( 11 )

پلوراليزم دينى در نگاه شهيد مطهرى

اسماعيل اسماعيلى

مـانـدگـارى پـويـايـى و پيوستگى اديان در جارى زمان بسته به دلـبـسـتـگـى و پـاى بـنـدى پيروان و گروندگان به آنهاست. زيرا ديـنـدارى سـعادت و رستگارى و كاميابى خويش را در باورمندى به آمـوزه هـاى ديـنى خود مى داند و با چنين انگاره اى خود را از درون پـاى بند به پشتيبانى و دفاع از آن مى بيند. بر همين اساس شـخـص ديـنـدار حـاضـر اسـت براى دست يابى به سعادت و رستگارى هـرگـونـه پـشتيبانى مادى و معنوى را در جهت تواناسازى و نشر و گسترش دين مورد نظر خود انجام دهد.

بى گمان اگر اديان از چنين پاى بندى و پشتيبانيهايى كه گاه تا مـرز فـداكارى و از جان گذشتگى نيز پيش مى رود بى بهره بودند دوران حـيـات و ماندگارى آنان ديرى نمى پاييد و هر دينى به طور طـبـيـعـى اندكى پس از ظهور از ميان مى رفت همان گونه كه اگر اديـان بـاطل مى بودند و دور نمايه اى تهى از آموزه هاى كارآمد داشـتـند نيز دوام نمى آوردند بر اين اساس پايندگى اديان با چـشـم پـوشـى از دورنـمايه و رسالت آنها بيش

( 12 )

از هر عامل ديگرى بـسـتـه بـه پـيـروى جدى و پشتيبانيهاى بى دريغ گروندگان به آن اديـان است. طبيعى است كه پيروان هر دين و آيينى تنها باورهاى خـود را بـر حـق و صحيح بدانند و اديان و مذاهب ديگر را باطل و نارسا بينگارند.

اين گونه اختلافها و فرقها و ناسانيها و مرزبنديها تنها در بين اديـان نـيـسـت بـلكه در داخل هر دينى نيز ممكن است گرايشها و مـذهـبـهـاى گـوناگونى وجود داشته باشد و پيروان هر يك از آنها تـنـهـا مذهب خود را بر حق بدانند و مذاهب ديگر را باطل. البته روشـن اسـت كه در نظر گروندگان هيچ گاه اديان و مذاهب ديگر با هـم يـكسان نيستند ممكن است پاره اى را نزديك تر و پاره اى را دورتـر از حـق بـدانند و يا پاره اى را باطل و پاره اى نارسا و نـاتمام بدانند. اكنون اين پرسش مورد گفت وگوست كه آيا رستگارى و سـعـادت مـندى انسان ويژه پيروى و عمل به يك دين است و تنها پـيـروان هـمان دين اهل نجات و رهاييند؟ يا اين كه دين حق تنها يـك آيـيـن نـيـست دينهاى حق بسيارند و انسانها از هر يك پيروى كـنـنـد درست است؟ در صورتى كه پذيرفتيم كه دين حق همواره يكى بـيـش نـيـست و ممكن نيست همه اديان بر حق باشند اگر كسى بدون داشـتـن ديـن حق و باور درست كارهاى نيك و شايسته مورد پسند و خواست شرع انجام دهد آيا كار او پاداش خواهد داشت؟

پـرسـشهايى از اين دست مدتهاست كه محققان و انديشه وران را به انديشه وا داشته و بحثهايى هم ارأه شده است.

شـهـيـد مرتضى مطهرى از طرح كنندگان نخستين اين بحث به شمار مى رود كه مى نويسد:

(... آيـا ديـنى غير دين اسلام مقبول است و يا دين مقبول منحصر بـه اسـلام است؟ و به عبارت ديگر آيا آنچه لازم است فقط اين است كه انسان يك دينى داشته باشد و حداكثر اين است كه آن دين منتسب بـه يـكـى از پيغمبران آسمانى باشد و ديگر فرق نمى كند كه كدام يـك از اديان آسمانى باشد مثلا مسلمان يا مسيحى يا يهودى و حتى مجوسى باشد؟ يا اين كه در هر زمان دين حق يكى بيش نيست؟)1

( 13 )

اسـتـاد شهيد در كنار اين بحث مساله كارهاى نيك نامسلمانان را بـه شـرح بـحث كرده است: اگر كسى بدون باور به دين حق كار نيك پـذيـرفـتـه شده و مورد امضاى دين حق را انجام دهد آيا كار او پـاداش خـواهـد داشـت يـا نـه؟ و آيـا شرط پاداش داشتن كارهاى شايسته ايمان به دين حق است يا نه؟

در دو سـه دهـه اخير بويژه پس از پيروزى انقلاب اسلامى شمارى بـا تـرجـمـه آثار متكلمان و فيلسوفان غربى در اين باب و بازگو كـردن انـديـشه هاى آنان به اين گونه بحثها در محفلهاى علمى و دانـشـگـاهـى دامـن زده اند.2 به نظر مى رسد دست كم شمارى از ايـنـان بـه انـگيزه هاى سياسى و با هدف شبهه افكنى و سست كردن پـايـه هـاى ايمان اسلامى در جوانان وارد اين ميدان شده و مسأل كـهـنـه و چند دهه پيش اروپا را با تفسيرها و تحليل و بررسيهاى نـادرسـت و در قـالـبـهـاى جـديد قرار داده اند و مى خواهند با دسـتاويزهاى سست به متون دينى و بهره گيرى از سروده هاى شاعران و قـطـعـه هاى ادبى و عرفانى آن را با معيارها و ترازهاى اسلامى نـيـز سازوار جلوه دهند حتى شمارى از مدعيان روشنفكرى به دروغ بـه عـالمانى پيرايه بسته اند كه آنان حق را ويژه يك شريعت نمى دانند.3

در ايـن نوشتار برآنيم گذرى و نظرى بر انديشه هاى انديشه ور و فـيـلـسـوف بـزرگ دنياى اسلام شهيد مرتضى مطهرى و بهره گيرى از ديـدگاههاى وى در اين زمينه داشته باشيم و درستى و يا نادرستى پـلـورالـيـزم ديـنـى و تـكـثـرگرايى را به بوته بحث بگذاريم و پـيـامـدهاى تكثرگرايى دينى را از نظر بگذرانيم ولى پيش از آن بـايـسـتـه اسـت بـه مـعناى پلوراليزم در فرهنگ غرب و كاربرد و قـرأـتـهـاى گـونـاگون آن اشاره كنيم و گونه هاى پلوراليزم را يادآور شويم.

معناى پلوراليزم

پـلوراليزم از ريشهPlural) ) به معناى جمع فزونى و پرشمار است و در فـرهـنـگ هـاى انـگـليسى به معناى جمع گرايى چند گانگى و تـكثرگرايى به كار رفته است.4 همچنين به حكومتهاى أتلافى كه از چـند حزب گاه مخالف هم به وجود مى آيند و كسانى كه

( 14 )

چندين همسر دارنـد و مـشـركان و چند خدا باوران از باب اين كه چندگانگى و فزونى در آنها وجود دارد اطلاق مى گردد.

بـر همين اساس در فرهنگ غرب ابتدا به كسانى كه چند مقام دينى را در كـلـيساى كاتوليك عهده دار بوده و از اين رهگذر درآمدهاى بـسـيـارى داشـته اند پلوراليستPluralist) ) گفته مى شده است. ولـى سپسها اين مفهوم گسترش يافته و به همه كسانى كه درآمدهاى گـونـاگـون و بـسـيار داشته و از چند جا درآمد به دست مى آورده انـد چـه دسـت اندركار كليسا و پستهاى كليساى كاتوليك باشند و چـه نـباشند پلوراليست گفته شده است و كم كم در هر مقوله و هر چـيزى كه به گونه اى چندگانگى در آن راه داشته اين واژه در آن به كار رفته است كه در مقوله هاى دينى فرهنگى و سياسى كاربرد ويژه خود را دارد.

در فرهنگهاى سياسى در معناى پلوراليزم نوشته اند:

(پلوراليزم يا مسلك كثرت نام آن فلسفه سياسى است كه گويد علاقه فـرد نبايد منحصر به پيوستگى سياسى وى با دولت باشد بلكه علاقه هـاى ديگر دارد مانند علاقه اقتصادى مذهبى و غيره و اين علايق بـايـد در تـعـيين خط مشى و سياست جامعه مورد توجه قرار گيرد و مـفـهـوم ديـگر آن اعتقاد به لزوم تعدد احزاب و جماعات و انواع انـجـمـنـها و عقايد و سليقه ها در اجتماع است و پرورش و تشويق ايـن تـعـدد و كثرت دستجات و موافقت دولت با شركت ايشان در امر حكومت و اداره امور جامعه.

ايـن مـسـلك برابر (مونيسمMonism) () قرار دارد كه آن را فرضيه (مـونـسـتـيك) دولت نامند و گويد: حق حاكميت (سورنته) حق منحصر دولـت و اراده اعـلاى دولت است و تمام موسسات و افراد بايد تابع دولت سياسى باشند.

طبق آيين پلوراليست آتوريته حكومت در درون يك جامعه بايد تقسيم

( 15 )

شـود بـيـن گـروهـهاى مختلف مانند: گروههاى مذهبى و اجتماعى و اقـتـصادى و در انحصار دولت نباشد. اين جماعت بر سه فرقه تقسيم مى شود افراطى تفريطى و اعتدالى...)5

در تـعـريف بالا بيش تر به پلوراليزم سياسى توجه شده ولى روشن اسـت كه در بعد دينى و فرهنگى نيز همين تعريف راست مى آيد و در مـفـهـوم پـلـوراليزم در گونه هاى گوناگون آن جمع گرايى گروه گـرايى و چندگانگى نهفته است. اكنون كاربرد پلوراليزم در دنياى غـرب بـر ايـن مـحـور اسـتـوار است كه اصل زندگى در جامعه و يا سـرزمـيـنى كه ساكنان آن در نژاد فرهنگ زبان و دين ناسانيها و جـدايـيـهـايى دارند امرى ناگزير است و ما بايد بپذيريم كه در چـنـيـن جامعه اى بر خلاف عقايد گوناگون و ناسازگار و اختلافهاى ژرف اعـتـقـادى و فـرهنگى و نژادى زندگى صلح آميز و به دور از تـنش ممكن است و يكان يكان جامعه بايد يكديگر را تاب بياورند و بپذيرند.

الـبـتـه در شكلهاى ديگرى نيز انديشه تكثرگرايى بروز و نمود مى يابد كه پرداختن به آنها از حوصله اين نوشتار بيرون است.

گونه هاى پلوراليزم

پـلـورالـيـزم در فرهنگ غرب چنانكه ديديم كاربردهاى گونه گون دارد و بـه هـمـپـا و همراستاى آن به گونه هاى بسيارى نيز بخش شده كه مهم ترين آنها اينهايند:

1. پلوراليزم سياسى:

پـلـوراليزم سياسى باورمندى به پخش قدرت در گروههاى گوناگون و پـذيـرش بـسـيـارى حـزبـهـا و دسـته ها و گروه هاست. در حقيقت پـلوراليزم سياسى لازمه و نتيجه ليبراليسم است. البته ليبراليزم هـمـه جا با پلوراليزم سياسى هماهنگ نيست و ناسانيها و فرقهايى بـا هـم دارنـد. بـراساس انديشه پلوراليزم سياسى براى نگهداشت جـامـعه از گزند خودكامگى و استبداد بايستى همه كسان و گروهها و حـزبـهـا در قـدرت شريك شوند و تا آن جا كه ممكن است قدرت در جـامـعـه پخش گردد و از اين كه يك فرد و يا يك گروه كانون قدرت شوند پرهيز گردد.6

( 16 )

2. پـلوراليزم اخلاقى:

در پلوراليزم اخلاقى هيچ يك از فرايافته هـاى اخـلاقـى و ارزشـى بر مدار پايا و پايدارى نمى چرخد و ارزش آنـهـا در ايـن نـگـرش نـاپاياست. در حقيقت براساس پلوراليزم اخلاقى ارزشها نسبى هستند و در حوزه اخلاق نسبيت حاكم است.

3. پـلـورالـيـزم دينى:

تكثرگرايى و پذيرش اين نكته كه در حوزه اديـان حقها بسيارند و هر دينى مى تواند بارقه اى از حق داشته بـاشـد. بـدين معنى كه ما حقيقت مطلق را در يك دين و مذهب ويژه نـدانـيم بلكه آن را مشترك ميان همه آيينها و مذهبها بدانيم و بر اين باور باشيم كه سعادت و نجات و رستگارى بسته به پيروى از يـك ديـن نيست پيروى از هر دينى انسان را به سرچشمه هاى سعادت رهـنـمـون مـى شود. البته پلوراليزم دينى از جهت گستره فراگيرى قلمرو آن فرقهايى دارد كه شرح آن خواهد آمد.

پيشينه پلوراليزم

پـلوراليزم گرچه در سالهاى اخير بر سر زبانها افتاده است و در كـانـون تـوجـه انـديشه وران قرار گرفته ولى انديشه جديد و نو نـيـست. پيشينه انديشه پلوراليزم را بايد در قرنهاى پيشين جست. در بـيان فلاسفه يونان ارسطو به گونه اى به پلوراليزم در حكومت بـاور داشـته است و بر همين اساس انديشه هاى استاد خود افلاطون را كـه نـظـريـه يكجايى و كانونى قدرت داشته به بوته نقد قرار داده اسـت و بـه روشـنى يادآور شده كه گوناگونى مردم در نژاد و زبـان و عـقـيـده و... بـه حال اجتماع مفيدتر است; زيرا حاكميت كـانـونـى و يكجايى انگيزه هاى سالم را براى تكاپوى اجتماع در راه سعادت فردى و جمعى از بين مى برد.7

ايـن گونه انديشه ها را سپسها فيلسوفان غربى پى گرفتند چنانكه از انديشه هاى سيرون در قرن اول ب.م و سن اگوستين در قرن پنجم گونه اى از پلوراليزم استفاده مى شود.8

( 17 )

در دوران معاصر جان استوارت ميل وتى.اچ.گرين و بسيارى ديگر از انـديـشـه وران غـربى چنين نظريه اى را ابراز داشته اند. فلاسفه آمـريكايى در دوران استقلال آن كشور و در هنگام وضع قانون اساسى تا اندازه اى انديشه پلوراليزم را گسترش دادند.9

ريـشـه پـلـورالـيـزم ديـنى به قرون وسطى و دورانى كه مسيحيان كـاتوليك به ويژه بودن رستگارى در مذهب كاتوليك پاى مى فشردند بـاز مـى گردد. در حقيقت پلوراليزم بازتاب تنديها و خشونتهاى كـليساى كاتوليك بود. در آن هنگام كشيشان بر اين باور بودند كه جـز پـيروان كاتوليك همه به دوزخ افكنده مى شوند در نظر آنان هـيـچ يـك از پيروان ديگر فرقه هاى مسيحى و پيروان اديان ديگر اهـل نـجـات نيستند حتى پيامبران پيشين مانند: حضرت ابراهيم و حـضـرت مـوسـى(ع).10 ايـن پـيـامبران گرچه مورد احترام و تكريم كـلـيـسايند ولى در جايى ميان بهشت و جهنم به نام (ليمبو) مى مـانـنـد و تـنها در روز رستاخيز و به وسيله حضرت مسيح به بهشت بـرده مـى شـونـد.11 اختلافها و درگيريهاى شديد بين كاتوليكها و پـروتـسـتانها و ديگر فرقه هاى مسيحى كه حتى به جنگ و خون ريزى انـجـاميد به اين انديشه دامن زد و آن را گستراند كه: عقايد و مـذاهـب ديـگـر را بـايـد پذيرفت و به همه آنها به ديده احترام نـگـريـسـت. بعدها دگرگونيهاى گسترده اى كه در اروپا پديد آمد رهـبـران كـلـيـسا را بر آن داشت كه نظريه پلوراليزم را مطرح و اعـلام كـنـنـد: بـراى سعادت مندى و بهروزى و رفتن به بهشت لازم نيست غسل تعميد در كليساو بـه دسـتيارى كشيشان صورت بگيرد بلكه اگر در جاهاى ديگر و حـتـى بـا روشـهـاى ديگر و بدون استفاده از آب هم انجام بگيرد كافى است.

بـديـن تـرتـيب واپس نشينى آشكار رهبران كاتوليك از دستورها و بـرنـامـه و كـارهـاى خـشك و بى روح و خشونت زا دايره سعادت و رسـتـگارى را گستراند و كم وبيش شعاع آن همه مذهبها و آيينهاى جـدا شـده از مـسـيحيت را در بر گرفت. با اين حال در گذشته كه پـيوند و پيوستگى و رفت و آمد ملتها و جامعه ها بسيار كم بود مـسـاله پلوراليزم و تكثرگرايى دينى به شكل كنونى آن مطرح نبود و تـنـهـا در قرن اخير است كه همپا و

( 18 )

همراستاى گسترش جامعه هاى غـربـى و بـرقـرارى پيوند گسترده بين آنها مساله تكثرگرايى به گـونـه جـدى مـطرح شده و ديدگاهها و آراى گوناگونى در اين باب ارأـه گـرديده است. البته هيچ گاه دامن زدن به اين انديشه ها و بـر انـگـيـخـتـن انديشه وران به ناسازگارى و سازگارى با آن بـركـنار از هدفها و دكترين هاى سياسى و استعمارى نبوده است.12 در اين روزگار جان هيگ از متكلمان مسيحى انگليس ساكن آمريكا تـفـسـيـر و قـرإتـهـاى ويـژه اى را كـه اكنون در ميان بيش تر روشنفكران غرب باور مطرح است ارأه داده است:

(تـنـدروتر از شمول گراها پلوراليزم هيگ مى باشد كه قأل است:

هـر كـس بـا قـطـع نظر از نژاد و رنگ و عقيده مى تواند به بهشت بـرود بـه شـرطـ ايـن كـه از طريق برخى اديان از (توجه به خود) مـنـسـلخ شود و به حقيقت توجه كند. حتى هيگ حاضر است بپذيرد كه كـمـونـيـسـم بـراى بعضى از مردم راه نجات است دست كم او اين احتمال را رد نمى كند.)13

بـراسـاس نـظـريـه هيگ پلوراليزم يا تكثرگرايى دينى به معناى بـسـيـار بودن دينهاى حق است. در تفكر هيگ در اساس هيچ يك از اديـان مـوجود در جهان الهى و غيرالهى باطل نيستند بلكه همه ديـنـها و مذهبها و فرقه هاى شاخه شاخه شده از آنها بر مدار حق قـرار دارنـد. به طور طبيعى پيروان و گروندگان آنها نيز برخلاف گوناگونى عقايد و رفتار اهل نجات و سعادت هستند و همه آنان به بـهـشـت مـى رونـد هر چند خود آنها يكديگر را كافر و اهل عذاب بـدانـنـد. بالاتر از اين چنانكه سخنان بالا نيز بيانگر آن است هـيـگ گـسـتـره رستگارى و سعادت را محدود به دينداران و پيروان مـذاهب نمى داند بلكه كمونيستها ناباورمندان و ناسازگاران با ديـن نـيـز اگـر از توجه به خود جدا شوند مى توانند اهل بهشت باشند.

در پـلـوراليزم هيگ يك حقيقت وجود ندارد بلكه حقها و حقيقتها وجود دارد.

هـر چـند هيچ كدام از آنها حق كامل و مطلق نيستند و هر كدام از آنها بهره اى از حقيقت را داراند.

( 19 )

شـمارى از روشنفكران غرب زده در سالهاى واپسين با اثرپذيرى و پـيـروى از انـديشه هاى ليبراليستى تلاش ورزيده اند به گونه اى تـفـكـر پـلـورالـيستى جان هيگ را رونق دهند و با نگارش كتاب و مـقـالـه و نشر آنها و انجام گفت وگوهاى مطبوعاتى سعى كرده اند پـلـوراليزم دينى را به عنوان يك نظريه كار آمد مطرح سازند. در ايـن تكاپو دانسته يا ندانسته بدون توجه به آموزه هاى روشن و بـى چون وچراى وحيانى و بركنار از قرآن و سنت قطعى اسلام را با ديـگر دينها و مذهبها كه هيچ سند قطعى و معتبرى براى دستورها و آيـيـنـهـاى آنها در دست نيست و به كلى واژگونه و تحريف شده اند همسان قرار داده اند.14

در حالى مدعيان روشنفكرى از تفكر پلوراليستى جان هيگ به عنوان يـك ارزش يـاد مـى كـنند و در دفاع از آن به اين سو و آن سو مى زنـنـد كه در خود غرب اين گونه ارزشها بى ارزش شده و پايه هاى آنـهـا دچـار سـسـتى شده يا دست كم درستى آنها مورد خدشه قرار گـرفـتـه است. روشنفكران غرب زده اين نكته را نفهميده اند و يا سـسـتـى شـده نخواسته اند بفهمند كه بانيان تفكر پلوراليستى در غـرب بـيـش تر با انگيزه هاى سياسى و استعمارى به آن دامن زده انـد و از ايـن روى بسيارى از آنان پيرو هيچ دينى نيستند و يا بـاورهـا و اعـتـقـادهاى دينى آنان بسيار كم رنگ است و در ميان دينداران غربى جايگاهى ندارند.

اسـتـعمارگران اروپايى و معماران تباهى غرب از آن جا كه عقايد ديـنـى مـردم بويژه باورها و گرايشهاى اسلامى را سدى بر سر راه خـويش مى ديده اند با عنوانهاى گوناگون و گاه در قالبهاى دينى و ارزشـى سعى داشته اند دين را امرى شخصى و سليقه اى بنمايانند و بـگـويند: كه دين به زندگى اجتماعى و سياسى هيچ كارى ندارد و تنها براى سرگرمى و امرى سليقه اى است.

شـهـيـد مطهرى درباره اين گونه نگرش كه ساخته و پرداخته عقيده پردازان استعمارى است مى نويسد:

(... فـرنـگـيها كه مى گويند از نظر توحيد و ايمان نبايد مزاحم كـسـى شد

( 20 )

از اين جهت است كه فكر مى كنند اينها جزء امور خصوصى و سليقه اى و ذوقى و شخصى است. انسان در زندگى به يك چيزى بايد سـرگـرم بـاشـد كـه اسمش ايمان است. مثل امور هنرى است يكى از حـافـظـ خـوشـش مى آيد يكى از خيام خوشش مى آيد يكى از فردوسى خـوشـش مـى آيد. ديگر نبايد مزاحم كسى شد كه سعدى را دوست دارد كـه تـو چـرا سـعدى را دوست دارى؟ من حافظ را دوست دارم تو هم حتما بايد حافظ را دوست داشته باشى.

مـى گويند: دين هم همين جور است يك كسى اسلام را دوست دارد يك كـسـى مسيحيت را دوست دارد يك كسى فرد ديگرى را دوست دارد يك كسى هم هيچ يك از اينها را دوست ندارد. نبايد مزاحم كسى شد. ايـنـها از نظر فرنگيها به اصل زندگى مربوط نيست آنها اصلا طرز تـصـورشـان و طـرز تـفكرشان در دين با طرز تصور ما فرق مى كند.

ديـنـى كه مثل دينهاى آنها باشد همين جور هم بايد بود. ولى از نظر مادين يعنى صراط مستقيم يعنى راه راست بشرى بى تفاوت در مـساله دين بودن يعنى در راه راست بشريت بى تفاوت بودن ما مى گـويـيـم توحيد به سعادت بشرى بستگى دارد مربوط به سليقه شخصى نيست مربوط به اين قوم و آن قوم نيست.)15

ديدگاهها و قرإتهاى گونه گون از پلوراليسم دينى

اكنون كه كم وبيش پيشينه تفكر پلوراليستى و خاستگاه آن در غرب روشـن شـد و بـيان گرديد كه هدف غربيان بيرون كردن دين از عرصه زنـدگـى و هموار كردن راه براى استعمارگران است مى پردازيم به بـيـان قـرإتها و ديدگاههاى گوناگون و ناسانى كه در اين زمينه ابـراز شـده است. همان گونه كه پيش از اين اشاره شد پلوراليزم ديـنـى يكى از

( 21 )

گونه هاى پلوراليزم به شمار مى رود و مدتهاست كه در بـرابـر نظريه معروف انحصارگرايى كه بر اين باور است در بين ديـنـهـا و مـذهـبهاى گوناگون تنها يك دين (حق) است و سعادت و رسـتـگـارى انـسـان جـز بـا پـيروى از آن دين ميسر نيست نظريه پلوراليزم دينى و تكثرگرايى مطرح شده است.

گـرچـه هـمـه طـرفـداران پـلـورالـيزم به گونه اى جمع گرايى و بـازانـديـشـى در حوزه دينى باور دارند ولى در اين كه هدف از پـلوراليزم انبوهى فزونى و پرشمارى حقها و ويژه نبودن راه حق و رسـتـگـارى در يـك ديـن باشد ديدگاه يكسانى ندارند. به ديگر سـخـن در خـود پـلـورالـيـزم ديـنـى نيز قرإتها و برداشتهاى گـونـاگـونـى وجود دارد كه در زير به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم:

1. هـمزيستى مسالمت آميز: برابر اين قرإت در پلوراليزم دينى بـا بـسـيـارى و فـزونـى دينها و گوناگونى آنها و اختلاف پيروان آنـهـا حـقـوق آنـهـا يـكسان خواهد بود پيرو هر مرام و مسلك و آيـيـنى حقوق پيروان ديگر مذهبها و آيينها را محترم مى شمرد و ديـدگـاهـهـاى ديگران را برمى تابد و در كنار يكديگر با صلح و آرامش مى زيند.

در ايـن نگرش گروندگان به دينها و مذهبهاى گوناگون بايستى به جـاى آن كـه بـا يـكـديـگـر به جنگ و جدال بپردازند و نيروها و تـواناييهاى خود را صرف از بين بردن يكديگر كنند به تواناسازى زمـيـنـه هـاى مـشترك و فراهم ساختن زمينه سازگار براى همزيستى شرافت مندانه در كنار هم بپردازند.

ايـن گـرايش مى خواهد گونه اى سازگارى آشتى جويانه و سازگارانه بـين پيروان دينها و آيينهاى گوناگون پديد آورد و نگذارد همچون سـده هـاى پـيـشين كشمكش و جنگهاى ويرانگر بين پيروان دينها و مـذهـبـهـا ادامـه يابد و امنيت و آسايش مردم را از بين ببرد و زمـيـنه اى فراهم آورد كه باورمندان و گروندگان هر دين به جاى آن كـه نـيـروهـاى خـود را در راه از بين بردن دين ديگر به كار بـرنـد بـه تـوانـاسـازى و اصـلاح خويش و فراهم سازى زمينه هاى سازگار براى همزيستى صلح جويانه بپردازند.

بـرابـر اين قرإت از پلوراليزم لازم نيست كه دينها و آيينها و فـرقـه هـا يـكـى شـونـد و يا

( 22 )

پيروان آنها دست از باورهاى خويش بـردارنـد بـلـكه با اين كه عقايد گوناگون دارند در پيوند با يـكـديـگـر شـيوه رفق و مدارا را در پيش گيرند و عقايد و حقوق يـكـديگر را محترم شمارند. اين گونه نباشد كه پيروان هر دين با پـافـشـارى بـر حق بودن دين خويش به مبارزه با دينها و آيينها بـپـردازد و بـخواهد آنها را از صحنه به در برد و از بين ببرد هـمـان گـونه كه در طول تاريخ بر اثر به كار بستن همين تعصبها پـيـروان ديـنـهـا و آيينهاى گوناگون حاضر نبوده اند يكديگر را بـرتـابـنـد. نـمونه اين ناسازگارى را در جنگهاى خشن و درازمدت صـلـيـبـى بـين مسلمانان و مسيحيان كه سالها ادامه داشته و نيز جـنـگهاى فرقه اى بين هواداران فرقه هاى كاتوليك و پروتستان در مسيحيت و بين شيعه و سنى در اسلام مى توان ديد.

در جـنـگ هاى ويرانگر بين پروتستانها و كاتوليكها ميليونها نفر از بـيـن رفـته اند. تنها در سال 1560 ميلادى در شهر (كالابريا) از شـهـرهاى ايتاليا بيش از يك ميليون نفر از فرقه پروتستانها بـه دسـت فـرقـه كـاتـولـيـك كـشـته شده اند. در يك مرحله ديگر كـاتـوليكهاى جزم انديش كه براى هيچ كس جز پيروان پاپ حق حيات بـاور نـداشـتـه انـد بـيـش از دويست وسى هزار نفر از مسيحيان پـروتـستان را تنها به جرم اين كه به پاپ ايمان نداشته اند به بـدتـرين گونه در آتش سوخته و بسيارى ديگر را به گوناگون شكنجه ها به هلاكت رسانده اند.

در اسـپـانـيا به موجب قانونى كه پاپ گذرانده بود پادشاهان و حـاكـمـان در آغاز حكومت خويش مى بايست سوگند بخورند كه هيچ كس را نـگـذارنـد در سـرزمـيـن و كـشـور خـويـش زنـدگى كند به جز كـاتـوليكها. از اين روى كاتوليكها هر جا پروتستان مى يافتند بـى درنـگ سـر از بـدن وى جـدا مى كرده اند. تنها در يك روز در فـرانسه سى هزار تن از پروتستانها را از دم تيغ گذرانده اند.16 پـروتـسـتـانها نيز آن گاه كه به قدرت دست مى يافته اند بسيار بـدتـر بـا كـاتوليكها رفتار مى كرده اند. از باب نمونه در يك يـورش آنـان شـشصد و چهل وپنج كاروانسرا غارت شد نود مدرسه و سـيـصد و هفتادوشش كنيسه و دهها كتابخانه و بازار وهزاران خانه را

( 23 )

نـابـود و مردمان بسيارى را آواره كرده اند. چنين درگيريهاى خـونـيـنـى كم وبيش بين مذاهب اسلامى نيز در برهه هايى رخ داده است.17

پـلـورالـيـزم ديـنـى بـه اين معنى كه پيروان دينها و مذهبهاى گـوناگون از يك دين بدون هيچ برخوردى به گونه انسانى با يكديگر زنـدگـى كـنـنـد و حـقوق يكديگر را محترم شمارند مورد تاييد و سـفـارش اسـلام اسـت. بـسـيـارى از آيات قرآن و نيز سيره پيامبر اكـرم(ص) و امـامـان مـعـصوم(ع) بايستگى همزيستى مسالمت آميز و داشـتـن پـيـوندها و آمد و شد با پيروان ديگر اديان الهى را بر مـسـلـمانان يادآور شده اند. بر همين اساس قرنها پيوند و زندگى هـمراه با آرامش مسلمانان با پيروان اديان الهى كه در ذمه اسلام بـودنـد دوسـتـانـه بـوده اسـت. مـسلمانان آنها را در شهرها و سـرزمـيـنـهاى خود مى پذيرفتند و با آنان آمدوشد مى كردند و به آنـهـا وام مـى دادنـد و در سـختيها به آنان يارى مى رساندند و رفـتـارى عادلانه با آنها داشتند با اين كه هيچ گاه آنها را بر حق نمى دانستند. پيروان هر دينى خود را بر حق و ديگران را باطل مـى دانـسـت ولـى با اين حال مسلمانان براساس آموزه هاى اسلامى مـامور بودند كه با پيروان ديگر اديان با تسامح و تساهل و گذشت و نـرمـى رفتار كنند و از دست اندازى به حقوق آنان بپرهيزند.18

در حـقـيـقت پذيرش چنين تكثر و چندگانگى برخاسته از جهان بينى اسـلام اسـت كـه يـك يـك انسانها را داراى حق حيات مى داند و بى عـدالـتـى و ستم را درباره هيچ فرد و يا هر گروهى تنها به جرم اينكه مسلمان نيست روا نمى دارد.

2. شـمـول گـرايـى: بـرابر اين قرإت پلوراليزم دينى به معناى پـذيـرش و بـرداشـتهاى گوناگون از يك حقيقت است. هر فردى در هر حـال و پـايـگاهى كه از نظر دينى و اعتقادى باشد هوادار و پيرو هـر دين و مذهبى كه باشد وقتى فهم و برداشتى از حقيقت براى وى پـديـد آيـد و در پـيـوند با مبدا هستى قرار گيرد سعادت مند و رسـتـگار است و همين مقدار فهم و برداشت از حقيقت براى نجات وى و اين كه اهل بهشت باشد كافى است.

( 24 )

در واقـع هر دينى در روزگار ظهور و بروز خود تنها كارى كه مى كـرده آن بوده كه فهمى خاص از حقيقت را كه يافته است ارأه كند و پـيـروان و گـروندگان خويش را به پيروى از همان فهم و برداشت خاص فرا خواند.

نـظـريـه پـرداز اين نوع از پلوراليزم (كارل رانر) از متكلمان بـنـام كاتوليك است. كارل رانر با اين كه در ظاهر بر يكى بودن ديـن حـق تـاكيد داشت و تنها آيين مسيحيت را حق و ديگر دينها و مـذهـبـهـا را بـاطـل مى دانست بر اين باور بود كه با اين حال رسـتـگـارى و سـعـادت ويژه پيروان كاتوليك نيست و همه گروندگان ديـگـر ديـنـهـا و مـذهـبها هم اهل نجات هستند هر چند به دين مـسـيـحـيت و مذهب كاتوليك هيچ اعتقادى نداشته باشند و رفتار و كـردار آنـان نـيـز هماهنگ و سازوار بر مذهب كاتوليك نباشد. در نـظـر رانـر پـيـروان ديگر دينها و آيينها و مذهبها در حقيقت هـمه مسيحى هستند هر چند در ظاهر آن را قبول ندارند و آيينها قانونها و احكام آن را به كار نمى بندند.

برابر اين نظريه آنچه در دسترس هر بشرى حتى پيامبران قرار مى گـيـرد حقيقت ثابت و بى چون وچرا نيست بلكه تنها فهم و برداشت از حـقـيـقت است; زيرا حقيقت ثابت و واحدى را كه در نزد خداوند اسـت بـه درسـتى هيچ كس نمى تواند دريابد. بى گمان چنين تصورى از حـقـيـقـت بـه هـيچ روى نمى تواند با ديدگاههاى اسلام هماهنگ بـاشـد. در حـقيقت برگشت نظريه شمول گرايى به بسيارى و فراوانى حـقـيـقت است; زيرا اگر چه در نظريه شمول گرايى بر يكى بودن حق تـاكـيـد مـى شود ولى با توجه به اين كه حقيقت يگانه نيز تنها بـرداشـت انـسـانهاست دليلى بر درستى آن نمى تواند ارأه شود. افـزون بـر ايـن درهـر ديـنى از جمله دين مقدس اسلام يك دسته بـرنـامـه هـا آيينها و قانونهاى قطعى و خدشه ناپذير و بى چون وچـرايـى وجـود دارد كـه قوام دين به آنهاست و با خدشه دار شدن آنـهـا ديـن از بـيـن مى رود و اگر كسى آنها را انكار كند بى گـمـان از ديـن خـارج شـده است. از باب نمونه در اسلام توحيد و نـبـوت و معاد از اصول پايه ها و اركان دين به شمار مى روند و قـوام و ماندگارى اسلام به آنهاست و احكامى همانند روزه نماز و حـج از نـاگـزيـريها و بايسته ها شمرده مى شوند و هر كس به اين مسأل باور

( 25 )

داشته بـاشـد مـسـلـمـان است و هر كس باور نداشته باشد مسلمان نيست.

بـراسـاس نـظـريـه شـمول گرايى مدار حق بودن مذاهب كاتوليك در مـسـيحيت است و (رانر) در حقيقت پيروان ديگر مذهبها و دينها را نـدانـسته مسيحى مى داند و حال آن كه در قرآن به روشنى از آيين مـسيحيت انتقاد شده است و اهل كتاب به خاطر باورهاى نادرستى كه درباره خداوند داشته اند سرزنش شده اند:

(كبرت كلمه تخرج من افواههم ان يقولون الا كذبا.)19

آنـچـه از دهان آنها بيرون مى آيد حرف بزرگى است. آنان جز دروغ چيزى نمى گويند.

يـا: (تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الارض وتخر الجبال هدا ان دعوا للرحمن ولدا)20

نزديك است آسمانها از هم فرو ريزد و زمين بشكافد و كوهها متلاشى شود. چرا كه براى خداى مهربان فرزندى دعوى كرديد.

و بـاز در آيـه ديـگرى خداوند به روشنى بيش ترى مسيحيان را از عقايد شرك آلودشان باز مى دارد:

(ولاتقولوا ثلاثه.)21

نگوييد سه تا.

در ايـن آيات و آيات و روايات فراوان ديگرى به روشنى از مسيحيت انـتـقـاد شـده و خداوند عقايد و باورهاى آنان را نادرست و شرك آلـود مـعرفى كرده است. بر اين اساس چگونه مى تواند از ديدگاه اسـلام چـنـين ديدگاههايى درست باشد. همان گونه كه اشاره كرديم: شـمـول گرايى در حقيقت شكل كمرنگى از همان كثرت گرايى است و كم وبـيـش هـمه و يا بسيارى از اشكالهايى كه به نظريه (تكثرگرايى) وارد شـده بـه نـظريه شمول گرايى نيز وارد است كه در بخش بعدى نوشتار بدان خواهيم پرداخت.

( 26 )

3. تـكـثـرگرايى: پلوراليزم دينى در قرإت سوم همانا نبود يك حـقيقت در جهان است. بلكه حقها و حقيقتها در جهان بسيارند. اين گـونـه نـيـسـت كـه يك دين و يا يك مذهب خاص حق باشد و دينها و مـذهبهاى ديگر باطل بلكه همه دينها حق هستند. به ديگر سخن هر ديـنى بهره و جلوه اى از حق را داراست با اين حال هيچ دينى و مذهبى حق كامل و خالص نيست.

در اين گرايش در گستره تكثرگرايى يك نظر وجود ندارد. شمارى از بـاورمـنـدان بـه تكثرگرايى آن را ويژه اديان الهى مى دانند و غـيـر آنـهـا را از شـمـول ايـن نظريه بيرون مى كنند. شمارى بر فـراگـيـرى آن پـاى مـى فـشـارند و بر اين باورند همه دينها و مـذهـبـها الهى و غيرالهى توحيدى و غير توحيدى و حتى دينها و آيـيـنـهاى ابتدايى بر حق هستند و نظر تكثرگرايى شامل همه آنها مى شود.

شـمـارى از ايـن نيز فراتر رفته اند و چنان دايره تكثرگرايى را گـسـتـرده گـرفته اند كه مكتبهاى مادى همانند كمونيسم را كه به نـاسـازگـارى بـا ديـن شـهـره انـد هم مشمول اين قاعده قرار مى دهند.22

در روزگـار مـا كـم وبـيـش رايـج تـرين و معروف ترين قرإت از پـلـورالـيـزم ديـنى همين تكثرگرايى است كه در كشورهاى غربى به انـگـيـزه هاى سياسى و اقتصادى به شدت به آن دامن زده مى شود.

ايـنـان از جمله هدفهايى كه دارند سست كردن بنياد عقايد دينى كـشـورهـاى جهان سوم و هموار كردن زمينه سلطه فرهنگى و اقتصادى اسـت. شمارى از روشنفكران و نويسندگان غرب گرا با اثرپذيرى از فـرهنگ بيگانه و گرفتارآمدن در چنبره انديشه هاى غربى و ناآگاه از هـدفـهـاى پشت پرده طرح اين گونه مقوله ها در داخل كشور به نـشـر و تبليغ تكثرگرايى دامن مى زنند و اصرار دارند ثابت كنند كه همه دينها و مذهبها در سراسر جهان بر مدار حق قرار دارند و هـر كـس از هر دينى پيروى كند رستگار و سعادت مند است. بر اين اسـاس اسـلام تنها دين حق و يگانه راه راست به سوى حقيقت نيست بـلـكـه اسـلام هـم در كنار ديگر دينها و مذهبها قرار دارد و به همان اندازه حق است.23

( 27 )

گـاهـى همين مساله در شكل ملايم ترى بيان مى شود و چنان انگاشته مـى شـود كه در اصل دينى كه حقيقت كامل باشد وجود ندارد حقيقت كـامل مجموعه اى از اجزإ و عناصر است و هر يك از اديان مسيحى يـهـودى زردشـتـى و اسـلام بخشى از آن را دارند و حتى ممكن است عـناصرى از حقيقت در بت پرستى و مادى گرايى هم باشد. بنابراين هـمـه ديـنـهـا از اين جهت با هم برابرند و ضمن آن كه همه آنها بـهـره اى از حـقـيـقـت را دارند هيچ كدام از آنها حقيقت كامل نـيـسـتند و اعتقاد و پيروى از هريك از آنها انسان را به حقيقت اصـلـى نـزديـك مـى كند. و براى تامين سعادت و رستگارى وى كافى است.24

الـبـته روشن است كه رواج دادن اين گونه جستار از سوى شمارى از بـه اصـطـلاح روشـنفكران چيز تازه اى نيست. آنچه امروز آنان به عـنـوان پـلـورالـيزم دينى به نسل جوان عرضه مى دارند و تلاش مى ورزنـد دل و ديـن جـامـعـه جـوان را بـدان سـو بكشانند و در سد بـاورهـاى دينى مردم كه بى گمان عامل مهم پيروزى انقلاب اسلامى و بـزرگ تـريـن بازدارنده استعمارگران بوده است رخنه پديدآورند. چـندين دهه پيش از اين و در حال و روزى كه استعمارگران غربى با مـوج اسـتقلال طلبى و نهضتهاى رهايى بخش در كشورهاى اسلامى رو به رو بـودند روشنفكران غرب زده در راستاى برآوردن منافع اربابان استعمارگر چنين انديشه هايى را در شعاع گسترده اى دامن زدند و كـوشيدند تا در باورهاى دينى مردم كه انگيزاننده اصلى حركتها و خـيـزشـهـاى استقلال طلبانه بود شبهه پديد آرند كه البته برخلاف سرمايه گذاريهاى فراوان توفيقى به دست نياوردند.

حـاج شيخ مجتبى قزوينى(ره) فقيه و عارف معروف معاصر در مقدمه اثرى كه چندين دهه پيش نگاشته درباره اين پديده مى نويسد:

(منور الفكرهاى امروز جديت مى كنند حقأق قرآن را به نحوى بيان كـنـند كه با كليه مذاهب و آيينها وفق دهد و ديانت يا اسلام به مـذهب خاص منحصر نشود. اسلام را مذهبى بى رنگ مى دانند نه شيعه و نـه سـنـى نه شيخى و نه صوفى و... اين اساس مدتى است كه در ايـران نيز ترويج مى شود هر روز يك ناپخته و خامى مقهور شهوت و

( 28 )

دوسـتـدار جـاه و ريـاست به اين امر قيام مى كند نه فقط جهان شيعه بلكه عامه (اهل سنت) نيز دچار اين محذور شده اند.)25

شـيـخ مـجتبى قزوينى به روشنى يادآور مى شود: اين گونه انديشه هـا بـيـرونـى اند. هدف از نشر و رواج آنها تنها از بين بردن مـذهـب نـيـست بلكه بر آنند اين نكته را در ذهنها و انديشه ها وارد سـازنـد كـه دين يكى است و آن هم با همه آيينها و دينها سازگارى دارد.

او با اشاره به تلاش يكى از همين به اصطلاح روشنفكران آن روز در نشر انديشه پلوراليستى و شبهه آفرينى وى مى نويسد:

(مـنـظور كيوان قزوينى هم از نوشتجاتش همين است... وى مى گويد:

از زرتـشت ـ پس از اين كه كارش بالا گرفت ـ پرسيدند چه دستور مى دهـى[ شريعت تو چيست]؟ و او گفت: دستور من اين است كه: هر دينى داريـد[ با هر عقايد و شريعت و اخلاق] بر همان دين بمانيد و خدا را بـه هـمان روش پرستش كنيد; زيرا خدا پرستيده مى شود و به هر طـريـقـى گـرچـه سـتاره پرستى[ و بت پرستى و] ...چه با ناقوس و چه...)26

امـروز نـيز همين انديشه ها به عنوان پلوراليزم دينى كه البته انـگيزه هاى سياسى و استعمارى در وراى آنها وجود دارد در ميان نـسـل جـوان رواج داده مـى شـود كـه روشنفكران غرب زده بر اين پـنـدارنـد: ديـنـها همه بر حق هستند و اعتقاد به هر دينى از اديان براى سعادت و رستگارى كافى است.

بـى گـمان پلوراليزم به معناى تكثرگرايى و فراوانى اديان حق به هـيـچ روى نمى تواند مورد تاييد اسلام باشد; زيرا چنانكه بسيارى بـر اين نكته تاكيد كرده اند: دين حق همواره يكى بيش نمى تواند باشد.

شـهـيـد مـرتضى مطهرى با اشاره به اين كه چنين انديشه و نگرشى ريـشـه در غـرب دارد و در بـيـن روشـنفكران رواج يافته است مى نويسد:

( 29 )

(ايـن انـديشه كه ميان برخى از مدعيان روشنفكرى اخيرا رايج شده اسـت كه مى گويند: همه اديان آسمانى از لحاظ اعتبار در همه وقت يكسانند انديشه نادرستى است.

الـبـتـه صـحـيـح است كه ميان پيامبران خدا اختلاف و نزاعى وجود نـدارد پـيـامـبـران خدا همگى به سوى يك هدف و يك خدا دعوت مى كـنـنـد. آنـان نـيـامده اند كه در ميان بشر فرقه ها و گروههاى مـتـناقضى بوجود آورند ولى اين سخن به اين معنى نيست كه در هر زمـانـى چـنـدين دين حق وجود دارد و طبعا انسان مى تواند در هر زمانى هر دينى را كه مى خواهد بپذيرد.

بـر عـكس معناى اين سخن اين است كه انسان بايد همه پيامبران را قـبول داشته باشد و بداند كه پيامبران سابق مبشر پيامبران لاحق خـصـوصا خاتم و افضلشان بوده اند و پيامبران لاحق مصدق پيامبران سابق بوده اند.

پـس لازمـه ايمان به همه پيامبران اين است كه در هر زمانى تسليم شـريـعـت همان پيامبرى باشيم كه دوره ختميه به آخرين دستورهايى كـه از جـانـب خدا به وسيله آخرين پيامبر رسيده است عمل كنيم و ايـن لازمـه اسـلام يـعـنى تسليم شدن به خدا و پذيرفتن رسالت هاى فرستادگان اوست.)27

از اين سخن استاد شهيد مطهرى چند نكته استفاده مى شود:

1. خـاسـتـگـاه انـديـشـه و نـگرش پلوراليستى غرب است و مدعيان روشـنـفـكرى كه يا از اسلام و بنيانهاى دينى اسلام اطلاع ندارند و يـا آگاهيهاى آنها كم ژرفا و سست است به گمان اين كه به جستار مـهـمى دست يافته اند به ترويج و تبليغ آن دامن مى زنند و حتى تلاش مى كنند چنين تفكرى را با ميزانها و معيارهاى اسلامى هماهنگ سـازنـد. در حـالى كه ريشه انديشه و نگرش تكثرگرايى را بايد در اخـتـلاف كـلـيـسـا با ديدگاههاى علمى

( 30 )

جست وجو كرد. وقتى كليساى كـاتـولـيك و آيين مسيحيت در برابر بافته هاى علمى دانشمندانى هـمانند: گاليله و كپرنيك به ناسازگارى برخاست و آنان را تكفير كـرد و انـديـشـه هـاى آنـها را ناسازگار با مسيحيت و خداشناسى دانـسـت به طور طبيعى مساله ناسازگارى بين علم و دين در اروپا بـه گونه اى جدى مطرح شد و سپسها كه بانيان مذهب كاتوليك ديدند قافيه را باخته اند درصدد برآمدند كه راه حلى براى آن بيابند. و نـتـيـجه آن شد كه متكلمان مسيحى انديشه پلوراليزم را مطرح و تـلاش كـردند به اين گونه ناسازگارى بين علم و دين پايان دهند و مـسـيحيت را از اين گرداب نجات دهند. آنان اعلام كردند: در اصل هـمـه معرفتهاى دينى داراى اعتبارند با اين حال برترى يكى بر ديگرى هم وجود ندارد و هيچ يك از آنها هم يقين آور نيست.

مـدعيان روشنفكرى در كشورهاى اسلامى نيز در حقيقت به دنبال چنين هـدفى هستند در حالى كه ناسازگارى بين علم و دين در اسلام جايى نـدارد و بـا توجه دقيق و همه سويه اسلام به علم و فراگيرى آن و مـتـرقـى بودن احكام آن هيچ نيازى به طرح اين مباحث نيست و در اسـلام عـلم و دين كامل كننده يكديگرند و هر دوى آنها به منزله دوبال براى رسيدن به كمال و رسيدن به سعادت هستند.

2. بـرخـلاف پـنـدار شـمـارى از مـدعـيان روشنفكرى لازمه بسيارى پـيـامبران الهى و هماهنگى آنان در دعوت به حق و پرستش خداوند اين نيست كه همه دينهاى الهى حق باشند و پيروى از هريك از آنها بـراى رسـيـدن به سعادت كافى باشد. بسيار بودن پيامبران الهى و هـمـاهـنـگى آنان در دعوت به سوى خدا به معناى آن است كه انسان بـايـد همه آنان را قبول داشته باشد و بداند كه پيامبران گذشته هـريـك مـبشر و نويد دهنده پيامبر بعدى بوده اند و براساس همين بـشـارتها پيغمبر اسلام خاتم و برتر از همه پيامبران است و دين اسلام نيز كامل ترين و جامع ترين اديان الهى است. بر اين اساس لازمـه ايـمـان بـه پـيـامبران آن است كه در آخرين مرحله و دوره خـاتميت رسالت تنها تسليم و پيرو اسلام باشيم و تنها آن را دين حـق بـدانـيـم و باور داشته باشيم كه تنها در پرتو اسلام است كه انـسـان سـعادت دنيا و آخرت را به دست مى آورد و به كمال و قرب الهى نزديك مى گردد.

( 31 )

3. دين و شريعت هر پيغمبرى تنها در ظرف زمانى خود وى حق است و مـردم بـايـد بـه پـيـروى از آن بـپردازند و آن شريعت ديگر در روزگـار پـيامبر بعدى كه براساس رهنمود و بشارت پيامبران پيشين بـرانـگيخته شده و رسالت و شريعت كامل ترى را بر بشر عرضه كرده اسـت اعـتـبارى ندارد. تنها دين اسلام و شريعت محمدى(ص) است كه حـلـقـه پـايانى سلسله نبوت و جامع ترين و كامل ترين همه شرايع اسـت و هـمـگـان بـايد به آن ايمان آورند و با پيروى از آن راه رسـتـگارى و سعادت را بپيماييند. براين اساس در يك زمان چندين ديـن حـق نمى تواند وجود داشته باشد و انسان نمى تواند هر دينى را كـه مـى خواهد برگزيند و پيروى كند دين حق يكى بيش نيست و آن هم اسلام است.

رويارويى حق و باطل در فرهنگ قرآن

از مـسأل مهمى كه در نظريه كثرت گرايى مورد توجه قرار مى گيرد ايـن اسـت كه هيچ حق ناب و بى قيد و جامعى در جهان وجود ندارد هـمـان گـونه هيچ امرى باطل مطلق نمى تواند باشد. بر اين اساس هـمـه ديـنـها آميخته اى از حق و باطل هستند و هيچ يك از اديان مـوجـود در جـهان و يا دست كم هيچ يك از اديان آسمانى بر كنار از ايـن قـاعده نيست همه آنها حق هستند و با باطل آميخته. يكى از اين روشنفكران خام انديش و پندارگرا مى نويسد:

(نـه تـشيع اسلام خالص و حق محض است و نه تسنن (گرچه پيروان اين دو طـريـقـه هـر كدام در حق خود چنان رايى دارند) نه اشعريت حق مـطـلـق اسـت و نـه اعـتزاليت نه فقه مالكى نه فقه جعفرى نه تـفـسـير فخر رازى و نه تفسير طباطبأى نه زيديه و نه وهابيه.

نـه هـمه مسلمانان در خداشناسى و پرستششان عادى و برى از شركند و نـه همه مسيحيان درك دينى شان شرك آلود است. دنيا را هويتهاى ناخالص پركرده و چنان نيست كه يك سو حق صريح خالص نشسته باشد و سـوى ديـگـر ناحق غليظ خالص... اصحاب هر فرقه مجازند كه همچنان بر طريقه خود بمانند....)28

( 32 )

گـرچـه ايـن دسـتـه از مدعيان روشنفكرى از اين كه به روشنى به (نـسـبـيـت حق و باطل) اعتراف كنند سرباز مى زنند ولى واقعيت ايـن اسـت كـه اسـاس پلوراليزم بر همين نسبى بودن حقيقت استوار اسـت و بانى پلوراليسم دينى جان هيگ كه بيش تر روشنفكران غرب زده در جـهان سوم انديشه ها و ديدگاههاى او را دستمايه كار خود قـرار مـى دهند و تلاش مى ورزند با گواه آوردن از متنهاى ادبى و عـرفانى و گاه از آيات و روايات ديدگاه اسلام را همسو و هماهنگ پلوراليزم هيگ 29 بنمايانند و همو به روشنى مى گويد:

(هـيـچ يك از اديان حق مطلق نيستند و هر كدام به طور نسبى بهره اى از حق دارند.)30

ايـن در حـالـى اسـت كـه حـق و باطل در فرهنگ قرآن روى در روى يـكـديگرند و درگيرى حق و باطل كه عالى ترين شكل آن در مبارزه پـى گـيـرانـه و همه گاهى پيامبران الهى با باطل مداران و ستم پـيشگانى چون: فرعون نمرود شداد ابوجهل ابولهب و... به چشم مـى خـورد در جـاى جـاى قرآن از آن ياد شده است. قرآن مجيد از دين الهى به عنوان دين حق ياد مى كند و مى فرمايد:

(هـوالـذى ارسـل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون.)31

اوسـت خـدايـى كـه رسـول خود[ محمد مصطفى(ص] (را با دين حق به هـدايـت خـلـق فـرستاد تا بر همه اديان عالم برترى دهد هر چند مشركان و كافران ناخشنود باشند.

و در آيه ديگر در مورد كسانى كه ايمان به خدا و روز جزا ندارند و از آيين نادرست پيروى مى كنند مى فرمايد:

(... ولايدينون دين الحق.)32

و به دين حق نمى گروند.

خـداوند در قرآن مجيد ضمن آن كه دين حق را تنها دين خدا معرفى مـى كـند و با جمله هايى چون: (يكون الدين لله)33 و (مخلصين له الـديـن)34 و (يـدخلون فى دين

( 33 )

الله افواجا)35 دين حق را باز مى شـنـاسـاند از آيينهاى طاغوتى به عنوان دين باطل ياد مى كند و بـه روشـنـى يادآور مى شود: دينى كه مشركان و بت پرستان به آن باور دارند و مردم را بدان مى خوانند باطل است:

(ذلك بان الله هو الحق وان مايدعون من دونه هو الباطل.)36

ايـن بـدان خـاطـر است كه خداوند حق است و هر چه جز او خوانند باطل است.

هـمـچنين قرآن مجيد از آيين فرعون كه مردم را از پيروى از حضرت مـوسـى پرهيز مى داد و مى گفت: من ترس آن دارم كه موسى دين شما را دگـر كند37 و فسادى در زمين به وجود آورد و آيين پادشاه مصر در داستان حضرت يوسف(ع)38 به عنوان دين باطل ياد مى كند.

بـنابراين حق و باطل و كفر و ايمان در فرهنگ اسلام به عنوان دو جـريـان رو در رو و بـا يـكديگر هميشه درگيرند و اين دو جريان مرزهاى روشن و پيروان هر يك از حق و باطل ويژگيهايى دارند.

الـبـته در گروه حق هيچ يك از حق مداران حق ندارد خود را حق نـاب و بـى آمـيـغ و ديـگرى را باطل بداند. اين كه پيغمبر اكرم فـرمـوده است: (اختلاف امتى رحمه)39 ناظر به اين است كه بر مدار حق و عقايد صحيح اختلافهاى جزئى سبب خارج شدن از حق نمى شود.

بـحث در اين است: شمارى از روشنفكرنماها اسلام را كه كامل ترين ديـن است و پيامبر(ص) را هم كه (ماينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى)40 حق مطلق نمى دانند و معارف ناب آن را آميخته اى از حق و بـاطـل مـى انگارند و شگفت اين كه براى اين پندار خام خود به سـخـن حـضرت امير(ع) هم تمسك مى جويند و از آن استفاده مى كنند كه حق مطلق و باطل مطلق نداريم:

(فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو ان الـحـق خلص من لبس الباطل لانقطعت عنه السن المعاندين ولكن يوخذ

( 34 )

مـن هـذا ضـغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنا لك يستوى الشيطان على اوليأه و ينجوا الذين سبقت لهم من الله الحسنى.)41

پس اگر باطل با حق در نياميزد حقيقت جو آن را شناسد و داند; و اگـر حق به باطل پوشيده نگردد دشمنان را مجال طعنه زدن نماند لـيـكن اندكى از اين و آن گيرند تا به هم درآميزد و شيطان فرصت يـابد و حيلت برانگيزد تا بر دوستان خود چيره شود و از راهشان بـه در برد اما آن را كه لطف حق دريافته باشد نجات يابد و راه حق را به سر برد.

ايـنان از اين فراز بلند خام انديشانه استفاده كرده اند: (هيچ كس حق مطلق و يا باطل مطلق نيست.)42 و در اساس حق مطلق و باطل مـطـلـق در عـرصـه دين و ديندارى معنى ندارد! و حال آن كه همان گـونه كه از ظاهر كلام امام(ع) هم استفاده مى شود سخن اين نيست كـه حـق خـالص و يا باطل خالص وجود ندارد بلكه سخن در اين است كـه در حوزه اسلامى و در ميان پيروان آن گاه اختلاف پديد مى آيد و ايـن اخـتـلافـهـا از آن جـا سرچشمه مى گيرد كه در اثر هواهاى نـفسانى و وسوسه هاى شيطانى دشمنيها حق و باطل درهم مى آميزد و بـازشـنـاسـى و جـداسازى آنها دشوار مى شود و شيطان انسانهاى ضعيف را از راه به در مى برد و به انحراف مى كشاند.

اگـر آن گـونـه كه اينان مى گويند هيچ كس حق مطلق نباشد بايد رسـول اكرم(ص) على و ديگر أمه(ع) هم حق مطلق نباشند! و حال آن كـه بـى گـمـان معصومان(ع) حق مطلق هستند و در گفتار و كردار و سـيـره آن بزرگواران باطل راه ندارد و آيين مقدس اسلام را كه آن بـزرگـواران بـر مـردم عرضه كرده اند بر كنار و برى از هرگونه باطل است.

الـبـتـه مـمـكن است افراد و يا آيينهاى باطل بهره اى هم از حق داشـتـه باشند ولى اين به معناى نسبى بودن حق نيست; زيرا بهره اى كه باطل از حق مى برد اندك است. كسانى كه اسير نفس و شيطان هـسـتند براى آن كه باطل خود را خوب جلوه دهند آن را باحق در مى آميزند و در لابه لاى جستارهاى حق عرضه مى كنند و در حقيقت به گـفـتـه شهيد مطهرى آنها از نيروى حق براى پيشبرد هدفهاى خود و ضـربـه زدن بـه حـق بـهـره مـى بـرند و

( 35 )

ابزار شيطان هميشه حق درآمـيـخـتـه شـده بـا باطل است و باطلى است كه لباس حق پوشيده است.43

دين حق يا اديان حق

چـنـانكه گفتيم اساس پلوراليزم دينى بر تكثرگرايى استوار است و بـيـش تـر بـاورمـندان به آن اصل بسيار بودن دين را امرى خدشه نـاپذير و بى چون وچرا مى گيرند و همزمان تلاش مى ورزند كه ثابت كـنـند همه دينها هم بر حق هستند و هيچ فرقى نمى كند هر دينى چه الهى و چه غيرالهى دين حق است. با اين حال هيچ يك از آنها حـق ناب و به دور از باطل هم نيستند بلكه در حقيقت همه اديان آميخته اى از حق و باطل هستند.44

بـرابر اين باور و انديشه باور و پيروى از هر آيين و دينى به گـونـه مساوى انسان را به سعادت و رستگارى مى رساند45 و حال آن كـه در مـنـطـق اسلام و قرآن برابر سخنان روشن و بى گمان كه در دسـت اسـت آيـيـنـهـا و دينها نداريم دين حق يكى بيش تر نمى تـوانـد باشد و غير آن هر چه هست باطل است. زيرا دين كه عبارت اسـت از: (مـجـمـوعـه عقايد اخلاق قانونها و آيينهايى كه براى اداره امـور جـامـعـه انسانى و پرورش انسانها باشد) از چند حال خـارج نـيـسـت يـا از سوى خداوند است و به دستور و وحى خداوند سـامـان يـافـته كه حق است و در غير اين صورت باطل خواهد بود; چـرا كـه خداوند تنها حق است و هر چيزى كه به خداوند نسبت داده شـده باشد حق است و هر چيزى كه از او نباشد باطل خواهد بود 46 ارأـه ديـن تنها در شان ذات اقدس الهى است و قرآن با عبارتهاى گـونـاگـون بـر آن گـواه: (يـكون الدين كله لله)47 (مخلصين له الدين)48 (يدخلون فى دين الله افواجا).49

مـلاصـدرا فيلسوف نامدار به روشنى يادآور مى شود: دين حق در هر زمـانـى يـكى بيش تر نمى تواند باشد و با اشاره به اين كه همه پيامبران در باب حادث بودن جهان بر يك نظرند مى نويسد:

( 36 )

(لان قاطبه اهل الحق والموحدين فى كل دهر و زمان لهم دين واحد و مـسـلـك واحـد فـى اركـان العقيده و اصول الدين واصول المبدا و الـمعاد و رجوع الكل اليه سبحانه. الاترى ان اديان الانبيإ كلهم و الاولـيإ صلوات الله عليهم واحد لاخلاف ينقل فيهم بينهم فى شىء من اصول المعارف واحوال المبدا والمعاد.)50

زيـرا هـمـه اهـل حـق و يـكتاپرستان در هر زمان يك دين بيش تر نـدارنـد و در اركـان مـسأل اعتقادى و اصول دين و اصول مبدا و مـعاد روش يگانه اى دارند و برگشت همه آنها به سوى خداى سبحان اسـت. آيا نمى بينيد كه تمام دينهاى پيامبران و اوليإ كه درود خـداونـد بـر همه آنان باد يكى است و در هيچ يك از اصول معارف دينى و احوال مبدا و معاد اختلافى از آنان نقل نشده است.

در نـگـاه مـلاصـدرا هيچ گاه حق بسيار و انبوه نمى تواند باشد. پـيـامـبـران الهى همگى حلقه هاى يك زنجير بوده و در هر عصر و زمانى مردم را به سوى دين حق فرا مى خوانده اند.

در مـنطق قرآن دينها و آيينهاى گوناگون نداريم و كلمه (اديان) بـه صـورت جمع در هيج جاى قرآن به كار نرفته و در همه جا (دين) به صورت مفرد آمده است.

استاد شهيد مطهرى با اشاره به اين كه در جهان بينى اسلامى دين هميشه و همه گاه يك گونه است مى نويسد:

(قرآن كريم با اصرار و ابرام اين مطلب را تاكيد مى كند كه دين در هـمـه مـنطقه ها و جامعه ها و در همه دوره ها و زمانها يكى بـيش نيست. از نظر قرآن اديان (به صورت جمع) وجود نداشته دين (بـه صورت مفرد) وجود داشته است. همه پيامبران به يك دين و يك راه و يك مقصد اصلى دعوت مى كرده اند:

(شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا والذى اوحينا اليك وما وصينا بـه

( 37 )

ابـراهـيـم و مـوسـى و عـيـسـى ان اقـيـموا الدين ولاتفرقوا فيه....)51

(بـراى شما از دين همان را تشريع كرد كه قبلا به نوح توصيه شده بـود. به علاوه قسمتى كه به تو[ اى پيغمبر] وحى كرديم و آنچه به ابراهيم و موسى و عيسى توصيه شد كه دين را به پا داريد و در آن پراكنده نشويد....)

آيـاتـى از قـرآن كه دلالت مى كنند دين در همه زمانها و در همه مـنـطـقـه ها و در زبان همه پيامبران راستين الهى يك چيز است و اختلاف شرايع از نوع تفاوت نقص و كمال است فراوان است.)52

در جـاى ديگرى شهيد مطهرى مساله يكى بودن دين حق را برابر فطرت و نداى طبيعت روحانى بشر مى داند و با اشاره به اين آيه شريفه:

(فـاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها)53 كه ديـن را فـطـرى بشر معرفى مى كند و از پيامبر اكرم(ص) مى خواهد كـه تـوجه خويش را به سوى دين پاك و فطرى كه خدا مردم را بر آن آفريده ثابت نگهدارد مى نويسد:

(مـگـر بـشر چندگونه فطرت و سرشت و طبيعت مى تواند داشته باشد؟ ايـن كـه ديـن از اول تا آخر جهان يكى است و وابستگى با فطرت و سـرشـت بشر دارد ـ كه آن نيز بيش از يكى نمى تواند باشد ـ رازى بـزرگ و فـلـسفه اى شكوهمند در دل خود دارد و تصور خاصى درباره تكامل به ما مى دهد.)54

گـفـتـيـم كه برخلاف پندار باورمندان پلوراليسم دين حق چندين و چـنـدتا نيست و در فرهنگ اسلام از آغاز تا انجام جهان تنها يك ديـن حق بيش تر نيست و آن اسلام است كه همه پيامبران الهى انسان را به پذيرش و پيروى از آن دعوت كرده اند:

(شـرع لكم من الدين ما وصى به نوحا والذى اوحينا اليك وماوصينا به ابراهيم و موسى و عيسى.)55

خداوند براى شما دينى قرار داد كه پيش از اين به نوح سفارش شده بـود و اكـنون بر تو وحى كرديم و به ابراهيم و موسى و عيسى نيز سفارش كرديم.

( 38 )

در نزد خداوند دين حقى كه همه پيامبران به آن فرا خوانده اند اسلام است:

(ان الدين عند الله الاسلام.)56

دين در نزد خدا اسلام است.

و يـا دربـاره حضرت ابراهيم و آيينى كه او مردمان را به آن فرا مى خواند مى فرمايد:

(ما كان ابراهيم يهوديا ولانصرانيا ولكن كان حنيفا مسلما.)57

ابـراهـيم(ع) نه يهودى بود و نه نصرانى بلكه او مسلمانى پاك و حق جو بود.

و يـا در مـورد حضرت يعقوب و فرزندان او و سفارش وى به آنها مى فرمايد:

(يا بنى ان الله اصطفى لكم الدين فلا تموتن الا وانتم مسلمون.)58

اى فرزندان! خداوند براى شما دين انتخاب كرده است و شما جز به آيين اسلام نميريد.

و يا در آيه ديگرى خطاب به ابراهيم مى فرمايد:

(اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين.)59

وهـنـگامى كه خداوند به او[ ابراهيم] گفت: اسلام بياور گفت: در برابر پروردگار جهانيان تسليم شدم.

اسـتاد شهيد با تاكيد بر يكى بودن دين حق و با اشاره به اين كه در منطق قرآن نام اين دين حق اسلام است مى نويسد:

(قـرآن كـريـم كه دين خدا را از آدم تا خاتم يك جريان پيوسته مـعـرفى مى كند نه چند تا يك نام روى آن مى گذارد و آن (اسلام) اسـت. الـبته مقصود اين نيست كه در همه دوره ها دين خدا با اين نـام خـوانده مى شده است و با اين نام در ميان مردم معروف بوده اسـت بـلـكـه مقصود اين است كه حقيقت دين داراى ماهيتى است كه بهترين معرف آن لفظ اسلام است.)60

شـمـارى گـفـتـه اند: دين (اسلام) كه همه پيامبران به آن فرا مى خـوانده اند دين اسلام و شريعت حضرت محمد(ص) نيست بلكه در اين آيـات مـعـناى لغوى (اسلام) همانا

( 39 )

تسليم شدن در برابر حق مراد اسـت. بـر اين اساس تسليم شدن در برابر خدا جوهره اى است كه در همه اديان وجود دارد.61

پس همه آنها حق هستند و پيروى از همه آنها صحيح است.

استاد شهيد در پاسخ به اين شبهه مى نويسد:

(اگـر گـفته شود كه مراد از اسلام خصوص دين ما نيست بلكه منظور تسليم خدا شدن است.

پـاسـخ اين است كه: البته اسلام همان تسليم است و دين اسلام همان ديـن تـسليم است; ولى حقيقت تسليم در هر زمانى شكلى داشته و در ايـن زمـان شـكـل آن همان دين گرانمايه اى است كه به دست حضرت خـاتـم الانـبـيـإ(ص) ظـهور يافته است و قهرا كلمه اسلام بر آن مـنـطـبـق مـى گـردد و بـس. به عبارت ديگر لازمه تسليم خدا شدن پـذيـرفـتن دستورهاى اوست و روشن است كه همواره به آخرين دستور خـدا بـايـد عمل كرد و آخرين دستور خدا همان چيزى است كه آخرين رسول او آورده است.)62

اسـتـاد شـهـيد با اشاره به ديدگاههاى كسانى همانند: جرج جرداق نـويـسـنـده كـتـاب مـعروف: (الامام على) و جبران خليل جبران از نـويـسندگان معروف مسيحى لبنانى كه به پلوراليزم عقيده دارند و گفته اند:

(بـراى انـسـان كـافـى است كه خدا را بپرستد و به يكى از اديان آسـمـانى كه از طرف خدا آمده است انتساب داشته باشد دستورهاى آن را به كار بندد شكل دستورها چندان اهميتى ندارد. حضرت مسيح هـم پـيـغـمـبر است حضرت محمد(ص) هم پيغمبر است. اگر طبق آيين مـسـيـح عـمل كنيم و هفته اى يك بار به كليسا برويم صحيح است و اگـر هـم طـبـق آيين حضرت خاتم الانبيإ عمل كنيم و هر روزى پنج بار نماز بگذاريم درست است.)63

( 40 )

مى نويسد:

(ولـى ما اين ايده را باطل مى دانيم. درست است كه در دين اكراه و اجـبـارى نيست (لا اكراه فى الدين)64 ولى اين سخن به اين معنى نـيست كه دين خدا در هر زمانى متعدد است و ما حق داريم هر كدام را كـه بـخـواهيم انتخاب كنيم. چنين نيست در هر زمانى يك دين حـق وجـود دارد و بـس. هـر زمان پيغمبر صاحب شريعتى از طرف خدا آمـده مـردم مـوظف بوده اند كه از راهنمايى او استفاده كنند و قـوانـين و احكام خود را چه در عبادات و چه در غير عبادات از او فـراگـيرند تا نوبت به حضرت خاتم الانبيإ رسيده است. در اين زمـان اگر كسى بخواهد به سوى خدا راهى بجويد بايد از دستورات دين او راهنمايى بجويد قرآن كريم مى فرمايد:

(ومـن يـبـتـغ غـير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الآخره من الخاسرين.)65

وهـر كـس غير از اسلام دينى بجويد هرگز از او پذيرفته نشود و او در جهان ديگر از جمله زيانكاران خواهد بود.)66

دين يكى شرايع گوناگون

از ديـدگـاه اسـلام ديـن همواره يكى است و همه پيامبران الهى انـسـان را بـه يـك ديـن دعوت مى كرده اند و هيچ اختلافى هم بين آنـان نـبوده است. با اين حال هر پيغمبرى شريعتى مخصوص به خود داشـته است كه گاهى با شريعتهاى ديگر پيامبران فرق داشته است و اين هيچ ناسازگارى با هماهنگى آنان در دعوت به دين واحد ندارد; زيـرا اخـتـلاف در شـرايـع از نـوع اختلافهاى فرعى و جزئى است كه بـرابـر نيازها زمان و مكان وجود داشته است و اين هيچ زيانى به يكى بودن آنها وارد نمى سازد.

بـاورمـنـدان بـه پـلـوراليزم غربى و شمارى از مدعيان روشنفكرى چـنـدگـانگى شرايع را بيش تر با گوناگونى اديان و بسيارى آنها درهـم آمـيخته اند و انگاشته اند: گوناگونى

( 41 )

شريعتهاى پيامبران نـاشى از بسيارى اديان است. آنها با يادآورى اين نكته: (ناسانى شـرايـع برخاسته از تجليهاى گونه گون خداوند است) تلاش كرده اند ثـابـت كـنـنـد: بـسـيـار بـودن اديان امر طبيعى و همه آنها در چـهارچوبه دريافت بشر از دين و تجلى حق بر بشر درخور تفسير است و در نـهـايـت هـمـه ديـن حق به شمار مى روند و در مسير هدايت انسان فرقى بين آنها نيست.67

اسـتـاد شـهيد مطهرى با تاكيد بر اين كه دين حق همواره يكى بيش نيست در مورد اختلاف شرايع پيامبران مى نويسد:

(البته پيامبران در پاره اى از قوانين و شرايع با يكديگر اختلاف داشـتـه انـد. قـرآن در عين اين كه دين را واحد مى داند اختلاف شـرايـع و قـوانـيـن را در پاره اى از مسأل مى پذيرد. در سوره مـأـده آيـه 48 مى گويد: (لكل جعلنا منكم شرعه و منهاجا) براى هـر كـدام (هـر قـوم و امـت) يـك راه ورود و يك طريقه خاص قرار داديـم. ولى از آن جا كه اصول فكرى و اصول عملى كه پيامبران به آن دعـوت مـى كـرده انـد يـكـى بوده و همه آنان مردم را به يك شـاهـراه و بـه سـوى يـك هـدف دعوت مى كرده اند. اختلاف شرايع و قـوانـيـن جزئى در جوهر و ماهيت اين راه كه نامش در منطق قرآن اسلام است تاثيرى نداشته است.)68

بـر ايـن اسـاس اخـتـلاف شرايع با يكديگر به هيچ روى به معناى بـسـيـار بـودن اديـان نيست بلكه بيانگر ناسانيهايى است كه در بـرنـامه هر پيغمبرى به طور طبيعى و برابر نيازهاى زمان و مكان وجـود داشـتـه است و از اين روى گوناگونى و اختلاف شريعتها در مسأل فرعى و جزئى است نه در مسأل اصولى و ماهوى.

اسـتـاد شهيد مطهرى فلسفه گوناگونى شرايع را حركت تكاملى انسان مى داند:

(ايـن كـه قرآن با اصرار زياد دين را يكى مى داند و فقط به يك شـاهـراه قـأـل اسـت و اختلاف شرايع و قوانين را مربوط به خطوط فـرعـى مـى دانـد مـبـتـنى بر اين اصل فلسفى است. بشر در مسير تـكـامـلـى خـود

( 42 )

مانند قافله اى است كه در راهى و به سوى مقصد مـعـيـنـى حركت مى كند ولى راه را نمى داند هر چند يك بار به كـسى برخورد مى كند كه راه را مى داند و با نشانيهايى كه از او مـى گـيـرد ده ها كيلومتر راه را طى مى كند تا مى رسد به جأى كـه بـاز نـيـازمند راهنماى جديد است. بانشانى گرفتن از او افق ديـگـرى بـرايش روشن مى شود و ده ها كيلومتر ديگر را با علاماتى كـه گـرفـتـه طـى مـى كند تا تدريجا خود قابليت بيش ترى براى فـراگـيـرى پيدا مى كند و مى رسد به شخصى كه (نقشه كلى) راه را از او مـى گـيـرد و بـراى هـمـيـشه با در دست داشتن آن نقشه از راهنماى جديد بى نياز مى گردد.)69

اسلام به منزله قانون اساسى

ايـن نكته درخور توجه است كه ناسانى ماهوى شريعت اسلام با شرايع پـيـشـيـن بـيـش تـر بـر مى گردد به برنامه و قانون. شريعتهاى پـيـامـبـران پيشين مانند: موسى عيسى و ابراهيم برنامه هايى بـوده انـد بـراى جـلـوگيرى از كژرويها و گرايشهاى نادرست و با اجـراى آن برنامه ها در يك زمان و چهارچوبه ويژه زياده رويها و كـنـدرويـهـا را بـه مـرز تـعديل بازگردانند. روشن است كه براى جـلـوگـيـرى از تندرويها يا كندرويها و انحرافها به برنامه اى نـيـاز اسـت. شـرايـع انبياى پيشين همه برنامه هايى بودند كه آنـها براى بازگرداندن امتهاى خويش به مرز تعادل و صراط مستقيم انـجـام مى گرفته است; ولى شريعت اسلام و رسالت حضرت محمد(ص) از ايـن جـهـت با همه شريعتهاى گذشته فرق دارد. شريعت اسلام از نوع قـانـون اسـت نـه برنامه. اسلام قانون اساسى بشر است كه اصول و چـهـارچـوبه كلى هدايت انسان و سعادت وى را پايندان است. پس به طـور طـبيعى بسان شرايع پيشين ويژه يك زمان و با يك سرزمين و جـامـعـه نـيـست بلكه براى همه بشر در هر زمان و مكانى قانون سعادت آفرين دارد.70

در نـگـاه شهيد مطهرى ناسانى شريعتها و برنامه هاى هدايتى آنان از گـونـه ناسانى كلاسهاى آموزشى يك مدرسه است. وقتى دانش آموزى به كلاس بالاتر مى رود به طور طبيعى به مسألى بر مى خورد كه در كـلاسهاى پايين تر كه سالهاى قبل گذرانده از آنها خبرى نبود و در اسـاس فـهـم و بـرداشـت و ديـد وى نسبت به گزاره هايى كه در سـالهاى پيش آموخته است چه بسا دگرگون مى گردد. هر مدرسه و هر آمـوزگـارى برنامه هاى آموزشى و مواد درسى ويژه دارند با اين حـال هـمـه آن آمـوزشـهـا در راستاى هم و هماهنگ و كامل كننده يـكـديـگرند ولى با هم فرق دارند. برنامه هاى آموزشى انبيإ و شـريـعتهاى آنان در حقيقت از نوع ناسانى و فرق كلاسهاى بالاتر با كـلاسـهـاى پـايـيـن تر است. از باب مثال مهم ترين اصلى كه همه پـيـامـبـران بشر را به آن فرا خوانده اند اصل توحيد است ولى هـمـچـنـان كـه دانـش رياضى كه از دانشهاى پايه و اساسى مراكز آمـوزشـى اسـت مـرحـله و مرتبه هاى گوناگون دارد رياضى كه در كـلاسهاى راهنمايى تدريس مى شود براى دانش آموزان دبستانى قابل فـهـم نيست و همين گونه رياضياتى كه در دبيرستان تدريس مى شود بـراى دوره راهـنمايى و دانشگاه براى دبيرستان دشوار و نامفهوم است اصل توحيد هم درجه ها و مرتبه هايى دارد. توحيدى كه يك فرد عـامى مى فهمد با فهمى كه يك عارف از توحيد دارد يكى نيست. از امام سجاد(ع) در مورد توحيد پرسيده شد امام(ع) فرمود:

(ان الـلـه عـزوجـل عـلم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون فـانـزل الله تعالى قل هو الله احد والآيات من سوره الحديد الى قوله (وهو عليم بذات الصدور). فمن رام ورإ ذلك فقد هلك.)71

خـداى سـبـحـان چـون مى دانست كه در آخر الزمان انسانهايى ژرف انـديـش و تـيـز بـين مى آيند سوره (قل هو الله احد) و آيه هاى آغـاز سـوره حـديـد تـا جمله (وهو عليم بذات الصدور)72 را فرو فرستاد. پس هر كس غير از اين جويد هلاك مى گردد.

شهيد مطهرى با اشاره به ناسانى توحيد مى نويسد:

(بـديـهى است كه آيات اول سوره (حديد) و آخر سوره (حشر) و سوره

( 43 )

(قـل هـو الـله احد) براى بشر چند هزار سال پيش بلكه بشر هزار سـال پيش قابل هضم نبوده است. تنها افراد معدودى از اهل توحيد خود را به عمق اين آيات نزديك مى نمايند....)73

بـنـابـراين گوناگونى شرايع پيامبران الهى در برنامه آموزشى و دادن نـشانى و آدرس است كه هر يك از آنان برابر نيازهاى زمان و زمـيـنـه هـاى موجود و توان و استعداد و شعور پيروان خود براى سـعـادت و كاميابى برنامه داده است. اين زنجيره هدايت در فرجام بـه مرحله اى رسيد كه وقتى جامعه انسانى شايستگى و استعداد لازم را بـراى دريـافـت پـيـام و هـدايت به گونه خوش آيند پيدا كرد بـرنـامه اى كلى و جامع براى رسيدن به كمال ارأه شده به گونه اى كـه ديـگـر نـيازى به راهنماى جديد نبود; از اين روى خداوند اسـلام را آخـريـن دين قرارداد زيرا اين دين از هر جهت در عالى تـريـن شـكل ممكن رشد و بالندگى انسان و جامعه هاى انسانى را ميسر مى سازد و آنان را در ميسر سعادت و فلاح قرار مى دهد.

ناسازگارى تكثرگرايى با وحى

اعـتقاد به اين كه پيامبران الهى از راه (وحى) با ريشه و مبدا هـسـتـى پـيـوند مى خورند و مجموعه حكمها قانونها و دستورهاى خـداوند را از راه وحى دريافت مى كنند اصلى است خدشه ناپذير و ثـابـت شـده در اسـلام. در قـرآن مجيد كلمه (وحى) بارها به كار رفـتـه است. چگونگى به كاربردن آن در آيات گوناگون و نيز موارد كـاربـرد بـه روشـنى بيانگر آن است كه از ديد قرآن (وحى) تنها بـراى انـسان نيست بلكه در همه پديدگان و آفريدگان دست كم در پـديـدگـان زنـده بـه كـار مـى رود.75 الـبته به همان نسبت كه آفـريـدگـان بـر حـسـب تـكـامـل و بهره مندى از حيات و هدايت گـوناگونند وحى نيز درجه هاى گوناگون پيدا مى كند. عالى ترين درجـه و شـكل وحى همان وحى اصطلاحى است كه به پيامبران الهى مى شـود. آنچه امروز به عنوان (كتابهاى آسمانى) قانونها و آيينهاى خـداونـد وجـود دارد نـتيجه وحى است و از سوى خداوند به وسيله جـبرئيل وحى شده است.76 در حقيقت پيامبران الهى در درجه اى از كـمـال هستند كه از

( 44 )

جانب خداوند براى دريافت اين گونه آگاهى از جـهـان غـيب برگزيده شده اند و آنها شايستگى كافى براى دريافت وحى را دارند.

بـنـابراين در اسلام و بلكه در تمام اديان الهى و آسمانى مساله وحـى پـذيـرفـتـه شـده اسـت. در ايـن صـورت اگـر آن گـونه كه پـلـورالـيستها مى گويند: براى سعادت انسان و رفتن او به بهشت هـمـيـن مقدار بسنده باشد كه هر فردى خود را از توجه به خود بر كـنـد و به حق متوجه سازد و به اصطلاح (تجربه دينى) و دريافت هر فـردى را از حقيقت مجهول گوهر دين بدانيم و همه اين دريافتهاى نـاهمگون و گاه ناسازگار را هم صحيح و حق به شمار آوريم و براى بـه حقيقت پيوستن ديندارى و سعادت كافى بدانيم ديگر جايى براى پذيرش وجود وحى و فرشته اى به نام جبرئيل و در نتيجه مجموعه اى بـه نام (كلام خدا) باقى نمى ماند و پاى بندى به هيچ يك از آنها ضـرورت و بـلـكه لزومى ندارد! به ديگر سخن پلوراليزم دينى با مفهوم وحى ناسازگار است.77

مـدعـيـان روشـنـفكرى و باورمندان به ليبراليسم و رواج دهندگان انـديـشـه پلوراليستى به شيوه غربى در سالهاى پسين بسيار تلاش ورزيـده انـد كـه مـسـالـه وحـى را به گونه اى توجيه و تفسير و روشـنـگـرى كنند كه با انديشه هاى پلوراليستى و برداشت آنان از ديـن باورى هماهنگ و سازگار باشد. از شرح و تفسيرهايى كه آنان بـيـش تـر از وحـى ارأه مى دهند اين گونه استفاده مى شود كه (وحـى) چيزى جز دريافت تجربه دينى نيست و تجربه دينى هم محدود بـه انسانهاى ويژه نيست همه انسانها چنين دريافتى را از حقيقت دارنـد.78. در مـورد پـيـامـبران(ع) هم چيزى بيش از همين نبوده اسـت. بـر ايـن اسـاس اصلا وحى به معناى مصطلح در نزد مسلمانان مـسـيـحـيان يهوديان و... آورنده وحى به نام جبرئيل نمى تواند وجود داشته باشد:

(هـر يـك از انـبيا خطى كه يافته است با امت خود در ميان نهاده است و اين بهره ها متفاوت بوده است.)79

بـرابر اين سخن آنچه پيامبران الهى به مردم ابلاغ كرده اند در حقيقت مكاشفه شخصى و دريافت و برداشت آنان از حقيقت بوده است; از ايـن روى هر يك از آنان

( 45 )

برابر ذوق و سليقه و زمان و مكانى كـه مـى زيـسته است به گونه اى تجربه و برداشت كرده و همان را هم به امت خويش ابلاغ كرده است.80

البته همان گونه كه شهيد مطهرى به روشنى بيان كرده حقيقت وحى چـندان شناخته شده نيست: (وهيچ كس نمى تواند ادعا كند كه من مى تـوانـم حـقـيـقت اين كار را تشريح بكنم.)81 ولى اين مقدار نيز روشـن و يـقـيـنـى اسـت كـه آنچه به عنوان (دين) و معارف دينى پـيامبران الهى براى انسانها آورده اند همان حقايقى است كه بى هـيـچ جابه جايى و دگرگونى فرشته وحى بر آنان عرضه داشته است و آنـان هـم مـامـور بوده اند همان سخن وحى را بى كم وكاست به مـردم برسانند. چنين باورى در همه اديان الهى پذيرفته شده است. اگر كسى نگرش پلوراليستى و تكثرگرا را در عرصه دين درست بداند نـاگـزيـر بـايد وحى را (اگر آن را قبول داشته باشد) در محدوده تـجـربـه دينى و دست بالا گونه اى مكاشفه تفسير كند و آن را به گـونـه هـمـسـان در يك يك انسانها سارى و جارى بداند و به طور طبيعى چنين تجربه هايى بيانگر حق محض هم نمى توانند باشند.

پيامدهاى پلوراليزم دينى

پلوراليزم به معناى تكثرگرايى و چندين و چندتا دانستن اديان بر حـق چـنانكه متكلم آمريكايى جان هيگ و هواداران انديشه وى در كـشـورهـاى اسـلامى مى گويند افزون بر اين كه سبب به شك و گمان افـتـادن در ديـن مـى شـود و به اين جا مى انجامد كه هيچ دين و اعـتـقـاد جـزمـى و يـقـيـنـى وجـود نداشته باشد; زيرا در تفكر پـلوراليستى به هيچ روى برابر بودن معرفت دينى با واقع امكان نـدارد و هيچ معرفت دينى حتى اركان و اصول اعتقادى اديان نمى تـوانـنـد قطعى و يقينى باشند و با وحى نيز سازگارى دارد و... پـيـامدهاى ديگرى هم دارد كه پاى بندى به آنها به هيچ روى ممكن نيست و نه تنها يك فرد مسلمان كه هيچ فرد دين باورى نمى تواند بـدانها گردن نهد و پاى بند باشد. اكنون در اين جا پاره اى از ايـن پـيامدها را به گونه اى كوتاه و گذرا از نظر مى گذرانيم:

( 46 )

1. اعتقاد به پلوراليزم دينى ممكن نبودن دين و عقايد حق را در پـى دارد; زيرا پاى بندى به حق بودن هر دينى ناگزير باطل بودن اديــان ديـگـر را در پـى دارد و فـرض آن اسـت كـه از ديـدگـاه پـلـورالـيزم همه اديان بر حق هستند! در مثل مسيحيت را حق مى دانـد و مسيحيت هر دينى غيرخود را مردود مى شمارد پس لازمه بر حـق دانـسـتـن ديـن مسيحيت آن است كه دينها و آيينهاى ديگر همه بـاطـل بـاشند. بويژه اگر پلوراليزم دينى را آن گونه كه هيگ مى گـويـد به اديان غيرالهى و مكتبهاى مادى مانند: كمونيست گسترش دهـيـم و بـگـوييم همه اديان و عقايد و مكتبهاى اعتقادى موجود الـهى و غيرالهى همه بر حق هستند. اين مساله نمود بيش ترى مى يابد.

2. هـر ديـنـى اصـول و اركـان اعـتقادى روشنى دارد كه به حقيقت پـيوستن قوام آن دين به همان اصول و اركان بستگى دارد. در اسلام اعـتـقـاد بـه نبوت خاصه و رسالت حضرت محمد(ص) ركن اساسى است و اسـلام بدون آن معنى ندارد. در حالى كه لازمه پذيرش پلوراليزم آن اسـت كـه در اساس اعتقاد به اصولى همانند: نبوت خاصه و يا اصل امـامـت كـه قوام تشيع به آن است ضرورتى ندارد. همين كه فردى خـدا را قـبول داشت و كلى نبوت را پذيرفت كافى است. البته اين در صـورتـى است كه تكثرگرايى را در محدوده اديان الهى بدانيم و گـرنـه اگـر دامنه آن را به همه اديان و مكتبهاى موجود در جهان گـسـترش دهيم كه ديگر روشن است و به طور كلى اعتقاد به توحيد و مـعاد و نبوت عامه هم موردى ندارد و فردى مى تواند بدون اعتقاد به اينها و با اعتقاد به يكى از مذهبهاى بدوى و مشرك اهل بهشت شود!

3. پاى بندى به پلوراليزم دينى در نهايت به جدا دانستن دين از حـوزه عـمـل مـى انجامد و به طور طبيعى سر از مرجئه گرى و نوعى قـلـندرى و صوفى گرى در مى آورد كه برابر آموزه هاى روشن اسلام امرى باطل و مردود است.

4. هـر ديـنى يك سلسله نيايشها و عبادتهاى ويژه به خود دارد كه در هـيـات و شكل خاصى انجام مى گيرند. لازمه پذيرش پلوراليزم آن اسـت كـه هـيـات ويـژه اى بـراى عبادتها و نيايشها باور نداشته بـاشـيم. فرد پلوراليست بايد خدا را پرستش كند ولى ناگزير

( 47 )

به نـگـهـداشـت شـكل خاصى نيست و هرگونه كه خدا را پرستش و كارهاى عـبـادى خـود را انجام دهد كافى است در مثل اگر نماز بگزارد يـاروزه بگيرد يا بسان مسيحيان كارهاى عبادى خود را انجام دهد و يا بسان راجه ها و جوكهاى هندى نيايش كند كافى است.

چـنـين انگارى در مورد پرستش خداوند باطل است و به هيچ روى هدف واقـعى از پرستش خداوند را بر نمى آورد و به طور طبيعى هر دينى عـبـادت خداوند را جز در هيات و شكلى كه خود آن دين براى عبادت معين كرده است درست نمى داند.

5. هـر دينى احكام آيينهاى ويژه خود را در زواياى گوناگون فردى و اجـتـمـاعـى دارد كـه عـمل به آنها پاى بندى به آنها را براى پيروان خويش لازم مى شمارد.

در مـثل در پاره اى از آيينها و مسلكها و دينهاى تحريف شده از نـوشيدن شراب بازداشته نشده يا از خوردن گوشت خوك جلوگيرى نشده اسـت. در حـالـى كه در اسلام نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك حرام اسـت. حـال اگر بر اساس پلوراليزم همه اين دينها با گوناگونى آيـيـنـها و حكمها و قانونها بر حق باشند و پيروى از هر يك از آنـهـا مـوجـب رسـتگارى باشد لازم مى آيد كه در احكام و آيينها نـاسـازگـارى به وجود آيد و فرد پلوراليست هر كدام را عمل كند كـافـى باشد. از نظر وى نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك هم حرام و ممنوع و سبب تباهى باشد و هم نباشد!

6. بـاور بـه پـلـوراليزم دينى باور به توحيد و شرك است و اين تـناقض است. زيرا اگر دين اسلام و مسيحيت را در كنار هم و در يك رديـف آن گـونـه كـه لازمه باور به پلوراليزم است صحيح بدانيم مـعـنـاى آن ايـن مـى شود كه هم تثليث را كه در مسيحيت تحريف شـده رواج يـافـتـه صـحيح بدانيم و هم توحيد را كه ركن و اساس اسلام است.

بـه ديـگر سخن پيامد باور به پلوراليزم آن است كه هم معتقد به تـوحـيـد باشيم و هم نباشيم و به همان ميزان كه توحيد را مهم و صـحـيـح مـى دانيم شرك و تثليث مسيحيت تحريف شده را هم صحيح و درست بدانيم!

7. اعـتـقاد به پلوراليزم دينى سكولاريزم و جدايى دين از سياست را در پـى دارد و دسـت كـم از ديدگاه اسلام كه دين كامل و جامع اسـت و بـراى هـمـه شـوون زنـدگى و

( 48 )

زواياى انسان برنامه دارد و دخـالـت در سـيـاسـت و اداره جامعه بخشى از آموزه هاى آن است چنين چيزى پذيرفته نيست.

8. لازمه اعتقاد به پلوراليزم نسبيت اخلاق است. يعنى از باور به پـلـورالـيـزم لازم مـى آيد افزون بر عقايد و احكام ارزشها هم نسبى باشند و هيچ ارزش اخلاقى مطلقى وجود نداشته باشد.

9. در نـهـايت لازمه تكثرگرايى نوعى بى دينى است و اين گرايش و بـاور سـر از ابـاحى گرى در مى آورد; زيرا اگر دين را اين قدر كـم رنـگ كـرديـم و گـفـتـيم: تنها اعتقاد آن هم به هر مكتب و آيـينى براى سعادت بشر و وارد شدن به بهشت كافى است در حقيقت از موضع دين جواز بى دينى را صادر كرده ايم.

يـادآورى: گـاهـى شمارى از روشنفكران و نويسندگان با اشاره به نـكـتـه اشـتراكها و هماننديهاى آيين مسيحى و يهودى با اسلام و مـعـدل گـيرى اين كه همه آنها در اصل گوهر دين و اركان اعتقادى بـا هـم هـمـاهنگى و يكرنگى دارند تلاش مى ورزند در كنار اسلام آنـهـا را هم حق قلمداد كنند و بگويند: حق متكثر است و آنها هم بـر حـق هـسـتـند ولى نخست آن كه بايد توجه داشت دين مسيحى و يـهـودى كـنـونى فاصله زيادى با اصل دين مسيحى و يهودى دارند. ديـن مسيحى و يهودى تحريف شده و تحريف گران محتواى آنها را به كـلـى تـغـيـيـر داده انـد و كـتـابهاى تورات و انجيل آكنده از تـحـريـفـهـاست و با اين حساب نمى توان آنها را همسنگ با اسلام قرار داد.

دو ديـگـر لازمـه باورمندى به دين مسيحى و يهودى غيرتحريف شده ايـمـان به حضرت محمد(ص) و شريعت اسلام است و اين امر به روشنى از آموزه هاى دينى و قرآن مجيد استفاده مى شود. در حقيقت مسيحى و يـهودى واقعى كسى است كه به آيين اسلام ايمان آورد و به بشارت تـورات و انـجـيـل عمل كند. بر همين اساس قرآن مجيد با اين كه پـيـامـبـران الـهـى را يك جريان پيوسته معرفى مى كند و همه را تـاييد كننده و بشارت دهنده يكديگر مى داند مسيحيان و يهوديان بـاورمـنـد به دين مسيحى و يهودى تحريف شده و شرك آلود را كافر مى داند و از صراط حق و رستگارى به دور.

( 49 )


پى نوشته ها :

1. (عـدل الـهـى) چاپ شده در مجموعه آثار شهيد مطهرى ج274/1 صدرا.

2. مـجـلـه (كـيـان) شـمـاره 13/28 ـ ;14 شـماره12/36 روزنامه (ايران) 77/6/8.

3. روزنامه (ايران) 77/6/8.

4. (فـرهـنـگ انـگـليسى به فارسى آريان پور) منوچهر آريان پور كاشانى ج409/4 اميركبير.

5. (مكتبهاى سياسى) بهإالدين پازارگاد62/ نشر اقبال.

6. روزنامه (همشهرى) 77/7/30.

7. همان.

8. (سير حكمت در اروپا) محمد على فروغى ج64/1 80 169.

9. (تاريخ فلسفه) فردريك كاپلستن ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى ج288/1 مركز انتشارات علمى فرهنگى.

10. مجله (معرفت) شماره 10/22.

11. (كتاب نقد) شماره 15/4.

12. (تعليم و تربيت در اسلام) مرتضى مطهرى108/.

13. مجله (معرفت) شماره 13/22.

14. مجله (كيان) شماره 4/28 و شماره 12/36.

15. (جهاد) مرتضى مطهرى 54/.

16. (اسـرار الـعـقـايد) ميرزا ابوطالب شيرازى210/ ـ 212 چاپ مكتب اسلام.

17. همان213/.

18. (شـرح رساله الحقوق) سيد على قپانچى ج571/2 اسماعيليان قم; (سيرى در سيره أمه اطهار(ع)) مرتضى مطهرى 158/ ـ 163.

19. سوره (كهف) آيه 5.

20. سوره (مريم) آيه 90 ـ 91.

21. سوره (نسإ) آيه 71.

( 50 )

22. مجله (معرفت) شماره 6/22 12.

23. مجله (كيان) شماره2/36 ـ 17.

24. همان.

25. (كـتاب نقد) شماره 9/4 ـ 10 به نقل از: (بيان الفرقان فى نبوه القرآن) حاج شيخ مجتبى قزوينى خراسانى2/ ـ 3.

26. همان.

27. (عدل الهى)297/.

28. مجله (كيان) شماره 12/36.

29. همان/.2.

30. (فـلـسـفه دين) جان هيگ ترجمه بهزاد سالكى/267 انتشارات بين المللى الهدى.

31. سوره (توبه) آيه 33.

32. همان آيه 29.

33. سوره (بقره) آيه 193.

34. سوره (اعراف) آيه 29.

35. سوره (نصر) آيه 2.

36. سوره (حج) آيه 62.

37. سوره (غافر) آيه 26.

38. سوره (يوسف) آيه 76.

39. (عوالى اللئالى) ابن ابى جمهور احسأى ج286/1 نشر مطبعه السيد الشهدإ(ع) قم.

40. سوره (نجم) آيه 2 3.

41. (نهج البلاغه) خطبه 50.

42. روزنامه (توس) 77/6/11.

43. (مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى) ج440/3.

44. مجله (كيان) شماره 6/36.

( 51 )

45. همان 4 ـ 10.

46. (شريعت در آينه معرفت) عبدالله جوادى آملى97/.

47. سوره (انفال) آيه 39.

48. سوره (اعراف) آيه 29.

49. سوره (نصر) آيه 2.

50. (اسفار اربعه) ج205/5.

51. سوره (شورى) آيه 13.

52. (مجموعه آثار شهيد مطهرى) ج 357/2.

53. سوره (روم) آيه 30.

54. (شش مقاله) مرتضى مطهرى مقاله ختم نبوت83/.

55. سوره (شورى) آيه 13.

56. سوره (آل عمران) آيه 19.

57. همان آيه 67.

58. سوره (بقره) آيه 132.

59. همان آيه 131.

60. (جـهان بينى اسلامى) مرتضى مطهرى166. در قرآن مجيد در آيات بـسيارى كلمه (اسلام) به كار رفته و نشان دهنده آن است كه تسليم در بـرابـر حق و آيين انبيا كه همگى آنها به يك حق و حقيقت فرا مـى خـوانده اند اسلام است كه اكنون به طور كامل تنها در شريعت محمد(ص) جلوه گر است. ر.ك: سوره (نسإ) آيه ;12 (سوره) مأده آيـه ;111 سـوره (نـمـل) آيـه 31. و در روايـتـى از قـول امام صـادق(ع) آمـده كـه فـرمود: (ان الحنيفيه هى الاسلام) دين توحيدى تنها اسلام است. ر.ك: (بحارالانوار) ج281/2.

61. روزنامه (جامعه) ;77/6/4 مجله (كيان) شماره 36/11.

62. (مجموعه آثار شهيد مطهرى) ج277/1.

63. همان ج 275/1 ـ 276.

( 52 )

64. سوره (بقره) آيه 256.

65. سوره (آل عمران) آيه 85.

66. (مجموعه آثار شهيد مطهرى) ج277/1.

67.مجله (كيان) شماره 6/36.

68. (شش مقاله)81/ ـ 82.

69. همان85/.

70. همان 85 ـ 88.

71. (اصول كافى) ج91/1 آخوندى.

72. (شش مقاله)82/.

73. سوره (حديد) آيه 6.

74. (شش مقاله)82/.

75. (وحى و نبوت) مرتضى مطهرى142/.

76. همان.

77. مجله (معرفت) شماره16/22.

78. (فلسفه دين) / 131 ـ 161.

79. (كتاب نقد) شماره 216/4.

80. مجله (كيان) شماره 504/36.

81. (مجموعه آثار شهيد مطهرى) ج;352/4 401 ـ 415.