يوسف ملاحت و حُسن!

نعمت الله شمسى پور (فاكر)

بيا! كه گلشن جان بى تو سبز و خرم نيست
تو آگهى كه دلى از فراق، بى غم نيست
اسير بند غمت، از دو كون آزادست
گداى كوى تو را حاجت دو عالم نيست
كدام سينه ز هجر تو نيست آتشبار؟
كدام قامت موزون كه از غمت خم نيست؟
شميم زلف تو، پهلو زند به مشك ختن
صفاى اشك دو چشمت در آب زمزم نيست
به پرتو رخ تو، نيست مهر عالمتاب
به وسعت نظرت هفت بحر، جز نم نيست
فراغ خاطر اگر نيست، از فراق تو هست
كدام اياغ دلى پر ز باده غم نيست؟
خوشا گشودن بالى در آسمان خيال
دريغ! طاير دل را پَرى فراهم نيست
به شهر آينه ها، يوسف ملاحت و حسن!
بيا ببين كه اسير كمند تو، كم نيست