زمزمه آدينه
بهمن صالحى
بيا كه بى تو به سر انتظار ما نرسد
اگر تو رخ ننمايى، بهار ما نرسد
خمار جرعه اى از كوثر نگاه توايم
فغان كه ساقى چشمت به كار ما نرسد
شديم خاك رهت در گذار عشق و دريغ
به دامن تو نگارا، غبار ما نرسد
اگرچه سير فلك را شتاب هاست وليك
طلوع مهر تو بر روزگار ما نرسد
صفاى رؤيت خورشيد بر دو ديده حرام
شبى خيال تو گر در كنار ما نرسد
جواب اين همه بلبل، خداى را كه دهد
اگر كه موكب گل در ديار ما نرسد؟
تو دست ياورى از آستين برآر، ارنه
چها كه بر دل آيينهوار ما نرسد
بيا كه بغض همه ابرهاى عالم، نيز
به پاى گريه بى اختيار ما نرسد
بيا كه گر تو نيايى، ز خيل مدعيان
يكى به داد دل بى قرار ما نرسد
نظر مگير ز لطفش دلا كه حافظ گفت:
«به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد.»