سيره عملى امام چهارم عليه السلام
« قسمت دوم »

  حسين مطهرى محب

ب) پيام امام ـ عليه السلام ـ در شام

شام، وضعيتى ديگر گونه داشت. شرايط حاكم بر شام، بسيار با شرايط حاكم بر كوفه متفاوت بود; چه اينكه شام سالهاى متمادى مركز حكومت و جولانگاه بنى اميه بود. بر شام فرهنگى حاكم بود كه بنى اميه آن را رواج داده بود. «شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان درآمد، فرمانروايانى چون خالد پسر وليد و معاويه پسر ابوسفيان را به خود ديد.» [1] شام معاويه و يزيد را مى شناخت. شام با اسلام آشنا شده بود; البته اسلامى كه معاويه و يزيد، «اميرالمؤمنين!» آن باشند.
شام آنقدر با اهل بيت رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ ناآشنا بود كه وقتى كاروان اسيران كربلا بدان وارد شدند، پيرمردى آمد و به زنان و خاندان حسين ـ عليه السلام ـ كه بر در مسجد ايستاده بودند نزديك شد و گفت: سپاس خدايى را كه شما را كشت و نابود كرد و شهرها را از مردان شما آسوده نمود و اميرالمؤمنين را بر شما مسلط كرد.
حضرت به او فرمود: اى پيرمرد آيا قرآن خوانده اى؟ گفت: آرى. سپس فرمود: آيا معنى آيه ( قل لا أسئلكم عليه أجراً الاّ المودة فى القُربى ) [2] را فهميده اى؟ گفت: آرى. آنگاه فرمود: خويشاوندان پيغمبر ماييم. سپس فرمود: آيا در سوره بنى اسرائيل خوانده اى ( و آتِ ذا القُربى حقّه» ) [3] كه حق خويشاوندان را ادا كن؟ گفت: آرى خوانده ام. حضرت فرمود: اى پيرمرد، خويشاوندان ماييم. سپس فرمود: آيا اين آيه ( واعلموا أنما غنمتم من شىء فأنّ للّه خُمُسه و للرسول و لذى القُربى ) ; [4] «بدانيد، هر چه سود بريد، يك پنجم آن، از آن خدا و رسول خدا و خويشاوندان اوست.» را خوانده اى؟ گفت: آرى خوانده ام.
حضرت فرمود: پيرمرد! خويشاوندان پيغمبر ما هستيم. سپس فرمود آيا اين آيه ( انّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يُطهركم تطهيراً ) ; [5] «خداوند خواسته است كه پليدى را از شما اهل بيت بردارد و شما را پاك و پاكيزه فرمايد.» را خوانده اى؟ گفت: آرى. اين آيه را خوانده ام. حضرت فرمود: اى پيرمرد! ما آن خاندانى هستيم كه خداوند، آيه تطهير را مخصوص ما فرو فرستاده است.
پيرمرد ساكت شد و پشيمان از آنچه كه گفته بود. او گفت: تو را به خدا، شما همان هستيد كه گفتى؟ حضرت فرمود: به خدا قسم، بدون شك ما همانهايى هستيم كه گفتم، به حق جدم رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ كه ما همان خاندانيم.
پيرمرد به گريه افتاد، عمامه اش را بر زمين زد، سر به آسمان برداشت و گفت: خدايا! ما از دشمنان جنى و انسى آل محمد بيزاريم. سپس به حضرت عرض كرد: آيا راه توبه اى براى من هست؟ حضرت فرمود: آرى، اگر بازگردى و توبه كنى، خداوند توبه ات را مى پذيرد و تو با ما خواهى بود. پيرمرد توبه كرد و به دستور يزيد كشته شد.
اين صحنه اى بود از آنچه در بدو ورود پيش آمد. اينها مسلمانان شام بودند، اهل طاعت و عبادت بودند. اينها افرادى نبودند كه با اسلام، سر و كارى نداشته باشند. آرى اسلام منطقه شام چنين بود كه اهل بيت را نمى شناخت.
اين، نتيجه سالها كار فرهنگى بنى اميه بر افكار عمومى اين منطقه بود. و آن هم اثر ورود آن كاروان كه يك پيرمرد كه سالها تحت تأثير تبليغات بنى اميه قرار گرفته است، وقتى كلام وحى را از خاندان وحى مى شنود، به حقيقت پى مى برد. دقيقاً آنچه كه بنى اميه نمى خواست.
اما در كاخ يزيد، حضرت ـ عليه السلام ـ سپاس و ثناى الهى را به جا آورد و خطبه اى خواند كه ديدگان را اشكبار و دلها را آتش زد ... آنگاه خود را معرفى نمود:
«اى مردم! من پسر مكه و منا هستم. من پسر زمزم و صفا هستم. من پسر كسى هستم كه حجر الاسود را با گوشه و اطراف عبا برداشت ... من پسر محمد مصطفى ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ هستم ... من پسر على مرتضى ـ عليه السلام ـ هستم. من فرزند كسى هستم كه آنقدر با مشركان جنگيد تا اينكه گفتند: لا اله الا الله. من پسر كسى هستم كه در ركاب رسول خدا با دو شمشير جنگيد و با دو نيزه جهاد نمود و دو بار هجرت نمود و دو مرتبه با حضرت ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ بيعت كرد و در بدر و حنين با دشمنان اسلام و رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ جنگيد و لحظه اى به خدا كفر نورزيد. من، فرزند صالح ترين مؤمنان و وارث پيامبران و نابود كننده ملحدين و پيشواى مسلمانان و نور مجاهدان و زينت عبادت كنندگان و فخر گريه كنندگان و شكيباترين صبركنندگان و برترين قيام كنندگان از خاندان فرستاده خداوند هستم. من فرزند كسى هستم كه جبرئيل او را تأييد كرد و ميكائيل او را يارى نمود. من فرزند كسى هستم كه از حَرَم مسلمانان حمايت نمود و با مارقين (كسانى كه از دين خارج شدند) و ناكثين (كسانى كه پيمان شكستند) و قاسطين (ستمگران) جنگيد ... من فرزند فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ هستم. من فرزند سرور زنان هستم.» [6]
راوى مى گويد آنقدر حضرت، خود را معرفى نمود كه جمعيت به گريه و ناله افتاد و يزيد ترسيد كه شورش و فتنه ايجاد شود، به مؤذّن گفت، بيايد و اذان بگويد.
در نحوه معرفى حضرت ـ عليه السلام ـ بايد دقت كرد. آن حضرت از اول كه خود را معرفى مى كند، نسبت خود را به حضرت رسول ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ مى رساند. يعنى همان كسى كه شما او را به عنوان فرستاده خدا قبول داريد و دين خود را به او منتسب مى كنيد و يزيد را خليفه او مى دانيد، من فرزند او هستم، و عباراتى بسيار زيبا و گويا در وصف آن حضرت مى فرمايد.
سپس خود را فرزند على مرتضى ـ عليه السلام ـ مى نامد. اين بخش از معرفى حضرت بسيار مهم است. شام، منطقه اى نبود كه على ـ عليه السلام ـ را بشناسد. آنها سالها على ـ عليه السلام ـ را در خطبه ها به امر معاويه لعن مى كردند. يعنى همان كسانى كه معتقد به رسالت نبى اكرم و متدين به دين او بودند، آنها از على ـ عليه السلام ـ كه در غدير خم به وصايت حضرت ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ نصب شد و همه شاهد آن بودند و با او بيعت شد، سالها تبرى مى جستند.
حال در چنين شرايطى حضرت ـ عليه السلام ـ خود را فرزند او مى داند و سپس شروع به معرفى آن امام همام مى نمايد كه على ـ عليه السلام ـ كسى است كه مردم را مسلمان نمود، آنان مشركانى بودند كه با جهاد و حماسه على ـ عليه السلام ـ تسليم شدند.
على ـ عليه السلام ـ كسى بود كه در جهاد با مشركان در ركاب پيامبر بود و مجاهدى بود كه با دو شمشير و دو نيزه جنگيد و دو بار هجرت نمود وبا آن حضرت، دو بار بيعت نمود و در بدر و حنين مجاهده نمود و به قدر چشم به هم زدنى به خداى متعال كفر نورزيد.
تمام اين تعبيرها در واقع چون پُتكى بر سر بنى اميه وارد مى شود; چون معاويه و پدرش ابوسفيان تا آخرين لحظه تسليم سخن حق رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ نشدند و تا آخر در مقابل آن حضرت ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ مقاومت نمودند و در آخر از روى اجبار و اكراه، تن به اسلام دادند و در تمامى آن مدتى كه پدر يزيد و جد يزيد در حال كفر بودند، على مرتضى ـ عليه السلام ـ در كنار حضرت رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ بود.
اگر آن دو يك عمر كافر بودند، على ـ عليه السلام ـ لحظه اى به خداوند، كفر نورزيد. آرى من فرزند اويم و شما فرزندان چنين شخصى را كشتيد و خاندان او را اسير نموديد و سرهاى كشته هاى آنان را بر سر نيزه نموديد. آنگاه خود را خليفه رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و مسلمان مى ناميد!
به هيچ شيوه اى بهتر از اين، نمى توان آل محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ را معرفى كرد و پيام كربلا را به مردم رساند و بنى اميه را مفتضح نمود. آنگاه به اوصاف و مناقب حضرت پرداخته، عظمت معنوى او را به رُخ آن جماعت خفته مى كشد و بعد اشاره به جنگ آن حضرت با سه گروه اصلى در زمان حكومت چند ساله خود مى كند. ستيز در راه خدا با گروههاى خارج شدگان از دين، پيمان شكنان و ستمگران. پيداست كه تقابل آن حضرت با گروه سوم يعنى قاسطين، همان جنگ صفين و نبرد آن حضرت با معاويه، پدر يزيد مى باشد.
امام سجاد ـ عليه السلام ـ در آن شرايط حاكم بر شام و در حال اسارت در كاخ يزيد، جنگ حضرت امير ـ عليه السلام ـ با معاويه را، جنگ با قاسطين شمرده، به اين عملكرد افتخار مى كند. اين ستيزى است همه جانبه و با تمام قوا با بنى اميه و طرز انديشه آنان و كوبيدن و خرد كردن پايه هاى حكومت آنان كه اكنون به يزيد رسيده است.
سپس خود را فرزند فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ مى داند; سرور زنان عالم و همان شخصيتى كه رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ رضايت او را رضايت خدا و خشم و غضب او را موجب غضب الهى مى دانست. آرى حضرت ـ عليه السلام ـ خود را به خوبى معرفى كرد و وجدان خفته حاضران را بيدار نمود و آنان پى به حقيقت بردند و صداى ضجه و ناله و گريه بلند شد. حكومت بنى اميه به لرزه افتاد و موجب ترس و وحشت بنى اميه و يزيد شد. از اين رو يزيد بيش از اين اجازه سخن گفتن به آن حضرت نداد و به بهانه نماز، سخن آن حضرت را قطع نمود و دستور داد كه اذان گفته شود، اما حضرت از اذانى كه دستاويز حكومت ظلم و جور است نيز بهره كامل برد.
«وقتى مؤذن در اذان الله اكبر گفت، حضرت فرمود: چيزى بزرگ تر از خدا نيست. وقتى گفت: اشهد ان لا اله الا الله، حضرت فرمود: مو و پوست و گوشت و خونم به اين امر، شهادت مى دهد. وقتى مؤذن گفت: اشهد ان محمداً رسول الله، حضرت از بالاى منبر رو به يزيد گفت: آيا محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ جد من است يا جد تو؟ اگر بگويى جد توست كه دروغگويى و كافر و اگر بگويى جد من است، چرا عترت او را كُشتى؟» [7]
حضرت ـ عليه السلام ـ با جملاتى ساده ولى بى پيرايه، بنى اميه و يزيد را به محاكمه كشيد و او را محكوم نمود و تمامى نقشه هاى آن گروه و فرقه گمراه را نقش بر آب نمود. تبليغات آنها را خنثى كرد و پيام اصيل اسلام را در آن جمع، به گوش همه رسانيد.

ج) امام ـ عليه السلام ـ در مدينه

مدينه با كوفه و شام، تفاوت اساسى داشت. مدينه شهر رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ است. مدينه شهرى است كه كاملاً با اهل بيت آشناست. مدينه شهر على بن الحسين ـ عليه السلام ـ است و واو در مدينه به دنيا آمده است.
مدينه شهر حسين بن على ـ عليه السلام ـ است و آن حضرت از مدينه به سوى مكه حركت كرد و به دعوت اهل كوفه به سوى كوفه! حال اين كاروان، يادگار كاروان امام حسين ـ عليه السلام ـ است كه پس از چند ماه كه از آنجا حركت كرده بود، دوباره بر مى گردد. عزيزانى كه رفته اند و حال بر مى گردند، طبعاً بايد مورد استقبال واقع شوند.
«از بشير بن جذلم نقل شده است كه وقتى كاروان كربلا به نزديكى مدينه رسيد، على بن الحسين ـ عليه السلام ـ فرود آمد و بارها را باز كرد و خيمه اش را برپا نمود و زنان را پياده كرد و به بشير بن جذلم كه پدرش شاعر بود فرمود: اى بشير خدا پدرت را رحمت كند، او شاعر بود، تو هم مى توانى شعر بگويى؟ عرض كرد: آرى، اى فرزند رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ من شاعرم.
فرمود: وارد مدينه شو و مرگ ابى عبدالله ـ عليه السلام ـ را اعلام كن. بشير چنين كرد. مدينه سراسر، حزن و اندوه و ماتم شد، زنان صدا به واويلا بلند نمودند. او مى گويد: من نه از آن روز بيشتر گريان ديده ام و نه از آن روز بر مسلمانان تلخ تر. مردم به استقبال اين كاروان دل شكسته رفتند. حضرت بر چهارپايه اى نشسته و بى اختيار گريه مى كرد و صداى مردم به گريه بلند شد، با اشاره حضرت، مردم از جوش و خروش افتادند.» [8]
شيوه سخن گفتن امام با مردم مدينه، غير از گونه اى است كه با مردم كوفه و
در شام سخن گفت.
«او سپاس خداى را به جا آورد و بعد از آن فرمود: خداى را سپاس گزاريم بر كارهاى بزرگ و پيشامدهاى ناگوار روزگار و درد اين ناگواريها و سوزش زخم زبانها و مصيبتهاى بزرگ و دلسوز و اندوه آور و دشوار و ريشه كن. اى مردم! همانا خداوند كه حمد و سپاس بر او باد، ما را به مصيبتهاى بزرگى مبتلا فرمود و شكست بزرگى در اسلام پديد آمد. ابا عبدالله الحسين و خانواده اش را كشتند و كودكانش را اسير كردند و سر بريده اش را بر نوك نيزه زدند و در شهرها گرداندند و اين مصيبتى بود كه مانند ندارد. اى مردم! كدام يك از مردان شما مى تواند پس از كشته شدن حسين، شاد و خرم باشد؟ يا كدام قلبى است كه براى او اندوهگين نشود؟ يا كدام يك از شما، اشك ديدگانش را حبس و از ريزش آن جلوگيرى تواند كرد؟ با اينكه هفت آسمان، براى كشته شدنش گريه كرد و درياها با آن همه موج و آسمانها با اركانشان و زمين با اعماقش و درختها با شاخه هايشان و ماهيها و امواج درياها و فرشتگان مقرب الهى و اهل آسمانها، همه و همه گريه كردند. اى مردم! آن كدام دل است كه براى كشته شدنش شكافته نگردد؟ يا كدام قلبى است كه ناله نكند؟ يا كدام گوشى است كه اين شكست اسلامى را بشنود و كر نشود؟
اى مردم! ما صبح كرديم در حالى كه از شهر خود رانده شده و در به در بيابانها و دور از وطن بوديم، گويى كه اهل تركستان و كابليم، بدون هيچ گناهى كه از ما سر زده باشد و كار زشتى كه مرتكب شده باشيم و شكستى در اسلام وارد كرده باشيم. چنين رسمى در نسلهاى پيشين نشنيده ايم، اين يك كار نوظهورى بود; به خدا قسم اگر پيغمبر به اينان پيشنهاد جنگ با ما را مى فرمود، آنچنان كه سفارش ما را كرد، از آنچه با ما رفتار كردند; بيشتر نمى توانستند بكنند، إنا للّه و انّا اليه راجعون، چه مصيبت بزرگ و دلسوز و دردناك و رنج دهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزى بود. ما آنچه را كه روى داد و به ما رسيد، به حساب خدا منظور مى داريم كه او عزيز است و انتقام گيرنده.»

اين شيوه برخورد و سخن حضرت ـ عليه السلام ـ در بدو ورود به مدينه است. حضرت خود شاهد عينى ماجراى كربلاست و بايد واقعيات اين موضوع و آنچه را بر سر اين كاروان آمده به مردم برساند. شروع سخنان حضرت با حمد و سپاس خداوند است و تذكر به وارد شدن مصيبتهاى بزرگ بر آنان و اينكه بنى اميه شكست بزرگى بر اسلام وارد كردند و سپس شهادت حسين بن على ـ عليه السلام ـ و اسيرى كودكانش و بر سر نيزه كردن سر مبارك او و در شهرها گردانيدن آن را يادآورى مى كند و اين همان پيام رسانى واقعه كربلاست.

امام ـ عليه السلام ـ و زنده نگاه داشتن نام و ياد كربلا

يكى ديگر از محورهايى كه امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ براى زنده نگه داشتن پيام كربلا به كار برد، گريه بر شهداى كربلا و پدرش امام حسين ـ عليه السلام ـ بود.
«قيل: إنّه بكى حتّى خيف على عينيه و كان اذا أَخَذَ اناءً بكى حتى يملأها دمعاً. فقيل له فى ذلك. فقال: و كيف لا أبكى و قد منع ابى من الماء الذى كان مطلقاً للسباع و الوحوش.» [9]
«گفته شده كه آن حضرت آنقدر گريه كردند كه بر چشمان وى ترسيدند. وقتى ظرف آبى را مى گرفت تا از آن بياشامد، آنقدر گريه مى كرد كه ظرف از اشكش پُر مى شد. وقتى علت اين كار را مى پرسيدند، مى فرمود: چگونه گريه نكنم در حالى كه آبى كه براى حيوانات وحشى و درندگان آزاد بود و مى توانستند از آن بياشامند، پدرم را از آن آب منع كردند.»
در روايتى از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده است كه:
«بسيار گريه كنندگان پنج نفرند: حضرت آدم و يعقوب و يوسف و فاطمه دختر رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و امام زين العابدين.» [10]
سپس حضرت هر يك را توضيح مى دهد تا مى رسد به امام سجاد ـ عليه السلام ـ و مى فرمايد:
«اما على بن الحسين: بيست سال يا چهل سال بر حسين ـ عليه السلام ـ گريه كرد (ترديد از راوى است) هرگاه پيش او غذايى مى گذاشتند گريه مى كرد تا اينكه يكى از غلامان ايشان به حضرت گفت: اى فرزند رسول خدا مى ترسم از بين بروى! حضرت در جواب آيه اى را خواند كه حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ براى فرزندانش خوانده بود. حضرت بعد از خواندن اين آيه مى فرمايد من هيچ وقت كشته شدن فرزندان فاطمه ـ سلام الله عليها ـ را به خاطر نمى آورم، مگر اينكه بغض در گلويم مى شكند.» [11]
وقتى كسى به حضرت مى گويد: آيا وقت آن نرسيده كه حزن و اندوهت به پايان رسد؟ حضرت مى فرمايد:
«واى بر تو! حضرت يعقوب، دوازده پسر داشت كه يكى از آنها ناپديد شد، او از بس گريه كرد چشمانش سفيد شد و از بس غم و غصه خورد، پشت او خم گشت در حالى كه پسر او زنده بود، اما من ديدم كه پدرم و برادر و عمويم و هفده تن از اهل بيتم در اطراف من كشته شدند، چگونه حزن و اندوه من به پايان رسد؟» [12]
آرى، آن حضرت، هميشه در غم و اندوه آن ماجراى اندوهبار بود و مدام گريه مى كرد. گريه حضرت علاوه بر اينكه مى توانست ابراز احساساتى پاك در قبال شهداى اهل بيت و كربلا باشد، در عين حال، ابزارى بود براى زنده نگه داشتن حادثه كربلا; زيرا نفس گريه بر سيدالشهداء و شهداى كربلا، موضوعيت دارد و اين علاوه بر آثار و بركات خود، شعار و پيام كربلا را به تمامى نسلهاى آينده مى رساند.

امام ـ عليه السلام ـ و عبادت

سخن گفتن درباره مقام معنوى امامان، امرى فوق طاقت انسانهاست و اين چيزى نيست كه از عهده چون ما برآيد. از اين رو اين مسئله را با توجه به بعضى روايات كه به ما رسيده است مطرح مى كنيم.
حضرت امام باقر ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«پدرم على بن الحسين هيچ نعمتى را كه خداوند به او عطا نموده بود، به ياد نمى آورد مگر اينكه سجده مى كرد و آيه اى از قرآن كه در آن سجده باشد نمى خواند، مگر اينكه به سجده مى افتاد، و خداوند هر بدى را از او دفع مى كرد يا كيد كيدكننده اى را از او دفع مى كرد، سجده مى كرد و از هر نماز واجبى فارغ مى گشت، سجده مى گزارد و هرگاه موفق به ايجاد صلح بين دو نفر مى گشت، سجده مى كرد و اثر سجود در جميع مواضع سجود او نمايان بود و به سبب همين امر "سجاد" ناميده شده است.» [13]
نيز امام باقر ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«على بن الحسين ـ عليه السلام ـ در شبانه روز، هزار ركعت نماز مى گزارد ... و وقتى براى نماز، به پا مى خاست، رنگ رخسارش تغيير مى كرد و در قيام نمازش، مانند بنده اى ذليل كه در مقابل پادشاهى بزرگ و با جلالت ايستاده است، اعضاى بدنش از خشيت الهى مى لرزيد، و نماز كه مى گزارد مانند نماز كسى بود كه وداع مى كند (ديگر زنده نخواهد بود تا نماز گزارد) ... .» [14]
عبدالله بن محمد قرشى مى گويد:
«كان على بن الحسين ـ عليه السلام ـ إذا توضّأ اصفرَّ لونه فيقول له اهله: ما الذى يغشاك؟ فيقول: أتدرون لمن أَتأَهبّ للقيام بين يديه؟» [15]
«على بن الحسين ـ عليه السلام ـ وقتى وضو مى كرد، رنگش زرد مى گشت، اهل حضرت به وى مى گفتند: چه چيزى باعث اين تغيير رنگ مى شود؟ ايشان مى فرمود: آيا مى دانيد كه آماده مى شوم تا در مقابل چه كسى بايستم؟»
وقتى آن حضرت از وضو فارغ مى شد، در آن موقعيت زمانى بين وضو و نمازش، لرزشى بر آن حضرت عارض مى شد، در اين مورد از حضرت سئوال مى شد، حضرت مى فرمود:
«و يحكم اتدرون إلى من أقوم؟ و من أريد أناجى؟» [16]
«واى بر شما! آيا مى دانيد به سوى چه كسى مى خواهم بروم (و قيام كنم) و با چه كسى مى خواهم مناجات كنم؟»
اينها نبوده است مگر به سبب معرفتى كه آن حضرت نسبت به خالق هستى داشته است. او همچون پدر و جد بزرگوار خود به سيره حضرت رسول ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ تأسى مى كرد. البته آنچه ما در اين روايات و عبارات ملاحظه مى كنيم با آنچه كه واقع مسأله بوده است بسيار فاصله دارد و گذشت كه درك مقام معنوى اين حضرات، براى عقول بشرى، ممكن نيست.
امام صادق ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«كان على بن الحسين ـ عليه السلام ـ اذا كان شهر رمضان لم يتكلّم الاّ بالدعاء و التسبيح و الاستغفار و التكبير ... .» [17]
«على بن الحسين ـ عليه السلام ـ آنگاه كه ماه رمضان فرا مى رسيد جز به دعا و تسبيح الهى و استغفار و تكبير صحبت نمى كرد ... .»
همان طور كه گذشت، يكى از القاب آن حضرت «ذوالثفتات» است. علت ملقب شدن حضرت به اين لقب را امام باقر ـ عليه السلام ـ چنين بيان مى دارد:
«كان لابى ـ عليه السلام ـ فى موضع سجوده آثار ناتئه و كان يقطعها فى السنة مرتين، فى كلّ مرة خمس ثفنات، فَسُمِّىَ ذالثفنات لذلك.» [18]
«در اعضاى سجود پدرم آثار برآمدگيهايى بود و ايشان در سال، دو مرتبه اين برآمدگيها را قطع مى كرد و در هر بار پنج پينه را و به خاطر همين، ايشان را "ذوالثفنات" مى گفتند.»

امام ـ عليه السلام ـ و بهره گيرى از دعا

يكى از كارهاى مهم امام سجاد ـ عليه السلام ـ در آن شرايط خفقان و در آن روزگار خاموشى، نشر معارف و حقايق ناب اسلامى و عقايد شيعى به زبان دعا بود. دعا يعنى خواندن; دعا يعنى درخواست از خدا; دعا ايجاد ارتباط بين مخلوق و خالق است; آنجا كه آدمى احساس تنهايى مى كند و كسى را ندارد و نياز به تكيه گاهى دارد كه در مشكلات و مصائب به طمأنينه و آرامش دست يابد، دعا ابزارى براى نيل به اين هدف است.
آرى حضرت ـ عليه السلام ـ در آن شرايط از طريق دعا ـ علاوه بر آن كه مقام آن حضرت، ايجاب مى كرد چنين سيره اى را در پيش گيرد ـ به مردم نحوه دعا، مناجات و عبادت حق تعالى را تعليم فرمود، و در عين حال در اين مدرسه عشق، الفباى اسلام و شيعه را به تشنگان حقيقت و شيفتگان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ آموخت.
دعاهاى امام سجاد ـ عليه السلام ـ يادگارى است ماندگار از آن حضرت ـ عليه السلام ـ كه آكنده از معارفى است كه اوج تقرب انسان به خدا را نشان مى دهد و هر كس به قدر ظرفيت خود از آنها بهره مى گيرد.
آن حضرت در اين دعاها به مسائل اساسى و ريشه اى پرداخته است. از جمله اين مسائل تأكيد بر صلوات بر محمد و آل محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ مى باشد. در آن شرايط كه كسى نمى توانست از على ـ عليه السلام ـ و اهل بيت رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ دم بزند، حضرت در دعاها صلوات بر آل محمد را بعد از صلوات بر محمد، مطرح مى كرد.
اين در واقع جنگ تمام عيار با نظام حاكم بر مردم و مسلمانان در آن شرايط بود. بنى اميه بسيار كوشيده بودند كه نام اهل بيت را در گذر زمان به فراموشى بسپارند و عملاً با علويان در ستيز بودند. آنها بسيارى از علويان را به شهادت رساندند.
در اين شرايط، حضرت در لابه لاى دعاها نام اهل بيت را مى گنجانيد، چنان كه در دعاى روز عرفه مى فرمايد:
«ربّ صلّ عليه و عليهم صلوةً لا أمد فى اوّلها و لا غاية لأمدها و لا نهاية لآخرها.» [19]
«اى پروردگار! بر آن حضرت و بر آل او درود فرست، درودى كه اولش را حدى و مدتى و آخرش را پايانى نباشد.»
در فقره اى از دعا به صراحت از آنان به عنوان «خزانه داران علم خدا و نگهداران دين الهى و جانشينان خدا در زمين» ياد كرده است:
«ربّ صلّ على اطائب اهل بيته الذين اخترتهم لامرك، و جعلتهم خزنة علمك، و حفظة دينك و خلفاءِك فى ارضك و حججك على عبادك و طهّرتهم من الرجس و الدنس تطهيراً بارادتك و جعلتهم الوسيلة اليك و المسلك إلى جنّتك.» [20]
«اى پروردگار! درود فرست بر پاكيزه تران خويشان آن بزرگوار (حضرت فاطمه و ائمه اثنى عشر ـ عليهم السلام ـ ) كه آنان را براى فرمان خود برگزيدى و خزانه داران علمت و نگهداران دينت و جانشينان خود در زمينت و حجتهاى خويش بر بندگانت قرار دادى و آنان را به خواست خود از پليدى و ناپاكى پاك ساختى و ايشان را دستاويز به سوى خود و راه بهشت خويش گردانيدى.»

امام ـ عليه السلام ـ و تبيين معارف الهى

از وظايف امام ـ عليه السلام ـ تبيين معارف الهى و تبيين انحرافات و روشن نمودن عقيده و راه صواب است. آن حضرت از عهده اين مهم نيز به خوبى برآمد و در شرايط پيش آمده، از اعتقادات ناصواب منع مى فرمود. يكى از اين موارد، عقيده انحرافى تشبيه حق تعالى به خلق است.
در روايتى آمده است:
«روزى امام سجاد ـ عليه السلام ـ در مسجد رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ نشسته بود، همان وقت هم عده اى گرد يكديگر نشسته بودند و سرانجام سخنانشان به اينجا منتهى شد كه خداى متعال را تشبيه به خلق مى كردند و او را مانند آفريده هاى وى مى پنداشتند. حضرت سجاد از شنيدن اين تشبيه نابجا و كفرآميز، بيمناك شده از جا برخاست و كنار مرقد مطهر رسول اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ آمده با صداى بلند مناجات كرد و به مقام كبريايى معروض داشت: پروردگارا! توانايى تو آشكار شد ليكن هيئت جلال و عظمت تو ظهور ننمود. مردم درباره تو به چاه نادانى فرو رفتند و تو را برخلاف آنچه برآنى پنداشتند و به آفريده هاى خودت همانند كردند و من از آنها كه داراى چنين پندارى هستند بيزارم; زيرا مى دانم مانندى براى تو نيست. روزيهاى آشكارى كه به آنها داده اى، كافى براى شناسايى توست و مردم كوچك تر از آنند كه بتوانند به راستى به تو پى ببرند تا چه رسد كه تو را همانند مردم تو دانند و چون داده هاى تو را چنانچه بايد مورد توجه خويش قرار ندادند، از شناخت تو درماندند و برخى از يادگارهاى تو را خداى خود دانستند و تو را همپايه با آن شمردند و بدان ستودند، پس تو برترى از آنچه اينان پنداشته و ستوده اند.» [21]
يكى ديگر از عقايد باطلى كه در زمان ائمه هم وجود داشته، نظريه غاليان يا غُلات است. در اديان الهى، جايگاه هر چيزى مشخص شده است. دين الهى مبتنى بر وحى است و پيامها و احكام آن منتهى به وحى مى شود.
قرآن و سنت، خداوند را به ما شناسانده و صفات او را بيان نموده است. رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ را به ما معرفى كرده و جايگاه امام و شخصيت و مقام او را تبيين نموده است.
امام، انسانى است مثل همه انسانها ولى با مقام والاى خويش كه وصى و خليفه رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ است. از هر خطا و گناهى مبراست; ولى اينكه كسى قائل به خالقيت امام يا الوهيت او و يا چيزى مثل اين باشد، تفكر غلط و نظريه انحرافى است كه ائمه ـ عليهم السلام ـ همگى با آن برخورد كرده اند. در زمان اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ هم افرادى از غلات بودند كه حضرت با آنها برخورد جدى نمود. از حضرت على بن الحسين ـ عليه السلام ـ نقل است:
«عده اى از شيعيان ما، آنچنان ما را دوست خواهند داشت كه يهود در مورد عُزير و نصارى در مورد عيسى مى گفتند، ولى اين شيعيان از ما نيستند و ما هم از آنها نيستيم.» [22]
در روايتى ديگر مى فرمايد:
«أحبّونا حبّ الاسلام، فما زال حبّكم لنا حتى صار شيناً علينا.» [23]
ما را آن چنان كه اسلام گفته است، دوست بداريد، نه آنچنان كه دوستى شما نسبت به ما موجب عار و ننگ ما شود.»
مرحوم علامه مجلسى مى گويد شايد مراد، نهى از غلو باشد. يعنى ما را آن طور دوست بداريد كه موافق قانون اسلام باشد و شما را از آن خارج نكند. شما آنقدر ما را دوست مى داريد به طورى كه در اين مسئله زياده روى مى كنيد و در مورد ما چيزهايى مى گوييد كه ما به آن رضايت نداريم، آن گاه موجب عار و ننگ ما مى شويد به طورى كه به سبب آنچه شما به ما نسبت مى دهيد، مردم بر ما عيب مى گيرند. [24]
در جايى ديگر مى فرمايد:
«يا معشر اهل العراق، يا معشر اهل الكوفه، احبّونا حبّ الاسلام و لا ترفعونا فوق حدّنا.» [25]
«اهل عراق و كوفه! ما را در همان حد و به صورتى كه اسلام دستور داده است، دوست بداريد و ما را بالاتر از حد خودمان نبريد.»
آن حضرت براساس روايتى، در رد قياس و استحسانات عقلى و تفسير به رأى نسبت به دين و شريعت مى فرمايد:
«با عقلهاى ناقص و رأى و نظرهاى ناصحيح و قياسهاى فاسد و ناصواب نمى توان به دين خداوند دست يافت، فقط با تسليم شدن به دين خدا مى توان رسيد. كسى كه تسليم ما باشد، سالم مى ماند و از انحرافات در امان است و كسى كه به ما اقتدا كند، هدايت مى شود و كسى كه به قياس و رأى عمل كند هلاك و نابود مى گردد و هر كه نسبت به آنچه كه ما مى گوئيم يا به آن قضاوت مى كنيم، در خود ترديدى يافت، به كسى كه سبع المثانى و قرآن را فرو فرستاده است، كفر ورزيده است و خودش نمى داند.» [26]
همان طور كه مى بينيم آن حضرت ـ عليه السلام ـ راه صحيح وصول به حقيقت دين الهى را تبعيت از ائمه ـ عليهم السلام ـ و راههاى ديگر را باطل و گمراه كننده مى داند. راه در امان ماندن از انحرافات اقتدا به ائمه و تسليم اوامر آنها بودن است و راههاى ديگر مثل قياس و استحسانات عقلى و تفسير به رأى، چيزى است كه آدمى را به راه صواب رهنمون نخواهد شد. حتى ترديد و خلجان شك در آنچه كه معصومان ـ عليهم السلام ـ به آن هدايت كرده اند، براساس اين حديث، موجب كفر ورزيدن به خداوند است; چه اينكه، اين بزرگواران چيزى از جانب خود نمى گويند و هر چه مى گويند در امتداد وحى و حكم الهى است.

امام ـ عليه السلام ـ و فضايل اخلاقى
الف ـ عفو و گذشت

در نگاهى گذرا مى توان به اين حقيقت، واقف شد كه ائمه ـ عليهم السلام ـ نمونه بارز «والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس» بودند.
مرحوم شيخ مفيد نقل مى كند كه مردى از خويشاوندان آن حضرت بر او وارد شد و به ايشان جسارت كرد و ناسزا گفت; حضرت ـ عليه السلام ـ پاسخى به وى نداد تا آن شخص رفت، آنگاه به حاضران در آن ماجرا فرمود: همراه من بياييد تا جواب من را نسبت به او بشنويد. چون به درِ منزل آن شخص مى رسند، حضرت ـ عليه السلام ـ مى فرمايد به او بگوييد كه على بن الحسين آمده است.
وقتى آن شخص نام على بن الحسين را شنيد، يقين كرد كه حضرت براى مكافات عمل او، آمده است، ولى امام به او فرمود:
«يا أخى انك كنت قد وقفت علىّ آنفاً و قلت و قلت; فان كنتَ قَد قلتَ ما فِىَّ فانا استغفرالله منه، و ان كنتَ قلتَ ما ليس فِىَّ فغفرالله لك.» [27]
«اى برادر! اندكى پيش از اين به خانه من آمدى و چنين و چنان گفتى، اگر نسبتهايى كه به من دادى، درست بود، از خداوند مى خواهم كه از من درگذرد و اگر آنچه كه به من نسبت دادى، در من وجود نداشته باشد، خداوند از گناه تو درگذرد.»
آن مرد متأثّر شد و بين دو چشم حضرت ـ عليه السلام ـ را بوسيد و گفت: آرى! آنچه من در مورد شما گفتم در شما وجود ندارد و خودِ من به آن سزاوارتر هستم.
عبدالله بن محمد بن عمر بن على ـ عليه السلام ـ مى گويد:
«هشام بن اسماعيل با ما كمال بدرفتارى را مى كرد و على بن الحسين ـ عليه السلام ـ هم از او اذيت بسيارى ديده بود. وقتى از حكومت عزل شد، وليد دستور داد كه در مقابل مردم نگه داشته شود تا مردم بيايند و شكايات خود را از او به حاكم بكنند. حضرت ـ عليه السلام ـ در حالى كه او را كنار خانه مروان نگه داشته بودند از كنار او گذشت. او به حضرت سلام كرد. حضرت قبلاً به كسان خود گفته بود كه كسى متعرض او نشود و شكايتى از او نكند.» [28]
مردى خارج از خانه، آن حضرت را ديد و به وى ناسزا گفت. غلامان حضرت بر او حمله كردند. امام به آنها گفت: او را رها كنيد، سپس پيش آمد و به آن مرد گفت:
«ما يستر عنك من أمرنا اكثر، ألك حاجة نعينك عليها؟»
«آنچه از ما بر تو پوشيده مانده است، بيش از آن چيزى است كه تو از ما مى دانى. آيا نيازى دارى تا تو را كمك كنيم؟»
آن مرد شرمنده شد. حضرت پوششى را كه بر دوش داشت بر دوش او انداخت و فرمود كه هزار درهم به او بدهند. آن مرد بعد از آن مى گفت: گواهى مى دهم كه تو از فرزندان پيامبرانى. [29]
تمامى كارهاى امامان ما براى خدا بوده است. آنان چيزى را براى خود نمى خواستند. وجودشان براى مكتب بوده است و به سبب همين اگر از طرف اشخاصى جاهل يا غافل به ايشان جسارت و اهانت مى شد، به شيوه اى رفتار مى كردند كه گاه موجب هدايت و ارشاد و اقرار آنان به عظمت آن حضرات مى شد.
در ماجراى شورش اهل مدينه، وقتى مردم، بنى اميه را از شهر بيرون كردند، مروان كه از دشمنان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بود از امام ـ عليه السلام ـ خواهش كرد كه خانواده اش در پناه امام باشد، و آن امام همام با وجودى كه دشمنى مروان با اهل بيت ـ عليهم السلام ـ آشكار بود با بزرگوارى تمام پذيرفت و خانه خويش را مأمن خانواده دشمن اهل بيت ـ عليهم السلام ـ قرار داد. [30]
اينها واقعياتى است كه مانند آن را در تاريخ سراغ نداريم و اگر چيزى از اين نوع رفتارها ديده يا شنيده ايم اصل و اساسش خود آنان يا از تعاليم تربيتى آنان بوده است; چه اينكه مكتب تربيتى و اخلاقى امامان اقتضاى چنين برخوردها و رفتارهايى را دارد.

ب ـ دستگيرى از نيازمندان

اسلام براى رفع مشكلات اجتماع و نياز نيازمندان، اهميت ويژه اى قائل است و براى برطرف كردن اين مُعضل و حل مشكل فقر، برنامه دارد. در هر جامعه اى، طبقه اى از مردم هستند كه قادر نيستند نيازهاى مادى خود را برطرف نمايند، اسلام براى رفع نياز اين گروه به صورت جدى مردم را به انفاق دعوت كرده است.
حضرت سجاد ـ عليه السلام ـ در اين مورد هم الگوى كاملى براى همه بودند:
«عن ابن اسحاق: قال: كان بالمدينة كذا و كذا اهل بيت يأتيهم رزقهم و ما يحتاجون اليه، لا يدرون من أين يأتيهم، فلمّا مات على بن الحسين ـ عليه السلام ـ فقدوا ذلك.»
«ابن اسحاق مى گويد: در مدينه خانواده هايى بودند كه احتياجات آنها برطرف مى شد و آنها نمى دانستند كه اين مساعدتها از كجاست و وقتى كه حضرت على بن الحسين ـ عليه السلام ـ به شهادت رسيد، فهميدند كه از جانب آن حضرت بوده است.» [31]
آن حضرت در حالى كه متكفل چنين امورى بود، اما بسيارى از آنها را در خفا و بدون اينكه معلوم شود انجام مى دادند:
«عن ابى حمزة الثمالى: انّ على بن الحسين كان يحمل الخبز بالليل على ظهره يتّبع به المساكين فى الظلمة و يقول انّ الصدقة فى سواد الليل يُطفىءُ غضب الرّب.» [32]
«ابو حمزه ثمالى نقل مى كند كه امام سجاد ـ عليه السلام ـ در هنگام شب بر پُشت خود نان حمل مى كرد تا در تاريكى آن را به نيازمندان برساند و مى فرمود: صدقه دادن در تاريكى شب، آتش غضب الهى را خاموش مى كند.»
«و قال اهل المدينه: ما فقدنا صدقة السرّ حتى فقدنا على بن الحسين.» [33]
«اهل مدينه مى گفتند: ما وقتى صدقه هاى پنهانى را از دست داديم كه على بن الحسين ـ عليه السلام ـ از دنيا رفت.»
آن حضرت، دستگيرى از نيازمندان را يكى از وظايف بايسته خود تلقّى مى كرد و همان طور كه گذشت، شخصاً اين امر را به عهده مى گرفت و صدقه و دستگيرى پنهانى را موجب تقرب بيشتر به خداوند و رشد و كمال معنوى مى دانست.
آن حضرت بر محمد بن اسامة بن زيد كه مريض بود، وارد شد و او را در حال گريه ديد، فرمود: چرا گريه مى كنى؟ گفت: قرضى بر ذمّه دارم. حضرت سؤال كرد: چقدر است؟ گفت: پانزده هزار دينار. حضرت فرمود: «ديْن تو به عهده من، من پرداخت مى كنم.» [34]
اين بزرگواران وقتى عمل خيرى را اراده مى كردند، به كميّت آن، نظر نداشتند و فقط به انجامش مى انديشيدند.

امام ـ عليه السلام ـ و شهادت

«خطب الحسن بن على ـ عليه السلام ـ بعد قتل ابيه فى خطبته: لقد حدّثنى حبيبى جدّى رسول الله ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ انّ الامر يملكه اثنا عشر اماماً من اهل بيته و صفوته، ما منّا الاّ مقتول أو مسموم.» [35]
«امام حسن ـ عليه السلام ـ بعد از شهادت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ ضمن خطبه اى فرمود: جدّ محبوبم رسول الله به من چنين حديث كرد كه امر امامت را دوازده امام از اهل بيت و برگزيدگان ايشان به عهده خواهند گرفت. همه ما يا كشته خواهيم شد يا مسموم.»
مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار مى فرمايد:
«بسيارى از اصحاب ما نظر بر اين دارند كه ائمه ما ـ عليهم السلام ـ همگى به صورت شهادت از اين دنيا رفته اند و براى اين مدعا به قول امام صادق ـ عليه السلام ـ استدلال نموده اند كه همگى ما شهيد هستيم.» [36]
شهادت، هنر مردان خدا و نقطه اوج انسانيت است و امامان ما كه كمال انسانيت را دارا بودند و نمونه تام و كامل انسان بودند، به اين مقام از ديگران سزاوارترند. امام سجاد ـ عليه السلام ـ از كاروان شهداى كربلا و بقية الشهدا اين كاروان بود كه به تقدير الهى بايد مى ماند تا پيام كربلا كه همانا احياى اسلام بود را برساند و منصب امامت را به عهده گيرد و اين امانت الهى را به امامان بعدى بسپارد. شهادت براى امامان ما زينت و فخر است. امام سجاد پس از اسارت در كاخ ابن زياد در ميان كاروان اسيران ـ وقتى ابن زياد او را تهديد به قتل كرد ـ فرمود:
«اى ابن زياد! آيا مرا به مرگ تهديد مى كنى و مى ترسانى؟ آيا ندانستى كه مرگ براى ما عادت است و شهادت مايه سربلندى ماست؟» [37]
خاندان اهل بيت، خاندان شهادت بودند. پدر آن حضرت; حضرت سيدالشهداء، آقا و سرور تمامى شهدا بود. برادرانش از شهداى كربلا بودند. عموى بزرگوارش حضرت امام مجتبى ـ عليه السلام ـ به شهادت رسيد.
جد بزرگوارش على مرتضى، شهيد محراب بود و جده مكرمه شان حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ را نيز دنياطلبان به شهادت رساندند و ساير ائمه ـ عليهم السلام ـ نيز چنين اند. آن حضرت نيز پس از عمرى جهاد، تلاش و رنج در راه احيا و اعتلاى فرهنگ نبوى، در روز شنبه، [38] يازدهم يا دوازدهم محرم [39] سال 95 هجرى [40] در زمان حكومت وليد بن عبدالملك به دست هشام بن عبدالملك [41] يا خود وليد بن عبدالملك [42] به شهادت رسيد و در بقيع، كنار عموى بزرگوار خويش به خاك سپرده شد. [43] امام صادق ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«شبى كه على بن الحسين ـ عليه السلام ـ وعده ديدار حق را داشت به پدرم فرمود: پسرم آب وضويى برايم بياور. پدرم آب وضويى برايشان آورد. فرمود: اين را نمى خواهم چون در آن مردارى است. پدرم رفت و چراغ آورد و ديد در آن، موش مرده اى است. آب وضوى ديگرى برايشان آورد. فرمود: پسر جان! اين همان شبى است كه مرا وعده داده اند ... .» [44]
حضرت ابوالحسن ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«وقتى زمان وفات على بن الحسين ـ عليه السلام ـ فرا رسيد بى هوش شد و سپس چشمان خود را باز كرد و سوره "اذا وقعت الواقعه" و "انا فتحنا" را قرائت كرد و فرمود: حمد و سپاس خدايى را كه وعده خود با ما را وفا كرد و زمين را به ارث ما داد كه در بهشت هر جا كه خواهيم جا گيريم، چه نيك است پاداش اهل عمل، و همان ساعت قبض روح شد و چيز ديگرى نفرمود.» [45]
السلام عليه يوم ولد و يوم استشهد و يوم يُبعث حيّاً.

پى نوشت:
[1] - زندگانى على بن الحسين ـ عليه السلام ـ ، ص 65.
[2] - سوره شورى (42) آيه 23.
[3] - سوره اسرى (17) آيه 26.
[4] - سوره انفال (8) آيه 41.
[5] - سوره احزاب (33) آيه 33.
[6] - بحارالانوار ، ج 45، ص 138 و 139.
[7] - بحارالانوار ، ج 45، ص 139.
[8] - لهوف ، ص 207 ـ 210.
[9] - بحارالانوار ، ج 46، ص 108 ـ 109; مناقب ، ج 4، ص 180.
[10] - خصال ، صدوق، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، ص 372 ـ 373.
[11] - خصال ، ص 372 و 373.
[12] - مناقب ، ص 179 و 180.
[13] - بحارالانوار ، ج 46، ص 6.
[14] - بحارالانوار ، ج 46، ص 61.
[15] - همان، ص 74.
[16] - حلية الاولياء ، ابونعيم اصفهانى، ج 3، ص 132; بحارالانوار ، ج 46، ص 78.
[17] - بحارالانوار ، ج 46، ص 65.
[18] - همان، ص 6.
[19] - ترجمه و شرح صحيفه كامل سجاديه ، ص 335.
[20] - همان، ص 334 و 335.
[21] - ارشاد شيخ مفيد ، ص 504 و 505.
[22] - اختيار معرفة الرجال ، ص 102.
[23] - ارشاد ، ص 495; بحارالانوار ، ج 46، ص 73.
[24] - بحارالانوار ، ج 46، ص 73.
[25] - حلية الاولياء ، ص 137.
[26] - كمال الدين و تمام النعمة ، صدوق، دار الكتب الاسلاميه، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، ج 1، ص 324.
[27] - ارشاد ، ص 449; كشف الغمه ، ص 75.
[28] - ارشاد ، ص 500; بحارالانوار ، ج 46، ص 56 با مختصر تفاوت; كشف الغمه ، ص 100.
[29] - كشف الغمه ، ص 101.
[30] - سيره پيشوايان ، مهدى پيشوايى، مؤسسه امام صادق (ع)، 1380، ص 259.
[31] - بحارالانوار ، ج 46، همان، ص 56; ارشاد ، همان، ص 501.
[32] - سير اعلام النبلاء ، ذهبى، مؤسسه الرساله، ج 4، ص 393.
[33] - كشف الغمه ، ص 101; حلية الاولياء ، ص 136.
[34] - حلية الاولياء ، همان، ص 141.
[35] - بحارالانوار ، ج 27، ص 217.
[36] - همان، ص 209.
[37] - لهوف ، ص 171.
[38] - بحارالانوار ، ج 46، ص 153; مناقب ، ص 189.
[39] - مناقب ، ص 189. بعضى گفته اند 18 محرم و بعضى گفته اند 25 محرم.
[40] - همان، ص 189.
[41] - بحارالانوار ، ج 46، ص 153.
[42] - همان، ص 153.
[43] - همان، ص 154.
[44] - كافى ، كلينى، ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوى، انتشارات مسجد، ج 2، ص 371.
[45] - همان، ص 372.