميراث استوار است - عقلانى كرد. وى در اين زمينه هر گونه سخن گفتن از ضرورت فلسفه در انديشه معاصر عرب را معادل سخن گفتن از ضرورت عقلانيت يا عقلانى شدن معرفى مى‏كند؛5 از اين رو به نظر جابرى سرّ انحطاط گفتمان‏هاى معاصر عرب را بايد در ناعقلانى بودن و نگرش غيرعلمى و غيرعينى آنها به جهان پيرامون جست‏وجو كرد؛ نگرشى كه پديده‏ها را از يكديگر گسسته مى‏داند. دوم اين كه «عقلانيت» جز در تعارض با برنهاد آن يعنى غيرعقلانى و يا نگرش اسطوره‏اى به اشيا فهم نمى‏شود؛ نگرشى كه فيلسوفان غرب از اگوست كنت تا باشلار و فوكو به نقد آن پرداخته‏اند. جابرى معتقد است گفتمان نوزايشى از همه چيز سخن به ميان آورده است جز عقل و عقلانى كردن امور؛ از اين رو بررسى گفتمان مذكور و به تبع آن ميراث، ضرورتى گريزناپذير است؛6 به عبارت ديگر، براى تأسيس «اكنون» و «آينده» ما بر پايه عقلانيت، چاره‏اى جز عقلانى كردن «ميراث» (گذشته) نيست.7 اما تحقيق اين امر خود مستلزم گسست از ميراث و پيوستن مجدد به آن است.
مرحله سوم: جابرى در اين مرحله نظر خود را از نقد گفتمان معاصر عرب به مسأله اساسى‏ترى كه خود آن را «عقل عربى» مى‏نامد، معطوف كرد. وى در كتاب گفتمان معاصر عرب، معضل عمده را وجود ديدگاه‏هاى متعارض در باب ميراث نمى‏داند، بلكه درماندگى و عجز كليت انديشه عربى از تحليل و تبيين مسائل فكرى، سياسى و اجتماعى كنونى معرفى مى‏كند كه درمان آنها جز با بررسى و تحليل عقل عربى، كه شكل دهنده تمام اين گفتمان‏هاست، امكان‏پذير نخواهد شد.

جابرى از همان زمان انتشار كتاب ما و ميراث، به اين نكته اساسى وقوف يافت كه وظيفه عمده در زمان حاضر «نقد عقل عربى» است. او در آن كتاب مى‏نويسد:
مراد از ذكر قرائت‏هاى رايج از ميراث در عرصه انديشه معاصر عرب، بيان نظريه‏هايى نيست كه از سوى اين يا آن قرائت ارائه مى‏شود، بلكه در اين ميان آنچه اهميت دارد، آشكار كردن طرز تفكرى است كه اين گونه قرائت‏ها را پديد آورده است؛ به بيان ديگر، هدف عمده تبيين «كنش ناخود آگاه عقلى» بر سازنده اين گونه قرائت‏هاست. حال اگر در نقد نظريه‏ها، شالوده معرفتى‏شان مغفول واقع شود، نقد، خود به عملى ايدئولوژيك بدل خواهد شد و جز ايدئولوژى، ثمرى به بار نخواهد آورد. در مقابل، تنها مى‏توان نقد چگونگى شكل‏گيرى تفكر (كنش عقلى) را عملى توصيف كرد كه قادر است زمينه را براى قرائت عملى و آگاهانه (از ميراث) مهيا كند.8
اما طرح «نقد عقل عربى» با ملاحظه سير انديشه جابرى، برنامه عظيم فكرى‏اى است كه در سه مرحله تحقق يافته است:
مرحله نخست، در كتاب گفتمان معاصر عرب نمايان شده است. در اين مرحله جابرى به بررسى و تبيين پديدارها پرداخته است، زيرا به نظر وى براى تحقق بخشيدن به طرح نقد عقل عربى، بايد اين عقل را در حالت پويايى و تحرك آن مشاهده كرد و از رهگذر شيوه تعامل آن با موضوعات مختلف، سرشت آن را باز شناخت؛ از اين رو جابرى بيان مى‏كند كه غرض از نگارش اين كتاب تنها پديد آوردن گفتمان عربى ديگرى - به هر صورتى كه باشد - نيست، بلكه بر عكس كوششى در جهت عريان كردن خلأها و كاستى‏هاى آن است.9 به بيان ديگر، مراد بررسى انگاره «عقل عربى از طريق خود عقل عربى» است، در نتيجه مطالعه و بررسى گفتمان معاصر عرب به مثابه پلى به نقد عقل سازنده اين گفتمان است.10
مرحله دوم، جابرى به بررسى خاستگاه‏هاى گفتمان معاصر عرب مى‏پردازد تا از اين طريق بتوان به فهم عميق آن نايل آمد. اين مرحله در كتاب تكوين عقل عربى (نقد عقل 1) تجلى يافته است. وى در آن كتاب به اين نتيجه مى‏رسد كه عقل عربى بر آيند سه نظام معرفتى «بيان»، «عرفان» و «برهان» است؛ نظام‏هاى سه‏گانه‏اى كه پيوسته با هم در تضادند. همچنين جابرى در اين كتاب مى‏كوشد تا ريشه‏هاى تاريخى هر يك از اين سه نظام و نيز چگونگى تكامل يا «شدن» آنها را بيان و آشكار كند.
مرحله سوم، در كتاب ساختار عقل عربى (نقد عقل 2) خلاصه مى‏شود. جابرى در اين كتاب به بررسى سازوكارهاى نظام‏هاى معرفتى سه‏گانه بيان، عرفان و برهان پرداخته است. همچنين در اين كتاب سازوكارها و مفاهيم به كارگرفته شده در هر يك از سه نظام ياد شده - كه بر روى هم سازنده ساختار درونى عقل عربى هستند - بررسى شده است. هدف عمده جابرى، رهايى عقل عربى از «مرجعيت ميراث» و همچنين ايجاد تغيير در ساختار عقل عربى است؛ اما پرسش اين جاست كه اين تغيير چگونه رخ مى‏دهد؟ جابرى در مقام پاسخ، به اين نكته اشاره مى‏كند كه «تغيير ساختار عقل عربى و جايگزين كردن ساختارى ديگر، جز با بكارگيرى نقد و عقلانيت انتقادى در تمام عرصه‏هاى زندگى و انديشه و در صدر آنها فهم ميراث، كه الگوهاى مرجع اقتدار بخش را در ناخودآگاه خود جاى داده، ميسر نيست.11 بر اين اساس، روشن مى‏شود كه دگرديسى ساختار عقل عربى، كه تحقق آن در آينده است، تنها به حوزه تحليل نظرى نظام‏هاى معرفت محدود نمى‏شود، بلكه براى حلّ پاره‏اى از مسائل و معضلات كنونى، اقدام عملى را نيز مى‏طلبد؛ اما براستى عقل عربى براى رهايى خويشتن خويش و همچنين واقعيت عربى از بندِ وضعيت مشوّش موجود، بايد به تحليل كدام مسائل اساسى دست يازد؟ در ادامه به بررسى اين مسأله مى‏پردازيم.

ميراث‏

جابرى پرسش از ماهيت را پرسش كاملاً جديدى مى‏شمارد، كه پيشينيان ما يكسره از آن بى‏خبر بودند، زيرا هر پرسش زمانى مطرح مى‏شود كه موضوع پرسش به لحاظ معرفتى از پرسشگر فاصله گرفته باشد، و به عبارت ديگر، پرسش مولود «گسست» است.
با توجه به آنچه گذشت، مى‏توان گفت كه پرسش از ميراث عربى يكسره محصول برخورد عرب‏ها با مدرنيته است؛ به بيان ديگر، پرسش از ميراث عربى در واقع پرسش از نسبت ميان «ميراث عربى» و «مدرنيته»، كه صورت ديگرى از دشواره «سنت و تجدد» است، مى‏باشد؛ مسأله‏اى كه عرب‏ها در قرن بيستم به ويژه پس از شكست 1967 به آن توجه چشمگيرى نشان دادند و راه حل تمام معضلات كنونى خويش را در آن جست‏وجو مى‏كردند؛ بنابراين بخشى از اين معضل به تلقى و فهم عرب‏ها از مدرنتيه باز مى‏گردد؛ روشنفكران عرب از يك سو مدرنيته را در قالبى گسترده (جهان شمول) مى‏يافتند، با اين حال مى‏ديدند كه اين مدرنيته خصلتى غربى دارد و برآمده از دل تاريخ و فرهنگ غرب، و كاملاً با فرهنگ و تفكّر عربى بيگانه است. وضعيت دوگانه ظهور مدرنيته در كشورهاى عربى، سبب شد تا روشنفكران عرب وضعيتى دوگانه پيدا كنند و به عبارت ديگر، دوگانه انديش شوند. اگر در غرب، مدرنيته فرآيندى مستمر و پيوسته است كه از دوره روشنگرى آغاز و تا دوره پست مدرن امتداد مى‏يابد؛ اما در جهان عرب واژه‏هايى چون «مدرنيته»، «انسان» و «روشنگرى» در حكم رشته‏اى به هم متصل يا دوره تاريخى متناوب نيستند، بلكه مراحل يكسره درهم شده‏اى را مى‏نمايند كه در مجموع تحت عنوان «نوانديشى» يا «مدرنيسم» جاى مى‏گيرند.12
خلاصه اين كه در ذهنيت متفكران عرب واژه‏هاى فوق نه بر امرى تاريخمند دلالت مى‏كنند و نه از پيوستگى معرفتى برخوردارند، بلكه يكپارچه معنايى واحد دارند كه بارزترين ويژگى‏هاى آنها «عقلانيت» و «دموكراسى» است.13
حال براين اساس، گفتمان جديد و معاصر عرب از ميراث نيز معانى مختلفى را اراده مى‏كند كه فرهنگ و تمدن گذشته عربى، يكسره با آنها ناآشنا بود.
در گستره گفتمان معاصر عرب واژه ميراث به لحاظ معنايى، انباشتگى و غلظت بالايى پيدا كرده است، تا آن جا كه ترجمه معانى اين واژه به زبان‏هاى ديگر مشكل و حتى ناممكن مى‏نمايد. در لغت نامه‏هاى كهن زبان عربى، ميراث از ريشه «و.ر.ث» است، «كه به معناى مال يا حقى است كه پس از مرگ شخص به بازماندگان او مى‏رسد، پس در اين معنا واژه ارث مرادف با ميراث است؛ چنان كه فقيهان نيز كتاب ارث را ميراث و مواريث نيز ناميده‏اند».14 در قرآن‏15 نيز همين معنا مراد شده است. خلاصه سخن اين كه پيشينيان ما با واژه ميراث - به معناى مجموعه‏اى از عقايد و باورها - ناآشنا بودند و براى بيان آراى گذشتگان، آن را به كار نمى‏بردند، بلكه به جاى آن، عبارت‏هايى چون «سخن پيشينيان»16 و «بهره‏گيرى از ثمرات انديشه‏17 آنان» به كار مى‏رفت.
با توجه به مطالب پيش گفته مى‏توان نتيجه گرفت كه كاربرد واژه ميراث در گفتمان معاصر عرب، پيش از آن كه خاستگاهى معرفت شناختى داشته باشد، مولود عوامل ايدئولوژيك است و به طور مشخص به دوران نوزايش عربى تعلق دارد، به طورى كه به جرأت مى‏توان گفت كه نه در فرهنگ و ادبيات گذشته عربى و نه در فرهنگ و ادبيات جديد غربى، چنين كاربردى به چشم نمى‏خورد، زيرا اگر در گذشته، اين واژه به معناى «ارث» برجاى مانده از شخص متوفاست، امروزه در حكم حلقه اتصالى است كه دو نسل گذشته و حاضر را به هم گره مى‏زند، و اگر در گذشته «ارث» يا «ميراث» نشانه فقدان و غياب «پدر» و جايگزين شدن «پسر» بود، امروزه در عرصه آگاهى معاصر عرب برتداوم حضور پدر در كنار پسر و درهم شدن گذشته و حاضر دلالت دارد؛ از اين رو عرب‏ها ميراث خود را به ديده امرى موروثى و برجاى مانده از گذشته لحاظ نمى‏كنند، بلكه به مثابه امرى حاضر و برسازنده و تماميّت به فرهنگ خويش مى‏بينند.18
در اين زمينه مى‏توان به سخن يكى از تاريخ‏نگاران آلمانى اشاره كرد كه تاريخ را مجموعه‏اى از «امور ممكن و تحقق يافته» معرفى مى‏كند. اگر اين سخن بر تاريخ سياسى و فكرى دوران معاصر غرب صدق كند، در مقابل ميراث در انديشه معاصر عرب، تنها بر امور تحقق يافته دلالت نمى‏كند، بلكه شامل «آنچه بايد تحقق يابد» نيز مى‏شود؛ به بيان ديگر، «ميراث»، صرفاً «بر آنچه بوده» (ما كان) دلالت ندارد، بلكه «آنچه بايد باشد» (ماينبغى أن يكون) را نيز در برمى گيرد.
از اين جاست كه در كاربرد واژه «ميراث» از سوى گفتمان جديد و معاصر عرب، عناصر معرفتى و ايدئولوژيك متعددى حضور دارند كه به گونه‏اى با هم تركيب شده‏اند.19 اما پرسش اين جا ست كه چرا واژه ميراث چنين معناى مضاعف يا دوگانه‏اى را پيدا كرده است. در پاسخ بايد گفت كه در گفتمان نوزايشى عرب اين واژه از يك‏سو بر مجموعه‏اى از اصول و باورهاى موروثى دلالت مى‏كرد كه براى سنجش انتقادىِ «زمان حاضر» و گذر به دوران «آينده»، بايد آن را به مثابه الگوى مرجع نگريست؛ از سوى ديگر، دعوت به «گذشته» عكس العملى در برابر تهاجم بيگانگان غربى و سيطره نظامى، صنعتى و فرهنگى آنان بود. در اين زمينه ميراث به مثابه ابزارى براى دفاع از هويت و تثبيت جايگاه خود به كارآمد؛ از اين رو چنگ زدن به ميراث صرفاً براى سرمشق گرفتن از آن و رسيدن به آينده‏اى درخشان نبود، بلكه به مثابه سدّى بلند و مطمئن نگريسته شد كه مى‏توان در پناه آن از گزند تهاجم بيگانگان در امان ماند.20 از اين روست كه اصطلاح «ميراث و چالش زمانه» در ذهن ما مفاهيم و تصاوير فكرى و روحى غمبارى را تداعى مى‏كند كه يكسره براى غربيان نامفهوم است، زيرا آنان هيچ‏گونه رابطه منطقى ميان «ميراث» و «چالش‏هاى زمانه» را نمى‏بينند.
«دوران معاصر» در چالش با نظم و معيشت غربيان نيست چرا كه با آن همروزگارند و حتى گاه بر آن پيشى مى‏گيرند، تا بر اساس نظم كنونى آن، نظام آينده را ترسيم كنند. «آينده» نتيجه محتوم و طبيعى «امروز» آنان است، بنابراين در ذهنيت آنان سنت يا ميراث در تقابل با مقتضيات زمان حاضر يا آينده نيست، بلكه در نزد آنان، زمان حركتى است رو به پيش كه مجال بازگشت را مى‏ستاند.

قرائت‏هاى مختلف ميراث‏

جابرى در باب قرائت‏هاى متفاوت معرفت شناسانه از ميراث عربى اسلامى، ميان چهارگونه قرائت تمايز مى‏نهد:
قرائت نخست، قرائت «سنتى» كه غالباً در حوزه‏ها و مؤسسه‏هاى دينى كهنى چون «الازهر» در مصر، «اقرويين» در مراكش و «الزيتونه» در تونس متداول است. اين گونه قرائت غالباً بر نقل و تكرار سخنان و مشايخ دينى استوار است، بدون اين كه در اين ميان، پرسشى اساسى مطرح شود.21 جابرى اين قرائت را «ظاهرى» مى‏نامد، چرا كه تنها به ترجمه تحت اللفظى و تكثير متن مى‏پردازد.22 قرائت سنتى از ميراث، قرائتى تاريخ‏گريز است و سخنان پيشينيان، چون حقايقى مطلق قلمداد مى‏شود. به همين سبب قرائتى خردگريز نيز هست، يعنى به جاى اين كه ميراث را به امرى معقول بدل كند، مفتون آن است. اين قرائت به رغم گونه‏هاى متفاوت آن، پيش فرض واحد و عمده‏اى دارد و آن اين كه «آنچه در گذشته تحقق يافته است دگربار در آينده نيز قابل تحقق است».23 پيش‏فرض مذكور بر سازوكارى معين استوار است كه از پيشينيان به ويژه فقيهان و متكلمان برجاى مانده است و آن «قياس امر غايب (فرع) بر امر مشاهد (اصل) و تعميم حكم امر معلوم به امر مجهول است»؛24 اما پيشينيان صحت كاربرد چنين قياسى را به اين امر منوط دانسته‏اند كه طرفين قياس در صفتى واحد مشترك باشند كه براى هر يك ذاتى بوده غالباً براى كشف آن از روش «سبر و تقسيم» استفاده مى‏شود. بنابراين قياس به روش پيشينيان، روشى صحيح و تنها با رعايت تمام شرايط مذكور جايز مى‏باشد، در حالى كه در عرصه گفتمان عقل معاصر عرب كاربرد اين قياس بدون توجه به شرايط مذكور متداول گشته، به صورت اصلى متافيزيكى و ابطال‏ناپذير در آمده است. بر اين اساس، هر امر مجهولى به گونه‏اى مكانيكى به امر معلوم و هر «امر حادثى» به «قديم» بازگشت داده مى‏شود. كاربرد غيرعلمى قياس نتايج زيانبارى را براى انديشه معاصر عرب به همراه داشته است، از آن جمله ناديده گرفتن عنصر «زمان و تاريخ» است، بدين معنا كه با قياس «اكنون» بر «گذشته» اين تصور در ذهن مى‏آيد كه اكنون بسط و امتداد گذشته است، گويى زمان باز ايستاده يا راكد شده است. اين جاست كه خصلت تاريخ گريز انديشه معاصر و جديد عرب نمايان مى‏شود.
قرائت دوم، قرائت شرق شناسانه از ميراث كه همپاى پديده‏اى به نام شرق‏شناسى شكل گرفته است. درباره اين قرائت بايد به دو نكته توجه كرد: نخست اين كه شرق‏شناسى پديده‏اى است كه در قرن نوزدهم و در پيوند تنگاتنگ با استعمار آن دوران پديد آمد؛ در نتيجه علاوه بر غرب محورى حاكم بر اين گونه قرائت و تقسيم جهان به غرب متمدن و شرق وحشى، نگاه خصمانه‏اى به فرهنگ و تمدن عربى - اسلامى دارد؛ نكته دوم به شرايط تاريخى عينى و روش‏هاى مكاتب شرق‏شناسان تعلق دارد، كه كاملاً تحت تأثير روند عام تاريخ‏نگارى در غرب و هدف عمده آن تحقق يكپارچگى و تداوم فرهنگ غربى است؛ امرى كه پيشتر در قرن هيجدهم مورد توجه فيلسوفان عصر روشنگرى قرار گرفته بود و تلاش مى‏شد تا فرهنگ غربى تنها فرهنگ مدرن و برترين الگو براى تمام جهان معرفى شود. اين امر سبب مى‏شود تا فرهنگ و تمدن ملل ديگر، فرهنگ حاشيه‏اى قلمداد شده و تابعى از فرهنگ غرب محسوب شوند.25
قرائت سوم، گونه قرائتى است كه جابرى آن را «تأويلى» مى‏خواند.26 اين قرائت تنها به فهم ظاهرى متون اكتفا نكرده و تلاش در باز سازى آنها مى‏كند. با اين همه، جابرى معتقد است قرائت تأويلى مانند گونه نخست، تناقض‏هاى گفتار را نهان مى‏دارد و دست آخر قرائتى ايدئولوژيك خواهد شد.
قرائت چهارم، گونه قرائتى كه جابرى در تحليل و بررسى ميراث آن را پيشنهاد مى‏كند و به پيروى از لوى آلتوسر، فيلسوف ساختگراى فرانسوى (1918 - 1990) آن را «قرائت عريانگر» مى‏نامد. وى معتقد است اين قرائت، تناقضات متن را آشكار و بخش پنهان آن را عريان مى‏سازد و نشان مى‏دهد كه هيچ متنى پاك و برى نيست، بلكه با سازوكارهايى كه در اختيار دارد آگاهانه بخشى از گفتار را در سطح خود نمايان، اما بخش ديگرى را طرد كرده و به حاشيه مى‏راند.27 البته بايد به اين نكته توجه كرد كه در اين قرائت، «مضمون سخن» به اندازه «نحوه بيان» آن اهميّت ندارد. جابرى سپس مى‏افزايد كه هدف از بكارگيرى اين قرائت در تحليل گفتمان معاصر و جديد عرب، كشف درون مايه ايدئولوژيك يا مضمون معرفتى آن نيست، بلكه عمده تبيين «عقلى» است كه اين گفتمان را توليد مى‏كند، يعنى از طريق تشخيص و تحديد نشانه‏هاى گفتار، سرشت خرد گريز و بلكه خرد ستيز گفتمان معاصر و جديد عرب آشكار مى‏شود.28 اما اين كه اين قرائت بر چه روشى استوار است، پرسشى است كه بحث «روش» جابرى را در تحليل ميراث به ميان مى‏آورد.

روش‏

جابرى در كتاب درآمدى بر فلسفه علم‏29 به اين نكته اشاره مى‏كند كه نزد فيلسوفان علم، اصل معرفت شناختىِ مسلّمى وجود دارد و آن اين كه نوع روش را در هر علمى، «موضوع» آن علم مشخص مى‏كند؛ از اين رو گام نخست در هر پژوهش علمى، شناخت و تعيين ماهيت «موضوع علم» است و از آن جا كه موضوع مورد پژوهش ما، «ميراث» است، بنابراين بايد روش در خور آن را به كار گرفت. جابرى سپس مى‏افزايد روش پژوهشىِ متناسب با موضوع مورد پژوهش «ميراث»، دست كم واجد سه مرحله است:30
مرحله نخست، بكارگيرى روش ساختارگرايانه است. در اين مرحله پژوهشگر تمام تفسيرها، شرح‏ها و قرائت‏هاى پيشين از «متن» را به يك سو مى‏نهد و تنها به خود آن رجوع مى‏كند. همچنين در اين مرحله ضرورى است كه ميراث به مثابه يك كل به هم پيوسته لحاظ شود كه در پس آن منطقى واحد وجود دارد و بر تمام تغييرات و رخدادها حاكم است. از اين منظر «ميراث» مجموعه همبسته‏اى مى‏شود كه تمام اجزا و عناصر آن به گونه‏اى بسنده يكديگر را تغذيه مى‏كنند.
نكته اساسى و راهگشا در اين روش، رها كردن «معنا» و توجه به «ساختار»ها ست؛ به بيان ديگر، بايد پيش از برگيرى هر معنايى، مناسبات نظام الفاظ بررسى شود، زيرا چنان كه دوسوسور مى‏گويد زبان نظامى مركب از نشانه‏هاست كه هيچ ارتباط مادى با آنچه معنا مى‏دهد ندارد.
چنان كه مى‏دانيم مدلول نشانه‏هاى زبانى، مبتنى بر رابطه «اختلاف» و تمايز است و نه «همانندى» ميان آنها. براين اساس، معناى هر واژه تنها بر اساس رابطه‏اى كه با واژه‏هاى ديگر دارد، مشخص مى‏شود؛ چنان بازى شطرنج كه ارزش مهره‏ها تنها وابسته به موقعيت آنهاست و نه ارزش ذاتى‏شان. اين جاست كه مفاهيمى مانند «ساخت»، «گروه» يا «نظام» مطرح مى‏شوند؛ مفاهيمى كه شرط اساسى شناخت و عرصه تلاقى ذهن و عين است. روشن است كه مطابق اين تفسير، نشانه‏هاى زبانى، نظامى مستقل و قائم به ذات دارند و ارتباط مستقيم و بى‏واسطه‏اى با واقعيت ندارند. جابرى در اين جا تحت تأثير آموزه‏هاى ساختگرايانه بر تمام مكاتب ذات‏گرا - كه «ذهن» را همانند «عين» مى‏دانند و بر مجموعه‏اى از اصول موضوعه يا مبادى يقينى استوار است - خط بطلان مى‏كشد. در اين برداشت جديد ملاك صدق، مطابقت با واقع نيست، بلكه سازگارى و توافق صورت‏هاى ساخته ذهنى با جهان عينى است.31 خلاصه سخن اين كه آنچه در شناخت و رمزگشايى متون دست اول (ميراث) به كار مى‏آيد، تفسيرها، پيش فرض‏ها يا شرح‏هاى برون متنى نيست، بلكه روابط و مناسبات ساختارى درون متنى است كه بر اختلاف و تمايز نشانه‏ها استوار است.
مرحله دوم، بكارگيرى روش «تحليل تاريخى» است؛ بدين معنا كه هر متن بايد به سياق و خاستگاه تاريخى‏اش بازگشت داده شود. اين امر از دو جنبه ضرورى مى‏نمايد: نخست براى فهم تاريخمندى و تبارشناسى انديشه يا متن مورد پژوهش؛ دوم آزمون صحت مرحله اول كه همان بكارگيرى روش ساختارگرايى است.32 البته در اين جا مراد از صحت، صدق منطقى نيست، بلكه مراد «امكان تاريخى متن» است، كه با تكيه به آن مى‏توان در متن، سه گونه گفتار را از يكديگر تفكيك كرد: گونه نخست، گفتارهايى است كه متن امكان بيان آنها را دارد. گونه دوم، گفتارهايى است كه متن امكان بيان آنها را ندارد؛ گونه سوم، گفتارهايى است كه متن به رغم داشتن قدرت و ابزاربيان، آنها را مسكوت و ناگفته گذارده است.33
مرحله سوم، كشف عناصر و سويه‏هاى ايدئولوژيك پيدا و پنهان موجود در متن (ميراث) است، زيرا تحليل تاريخى متون به تنهايى كافى نيست و پژوهش را سمت و سويى انتزاعى مى‏بخشد، مگر اين كه در گام تكميلى فراترى، بتوان عناصر ايدئولوژيك را از عناصر معرفتى تفكيك كرد. اين امر به ما امكان مى‏دهد دوره و سياق تاريخى هر متنى را - كه در تحليل ساختارى به صورت واحد زمانى به هم پيوسته‏اى اخذ شده بود - به طور دقيق مشخص كرد.34 تنها در اين صورت است كه ميراث، با جهان كنونى، همزمان خواهد شد.35 جابرى سپس مى‏افزايد كه هدف عمده از كاربرد اين روش اثبات و تبيين دو نكته اساسى است:
نخست اين كه وحدت انديشه به معناى وحدت نظام مشكلات است. به اختصار در اين باره مى‏توان به اين نكته اشاره كرد كه به اعتقاد جابرى تمايز هر دوره تاريخى يا جامعه‏اى از جوامع ديگر، كه به سان كليّتى واحد در نظر گرفته مى‏شود، نه وحدت موضوعات پژوهشى است و نه متعلق بودن آنها به زمان يا مكانى واحد و مشخص، بلكه عامل وحدت، وحدت مشخص «نظام مشكلات» است؛ به عبارت ديگر، عاملى كه در دوره‏اى مشخص، تفكر خاصى را مى‏پرورد، نظامى است از «معضلات» كه به گونه‏اى خاص در هم تنيده شده‏اند و بر هم تأثير متقابل دارند، به نحوى كه هر يك به طور جداگانه قابل حل نيستند، مگر اين كه براى تمام مشكلات موجود در آن نظام، راه حلى پيدا شود.36 براى روشن‏تر شدن مقصود مى‏توان به دوران نوزايش عربى اشاره كرد كه به سبب داشتن نظامى معين از مشكلات، از دوره‏هاى ديگر انديشه معاصر عرب متمايز مى‏شود. در اين دوره متفكران با مجموعه‏اى در هم تنيده از مشكلات رو به رو بودند، كه به تنهايى قابل حل نبودند؛ يعنى آنان همزمان علاوه بر معضل چگونگى تأسيس نوزايش، با مشكلات ديگرى چون استعمار، استبداد، فقر و بى‏سوادى و محروميت زنان مواجه بودند؛ انبوهى از معضلات كه ارائه راه حلى مناسب براى هر يك از آنها، تنها در گرو يافتن راه حل جامعى براى تمامى آنهاست.
حال بكارگيرى روش سه مرحله‏اى مذكور به ما اين امكان را مى‏دهد كه متن (ميراث) به مثابه يك كل به هم پيوسته و متعلق به دوران تاريخى معين و با نظامى واحد از مشكلاتِ درهم تنيده بنگريم. بر اساس اين روش سه مرحله‏اى، كه توالى معرفتى نيز دارند، مى‏توان سطوح مختلف متن را از يكديگر جدا كرد.
دوم اين كه تاريخمندى انديشه از ثمرات بكارگيرى روش مرحله‏اى مذكور است كه انديشه (متن) را با واقعيت‏هاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى شكل دهنده آن، ربط وثيق مى‏دهد. اين نكته درست است كه هر نظام فكرى، استقلال خود را دارد و به حكم متن بودن آن، بازتاب عينى واقعيت نيست، اما اين به آن معنانيست كه رابطه ميان متن و واقعيت مبتنى بر تعارض است، بلكه اين ارتباط پيچيده است و روش مذكور مى‏تواند ماهيت ارتباط و متن را تبيين و تحليل كند.
جابرى معتقد است تنها براساس اين روش است كه مى‏توان نظريه‏اى در باب تداوم ميراث و نحوه شكل‏گيرى آن ارائه داد.37

طرح «نقد عقل عربى»

نخست ذكر اين نكته ضرورى است كه جابرى به جاى «نقد عقل اسلامى»، اصطلاح «نقد عقل عربى» را بر مى‏گزيند. وى اين گزينش را معلول دو امر مى‏داند: نخست، عدم آشنايى با زبان‏هاى غير عربى، و در اين زمينه مى‏گويد:
روشن است كه من تنها بر زبان عربى تسلط دارم و مثلاً با زبان و فرهنگ ايران كاملاً بيگانه هستم؛ در اين صورت چگونه قادر خواهم بود به گونه‏اى عام از «عقل اسلامى» سخن به ميان آورم، در حالى كه مى‏دانيد ايرانيان از قرن پنجم به اين سو، ميراث اسلامى خود را به زبان فارسى نگاشته‏اند. بنابراين عدم آشنايى‏ام با زبان و فرهنگ اسلامى ايران و غيراسلامى (پيش از اسلام) مانع از اين مى‏شود كه در باب «نقد عقل اسلامى» به بحث بپردازم؛ به عبارت ديگر، مسأله در اين جا پيش از هر چيز به ميزان توانايى و حدود امكاناتم باز مى‏گردد.38
دوم، گزينش اصطلاح «عقل عربى» با گونه دلبستگى و دغدغه‏هاى فكرى جابرى نيز پيوند تام دارد. در اين زمينه توضيح مى‏دهد:
من در پى احيا يا تأسيس علم كلام جديدى نيستم. اصطلاح «نقد عقل اسلامى» را امّا، نمى‏توان از مضمون كلامى - الهياتى آن جدا كرد، در حالى كه سويه پژوهش انتقادى‏ام يكسره معرفتى است و نقد الهياتى - اعتقادى در آن نمى‏گنجد و از آن جا كه زبان عربى، نقش اساسى در ساخت و تكوين فرهنگى عربى اسلامى دارد، بنابراين پژوهش انتقادى‏ام را برمحور زبان كه حامل فرهنگ و سازنده جهان بينى (و نه اعتقاد) ماست را متمركز كردم، طبعاً پژوهش‏ام عنوان «نقد عقل عربى» را يدك خواهد كشيد و نه چيز ديگر را.
به نظر وى «عقل عربى»، نه ابزار تفكر است و نه محتواى آن، بلكه مراد - به تأثير از مكاتب ساختار گرا - شبكه يا نظامى است از اصول و مفاهيم كه در چارچوب فرهنگى مشخص - در اين جا فرهنگ عربى - شكل يافته‏اند و در مجموع نوع نگرش عرب‏ها به جهان پيرامون خويش و چگونگى تصرف در آن را براى كسب معرفت يا بازتوليد آن، تعين مى‏بخشد، به عبارت ديگر، مراد از عقل، نظام مفاهيم و قواعد شكل دهنده ذهنيت و رفتارهاى افراد درون آن نظام است.39 اما در اين جا اين پرسش مطرح مى‏شود كه اگر عقل نه ابزار تفكر باشد و نه محتواى آن، آيا اين امر به آن معنا نيست كه «عقل» خالى از هرگونه محتوايى باشد؟ جابرى در پاسخ به تمايز مشهورى اشاره مى‏كند كه آندره لالاند، فيلسوف فرانسوى، ميان دو گونه عقل نهاده است: نخست «عقل سازنده يا كنش گر»40 و ديگرى «عقل ساخته شده يا متعارف».41 مراد از قسم نخست، آن دسته از فعاليت‏هاى ذهنى است كه عقل طى هر استدلال يا پژوهشى آنها را انجام مى‏دهد؛ فعاليت‏هايى كه مفاهيم را صورتبندى و قواعد را وضع مى‏كند؛ به عبارت روشن‏تر، عقل ملكه‏اى است كه به مدد آن هر انسانى قادر است از مجموع روابط بين اشيا، پاره‏اى از اصول و قواعد كلى را استخراج كند. طبيعى است كه چنين عقلى نزد همگان، واحد و يكسان است.42 اما مقصود از قسم دوم، مجموع اصول و قواعدى است كه با تكيه برآنها استنتاج مى‏كنيم. اگر چه اين اصول و قواعد به ظاهر ثابت و يكسانند، اما در واقع از دوره‏اى تاريخى تا دوره‏اى ديگر و گاه از شخصى تا شخص ديگر معنايى متفاوت پيدا مى‏كند. بنابراين مراد از «عقل ساخته شده»، نظامى از قواعد ساخته شده و مقبول در دوره تاريخى است كه ارزش و اعتبارى مطلق پيدا مى‏كند.43
جابرى مى‏افزايد به رغم تفاوت مذكور، اين دو عقل بر يكديگر تأثير متقابل دارند، يعنى از يك سو عقل ساخته شده چيزى نيست جز اصول و قواعدى كه عقل سازنده آنها را وضع مى‏كند و محل و وطنشان درون عقل است، نه بيرون از آن، و از سوى ديگر «عقل سازنده» آن گونه كه لوى‏استروس‏44 نشان داده، به گونه‏اى پيشينى وجود «عقل ساخته شده» را مفروض مى‏دارد، بدين معنا كه هر گونه فعاليت عقلانى از رهگذر قواعد و اصول معينى صورت مى‏گيرد.
جابرى سپس مى‏افزايد در طرح انتقادى مذكور، مى‏توان عقل عربى را از دو منظر نگريست: نخست، عقل به معناى مجموعه‏اى از اصول و قواعد كه در گستره فرهنگ عربى به توليد معرفت مى‏پردازد. در اين صورت «نقد عقل» به معناى تحليل عينى و علمى اصول و قواعد مذكور و در عين حال تشريح نظام‏هاى معرفتى موجود در بطن فرهنگ عربى خواهد بود.45 دوم، عقل به معناى كنش عقلانى يا سازنده است كه با تكيه بر پاره‏اى از قواعد و اصول، عقل متعارف را در دوره‏هاى تاريخى مشخصى پديد آورده است. در اين صورت، «نقد عقل» مترادف با ابداع و صورتبندى اصول و قواعد جديد است كه بايد جايگزين اصول و قواعد كهن شوند. به طور خلاصه «نقد عقل عربى» معادل «نوسازى عقل متعارف» خواهد بود.46 ناگفته پيداست كه اين امر جز از رهگذر نقد عقل متعارف يا ساخته شده امكان‏پذير نيست. همچنين روشن است كه اين كنش انتقادى بايد در درون خود عقل و از طريق واسازى يا شرحه شرحه كردن اركان و متحول كردن مفاهيم آن صورت پذيرد.47 در هر حال، «عقل عربى» مطابق تفسيرى كه جابرى از آن ارائه داده، سرشتى تاريخى دارد و طبعاً تاريخمند و برآمده از دل فرهنگ و عقلانيت عربى است. بر اين اساس، مى‏توان عقل عربى را از دو گونه ديگر عقل، يعنى عقل يونانى و عقل جديد غربى متمايز دانست.48 جابرى در مقام بيان و تشريح گونه‏هاى مذكور برآمده، نخست به عقل يونانى اشاره مى‏كند كه به لحاظ تاريخى از دو گونه ديگر، كهن‏تر و پيشينه بلندترى دارد. وى در آغاز به سخنى از كوسدورف اشاره مى‏كند كه گفته است «ماهيت و چارچوب هر نظامى در گرو برداشتى است كه از «خدا»، «انسان» و «جهان» و نيز نوع ارتباط اين سه با واقعيت عينى، پرورده است.49 جابرى از اين منظر به تبيين فرهنگ يونانى مى‏پردازد. به اعتقاد وى هراكليتوس و آناكساگراس دو فيلسوف نامور يونان باستان، با تلاش‏هاى گسترده و تعمق‏هاى فلسفى توانستند در باب رابطه ميان خدا، انسان و طبيعت، نظريات بديعى را ارائه دهند كه مى‏تواند نمايانگر عقل يونانى باشد.
در فرهنگ يونانى، طبيعت در آغاز مشوّش، درهم شده و آميخته بود، آن‏گاه عقل جهانى «لوگوس» (در نظر هراكليتوس) يا عقل كلى «نوموس» (در نظر آناكساگراس) آن را نظامند و متحول مى‏كند. انسان نيز در اين ميان پرتوى از اين عقل جهانى به شمار مى‏آيد كه تنها از رهگذر شناخت طبيعت و هستى به عقل خود پى‏مى برد و از آن آگاه مى‏شود. بنابراين مى‏توان گفت كه در نگرش يونانى، عقل مترادف با شناخت علت‏هاست‏50 و بر اين اساس، مى‏توان فرهنگ يونانى را «خرد بنياد» توصيف كرد.
عقلانيت جديد غرب در همان راهى گام نهاد كه پيش از آن حكيمان يونان قدم نهاده بودند؛ براى مثال نيكلا مالبرانش (1638 - 1715) فيلسوف فرانسوى از عقل كلى‏اى سخن به ميان مى‏آورد كه دايمى و ضرورى، در عين حال معلول علت حقيقى است. اين عقل كلى همان «خداوند» است.
جابرى در اين زمينه مى‏افزايد كه تفكر جديد غرب به رغم شورش عليه مكاتب فلسفى گذشته، همچنان به انديشه «عقل جهانى» باور داشت و آن را در حكم «قانون مطلق عقل بشرى» به شمار مى‏آورد. حال چه اين عقل را موجودى قائم به ذات و مستقل بدانيم يا مترادف با خداوند، رابطه ميان «عقل» و «طبيعت» چندان فرقى نخواهد كرد. عبارت چنين تصورى حتى در زبان‏هايى كه ريشه لاتينى دارد منعكس شده است؛ چنان كه واژه لاتينى «Ratio» - و مشتقات آن مانند واژه «Raison» در زبان فرانسوى - به يكسان هم به معناى عقل يا قوه تفكر و هم به معناى سبب و علت است.51
در فلسفه دكارت (1596 - 1660) به رغم اين كه ميان عقل و طبيعت تمايزى اساسى نهاده شده و ماهيت اولى «امتداد» و ماهيت دومى «انديشه» دانسته شده است، - تمايزى كه به ثنويت مى‏انجامد - با اين همه دكارت در مقام شناخت آدمى ميان آنها پيوند برقرار مى‏سازد و اين مهم بر عهده خداوند و اراده او نهاده مى‏شود؛ به عبارت روشن‏تر، در فلسفه دكارت خداوند نقش ميانجى‏گر يا هماهنگ كننده را ايفا مى‏كند. در ادامه اسپينوزا (1632 - 1677) با ابطال ثنويت دكارتى، عقل و طبيعت را مَظهر حقيقتى واحد معرفى مى‏كند كه قانونى كلى و شامل بر آن حاكم است.52 از اين منظر مى‏توان كانت، هگل و پيروانشان را در همين زمره جاى داد و آنها را فيلسوفان ذات گرا قلمداد كرد. گو اين كه با تحول شگرفى كه در علوم رياضيات و فيزيك رخ داد، ذات‏گرايى براى هميشه از عرصه معرفت رخت بر بست و به تبع آن مفهوم عقل نيز به گونه‏اى اساسى متحول شد؛ يعنى اگر فيلسوفان، پيش از اين عقل را به «جوهر» معنا مى‏كردند، كه مجموعه‏اى از قوانين و قواعد را در خود نهفته داشت (قواعد عقل نزد ارسطو، مفاهيم فطرى نزد دكارت، دو صورت زمان و مكان و مقولات نزد كانت)، اما پيشرفت جديد علم سبب شد تا نظر گاهى ديگر در باب مفهوم عقل پرورده شود؛ يعنى «عقل» از اين پس، نه به معناى مجموعه‏اى از مبادى يا اصول، بلكه تنها به مثابه ابزار يا نوعى فعاليت قلمداد گردد؛ نوعى فعاليت منظم يا به عبارت دقيق‏تر، بازى قاعده‏مند،53 كه پيوسته در حال صيرورت است،54 و متناسب با موضوعى كه با آن سروكار دارد، دگرديسه مى‏شود. در هر حال، عقل جديد غربى از طريق نگرش كاوشگرانه انتقادى به طبيعت، انسان و خدا پديد آمد.
پس از بحث از عقل در نزد يونانيان و غربيان، به تبيين مفهوم ماهيت و معناى عقل نزد عرب‏ها و به طور كلى عقل عربى مى‏پردازيم.
در اين زمينه به طور كلى مى‏توان گفت قواعدى را كه در گستره فرهنگ عربى اسلامى، شكل گرفته با قواعدى كه عقل يونانى يا عقل جديد غربى شكل داده، بسيار متفاوت است. از سوى ديگر، تفسيرى كه از معانى سه گانه عقل ارائه داديم، نشان دهنده اين واقعيت است كه عقل اساساً موجودى تاريخمند است؛ به اين معنا كه با فرهنگى كه آن را ساخته است، پيوند تام دارد و از اين لحاظ تمام احكام كلى يا مطلق عقل تنها در درون آن زبان و فرهنگ مشخص داراى كليّت و اطلاق است.
حال اين پرسش مطرح مى‏شود كه ويژگى عقل عربى چيست؟ براى فهم دقيق پرسش فوق، ضرورى است نتايج به دست آمده در باب عقل يونانى و عقل جديد غربى را مرور كنيم. گفته شده كه گوهر عقل يونانى بر دو ركن استوار است: نخست، وجود رابطه مستقيم و بى‏واسطه ميان عقل و طبيعت؛ دوم، توانايى عقل در فهم و تفسير اين رابطه.55 ركن اول نحوه نگرش به وجود را مى‏سازد و ركن دوم سازنده معرفت است. اين دو روى هم رفته رابطه ميان عقل و طبيعت را تبيين مى‏كنند؛ چنان كه مى‏بينيم، در اين ارتباط دو سويه، خداوند «غايب» است. اگر ما تفكر اسطوره‏اى يونان ما قبل فلسفه و نيز تفكر فلسفى يونان و حتى تفكر لاتينى مسيحى را بكاويم، خواهيم ديد كه خداوند هرگز به مثابه ركن سوم، كه قائم به ذات و مستقل از طبيعت و انسان باشد، قلمداد نشده است، بلكه در اين ميان خداوند تنها نقش ميانجى را بر عهده دارد. به طور خلاصه، خداوند انديشه‏اى است كه يا در طبيعت حلول و يا در انديشه تجسّد پيدا كرده است و در قلمرو معرفت شناختى نيز همين امر به چسم مى‏خورد؛ بنابراين هر چه هست عقل و اذعان به توانايى‏اش در تفسير طبيعت است. عقل از رهگذر طبيعت است كه خود آگاه مى‏شود و به مثابه نظام امور عالم نمايان مى‏گردد.56
با توجه به اين سخنان مى‏توان تفاوت گوهرى عقل عربى از عقل يونانى و عقل غربى را به وضوح فهم كرد، زيرا در گستره عقل عربى، رابطه همواره ميان سه محور يا قطب برقرار است: خدا، انسان و طبيعت. اگر در عقل يونانى خداوند تنها نقش واسطه‏اى دارد و عقل را با طبيعت پيوند مى‏دهد، در عقل عربى اين طبيعت است كه نقش واسطه‏اى را بر عهده دارد و تنها حلقه اتصال بشر به خداوند است؛ به عبارت ديگر، در فرهنگ عربى اسلامى از عقل خواسته مى‏شود تا با تأمل در طبيعت و مظاهر خلقت به معرفت خالق نايل آيد، در حالى كه در فرهنگ يونانى و جديد غربى، عقل خداوند را تنها به مثابه پلى براى وصول به فهم طبيعت قرار داده است.
از سوى ديگر، اگر مفهوم عقل در فرهنگ يونانى و مدرن غربى مترادف با فهم اسباب و علت است، در فرهنگ عربى اين امر متفاوت است، زيرا عقل در فرهنگ عربى اساساً با رفتار و اخلاق پيوند دارد. واژه عقل و مشتقات آن از ريشه «ع.ق.ل»، جملگى به معناى باز داشتن انسان از آوردن افعال ناپسند است. همچنين «عقل»، شرط تكليف است و مجنون و سفيه را حرجى نيست. اين سويه ارزشى در تمام واژه‏هايى كه به نوعى با عقل قرابت يا خويشاوندى دارند، نيز لحاظ شده است؛ واژه‏هايى مانند «نهى»، «ذكر»، «فؤاد» و «حجا».57 در قرآن نيز همين معنا از عقل مراد شده است، بدين ترتيب كه عقل در كاربرد وحيانى به معناى قوه‏اى براى تمييز خير از شر آمده است:
إنّ شرّ الدواب عند الله الصمّ البكم الذين لايعقلون.58 و إذا قيل لهم إتبعوا ما أنزل الله، قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباونا او لو كان آباؤهم لايعقلون شيئاً و لايهتدون و مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بمالايسمع الا دعاء و نداء صم بكم عمى فهم لايعقلون.59
بر پايه آنچه گفته شد، مى‏توان نتيجه گرفت كه «عقل عربى» از درون نظام ارزشى به اشيا و طبيعت پيرامون خود مى‏نگرد. مقصود از نظام ارزشى، گونه‏اى از تفكر است كه پديده‏هاى عالم را با توجه به جايگاهى كه در نظام ارزشى اشغال مى‏كنند، مى‏سنجد. در مقابل نگرش علمى به اشيا كه به جاى ارزشگذارى آنها، در پى كشف ماهيت آنها و تجزيه و تحليل عناصر تشكيل دهنده آنها و تمييز امور ذاتى از عرضى است.60
اين امر از جمله تفاوت‏هاى اساسى عقل عربى با عقل يونانى و عقل غربى است؛ بدين معنا كه اگر در فرهنگ يونانى و جديد غربى، عقل به رغم ارتباط وثيق آن با اخلاق، سنگ پايه معرفتى آن را تشكيل مى‏دهد و سير حركت پيوسته از حوزه معرفت به حوزه اخلاق است، اما در فرهنگ عربى اسلامى اين سير در جهت معكوس است، يعنى همواره از اخلاق به قلمرو معرفت گام برمى دارد. جان كلام اين كه در فرهنگ عربى اسلامى، عقل و معرفت عقلى به معناى كنشى عقلانى براى همساز كردن طبيعت و آدمى و كشف روابط ميان پديده‏ها نيست، بلكه اساساً قوه‏اى براى تمييز حسن و قبح رفتار آدمى است.
جابرى سپس در مقام تشريح عقل عربى برآمده، آن را داراى سرشتى حسى، غيرتاريخى و علت گريز مى‏شمارد كه اين امر كاملاً برآمده از نگرش اعراب باديه‏نشين بر جهان پيرامون است؛61 از اين رو جابرى در قياس با عقل يونانى - كه آن را عقل برهانى ناميده است - عقل عربى را «بيانى» معرفى مى‏كند.
اما مراد از «بيان» چيست؟ جابرى در كتاب ساختار عقل عربى (نقد عقل‏2)، آن را نظام معرفتى واحدى مى‏داند كه تمام گونه‏هاى فهم، تعبير و تبيين را در برمى گيرد و آنها را برمى‏سازد، به عبارت ديگر، نظام معرفتى بيان، مجموعه‏اى از اصول و مفاهيم و كاربردهاست كه در درون نظام معرفتى عربى اسلامى قرار دارد و به گونه‏اى ناخودآگاه همين ساختار را پذيرفته‏اند و آن را سنگ پايه نظام معرفت اسلامى قرار داده‏اند. وى در تبيين اين جنبه ناخودآگاه نگرش عالمان اسلامى‏62 را كه جابرى آنان را عالمان بيان مى‏خواند سمت و سو مى‏بخشد.63
بيان بر دو ركن استوار است: 1. اصل ناپيوستگى ميان اشيا (انفصال)؛ 2. امكان صدور هر چيزى از چيز ديگر و فقدان ارتباط سببى (علّى) ميان اشيا.
اصل نخست بيانگر اين نكته است كه نگرش عرب‏ها به حكم نوع زندگى شان - كه غالباً صحرانشينى بود - برگونه‏اى عدم ثبات وگسست ميان اشيا استوار است؛ گويى اجزا و عناصر جهان ناهمگون و نامنسجم‏اند و تنها رابطه‏اى كه ديده مى‏شود، «مجاورت» است. البته جابرى با وجود اذعان به نقش مؤثر عوامل جغرافيايى در شكل‏گيرى عقل عربى، قائل به «جبر جغرافيايى» نيست،64 بلكه تنها در پى‏اثبات اين نكته است كه عقل عربى (عقل بيانى) اساساً عربى و كاملاً از درون فرهنگ عرب و در ارتباط وثيق با محيط جغرافيايى اجتماعى عرب‏هاست.
اصل دوم نشان دهنده اين نكته است كه عرب‏ها به حكم وجود ناهمگونى و گسست ميان اشيا در ذهنيت‏شان، پديد آمدن هر چيز از چيز ديگر را ممكن مى‏شمارند. به سخن ديگر، در ذهن آنان ارتباط ميان اشيا تنها بر نوعى «تشابه» يا احتمال استوار است، نه رابطه سببى و يقينى، در حالى كه واژه «سبب» يا علت در زبان‏هاى غربى به معناى «فاعل» يا علت گزار است، در زبان عربى اين واژه، تنها به معناى «واسطه‏اى» است كه مسبّب يا سبب‏ساز به وسيله آن عملى را انجام مى‏دهد.65
وى در اين زمينه مى‏افزايد كه عالمان گذشته با همين تلقى و ذهن انباشته از اين گونه تصاوير به سراغ واژه‏ها مى‏رفتند. واژه‏ها براى آنان حكم معدنى را داشت كه از آن معانى دلخواه خود را استخراج كنند. واژه استنباط كه در فرهنگ عربى اسلامى بسيار رايج است چيزى جز تأويل آشكار به مقصود و دلالت بر معانى مطلوب نيست. به سخن ديگر، رابطه «لفظ» و معنا تنها بر نوعى مشابهت يا احتمال استوار است نه رابطه سببى و يقينى.66
جابرى دست آخر نتيجه مى‏گيرد كه ساختار عقل عربى به طور كلى فاقد عنصر عليت (سلسله‏اى نظام‏مند از علت‏ها) است و تنها از طريق همانندى ميان اشيا، استدلال‏هاى كلى را استوار مى‏سازند. همانندى يا شباهت نيز بيش از آن كه معنايى انتزاعى داشته باشد، مدلولى حسى / عملى دارد و با وضعيت جغرافيايى انسانى و فرهنگى شبه جزيره عربى ارتباط وثيق دارد.
جابرى همچنين معتقد است فقيهان و متكلمان - كه مطابق نظر وى در زمره عالمان بيان هستند - به طور ناخودآگاه همين ساختار را پذيرفته‏اند و آن را سنگ پايه نظام معرفت اسلامى قرار داده‏اند. وى در تبيين اين جنبه ناخودآگاه معرفتى عالمان، به مفهوم «درونى سازى»(Interiorisation) اشاره مى‏كند،67 كه به اين معناست كه پاره‏اى از ابژه‏ها يا اصول به درون اشخاص افكنده مى‏شود كه در پندار آنان در قالب تصاوير ذهنى نمودار مى‏شود. اين مفاهيم درونى شده بر رفتارهاى اجتماعى و معرفتى عالمان حاكم است، در حالى كه بيشتر آنان در قبال آنها ناهشيارند؛ از اين رو جابرى فقه، نحو و ديگر علوم اسلامى را دانش‏هايى از بُن عربى و داراى سرشتى بيانى مى‏شمارد؛ بدين معنا كه اركان علوم مذكور يكسره مبتنى بر اصل «همانندى» ميان اشياست و نه برهان.

خاتمه‏

همان طور كه گفته شد، «عقل عربى» مجموعه‏اى از اصول و قواعدى است كه فرهنگ عربى اسلامى آنها را ساخته و به مثابه سنگ پايه معرفتى عالمان اسلامى قرار داده است، يعنى در قالب پاره‏اى از مفاهيم و كاربردها كه ساختار ناخودآگاه معرفت عربى اسلامى را در هر دوره از تاريخ تشكيل داده است.
دوران نخستين پايه‏ريزى تمدن و فرهنگ عربى اسلامى نقطه آغاز پژوهش قرار داده شده و در گام بعد، پس از تحليل عقل عربى به سه قلمرو معرفتى «برهان»، «عرفان» و «بيان»، بر سرشت «بيانى» آن تأكيد شد؛ به عبارت ديگر، اگر در آغاز، اين سه قلمرو معرفتى از يكديگر منفصل و حتى در حكم رقيب هم بودند، رفته رفته در دوره‏هاى بعد تمدن اسلامى عربى اين سه با هم تركيب و تلفيق شدند و عقل عربى را پديد آوردند. از دير باز تا كنون اين سه قلمرو معرفتى با سازوكارها و مفاهيمى كه پرورده‏اند بر ذهن و روان شخص عرب حاكم بوده‏اند و در قياس با عقل مدرن غربى كه در چند قرن گذشته، تحولات عمده‏اى را تجربه كرده است، عقل عربى همچنان در بند ساختار معرفتى موروثى از دوران گذشته بوده و به گونه‏اى ناخودآگاه ذهنيت و نحوه نگرش عالمان اسلامى را سمت و سو بخشيده است.68
حال اگر بخواهيم نظام‏هاى معرفتى سه‏گانه پيش را به اجزا و عناصر كوچك‏ترى تجزيه كنيم، خواهيم ديد كه ساختار معرفتى عقل عربى به طور كلى محصول تلاقى سه گونه اقتدار است:
1. اقتدار لفظ: در فرهنگ عربى اسلامى، لفظ موجودى مستقل از معناست. در حكم «متنى» كه در گستره آن ميان منظوم و مفهوم، منطوق و معقول، معناى تحت اللفظى و باطنى و تأويل‏پذير و تأويل‏ناپذير تمايز نهاده مى‏شود؛ همچنين لفظ ظاهرى است كه نهانى را در خود دارد يا به مثابه تنزيلى است كه نيازمند تأويل است؛
2. اقتدار «اصل»، كه همواره در گستره فرهنگ عربى اسلامى، به مثابه منبعى براى شناخت بوده است. اين واژه گاهى مترادف با اقتدار سلف (= مجموعه‏اى از گفتارهاى برجاى مانده از پيشينيان) دانسته شده است و گاهى به معناى نيرويى ربانى كه خداوند تنها به اولياى خود عطا مى‏كند؛
3. جواز صدور امور از يكديگر، كه چنانكه ذكر شد، مبتنى بر فقدان ارتباط سببى ميان پديده‏هاى عالم است.
اين سه اقتدار در هم تنيده شده‏69 و زير ساخت معرفتى عقل عربى را به وجود مى‏آورند؛ بدين ترتيب كه موجب مى‏شوند تا عقل بيش از آن كه معانى را لحاظ كند تنها به الفاظ بپردازد و از اصل شروع كند و با تكيه بر آن راه برد و به آن منتهى شود ؛ «اصلى» كه اقتدار و نظم پيشينيان را به همراه دارد. سازوكار چنين عقلى در كسب معرفت - و نمى‏گوييم در توليد آن - «مشابهت» و «مماثلت» است كه در هر دوى آنها اصل صدور هر چيزى از چيز ديگر، در حكم قانون عام و حاكمى است كه نگرش و بينش عرب‏ها را به وجود مى‏آورد.70
عقل عربى طى چند قرن گذشته نتوانست از بندِ اين اقتدار رهايى يابد. چنان كه عموم گفتمان‏هاى جديد و معاصر عرب - كه در پى يافتن راه برون رفت از وضعيت پيچيده و بغرنج كنونى‏اند - نيز محكوم چنين نگرش و بينشى هستند. جابرى در كتاب گفتمان معاصر عرب‏مى‏نويسد: «اكنون اين نكته مسلم است كه تفكر جديد و معاصر عرب در زمان مرده‏اى به سر مى‏برد و قادر نيست هيچ گونه تحول يا پيشرفتى را به ارمغان آورد».71 تمام گرايش‏هاى فكرى عربى همواره در مدار بسته‏اى حركت مى‏كنند، گامى فراپيش نمى‏دهند، مگر اين كه گامى باز پس روند و عاقبت يا به آينده‏اى موهوم گريخته‏اند و يا به وضعيت بحرانى اكنونشان و ناتوانى از خروج از آن، اعتراف كرده‏اند.
اما كسب هرگونه پيشرفتى براى انديشه جديد و معاصر عرب در گرو نقد و تحليل عقل عربى و واسازى ساختار معرفتى آن است؛ تنها از اين رهگذر است كه مى‏توان از بند اقتدار «ميراث» رها شد و آن را به سياق تاريخى‏اش باز گرداند و دست آخر تاريخ آن را نگاشت و اين كارى است كه جابرى در طرح «نقد عقل عربى» در پى‏تحقق آن بوده است.

پى‏نوشت‏ها
1. عضو هيأت علمى بنياد دانشنامه جهان اسلام.
2. محمد عابد الجابري، التراث و الحداثة؛ دراسات و مناقشات (بيروت: المركز الثقافى العربى،1991م) ص 267 - 272.
3. همان، ص 267.
4. همان، ص 269.
5. همان، ص 242.
6. همان، ص 243.
7. همان، ص 237.
8. محمد عابد الجابري، نحن و التراث (بيروت: المركز الثقافي‏العربي، 1980م) ص 16.
9. همان، ص 177.
10. محمد عابد الجابري، التراث و الحداثة، ص‏273.
11. محمد عابد الجابري، بنية العقل العربى (نقد عقل 2) - (بيروت: مركز دراسات الوحدة العربية، 1990م) ص 585.
12. محمد عابد الجابري، التراث و الحداثة؛ ص 16.
13. همان، ص 17.
14. ناصر كاتوزيان، ارث (دوره مقدماتى حقوق) - (تهران: نشر دادگستر، 1376) ص‏11.
15. آل عمران (3) آيه 180؛ حديد (57) آيه 10.
16. ر.ك: ابو وليد محمد بن احمد (ابن رشد)، فصل المقال و تقرير ما بين الشريعة و الحكمة من الاتصال،تحقيق مصطفى عبدالجواد عمران (القاهره: 1968).
17. ر.ك: رسائل الكندي الفلسفية (القاهرة: 1978).
18. محمد عابد الجابري، التراث و الحداثة؛ ص 23 - 24.
19. همان، ص 24.
20. همان، ص 25.
21. همان، ص 26.
22. محمد عابد الجابرى، الخطاب العربي المعاصر؛ دراسة تحليليه نقديه (بيروت: مركز دراسات الوحدة العربيه، 1992)، ص‏11.
23. محمد عابدالجابري، نحن و التراث، قراءات معاصرة في تراثنا الفلسفي (بيروت: المركز الثقافي العربي، 1993) ص‏12.
24. بنية العقل العربى، ص 138 - 139.
25. التراث و الحداثه، ص 27 - 28.
26. الخطاب العربى المعاصر، ص 12.
27. همان.
28. همان، ص‏13.
29. محمد عابد الجابرى، مدخل الى فلسفة العلوم، ص 19.
30. التراث و الحداثه، ص 32.
31. در اين باره ر.ك: مدخل الى فلسفة العلم، ص 135 - 155، 67 - 72 و 119 - 129.
32. التراث و الحداثه، ص 32.
33. همان. براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: سعيد يقطين، الكلام و الخبر؛ مقدمة السرد العربى (بيروت: المركز الثقافي‏العربي، 1997) - از اين كتاب گزارشى مفصل به قلم نگارنده در فصلنامه نقد و نظر سال ششم ش 3 و 4 (تابستان و پاييز 79) ص 57 - 92، منتشر شده است؛ ميشل فوكو، نظم گفتار، ترجمه باقر پرهام (تهران: انتشارات آگاه، 1378).
34. نحن و التراث، ص 24.
35. همان، ص‏32.
36. همان، ص 27. همچنين ر.ك: إشكاليّات الفكر العربى المعاصر، ص 15.
37. در اين باره ر.ك: نحن و التراث، ص 29 - 31.
38. التراث و الحداثة، ص 320.
39. تكوين العقل العربى، ص 15.
40. La raison constituante.
41. La raison constituee
42. همان.
43. همان.
44. همان، ص 16، به نقل از: كتاب زير:
Cf. Cl. Levi-Strauss: La Pensee sauvaga. P943. Plon Paris, 2691.
45. تكوين العقل العربى، ص 16.
46. همان.
47. همان، ص 16 - 17.
48. همان، ص 17.
49. همان، ص 18، به نقل از كتاب زير:
G. Gusdorf. les origines des science humaines P.BO Payot pairs, 7691.
50. تكوين العقل العربى، ص 20.
51. همان، همچنين نگاه كنيد به:
Webster Dictionray, 9991, P 1501
52. همان، ص 21.
53. همان، ص 24.
54. مدخل الى فلسفة العلوم، ص 36؛ تكوين العقل العربى، ص 2.
55. تكوين العقل العربى، ص 27.
56. همان، ص 28.
57. همان، ص 30.
58. انفال (8)آيه 22.
59. بقره (2) آيه 170 - 171.
60. تكوين العقل العربى، ص 31 - 32.
61. همان، ص 131.
62. بنية العقل العربى، ص 13.
63. همان، ص 556.
64. التراث و الحداثة، ص 309.
65. بنية العقل العربي، ص 243.
66. براى آشنايى بيشتر با اصل (مشابهت) و نقش اساسى آن در ساختار عقل عربى و همچنين تأثير عميق آن بر چگونگى ساخت و تكوين دانش‏هاى عربى اسلامى ر.ك.به: محمد مفتاح، التشابه و الاختلاف؛ نحو منهاجية شمولية (بيروت: المركز الثقافى العربى، 1996)؛ نصر حامد ابو زيد، العلامة في التراث؛ دراسة استكشافية (از كتاب إشكاليات القراءة و اليات التاويل) - (بيروت: المركز الثقافي العربي، 1996) ص 118 - 51.
67. التراث و الحداثة، ص 310. در علوم اجتماعى درونى سازى يا درونى شدن، معانى متفاوتى دارد؛ اما به نظر مى‏رسد كه مراد جابرى، به كاربرد روان كاوانه آن نزديك‏تر باشد. در اين صورت، مقصود از درونى سازى، قواعد نهانى است كه بر رفتارهاى اجتماعى آدميان حاكم است، اما غالباً افراد در قبال آنها ناهشيارند. در عرصه معرفت‏شناسى اين مفهوم، پر اهميت است، زيرا نشان مى‏دهد كه رفتارهاى عالمانه عالمان تا چه ميزان محكوم اين قواعد درونى است، كه در قالب هنجارها و يا باورهاى اخلاقى يا اعتقادى، افعال آنان را هدايت مى‏كند.
68. بنية العقل العربي، ص 558 - 559.
69. همان، ص 561.
70. همان، ص 564.
71. الخطاب العربى المعاصر؛ دراسة تحليلية، ص 194.