( 10 )

مصاحبه با حضرت آيت اللّه مروّج

حوزه: با تشكر از اين كه قبول زحمت فرموده مصاحبه با مجله حوزه را پذيرفتيد. نخستين پرسش ما از حضرت عالى اين است كه: از چه زمانى شروع به تحصيل كرديد و در چه حوزه اى مشغول به فراگيرى دانشهاى دينى شديد.

استاد: 13 ـ 14 ساله بودم كه به تشويق مرحوم والد در زادگاهم شهرستان شوشتر مشغول تحصيل شدم. جامع المقدمات را خدمت مرحوم والد و برخى ديگر از دروس عربى را نزد علماى ديگر شوشتر فرا گرفتم. پس از مقدمات عربى فقه و اصول را نيز در محضر مرحوم والد شروع كردم. معالم و مقدارى از لمعه و شرايع را نزد ايشان خواندم. در حدود 21 ساله بودم كه براى ادامه تحصيل به نجف اشرف مشرف شدم. مكاسب را خدمت مرحوم آقا سيّد على نورى و بخشى از رسائل را خدمت مرحوم آيت اللّه شاهرودى و بخش ديگر آن را خدمت ديگر علما به صورت متفرقه خواندم.

پس از به پايان بردن سطح به درس خارج رفتم. اوّلين درس خارجى كه شركت كردم درس مرحوم آقا ضياء عراقى بود كه هم فقه و هم اصول را خدمت ايشان فرا گرفتم. پس از مدتى مسافرتى به ايران پيش آمد. به خوزستان رفتم. آن جا بودم كه آقا ضياء به رحمت خدا رفت. پس از بازگشت به نجف به درس آيت اللّه شاهرودى و آيت اللّه حكيم مى رفتم. البته مختصرى هم درس مرحوم آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى رفتم كه خارج مكاسب مى گفت. و مدتى هم درس اصول مرحوم آقا شيخ حسين حلّى حاضر شدم. ولى عمده درس خارج در محضر آقاى شاهرودى بود هم فقه و هم اصول و آقاى حكيم كه تنها فقه بود; چون ايشان آن زمان اصول نمى گفت. حدود 22 سال در حوزه نجف بودم و به تحصيل و تدريس مشغول بودم; تا آن كه حكومت عراق ما را دستگير و از عراق بيرون كرد. به اهواز آمديم و چون بيش تر بستگان در اهواز بودند در آن جا رحل اقامت افكنديم; به اميد آن كه هر چه زودتر به نجف اشرف برگرديم كه متأسفانه ميسّر نشد. تا چند ماه پس از جنگ هم در اهواز ماندم سپس به قم آمدم; به اميد آن كه دوباره برگردم كه اين هم مقدور نشد و ماندگار شدم.

( 11 )

حوزه: شوشتر از جمله شهرستانهايى است كه همواره عالمان بزرگى از حوزه برخاسته اند و حوزه علميه آن از ديرينه ترين حوزه هاى شهرستانى است. حال از محضر حضرت عالى مى خواهم كه ويژگيهاى اين حوزه را بويژه در دورانى كه شما در آن تحصيل مى كرده ايد بيان كنيد.

استاد: همان طور كه گفتيد شوشتر از قديم داراى مدرسه علميه بوده است. در زمان ما هم مدرسه اى بود به نام: جزايريه كه جد اعلاى ما مرحوم سيّد نعمت الله جزايرى آن را ساخته بود. چون كهنه شده بود تجديد بنا شد حدود 60 ـ 70 طلبه داشت كه از شهرهاى اطراف آن براى تحصيل آمده بودند. مرحوم والد و مرحوم آقا سيّد ابوالقاسم جزايرى و مرحوم آقا سيّد على اصغر حكيم از مدرسان اين حوزه بوده اند.از مقدمات تا رسائل تدريس مى شد.مسئووليت مالى آن را هم مرحوم آقا شيخ محمدرضا دزفولى كه مرجع تقليد خوزستان بود بر عهده داشت.شهريه طلاب توسط وكيل مالى ايشان كه اهل علم هم نبود پرداخت مى شد.البته مرحوم والد هم گاهى كه پولى به دستشان مى رسيد بين طلبه ها تقسيم مى كرد; ولى مخارج رسمى حوزه بر عهده همان وكيل بود.

ولى متأسفانه بعدها آن حوزه فرو پاشيد به طورى كه منحصر شده بود به مرحوم آقا سيّد مهدى آل طيب و چند نفر محصّل البته الآن چهار پنج سالى است در اثر تلاشها و پى گيريهاى مرحوم آقا سيّد محمد حسن آل طيب كه عالم بسيار بزرگ و جليل القدرى بود مدرسه دوباره رونق گرفته و الآن حدود چهل پنجاه نفر طلبه دارد كه تا سطوح عالى را در همان حوزه فرا مى گيرند.البته درس خارج هم دارد.

حوزه: چطور شد كه حوزه دير پاى شوشتر با آن پيشينه درخشان اين گونه از هم فرو پاشيد؟

استاد: سختيها و محدوديتهاى زمان پهلوى باعث شد كسى به حوزه ها روى نياورد

( 12 )

همانها هم كه بودند يا منزوى شدند و يا از لباس بيرون رفتند و مشغول كار و كسب شدند و علماء بزرك هم از بين رفتند.به طور طبيعى حوزه مدت زيادى بى سروسامان شد.

حوزه: در حوزه نجف به غير از فقه و اصول چه دانشهايى را فرا گرفتيد و در نزد چه كسانى اين دانشها را فرا گرفتيد؟

استاد: بله بخشى از شرح منظومه را خدمت مرحوم آقا سيّد جواد تبريزى كه در فلسفه خيلى مهارت داشت خواندم و مقدارى از رياضيات و هيئت را هم خدمت آقايى به نام شمس تبريزى كه شخص ملايى بود خواندم.

حوزه: فرموديد بيش تر فقه و اصول را در محضر حضرات آيات: شاهرودى و حكيم فرا گرفته ايد اگر ممكن است درباره ويژگيهاى آن دو بويژه روشهاى درسى آنان مطالبى را بيان كنيد.

استاد: مرحوم آيت اللّه شاهرودى آدم ملايى بود; ولى بيان نداشت لذا مطالب را منظم نمى فرمود تكرار زياد داشت ولى از نظر دقت و تسلط خيلى خوب بود نظير آقا سيّد ابوالحسن بود.ايشان هم با اين كه فقيه توانايى بود; ولى قدرت بيان نداشت.روزى مرحوم سيّد بحث قبلى كه داشته به پايان مى رسيد همان جا سر درس از شاگردان براى موضوع بحث بعدى نظرخواهى مى كند. شاگردان اختلاف مى كنند و دست آخر بيش تر موضوع حج را پيشنهاد مى كنند. ايشان همان جا بالبداهة شروع مى كند و حدود سه ربع ساعت درباره موضوع جديد بحث علمى و فقهى مى كند همانند كسى كه ساعتها مطالعه كرده باشد.اين نشان دهنده قدرت علمى و تسلطى بود كه ايشان بر فقه داشت.فضلاء و اهل نظر مى گفتند اگر مطالب آقاسيّد

( 13 )

ابوالحسن را به مرحوم آقا ضياء عراقى كه از بيان فوق العاده اى برخوردار بود بدهند و او آنها را تقرير كند گويا مطالب از عرش نازل شده است.

مرحوم آقاى شاهرودى هم از نعمت بيان محروم بود; لذا من سعى مى كردم درس ايشان را منظم كنم و حتى الامكان آن را خوب تقرير كنم.حتى مناسبتهايى كه درس تعطيل مى شد مى نوشتم: امشب درس به مناسبت وفات فلان امام تعطيل بود.وقتى مرحوم آقاى شاهرودى فهميدند.من تقريرات درس ايشان را خوب نوشته ام از من خواست تا آن را ببيند.من هم تقريرها را به ايشان دادم.ايشان هم پس از مطالعه كار مرا پسنديد و آخرين دوره اى كه اصول خواست بگويد فرمود: همين نوشته شما كفايت است نياز به مطالعه ندارم.از روى همين تقريرات درس اصولشان را مى گفتند.شبها نوشته نزد من بود براى مطالعه و روزها مى دادم خدمت ايشان براى تدريس.

مرحوم آقاى شاهرودى همان طور كه در تدريس دقيق بود در دادن اجتهاد و داورى علمى نسبت به ديگران نيز دقيق بود. مرحوم ميرزاى نائينى استاد ايشان بود; ولى اگر كسى از آقاى نائينى اجازه اجتهاد مى خواست ميرزا او را به آقاى شاهرودى ارجاع مى داد اگر آقاى شاهرودى اجتهاد او را تأييد مى كرد ميرزا اجازه صادر مى فرمود.

ييك وقتى يكى از خويشاوندان ما مرا واسطه كرد تا از آقاى شاهرودى براى وى اجازه اجتهاد بگيرم. آقا فرمود: شما مى دانيد كه من بدون امتحان به كسى اجازه نمى دهم. من هم به آن آقا گفتم. گفت: من حاضرم امتحان بدهم. قرار شد امتحان در منزل ما باشد. ساعت و زمان هم مشخص شد. سر موعد امتحانى به عمل آمد. در پايان آقاى شاهرودى به بنده فرمود: از نظر من ايشان مجتهد متجزى است نه مطلق و در همين حدّ بيش تر اجازه نمى دهم. به آن آقا گفتم. ايشان گفت: هرچه آقا تشخيص داده است همان را بنويسد; لذا ايشان مكتوب فرمود: (… بلغ رتبةً من الأجتهاد) يك كلمه (من) اضافه كرد: مقصودم اين است كه ايشان از هر نظر آدم دقيقى بود.

بارها به ما مى فرمود:

( 14 )

(سرعت در فتوا دادن نداشته باشيد. تا چيزى به ذهنتان آمد فوراً آن را ننويسيد و منتشر نكنيد در اطراف آن خوب دقت كنيد تأمل نماييد شايد به مطالب تازه ترى دست يافتيد. تا به دليل يك نظر اطمينان نداشته باشيد فتوا ندهيد. سعى كنيد آن چنان به دليل فتوا و نظريه تان مطمئن باشيد كه اگر يك ساعت بعد عزرائيل آمد و شما را قبض روح كرد و در آن عالم از شما سؤال شد بتوانيد اقامه دليل كنيد.

ايشان از قول يكى از اساتيد خود نقل مى كرد:

(مرحوم سيّد محمد فشاركى به مرحوم ميرزا محمّد تقى شيرازى كه هر دو از شاگردان ميرزاى بزرگ بودند مى گويد: يادتان هست وقتى با هم جواهرالكلام را مباحثه مى كرديم شما ديدگاههاى خود را مى نوشتيد. اگر ممكن است آنها را به من بدهيد مى خواهم در اختيار خانواده ام قرار دهم تا بدانها عمل كنند.

ميرزا محمد تقى مى گويد: اين چه تقاضايى است؟ شما خودتان مجتهد هستيد و اهل نظر و فتوا.

سيّد مى گويد: من نظر استقلالى ندارم مطلبى را فكر مى كنم ساعت بعد از آن نظريه بر مى گردم و نمى توانم بر يك نظريه اى باقى بمانم.)

از اين روى مرحوم سيّد با آن مقام علمى كه داشته رساله اى ننوشته و مرجعيت را نپذيرفته; ولى از نظر علمى و توانايى فقهى خيلى قوى بوده است.

مى گويند: وقتى ايشان از سامرا به نجف آمده بود مرحوم آخوند كه حدود 1200 نفر طلبه فاضل پاى درسش حاضر مى شدند به شاگردان مى گويد: برويد از آقاى فشاركى با اصرار بخواهيد درسى را برايتان شروع كند. وقتى شاگردان مراجعه مى كنند مرحوم فشاركى مى گويد: با وجود آقاى آخوند نيازى به درس من نيست. شاگردان مى گويند: خود آقاى آخوند ما را پيش شما فرستاده است تا از شما بخواهيم

( 15 )

درسى را براى ما شروع كنيد. مى گويد: حال كه ايشان فرموده مى پذيرم. نقل مى كنند: برخى از شاگردان درس مرحوم فشاركى را بر درس آقاى آخوند ترجيح مى داده اند. ملاحظه كنيد با اين همه مقام و موقعيت علمى چقدر نسبت به يكديگر تواضع داشته و احترام يك ديگر را پاس مى داشته اند.

حوزه: وضع زندگى مرحوم آيت الله شاهرودى چگونه بود؟

استاد: وضع زندگى ايشان بسيار ساده بود. يك وقتى خدمت ايشان بودم تا نزديك ظهر طول كشيد خواستم بروم فرمود: نهار پيش ما بمان. من هم پذيرفتم. با خود فكر مى كردم امروز يك پلويى خواهيم خورد; ولى نماز كه خوانده شد نهار آوردند يك كاسه ماست ترش براى من و يكى هم براى خودشان همين! البته بسيار خوشمزه بود و با صفا.

ييك وقتى در محضر ايشان بودم يكى از علماى شاهرود ميهمان ايشان بود. آقاى شاهرودى به شوخى فرمود: اين شيخ هر جا مى رود مى گويد: آقاى شاهرودى از ما خوب پذيرايى نمى كند همه اش ماست ترش مى دهد. بى انصاف بگو: يك بار هم پلو داد!

حوزه: در محضر آيت اللّه حكيم. مدتها دانش آموخته ايد و با ايشان مأنوس بوده ايد اگر ممكن است از ويژگيهاى درسى روش تدريس و از توجه ايشان به تهذيب نفس و مسائل اخلاقى طلاب مطالبى را بيان كنيد.

استاد: مرحوم آقاى حكيم افزون بر ملايى و توانايى علمى برخلاف آقاى شاهرودى خوش بيان بود با عربى فصيح درس مى گفت. خيلى منظم و مرتب درس را ارائه مى داد به طورى كه اگر همان نوشته درس ايشان را كسى چاپ مى كرد قابل نشر بود. نمونه آن همين مستمسك عروة الوثقى است. ويژگى ديگر درس ايشان اين بود كه مدتى ايشان مقيد شده بود آخر درس چند دقيقه اى اخلاق مى گفت كه خيلى مؤثر و مفيد بود; ولى متأسفانه ادامه پيدا نكرد و ايشان تذكرات اخلاقى را ترك كرد. يك

( 16 )

وقتى بنده به ايشان عرض كردم: آقا! چرا تذكرات اخلاقى را ديگر نمى فرماييد براى ما بسيار مفيد بود. با اين كه ايشان به بنده عنايت خاصى داشت فرمود: صلاح نيست و توضيحى نفرمود. بعدها متوجه شدم عده اى از كسانى كه به ظاهر اهل علم بودند گفته بودند: بله فلانى مطلبى براى گفتن ندارد مى خواهد وقت افراد را با اين مطالب پر كند و به طور معمول آنانى كه سواد كافى ندارند به اين گونه مطالب اخلاقى متمسك مى شوند تا آن ضعف را بپوشانند و از اين نوع حرفها! متأسفانه همين حرفها باعث شده بود كه ايشان موعظه ها و پند و اندرزهاى اخلاقى را كه بسيار بسيار براى طلبه ها مفييد بود ترك كند.

نقل مى كنند: مرحوم حاج شيخ جعفر شوشترى كه هم از علما و مراجع تقليد بوده است و هم اهل منبر روزى در كاظمين بين ايشان و يكى از علما گفت و گوى علمى در فرع فقهى در مى گيرد. و با هم به مباحثه مى پردازند. در اين بين يكى از شيوخ عرب وارد مى شود بدون آن كه گفت وگوى آن دو را بشنود و بفهمد سخن از چيست خطاب به شيخ جعفر مى گويد: (شيخنا انت واعظ انت ما فقيه.)

موعظه كردن را براى فقيه كاستى و نقص مى دانستند. متأسفانه اين برداشتهاى نادرست جوّهاى نادرست; بخصوص در حوزه هايى مثل نجف نتيجه اش آن مى شود كه: علماى بزرگ و مراجع از منبر رفتن و موعظه كردن كناره گيرى كنند و اينان كه هم سزاوار منبرند و شايستگى براى آن دارند و هم حق منبر را مى توانند به خوبى ادا كنند مردم را از نور دانش خويش محروم سازند. و حال آن كه اين بزرگان اگر به منبر بروند و موعظه كنند خيلى اثرش عميق تر و بيش تر است تا افراد كم سواد.

حوزه: آيا آقاى حكيم در درس اخلاقى كه براى فضلا و طلاب داشت موضوع ويژه اى در ميان مى گذاشت و بحث مى كرد.

استاد: خير همين اخلاق عمومى بود و تذكراتى كه به طور معمول به اهل علم داده مى شود: چشم ندوختن به رياست براى خدا درس خواندن اخلاص و….

( 17 )

حوزه: آيا حضرت عالى درس اخلاق مرحوم قاضى اخلاقى و عارف بنام حوزه نجف را درك كرده ايد.

استاد: خير. ايشان آن زمان كه من در نجف تحصيل مى كردم از كار افتاده بود اهل درس نبود عبايش را سر مى كشيد و به حرم مشرف مى شد. در بين راه گاه و بى گاه كه به ايشان بر مى خورديم سلام عليكى داشتيم چون منزل ما هم در سر راه ايشان به حرم مطهر بود. از ايشان كراماتى نقل مى كردند از جمله مى گفتند:

(يك وقتى ايشان با يك آقايى به مسجد سهله مشرف مى شوند.

[به طور معمول سير نجف تا مسجد سهله را پياده مى رفتند و پيرامون مسجد سهله هم آبادى نبود] در بين راه به مار عظيم الجثه اى بر مى خورند. همراه ايشان به شدت مى ترسد و مى خواهد فرار كند. مرحوم قاضى مى گويد: چرا مى خواهى فرار كنى حيوان خداست به ما كارى ندارد.

مى گويد: اگر به ما حمله كند حتماً ما را مى كشد.

مرحوم قاضى مى گويد: اگر خيلى ناراحتى تا به او بگويم همان جا بايستد و به طرف ما نيايد.

مى گويد: اين كار را بكنيد.

آقاى قاضى خطاب به مار مى گويد: (ياحيّة مُت). مار همان جا متوقف مى شود. اينها به مسجد مى روند بعد از انجام اعمال در برگشت همراه ايشان مى گويد: خوب است برويم سرى بزنيم ببينيم مار هنوز آن جا مانده است. مرحوم قاضى مى گويد: مار مرده مگر نشنيدى به او گفتم: بمير.

با شگفتى مى گويد: پس برويم مرده اش را ببينيم. وقتى مى آيند مى بينند مار همان جا مرده است.)

از اين چيزها از ايشان زياد نقل مى كردند. اهل كرامات و معنويات بود; ولى به فقه و اصول مشهور نبود.

( 18 )

حوزه: از جمله كسانى كه حضرت عالى محضر آنان را درك كرده ايد آيت اللّه آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى است از چگونگى گذران زندگى روش و منش اخلاقى و برجستگيهاى رفتارى ايشان بفرماييد.

استاد: مرحوم سيّد در دوران تحصيل دشواريهاى زيادى داشته است. البته بسيارى از علما اين گرفتارى را داشته اند از جمله: جدّ اعلاى ما مرحوم جزايرى هم نقل مى كنند: دوران تحصيل را خيلى به سختى گذرانده است.

مرحوم سيّد تمام مدّت تحصيل اجاره نشين بوده حتى پس از مرجعيت هم مدتى اجاره نشين بوده و بعد خانه ملكى خريده است. درباره دشواريها و گرفتاريهاى اجاره نشينى خود مى فرمود:

(منزلى را در آخر بازار سلطانى اجاره كرده بوديم مدتى گذشت نتوانستيم اجاره آن را بپردازيم. چند بار صاحب خانه به ما اخطار كرد تا اين كه يك روز با صراحت گفت: اگر تا امروز ظهر اجاره را نداديد اثاثيه تان را كنار خيابان مى ريزم. اين را گفت و رفت. متحيّر شدم چه كنم؟ به منزل رفتم و جريان را به همسرم گفتم.

ايشان گفت: من هنوز يك قطعه ديگر طلا دارم ببريد بفروشيد و مشكل را حل كنيد.

با شرمندگى به ايشان گفتم: من همه طلاهاى شما را فروختم و خرج امرار معاش كردم اين يكى باشد مال خودتان.

گفت: آقا آبروى شما از همه چيز بالاتر است.

خلاصه با اسرار همسرم طلا را گرفتم و با عجله وارد بازار شدم و موفق شدم در آخرين مغازه اى كه هنوز نبسته بود طلا را بفروشم كه او هم بى انصافى كرد و كم تر از معمول خريد و من هم آن مبلغ را به صاحب خانه دادم و قضيّه حل شد.)

اين قضيه را براى ما نقل مى كرد تا آن گذشته ها را به ياد بياوريم.

خاطره اى ديگر ايشان نقل مى كرد كه حاكى از شدت تلاش و كوشش بود كه در راه تحصيل داشته است. مى فرمود:

(مدت زيادى خورشت ما گرمى نان بود (نان داغ). يك وقتى طبق معمول نان را گرفته به حجره آمدم; ولى چون يك مطالعه ضرورى داشتم گفتم الآن وقت نان خوردن نيست اول مطالعه را انجام مى دهم بعد غذا مى خورم. پس از مطالعه خواستم نان بخورم ديدم نان نيست هر چه اطراف را نگاه كردم از نان اثرى نبود. بعد متوجه شدم آنچنان گرمِ مطالعه بوده ام كه نان را همچنان خرده خرده خورده ام و متوجه نشده ام.)

حكايت ديگرى كه من خودم از ايشان نشنيدم ولى كسى برايم نقل كرد كه خودش شنيده بود:

(يك وقتى از آقا سيّد ابوالحسن پرسيدم چه كار كرديد كه به اين مقام و موقعيت رسيديد. منظورم كارهاى مخصوص بود مانند: اذكار و اوراد اين گونه كارها.

فرمود: هيچ كارى نكردم. اصرار كردم.

گفت: چيزى كه به ذهنم مى رسد اين است اگر چه امكان دارد بخنديد.

روزى پيش از آن كه به درس بروم ماست خريدم و گذاشتم جلو پنجره تا وقتى كه از درس بر مى گردم قدرى خنك شده باشد. از درس كه برگشتم ديدم ظرف ماست خالى است با اين كه در و پنجره بسته بوده است.

روز دوم و سوّم بر همين منوال گذشت تا آن كه روز چهارم تصميم گرفتم در حجره بمانم تا راز قضيه را كشف كنم. ديدم گربه اى از

( 19 )

سوراخ حجره با بچه اى به دندان وارد اتاق شد چون نمى توانست مستقيم از ظرف ماست بخورد بچه اش را داخل ظرف ماست مى گذاشت بعد بچه را بيرون آورده و مى ليسيد. وقتى اين صحنه را ديدم گفتم: بايد ببينم جاى اين گربه كجاست. او را دنبال كردم ديدم رفته گوشه خلوتى خوابيده و پنج شش تا بچه گربه هم دورش افتاده و شير مى خورند. دلم به حال اين حيوان سوخت تصميم گرفتم همان روش را ادامه دهم. هر روز كاسه اى ماست مى گرفتم و در همان جا مى گذاشتم تا اين كه بچه ها بزرگ شدند و آن گربه هم ديگر نيامد.

من اين كار را كرده ام اگر رياست و مقامى هست ممكن است خداوند به خاطر همان كار داده باشد.)

با اين كه سيّد مرجعيّت على الأطلاق داشت; ولى خيلى از زندگى ساده اى برخوردار بود. وضع لباس و پوشش ظاهرى وى خيلى ساده بود. بيش تر وقتها با پاى بدون جوراب راه مى رفت.

از نظر روحى و ايمانى هم خيلى روح بلند و ايمان قوى داشت.

شنيده ايد كه: فرزند ايشان را با وضع بسيار فجيعى به شهادت رساندند. من خودم همان جا بودم.

مرحوم سيّد نماز مغرب و عشاء را در صحن مطهر مى خواند مرحوم آقا سيّد حسن فرزند سيّد هم به طور معمول در صف آخر نماز مى ايستاد چون مراجعه كنندگان پس از نماز بيش تر به ايشان كار داشتند مشكلى داشتند مطرح مى كردند. ايشان مى خواست اين مراجعه ها مزاحمتى براى ديگران نداشته باشد; لذا صف آخر مى ايستاد. ما همان شب نماز مغرب را با آقا خوانديم نماز كه تمام شد ديدم سروصدايى به پا خاست. گفتند: آقا سيّد حسن را كشتند. معلوم شد آن خبيث در همان سجده آخر نماز مغرب با چاقو سر ايشان را بريده است. آقازاده را فوراً به

( 20 )

بيمارستان بردند. خواستند مرحوم سيّد را به منزل ببرند ايشان فرمود: من هستم نماز عشا را بخوانيم بعد مى رويم. جمعيت رفتند خدمت مرحوم ميرزا كه ايشان هم در همان صحن به فاصله ده مترى نماز جماعت مى خواند. از ايشان درخواست كردند كه مرحوم سيّد را به منزل ببرد. ميرزا خدمت سيّد آمد و ايشان را متقاعد كرد كه نماز عشا را در منزل بخواند. خلاصه ايشان به منزل رفت. سپس مرحوم ميرزا مهدى فرزند مرحوم آخوند با عده اى از علما (تحت الحنك) ها را به نشانه عزا انداخته به منزل سيّد رفتند براى عرض تسليت. و آن سان بر اهالى نجف خيلى سخت گذشت و چون اين واقعه نزديك اربعين امام حسين(ع) بود آن سال هيأتهاى نجفى كه طبق معمول اربعين به كربلا مى رفتند در همان نجف به عزادارى پرداختند.

در مسجد هنديها براى مرحوم سيّد حسن مجلس فاتحه گرفتند و من خودم آن جا بودم كه از طرف سيّد اعلان كردند: آقا قاتل را بخشيده است. اين بزرگوارى سيّد همگان را شگفت زده كرد.

حوزه: قاتل چه كاره بود و چرا دست به اين جنايت زده بود؟

استاد: قاتل متأسفانه معمم بود. گويا براى پول دست به اين كار زده بود. چند روز پيش از حادثه پيش آقا سيّد حسن مى آيد و درخواست پول مى كند ايشان هم مقدارى به او پول مى دهد. مى گويد: بيش تر احتياج دارم. آقا سيّد حسن مى گويد: بعد مراجعه كن. همان روز واقعه پيش آقا سيّد حسن مى آيد و درخواست پول مى كند كه ايشان باز مقدارى كمك مى كند. بيش تر مى خواهد: آقا سيّد حسن مى گويد: بعد بياييد بقيه اش را هم بگيريد. بدون هيچ حرف و حديثى بيرون مى آيد و غروب آن روز هم دست به آن جنايت مى زند.

حوزه: چه زمانى به ايران آمديد و چه شد كه ماندگار شديد؟

استاد: در سال 1350 شمسى بود كه ما را از عراق بيرون كردند به اهواز آمديم و چون

( 21 )

بيش تر بستگان در اهواز بودند به اصرار آنان در آن جا به طور موقت ماندگار شديم و هميشه هم در انتظار بازگشت به نجف اشرف بوديم. جهت ديگرى كه اهواز را انتخاب كردم اين بود كه بازگشت از اين جا آسان تر بود.

همان ابتدا به مشهد مشرف شدم. مرحوم آيت اللّه ميلانى علاقه داشت كه من آن جا بمانم. ديگران هم به ايشان پيشنهاد كرده بودند كه: از فلانى بخواهيد اين جا بماند. منتهى چون به آيت اللّه ميلانى گفته بودم: قصد بازگشت به نجف اشرف را دارم ايشان در پاسخ اين آقايان فرموده بود: مى ترسم فلانى را تكليف به ماندن كنم دچار محذور شود. در هر صورت در اهواز مانديم مباحثه اى را براى جمعى از فضلاء آن جا شروع كرديم: خارج فقه و خارج اصول كه متأسفانه دوره اصول تمام نشده بود جنگ شروع شد و در عمل درسهاى ما هم تعطيل شد و پس از مدتى به قم آمدم و با اين كه قصد برگشت داشتم ميسّر نشد.

حوزه: اگر ممكن است علت آمدن به قم و ماندگار شدن در اين شهر را بفرماييد.

استاد: جنگ كه شروع شد عده زيادى شهر را ترك كردند خالى شدن شهر هم به صلاح نبود. عده اى از روحانيون و علماى شهر از جمله آقا ميرزا حسن انصارى گفتند اگر شما بمانيد ما هم مى مانيم. بنده گفتم: من مى مانم اين وظيفه است.

خلاصه 7 ـ 8 ماهى از جنگ گذشت تا اين كه نيمه شبى موشك نزديك منزل ما فرود آمد و صداى انفجار و لرزش بسيار مهيب بود. آقا صادق نوه ام كه بعدها شهيد شد شبها پهلوى من بود فرستادم خبر بياورد. رفت و پس از مدتى خبر آورد: موشك نزديك كلانترى 3 با زمين برخورد كرده است. همسرم كه بيمارى قلب داشت پس از اين قضيه بيمارى اش شدت گرفت.

به ايشان گفتم: شما هر جا مى خواهيد برويد من شما را مى فرستم. شما برويد من خودم اين جا مى مانم تا ببينم عاقبت چه مى شود.

( 22 )

ايشان گفت: جان من از جان شما بهتر نيست شما هر جا كه باشيد من هم با شما هستم. ناچار تصميم گرفتيم ايشان را بياورم قم منزل فرزندم و چند روزى هم بمانم بعد برگرديم كه متأسفانه قم كه آمدم خودم مريض شدم. ناگزير برگشت ما به تأخير افتاد. مصلحت خدايى چه بود نمى دانم. از آن مريضى هنوز كامل خوب نشده بودم چشمم آب آورده بود كه بايد عمل مى كرديم. براى معالجه چشم به تهران رفتم و بعد از عمل چشم گفتند تا مدتى هر ماهى يك بار بايد مراجعه كنيد.

رفت و آمد ماهى يك بار به اهواز و تهران برايم سخت بود گفتم: مى مانم پس از درمان كامل بر مى گردم كه نشد و تا الآن كه مى بينيد در قم هستم.

حوزه: در قم در اين مدت تدريس يا تأليف داشته ايد؟

استاد: قم شهر پربركتى است. از توفيقاتى كه به بركت حضرت معصومه(س) بهره من شد تنظيم و تكميل چاپ شرح كفاية بود كه در اين جا انجام شد.

حوزه: حضرت عالى از چه زمانى و چه دروسى را تدريس كرده ايد.

استاد: از همان ابتداى تحصيل تدريس هم داشتم. يادم هست در شوشتر كه بودم در كنار فراگيرى مقدمات منطق كبرى را درس مى گفتم. به نجف هم كه مشرف شدم زمانى كه سطح را مى خواندم معالم و قوانين را درس مى گفتم. در درس خارج كه شركت كردم درسها را پس از درس مطابق معمول براى عده اى تقرير مى كردم. فقه آقاى حكيم و اصول و فقه آقاى شاهرودى جزء درسهايى بود كه به تقرير آنها مى پرداختم. پس از تقرير به منزل مى آمدم و آنچه را تقرير كرده بودم مى نوشتم.

روزهاى تعطيل هم برابر معمول حوزه دروس متفرقه اى را تدريس مى كردم: قاعده فراغ قاعده من بلغ اعمال صبى درايه و… كه اين گونه درسها به دروس ايام تعطيل معروف شد. بعد هم كه به ايران آمدم و بنا شد در اهواز بمانم به خواست

( 23 )

عده اى از فضلا درس خارج فقه و اصول را بر مبناى مكاسب و كفايه تدريس مى كردم تا اين كه جنگ شروع شد و دروس به خودى خود تعطيل شد.

حوزه: حضرت عالى نوشته هايى هم داريد اگر امكان دارد درباره اين آثار انگيزه خود را از نگارش آنها و تجربه هايى كه در اين راه به دست آورده ايد توضيح بدهيد.

استاد: بنده از همان ابتدا علاقه به نوشتن داشتم. دوست داشتم آثارى درباره معارف فقه و اصول و… داشته باشم; از اين روى از همان ابتدا كه به درس خارج رفتم دروس اساتيدم را تقرير مى كردم و تا جايى كه امكان داشت خوب هم مى نوشتم. درس فقه آقاى حكيم و همچنين درس اصول و فقه آقاى شاهرودى را نوشته ام. يك وقتى آقاى حكيم فرمود: اگر ممكن است نوشته هايت را به من بده تا ببينم. نوشته ها را خدمت ايشان بردم پس از ملاحظه يك چيزى هم مرقوم داشت.

آقاى شاهرودى هم چنانكه گفتم آخرين دوره اصول خود را براساس تقريرات من گفتند.

به ايشان عرض كردم: اگر مى دانستم بهتر از اين مى نوشتم. فرمود: همين خوب است.

شرح كفايه: اين اثر در هفت جلد چاپ شده است.

شرح مكاسب شيخ انصارى: از اين اثر تاكنون سه جلد آن را آماده چاپ كرده ام و اكنون مشغول نگارش جلد چهارم آن هستم.

كه اگر خداوند صلاح بداند عمرى بدهد و عافيتى آن را هم كامل كنم.

البته عرض كنم: كه همه اينها با كمك فرزندانم بوده است كه خداوند آنان را حفظ كند. اگر كمك اينان نبود من در اين سن و سال با اين حال نمى توانستم.

شرح مناسك حج ميرزاى نائينى: سالها پيش آن را نگاشته ام. برخى از آقايان كه آن را ديده بودند گفتند: چاپش كنيد. گفتم: اين مربوط به حدود سى سال پيش است

( 24 )

بخواهد الآن چاپ شود بايد تجديد نظر كنم كه نه وقت آن را دارم و نه هم حوصله.

اعمال صبى: حكم كارهايى كه از كودك سر مى زند. به نظر خودم اثرى است ابتكارى كه براساس تتبع در همه ابواب فقه نوشته شده است.

شرح كتاب طهارت عروة الوثقى از آغاز تا كتاب وضو.

شرح بر وسيله از آغاز تا بحث تيمم. حاشيه بر رساله آيت اللّه خويى: اين حاشيه همراه با حاشيه چند نفر ديگر از علماء چاپ شده است. قسمت عبادات آن را براى عمل خودم حاشيه زدم. بعدهم در نوشته اى مستقل ادله اين حواشى را نوشتم.

رساله نفى وطن شرعى: سيّد محمد كاظم طباطبايى يزدى در عروه معتقد به وطن شرعى است. اين نظر را سيّد ابوالحسن اصفهانى قبول ندارند. اين جانب در تأييد نظريه آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى و نفى وطن شرعى رساله اى نوشتم.

رساله حرمت ريش تراشى: حدود پنجاه ـ شصت سال قبل اين رساله را به تقاضاى يكى از تجار خوزستان كه به نجف آمده بود نوشتم. ايشان اظهار نگرانى كرد از اين كه عده اى از مردم ريش مى تراشند و اگر با آن برخورد نشود ممكن است به صورت سيره متشرعه درآيد. گفت: اگر مطلبى در اين موضوع بنويسيد من هم آن را چاپ مى كنم.

استخاره كردم اين آيه شريفه آمد: (عليك البلاغ وعلينا الحساب) لازم ديدم بنويسم. رساله را نوشتم ولى متأسفانه بر اثر كارهاى زياد نتوانستم آن را براى چاپ آماده كنم.

قاعده فراغ.

قاعده حب

قاعده تجاوز

افزون بر اينها نوشته هاى پراكنده اى در علم درايه دارم.

( 25 )

بعضى از اين نوشته ها چاپ شده و بعضى آماده چاپ است و بعضى هم همچنان به صورت مسوّده باقى مانده است.

خلاصه بخش زيادى از عمرمان را در اين گونه امور صرف كرده ايم نمى دانم مرضيّ خداوند بوده است يا نه؟

حوزه: از جمله آثار خوب حضرت عالى شرح مكاسب و كفايه است اگر امكان دارد انگيزه خود را از انجام اين مهم بيان كنيد.

استاد: در دوران تحصيل و تجرد در مدرسه قزوينى حجره داشتم. اين مدرسه نزديك حرم مطهر بود. پشت بام با صفايى داشت روبه روى قبله مطهر بود. شبها براى مطالعه و خواب به پشت بام مى رفتم.

شبها ساعت چهار (به ساعت عربى) برقها خاموش مى شد تا مزاحم خواب افراد نباشد. شبى مطابق معمول كتابها را بردم پشت بام براى مطالعه. نمى دانم رسائل بود يا مكاسب به عبارتى پيچيده برخوردم هر چه تلاش كردم نفهميدم. مشكل اين جا بود كه در مباحثه فردا كه بين الطلوعين در صحن مطهر با يكى از آقايان انجام مى داديم تحقيق و تقرير نوبت من بود. چراغها داشت خاموش مى شد. خيلى ناراحت بودم. يك مرتبه به ذهنم آمد كه در داخل حجره شرحى بر اين كتاب دارم ببينم آن جا چيزى نوشته نيست. به سرعت به حجره آمدم. هواى داخل حجره بسيار گرم بود. چراغ را روشن كردم كتاب را پيدا كردم. ديدم خوشبختانه شارح همان عبارت را خيلى خوب شرح داده است. خيلى خوشحال شدم خستگى از تنم به در رفت گرماى حجره را فراموش كردم. با خيال راحت آن شب را خوابيدم. همان جا با خداوند عهد كردم: اگر من توانايى علمى و قلمى پيدا كردم بر اين سه كتاب مهم درسى و يا بر يكى از آنها شرحى بنويسم. اين بود كه به هنگام تدريس كفايه كه چند

( 26 )

دوره آن را تدريس كردم از همان دوره اول حاشيه مى نوشتم. بعدها اين حاشيه ها را تنظيم و باب بندى كردم و به چاپ رساندم كه اكنون در دسترس اهل فضل است.

حوزه: فرموديد: از تقرير كنندگان درس آقاى شاهرودى و آقاى حكيم بوده ايد حال با توجه به اين كه تقرير از شيوه هاى درسى حوزه و نجف است و در قم چنين چيزى معمول نيست بفرماييد كه به چه انگيزه اى اين كار انجام مى شد و چه فايده اى داشت.

استاد: مى دانيد كه در حوزه نجف معمول بر اين است كه كسى سر درس چيزى ننويسد. آنانى كه اهل نوشتن بودند بعد از درس مى نوشتند. از طرفى شاگردان يك درس همه از يك سطح علمى برخوردار نبودند برخى سابقه بيش ترى و درك بهترى داشتند; لذا بعد از آن كه درس استاد تمام مى شد برخى از شاگردان برجسته درس درس همان روز استاد را تقرير مى كردند و عده اى كه درس را خوب نفهميده بودند يا سابقه كم ترى داشتند در اين جلسه هاى تقرير كه از نظر پرسش و پاسخ هم راحت تر بود شركت مى كردند و شبهه ها و اشكالهاى خود را برطرف مى ساختند.

حوزه: اين شاگردان برجسته و با سابقه درس تنها درس استاد را باز مى گفتند يا خود نيز كم و زياد مى كردند و ديدگاه خود را هم ارائه مى دادند؟

استاد: متفاوت بود. بسته به شخص تقرير كننده و سطح شركت كنندگان بود; ولى بيش تر همان درس استاد شرح داده مى شد.

حوزه: آياحضرت عالى غير از پرداختن به كارهاى علمى درس مباحثه تدريس و نگارش به امور ديگر در مَثَل

( 27 )

مسائل سياسى و اجتماعى هم پرداختيد و تكاپوهاى سياسى ـ اجتماعى هم داشتيد؟

استاد: من اهل سياست نيستم; چون سياست هم يك دانش است و خبرگى مى خواهد. كسى كه در مسائل سياسى وارد نيست نبايد به ميدان سياست وارد شود و اگر وارد شد و دخالت كرد ممكن است به ضرر اسلام و مسلمانان تمام شود; از اين روى وارد نشدن و دخالت نكردن اين افراد در امور سياسى بهتر است وگرنه اصل سياست چيز خوبى است. اداره امور مسلمين و اداره اجتماع مسلمانان امرى لازم است; ولى اين هم مسلّم است كه از هر كسى ساخته نيست. يادم هست يك وقتى از آقاى شاهرودى درخواست شد به يك قضيه سياسى وارد شود. ايشان عذر خواست فرمود:

(من شصت سال است كه نجف هستم همه اين مدت به تحصيل علم پرداخته و از سياست چيزى نياموخته ام ممكن است ندانسته كارى انجام دهم كه به زيان اسلام تمام شود.)

البته فعاليتهاى سياسى مانند: شركت در تظاهرات قبل از انقلاب و موضع گيرى عليه رژيم شاه و تأييد نهضت و انقلاب و اين گونه امور بوده است. منزل ما در اهواز محل اجتماع آقايان و روحانيون بود كه براى چگونگى راه پيماييها و فعاليتهاى سياسى مشورت و تبادل نظر مى كردند.

حوزه: اگر خاطره اى از دوران درگيرى و مبارزه با دستگاه ستمشاهى داريد بفرماييد.

استاد: يكى از راهپيماييهاى مهم اهواز راهپيمايى روز عيد فطر بود. از مدرسه آقاى بهبهانى شروع و در حسينيه اعظم ختم شد. در آن جا يكى از آقايان سخنرانى خوبى كرد. ظهر شد و وقت نماز مردم تقاضا كردند: نماز جماعت را همان جا بخوانيم ما هم پذيرفتيم. در حالى كه جمعيت در محاصره تانكها بود نماز با شكوهى خوانده شد. جمعيت بيرون

( 28 )

حسينيه به نماز ايستاده بودند. سجاده من به عنوان امام جماعت نيم متر با تانكى كه ايستاده بود فاصله داشت به طورى كه يكى از آقايان از آن مأمور خواست تا قدرى تانك را عقب تر ببرد تا آسان تر بشود نماز خواند آن روز به نظر من روز خوبى بود. نماز باشكوهى در آن شرايط و با آن جمعيت برگزار شد. بعد شنيدم: اين نماز باشكوه در رسانه هاى خارجى هم بازتاب خوبى داشته است و حتى عكسى از آن را كه در يكى از جرائد خارج از كشور چاپ شده بود براى من آوردند.

خاطره ديگر مربوط به پناهنده شدن عده اى از تظاهر كنندگان به خانه ما بود. يكى از شبها تظاهركنندگان براى فرار از چنگ مأمورين كه به تعقيب آنان پرداخته بودند به خانه ما پناه آوردند. مأموران دولتى آمدند كه اينان را دستگير كنند. اين آقايان خيلى ناراحت بودند. من گفتم: اين آقايان را نبايد ببريد و اجازه نمى دهم.

گفتند: ما مأموريم و معذور. به فكر چاره اى افتادم. به فكرم رسيد يك آقايى را كه با دولتى ها در ارتباط بود و با ما هم اظهار علاقه مى كرد واسطه قرار دهم. به او تلفن زدم كه با مسؤولان شهر و استاندار تماس بگيرد تا از دستگيرى اين آقايان صرف نظر كنند.

خلاصه پس از تلاش آن آقا گفتند: ما نيمى از اين جمعيت را به خاطر فلانى مى بخشيم و نيمى ديگر را مى بريم.

گفتم: من يك نفر را هم تسليم نمى كنم. حاضرم به جاى اين آقايان مرا بگيريد و ببريد. خلاصه پس از تلفن هاى زياد و اصرار ما پذيرفتند كه همه آقايان را آزاد كنند به شرط اين كه به صورت پراكنده دو نفر و سه نفر از منزل بيرون بروند.

خلاصه قضيه آن شب به اين شكل خاتمه پيدا كرد.

غرض اين كه در همراهى با امام و انقلاب آنچه كه توانستيم انجام داديم.

حوزه: از چگونگى آشنايى و ارتباطتان با امام در نجف و ايران بفرمائيد.

استاد: پيش از آن كه امام به نجف بيايد به ايشان ارادت پيدا كردم. ابتدايى كه ايشان را

( 29 )

شناختم در زمان آيت اللّه بروجردى بود كه بنده مى خواستم براى زيارت به مشهد مشرف شوم به قم آمده و چند روزى در قم ماندم. آن زمان آيت اللّه بروجردى در مدرس مدرسه فيضيه درس اصول مى گفت. من هم رفتم آن جا و در درس شركت كردم. آقايان يكى پس از ديگرى مى آمدند. در اين بين ديدم يك آقايى وارد شد كه خيلى با ابّهت بود. وقتى ايشان وارد شد همه بلند شدند و تعظيم كردند. بعد از حاج آقا روح اللّه خرم آبادى كمالوند پرسيدم: اين آقا كيست؟

گفت: حاج آقا روح اللّه خمينى است. گفتم: ايشان چه كار مى كند؟

گفت: ايشان اسفار تدريس مى كنند (آن زمان ايشان اسفار تدريس مى كرد) و شروع كرد به تعريف و تمجيد از ايشان.

بنده از آن وقت ايشان را شناختم و خدمت ايشان ارادت پيدا كردم. به نجف هم كه مشرف شد خدمت ايشان رفتم و ايشان هم با عده اى به عنوان بازديد به منزل ما آمدند. گاه بى گاه به منزل ايشان مى رفتيم و از محضرشان استفاده مى كرديم. آن مرحوم خيلى خوش محضر بود. به ايران هم كه آمد هم در مدرسه علوى با جمعى از علماء خوزستان خدمت ايشان رسيديم و هم وقتى به قم آمد دو مرتبه موفق شدم خدمت ايشان برسم.

حوزه: در حوزه هاى علميه رسم بر اين بوده كه شاگردان از استادان و برجستگان حوزه اجازه اجتهاد مى گرفته اند آيا حضرت عالى نيز از استادان فقه و اصول خويش اجازه اجتهاد دريافت كرده ايد؟

استاد: بله از آقا سيّد ابوالحسن آقا ضياء و آقاى شاهرودى هم اجازه اجتهاد و هم اجازه روايت دارم.

حوزه: از آقاى حكيم چطور؟

استاد: نخير چون درخواست نكردم. خود ايشان هم نقل مى كرد: از كسى درخواست

( 30 )

اجازه نكرده ام. مى فرمود: اجازه بايد در سينه باشد.

آقاى حكيم مى فرمود:

(من مبتلا به مرضى شده بودم كه پزشكان گفتند: با اين وضع تابستان نبايد در هواى گرم نجف بمانيد بايد به منطقه اى كه آب وهواى خنك داشته باشد برويد. چون اخوى من در سوريه يا لبنان [ترديد از من است] بود تصميم گرفتم تابستان را به آن جا بروم. مرحوم ميرزاى نائينى وقتى شنيد من قصد مسافرت دارم روزى به منزل ما تشريف آورد. من داشتم حاشيه كفايه را مى نوشتم. با تشريف فرمايى ايشان دست از كار كشيدم و به اندرون رفتم تا وسايل پذيرايى را بياورم وقتى آمدم ديدم مرحوم ميرزا دارد نوشته مرا مطالعه مى كند. يك روز بعد از اين ديدار ديدم پاكتى به در منزل فرستاده در پاكت را كه باز كردم ديدم هم اجازه اجتهاد و هم اجازه روايت برايم نوشته است. اين تنها اجازه اى است كه من دارم آن را هم من نخواستم.)

حوزه: اگر مطلب خاطره و نكته اى از اجداد خود داريد بيان كنيد بويژه اگر از ويژگيهاى مرحوم والد بگوييد مفيد خواهد بود.

استاد: جد اعلاى ما مرحوم آقا سيّد نعمت اللّه جزايرى است. از ايشان به بعد همه اجداد ما جزو اهل علم بوده اند البته با تفاوت. مرتبه علمى بالاتر از مرحوم سيّد را من خبر ندارم.

اما مرحوم والد پس از تحصيل مقدّمات در شوشتر راهى نجف اشرف مى شود. در نجف اشرف درس مرحوم آخوند و آقا سيّد محمد كاظم يزدى را درك مى كند. بعد از تحصيلات عاليه به شوشتر مى آيد و ماندگار مى شود و به تدريس و تبليغ مى پردازد. همان طور كه عرض شد خود بنده از تصريف تا شرح لمعه را خدمت ايشان خواندم.

در وجوهات شرعيه خيلى اهل احتياط بود. ايشان به خاطر موقعيّتى كه داشت مرجع وجوهات و حقوق شرعيه هم بود. يادم هست پدرم صندوق چوبى بزرگى را به اين امور اختصاص داده بود. آن وقتها پولها طلا و نقره بود پول كاغذى نبود و جاى

( 31 )

زيادى مى گرفت; از اين روى مرحوم والد صندوقى را به وجوهات اختصاص داده بود. ايشان هر پولى را جداگانه مى گذاشت تا به مصرف خودش برساند. وقتى هم پولى بين طلبه ها تقسيم مى كرد براى خود نيز همانند يك طلبه سهم مساوى برمى داشت.

در يك تقسيمى كه يادم هست به هر طلبه پنج قران داد براى خودش هم پنج قران برداشت.

والده ام به ايشان عرض كرد: ما احتياج بيش ترى داريم چرا فرق نمى گذاريد.

ايشان فرمود: آنها هم احتياج دارند چه مزيتى بر آنها داريم؟

خلاصه ايشان احتياط در اموال داشت كه در روايات هم داريم كه احتياط در اموال مهم است نه احتياط درعبادات. افراد را در اموال بيازماييد.

از نظر معنوى و تقوا هم در ميان مردم خيلى مورد توجه بود. براى نماز در مسجد ايشان از راههاى دور و محله هاى مختلف شهر افراد متدين و پيرمردهاى زاهد و با تقواى شهر مى آمدند و جا نمازهاى خود را در صف اوّل پهن مى كردند. صف اوّل مخصوص اين افراد بود. و اينها نيز افرادى بودند كه تنها به نماز و عبادت مقيد نبودند بلكه در پرداخت حقوق مالى خود نيز خيلى دقيق بودند. سر سال كه مى شد كارشان را تعطيل مى كردند حسابِ دارايى خود را مى رسيدند و وجوهات خود را مى پرداختند. بعد دوباره به كار مشغول مى شدند. مى گفتند: نمى شود حساب اموال را نكرده كار كنيم و به تجارت بپردازيم. يكى از اين آقايان به نام (على افضل تاجر مهم خوزستان همه ساله حساب دارايى خود را به دقت مى رسيد. در 90 سالگى از دنيا رفت. آن وقت من نجف اشرف بودم. شبى ايشان را خواب ديدم درعالم خواب از او پرسيدم: حاجى پس از مرگ بر شما چگونه گذشت؟

گفت: آقا! ديدنى است گفتنى نيست. اصرار كردم و دستش را گرفته بودم. گفتم: تا نگويى تو را رها نمى كنم.

گفت: حلم كردند مسامحه كردند گذشت كردند.

اين سه كلمه را گفت از خواب بيدار شدم. با اين كه چندين سال از آن خواب مى گذرد مثل اين كه همين ديشب بوده كه خواب ديده ام. بعد خواب را به مرحوم والد گفتم. ايشان فرمود:

(بله مرحوم حاجى در اين سه سال آخر عمر چون اموالش زياد شده بود

( 32 )

و به كلكته و بمبئى و داخل و خارج تجارتش توسعه پيدا كرده بود روزى به من گفت: آقا! من نمى توانم به دقت حساب اموالم را برسم چه كنم؟

گفتم: تا مى توانى به دقت حساب كن اگر نتوانستى اكنون تقريب و تخمين كافى است ولى بنا بگذار كه اگر فرصتى دست داد امكانى فراهم آمد به دقت حساب كنى. او هم پذيرفت و اين سه سال آخر عمر با تقريب وجوهات خود را مى پرداخت نه با تحقيق. شايد منظورش از اين كه با من مسامحه كردند گذشت كردند مربوط به همين سه سال آخر عمرش باشد.)

حوزه: شنيده ايم كه جدّ شما مرحوم حاج سيّد محمود به تقوا و رياضت مشهور بود و كرامتهايى هم از ايشان نقل مى كنند اگر در اين باره چيزى به ياد داريد بفرماييد.

استاد: بله پدربزرگ ما مرحوم حاج سيّد محمود به تقوا و رياضت معروف بوده است و كرامتهايى هم از ايشان نقل مى كردند كه دو كرامت از ايشان را اكنون به ياد دارم كه عرض مى كنم:

ييك وقتى به قصد زيارت حضرت امام رضا(ع) با كاروان به سوى مشهد مقدس حركت مى كند. (آن وقتها ماشين نبوده و مردم با چهارپا سفر مى كرده اند.) نزديكى خرم آباد دره باريكى بوده كه افراد ناچار بايد از كجاوه ها پياده مى شدند و كجاوه ها را از روى حيوانها بر مى داشتند تا بتوانند رد شوند. مطابق معمول نزديك درّه كه مى رسند قافله دار مى گويد: افراد از كجاوه ها پياده شوند. مرحوم جدّ ما پياده نمى شود. صاحب قافله با ناراحتى مى گويد: چرا پياده نمى شويد؟ سيّد مى گويد نيازى نيست تا برسيم به درّه خداوند فرجى مى كند. خلاصه از او اصرار و از مرحوم سيّد خونسردى تا مى رسند به درّه همه پياده مى شوند جز سيّد كه با مرحوم مادر بزرگ ما در داخل كجاوه مى مانند. همه آنانى كه آن جا بودند مى بينند كه كجاوه سيّد به راحتى از درّه رد مى شود مردم وقتى اين صحنه

( 33 )

را مى بينند صلوات مى فرستند. گويا درّه به اندازه نيم متر جا باز مى كند تا ايشان رد شود. قافله دار با شرمندگى پيش سيّد مى آيد كه ببخشيد مقصود من اين بود كه معمول هميشگى ما اين بوده است. سيّد مى گويد: شما كار خودتان را بكنيد خدا درست مى كند.

باز در مسافرتى ديگر در استراحتگاهى در بين راه كه به طور معمول مسافران بار مى اندازند تا شب را به روز آورند و دوباره به مسير خود ادامه دهند قافله سيّد بار مى اندازد. نيمه شب مرحوم سيّد مطابق معمول بلند مى شود براى نماز شب. مقدارى از جمعيت دور مى شود و به نماز مى ايستد. در اين بين جمعيت متوجه مى شوند حيوانى به سمت سيّد مى رود و خوب كه نگاه مى كنند مى بينند شير است. وحشت زده مى شوند و مى گويند: حتماً به آقا آسيب مى رساند ولى در كمال تعجب مى بينند اين حيوان آمد نزديك و چند دور هم به دور آقا زد و رفت. نماز ايشان كه تمام مى شود مى آيد به ميان جمعيت همراهان مى پرسند: آقا شير آمد پهلوى شما ولى شما هم چنان نماز مى خوانديد. آقا مى گويد: من چنين چيزى نديدم.

معلوم مى شود آن قدر سيّد در حال خضوع و خشوع در نماز بوده كه اصلاً متوجه اين حيوان نشده است.

غرض اين كه اين گونه كرامتها از ايشان نقل مى كردند. و اين نشان دهنده مقام بالاى معنوى بوده كه ايشان داشته است.

حوزه: حضرت عالى از عمر با بركتى برخوردار بوده ايد و تجربه ها اندوخته ايد و راهها پيموده و به توفيقهايى دست يافته ايد به عنوان حُسن ختام خواهشمنديم ما و خوانندگان را راهنمايى بفرماييد و از پندها و اندرزهاى خود ما را بهره مند سازيد.

استاد: بنده كوچك تر از آن هستم كه بخواهم توصيه اى داشته باشم; ولى آنچه را كه ديگران به ما گفته اند همان را به شما مى گوييم.

( 34 )

داشتن اخلاص در عمل براى همگان خوب است; ولى طالب علم و روحانى به داشتن آن سزاوارتر است. سعى كنيم هدفمان از طلب علم فقط خدا باشد و رضايت او. مقصدها و هدفهاى مادى و دنيوى را كنار بزنيم. سعى كنيم خودمان را از اين قيدهاى مادى برهانيم. دين نياز به تزكيه نفس و مجاهده با هواى نفسانى دارد اگر خداى نكرده انسان از حُب رياست و مقام و دنيا رهايى نيابد ممكن است همان لحظه هاى آخر خيالها و اوهام مادى و هواهاى نفسانى او را رها نكند نكته بسيار لطيفى را از مرحوم آقا جمال گلپايگانى شنيدم كه خيلى تكان دهنده است.

ييك وقتى آقا سيد على اكبر پدر آقاى خويى مشرف شده بود نجف. ما هم رفته بوديم منزل آقاى خويى ديدن ايشان. جمعى از بزرگان از جمله آقا جمال گلپايگانى هم حضور داشتند. صحبت از حساب سنّ به ميان آمد. آقا جمال گفت:

(سن ها زياد شده است ولى مغزها هنوز جوان است. سن بالاست ولى هنوز به فكر اين است كى از همه بالاتر بشوم رئيس بشوم و… ولى نمى گويد: كى مى ميرم)

حُب جاه و شهرت و رياست زيان آور است. در روايات ما فراوان از اين امور پرهيز داده شده و راه مبارزه با آن هم توجه به خدا و خوف از خداست.

در روايت از امام صادق(ع) است كه: حُب جاه و شهرت در دل كسى كه از خدا مى ترسد نيست; يعنى خوف خداوند متعال در دلِ مؤمن مانع از حب رياست و شهرت است.

شما ببينيد عمر سرمايه اى است كه بالاتر و گرانبهاتر از آن سرمايه نيست. خداوند اين نعمت بزرگ را در اختيار ما قرار داده است; ولى ما قدرش را نمى دانيم. چه زيان آور است اين كه اين عمر گرانبها در طلب چيزى مصرف شود كه فانى است و بقاى آن وابسته به همين عمر است. رياست شهرت و… همانند خود عمر فانى هستند امور اعتبارى اند كه حقيقت خارجى ندارند و همين امر اعتبارى بقايش به دست ما نيست. عمر كه تمام شد آن هم از بين مى رود.

بنابراين بايد جدّاً از خداوند متعال بخواهيم قوه قدسيه اى عنايت بفرمايد تا بتوانيم

( 35 )

حُب رياست حُب شهرت و مقام را از دل خود بيرون كنيم و به جاى آن خوف الهى را در دل جاى دهيم. اگر خداى نكرده گرفتار شهوات نفس اماره شديم هم خوف الهى از دلِ ما بيرون مى رود هم متجرى در معاصى مى شويم آن وقت از هيچ كسى حيا نمى كنيم حتى از خداوند متعال و از آن دو ملك رقيب و عتيد هم حيا نمى كنيم. آن وقت علمى كه بايد بر طرف كننده ظلمتها و تاريكهاى جهل باشد خود حجاب شده ظلمت را افزوده است. از خداوند متعال مى خواهيم كه به ما و همه اهل علم توفيق مبارزه با نفس كه جهاد اكبر است عنايت فرمايد تا هدف از تحصيل ما دست اوردن رضاى الهى باشد.

مرحوم آقا شيخ جعفر در اجازه اجتهادى كه براى نوه صاحب رياض نوشته بود در پايان آن اين جمله آمده بود: (اسأل الله تبارك و تعالى ان يوفقه لتحصيل مرضاته.)

اين دعايى است كه ورد زبان همه اهل علم باشد. بايد از خداوند بخواهند كه توفيق بدهد تا خشنودى و رضايت او را بتوان به دست آورد. بايد تلاش كرد براى رضاى خدا و رضاى ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه كه خشنودى او خشنودى خداوند است.

ما سهم امام مصرف مى كنيم ما عائله امام زمان(عج) هستيم همه عائله آن حضرت هستند: (بيمنه رزق الورى); ولى ما اهل علم به ايشان نزديك تريم به همين نسبت بايد در تحصيل رضاى ايشان كه رضايت خداوند است بيش تر كوشش كنيم.

نكته ديگر ضرورت درس اخلاق در حوزه هاست. علم اخلاق براى همه لازم است بخصوص اهل علم. علم اخلاق است كه انسان را آشنا به وظيفه مى كند و علم را با عمل همراه مى سازد.

در سابق اخلاق در حوزه نجف درس رسمى حوزه بود. كسانى مانند مرحوم آقاى حاج سيّد على قاضى تدريس مى كردند و كسانى همانند: آقاى شاهرودى و حكيم و… شركت مى جستند. اين درسها بسيار مؤثر بود. ما بايد كارى كنيم كه درس اخلاق در حوزه رسميت پيدا كند تا حوزه ها افراد مهذّب و شايسته تحويل جامعه دهند. اينان اگر خوب بودند مى توانند افراد جامعه را نيز خوب تربيت كنند.

نمونه اى از اين افراد تربيت شده الآن به ذهنم آمد برايتان نقل كنم. مرحوم آقا شيخ

( 36 )

محمد حسين اصفهانى معروف به كمپانى را مى شناسيد از فضل و دانش ايشان باخبريد. البته بنده توفيق حضور درس ايشان را نداشتم ولى چند جلسه اى در منزل مرحوم آقا ميرزا على آقا شيرازى پسر مرحوم ميرزاى بزرگ خدمت ايشان رسيدم. در يكى از روزها كه گمان مى كنم روز عيدى بود و ايشان به همين مناسبت تشريف آورده منزل آقا ميرزا على آقا. چيز شگفتى كه ما ديديم وقتى وارد شد در حضور جمع دست آقا ميرزا على آقا را بوسيد! اين كمال تواضع ايشان بود. و نمونه اى از آن تربيت كه عرض كردم.

خودم يك وقتى داخل صحن به ايشان برخوردم سلام كردم. ايشان هم جواب داد; ولى چند قدمى رفته دو مرتبه برگشت و با صداى بلند فرمود: آقا سلام عليكم. گويا احتمال داده بود جواب سلام مرا نداده يا شايد طورى بوده است كه من نشنيده ام. در هر صورت با اين كه من يك بچه طلبه اى بيش تر نبودم ولى شيخ با آن عظمت برگشت و جواب سلام مرا آن طور كه خودش مى خواست داد كه من خجالت كشيدم. بنده به ايشان خيلى ارادت داشتم. مرحوم حاج شيخ نماز جماعت را پشت سر حاج شيخ على پسر حاج شيخ موسى زاهد حاضر مى شد. ايشان تابستانها به خاطر گرمى هوا شبها نماز را پشت بام مسجد هندى ها مى خواند جاى باصفايى بود. برخى بزرگان ديگر نيز در اين نماز جماعت شركت مى كردند.

آقاى حكيم هم پيش از آن كه خود نماز را با جماعت بگزارد و امامت جماعت كند نماز ظهر را با آقا شيخ على مى خواند و نماز مغرب و عشاء را با آقا شيخ باقر قاموسى مى خواند كه ايشان نيز از مقدسين علما بود هر چند معمم نبود و يك جفيه مى انداخت.

در هر صورت حوزه هاى گذشته با اين بزرگان و اين تقيّدها و تخلق ها بوده است. اميدواريم كه ان شاء اللّه حوزه هاى فعلى ما بتوانند پيرو آن بزرگان باشند.

حوزه: از اين كه به حضرت عالى زحمت داديم و وقت شريف شما را گرفتيم پوزش مى طلبيم.

استاد: من هم خيلى ممنون هستم از زحمات شما.