( 181 )

خـودى و غـيرخودى در فرهنگ دينى

ابوالقاسم يعقوبى

مـردم هـر سرزمينى با هر گونه رنگ و نژاد و زبان و حتى مذهب و عـقـيـده مجموعه اى را تشكيل مى دهند كه از آن به عنوان (ملت) ياد مى شود.

تمام شهروندان در هر كشورى چه شهرى و چه روستايى چه برخوردار و چـه نـا بـرخوردار و نادار بى سواد و با سواد در هر لباس و جـايـگاه سياسى و اجتماعى كه باشند داراى حقوق يكسان و مزايا و خـدمات عمومى برابرند. از اين زاويه نمى توان مردم را تجزيه و تقسيم كرد.

از نگاه و زاويه اى ديگر سليقه ها ذوقها استعدادها فهمها و دركـهـا از مـسـأـل و گـزاره هـاى اعتقادى و فرهنگى و سياسى و اجـتـمـاعـى در مـيـان مردم يكسان نيست. نمى توان به مردم گفت: يـكـسـان بـيـنـديـشند بر يك نسق مسأل را تجزيه و تحليل كنند. بـيـنـشـهـا و گـرايـشهاى گوناگون عقيدتى و فكرى سبب مى شود كه بـرداشـتـهـا از مسأل و رخدادهاى سياسى و اجتماعى نيز گوناگون گـردد و در نـتـيـجـه موضع گيريهاى افراد در جريانهاى اجتماعى نـاسـانـى و فـرق داشـتـه باشند. اين اندازه از تكثر و تنوع در بـيـنشها و

( 182 )

گرايشها و روشها در هر جامعه اى چه دينى و چه غير ديـنـى پـذيرفتنى است و چه بسا براى رشد و بالندگى جامعه نيز لازم و ضرورى هم باشد.

در تمام حركتهاى فرهنگى دينى و سياسى اين واقعيت ديده مى شود كـه مـردم يـكـسـان نـمى انديشند و ناهمسانى مشربها و گوناگونى بـرداشـتها خود را نشان مى دهد. در مثل نهضت پيامبران الهى كه بـراساس جهت بخشى انسانها به سمت و سوى ارزشهاى انسانى و الهى شـكـل مـى گـرفته و همگان را به تعالى و تكامل فرا مى خواندند مـوضـع گيريها يكسان نبوده است. برخى آرمان و عقيده پيام آوران الـهـى را به جان و دل پذيرا شده و در عمل با تمام وجود از آن بـه دفـاع بـرخاسته و از هيچ گونه تلاش و كوششى در برابر پيشبرد آن دريـغ نـورزيـده اند.1 و گروهى در برابر آن حركت ايستاده و در چـهـره مـلا (سـردمـداران سـيـاسى)2 و مترفين3 (افزون خواهان اقـتـصـادى) و تـزويـر گران اعتقادى مانند: بلعم باعوراها4 در بـرابـر حركت اصلاحى مردان خدايى ايستادگى كرده و گروه زيادى از مـردم را از هـدايـت و رشـد بـاز داشـتـه و بـه رهبران گمراهان نامبردار شده اند.5

روشـن است اين دو گونه برخورد در مسأل اعتقادى فرهنگى سياسى و اجتماعى را نمى توان به يك نام شناخت و شناسايى كرد. مرزبندى و مـعيارى لازم است تا اين دو جريان را به درستى و براساس آنچه بـوده و هـسـت بـنماياند تا مردم در گزينش درست دچار دو دلى و سرگردانى و سستى نگردند.

مـقـولـه خـودى و غـيـرخودى ريشه در چنين واقعيتى دارد. در اين نـوشـتـار بـرآنـيم كه با بيان و روشن گرى مفهومى مساله خودى و غـيرخودى در فرهنگ دينى و شناساندن جايگاه آن در مسأل سياسى و اجـتـمـاعـى به معيارها و ويژگيهاى اين دو جريان پرداخته و با ريـشـه يـابـى آن دو از مـعـارف اسلامى و سخنان معصومان و سيره امـامـان و پـيشوايان دينى و نيز تحليل و برابرسازى آن معيارها بـر جـريـانـهـاى مـوجـود پـس از پـيروزى انقلاب اسلامى از زبان فـرزانـگـان و فرهيختگان اين مقوله را بررسى كنيم تا بايستگى طـرح آن از سـوى مقام ولايت در اين زمان

( 183 )

روشن تر شود. البته در ادامـه نوشتار بخشى را ويژه انديشه ها و ديدگاههاى شهيد مطهرى در ايـن زمينه ساخته ايم; زيرا اين نوشتار در مجموعه اى انتشار مى يابد كه به ياد آن استاد فرزانه فراهم آمده است.

جريان خودى و غيرخودى

از آن جا كه مطرح كردن مساله خودى و غيرخودى از سوى مقام معظم رهـبرى بازتابها و واكنشهاى فراوان به دنبال داشت و موج فرهنگى و بـرانـگيختگى بينشى در جامعه آفريد نخست متن سخنان ايشان را در ايـن زمـينه مرور مى كنيم و سپس به پيامدها و تحليل و تفسير آنها نظر مى افكنيم:

(گـفته مى شود (خودى) و (غيرخودى) حالا خودى و غيرخودى داريم يا نـداريـم؟ اگـر بـخـواهـيم ملت را حساب كنيم نه آحاد ملت همه خـوديـنـد; امـا جـريانات سياسى بلى. جريان خودى داريم جريان غيرخودى هم داريم....)6

در ايـن بـخـش از سـخـن مقام رهبرى به اصل مساله تقسيم خودى و غـيـرخـودى پـرداخته لكن نكته ظريف در بيان ايشان اين است كه:

مـحـور تـقـسـيـم بـنـدى را روى جـريانها برده نه روى افراد و شـهـرونـدان; يـعنى ممكن است كسى و يا كسانى از لحاظ مليت خودى بـاشـنـد امـا از نـظـر انديشه و رفتار سياسى و اجتماعى و موضع گـيـريـهـاى فـردى و گـروهـى غيرخودى. و به عكس ممكن است كسى ايـرانـى نـبـاشد و يا دين اسلام را نپذيرفته باشد لكن در عمل خـودى بـاشـد. مـانـنـد بـسـيـارى از غيرايرانيهاى مسلمان و يا اقـلـيـتـهـاى مـذهـبى در ايران براى اين كه رفتار شناسى افراد بـراسـاس جـريـانـهـاى فـكـرى و سياسى آنان روشن شود ايشان به مـعـيارهاى شناخت و بازشناسى اين دو جريان چنين اشاره مى كند: (خـودى كـيـست؟ خودى آن است كه دلش براى اسلام مى تپد دلش براى انـقلاب مى تپد به امام ارادت دارد براى مردم

( 184 )

به صورت حقيقى ـ نـه ادعـايـى ـ احترام قأل است. غيرخودى كيست؟ ... كسى است كه دسـتـورش را از بـيـگانه مى گيرد دلش براى بيگانه مى تپد دلش براى بركشتن آمريكا مى تپد ... اينها غريبه اند.)7

نـهـضـت بر سه ركن استوار است و اين سه ركن پيروزى را براى آن رقـم زد: اسـلام رهـبـرى وحدت مردمى. هر كس و هر جريانى كه به تـوانـاسـازى اين سه ركن بپردازد. و بينش و روش و موضع گيريهاى او بـر اساس اين محورها شكل بگيرد خودى است آن كه از بيگانه دسـتـور و خـط نشان مى گيرد و آب در آسياب دشمن مى ريزد و صداى دشـمـنـان را بر نداى فطرت و فضاى معنويت بر مى گزيند غيرخودى است.

رهـبرى انقلاب به عنوان جلودار و ديده بان به ترفندها و توطئه هاى رنگارنگ غيرخوديها نيز اشارت كرده تا خوديها چهره هاى آنان را درسـت بـشـنـاسـنـد و نـاخودآگاه آلت دست و ابزار آنان قرار نگيرند:

(گروههاى خودى به همان معنايى كه در نماز جمعه قبل معنى كردم; يـعـنـى كـسـانـى كـه اسلام را قبول دارند حكومت اسلامى را قبول دارنـد اين مرد بزرگ را[ امام خمينى] قبول دارند راه و خط او را قـبول دارند... خطوط و فاصله هاى خودشان را كم و ضعيف كنند.

فـاصـلـه هـا بـين خودشان كه كم شد فاصله با غريبه ها آشكار مى شـود. هـمـانـى كـه امام در وصيتنامه و در بيانيه خود فرمود كه نـگـذاريـد غـريـبـه هـا بـر سـرنـوشت اين كشور تاثير بگذارند.

تـاثيرگذارى غريبه فقط اين نيست كه بيايد. مقامى را متصدى بشود و بـه عـهـده بگيرد گاهى غريبه ها از راههاى ديگرى اعمال نفوذ مـى كـنند... شاخصهاى انقلاب و شاخصهاى خط امام را قبول ندارند اصـلا مـنـكـرند و منتظرند از

( 185 )

بيرون اين مرزها كسى بيايد و زمام امـور كـشـور را در دسـت بگيرد منتظرند بيگانه بيايد منتظرند اوضاع قبل از انقلاب تكرار بشود اينها غريبه اند.)8

در ايـن فراز مقام معظم رهبرى به گونه اى شفاف شاخصهاى جريان غيرخودى را ترسيم كرده است:

1. نفوذ و مهره سازى در كادرهاى كليدى نظام.

2. انكار شاخصهاى انقلاب و راه امام.

3. چشم به راه بيگانگان بيگانه پرستى و بيگانه خواهى.

4. دل در گرو نظام پيشين داشتن.

رهـبـر فـرزانـه انـقلاب افزون بر معرفى چهره هاى غيرخودى و بر شـمردن راه و رسم آنان در مسأل سياسى و اجتماعى به ويژگيها و صـنفهاى خوديها پرداخته و اين نكته را به درستى روشن ساخته است كـه در جـبهه خوديها هم كسانى هستند كه نمى شود به آنان اعتماد كـرد. چـه بـسـا خوديهايى كه آب در آسياب غيرخوديها مى ريزند و بـلـندگو و سخن گوى آنان به شمار مى روند. بنابراين در مساله جـريان شناسى به همان نسبت كه بايد دو جريان خودى و غيرخودى را شناخت در جبهه خودى نيز بايد حساس و همه سونگر بود و با دقت و ژرف نـگرى تمام جريانها را پى گيرى كرد تا خوديهاى ناب و ناب انديش از غير ناب بازشناخته شوند:

(در مقابل حكومت اميرالمومنين(ع) سه جبهه وجود داشت: قاسطين و مـارقـيـن و نـاكـثين. مارقين و ناكثين جبهه داخلى و جبهه خودى بـودند منتها خوديهاى فريب خورده و به دام افتاده ـ يا به دام ثـروت طلبى و مقام خواهى و عقده هاى خودشان يا به دام جهالتها و حـمـاقـتـهـا و تعصبهاى خودشان ـ اما جبهه قاسطين جبهه دشمن بـود جـبـهه آشتى ناپذير... جريانى نيست كه بتواند

( 186 )

در يك نقطه بـا جـريان علوى تلاقى بكند. امروز هم عينا همان طور است. جبهه دشـمن غير از آن آدم غافلى است كه خودى هم هست منتها بيچاره دچـار غـفـلت و اشتباه و فريب مى شود بر اثر حادثه اى عقده و كـيـنـه يـى پيدا مى كند و در مقابل نظام مى ايستد... در مقابل امام و راه امام مى ايستد....)9

بـنـابراين در يك تقسيم بندى كلان به دو جريان خودى و غيرخودى مـى رسـيـم كـه غـيرخوديها باز به نوبه خود داراى مرتبه ها و گـروههاى گوناگونند: شمارى در غفلت به سر مى برند و قابل ترحم شـمـارى فـريـب خـورده انـد و نيازمند آگاهى شمارى گرفتارند و مـحـتاج تاليف قلوب و بالاخره شمارى عقده اى و كينه اى هستند و فـرصـت طـلـب و از غـم بـى آلتى افسرده اند و اگر زمينه و فضاى مـنـاسـبـى بـيـابند به ميدان مى آيند و ضربه مى زنند كه بايد همواره مراقب آنان و ترفندها و شگردهايشان بود:

(... بـعـضـى شـان مـدتى را ترسيدند كنار رفتند و خود را مخفى كـردند بعدها كه فرصتى برايشان پيش آمد از لاك خود بيرون خزيده اند خيال مى كنند كه فرصتى هست گفت:

اين مار است او كى مرده است
از پى بى آلتى افسرده است

ايـنـهـا... بـعـد آفتابى به تنشان خورد خيال مى كنند كه الآن مـيـدانـى است كه بتوانند نيش بزنند وارد ميدان مى شوند منتها مـارگـونه. هدف اينها اين است كه وحدت ملى را تخريب كنند و اين اتـحاد عمومى ملت را بگيرند... مرتب حرفهايى مى زنند و كارهايى مـى كـنـنـد كـه ايـن طـور احساس بشود كه تشنج عظيم سياسى وجود دارد... البته همه اينها بيگانه نيستند اما بعضى چرا....)10

( 187 )

ايـن بـود نـگـاهـى بـه روشن گريهاى رهبر فرزانه انقلاب درباره جـريـانـهـاى خـودى و غـيرخودى در مسأل فرهنگى دينى سياسى و اجـتـمـاعـى مـربوط به نظام اسلامى و مردم انقلابى. در برابر اين سـخـنـان حـكـيـمانه و واقع بينانه بسيارى به تحليل خردمندانه پـرداخـتند و آن را راهگشاى شبهه ها و ابهامها دانستند و شمارى نيز شتاب آلود و جاهلانه و شمارى از روى عناد و كينه واكنش منفى نـشـان دادنـد. ايـن بـازتـابها و واكنشها با لحنها و شيوه هاى گوناگون گاه با اشارت و گاه به روشنى ابراز گرديد.

شـمـارى از نـاآگـاهـان ايـن تـقسيم بندى جريانها را به خودى و غـيـرخـودى بـه پـيش از اسلام و دوران جاهليت نسبت دادند و بدين وسـيـلـه مخالفت خود را ابراز داشتند. جالب اين است كه صاحبان ايـن انـديـشه مدتى پس از آن نه تنها منكر تقسيم بندى خودى و غـيـرخودى نشدند بلكه آن را از واقعيتهايى برشمردند كه پيش از اسـلام نيز بوده و اسلام آمده دايره خودى را فراخ تر و گسترده تر كرده است.

شـمـارى ديـگـر اين مرزبندى را از آثار ايدئولوژى دانسته و به روشـنى و بى پرده بازگو كردند: (ايدئولوژى دشمن ساز و دشمن كوب اسـت) همواره دشمن مى سازد و مى آفريند و اگر نبود به هر گونه كـه امكان پذير باشد دشمن فرضى به وجود مى آورد و خود را با آن درگـيـر مى سازد! تاب و توان انديشه رقيب را ندارد و همواره به قلع و قمع آن مى انديشد و برنامه ريزى مى كند.

در بـاور ايـن بـه اصـطـلاح روشنفكران و نويسندگان درگيرى و صف آرايـى جـريـانها و جناحها بر خاسته از ايدئولوژى است. اگر كسى پـاى بـنـد بـه ايـدئولوژى ويژه اى نباشد و پلولاريسم بينديشد و لـيبراليسم حركت كند هيچ گونه مرزبندى و رويارويى و درگيرى در جـامـعـه رخ نـخواهد داد و همگان خودى مى شوند و غيرخودى جايى نخواهد داشت.

بـه صـاحـبـان ايـن انـديـشه بايد گفت: اگر هدف از (دشمن سازى) مـرزبـندى و

( 188 )

روشن ساختن مرزهاى جريانها در بستر تاريخ است اين را نـه تـنـهـا كاستى نبايد دانست بلكه نوعى كمال و ارزش بايد دانـسـت. جريان حق همواره شفاف و زلال در بستر تاريخ حركت كرده و بـه تـعـبـيـر قرآن مجيد حبابها و كفهاى روى آب را به كنارى نهاده است.11

و اگر مقصود آن باشد كه همواره كسانى در برابر حق موضع گرفته و بـا آن درگـيـرى داشته اند و به طور طبيعى در برابر حق به زانو در آمـده اند بايد ديد آن كسان از چه گروهى بوده اند همراهان حـق و عـدالت يا ناهمراهان و كارشكنان؟ بى گمان عدالت دشمن ساز و دشـمـن پـرور اسـت. دو نـفـر كه به قاضى مى روند يكى همواره نـاراضـى و نـاخـشـنـود است. ايدئولوژى كه شعارش عدالت است به عـدالت ستيزان ستم گستر نمى تواند لبخند بزند به تكاثر طلبانى كـه خون مردم را مى مكند و شريان حياتى و اقتصادى جامعه را فلج مـى كنند ميدان نمى دهد و با آنان مى ستيزد. اين همان جنگ فقر و غـنـايـى اسـت كه امام راحل به آن اشارت كرد12 و گفت: يك موى كـوخ نـشـيـنـان را بر همه كاخ نشينان برترى مى دهد.13 اگر اين دشمن سازى و دشمن كوبى است بسى افتخار است.

نـكـتـه ديگرى كه بايد در پاسخ اينان گفت: چگونه از آن همه آيه هـاى رحـمـت قـرآنـى و بـرخـوردهـاى انسانى پيامبر(ص) و امامان مـعـصـوم(ع) كـه در سيره عملى آنان جلوه كرده چشم پوشيده و از اسـلام و ايـدئولوژى چهره خشن و دشمن ساز ترسيم كرده ايد؟ اسلامى كـه شـعـارش (الصلح خير)14 است و قرآنى كه مى گويد: (ولاتقولوا لـمـن الـقى اليكم السلام لست مومنا)15 و نيز ايدئولوژى دينى كه رمـز پـيروزى پيامبرش را (رحمت)16 (لينت)17 و (خلق عظيم)18 مى دانـد آيا اين اسلام و اين ايدئولوژى دشمن ساز و دشمن كوب است؟ يـا جـاذبـه آفـريـن و انـسـان ساز؟ اگر نظام اسلام كه بر پايه ايـدئـولـوژى ديـنـى و قـرآنى استوار شده است با توطئه گران و مـزدورانـى كـه شـعـار ختم انقلاب و براندازى نظام را آشكارا به زبـان و قـلـم مـى آورنـد و در عمل نيز كودتاى خزنده فرهنگى و سـيـاسـى بـه راه

( 189 )

انداخته اند برخورد عادلانه كند و آنان را به قانون و عدالت بسپارد. دشمن ساز و دشمن كوب است؟

آيـا مـى تـوان و جايز است براى آن كه دنياى غرب به ما آفرين و صـدآفـريـن بـگويد از اصول ارزشى و از ايدئولوژى دينى خود دست بـرداريـم تـا مورد پسند دشمنان و طرفداران به اصطلاح حقوق بشر قرار بگيريم؟

شمارى ديگر از اين زاويه به مساله خودى و غيرخودى نگريسته اند: تقسيم شهروندان به خودى و بيگانه امرى ناخوشايند و نادرست است و هـيچ كس حق ندارد و نمى تواند افراد شايسته و ناشايسته را در پهنه يك ملت به نفع خود دستچين كند.

به اين گروه بايد يادآور شد: اساس تقسيم بندى جريانها به خودى و غـيـرخـودى (بـيـگانه) برگرفته از واقعيتهايى است كه در صحنه جـامـعـه رخ مـى دهـد. در هـيـچ كجاى دنيا وحدت آفرينان و وحدت شـكـنان آرامش خواهان با جو آفرينان و فتنه سازان خيرخواهان بـا نـق زنان و... يكى نيستند. در ارزيابيها آن كه فضاى عمومى جـامعه را به سمت و سوى آرامش و امنيت فرا مى خواند و در برابر شـايعه سازان و شايعه پراكنان مى ايستد با آن كه هر روز به هر بـهـانه و دستاويزى آتش التهاب و بحران در جامعه بر مى افروزد و شـعـله هاى آن را به هر كوى و برزن روانه مى سازد و... يكسان نيستند.

به گفته مولا على(ع) در نامه مالك اشتر:

(... ولايـكـونـن الـمحسن والمسيئ عندك بمنزله سوإ فان فى ذلك تـزهيدا لاهل الاحسان فى الاحسان و تدريبا لاهل الاسإه على الاسإه والزم كلا منهم ما الزم نفسه.)19

و مـبـادا نـكوكار و بدكردار در ديده ات برابر آيد كه آن رغبت نـكـوكار را در نيكى كم كند و بد كردار را به بدى وادار نمايد و دربـاره هر يك از آنان آن را عهده دار باش كه او بر عهده خود گرفت.

( 190 )

بنابراين اصل بخش بندى و تجزيه و دسته دسته كردن مردم به خودى (مـحـسـن) و بيگانه و غيرخودى) (مسيئ) اصلى است اصيل و ريشه در واقـعيتهاى جامعه دارد و نمى توان همه كسان را به يكسان نگريست و به همه نمره خوب و عالى داد.

بـه ديـگر سخن تقسيم بندى جريانها به خودى و غيرخودى تئورى و نـظـريـه صـرف عـلـمـى نـيـست بلكه بازتابى از عملكرد افراد و جريانهاى جارى در ساخت اجتماع است.

سـانـى كـه سـخـن از جريان خودى و غيرخودى مى گويند با ارزيابى كـاركـرد افـراد در طـول سـالـيـان و بـا موضع گيريهاى آنان در رخـدادهاى سياسى و اجتماعى گوناگون به اين نتيجه رسيده اند كه فـرق اسـت بـيـن آن كسانى كه بار سنگين انقلاب و جنگ و دفاع هشت سـالـه را بـر دوش گـرفـتـه انـد و در تـمامى صحنه هاى سياسى و اجـتماعى و اقتصادى و فرهنگى بر اساس ارزشهاى دينى حركت كرده و هـمـواره از تـخـصـصـهاى خود سود جسته و شيفته خدمت بوده اند و هـسـتند و نه تشنه قدرت. اين گونه افراد با كسانى كه در حال و هـواى غـرب تـنـفس كرده و مى كنند و در دوران دفاع مقدس زندگى مـعـمولى آنان حتى يك روز به هم نخورد و در بيقوله هاى غرب سر گـرم عـيـش و نـوش و خوشگذرانى بودند و با ريشخند و نيش زدنهاى خـود بـسـيـج و بـسيجيان را به تمسخر مى گرفتند و حتى تاب نام گـذارى كـوچـه و خـيـابان و يا ميدانى را به نام شهيد و شهيدان سـرافـراز نـداشـتـند و هر از چند گاه به نبش قبر شخصيتهاى بى هـويـتى مى پرداختند تا جايگزين فرزانگان سازند و بعد از پايان دفـاع مـقـدس آفـتـابـى شده و به فكر گرفتن طلبهاى نداشته خويش افـتـادند! يكسان هستند و در يك صف و گروه قرار دارند؟ آيا اگر كسى بين اين دوگروه و دو رفتار فـرق گذاشت و با نام خودى و غيرخودى به روشن گرى مردم و نسل جوان پرداخت گروهى را (دستچين) كرده است؟

بـه هـر حال تا اين جا چند نكته درباره مساله خودى و غيرخودى و جريانهايى

( 191 )

كه در اين دو بستر حركت مى كنند روشن شد:

1. ايـن تـقسيم بندى درباره جريانهاى سياسى و اجتماعى است نه درباره همه شهروندان و همه ملت.

2. ايـن تـقـسيم بندى در همه كشورها و نظامها وجود دارد و ويژه كشور ما نيست.

3. مـرزشناسى بين انديشه ها و باورها و رفتارها به معناى دشمن سازى و دشمن كوبى نيست.

4. هـدف از ايـن بـخـش بـنـدى دستچين كردن افراد به سود تقسيم كنندگان نبوده و نيست.

5. عـملكردها و كاركردهاى افراد است كه گروهها و جريانها را به وجود مى آورد و معرف انديشه آنان مى شود.

6. پـيـشـينه افراد در كنار وضع و حال كنونى آنان ميزان داورى است.

7. هـدف از تقسيم بندى جريانها به خودى و غيرخودى مرزبندى است و ايـن مرزبندى به معناى محروم ساختن افراد غيرخودى از مشاغل و حقوق و خدمات نظام نيست بلكه نبايد محرم اسرار شوند.

8. روشـن شـد كـه در هـر نـظـامى كارهاى كليدى را نبايد به دست غـيـرخـوديـهـا و كسانى كه اطمينان به عملكرد و رفتارشان نيست داد.

9. خـوديـها هم يكسان نيستند. خوديهاى خالص با خوديهاى ناخالص در يك مرتبه قرار ندارند.

از آن جـا كـه پاره اى از جريانها و جناحها در پاره اى از گفته هـا و نـوشته ها عنوان كرده اند: بحث خودى و غيرخودى پديده اى نـوپـيداست و اين تقسيم بندى با معارف دينى سازگارى ندارد و به بـرخى از آيات و روايات نيز استشهاد و استدلال جسته و سوگمندانه بـعضى از شخصيتهاى حوزوى نيز با آنان همنوا شده و بر اشتباهها و كـژرويـهـاى آنان مهر تاييد زده اند بر آن شديم تا در

( 192 )

ادامه ايـن نـوشـتـار جريان خودى و غيرخودى را ريشه يابى نموده و با كـمـك از آيات قرآن و روايات پيشوايان دينى و سيره و سنت آنان به اين نكته بپردازيم كه اين بحث واقعيتى ريشه دار و استوار در آمـوزه هاى دينى دارد. گرچه اين عنوان: خودى و غيرخودى تركيبى نـو وجـديـد اسـت; اما محتوا و حقيقت آن در آموزه هاى اسلامى به خـوبـى و روشـنـى بـيـان و تفسير شده و به نمونه هايى از آن دو جريان نيز در قرآن و سنت اشاره گرديده است.

افزون بر آن در بررسيهاى فرهنگى و تاريخى كه از سوى فرهيختگان حـوزوى و فرهنگى انجام گرفته اين تقسيم بندى و جريان شناسى به گـونـه روشـن ديده مى شود كه اين مقوله را به ترتيب در ذيل چند محور مطرح خواهيم كرد:

جريان خودى و غيرخودى در قرآن

با نگرش كلى و كلان به آيات قرآن در مى يابيم كه اين كتاب الهى در نـخـسـتـيـن پـيامهاى الهامبخش و انسان ساز و هدايت گر خود راهـهـا و جريانهاى اصلى و كلى حق و باطل و راههاى اصلى و بدلى و انحرافى را به خوبى ترسيم كرده است.

در سـوره (حمد) پس از ترسيم (صراط مستقيم) و بيان ويژگيهاى آن بـه دو بى راهه كه انسانها را از بزرگراه هدايت خداوندى دور مى سازد به عنوان: (راه غضب شدگان) و (راه گمراهان) ياد مى كند و بـا اين تقسيم بندى مسيرحركت بشريت را به سوى ارزشهاى متعالى گـوشزد مى نمايد و از آسيبها و آفتهايى كه آدمى را به انحراف و سرمايه سوزى و خسران مى كشاند نيز سخن گفته است.

در آغـاز سـوره (بقره) با معرفى چهره هاى محبوب خداوند و بيان ويـژگـيهاى مومنان راستين و رستگار خط اصيل و ناب وحى را نشان داده و در بـرابر از چهره هاى منفور و رهزنانى كه گاه در پوشش اصلاح و ايمان مردم را مى فريبند نام برده و دو جريان: (كفر) و بويژه (نفاق) را به خوبى نمايانده است.20

( 193 )

افـزون بر اين نگاه كلى قرآن به جريانهاى حق طلب و هدايت پذير و نـيـز حـق ستيز و هدايت گريز به ريز واقعيتهاى جارى در بستر تـاريـخ نـيـز اشـاره كـرده و از افراد و گروههايى كه همراه با جـريـان حـق حركت كرده اند و پيام پيامبران الهى را نوش كرده و خـودى شده اند و يا در برابر آن موضع گرفته و بيگانه وار با آن بـرخـورد كـرده و به اصطلاح جريان غيرخوديها را تشكيل داده اند يـاد كرده است كه در اين جا به چند نمونه از آن اشاره مى كنيم:

1. در داسـتـان پـيامبرى حضرت نوح و رنجها و دشواريهاى درازمدت وجـان سـوز وى نكته هاى روشنى در زمينه جريان خودى و غيرخودى بـه چـشـم مـى خورد كه براى هر زمان بويژه زمان ما درس آموز و عبرت انگيز است:

(ضـرب الـلـه مثلا للذين كفروا امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عـبـديـن مـن عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا وقيل ادخلا النار مع الداخلين.)21

خـدا بـراى كسانى كه كفر پيشه كردند زن نوح و زن لوط را نمونه آورد كـه هـمـسر دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آن دو خـيـانت كردند. ارتباط آنها با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان نـداشـت و به آنان گفته شد: وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد شدند.

پـيـام آيه: ممكن است نزديك ترين كسان در يك خانواده بيگانه و غـيـرخـودى به شمار آيند. پيوندهاى نسبى و خويشاوندى و به ظاهر وابـسـتـه بودن به جريان حق دليل بر خودى بودن نيست. آن كه در درون خـانـه اسـرار خـانـواده را فاش مى كند با آن كه در درون نـظـام بـه دشـمـن چـراغ سبز نشان مى دهد و در پشت جبهه عقبه لـشـكر دشمنان را تدارك مى كند و گرا و جهت مى دهد غيرخودى و بيگانه است.

در بـرابر ممكن است كسى و يا كسانى با رهبر حق جويان هيچ گونه

( 194 )

وابـسـتـگى جسمى و خويشاوندى نداشته باشند; اما خط و راه حق را پـذيـرفـته باشند اينان آشنا و خودى به شمار مى روند. قرآن در اين باره به خوبى روشن گرى كرده است:

2. (وضـرب الله مثلا للذين آمنوا امرات فرعون اذ قالت رب ابن لى عـنـدك بـيتا فى الجنه و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين.)22

و خداوند مثلى براى مومنان زده به همسر فرعون در آن هنگام كه گـفـت پـروردگارا خانه اى براى من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و عمل او نجات ده و مرا از قوم ستمكار رهايى بخش.

خـودى در هـمه جا مى تواند پايگاه و جايگاه داشته باشد. نبايد هـمـواره خـوديـهـا را از در ميان طبقه محروم و مستضعف بجوييم. مـمـكـن است فردى در كاخ و در اوج قدرت و برخوردارى زندگى كند در مـحـيـطـى كـه پيرامونش عوامل بازدارنده از هدايت باشد قرار بـگـيـرد اما دل و جان و فكر و زبانش در راستاى جريان هدايت و بـالـنـدگـى باشد و نه تنها خود را نجات دهد بلكه الگوى هدايت جـويـان و رسـتـگـاران نيز باشد. همسر فرعون گرچه از نظر ظاهر درجـبهه غيرخودى و بيگانه با نبوت و رسالت موسى قرار داشت اما قـرآن او را در رديـف خـوديها نام برده و براى همگان از راه و روش او بـه عـنـوان سرمشق ياد كرده است. بنابراين مى توان در مـتـن جـريـان غـيرخودى و در كانون زندگى غيرخوديها و غريبه ها نيز سربازگيرى كرد و به خوديهاى ناب دست يافت.

ايـن يـارگيرى محدود به مرز و حد خاصى نيست و چه بسا در فراسوى مـرزهـاى كـشـور جـمهورى اسلامى كسانى باشند كه خود را در جبهه خـوديـهـا مى دانند و چشم انتظارند كسى دست آنان را بگيرد و از قـيـد و بند برهاند و به نداى وجدان و فطرت آنان پاسخ مثبت دهد و شـايد از اين سخن معصوم هم بتوان به

( 195 )

چنين نكته اى دست يافت:

(من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم.)23

آن كـه صـداى مـسـلمانى را بشنود كه راه رهايى مى طلبد و او را يارى ندهد مسلمان نيست.

از سوى ديگر چه بسا در داخل جبهه خودى خيانت پيشگانى باشند كه راز و رمـزهـا را بـه دشمن مى گويند و با اين كه از خان گسترده كـشـور بـهره مى برند اما ناجوانمردانه از پشت خنجر مى زنند و ارزشـهـا و آرمانهاى ملى و مذهبى مردم را هم به سخريه مى گيرند و به ارزش مداران نيش و نيشخند مى زنند:

3. جـريـان فرزند نوح مصداقى از اين گونه نگرش و جريان غيرخودى اسـت كـه در قلمرو خوديها به وجود آمده و قرآن اين غيرخودى را چنين مى شناساند:

(انه ليس من اهلك انه عمل غيرصالح.)24

[اى نوح] او از كسان تو نيست او[ داراى] كردارى ناشايست است.

گر او بفكند فر و نام پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر

بـنابراين گاهى پيامبر زاده هم در جبهه غيرخودى قرار مى گيرد هـمـان گونه كه گاه كافر زاده و طاغوت زاده در رديف خوديها جاى مى گيرد.

ايـن مـعـيارها و ترازهاست كه جريان خودى و غيرخودى را روشن مى سازد نه پيوندهاى نسبى و... .

4. قـرآن لـعن و نفرين به كسانى گفته است كه از نزديكان پيامبر اسـلام(ص) بـوده و خـود را جـزء قوم و قبيله آن حضرت به شمار مى آورده اند:

(تـبـت يـدا ابـى لهب و تب ما اغنى عنه ماله و ما كسب و امراته حماله الحطب....)25

با نبى بود آشنا بيگانه چون شد بولهب
و از حبش بيگانه آمد آشنا چون شد بلال

( 196 )

نـكـته ظريفى كه در اين آيات به چشم مى خورد اين كه: غيرخوديها هـمـواره بـرآنـنـد هـم صـدا و هـمراه پيدا كنند. همواره مشغول يـارگيرى و افزودن به شمار جبهه خود هستند. اينان از راه فريب و تـزويـر و تبليغ و بدجلوه دادن چهره جبهه خودى مى خواهند بر شـمـار جبهه خود بيفزايند و جبهه خودى را در اقليت قرار بدهند. ابـى لـهـب از هـمـسـرش به عنوان همكار و همراه براى مخالفت با جريان هدايت پيامبر(ص) سود مى جست.

بـديـن سـان در مـى يـابـيـم كه چگونه قرآن مجيد جريان خودى و غـيـرخودى را به تصوير كشيده و به نيروهاى خودى و حق طلب سفارش مـى كـنـد: هـمديگر را در جريان حق يارى رسانند و با (تعاون) و (تـواصـى) بـه خـيـر و نـيكى جبهه اى پولادين و نفوذ ناپذير در بـرابـر جـبـهـه غـيرخودى تشكيل دهند تا دشمنان نتوانند در صف استوار آنان رسوخ و نفوذ كنند:

(وان الـلـه يـحـب الـذيـن يـقـاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص.)26

خودى و غير خودى در روايات

از سخنان و سيره پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) به روشنى مى توان بـه شـنـاخـت جـريـانـهاى خودى و غيرخودى دست يافت و معيارها و ترازهاى آن دو جريان را باز شناخت.

1.پـيـامبر بزرگوار اسلام در قالب يك مثال خودى ها و غيرخودى ها را در جامعه دينى و ارزشى ترسيم فرموده است:

(مثل آنان كه حدود و ارزشهاى اسلامى و دينى را پاس مى دارند با آنـان كه نسبت به ارزشها اهل سازش و ساخت و سازند مانند گروهى از مـردم اسـت كه در يك كشتى سوار شده اند و آن كشتى سينه دريا را مـى شـكـافـد و بـه پيش

( 197 )

مى رود ناگهان گروهى كه در آخر كشتى نـشسته اند به بهانه اين كه به آب دسترسى ندارند با وسيله اى كـه در اخـتـيـار دارنـد بـه شـكستن و سوراخ كردن بدنه كشتى مى پـردازند و دليل مى آورند كه: اين جايگاهى كه نشسته ايم از آن خـودمـان اسـت و آزاديم.اگر در چنين شرايطى ساير مسافران سكوت كـنـنـد و آنـهـا را از ايـن فـكـر نابخردانه باز ندارند تمام سـرنـشـيـنان كشتى همراه با كشتى در كام امواج دريا فرو خواهند رفت و همگى تباه خواهند شد.)27

بـى گـمـان آنـان كه در نظام اسلامى و با قلم و سخن و جوسازيهاى فـريبنده فضا را آلوده مى سازند و هميشه در كار خراب كردن چهره هـاى انـقـلاب و سـسـت كـردن پايه هاى نظام و استوانه هاى آنند مـانـنـد تيشه به دستانيند كه كشتى درياپيما را در عمق اقيانوس بـى كـران مـى خـواهـنـد سوراخ كنند تا كشتى و كشتى نشستگان و نـاخـداى آن را گـرفـتار امواج غول پيكر آن سازند. اين تيشه به دسـتـها و در زمان ما اين قلم به دستها همان غيرخوديها يى اند كـه در كـلام پـيامبر(ص) به آن اشارت شده است. وظيفه خوديها در چـنين حال و روزى گرفتن تيشه از دست تيشه به دستان كينه توز و نابخردى است كه به فكر براندازى و نابودى كشتى رهاييند.

2. امام على(ع) در ترسيم اين دو جريان مى فرمايد:

(ان ولـى محمد(ص) من اطاع الله وان بعدت لمحته وان عدو محمد(ص) من عصى الله وان قربت قرابته.)28

دوسـتـان پيامبر(ص) فرمانبرداران خدايند اگرچه با پيامبر خويش نـبـاشند و دشمنان پيامبر(ص) گناهكاران و گردنكشانند اگرچه از نزديكان آن حضرت باشند.

در ايـن سـخـن نـورانـى مـعـيار خودى و غيرخودى ارزش گرايى و پـذيرفتن اصولى مطرح شده از سوى بنيانگذار اسلام معرفى شده است.

بـنـابراين معيار

( 198 )

كسان را بايد با معيارهاى دينى شناخت نه آن مـعـيـارها را با رفتار افراد. چه بسا كسانى در جبهه خودى بوده انـد و دوران مـبـارزه را نـيـز بـا سـختى و رنج پشت سر گذاشته بـاشـنـد لكن در ادامه راه با كوچك ترين بهانه اى ريزش كرده و بـه جبهه غيرخودى پيوسته و به آنان كمك مى كنند و خوديها را از خودى مى رانند و اين را نيز نوعى شهامت و شجاعت مى شمرند.

از سوى ديگر بسا افرادى كه پيشينه درخشانى نداشته اند; اما در دگـرگـونى روحى و تحول الهى انقلاب و با نفس مسيحايى امام راحل درصف سربازان و جان بركفان اسلام و انقلاب درآمده و خودى شده اند. 3. ابى حمزه مى گويد: سعد بن عبدالملك كه از فرزندان عبدالعزيز بـن مـروان بـوده و امـام باقر(ع) او را به نام (سعد الخير) مى نـامـيد روزى بر امام(ع) وارد شد و گريه مى گرد. امام باقر(ع) از وى پرسيد: چرا گريه مى كنى؟

(قـال وكـيف لا ابكى و انا من الشجره الملعونه فى القرآن! وفقال لـه: لـسـت مـنـهـم. انت اموى منا اهل البيت اما سمعت قول الله تعالى يحكى عن ابراهيم:

فمن تبعنى فانه منى.)29

گـفـت: چرا گريه نكنم با اين كه من از ريشه درخت نفرين شده در قـرآن هـسـتـم[ يعنى اموى بشمار مى روم]. امام(ع) فرمود: تو از آنـان نـيـسـتى بلكه اموى هستى كه جزء ما اهل بيت شده اى. آيا اين سخن خداوند را كه از ابراهيم(ع) نقل مى كند نشنيده اى:

(هر كس از من پيروى كند بى گمان او از من است.)

ملاك و معيار خودى بودن آن نيست كه از روز ولادت آدمى در خانواده اى مـذهـبـى بـه دنيا آمده باشد و در چنين خانواده اى رشد كرده بـاشـد. چـه بـسـا كسانى كه در پايگاه كفر و نفاق مى زيند و با خـانـواده اى نسبت دارند كه جز ننگ و نكبت

( 199 )

چيزى در پرونده آنان ديـده نـمى شود لكن بر اثر دگرگونى روحى و به گفته مولا على(ع) در (تـقـلب احوال)30 و دگرگونى روزگار دگرگونى يافته و در روح آنان انقلابى بزرگ رخ داده و به جبهه حق و حقيقت پيوسته و از حق جـويـان و حـقـيـقت پويان راستين شده اند. براى اين گونه كسان مـيـزان حال كنونى آنان است نه ريشه تاريخى و خانوادگى آنان. 4. در روايـات اسـلامى به گونه اى از تقسيم بندى از سوى امامان مـعصوم(ع) بر مى خوريم كه مى توانيم آن را (خودى و غيرخودى) از نگاه اخلاقى بناميم.

نـاگـفـتـه پيداست كه همه كسانى كه در زير سقف و چتر اسلام قرار دارنـد خـودى بـه شـمـار نـمـى آيـنـد. با درنگ در گفتار سيره امـامـان(ع) ايـن مطلب به خوبى به دست مى آيد و انسان به روشنى دو جـريـان: خـودى و غـيـرخـودى را درحـوزه اسلامى مى بيند. آن بـزرگـواران بـا بـه كـار بـردن عـبـارت (ليس منا) يا (ليس من شـيـعـتـنـا) مـرز خودى و غيرخودى را روشن كرده و غيرخوديها را شناسانده اند:

* (ليس منا من لم يملك نفسه عنه الغضب.)31

كسى كه به هنگام خشم مالك بر خويشتن نباشد از ما نيست.

* (ليس من شيعتنا من خلا ثم لم يرع قلبه.)32

كـسـى كـه بـه هـنگام خلوت قلب و جان خويش را در كنترل نداشته باشد از شيعيان ما نيست.

* (لـيـس مـن شـيـعـتـنـا من قال بلسانه و خالفنا فى اعمالنا و آثارنا.)33

آن كـه بـا زبان از طرفدارى ما طرفدارى مى كند ولى سيره اش با رفتارما سازگار نيست شيعه ما نخواهد بود.

نـگهداشت معيارهاى اخلاقى و رفتارى كه در بيان و بنان امامان(ع) آمـده و خـواسـت آنـان از شـيعيان براى حركت در جهت نشانه ها و تـابـلوهاى ارزشى و

( 200 )

اخلاقى نشانه خودى بودن شخصى است كه در اين مـسـيـر قرار دارد و ره مى پويد. و كسى كه چنين نيست و در مسير درسـتـى نمى پويد و به معيارهاى اخلاقى و رفتارى اسلامى گردن نمى نهد در جبهه غيرخودى قرار دارد.

امام صادق(ع) براى روشن كردن مرزهاى خودى و غيرخودى و آگاهاندن پـيـروان خـود از جـريانها و افرادى كه خود را شيعه مى نامند و ادعـاى پـيـروى از أـمـه(ع) دارنـد پيروان خود را به سه گروه تقسيم مى كنند:

(الشيعه ثلاثه اصناف صنف يتزينون بنا وصنف يستاكلون بنا وصنف منا والينا.)34

پـيـروان مـا سه گروهند: گروهى كه خود را به ما بسته اند[ شيعه اسـمـى] و گـروهـى كـه با نام ما مى زيند[ شيعه شكمى و مادى] و سـومـيـن گـروه كسانى هستند كه از مايند و در مسير ما حركت مى كنند.

ايـن گـونه برخوردها و سخنان نشان مى دهند نه تنها در يك كشور اسـلامـى مـمـكـن است دو جريان خودى و غيرخودى وجود داشته باشد بـلـكه در درون يك مذهب و مسلك نيز امكان دارد جريانهاى خودى و غيرخودى به وجود آيد.

اين كه امام خمينى بين گروندگان به اسلام ناب محمدى و پويندگان ايـن راه روشـن و گـرونـدگـان به اسلام آمريكايى و پويندگان اين مـسـيـر تـاريك و تاريكى آفرين فرق مى گذارد برخاسته از همين نـگـرش اسـت. از ايـن روى امـامان معصوم(ع) بر اين نكته اصرار ورزيـده انـد: (نـه هر كس شد مسلمان مى توان گفتش كه سلمان شد) هـر كـه نـام اسـلام و شـيـعه را برگزيد و شهادتين بر زبان جارى سـاخـت مسلمان مى شود; اما تا (منا اهل البيت)35 شدن كه سلمان به آن مقام رسيد فرسنگها فاصله دارد.

الـبته اين سخن بدان معنى نيست كه هر كه به مقام سلمان نرسيد خـودى نـيست; بلكه گوياى اين واقعيت است كه خودى به نوبه خود داراى مـرتـبـه هـا و

( 201 )

پـايه هايى است و به گفته فيلسوفان پديده (مـسـتـكـك) اسـت. چـه بسا كسانى از جهت نزديكى و پيوند قلبى و رفـتار عملى با قرآن و اهل بيت به قله ولايت و معرفت دست يافته الـگوى ديگران نيز قرار گرفته اند. اما اين بدان مفهوم نيست كه مـرتـبه ها و پايه هاى پايين تر را نبايد خودى شمرد بلكه آنها كـه جـلـوتـرند مسووليت امامت و رهبرى بازمانده ها و يا در راه مـانـده ها را نيز به عهده دارند: (واجعلنا للمتقين اماما.) از ايـن زاويـه مـى تـوان بـه رواياتى كه ايمان را داراى درجه هاى گـونـاگـون مـى دانـنـد نـگريست: امام باقر(ع) به شخصى به نام عبدالعزيز مى فرمايد:

(ان الايـمان عشر درجات بمنزله السلم يصعد منه مرقاه بعد مرقاه فلا يتولن صاحب الاثنين لصاحب الواحد لست على شىء حتى ينتهى الى الـعاشره فلا تسقط من هو دونك فيسقطك من هو فوقك. واذا رايت من هـو اسـفـل مـنك بدرجه فارفعه اليك برفق ولاتحملن عليه مالايطيق فتكسره فان من كسر مومنا فعليه جبره.)36

ايـمان داراى ده درجه است. نردبانى را مى ماند كه ده پله دارد. آن كـه در پله دوم ايمان قرار گرفته شايسته نيست به كسى كه در پـله نخست قرار دارد بگويد: تو ارزشى ندارى. به همين ترتيب تا آخرين پله ايمان. بنابراين آن كه يك درجه از تو پايين تر است نـبـايد از چشم تو بيفتد; چرا كه تو هم از چشم آن كه يك پله از تـو بـالاتـر اسـت مـى افتى[ .راه درست] اين است كه اگر با كسى بـرخـوردى كـه ايمان وى از تو پايين تر است با رفق و مدارا او را بـالا بـيـاورى[ .بـه گـونـه اى] كه نشكند و نرنجد دست او را بـگـيرى. اگر در اين راه كسى را شكستى[ و آبروى مومنى را ريختى ]بايد آن را جبران كنى.

در اين نگاه ژرف امام(ع) افزون بر روشن شدن اين نكته كه خوديها داراى مـرتـبه

( 202 )

و پله هاى گوناگون هستند به اين نكته نيز اشاره شده كه: خوديها بايد همديگر را در راه رشد و هدايت يارى و مدد رسـانـنـد و آنهايى كه به قله ولايت و هدايت نزديك شده اند دست نـاتـوانـان و عـقب افتادگان از كاروان را نيز بگيرند و به پيش ببرند.

امام راحل و جريان خودى و غيرخودى

امـام خـمينى پرچمدار فرهنگ اسلام ناب و تشيع علوى در عصر حاضر بـود. او ديـده بـانـى تـيـزبين و تيزهوش بود كه تمام راهها و روزنـه هـاى تـهـاجـم دشـمنان را به شايستگى مى شناخت و خطرها آفـتـهـا و آسيبها را مى نماياند. ميراث مكتوب آن عزيز گنجينه اى سـرشار از رهنمودهاى علمى و عملى است كه با سيره آن بزرگوار در مـسـأـل سـياسى و اجتماعى براى نسل حاضر و آينده مجموعه اى ماندگار و راهگشا را پيش روى نهاده است.

نـفـس روح خـدا پـيكر زخم ديده و رنج كشيده ملت ايران و تمامى مـحـرومـان و مستضعفان جهان را جان تازه اى بخشيده و چون آفتاب تـمـوز رخـوت زمـسـتان را از جان و تن مردمان به در آورد و با اشـراف و آگـاهـى هـمه سويه اى كه از فرهنگ غنى و پربار اسلام و تـشـيـع داشت راههاى سعادت و خوشبختى و بهزيستى و مديريت برين در نـظـام اجتماعى و سياسى را فرا روى جهانيان گذاشت و بارها و بـارها از رهزنان و نفوذيها و ساده انديشانى كه آلت دست دشمنان قـرار مـى گيرند و آب در آسياب دشمن مى ريزند سخن گفت و هشدار داد.

او كـه با كوله بارى از تجربه تاريخى و سياسى جلودارى نهضت را پذيرفته بود از مردم مى خواست جريانهاى اصلى و انحرافى خودى و غـيـرخـودى را دقـيـق بـازشناسند. خود همواره در مناسبتها پـيـامـهـا و بـويـژه در وصيت نامه الهى ـ سياسى خود جريانهاى مـوجود را با تجزيه و تحليل به مردم شناساند و حجت را بر همگان تـمام كرد. آخرين پيامى كه از آن بزرگوار در زمينه جريان شناسى سـيـاسـى و اجـتـماعى جداسازى خوديها از غيرخوديها شنيديم اين بود:

( 203 )

(مـن در ميان شما باشم و يا نباشم به همه شما وصيت و سفارش مى كنم كه نگذاريد انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بيفتد.)37

در ايـن فراز از سخنان امام به دو نكته بر مى خوريم: نااهلان و نامحرمان. شمارى شايستگيهاى علمى و تخصصى دارند; ولى شايستگى و تـعـهـد ديـنـى در آنان كم رنگ است. خوديهايى هستند كه دست كم نـبـايـد كـارهاى كليدى و اساسى را به آنان سپرد چون اعتماد و اطمينان به آنان نيست.

شـمـارى ديـگر از شهروندان و ايرانيان هستند كه از ديد ظاهرى و نـگـاه عـمـومـى جزء اين ملت و كشورند; اما به خاطر عملكردى كه داشته اند نامحرم به شمار مى آيند.

بـى گـمـان ايـنـهـا را نـبـايـد خـودى دانـست. اين گروه همان غـيـرخـوديهاييند كه نمى توانند محرم اسرار نظام باشند و نبايد بـه كـارهـاى حساس و پستهاى كليدى گمارده شوند; زيرا پل نفوذ و عبور دشمنان خواهند شد.

امـام بـيـدار دل و روشـن ضمير به خوبى از خطر نفوذيها و فرصت طـلـبـهـا آگـاه بـود و بـه نسل حال و آينده هشدار داد كه: گول عـنـوانـها و لقبها را نخورند عناصر اهل و شايسته را از عناصر نـااهل و انسانهاى متعهد و محرم را از انسانهاى متقلب و نامحرم بازشناسند و خوديها و غيرخوديها را به يك نگاه ننگرند:

(لازم است با كمال قدرت و هوشيارى اشخاص يا گروه هايى كه گرايش بـه مـكـتبهاى غيراسلامى دارند و به خوى فرصت طلبى مى خواهند در ايـن اوقـات از فـرصـت اسـتفاده نموده خود را در صفوف شما داخل كـنند و به شما در موقعش از پشت خنجر بزنند از خود دور كنيد و به آنها مجال تحرك ندهيد.)38

در اين هشدار دو نكته اساسى به چشم مى خورد:

الـف. شناسايى جريانها و افراد; يعنى انگيزه هاى كسان و گروهها را تحليل كنيد كه آيا براى خدمت به مردم به ميدان آمده اند يا بـراى فـرصـت طلبى و چيدن ميوه

( 204 )

از بوستان انقلاب و حال آن كه در آبيارى و پاسدارى انقلاب هيچ نقشى نداشته اند؟

ب. مجال و ميدان ندادن به چنين انديشه و كسانى. ماندگارى انقلاب و گـسـتـرش آن بـسـتـگـى بـه نيروهاى انقلابى است كه دارد. اگر نـيـروهـاى انقلابى در ميدان نباشند و مجال پيدا بشود براى رخنه نـااهـلان به درون نظام انقلابى انقلاب از حركت باز مى ماند و رو بـه افـول مـى رود. از ايـن روى امام در فراز پيشين و در فراز پـسـيـن كـه يـادآور مـى شـويـم بـه اين دو وظيفه و رسالت مهم انـقـلابـيـون اشـاره كرده: مجال ندادن به ناشايستگان و پس نزدن صاحبان اصلى انقلاب:

(مسوولين صاحبان اصلى انقلاب را به بهانه هاى بى اساس پس نزنند تـا بـه جـاى آنـان كـسانى را كه وارثان رژيم گذشته و وابستگان فكرى به آنان هستند جايگزين سازند.)39

بنابراين مساله خودى و غيرخودى به زبانهاى گوناگون در سخنان و پـيامهاى امام مطرح شده كه آن عزيز نيز از معارف و آموزه هاى اسلام آن را گرفته و به زبان زمان براى مردم بازگو كرده است.

شـاگـردان امام نيز هر كدام به سهم خويش در بارورى و بالندگى ايـن انديشه امام تلاش ورزيده اند تا راه امام را بهره مندى از سـخـنـان و سـيره امام براى آيندگان ترسيم كنند. در اين جا به چـنـد نـمـونه از سخنان آن فرهيختگان اشارت مى كنيم تا تاريخچه مـقـوله جريان شناسى خودى و غيرخودى مستند تر و روشن تر گردد:

شهيد باهنر

مـكتبى اصطلاحى بود كه امام خمينى در انقلاب اسلامى آن را به كار برد و مقصود ايشان از آن كسانى بودند كه همه حركتها و تكاپوها و تـلاشـهاى مبارزاتى انقلابى سياسى و... آنان بر مدار ارزشهاى اسـلامى مى گردد. همواره بر محور ارزشها و ولايت حركت مى كنند و در مدار و حوزه معرفت دينى تلاش مى ورزند و....

( 205 )

ايـنـان بـا ايـن ويـژگـيها خودى اند. خودى به معناى واقعى و راستين آن معادل واژه مكتبى است و غيرخودى معادل غيرمكتبى.

مـكـتـبى يعنى كسى كه اسلام را به عنوان دين زندگى دين قانون ديـن حـكـومـت و مديريت و دين اداره جامعه در تمام شوون سياسى اجـتـماعى اقتصادى و فرهنگى پذيرفته است. بدين سان بسيارى از دينداران و مسلمانانى كه نماز مى خوانند و روزه مى گيرند و دين را بـه عـنوان يك مساله تشريفاتى باور كرده اند و در عمل چشم و گـوش و ذهـن و فـكرشان به اين است كه دستى از غرب بيايد و كارى بـكـنـد و قانونهاى غربى را الگوى اداره نظام مى دانند و دل در گرو بيگانگان دارند غيرمكتبى و غيرخودى به شمار مى آيند.

شـهـيـد عـالى قدر و دانشمند وارسته و فرهيخته دكتر باهنر در تـفـسير سخنان امام خمينى كه گفته است: (بايد نخست وزير و وزرا مـكـتـبـى بـاشـند)40 سخنان روشن گرى دارد كه بخش مربوط به اين نوشتار را از آن گزينش كرده ايم:

(در رابـطه با (مكتب) ـ يا اسلام ـ چهارگونه برخورد و موضع گيرى داريم و براساس آنها چهارگونه آدم يافت مى شود:

بـعـضـيـهـا نـه تـنها مكتبى نيستند ضد مكتبند اسلام را قبول نـدارنـد... و مـعـتقدند كه: اسلام دين متعلق به چهارده قرن قبل است....

گروه ديگرى نسبت به اسلام بى تفاوتند مثل يك جامعه لأيك كه دين و مـذهـب را بـه عـنـوان يك مساله ارزش مند و معيار ارزشى قبول نـدارد و از كـنـار آن سـاده و سـريـع رد مـى شـود. بـسيارى از روشـنـفكران غرب زده ممكن است ضد اسلام نباشند ولى اسلام را فقط در حـد يـك تشريفات قبول دارند... اين گروه دوم ضد مذهب نيست; اما غير مذهبى است.

دسـته سوم را كسانى تشكيل مى دهند كه مذهبى هستند اما

( 206 )

مذهب را بـه عـنـوان پـايه حكومت قبول ندارند... اسلام را در زندگى و در قانون نمى پذيرد فقط به عنوان عبادت قبول دارد.

دسـتـه چـهـارم كـسـانى هستند كه اسلام را با همه ابعاد آن قبول دارنـد اسلام را به عنوان شعأر قانون زندگى زير بناى عقيده بـزرگ تـريـن مكتب آزادى بخش بزرگ ترين فرهنگ عالم و به عنوان مـترقى ترين و جامع ترين مكتبى كه از هر جهت انسان را هدايت مى كند و جامعه را مى سازد مى شناسند.)41

در اين نگرش مساله جريان شناسى افراد و گروهها به طور كامل و روشن پيداست:

جريانى كه از اساس با نظام و ارزشهاى آن پيوند و پيوستگى ندارد و مـى پـنـدارد: از مـذهـب كـارى ساخته نيست و حتى آن را افيون ملتها مى داند.

جـريانى كه خودى است; اما خودى بيگانه خواه و بيگانه پرست و در حـقـيـقـت از نگاه شناسنامه اى و ظاهرى خودى است ولى در واقع غيرخودى و بيگانه است.

وبـالاخره جريانى كه در عقيده و عمل و در انگيزه و رفتار فرهنگ دين و اسلام را پذيرفته و اگر كم و كاستى هم وجود دارد آن را از كـوتـاهـى مـسـلمانان مى داند نه از جامع نبودن فرهنگ دين بى گـمان اين جريان همان جريان خودى است كه امام راحل از آنان به عـنـوان: جـريـان مـكـتـبى ياد كرده و شهيد باهنر به تفسير آن پرداخته است:

(ايـن كـه امـام مـى فرمايند: بايستى زمامداران و مسوولان مملكت مـكـتـبـى باشند و كسانى هم كه در خط رهبرى و امام هستند اصرار دارنـد كـه بـايد رئيس جمهور و وزيران و مسوولان مهم كشور در خط مـكـتـب بـاشند مقصودشان اين است كه بعد از اين كسانى كه روى كـار مـى آيـنـد بايد به اسلام... معتقد باشند و چيزى را به جاى اسلام نگيرند.)42

( 207 )

ويـژگـى روشـن و معيار بازشناسى جريان خودى از غيرخودى به اين نـكـته بر مى گردد كه خودى خودباور است و مكتب محور و غيرخودى خودباخته است و غرب مدار. در انديشه غيرخوديها و در باور آنان بـدون وابـسـتـگـى به شرق و يا غرب نمى توان زيست; ولى در تفكر خوديها هرگونه وابستگى به گونه اى اسارت و ذلت آور است.

شهيد باهنر از زبان خوديها چنين مى گويد:

(مـلـت مـى خـواهد بگويد من خودم مى توانم زندگى كنم نيازى به قـوانين بيگانه و احتياجى به ارباب و كارشناس و مستشار ندارم و از بـيـگـانـه نـمـى خواهم الهام بگيرم. من هم انسان هستم و مى خـواهـم تـجـربـه كنم تا ببينم مى توانم روى پاى خودم بايستم و زندگى كنم؟)43

در نـگاه اين شهيد فرزانه نگرش افراد به چگونگى اداره جامعه و نـظـام از جنبه وابستگى و استقلال دو جريان سياسى و اجتماعى را شـكل مى دهد كه اين نگرش در گرايشها و گزينشها و واكنشهاى آنان اثـرگـذار اسـت و طـبـيـعـى است كه اين دو جريان را با توجه به بـرداشـتـى كـه از ديـن و مـديريت دينى دارند به جريان خودى و غيرخودى بناميم.

شهيد دكتر بهشتى

فـرهـيـخته ديگرى كه در مكتب اخلاقى و سياسى و حوزوى امام پرورش يـافـت و كـشـتـى نـهـضت انقلاب را در هنگامه هاى سرنوشت ساز از مـوجـهـاى بنيان برافكن رهايى بخشيد و جان خويش را نيز در همان راه و آرمـان امـام تـقـديـم دوسـت كـرد و در شمار راست قامتان جـاودانـه تاريخ درآمد كه همواره شيفته خدمتند و نه تشنه قدرت شهيد دكتر بهشتى بود.

وى از پـيـشـتـازان و خط شكنان جبهه نبرد با جريانهاى سياسى و اجـتماعى منحرف بود. در گفتار و كردارش خط سازش را از خط امام جـدا مى كرد و بر

( 208 )

اين تقسيم بندى پاى مى فشرد. كسانى كه از روى نـاآگـاهى و يا از روى كينه ورزى چنين تبليغ مى كنند كه مساله خـودى و غـيـرخودى پديده نوظهور و جناحى و گروهى است اگر نيم نـگـاهـى بـه موضع گيريهاى شهيد بهشتى در سالهاى آغازين پيروزى انـقـلاب داشـتـه بـاشند به اين نكته پى خواهند برد كه آن شهيد بـزرگـوار نـه تـنـها جريانهاى موجود در آن برهه تاريخى را به خـوبـى مـى شـنـاخـت و بـه مردم مى شناساند بلكه تعبير خودى و بـيـگـانه را نيز آن بزرگوار در سخنانش به كار مى گرفت. و مردم هـم از آن دو جـريـان بـرداشـتى واقع بينانه داشتند كه در اين نوشتار به يك نمونه از آن بسنده مى كنيم:

به هنگامى كه ملى گرايان در مراكز حساس و كليدى نظام اسلامى راه يـافـتـه بودند يكى از عناصر سازشكار و وابسته گفته بود: پياده كـردن قانونهاى اسلام (نه مقدور است و نه ممكن و نه مفيد) شهيد بهشتى در سخنرانى تاريخى و افشاگرانه خويش از مردم پرسيد:

(فـرد يـا گـروهى كه اين ديد را در رابطه با انقلاب ما با اسلام دارد آيـا نـسـبت به انقلاب پيروزمند ما در اين مقطع اخير خودى اسـت يـا بـيـگـانـه؟[ حـاضـرين سه بار گفتند: بيگانه بيگانه بيگانه].)44

واژه خـودى و جـريـان خوديها و واژه بيگانه و جريان غيرخوديها چـيـزى نـيـست كه پس از بيست سال از انقلاب مطرح شده باشد بلكه مـسوولان و مردم بيدار از همان روزها و سالهاى نخستين جريانهاى خـودى و غـريـبـه را پـى گـيـرى مـى كـردند و در برابر حركتهاى بـيـگـانـگان و بيگانه خواهان و انديشه هاى غيرخودى ايستادگى و استوارى نشان مى دادند.

شهيد بهشتى در ادامه مى افزايد:

(ملت عزيز و انقلابى مسلمان آگاه و هشيار باش كه ميدان را براى گـسـترش اين نغمه ها باز نگذارى. نظر و نصيحت را به هر صورت كه مى توانى در برابر اين نغمه ها نشان بده... تا دشمنان

( 209 )

و خأنان بـا روشـنـفكرهايى كه نه دشمنند و نه خأن; اما جداست راه آنها از راه انـقـلاب تـو بدانند كه انقلاب اسلامى تو به متوليانى اين چنين نياز ندارد.)45

شهيد بهشتى در اين فراز مخالفان نظام را در سه گروه دسته بندى مى كند:

1. دشمنان

2. خأنان

3. انقلاب ناباوران.

در ايـن كـه دو دسـتـه نخست را مردم مى شناسند و نبايد به آنان مـيـدان بـدهـنـد ترديدى نيست. نسبت به گروه سوم كه نه دشمنى دارنـد و نـه خيانت ولى انديشه و رفتارشان با انقلاب و ارزشهاى آن همخوانى ندارد نبايد برخورد فيزيكى و خشونت بار داشت بلكه بـايد زمينه را به گونه اى فراهم آورد كه آنها در شمار متوليان و كـارگـزاران نـظـام بـه ويژه در مسووليتهاى كلان و كليدى قرار نـگـيـرند; چرا كه اينان اگر چه در ميان خوديها و با خوديها مى زيند لكن فكر و انديشه آنان غيرخودى و بيگانه پسند است.

شهيد مطهرى و جريانهاى خودى و بيگانه

ديـدگاههاى استاد شهيد در زمينه فرهنگ دينى و آموزه ها و معارف اسـلامـى پـس از گذشت سالها هنوز به عنوان تراز و معيار انديشه اسـلام نـاب مطرح است و مهر تاييدى كه امام راحل بر نوشته هاى استاد زد ژرفا و استوارى آن را دو چندان كرد.

مقام معظم رهبرى در اين باره مى گويد:

(كـتـابها و مباحث و گفتارهايى كه آن عالم دلسوز و مويد من عند الـلـه به آنها پرداخته است چه مباحث اجتماعى چه مباحث فكرى چـه مـباحث عمومى و چه مباحث فلسفى خاص يكايك آنها براى جامعه لازم و حياتى است.)46

( 210 )

آثـار و افـكار آن بزرگوار مانند ياد او زنده و الهامبخش است.

جـامعه دينى و فرهنگى و علمى ما نسل جوان دانشجو و حوزويان به دانـسـتـن انديشه و مواضع استوار او سخت نيازمندند. گر چه برخى از خـنـاسـان وسـوسـه گر در صددند در رواج فكر و انديشه او سنگ اندازى كنند; اما:

(دلـها و ذهنهاى مشتاق نخواهند گذاشت كه اين مطالب عميق و عريق از دست و ذهنيت جامعه خارج بشود.)47

در ايـن بخش از نوشتار نگاهى مى افكنيم به انديشه هاى استاد در زمـيـنـه جـريانهاى موجود پيش و پس از انقلاب و اشاره اى خواهيم داشـت بـه آفـتـهـا و آسـيـبـهـايى كه ممكن است از سوى برخى از جريانها به انقلاب اسلامى و دستاوردهاى آن وارد شود.

ديـدگاهها و موضع گيريهاى استاد شهيد در اين باره از دو زاويه درخور بررسى است:

الف. التقاط شناسى در باورها و انديشه ها

ب. جريان شناسى در رفتارها و عملكردها

بـه عـقيده تمامى همسنگران و هم انديشان آن شهيد پيش از انقلاب حـسـاسـيت استاد نسبت به جريانهاى انحرافى والتقاطى از همه بيش تـر بـوده اسـت.48 او بـا مـطـرح كردن منطق اسلام ناب و خالص و انـديـشه و فرهنگ دينى با هر گونه شرك التقاط و آميختگى فكرى بـه شـدت مـخالفت مى ورزيد و از اظهار و ابراز آن هم ترس و بيم نداشت. خود استاد مى گويد:

(چـنـد روز پـيش با چند جوان ماركسيست صحبت مى كردم مى گفتند:

آقـا! بـه نـظـر شـمـا ايـن شعار كه مى گويند: (اتحاد مبارزه آزادى) چـه عـيـب دارد؟ گـفـتم هيچ عيب ندارد.... من حاضرم اين شـعـار را بـگويم ولى از اول صريح اعلام مى كنم كه منظور من از مـبـارزه مـبارزه عليه امپرياليسم و كمونيزم است.

( 211 )

اين را صريح مـى گـويم و از هيچ كس هم باكى ندارم... ما حرفها را صريح و رك مـى گـوييم تا هر كس كه مى خواهد از اين راه برود و هر كس نمى خواهد از راه ديگر.)49

موضع گيرى شفاف و روشن ايشان در برابر تفكر الحادى و التقاطى و مـكـتـبهاى بيگانه بر كسى پوشيده نيست و شمارى از صاحب نظران نـقش اول و درجه يك را در اين زمينه از آن شهيد مطهرى مى دانند و انعطاف ناپذيرى ايشان را در اين زمينه مى ستايند.

نـگـاه كلى به نوشته هاى استاد نيز گوياى حساسيت وى درباره اين مقوله است:

(مـن در ايـن جا هشدار مى دهم ما با گرايش به مكتبهاى بيگانه اسـتـقـلال مـكـتبى خودمان را از دست مى دهيم حال مى خواهد اين مـكتب كمونيزم باشد يا اگزيستانسياليسم يا يك مكتب التقاطى... كـسـانى كه اين چنين فكر مى كنند; يعنى مى خواهند مكتب اسلام را بـا مـكاتب ديگر تطبيق دهند و يا عناصرى از آن مكتب را در اسلام وارد كـنـنـد چـه بدانند و چه ندانند در خدمت استعمار هستند. خـدمـت ايـنها به استعمار از خدمت آنها كه عامل استعمار سياسى يـا عـامـل اسـتـعمار اقتصادى هستند به مراتب بيش تر است و به همين نسبت خيانتشان به ملت بيش تر و عظيم تر.)50

وامـا جـريان شناسى اجتماعى و سياسى و هشدارهايى را كه آن شهيد به نفوذ انديشه غيرخودى داده است در چند محور پى مى گيريم:

معيار خودى و بيگانه

در نـوشـته هاى استاد به تجزيه و تحليل جامع و فراگيرى از واژه هـاى خودى و بيگانه و معيار شناخت آن دو از يكديگر بر مى خوريم كـه راهگشاى اين مقوله در زمان ما نيز هست. ايشان در كتاب ارزش مـند (خدمات متقابل اسلام و ايران) به

( 212 )

بهانه تفسير واژه (ملت) و (مليت) مى نويسد:

(اگـر در تعيين حدود مليت ايرانى عنصر آريايى اساس قرار گيرد نتيجه و حاصلش در آخرين تحليل نزديكى و خويشاوندى با جهان غرب اسـت.... در ايـن صـورت غـرب استعمارگر براى ما خودى مى شود و اعـراب مـسـلمان نسبت به ما بيگانه و به عكس اگر نظام فكرى و مـسـلـكـى و نـهادهاى اجتماعى چهارده قرن اخير را ملاك مليت خود قـرار دهـيـم... عرب و ترك و هند و اندونزى و چينى مسلمان نسبت به ما خودى و غرب غير مسلمان بيگانه مى شود.)51

بـا ايـن نـگـرش ريشه هاى بحث خودى و غيرخودى به خوبى روشن شده اسـت. اگـر مـعـيـار داورى آب و خاك و مرزهاى جغرافيايى باشد و نـژاد آريـايـى مـيـزان و مـعيار قرار بگيرد بسيارى از غربيان نـامـسـلمان خودى خواهند شد و بسيارى از مسلمانهاى غيرآريايى و غـيـرايـرانـى بـيگانه و غيرخودى. ولى اين تقسيم بندى با جهان بـيـنـى اسـلامى و جهان شمولى اسلام سازگارى ندارد; زيرا چه بسا انـسـان مـتعهد و مسلمان و انقلابى كه تابعيت كشور ما را ندارد ولـى مـوضـع گـيـرى و حمايت و جانبدارى او از اسلام و انقلاب از بـسيارى از ايرانيان بهتر و بيش تر باشد آيا مى توان اين گونه كـسـان را غـيـرخـودى و بيگانه به شمار آورد و فلان غربى كه هيچ ارتـبـاط و وابستگى دينى و ارزشى با ما ندارد و شايد در ريشه و نژاد آريايى با ما شريك باشد خودى بناميم؟

استاد شهيد اين گونه بخش بندى و جداسازى را روش غربيان مى داند و مى نويسد:

(ناسيوناليسم يا ملت گرايى در انديشه واضعان غربيش يعنى مردمى را كـه در قـالـب مـرزهـاى جـغرافيايى معين نژاد معين و سابقه تـاريـخى و زبان و فرهنگ و سنن واحد گرد آمده اند به عنوان يك

( 213 )

واحـد تـفـكـيك ناپذير مبنا و اصل قرار دادن و آنچه را در حيطه مـنافع و مصالح و حيثيت و اعتبار اين واحد قرار گيرد (خودى) و دوست دانستن و بقيه را (بيگانه) و دشمن خواندن.)52

سـپس به تقسيم بندى ديگرى كه خود به آن رسيده و پذيرفته اشاره مى كند و مى نويسد:

(شـمـا اگـر بـه سـرگذشت اين نهضتها رسيدگى كنيد چه بسا اشخاص بـيـگانه اى را از مليتهاى ديگر در آنها مى يابيد كه قهرمانيها كـرده اند تا پس از پيروزى آنان جزء همانها باقى بمانند و با آنـان مـلـت نوينى بسازند. از طرف ديگر در داخل يك كشور جماعت گـونـاگـونـى را مى يابيد كه از يك نژاد و اسلاف و با يك زبان و سـنـت و فـرهنگ و شرايط جغرافيايى هستند ولى ابدا با هم پيوند ارتباطى ندارند....

پـس ايـن مرزهاى تاريخى و جغرافيايى و سياسى و رنگ و زبان نمى تـواند مرز بين افراد آدمى شود و نه مايه پيوند افراد گردد.)53 استاد فرزانه پس از بحث و بررسيهاى عالمانه سه ويژگى بيگانه و غيرخودى را بيان مى كند:

1. بيگانه اى كه در جوهر با يك ملت اختلاف دارد.

2. بيگانه اى كه درد و داعيه او را نمى شناسد.

3. بـيـگـانـه كـه درد و داعيه او را مى شناسد ولى با آن دشمن است.54

بـنـابـرايـن غـيرخودى به كسانى گفته مى شود كه فرهنگ و دين و بـاورهـاى مـذهبى و ملى را نمى پذيرند و با هدفها و انگيزه هاى مردم هماهنگى ندارند و يا با آن هدفها و آرمانها مى ستيزند.

در پـاسخ شبهه آفرينانى كه وارد شدن مسلمانان به سرزمين ايران را يورش بيگانگان قلمداد مى كنند مى نويسد:

( 214 )

(صـرف ايـن كه يك چيزى از ميان يك مردمى برخاسته باشد ملاك خودى بـودن آن نـمى شود و صرف اين كه چيزى از خارج مرزها آمده باشد ملاك اجنبى بودن و بيگانه بودن آن نمى شود.)55

الـبـتـه اين نكته بدان معنى نيست كه هر چيزى كه از خارج مرزها وارد شـود بـايـد آن را پـذيرفت بلكه بايد آن را با معيارهاى انـسـانـى و فـطـرى محك زد و آزمود اگر پيامدهاى منفى نداشت و شـعـار ويژه نبود و مكتب انحرافى و فرهنگ فساد آفرين نداشت آن را پذيرفت.

(بـلـى در يـك صـورت آن چيزى كه از خارج رسيده بيگانه و اجنبى خـوانـده مـى شود و پذيرش آن برخلاف اصول مليت شناخته مى شود... كـه آن چيز رنگ يك ملت بالخصوص داشته باشد و از شعارهاى يك ملت بيگانه باشد.)56

ولإ مثبت و منفى

قرإت استاد از ديانت با اين نگرش و نگاه همساز و همراه بود كه ديـن تـنـها چهره ايجابى و اثباتى ندارد بلكه وجه سلبى و نفيى نـيـز دارد. اسلام از باورهاى صلح كلى و انسانهاى همه فرقه پسند دفـاع نـمـى كند. اين دين آرمانها و باورهايى را طرح مى كند كه خـواه نـاخـواه بـا پـاره اى از بـاورهاى ديگر درگير مى شود و گـروهـى از انـسـانها را به چالش مى كشاند و در نتيجه در جبهه مـقـابـل قـرار مى دهد. اين برداشت از دين با برداشت شمارى از روشنفكران ناسازگار است كه استاد از زبان آنان مى نويسد: (عـده اى از روشـنفكران اخير مثل فروغى به سعدى ايراد مى گيرند كه چرا گفته است:

دوستان را كجا كنى محروم
تو كه با دشمنان نظر دارى

( 215 )

مـى گويند: مگر مى شود خدا دشمن كسى باشد يا مگر كسى مى تواند دشـمـن خـدا بـاشـد... ايـنـها فرض مى كنند كه خدا از نظر مسلك (الـعـيـاذ بالله) يك صلح كلى است يعنى هر كسى هر مسلكى و هر راهـى مـى خـواهـد داشـته باشد اينها ديگر به خدا مربوط نيست. دوست و دشمنى ديگر معنى ندارد.)57

ديـنـدارى بـدون مـوضع داشتن و بدون تولى و تبرى نا تمام است گـرچـه حـكـومـت اسلامى حقوق همه شهروندان را پاس مى دارد و كسى نـبـايـد حـرمـت انـسـانى كسى را ناديده بگيرد و به فرموده مولا على(ع):

(... فـانـهـم صـنـفـان امـا اخ لـك فـى الـديـن او نظير لك فى الخلق....)58

چـه رعـيت دو دسته اند: دسته اى برادر دينى تو اند و دسته ديگر در آفرينش همانند تو.

و به گفته استاد عدالت تنها يك اصل انسانى و اسلامى نيست بلكه اصـل جهانى و عمومى است; يعنى انسان پرورش يافته در مكتب اسلام نـمـى تـوانـد ستمكار باشد. كسى كه در محور حق قرار مى گيرد با دشـمـن خود هم كينه شخصى ندارد بلكه نسبت به دشمن ترين دشمنان هم بى عدالتى روا نمى دارد.59

امـا ايـن سـخن بدان معنى نيست كه هيچ مرزبندى بين حق و باطل و بـيـن نيروهاى خودى و غيرخودى وجود ندارد; بلكه در باور استاد:

(... اين امر با دين جامعه ساز; يعنى دينى كه مسووليت ساختن يك جـامـعـه را بـر عهده گرفته است جور در نمى آيد. فرق است ميان تـعـليماتى كه صرفا يك تعليمات اخلاقى و فردى است و تعليماتى كه علاوه بر جنبه فردى جنبه اجتماعى هم دارد. در اين تعليمات نمى تـوانـد بـيـن انـسـان مومن و انسان ضد ايمان هيچ فرقى گذاشته نشود.)60

الـبته اشكال ندارد كه انسان مسلمان به نا مسلمان و يا مسلمان غـيرخودى و

( 216 )

غير متعهد احسان و نيكى كند و اصول انسانيت را پاس دارد لكن نبايد سلطه و ولايت آنان را بپذيرد و آنها را عضوى از پـيـكـر جـامعه دينى به شمار بياورد. لازمه بشر دوستى آن است كه انـسان علاقه مند به سعادت و صلاح همگان باشد و بر هدايت آنان دل بسوزاند:

(امـا وقـتـى كه اين توفيق حاصل نشد ديگران را كه چنين توفيقى يـافـته اند نبايد فداى آنان كه توفيق نيافته اند كرد و اجازه داد كه مرزها درهم بريزد و هر نوع فعل و انفعالى صورت گيرد.)61 از ديـدگـاه استاد شهيد در تفكر دينى همه شهروندان در يك رتبه قـرار نـدارنـد. چـه در جـامـعـه جـهـانـى و چه در حكومت دينى شـهـروندانى خودى هستند كه آموزه هاى دينى را باور داشته باشند و يـا اگـر باور ندارند با آنها ناسازگارى نكنند و در نيفتند و حـركـتـهـاى براندازى نداشته باشند اما آنان كه از اين گردونه بـيرونند گرچه از حقوق و حرمت انسانى و اسلامى برخوردارند اما نبايد آنان را محرم اسرار دانست و به آنان اعتماد كرد.

خداوند در قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد:

(يـا ايـهـا الذين آمنوا لاتتخذوا بطانه من دونكم لايالونكم خبالا ودوا مـا عـنـتـم قـد بـدت الـبغضإ من افواهم و ماتخفى صدورهم اكبر....)62

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد همرازى جز از خودتان نگيريد. آنـان در تـبـاهى انديشه تان هيچ كوتاهى نكنند. آنچه شما را به زحـمت اندازد دوست مى دارند. كينه از دهانشان آشكار است و آنچه دلهايشان در بردارد سهمگين تر.

شهيد مطهرى در تفسير و شرح اين آيه شريفه مى نويسد:

(... (بـطـانـه) يعنى آستر. درجامعه مسلمانان غير مسلمانان هم شـركـت داشـتـه بـاشـنـد مـانعى ندارد ولى يك وقت هست به

( 217 )

صورت (ظـهـاره) شـركـت دارند يعنى پارچه شناخته شده آن كه ديده مى شـود و يـك وقـت به صورت (بطانه) و آستر; يعنى تشكيلات اسلامى يك كـارهـاى عـلـنى دارد و يك كار سرى و مخفى... غير مسلمان را در اسـرار جـامـعـه مـسـلـمان در كارهاى اساسى و پنهانى و نهانى كـارهـايـى كـه در زيـر و بـاطـن اجـتـماع است شركت دادن جايز نيست.)63

هـمين وظيفه و دستور كلى در نيروهاى غيرخودى و خوديهاى جاهل و آلت دست دشمن سارى و جارى است.

خودباورى و خودباختگى

در نـگـاه اسـتاد جريان خودى و بيگانه را از راه ديگرى نيز مى تـوان شـناسايى كرد و آن اين است كه: هر فرد و يا جريانى كه از هـويـت و مـاهـيـت اصـيل خويش دور افتاده باشد و استقلال فكرى و فـرهـنـگى خود را از دست داده باشد و دل در گرو انديشه و فرهنگ بـيـگـانه داشته باشد غيرخودى و بيگانه و بيگانه پرست است. در بـرابـر هر ملتى كه به اعتلاى شخصيت ملى و فرهنگى خود بينديشد و پاسدار هويت دينى و انسانى خود باشد خودى به شمار مى رود:

خـودبـاختگى يعنى تزلزل شخصيت بى ايمانى به خود گم كردن خود از دسـت دادن حـس احـتـرام به ذات بى اعتمادى و بى اعتقادى به فـرهنگ خود و استعداد و شايستگى خود. و در مقابل به خودآمدگى; يـعـنـى بـازگـشت به ايمان خود بيدار كردن حس احترام به خود و تاريخ و شناسنامه و نسبت تاريخى خود....)64

تـجـددزدگى و رنگ باختن در برابر فرهنگ بيگانه و ناتمام دانستن فـرهـنگ خودى بندگى و بردگى مى آورد. استعمارگران براى اين كه مـلـتهاى ديگر را برده

( 218 )

و بنده خود سازند به گونه اى برنامه مى دهـنـد و خـطـ دهـى مـى كـنـنـد كه ملتها فرهنگ خود را ناتمام بـينگارند و در برابر فرهنگ حاكم بر جهان انگ ببازند. استعمار از ايـن زاويـه روحيه آزادگى ملتها را مى گيرد و آنها را نسبت بـه آنچه خود دارند بيگانه مى سازد و در نتيجه روحيه بردگى و بندگى در برابر زورگويان را در آنان به وجود مى آورد:

(بـى شـك در مـيـان انواع گوناگون استعمار خطرناك تر از همه اسـتـعـمار فرهنگى است. براى بهره كشى از فرد بايد شخصيت فكرى او را سـلب كنند او را به آنچه كه مال خودش هست بدبين كنند و در عـوض او را شـيفته هر آنچه از ناحيه استعمارگر عرضه مى شود بـسـازنـد. مـى بـايـد در مـردم حالتى به نام تجددزدگى به وجود بـيـاورند به طورى كه به آداب و رسوم خودشان متنفر بشوند; اما از آداب و رسـوم بـيـگـانـه خـوششان بيايد. مى بايد آنها را به ادبـيات خودشان به فلسفه خودشان به كتابهاى خودشان بدبين كنند در عوض مسحور ادبيات و فلسفه و كتابهاى ديگران كنند.)65

جريان غيرخودى در چنين بسترى شكل مى گيرد و گسترش مى يابد. در تـمـام زمـينه هاى فرهنگى اقتصادى صنعتى و حتى در فرم لباس و پـوشـش و چـگـونـگـى سـخن گفتن و گويش و در مدل آرايش آن چنان فـريـفـتـه ديگران مى شود كه به كلى از نمودهاى ملى و فرهنگى و مـذهـبـى خويش فاصله مى گيرد. غرب را قبله آمال مى شمارد و راه حلهاى سياسى و اجتماعى را در سيستم غربى آن مى جويد:

(... بـريـدگان از اسلام اگر چه داخل در اين ملت و تحت حمايت آن هـستند اما در حقيقت از آن بريده اند; زيرا خود را از فرهنگ و روح و خواست اين ملت جدا كرده اند.)66

( 219 )

فرصت طلبان غيرخودى

اسـتـاد شـهيد جبهه دوست و دشمن را به خوبى مى شناخت و راههاى نـفوذ و هجوم فرصت طلبها را نيز به روشنى مى شناساند و اعلام مى كـرد. عـوامـل پيدايش نهضت و پيروزى آن را به گونه اى استادانه مى شكافت و به آفتها و آسيبهاى احتمالى هشدار مى داد:

(رخـنه و نفوذ افراد فرصت طلب در درون يك نهضت از آفتهاى بزرگ هـر نهضت است... هر نهضت مادام كه مراحل دشوار اوليه را طى مى كند سنگينيش بر دوش افراد مومن مخلص فدا كار است; اما همين كه بـه بار نشست و يا لااقل نشانه هاى بار دادن آن آشكار گشت... سر و كـلـه افـراد فـرصـت طـلب پيدا مى شود... تا آن جا كه تدريجا انـقـلابـيـون مـومـن و فـداكـاران اولـيه را از ميدان به در مى كنند....)67

ايـن ديـده بـان تـيـزبـيـن گويى حجاب زمان را از جلو ديد خود بـرداشـتـه بود و آينده را به روشنى مى نگريست. اين آينده نگرى او بـه گـفـتـه قرآن برخاسته از ايمان و تقواى سرشار و كامل او بـود: (ان تـتـقـوا الـله يجعل لكم فرقانا) كه با كوله بارى از تـجـربـه تـاريـخى در آميخته بود و از او شخصيتى كارشناس و همه سـونـگـر سـاخـته بود. او هم به تاريخ سياسى اسلام آشنايى كامل داشـت و هـم از رخـدادهاى سياسى و نهضتهاى اسلامى و غيراسلامى در ايـران و جـز ايـران با خبر بود. از اين روى پيش بينى خود را بـا اسـتـناد به جريانهاى سياسى ـ اجتماعى تاريخ مستدل و مستند ساخت:

(بـررسى تاريخ اسلام نشان مى دهد كه بعد از وفات پيغمبر(ص) مسير انـقـلاب اسلامى كه آن حضرت ايجاد كرده بود عوض شد در اثر رخنه افـراد فـرصـت طـلـب و رخـنـه دشـمنانى كه تا ديروز با اسلام مى جـنـگـيـدنـد; اما بعدها با تغيير شكل و قيافه

( 220 )

خود را در صفوف مـسـلمانان داخل كرده بودند.مسير اين انقلاب و شكل و محتواى آن تا حدود زيادى عوض گرديد...)68

ايـن هـشـدارى است به خوديها در انقلاب اسلامى ايران كه نگذارند بـار ديگر تاريخ تكرار شود و كسانى با تغيير دادن چهره و شعار خـود را در جـبـهـه خـوديـهـا داخـل كنند و دستآوردهاى انقلاب و ارزشـهـاى بـرآمـده از آن را كم رنگ سازند و اندك اندك سنگرهاى ايـدئـولـوژيـك و اجـرايـى را از سـنگرسازان با سابقه بگيرند و دوبـاره زمـيـنه دخالت بيگانگان را بر سرنوشت ملت ايران فراهم سازند.

بـى گـمـان براى آفت زدايى اين آفت و يا پيش گيرى از ورود آن بـايـد بـا تدبير و دورانديشى ويژه اى عمل كرد. راه هاى نفوذ و رخـنـه را بر دشمن بست و ميدان را از كسانى كه آلت دست و ابزار بـيـگـانگان هستند گرفت لكن بيش از هر چيز بايد راه هاى نفوذ انديشه هاى بيگانه و افراد فرصت طلب را شناسايى كرد:

(انـديـشـه هـاى بـيگانه از دو طريق نقوذ مى كنند: يكى از طريق دشـمـنـان هنگامى كه يك نهضت اجتماعى اوج مى گيرد و جاذبه پيدا مـى كـنـد و مـكـتبهاى ديگر را تحت الشعاع قرار مى دهد پيروان مـكـتـبـهـاى ديگر براى رخنه كردن در آن مكتب و پوسانيدن آن از درون انـديـشه هاى بيگانه را كه با روح مكتب مغاير است وارد آن مـكتب مى كنند و آن مكتب را به اين ترتيب از اثر و خاصيت مى اندازند و يا كم اثر مى كنند... ديگر از طريق دوستان و پيروان. گـاهـى پـيروان خود مكتب به علت ناآشنايى درست از مكتب مجذوب يـك سـلـسله نظريات و انديشه هاى بيگانه مى گردند و آگاهانه يا نـاآگـاهـانـه آن نـظـريـات را رنـگ مـكـتـب مى دهند و عرضه مى نمايند.)69

بـنـابـرايـن آسيب هميشه از سوى غيرخوديها نيست. گاهى در جبهه خـودى

( 221 )

نيز افراد ناآگاه طمع ورز حسود و عنود ساده دل و ساده انـديـش زودبـاور و... ابزار ترفندها و توطئه هاى بيگانگان مى شـوند و خود و ديگران را به دردسر مى اندازند و سد راه هدايت و سعادت ملت مى شوند.

بـه هـر حال خطر افراد نفوذى و فرصت طلب را در بدنه نظام و در كـانـونـهـاى سرنوشت ساز نظام نبايد دست كم گرفت. چه بسا اكنون دشـمن روى افرادى سرمايه گذارى كند تا سالهاى آينده بتواند از آنـان بـه عـنـوان مهره استفاده برد و ضربه هاى ويرانگرش را در زمانها و برهه هاى حساس بر نظام و انقلاب وارد سازد.

سـاده انـديـشـى اسـت اگر كسى توطئه را توهم بپندارد بلكه اين واقـعـيـتـى است كه نمودهاى آن در دو دهه پس از پيروزى هر روز نـمـايـان تر شده و درگفتارها و رفتارهاى دشمنان به روشنى خود را نشان داده است.

اعلام خطر و هشدارهاى امام راحل و ياران با وفاى آن بزرگوار از جـمـله استاد شهيد مطهرى در اين زمينه كه از حكمت و بصيرت آنان بـر مـى خـاسـتـه اسـت مى توان دليل و تابلو راه قرارداد و به رويارويى برخاست.

خطرملى گرايى

اسـتـاد شـهـيـد از نزديك با جريانهاى انحرافى التقاطى و ملى گـرايـى آشـنـايى داشت. هم در بعد نظرى بر آنان ايراد و انتقاد داشـت و هـم در بـعد عملى و اجرايى. از حضورشان در پستهاى حساس نـظـام نـگـران بـود. بر اين اساس از سالها پيش از پيروزى با آنـان درگـيـر بـود و مـلـى گـرايـان نيز با ايشان ميانه خوبى نداشتند.

اسـتـاد در هر فرصت و مناسبتى موضع جبهه حق را شفاف و بى پرده آشكار مى كرد و جريانهاى انحرافى را مى نماياند.

آقاى طاهرى خرم آبادى در كتاب خاطرات خود مى نويسد:

( 222 )

در سـال 56 كـه هـنـوز مـبارزات به اوج خود نرسيده بود جامعه روحـانـيـت مـبارز تهران و جامعه مدرسين حوزه علميه قم اعلاميه مـشـتـركـى تـنـظيم كردند. در اين اعلاميه كه متن نخستين آن به وسـيـله استاد مطهرى آماده شده بود ايشان ضمن مطرح كردن اهداف و آرمـان انقلاب و نهضت اسلامى به گروههاى ملى گرا و ضد روحانيت كـه دم از اسـلام مـنـهاى روحانيت مى زدند تاخته بود. به هنگام امـضـاى اعلاميه برخى از آقايان اين نكته را مطرح كردند كه در شرايط كنونى كه دشمن مشترك داريم شايد طرح اين گونه مسأل به صـلاح نـبـاشـد. بـه هـمـين دليل از امضا كردن آن اعلاميه امتناع ورزيـدند. ولى استاد مطهرى بر آوردن آن پافشارى داشت و مى گفت: از هـمـيـن حـالا بـايـد هدف و روند مبارزه را شفاف و روشن بيان كـنـيـم تـا آنـان كـه واقـعـا با ما نيستند و به اصطلاح امروز (غـيـرخـودى) بـه شـمار مى روند تكليفشان معلوم گردد. اين گفت وگـوها به جايى نرسيد و قرار شد از امام خمينى كه در آن زمان در نـجـف بـودند كسب تكليف شود. اين كار انجام گرفت و امام در پاسخ فرمودند:

(در ايـن مساله حق با آقاى مطهرى است; زيرا دين منهاى روحانيت مـثل طب بدون طبيب است و اينها كه مى گويند اسلام بدون روحانيت نمى خواهند روحانيت را نفى كنند [ بلكه] اسلام را مى خواهند نفى كنند.)70

پاسخ امام مهر تاييدى بود بر انديشه ناب استاد مطهرى در برابر گـروهـهـاى غـيرخودى كه ديانت را با سياست سازگار نمى دانستند.

هـمـين روش و سيره را ايشان در تمام مرحله هاى نهضت و پس از آن تا لحظه شهادت ادامه داد.

( 223 )

در جـريـان تاسيس كميته هاى انقلاب و گماردن مسوول براى آن نيز اسـتـاد شـهـيد برخورد زيبا و آينده نگرانه اى دارد كه از زبان آقاى مهدوى كنى نقل مى كنيم:

(مـرحـوم مـطـهـرى وقتى شنيدند كه: امام قرار است فردى را براى سـرپرستى كميته هاى انقلاب نصب كنند كه گرايش به ليبرالها دارد خـود را بـلافـاصله به مدرسه رفاه محل استقرار امام رساندند و امـام را در جـريـان مـوضـوع گـذاشتند و گفتند: اين شخص با همه خـوبـيـهـايى كه دارد فردى است احساسى و عاطفى و ممكن است آلت دسـت ديـگـران قرار بگيرد. كسانى از ملى گراها دور او را گرفته انـد كـه از او استفاده ابزارى مى كنند. پس از اين گزارش امام خـمينى با همه لطفى كه به من[ آقاى مهدوى كنى] داشتند بنده را به عنوان سرپرست كميته ها منصوب نمودند.)71

آيـنده نشان داد كه اگر نبود تيزبينى استاد مطهرى خطربزرگى از ايـن سـو انقلاب اسلامى را تهديد مى كرد و فتنه اى مه آلود جامعه را فرا مى گرفت.

از هـمـين زاويه استاد دولت موقت را (دولت كودنها) مى ناميد و مى گفت:

(ايـنـها اين قدر بى شعورند و به حدى غرور بر وجودشان مسلط شده كه خود را در مقابل امام صاحب نظر مى دانند.)72

او بـه خـوبـى دريافته بود كه اگر صف خوديها از غيرخوديها جدا نـشـود در آينده غيرخوديها دردسرى بزرگ براى نظام خواهند شد و طلبكارانه با آن برخورد خواهند كرد:

(مـن مـى دانـم كـه آينده از ماست و بايد ما صفوف خودمان را از دشـمـنـانمان جداكنيم كه دشمنان ما بعدا طلبكار نشوند و نگويند كه ما بوديم انقلاب كرديم.)73

( 224 )


پانوشتها:

1. سوره (بقره) آيه 25.

2. سوره (ص) آيه 6.

3. سوره (سبا) آيه 34.

4. سوره (اعراف) آيه 175.

5. سوره (بقره) آيه 166.

6. مجله (مسجد) شماره 12/45 78/6/8.

7. همان.

8. همان شماره 14/46 78/8/9.

10. همان شماره 8/47 78/9/28.

11. سوره (رعد) آيه 13.

12. (صـحيفه نور) مجموعه رهنمودهاى امام خمينى ج50/20 وزارت ارشاد اسلامى.

13. همان234/.

14. سوره (نسإ) آيه 128.

15. سوره (نسإ) آيه 94.

16. سوره (آل عمران) آيه 159.

17. همان.

18. سوره (قلم) آيه 4.

19. (نهج البلاغه) صبحى صالح ترجمه شهيدى329/ نامه 53.

20. سوره (بقره) آيه 1 ـ 14.

21. سوره (تحريم) آيه 10.

22. همان آيه 11. 23. (اصول كافى) محمد بن يعقوب كلينى ج164/2.

24. سوره (هود) آيه 46.

25. سوره (مسد) آيه 1 ـ 5.

( 225 )

26. سوره (صف) آيه 4.

27. (الـتـرغيب و الترهيب) مصطفى محمود عماره ج;225/3 (ميزان الحكمه) رى شهرى ج46/9.

28. (نهج البلاغه)376/ حكمت 96.

29. (سفينه البحار) ج151/4 دارالاسوه.

30. (ميزان الحكمه) ج239/5.

31. همان.

32. همان.

33. همان.

34. همان.

35. (سفينه البحار) ج245/4.

36. همان ج395/3.

37. (كـلـمـات قـصار) مجموعه رهنمودهاى امام97/ موسسه تهيه و تنظيم نشر آثار امام خمينى.

38. همان128/.

39. همان97/.

40. (صحيفه نور) ج274/12.

41. (فرهنگ واژه هاى انقلاب اسلامى) جلال الدين فارسى724/ بنياد فرهنگى امام رضا.

42. همان725/.

43. همان.

44. (او به تنهايى يك ملت بود) دفتر اول212/ بنياد شهيد.

45. همان.

46. (حديث ولايت) مجموعه رهنمودهاى مقام معظم رهبرى 88/4.

47. همان ج88/7.

( 226 )

48. (سيماى استاد در آئينه نگاه ياران)35/ صدرا.

49. (پيرامون انقلاب اسلامى) شهيد مطهرى11/ ـ 12 صدرا.

50. همان162/.

51. (خدمات متقابل اسلام و ايران) شهيد مطهرى ج18/1 صدرا.

52. همان ج20/1.

53. همان32/.

54. همان35/.

55. همان64/.

56. همان63/.

57. (آشنايى با قرآن) شهيد مطهرى ج227/6 صدرا.

58. (نهج البلاغه)327/ نامه 52.

59. (تعليم و تربيت) شهيد مطهرى170/ صدرا.

60. (آشنايى با قرآن) ج228/.

61. (مجموعه آثار) شهيد مطهرى ج259/3 صدرا.

62. سوره (آل عمران) آيه 118.

63. (آشنايى با قرآن) ج228/6.

64. (پيرامون انقلاب اسلامى)118/.

65. همان.160/.

66. همان 85/.

67. (نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير)97/ نشر عصر قم.

68. (پيرامون انقلاب اسلامى27/.

69. (نهضتهاى اسلامى صد ساله اخير)90/.

70. (سيماى استاد در آيينه نگاه ياران)198/ ـ 199.

71. همان.77/.

72. همان.256/.

73. همان76/.