( 80
)
و بايد چنين باشد كه سقراط مى ميرد.
3. به معناى بيان شرط لازمِ يك كار مانند اين كه گفته مى شود
براى حيات ضرورى است كه اكسيژن موجود باشد. نكته مهم اين است كه براساس تحليل مزبور
بدانيم ضرورت علّى به كدام معنى از ضرورت برمى گردد.
اگرچه ترديدى در به كار بردن واژه ضرورت علّى در زبان طبيعى و عرفى نيست
امّا به اعتقاد آقاى هاسپرس تلقّى خودِ عرف از آن به صورت ضرورت عليحده اى نيست و تحليل زبانى به ما نشان مى دهد كه ضرورت علّى چيزى خارج از سه معناى ياد شده
براى ضرورت نيست. وى مى گويد
در تحليل و شرح ضرورت علّى بايد از گرفتارشدن در از هم در آميختگيهايى كه در پيش روى محقّق قرار مى گيرد
پرهيز كرد.
اوّل اين كه نبايد گمان كرد كه ضرورت علّى از سنخ ضرورت منطقى است; چراكه موارد ضرورت منطقى همواره به صورت مقدّم بر تجربه و به نحو پيشين (Apriori) معلوم اند
درحالى كه موارد ضرورت علّى همواره مؤخّر بر تجربه و به نحو پَسين (Apostriori) معلوم مى شوند.27 به عبارت ديگر رابطه نتيجه و مقدّمات در منطق
مقدّم بر تجربه معلوم است و اين همان ويژگى صورى بودن منطق است. ما بدون نياز به تجربه مى دانيم كه اگر (هر الف ب است) و (هر ب ج است) پس بايد (هر الف ج باشد).
امّا در مورد ضرورت علّى مسأله به گونه ديگرى است; زيرا ما بدون نياز به تجربه نمى توانيم ضرورت علّيتِ ادّعاييِ بين آتش و حرارت را دريابيم.28
گاهى گمان مى رود كه اين جمله كه (اصطكاك واقع شد
پس حرارت هم در پى آن مى آيد) اشاره به ضرورت علّى بين اصطكاك و حرارت است; امّا اين يك توهّم بيش نيست و مورد بالا از سنخ ضرورتهاى منطقى است كه كبراى آن پنهان است و صورت اصلى جمله از اين قرار است كه (اصطكاك واقع شد) و (هرجا اصطكاكى باشد
حرارت هم هست) پس بايد (حرارت باشد).
دوّم اين كه نبايد ضرورت علّى را با ضرورت امرى و انشايى و يا اخلاقى يكى گرفت
زيرا ضرورت علّى به طور معمول به پديده هاى طبيعت اسناد داده مى شود
|