افـق هاى آبـى خيـال
سردبير
اى قبله هشتمين آسمان كه آفتاب جمالت در افق هاى خاموش مدينه درخشيدن گرفت و عالم اسرار، پرده اى ديگر از عجيب ترين نقش هايش را در آيينه ادراك ايّام به نمايش گذاشت!
تو را مى ستاييم، اى آيينه تمام نماى خدا در زمين و خداى را كه در سراچه امكان و كاينات، عصاره عظمت خويش را در وجود عظيم تو به وديعت نهاد!
ميلادت، شكوه تولّد خاك است; خاكى كه به پاى بوس جمالت غبارينه به رقص برخاست و ناهشيوار، تن به باد و آب و آتش سپرد.
تو را مى ستاييم و شكوهى كه تو را در بر گرفته است! اى غريب شكوهمند كه آفتاب مسند نشين قُبّه كرامت توست و ماه از مشرق پيشانى ات طلوع مى كند!
صبح و شام، روى و موى توست كه در آيينه ادراك كاينات به تماشا نهاده اى.
ميلادت، زايش زيباترين صدف هاى درياهاى نور است كه فرشتگان بر سواحل رؤيايى لاهوت در دامان پر مهر خويش پروردند.
اى كه گل هايت به نام مى خوانند و درياهايت از خويش مى دانند! اى هم تبار سروهاى سبز! در حرير كدامين رؤيا پيچيده اى كه خوابمان نيز به عطر حضور تو آكنده است؟
اى فراتر از عشق! گرم تر از مهر! رؤيايى تر از خواب خوش درياها! اى آبروى زمين! بگذار گرد شمع وجودت پروانهوار پر بسوزانيم و سرور آسمانىِ كرّوبيان پرده نشين را در شب ميلادت به پايكوبى و دست افشانىِ شعر حافظ ميهمان كنيم. به مولانا، طريقه خرقه سوزى بياموزيم و شمس تبريزش را بر صُفّه صفايت بنشانيم.
آه كه چه قدر به آسمان مى مانى; آن گاه كه لبخند مى زنى و خورشيدهاى بى شمار از پنجره ديدگانت بال مى گشايند!
بگذار كبوتران احساسمان بر سقف طلايى بارگاهت به هلهله بنشينند و مويه هاى غريبى را به دست بادهاى دوره گرد بسپارند.
بگذار بر كتيبه هاى كهن تاريخ عشق، نامت را فراتر از هر چه هست بنگاريم، و به آفتاب بياموزيم شيوه بارش نور را; آن گاه كه پرده هاى شب در محاقش مى گيرد و اضطراب بر پنجره هاى ناگشوده اميد پرده مى كشد.
بگذار تمام پرده هاى آويخته را بدريم تا نام زيبايت در افق هاى آبى خيال، بال بگشايد و زمين از لبخنده هاى معطّرت روشن شود.
آه اى قبله هشتمين آسمان!
رضا!