( 3 )

سرمقاله : على در مكتب محمد

مجتبى احمدى

هميشه با محمد بود شبان و روزان.

با او از تيرگيها سياهيها تباهيها شهر پرغوغا شهر ستم شهر آلوده به شرك آكنده به دغل به دامن حِراء كه دامن خدا بود پناه مى برد.

هرگاه محبوب او محمد به حراء پناه مى برد تا در خلوت غار در سكوت كوهستان در سكوت شب كوهستان با تماشاى آيتهاى آسمانى خداوند كه شگفت انگيز مى نمودند به راز و نياز با يكتاى بى همتا بپردازد على بى تاب مى شد به دامنه كوه رخت مى كشيد و به تماشا مى ايس تاد تماشاى آشيانه آن يار بلند آشيان.

گاه اِذن مى يافت به نزد او برود به مأموريتى يا براى نيوشيدن از زلال وحى سر از پا نمى شناخت قلب كوچكش به تپش مى افتاد گونه هايش گُل مى انداخت اندامش به لرزه مى افتاد. به سوى او مى دويد خاروخاشاك سنگ و صخره راه و بى راه براى او هيچ مى نمود چشم ب ه بالا داشت به قلب خود به روح خود به جان خود كه در بام مكه آشيان داشت.

محمد را مى بوييد در كنار هر گل هرگياه هر سنگ و هر خاره سنگ.

بوى محمد عطر گلِ بوستان ابراهيم بوى دل انگيز ياسمن اسماعيل نافه مشك افشان عبداللّه او را سر مست مى كرد هر چه نزديك تر مدهوش تر. به محمد

( 4 )

مى رسيد آغوش مى گشود بسان بچه آهوى گم كرده مادر به آغوش جان جانان فرو مى رفت و از تنهايى خود اشك مى ريخت سر ب ر سينه محمّد مى گذاشت قلبش چنان مى تپيد كه گويا سينه را تنگ مى يابد و آهنگِ بيرون جهيدن دارد. لَمحه اى مى آسود دستهاى نوازش گر محمّد او را نوازش مى داد. و مهر عشق و صفاى خود را كه با هر چه مهر و با هر چه عشق و با هر چه صفا از آغاز آفرينش تا آن لَم حه بود برابرى مى كرد به شراشر اين كوچك تنها سريان مى داد.

دگرگون مى شد پرده ها بر كنار مى رفت جهانهاى ديگر مى ديد گوش جانش صداهايى مى شنيد لبالب از عشق مى شد در آسمانها پرواز مى كرد بال در بال ملائك.

دوست نمى داشت از آن بالا به زير آيد. دوست نمى داشت لب از آن چشمه رحمت بردارد. بى محمد كجا رود. از دامن گرم و آرام بخش او به دامن كى پناه برد. راه برگشت بر او دشوار مى شد غم و اندوه تمام وجودش را فرا مى گرفت. بناگزير به عشقِ برگشتى دوباره و شست شوى دوباره تن در چشمه زلال محمد از كوه سرازير مى شد. به خانه ساكت خديجه كانون عشق و مهر كان محبت وارد مى شد. خديجه بال مى گشود از على آن كودك دوست داشتنى آن كودك سرتاسر نور و روشنايى قلب محمد همراه و يار محمد جوياى محمد مى شد. كودك گُل از گُلش مى شگفت همين كه نام محمّد مى شنيد. قصه ساز مى كرد. يك به يك آنچه ديده و شنيده بود باز مى گفت.

خديجه آرام مى گرفت و چشم به افقهاى دور مى دوخت به انديشه فرو مى رفت. محمد با اين كودك پرشور حساس مهربان تيزنگر ژرف كاو پر رمز وراز دنياى ديگر خواهند ساخت. مكه را زير وزَبَر خواهند كرد ديو و دَد را خواهند راند عشق را از آسمان به زمين خواهند آورد طلسم شب ديجور را در هم خواهند شكست بازار برده فروشى را

( 5 )

برخواهند چيد رهايى بردگان را ندا در خواهند داد خانه محبوب را از لَوث بتها پاك خواهند ساخت دنيايى به مِثال بهشت بنيان خواهند گذارد.

كودك زانو در بغل گرفته بود و مى انديشيد:

او كيست كه چنين بوى خوشى دارد. بوى بهشت مى دهد. چه چشمان زلالى دارد چقدر اين چشمها عفيف آزرم گين و آكنده از حياند. چه خوش سخن مى گويد. با هر كس سخن بگويد به هر كس چهره بگشايد به هر كسى چشم بدوزد به روى هر كس تبسم كند اگر قلبش از كينه آكنده نباشد ممكن نيست دگرگونش نكند و او را از عالَم خاكى بر َنكَنَد و به عالَم عِلوى برَننشاند.

او كيست كه سينه اى دارد بسان دريا مهرورز قلبى بسان بلور شكننده و چشمانى اين چنين اشكبار كه وقتى ستمى را مى بيند عربده برده دار و ناله حزين برده اى شلاق خورده را مى شنود از درون مى شكند جام اشك او.

شگفتا در بين اين قوم سنگدل خشن بى گذشت و بى عاطفه اين كانِ مهر چگونه پديد آمد و اين چشمه جوشان چگونه چشم باز كرد.

او كيست كه در چشم جدش عَبْدُ المُطّلِب آن همه عزيز بوده و او را در كنار خود بر سرير مجلس مى نشانده و بزرگى و جاه مندى در آينه سيماى او مى ديده است:

(چون براى عبدالمُطّلب فرشى در سايه كعبه گسترده مى شد و فرزندان وى پيرامون مسند پدر مى نشستند تا پدرشان بيايد و در جاى مخصوص خود بنشيند گاه مى شد كه رسول خدا مى رسيد و روى مسند عبدالمطلب مى نشست و چون عموهاى وى مى خواستند او را بردارند عبدالمطلب مى گفت: (دَعوا بنى فواللّه ان له شأناً) پسرم را رها كنيد به خدا قسم او را مقامى است ارج مند.)1

( 6 )

او كيست كه پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد آن همه بزرگش مى دارند و از او به بزرگى نام مى برند و از فرزندان خويش بيش تر دوستش مى دارند.

او كيست كه همه جا سخن از اوست; او را مى ستايند امين مى خوانندش و راستگويش مى دانند.

او كيست كه هر جا پا گذاشته ابرها باريده چشمه ها جوشيده و دشت مخمل سبزينه پوشيده است. وقتى به قبيله قحطى زده بنى سعد بر حليمه وارد مى شود ابرهاى باران زا بر آسمان قبيله چتر مى گسترند و مى بارند و نعمت و بركت را ارزانى شان مى دارند.

و در آوردگاه فِجار هرگاه در كنار جنگاوران بنى كنانه مى بود پيروزى بهره شان مى شد و عرصه بر دشمن تنگ مى گرديد و اين پيروزى را از بركت حضور او مى دانستند و مى گفتند:

(اى فرزند خوراك دهنده پرندگان و آب دهنده حاجيان ما را تنها مگذار كه با بودنت غلبه و پيروزى با ماست.)2

او كيست كه همه پديده ها و آفريده ها گل وگياه سنگ و خارا سنگ پرنده و خزنده به او سلام مى گويند و با تسبيح او حق را تسبيح مى گويند.

او كيست كه هرگاه در شعاع و پرتو وجود او قرار مى گيرم صداى بال ملائك رامى شنوم و فرود آمدن فرشته وحى را احساس مى كنم و آواى شيطان را مى شنوم كه نوميدانه و نگران از او دور مى شود:

(ولقد سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيطان حين نزل الوحى عليه صلّى اللّه عليه وآله فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرَّنَّة؟ فقال: هذا الشيطان أَيِسَ من عبادته.)3

من هنگامى كه وحى بر او فرود مى آيد آواى شيطان را شنيدم.

( 7 )

گفتم: اى فرستاده خدا اين آوا چيست؟

گفت: اين شيطان است كه از آن كه او را نپرستند نوميد و نگران است.

آه من مى شنوم آنچه را او مى شنود و مى بينم آنچه را او مى بيند.

من در اين خانه روشنايى وحى و پيامبرى را مى بينم و بوى نبوت را مى شنوم.

من به خداى او ايمان دارم. ايمان دارم كه او فرستاده خداست.

من هيچ گاه بى ايمان به خداى او و او بر پشت خاك گام ننهشته ام.

من تشنه اين چشمه ام.

من حيران واله و شيداى اين قبله ام.

من لب از اين جام بر نخواهم داشت تا لبالب شوم.

من او را در تمامى آنات زندگى ام خواهم بوييد خواهم جوييد در پى او خواهم پوييد.

على را محمد به دستور حق زيبا پروريد اوج داد برخروشانـد به آستانه حق راهش نمود چشم جانش را گشود و خدا را به او نمود تا در هنگامه بعثت در گاه رستاخيز جانها قيامت دلها بيدارى خردها شور آفريند عرصه دارى كند نُماد دين باشد و دين را در تمام زوايا يش جلوه گر سازد.

على آنى از پيامبر جدا نشد هميشـه و همه گـاه سر بر آستـان او داشت.

در مكه در گاه اوج گيرى دشمنيها كينه توزيها لجن پراكنيها على دژ استوار و تكيه گاه او بود و تمام موجهاى سهمگين دشمنى را در اقيانوس وجود خود درهم مى شكست.

همه ديده بودند خرد و بزرگ پيرو جوان زن و مرد آن سرو ناز

( 8 )

را كه در بنفشه زار نبيّ خوش مى خراميد.

همه ديده بودند آن جوان را با دو چشم زلال كه چشم بر آن چشمه داشت تا غبارى ننشيند بر آن خار و خاشاكى تن نشويد در آن.

كودك در دنيايى كه براى ديگران نا شناخته بود سير مى كرد. از مجلسهاى لهو و لعب از مراسم شرك آلود از كرنش در برابر بتها و پرستش آنها به دور بود. همه را عقيده بر اين بود كه على آنى به شرك آلوده نشد كه بخواهد خود را از آن آلودگى با اسلام پاك سازد. او در ز مزم عشق در چشمه زلال نبيّ بارهاى بار جانِ خود را شسته بود كه مبادا غبار شرك در آن نشيند.

مسعودى مى نويسد:

(بسيارى از مردم را عقيده بر آن است كه على هرگز به خدا شرك نياورد تا از نو اسلام آورد. بلكه در همه كار پيرو رسول خدا بود و به وى اقتدا مى كرد و بر همين حال بالغ شد و خدا او را عصمت داد و مستقيم داشت و براى پيروى خود توفيق داد.)4

على چنان در مغناطيس نگاه محمد و جاذبه شگفت انگيـز او قـرار داشت و در هاله اى پرتوافشان تاريكى زدا و مقدس سير مى كرد و روزگار مى گذراند كه راه بر شيطان از هر سوى بسته شده بود و روزنى براى ورود تاريكى و غبار شرك در جان آن جانِ شيفته وجود نداشت.

محمد از آسمان سخن مى گفت على نگاه به آسمان داشت و با خداى خود راز مى گفت.

محمد از وحى سخـن مى گفـت على آن را زمزمـه مى كـرد و به جان مى نيوشيد.

محمد به دور از چشـم مـردم در درّهاى پيـرامـون مكـه نمـاز مى گزارد على به وى اقتدا مى كرد.

( 9 )

طبرى مى نويسد:

(پس از اقرار به توحيد بيزارى از بتها اول چيزى كه از شرايع اسلام خداى عزوجل واجب كرد نماز بود. و نخستين كسى كه با رسول خدا نماز گزارد على بود.)5

همو از على روايت مى كند كه فرمود:

(منم بنده خدا و برادر رسول او. منم صدّيق اكبر. نمى گويد اين را پس از من مگر دروغ گوى دروغ پردازى. هفت سال پيش از مردم با رسول خدا نماز گزاردم.)6

سه سال از بعثت مى گذرد كه پيامبر مأمور مى شود عشيره خويش را انذار دهد و از عذاب خداوندى آنان را بر حذر دارد و صراط مستقيم را به آنان بنماياند و ياد و خاطره جدشان ابراهيم خليل را زنده كند و پرچم پرافتخار توحيد را در ميان فرزندان ابراهيم و فرزندان عبدالمط لب بر افرازد تا نخستين گروه باشند كه افتخار رايت بر افرازى و رايت بانى آيين ناب محمّدى را بهره خويش مى سازند.

پيامبر به روايتى به كوه صفا و به روايتى به كوه مروه بالا رفت و قوم خود را به انجمنى مهم و سرنوشت ساز فرا خواند.

به على دستور داد: غذا تهيه كند و سفره بگستراند. على دستور پيامبر را اجرا كرد. قوم برخوان محمد گردآمدند و خوردند و نوشيدند.

على مى گويد: در اين هنگام پيامبر برخاست و فرمود:

(هان! فرزندان عبدالمطلب سوگند به خدا هيچ جوان عربى را نمى شناسم كه بهتر از آنچه من براى شما آورده ام براى قوم خويش آورده باشد. به راستى كه من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام و خداى مرا فرموده است: شما را به جانب او دعوت كنم. اى

( 10 )

بنى عبدالمطلب خد ا مرا بر همه مردم به طور عموم و بر شما به طور خصوص برانگيخته و گفته است: و انذر عشيرتك الاقربين.

من شما را به دو كلمه اى كه بر زبان سبك و در ميزان سنگين است دعوت مى كنم. به وسيله اين دو كلمه عرب و عجم را مالك مى شويد و امتها رام شما مى شوند و با اين دو كلمه وارد بهشت مى شويد و با همين دو كلمه از دوزخ نجات مى يابيد: لا اله الاّ اللّه و گواهى بر پيامبرى من.

پس كدام يك از شما مرا در اين راه كمك مى دهد تا برادر من وصى من خليفه من در ميان شما باشد [به روايت شيخ مفيد در ارشاد24/ تا برادر من وصى من و وزير من و وارث من و خليفه من پس از من باشد.]

هيچ كس از حاضران بدو پاسخ نداد. امّا من كه از همه خردسال تر و كم جثّه تر و كودك تر بودم گفتم: يا رسول اللّه من تو را در اين كار يارى مى دهم.

گفت: بنشين.

گفتار خويش را تكرار كرد و همچنان خاموش ماندند.

تا من گفتار نخستين خود را باز گفتم.

پس گفت: بنشين.

بار سوم سخن خود را بر آنان تكرار كرد. هيچ از ايشان حتى به يك حرف وى را پاسخ نگفت و باز من برخاستم و گفتم: يا رسول اللّه براى يارى تو در اين امر آماده ام.

( 11 )

گردنم را گرفت و گفت: هان اين است برادر من وصيّ من و خليفه من در ميان شما. از وى بشنويد و فرمانش را ببريد. جمعيت به پا خاستند و مى خنديدند و به ابوطالب مى گفتند: تو را امر كرده كه از پسرت بشنوى و او را پيروى كنى.)7

به راستى محمد ارمغانى با شكوه و ماندگار براى قوم خويش آورده بود. اگر پرده كبر خودبزرگ بينى گناه و شرك بر كنار مى رفت و اين جمع كُنه و ژرفاى سخن پيامبر را در مى يافتند و از قيد و بندهاى جاهلى و غل وزنجيرهاى آيين شرك و بندگى غيرخدا رهايى مى يافتند هم سعادت دنيا را داشتند و هم خير واپسين روز را.

اگر جان در زلال محمد مى شستند و در زمزم عشق آلودگى را از جان خود مى ستردند دنيا در زير نگين قدرت آنان در مى آمد.

پيامبر در اين فراز مهم و لَمحه تاريخى و سرنوشت ساز از آينده خبر داده است كه اسلام جهان گستر مى شود و خانه ها كومه ها سرزمينها و اقليمها را در مى نوردد و هر قوم و امتى كه بر اين بُراق تيز رو قرار بگيرد و به اين آيين گردن نهد رايتش بر بام جهان افراشته خواهد شد.

بنى هاشم با فرياد يا (صباحاه) پيامبر از خواب صبحگاهان برنخاست و به اقليم بيدارى گام ننهاد تا آينده امت اسلامى را با شكوه هر چه تمام تر و برابر معيارها و ترازهاى شرع رقم زند.

اگر بنى هاشم اين دقيقه را دقيق درك مى كرد و پشت و پناه جوان سرفراز و زيبا رفتار و زيبا گفتار خود مى شد و دين جديد را جرعه جرعه نوش مى كرد و جان خود را از خمودى به در مى آورد و نيرو مى گرفت و عرصه دار مى شد پسران اميه با آن كينه هاى ديرينه ميدان دار ن مى شدند كه يزيد بن معاويه در هنگامى كه سر مقدس امام حسين پيش رويش بود بى شرمانه اشعارى8 را بسرايد كه دل آل اللّه را خون كند.

( 12 )

آرى اين دقيقه نشناسى يعنى غفلت يعنى گناه و سركشى و واپس ماندن از كاروان بزرگ نور و روشنايى.

پيامبر راه و افقهاى روشن آينده را به آنان نمود: وصى وزير خليفه و وارث من كسى است كه پيش از همه رايت يارى مرا برافرازد و پا به ميدان نهد و براى دين و سربلندى ياران آن از جان مايه بگذارد و به لا اله الاّ اللّه و محمدّ رسول اللّه ايمان بياورد و گواهى بد هد خدايى جز آن ذات بى همتا نيست و محمد رسول و فرستاده اوست.

پرده جهل و شرك نگذاشت خردها به آبشخور حق رهنمون شوند و زواياى اين حقيقت زيبا و پرنگار را دريابند.

براى على كه در پَس پرده جهل شرك و گناه گرفتارنيامده بود پرده ها افتاد و حقايق را به خوبى ديد و رايت يارى او را برافراشت.

پيامبر مى پذيرد و او را بلند مى كند و جايگاه والاى او را در آيين جديد مى نماياند و كاخ گزند ناپذير امامت را بنيان مى گذارد.

امامت على در همان لَمحه اى از افق سر مى زند و مى درخشد كه پيامبرى محمد جلوه گر مى شود.

پيامبر با اين حركت شورانگيز خود به همگان به اهل انجمن به همه كسانى كه در آينده به اين كاروان نور مى پيوندند فهماند كه در آيين او برگزيدن جانشين براى رسول خدا و فرمانرواى امت بسان آيين جاهلى يا مرام و روش و رويه پادشاهان و كسراها و فرمانرواهايى كه به زور شمشير بر قوم و امتى پيروز شده اند نيست كه پس از اين كه راه ها هموار شد سنگلاخها درهم كوفته شد راه هاى دشوار گذر پيموده شد باز دارنده ها برداشته شد دشمنان سركوب گرديدند داعيه داران به غل و زنجير كشيده شدند ياغيان رام شدند و قلمرو فرمانروايى آرام گرفت يكى از فرزندان فرمانرواى فاتح يا يكى از نزديكان قدرت مند و با نفوذ او بر اريكه جانشينى گمارده شود و گاه بدون اين كه شايستگيها و

( 13 )

كارآزمودگيهاى لازم را داشته باشد.

در اين آيين پيش از آن كه قدرتى باشد و عِدّه و عُدّه اى و حوزه نفوذى و قلمروى بيش از آن كه سرزمينى باشد در اختيار با مردمى در زير نگين قدرت پيش از آن كه سريرى باشد و تخت و تاجى پيش از آن كه كسى مزه قدرت را چشيده باشد در غربتِ غربت در تنگناهاى هراس انگيز در روزگار بى ياورى و بى پناهى در هنگامه دشوار و توان فرساى رويارويى با خنجرها و شمشيرهاى آخته با دستان خالى از سلاح در روزگار بى بَرگى روزگارى كه همه گروندگان به اين آيين بى هيچ چشمداشتى به دنيا و فرداى پر از ناز و نعمت و رفاه تنها به عشق خد ا و قربانى در راه آرمانهاى رسول خدا با همه تنگناها و دشواريهاى زندگى و شكنجه هاى توان سوز در جاده حق مى پويند با ايمان ترين خالص ترين ناب انديش ترين عاشق ترين و شيداترين شخص به جانشينى گمارده مى شود.

با اين طرح بلند و آسمانى دين محمد در پرتو اصل با شكوه امامت جاودانه مى ماند و در همه برهه هاى تاريخ بر تارك جهان مى درخشد.

امامت است كه دين را مى گستراند مى شكوفاند بستر رشد پويندگى كمال و درخشندگى آن را فراهم مى سازد.

امامت است كه بازدارنده ها را از سر راه بر مى دارد راه را براى تعالى كمال و اوج گيرى پيروان هموار مى سازد.

امامت است كه دين را تفسير دقيق روشن شفاف و جديد مى كند و پيرايه ها را مى زدايد و با بدعتها در مى افتد.

امامت است كه هميشه و همه آن شبهه ها را مى شناساند و راه هاى برخورد با آنها را مى نماياند.

امامت است كه با دشمن به هر رنگ و به هر لباس و با هر ترفند در آوردگاههاى گوناگون پنجه در پنجه مى افكند و به خاك سياهش مى نشاند.

( 14 )

على به فرمان حـق سكاندار چنين كشتى اسـت. كودك بود; امّا در سيمايش بزرگى شايستگى خردورزى و خردمندى نقش بسته بود. افقها را روشن مى ديد در مدار بسته اى سير نمى كرد و نمى انديشيد. انديشه اش فراخنا و ژرفاى جهان را مى كاويد و از مرزها و حصارها مى گذشت و ب ه ساحتها و عرصه هاى جديد راه مى يافت.

محمد سكـوت را مى شكنـد هم سكوت خود را و هـم سكـوت انجمن سران بنى هاشم را. پندار گرايان مى پنداشتند با برخورد سطحى يا پوزخند با تحقير و به گوشه چشم اشاره كردن محمد را از جنبش و تكاپو باز مى دارند و او را به انزوا مى كشانند و بال وپر او را مى بندند و بر لب او مُهر خموشى مى زنند. امّا ندانستند كه دوران خموشى اين كوه آتشفشان به سر آمده و اكنون شعله هاى مقدس و سركش آن زبانه خواهد كشيد و همه چيز را دستخوش دگرديسى ژرف قرار خواهد داد.

رسول خدا به امر خداوند كه فرمود:

(فاصدع بما تؤمر واعرض عن المشركين انّا كفيناك المستهزئين. الّذين يجعلون مع اللّه الهاً آخر فسوف يعلمون.)9

آنچه را مأمور هستى آشكارا ابلاغ كن و از مشركان روى بگردان و ما خود شرّ استهزا كنندگان را از تو دور مى سازيم. آنان كه با خدا خدايى ديگر قرار مى دهند پس به زودى خواهند دانست.

در أبطح به پا ايستاد و گفت:

(منم رسول خدا. شما را به عبادت خداى يكتا و ترك عبادت بتهايى كه نه سود مى دهند و نه زيان مى رسانند و نه مى آفرينند و نه روزى مى دهند و نه زنده مى كنند و نه مى ميرانند دعوت مى كنم.)10

( 15 )

با آشكار شدن دعوت پيامبر انتظارها به سر آمد. پيامبرى را كه پيامبران پيشين نويدش را داده بودند و همه چشم به راه او بودند و در سيما و رفتار محمّد سالها بود كه نشانه هايى از آن را مى ديدند اكنون دربرابرشان زيبا با وقار با شوكت و با جلال بسان باغى پر ا ز گُل ايستاده بود و يا (صباحاه) گويان آنان را از خطرهاى تباهى آفرين بنيان سوز و ويرانگر خبر مى داد.

جوانان پرشور و با فطرتهاى سالم بردگان به بند كشيده شدگان مستضعفان و ستمديدگان برگرد او حلقه زدند و از نسيم دل انگيز بنفشه زار محمّدى حياتى دوباره يافتند.

قريش تار وپود نظام اهريمنى خود را از هم گسسته مى ديد به هراس افتاد و با تمام توان به نبرد با زيبايى و شكوه و خوبى برخاست.

شكنجه ها بى رحمانه بود. بردگان بينوايان بى كسان و غريبان كه خدا را مى پرستيدند و از بتها بيزارى مى جستند و به محمد عشق مى ورزيدند به سختى و به طور وحشيانه شكنجه مى شدند.

كسانى را كه نمى توانستند شكنجه كنند با محاصره اقتصادى و قطع داد و ستد با آنان از توانشان مى كاستند. اين پديده هاى شوم و نقشه هاى اهريمنانه و غير انسانى سبب شد كه پيامبر براى رهايى پيروان خويش از نابودى و سازمان دهى دقيق و برنامه ريزى شده آنان عليه مشرك ان دَرِ گشايش را بگشايد و شمارى را به حبشه و سپس شمارى را به سوى مدينه گسيل بدارد.

قريش غافل گير شد. هجرت را پيش بينى نمى كرد و با تمام توان به تلاش برخاست كه انقلاب بزرگ هجرت را در هم بشكند نتوانست. در شبى شوم سران قوم توطئه كردند و نقشه قتل پيامبر را ريختند. پيامبر توسط فرشته وحى از اين نقشه شوم با خبر شد.

على فداكارانه در شب تاريخى هجـرت پيامبـر از مكـه به مدينـه (ليلة المبيت) خود را آماج خنجرهاى آخته قريش ساخت تا جانِ جانان

( 16 )

جان سالم از مكه به در برد.

و اين آيه شريفه درباره اين فداكارى بزرگ نازل شد:

(ومن الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه واللّه رؤوفٌ بالعباد.)11

در ميان مردم كسانى هستند كه درجست وجوى خشنودى خدا از جانِ خويش مى گذرند و خدا نسبت به بندگانش مهربان است.

بار ديگر نام على بر تارك شهر مكه درخشيد. همه جا سخن از على بود. شجاعت و جوانمردى او مهابت و هيمنه او ورد زبانها بود.

على كم كم براى خَلقِ حماسه هاى بزرگ آماده مى شد. حماسه هايى كه شب را شكستند و روز را روياندند.

حماسه هايى كه اسلام را از جزيره تنگ به فراخناى جهان راهش گشودند. حماسه هايى كه پيامبر را شاد كردند و مؤمنان را سرافراز و مشركان را زمين گير.

على برتارك دلها مى درخشيد.على درسينه هـا شـور مى انگيخـت. على نگاه ها را به سوى خود مى كشاند.

آتش عشق على در كومه ها و خانه ها و كوچه هاى شهر دين شهر آرزوها شهر عشقهاى پايدار شهر محمد مدينه زبانه مى كشيد و خيلى ها را به كام خودفرو مى برد.

على در مدينه درخشيد بسان خورشيد جهان افروز مدينه محمد.

على در جنگهـا بسـان صاعقـه بـر سـر دشمنـان فـرود مى آمد و خاكسترشان مى كرد.

وقتى جنگ بدر پا گرفت مكه جگر گوشه هاى خود را بيرون ريخت شادى و پايكوبى در مكه و در لشكر مشركان به اوج خود رسيد و در مدينه از چهره ها از ديده ها از سينه ها از در و ديوار

( 17 )

غم مى تراويد كه مبادا اين سپاه جرّار و بى ترحم كارها را يكسره كند و اين كارو ان كوچك كوچيده از شهر و ديار را با مردان و زنان مهمان نواز و با وفاى مدينه درهم شكند و براى هميشه نسل شان را براندازد.

در اين هنگامه سخت كه مرگ از هر سوى دهان گشوده بود و لرزه بر اندامها مى افكند دستها به لقوه مى افتاد و زبانها بند مى آمد على چو رَعْد مى غريد و به قلب سپاه شب يورش مى بُرد و آذرخش شمشيرش ظلمت را مى شكافت. بيش از 36 تن از جگرگوشه هاى مكه را به خاك مذلّ ت افكند و به ديار عدم فرستاد. شيون از سپاه مكه بلند شد و رايت اميد در سپاه محمد بر افراشته شد.

ازاين پس حماسه هاى بزرگ سپاه دين يكى پس از ديگرى آفريده مى شد و على در كانون و مركز اين حماسه ها و شورانگيزيها بود.

على در همه آوردگاههاى هراس انگيز دژ استـوار و گزند ناپذيـرى بود براى سپاه محمد. رايت اميد مى افراشت دلها را قوى مى داشت ديو ترس را با بى باكيها دلاوريها و يكه تازيهاى خود از عرصه جبهه حق مى راند و روز روشن را با چابكيها و ضربه هاى بهنگام و كارى از چ پ و راست براى دشمن شب تار مى كرد و در گيراگير نبرد كه شمشيرها بسان صاعقه هوا را مى شكافتند و بر فَرقِ جنگاوران فرود مى آمدند و مى شكافتند على در كانون آوردگاه با فنون جنگى سخت پيچيده صاعقه ها را يكى پس از ديگرى واپس مى زد و زمامِ ميدان نبرد را قهرما نانه در دست مى گرفت.

على زلالِ زلال بود بسـان چشمـه مى شـد خـود را در او ديد و كژيها و ناراستيهاى خود را اصلاح كرد.

على سرچشمـه همـه خـوبيهـا زيبـاييهـا عشقهـا دلپذيريهـا و مهرورزيها بود مى شد در آن چشمه آرميد و زندگى سالم شاداب و به دور از تباهيها و زشتيها و آلودگيها داشت.

( 18 )

على سينه اى چون دريا داشـت. هيچ گاه نغمه مخالف در اين دريا موج نمى آفريد چه فكرى چه سياسى و چه حتى كينه ورزانه.

على شـريعـه شريعـت نـاب بـود. هـر كس بر ايـن شـريعـه قـرار مى گرفت مى توانست به اسلام ناب محمّدى اسلام به دور از خرافه اسلام به دور از آداب و سنن جاهلى دسترسى بيابد و از آن جوى هميشه جارى جامى برگيرد و نوش كند.

على چشمه سـار بود سرزمينـى سبز و پر از چشمـه هـاى زلال: چشمه عشق چشمه عرفان چشمه دانش و چشمه مهر. هر كس بر اين چشمه ها جان را مى شُست و جامى از آن بر مى گرفت و تا آخرين جرعه نوش مى كرد هوشيار مى شد و هشيارانه بر جاده خورشيد گام مى نهاد و تا سر منزل مقصود به دور از خستگى و رخوت و خواب زدگى مى پوييد.

على قبله نما بود. هركس در هر كجا و در هر سوى مى خواست در جهت قبله محمّد و اسلام ناب بايستد خود را با على تراز مى كرد.

على نُماد عشـق و ايمان بـود و زندگـى و راه و روش و سيـره او نماد زندگى و راه و روش مؤمنانه و عاشقانه بود هر كس مى خواست زندگى خود را بر اين اساس بنا كند و راه و سيره اى چنين داشته باشد به على اقتدا مى كرد.

على آينه تمام نما بود هويتها را مى نمود و چهره ها را مى شناساند و سيرتهاى زيبا و سيرتهاى زشت را از اين آينه شفاف مى شد شناخت.

على معيـار و تراز بود هر كـس و هر جريـان هر موضع گيرى و هر حركت اگر با اين شاقول تراز مى بود درست مستقيم بهنجار و اگر تراز نمى بود نادرست كژ و نابهنجار بود.

على غمگسار بينوايان يتيمان عزيز از دست دادگان زجركشيدگان مستضعفان و دل سوختگان بود و در اندوه جانكاه اينان شبان و روزان مى گداخت.

( 19 )

على در سرتاسر زندگى با وجود خود كانون مهرى براى مردمان رنجديده و بى برگ افروخته بود كه در آن گرد آيند و گرما گيرند و دردها و رنجهاى خود را التيام بخشند.

على عاشـق عدالـت بود. در سرتاسر زندگى در تمـامى فـراز و نشيبها در گاه طوفانهاى سهمگين در اوج بحرانها در هراس انگيزترين لَمحه ها آنى چشم از اين قلّه بلند و اصل رخشان برنداشت. هميشه و در همه حال براى برافراشتن رايت عدل و برافراختن مشعل تاريكى زدا ن ور افشان پرتوافكن اميدآفرين آن در تكاپو بود.

على مرهـم گـذار دردهـا بود. هر كس دل ريشى داشت اندوهى عميق جانش را مى كاهيد درگرداب غمى دست و پا مى زد به على پناه مى برد و على با همه شكوه و جلال مهابت و هيمنه زانو مى زد و بر دردها و زخمهاى او مرهم مى گذاشت.

على برگزيده خدا بود نبيّ بر آن گواه نه يك بار كه بارها.

على برگزيده خدا بود تـا دين را پناه و ادامه دهنده راه رسول خدا باشد و با بيان دل انگيز شورآفرين حماسى و خرد ناب خود به تفسير و تأويل آيه آيه كتاب خدا و فراز فراز سنّت نبيّ بپردازد.

على بر گزيده خدا بود تـا پس از رسول خدا ارزشهـاى دينى را پاس بدارد مردم را به آبشخور وحى همه آن هدايت كند و زشتيها و ناراستيها را از دامنِ جامعه اسلامى بزدايد.

على برگزيده خدا بود تـا پس از نبـى جـامعـه نمونـه سالـم عادلانه و به دور از ستمى را كه پيامبر بنا گذاشته بود از هرگزندى به دور دارد.

على برگزيده خدا بود تـا عدل را بگستـرانـد ستـم را بميرانـد ارزشها را بنماياند ضد ارزشها را فرو خاموشاند دانايى را بپراكند جهل را براند فرهنگ ناب اسلامى را برافرازد و فرهنگ جاهلى را فرو افكند.

( 20 )

على برگزيده خدا بود تا با نفاق در هر شكل و هيأت و با هر چهره و در هر حال در آويزد و از پا در آورد و از صحنه اجتماع بتاراند.

على برگزيده خدا بود تا برابر قرآن و سنّت عمل كند و آن دو ثقل اكبر را بر جامعه و دلها و زواياى گوناگون زندگى فردى و اجتماعى مردمان حاكم كند.

با اين عهدى كه على با خدا بسته بود رسول خدا او را در غدير خم بر شانه خود برافراشت و فرمود:

(معاشر المسلمين ألست اولى بكم من انفسكم؟

قالوا: اللّهم بلى.

قال: من كنت مولاه فعليّ مولاه. اللّهم و ال من والاه و عادَ من عاداه وانصر من نصره واخذل مَن خذله.)12

با اين معيارها و ترازها على مى بايد پس از غروب خورشيد اسلام ماه آسمان اسلام شود و پرتو افشاند و نگذارد شب دامن گسترد و سياهى تباهى آفريند.

على مى بايد پس از فرو رفتن چشمه هور برآيد و بتابد و مشعلهاى اسلام ناب را برافروزد تا امت محمّدى راه از بى راه بازشناسند و به كژ راهه نيفتند و گرفتار ديو و دَدْ شوند.

دريغ و دردا در آن هنگامه غم انگيز كه چشمه خور از ديده ها پنهان شد و جهان را تاريكى درآغوش گرفت مهتاب مى بايست مى تراويد شبتاب مى بايست مى درخشيد كه ابرهاى سياه آسمان را آگندند و ماه در زير ميغ نهان شد و فتنه هاى تاريك يكى پس از ديگرى نمايان شدند. بخيلان دنياداران پسران اميه طلقا و رجعت طلبان دست به كار شدند و جهان را تيره كردند و بلا را بر همگان چيره; بلايى كه پيران را فرسود و خردسالان را پير كرد و دينداران را اسير.

( 21 )

جامه خلافت را (نخستين) درپوشيد با اين كه مى دانست خلافت جز على را نشايد. چون اَجَلش رسيد كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآورد. و او چون اَجَلَش رسيد گروهى را نامزد كرد على را در جمله آنان درآورد.

امام درباره اين شورا و نتيجه شوم آن مى فرمايد:

(خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپداشتند و در صف اينان داشتند. ناچار با آنان انباز و با گفت وگوشان دمساز گشتم. امّا يكى از كينه راهى گُزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد و اين دوخت و آن بُريد تا سومين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت و پياپى دو پهلو را آكَنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار بُرَد و گياه بهاران چرد چندان اسراف ورزيد كه كار به دست و پايش پيچيد و پرخورى به خو ارى و خوارى به نگونسارى كشيد.)13

پس از نگونسارى سومى و كشته شدن او مردم آسيمه سار روى به على نهادند ولى دريغا و دردا كه ديرهنگام بود روز دامن برچيده بود و شب جهان را در آغوش داشت و تا سپيده دم راه دراز.

روزگارى به على روى آوردند كه روزگار عبوس و تلخى بود و از شهد گلها آواز چكاوكها خبرى نبود و نسيمى از باغ پرگل محمد نمى وزيد. از باغ و راغ اثرى بر جاى نبود و در همه سوى و همه چشم اندازها زندگيها بود كه باژگون و مرده سان. اركان جامعه اى كه رسول خدا به خون دل رنجها سختيها اندوه ها و دغدغه هاى بسيار خود و ياران جان شيفته اش بنيان گذارده بود در هم ريخته و شيرازه

( 22 )

حكومت حق از هم گسسته بود. حكومت از هاله تقدس به در آمده بود كه ديگر ركن خيمه دين نبود. روشنايى به خانه ها كومه ها و محفلها نمى داد. مشعل ه دايتى نمى افروخت. نشانى بر راه ديندارى نمى افراشت. مرز دين را پاس نمى داشت. در زندگى مردم فرودست نقش نمى آفريد. با فقر و فاقه در نمى افتاد. به ثروتها و سرمايه هاى بادآورده و از راه حرام فراچنگ آمده كارى نداشت. زمينه را براى حرام خوارى چپاول اختلاس ب ه يغما بردن بيت المال فراهم آورده بود. دستها را براى دست به دست كردن بيت المال بازگذاشته بود.به درد دردمندان بى توجه بود و به اشك يتيمان و ناله مظلومان بى اعتنا. حكومت گران سر در آخور خود داشتند و شكم خود مى انباشتند. قرآن مهجور بود و سنت از گردونه زندگى بيرون. وحشت بر زندگى خوبان نيك مردان و ماندگان به سيره پيامبر سايه افكنده و مرگ بر دَرِ خانه ٌ آنان دهان گشاده بود. پسران اميه طلقا رجعت طلبان و منافقان سايه شوم خود را بر حوزه مقدس اسلام گسترده و عرصه را بر مردم تنگ گرفته بو دند. عزيزان خوار بودند و فروماندگان و سفلگان عزيز و بر كار. زمام امور در دست نابكاران و تبه كاران بود و مردم خوار و بى مقدار. عزت و شكوه و جلال مسلمانى بى فروغ عيش و عشرت و كامروايى و كافركيشى پرفروغ. وابستگان به حكومت ثروتها اندوخته بودند بستانها آراسته و نهرها به سوى بستانها چرخانده بودند و بر اسبان تيز تك و فربه سوار مى شدند و كنيزكان زيبا خوش اندام و سيمين ساق در بر مى گرفتند.

چنين بود كه على در برابر مردمان خسته رنجديده و بلازده كه به او رو آورده بودند برخاست و فرمود:

(مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد كه پيشاپيش كارى مى رويم كه آن را رويه هاست و گونه گون رنگهاست. دلها برابر آن بر جاى نمى ماند و خردها برپاى. همانا

( 23 )

كران تا به كران را ابر فتنه پوشيده و راه راست ناشناسا گرديده; و بدانيد كه اگر من درخواست شما را پذيرف تم با شما چنان كار مى كنم كه خود مى دانم. و به گفته گوينده و ملامت سرزنش كننده گوش نمى دارم و اگر مرا واگذاريد همچون يكى از شمايم و براى كسى كه كار خود را بدو مى سپاريد بهتر از ديگران فرمانبردار و شنوايم. من اگر وزير باشم بهتر است تا امير باشم.)14

اين فراز از سخن مولا بدان معنى نيست كه ديگران را با خود در حكومت انباز مى دانست و آن را كه مردم به او روى مى آوردند شايسته حكومت. خير. حكومت گرى و فرمانروايى را شرطهاست كه يكى از آنها رويكرد مردم است. على اين را داشت و شايستگى را هم به تمام و كمال; ام ّا افق را تاريك مى ديد و زمينه را براى كار نامهيا و دستها را براى كارهاى اساسى و بنيادى بسته و حكومت را از گردونه زندگى بيرون و در باتلاق فرومانده.

مردم به پا خاسته و به حكومت گران پيشين پشت كرده برآنند على را بر اريكه حكومتى بنشانند كه به فرموده آن حضرت از سر و رويش نكبت مى باريد:

(خلافت را چون شترى ماده ديدند و هر يك به پستانى از او چسبيدند و سخت دوشيدند و تا توانستند نوشيدند. سپس آن را به راهى درآوردند ناهموار پرآسيب و جان آزار كه رونده در آن هر دم به سر درآيد و پى درپى پوزش خواهد و از ورطه به در نيايد.)15

على با اين كه روزگار را روزگار فتنه ها مى دانست كران تا به كران را تاريك و دهشت انگيز راه راست را ناشناسا و دلها را در برابر آن نامانا و خردها را ناپايا به اصرار مرد و زن خرد و بزرگ و ستمديده و

( 24 )

دل فَگار حكومت را مى پذير به شرط آن كه با او همراه با شند سر در فرمان او نهند گام در گام او گذارند با او هم آوايى كنند و در هنگامه ها و درگاه هجوم شبهه ها به ترديد نيفتند.

فسوسا كه چنين نمى شود و على تنها مى ماند كه شرح اين قصّه پرغصّه را مجالى ديگر بايد و در اين جا به يك فراز غم انگيز از سخنان او اشاره مى كنيم كه نمايانگر دل فَگار و مجروح مولاست:

(چون به كار برخاستم گروهى پيمان بسته شكستند و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستمكارى دلم را خَسْتند.)16

بارالها! ما را در راه على هميشـه و همه گـاه استـوار و ثابت قدم بدار و ما و مردم شريف اين سرزمين را از گرداب و بلاى پيمان شكنى ارتداد و ستمكارى در همه آنات به دور بدار.


پى نوشتها:

1. (تاريخ پيامبر اسلام) دكتر محمد ابراهيم آيتى با تجديد نظر و اضافات و كوشش دكتر ابوالقاسم گرجى55/ دانشگاه تهران.

2. همان59/.

3. (نهج البلاغه) صبحى صالح ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى خطبه192 سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.

4. (تاريخ پيامبر اسلام)82/.

5. همان83/.

6. همان84/.

7. همان95/.

( 25 )

8. (مقتل الحسين) عبدالرزاق الموسوى المقرم357/ دارالكتاب الاسلامى بيروت.

ليت اشياخى ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل
لاهلو واستهلو فرحاً
ثم قالوا يا يزيد لاتشل
قد قتلنا القَرْمَ من ساداتهم
وعدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء ولا وحي نزل
لست من خندف ان لم انتقم
من بني احمد ما كان فعل
اى كاش بزرگان من كه در جنگ بدر كشته شدند امروز مى بودند و بى تابى خزرج را از ضربت نيزه و شمشير ما مى ديدند.

اى كاش امروز مى بودند و وضع آل محمد را مى ديدند و صدا به شادى بلند مى كردند و مى گفتند: يزيد دست تو شَل مباد.

ما بزرگانى از پسران ايشان را كشتيم و آن را عوض گشتگان بدر قرار داديم و اكنون سر به سر شد.

بنى هاشم با سلطنت بازى كردند و گرنه خبرى از آسمان نيامده و وحيى نازل نشده است.

از مادرم خندف نيستم اگر انتقام كارهاى احمد [رسول خدا] را از فرزندان او نگيرم.

9. سوره (حجر) آيه 94 ـ 96.

10. (تاريخ پيامبر اسلام)97/.

11. سوره (بقره) آيه 207.

12. (الغدير) علامه عبدالحسين امينى ج8/1 دارالكتاب العربى بيروت.

13. (نهج البلاغه) خطبه 3.

14. همان خطبه92.

15. همان خطبه3.

16. همان.