( 315 )

زيباشناسى در انديشه فلسفى شهيد مطهرى

غلامرضا جلالى

برخلاف تلاشهاى هنرى و زيباشناسانه مسلمانان بويژه ايرانيان در سده هاى گذشته كم تر به فلسفه هنر و زيباشناسى توجه كرده اند. بى گمان در ميان همروزگاران بويژه فرهيختگان حوزه هاى علمى شيعه استاد شهيد مرتضى مطهرى از پيشتازان بحثهاى مربوط به هنر است.

هر چند ايشان هيچ يك از آثار پربهاى خود را به اين رشته اختصاص نداده و در زمينه هنر بحث جامع و مستوفايى نكرده است ولى به مناسبتهاى مختلف شوق خود را به مباحث بنيادين فلسفه هنر در فرازهاى سنجيده و استوارى از نوشتارها و گفتارهاى خود نشان داده است.

استاد مطهرى به خوبى متوجه اين نكته شده بود كه هنر در جامعه حقيقت

( 316 )

راستين خود را از دست داده و از برقرارى رابطه مستقيم با مردم وامانده است; از اين روى كسب معرفت هنرى و شناخت زيبايى را سفارش مى كرد و اهل انديشه را به مطالعه هنر و فهم جايگاه بلند ميراثهاى هنرى فرا مى خواند. اين همه در شرايطى صورت گرفت كه بيش ترين متفكران ما كم تر توجهى به اهميت هنر و زيباييهاى هنر از خود بروز نمى دادند. بگذريم از اين كه بسيارى از بحثهاى فلسفه هنر پس از انقلاب اسلامى به ايران راه يافت و در زمان حيات شهيد مطهرى ناگفته و ناشناخته مانده بود. از همين روى در آثار استاد هيچ اشاره اى به اين بحثهاى نوظهور نشده است.

زيبايى قدر جامع همه هنرها

از بحثهاى اساسى فلسفه هنر چيستى آن است ولى چون هنر هميشه اثر پذيرفته از نظريه هاى گوناگون دينى فلسفى و عرفانى است تعريف دقيق آن با توجه به اين اختلاف نظرها بى اشكال نيست. هر تعريفى هم كه ارائه شود مى تواند تنها بيانگر ديدگاهى خاص باشد. شايد به اين دليل برخى از نويسندگان هرگونه تعريف هنر را امرى غير ممكن يا بى حاصل مى دانند.

به منظور ارائه يك تعريف جامع از هنر شهيد مطهرى فهم و شناخت حقيقت (زيبايى) را به عنوان قدر جامع همه هنرها كه ذاتى آنها نيز هست لازم مى داند. ايشان از چند جهت درباره زيبايى به بحث مى پردازد:

1. چيستى زيبايى: شهيد مطهرى سخن خودرا با بحث درباره چيستى زيبايى مى آغازد و مى نويسد: هنر نوعى از زيبايى است.1 در انديشه گوته تجلى قانونهاى پوشيده طبيعت است2 و براساس نظريه مطهرى گرايشى است در روح انسان.3 تعريفى كه ناظر بر زيبايى گرايى ابعاد روحى انسان است و در رديف خلاقيّت فنانيت اعمال اخلاقى و تعشق قرار دارد.4

بسيارى از متفكران تلاش كرده اند تا زيبايى و ارزشهاى زيبايى شناسى را در قالب اصولى جهان پذير بيان كنند اما

( 317 )

كوشش آنان به نتيجه اى نرسيده است. چون دشوارى تعريف زيبايى نيز از آن جا ناشى مى شود كه سليقه ها و استانداردهاى بازشناسى و بازشناخت زيبايى بسيار گونه گون است.

امروزه به ميزان زيادى از اين تلاش دست برداشته شده است. روح نسبيت اين عرصه را نيز همچون بسيارى ديگر از عرصه ها فتح كرده و ريختن شكلهاى بسيار زيبايى در يك قالب مانند آنچه مردمان جهانهاى گذشته انجام داده اند عقيم گذارده است. با اين حال زيبايى حضور و وحدت ذاتى خود را از راههاى گوناگونى و جلوه گرى همه سويه جلوه گاهايش به چشم مى كشد و نداى نامدارش در احساس انسانهاى فهيم طنين افكن است.

به نظر استاد مطهرى چيستى زيبايى همانند چيستى هنر بر كسى شناخته شده نيست.5 و به آسانى نمى توان به تعريف آن دست يافت. دليلى كه ايشان مطرح مى كنند اين است كه ما نمى دنيم جنس و فصل زيبايى كدام است؟ و يا داخل در چه مقوله اى است؟ آيا داخل در مقوله (كم) است؟ يا دخل در مقوله (كيف)؟ داخل در مقوله اضافه است يا مقوله (انفعال) آيا جزو (جوهر) است يا (عرض)؟ يا از نظر فورمولى و عينى زيبايى از چه چيزى ساخته مى شود؟ آيا براى زيبايى هم مى توان فورمولى تعيين و ارائه كرد همانگونه كه در شيمى براى امور مادى فورمولهايى معين مى كنند يا خير؟

ايشان يادآور مى شود: اينها پرسشهايى است كه هنوز كسى به آنها پاسخ نداده است. به عقيده بعضى در اصل اين پرسشها پاسخ ندارند. به اعتبار اين كه در ميان حقايق عالم عالى ترين حقيقت حقيقتى است كه درباره آن چيستى صحيح نيست.6

اين سخن شهيد ما را ناخودآگاه به ياد سخن (هردر) درباره رابطه زيبايى و حقيقت مى اندازد. او مى گويد:

(هر آنچه زيباست مبتنى بر حقيقت است. هر چيز زيبا بايد به خير و حقيقت راه برد.)7

برداشت شهيد مطهرى از زيبايى

( 318 )

سبب شده است كه ايشان تعريف افلاطون (429 ـ 347 پيش از ميلاد) را كه از بعضى جنبه ها پايه گذار زيباشناسى و فلسفى است به نقد بكشد. در فلسفه افلاطون زيبايى عبارت است:

(از هماهنگى اجزاء با كل; يعنى اگر ما يك كل و مجموعه اى داشته باشيم كه تمام اجزاى آن از تناسب معنى برخوردار باشد زيباست مانند ساختمانى كه در و ديوار و پايه و سقف و ساير اجزاى آن با اسلوب و تناسب خاصى ساخته شده باشد.)8

ايشان با اين كه در يكى ديگر از آثار خود از اين تعريف استفاده كرده و مى نويسد:

(جمالهاى حسّى ناشى از تناسب است يعنى تناسب يك عامل اساسى در پيدايش زيبايى حسى است. تناسب در امور معنوى و روحى هم عامل جمال روحى است.)9

ولى اين تعريف را در بست نمى پذيرد و مى نويسد:

(بر فرض كه اين تعريف صحيح باشد خود تناسب را يك نسبت خاص مى داند كه نمى توان در زيباييها آن را بيان نمود.)10

البته بايد توجه داشت افلاطون به جز عنصر نسبيت سودمندى را نيز در تعريف زيبايى لحاظ كرده است ولى شهيد مطهرى به آن اشاره نمى كند. افلاطون در كتاب جمهورى مى نويسد:

(زيبايى آن چيزى است كه مفيد باشد و هر چيزى كه زيان آور باشد زشت است.)11

استاد در يكى ديگر از آثار خود دليل تعريف ناپذيرى زيبايى را ذوقى بودن آن مى داند و مى نويسد: (چون زيبايى را ذوق درك مى كند) از اين رو درخور تعريف دقيق نيست مگر با توجه به (اصل غائيت) يعنى:

(هر قوه و استعدادى براى هدفى و غايتى ساخته شده و مجموع آن قوانين بر روى هم غايتى كلى دارند به اين ترتيب ما اگر بخواهيم بفهميم كه اين قوه در حد

( 319 )

وسط است يا در افراط و تفريط بايد اين جهت را كشف كنيم كه اين قوه اصلاً براى چه آفريده شده است؟ همان حدى كه براى آن آفريده شده حدّوسط است. اگر بيش تر از آنچه كه براى او آفريده شده به كار افتد افراط است و اگر كم تر باشد تفريط است.)12

2. گوناگونى گونه هاى زيبايى: با صرف نظر از امكان تعريف زيبايى بر حسب اصل غايت كه مبتنى بر تعريف يك شيئ به خارج از ذات اوست مى توان از گوناگونى زيبايى و گونه هاى آن در عرصه پهناور حيات سخن گفت. از نظر ايشان زيبايى منحصر به زيبايى يك انسان آن هم زيبايى كه در جنس مخالف از يكديگر درك مى كنند نيست و خاطر نشان مى سازد: (كسى كه زيبايى را منحصراً در شهوت جنسى درك مى كند در حقيقت زيبايى را درك نمى كند)13 بلكه در طبيعت هزاران نوع زيبايى وجود دارد. در طبيعت جمادات نباتات حيوانات انسانها آسمانها درياها گلها14 همه زيبا هستند.

بر اين بخش از سخن استاد مطهرى اين اشكال وارد است كه بسيارى از صاحب نظران زيبايى هنرى و طبيعى را جداى از يكديگر مى دانند. به عنوان نمونه هگل بر اين باور است كه زيبايى هنر از زيبايى طبيعت والاتر است چون زيبايى هنر آفريده روح و بازآفرينى زيبايى است و به حكم آن كه روح و پرداخته هايش از طبيعت و پديده هاى آن برترند به همان اعتبار نيز زيبايى هنر از زيبايى طبيعت والاتر است.

بالاتر از اين هگل مدعى است از نظر شكل حتى يك فكر بَدْ كه از قوه خيال انسان مى گذرد از يك فراورده طبيعت برتر است. دليل او اين است كه در چنين انديشه هايى هميشه روحيت و آزادى نهفته است. اصول هگل تنها چيزى را زيبا مى داند كه پرداخته روح باشد و زيبايى طبيعت را ناشى از زيبايى بازتابيده از روح مى داند.15

( 320 )

البته بايد توجه داشت كه هگل گونه اى ارتباط بين زيبايى هنرى و زيبايى طبيعت را مى پذيرد. او مى گويد:

(چنانچه زيباشناسى زيبايى طبيعت را كنار نهد نه تنها چيزى عايدش نمى شود بلكه نتيجه اين خواهد بود كه عنصر ضرورى پيوسته دور شود; چرا كه مفهوم طبيعت با ضرورت و قانونمندى معادل است.)16

بر اين اساس تنها مى توان از گونه اى رابطه ميان زيبايى هنرى و زيبايى طبيعى سخن به ميان آورد و نمى توان زيباييهاى موجوددر طبيعت را همان زيبايى هنرى دانست. هر چند هنوز جاى مناقشه وجود دارد چون مفهوم روح و طبيعت در فلسفه هگل با مفهوم آن در فلسفه اى كه استاد شهيد ما از آن سخن مى گويد جداى از يكديگرند و با هم فرق دارند.

زيبايى گلها زيبايى درختها زيبايى جنگلها زيبايى كوهها زيبايى آسمانى كه بالاى سر انسان است زيبايى سپيده دم زيبايى طلوع آفتاب زيبايى غروب آفتاب زيبايى شفق را استاد مطهرى در شمار زيباييهاى محوسس مى داند كه بيش تر مردم درك مى كنند. ايشان زيبايى حسى را به شنيدارى و ديدارى تقسيم مى كند. زيبايى گل و غنچه از نوع زيبايى حسى ديدارى است و زيبايى يك آواز خوش از نوع زيبايى حسّى شنيدارى است.17

ييك سلسله زيباييهاى نامحسوس و معنوى هم وجود دارد مانند زيباييهايى كه به قوه خيال انسان مربوط است و به صورتهاى ذهنى در انسان احساس مى شود.18 ايشان فصاحت بلاغت و فن خطابه را كه از زيباييهاى كلامى هستند در شمار زيبايى معنوى مى داند. كلام فصيح توانايى آن را دارد كه انسان را به سوى خود بكشاند. انسان در ميان همه زيباييها آن گونه كه در برابر سخن زيبا و سخن فصيح شيفتگى نشان مى دهد شايد اين حالت را در مورد هيچ مقوله اى از مقوله هاى زيبايى نشان ندهد.19 يكى از بزرگترين عوامل جهانى كردن قرآن عامل زيبايى يعنى فصاحت و بلاغت

( 321 )

فوق العاده آن است.20 قرآن هم به جهت لفظى و هم معنوى معجزه است. اعجاز لفظى قرآن به خاطر اعجاز هنرى و زيبايى آن است.21

كلام سعدى با آن كه چند قرن از زمان او سپرى شده جمله ها و اشعار كوتاه هنوز بر سر زبانهاست و هنوز هم وقتى انسان آنها را مى شنود به سوى آنها كشيده مى شود.22

هر چند (سخن) از مقوله هنر است ولى تنها در گزاره هاى ويژه اى كارآيى دارد. مثلاً در هنر شعر بحثهاى عشقى حماسى مدحى يا هجايى را مى توان بيان كرد ولى هيچ يك از شعرا نمى توانند و نتوانسته اند در معنويات اظهار هنر كنند و اگر احياناً بخواهند در معنويات وارد شوند چون نمى شود در خود معنى هنرنمايى كنند معنى را در لباس ماده تجسم مى دهند و با زبان كنايى آن معنى را بيان مى كنند در مثل مى خواهند از معرفت بگويند آن را در لباس (مى) در مى آورند. و يا از جلال ذات حق مى خواهند سخن برانند به (زلف) تعبير مى كنند.23 برخلاف قرآن كه با شگفتى عظيمى حقايق معنوى را بيان مى كند.

حال جاى اين پرسش است: آيا در زيبايى كلام اين لفظ است كه زيبا است و انسان را به سوى خود مى كشاند يا اين كه زيبايى معنوى لفظ است كه جاذبه دارد يا هم لفظ زيبا است و هم معنى؟ به نظر استاد اين تنها لفظ نيست كه زيبا است بلكه (معانى اين الفاظ است كه زيبا در كنار يكديگر قرار گرفته است و روح انسان را به سوى خود جذب مى كند.)24

فن خطابه نيز از نظر شهيد مطهرى در شمار هنرهاى كلامى است.25 خطابه از آن جهت كه يك هنر و يك فن است و هنر و فن به طور معمول مى تواند اثر اجتماعى داشته باشد و عامل اجتماعى به شمار رود يك عقيده و يك فكر را توانا قوى و يا ناتوان و سست كند از بزرگترين عوامل اجتماعى به شمار مى رود. هيچ هنرى به اندازه هنر خطابه نمى تواند اثر اجتماعى داشته باشد.

بايد به اين نكته توجه داشت: اگر ما

( 322 )

احساسى را هنرى بدانيم كه زاييده زيبايى است در آن صورت بايد ديد يك سخنرانى و تبليغ مذهبى تا چه اندازه توانايى آفرينش چنين حسى را در مخاطب دارد. نبود اين زيبايى است كه دوستاران زيبايى را از شنيدن بسيارى از سخنرانيهاى دينى دور مى كند.

بگذريم از اين كه به طور كلى پرورش چنين حسى از مهم ترين امور است و بدون وجود چنين حسّى احياى جامعه دين و طبيعت ناممكن است. درك حسى حاصل از برخى سخنرانيها كم ترين چيزى است كه برازنده روح انسان است.

گونه ديگر از زيباييهاى معنوى از نظر استاد مطهرى زيباييهاى معقول است زيباييهايى كه تنها عقل انسان آنها را درك مى كند و در يك اوجى برتر از حس و قوه خيال قرار دارند. اين زيباييها را در برابر زشتيها و نازيباييهاى عقلى زيبايى و حس عقلى هم مى نامند.

آنچه اشاره شد زيباييهايى است كه به زواياى معنوى انسان مربوط مى شوند و اما آدمى در حوزه كردارها نيز كه مظهر انديشه هاى اوست كردارهاى زشت و زيبا دارد. متكلمان شيعه و معتزله و فقهاى شيعه و آن گروه از فقهاى اهل سنت كه از نظر كلامى معتزلى هستند در اساس كارهاى بشر را دو گونه دانسته اند. يك سلسله از كارها كه به طور ذاتى زيبايند و جاذبه و كشش دارند و عشق و علاقه و حركت پديدمى آورند و ستايش آفرينند و پاره اى ديگر عادى و طبيعى اند و ستايش برانگيز نيستند.26 ايثار و از خود گذشتگى از گونه نخست است.

3. اطلاق يا نسبيت زيبايى: پرسش ديگرى كه در بحث زيبايى مطرح است اطلاق يا نسبيت آن است. ايشان در كتاب فلسفه اخلاق طرح اين بحث را غير ضرورى مى داند و يادآور مى شود: ضرورت ندارد تحقيق كنيم آيا زيبايى يك حقيقت مطلق است يا نسبى؟ هر چند اين را نيز نفى نمى كند كه در خارج چيزى به نام زيبايى وجود دارد. خواه انسان زيبايى آن را درك كند

( 323 )

يا نكند.27 به نظر ايشان زيبايى درخور ديدن است و زيبايى غير درخور ديدن مانند لذتى است كه احساس نگردد.

از سخنان شهيد مطهرى روشن مى شود كه منظور ايشان از مطلق يا نسبى بودن زيبايى عينى يا ذهنى بودن آن است. اگر بپذيريم كه زيبايى امرى ذهنى است هستى آن برابر گوناگونى ديدگاهها فرق خواهد كرد و به گونه رابطه مرموزى در خواهد آمد كه ميان ادراك كننده و ادراك شونده وجود دارد در مثل انسانى را مى بينيم كه معشوق او در نظرش فوق العاده زيبا است و حال آن كه انسان ديگرى او را زيبا نمى بيند. داستان ليلى و مجنون نيز از اين مقوله است:

به مجنون گفت روزى عيب جويى
كه پيدا كن به از ليلى نكويى
ز حرف عيب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگى خندان شد و گفت
تو مو مى بينى و من پيچش مو
تو ابرو من اشارت هاى ابرو
اگر بر ديده مجنون نشينى
بغير از خوبى ليلى نبينى

شهيد مطهرى در تأويل تفسير بالا مى نويسد:

(شعر همان نسبيت در زيبايى را بيان مى كند و مى گويد برخلاف آنچه كه انسانها خيال مى كنند كه زيبايى عشق مى آفريند عشق زيبايى را مى آفريند گر چه اين نظر افراطى است; زيرا نمى توان وجود زيبايى را در خارج به طور كلى انكار كرد و اين طور هم نيست كه صدرصد مخلوق عشق باشد.)28

4. پيوند زيبايى و احساس: براساس آنچه گفته شد شهيد مطهرى به گونه اى پيوند ميان زيبايى و احساس باور دارد. از نظر او هميشه پديده هاى زيبا احساس لذت خاصى را در انسان پديد مى آورند:

(جمال و زيبايى با جاذبه و عشق و طلب و حركت و ستايش توام هست آن جا كه زيبايى وجود پيدا مى كند يك نيروى جاذبه اى هم هست آن جا كه زيبايى وجود دارد عشق و طلب هم وجود دارد آن جا كه زيبايى وجود

( 324 )

دارد حركت و جنبش است.)

و به يكى از اصول پذيرفته شده فلسفه الهى اشاره مى كند كه براساس آن:

(تمام حركتهايى كه در اين عالم هست حتى حركت جوهرى كه تمام قافله اين عالم طبيعت را به صورت يك وجود واحد به جنبش درآورده است مولود عشق است.)29

در واقع زيبايى و هنر به تمام شؤون زندگى راه مى يابند و همه جنبه هاى درون و برون را زينت مى بخشند و حالت جدى مناسبات و در هم تنيدگيهاى واقعيت را به تعبير هگل تعديل مى كنند.30 سستى و تنبلى را از راه سرگرمى مى زدايند و آن جا كه پرورش نيكى ميسر نباشد جاى بدى را بهتر از خود آن پر مى كنند و يا اين كه همه جا را از چيزهاى خشن گرفته تا پرستشگاههاى شكوه مندى كه با غناى تمام آذين يافته اند جولانگاه نگاره هاى كشش دار خود مى كنند.

5. هنر يك تلاش و تكاپوى انسانى است: انسان از راه هنر است كه احساسها مهر دلبستگيها دريافتها و آرزوهاى خود را به نمايش مى گذارد.

بخشى از بحثهاى شهيد مطهرى در باب هنر كندوكاو در چرايى رويكرد انسان به هنر است. در باور ايشان زيبايى براى انسان موضوعيت دارد.31 لذت جويى از انگيزه هاى توجه انسان به زيبايى است. انسان زيباييهاى طبيعت را دوست دارد و از ديدن آب صاف و زلال دريا منظره هاى خيلى عالى طبيعى آسمان افق و كوهها لذت مى برد.32 اين لذت فراتر از لذت جسمانى است. لذات روحانى با فكر و تأمل همراه است و اختصاص به اشخاص آموزش ديده متفكر و سعادتمند دارد. شهيد ما اين گرايش به زيبايى و احساس لذت از آن را امرى فطرى و ذاتى آدمى مى داند. از نظر او اين گرايش درهر دو بعد آن; يعنى زيبايى دوستى و زيبايى آفرينى در انسان وجود دارد. هيچ كس نيست كه اين حس را نداشته باشد.33

( 325 )

استاد جلوه هاى زيبايى آفرينى انسان را گوناگون مى داند و مى نويسد:

(انسان لباس هم كه مى پوشد كوشش مى كند تا حدى كه برايش ممكن باشد وضع زيباترى براى خودش به وجود بياورد.)34

البته ايشان زيباشناسى را در همه انسانها يكسان نمى داند. اين شناخت در شرايطى به روح به عنوان فاعل شناخت فراهم مى شود كه هر يك از قواى انسان به كمال خود رسيده باشد. بر اين اساس تربيت حس چشايى را در شناخت زيباييها از زشتيهاى بوناك و عفن و گندآلود لازم مى داند35 و آرامش و مجال را از ضرورى ترين عواملى مى داند كه يك هنرمند براى آفرينش كارهاى هنرى خود به آن نيازمند است:

(يك هنرمند بايد زندگيش آسوده و مرفه باشد تا بتواند فكرش متمركز در كار هنر باشد و الا آدمى كه از يك طرف از صبح تا غروب يك كار سنگين بدنى مى كند بديهى است كه ديگر شب نمى تواند چند ساعت كار علمى يا هنرى بكند. اين است كه جامعه هايى كه مردمش دائماً در گير معيشت هستند در ميان آن هنر و علم رشد نمى كند چون فراغتى براى آن ندارند.)36

هنر امرى است ذوقى و تفننى در منظر مطهرى انسان وقتى كه ذهن و خيالش از همه جا فارغ شد مى رود سراغ مسائل ذوقى اما وقتى كه پاى ضرورت در ميان باشد همه اينها را به كنارى مى زند.37

منظور شهيد مطهرى اين نيست كه هنر يك بازى گذراست كه تنها محيط زندگى انسان را زينت مى بخشد و نيازهاى برونى زندگى را برمى آورد و به آن حالت خوشايندى مى بخشد. چون در چنين حالتى هنر نه مستقل است و نه آزاد بلكه خدمتگزار است. هنرى مورد توجه او است كه در والاترين و متعالى ترين شرايط و مناسب ترين هنگامها و از روى درنگ و عشق ورزى ساخته و پرداخته مى شود. در اين شرايط است كه مى توان هنر را هنر

( 326 )

خواند. در اين حالت است كه عنصر خدايى هنر يعنى ژرف ترين دلبستگيهاى انسان و جامع ترين حقايق روح جلوه گر و آشكار مى شود اين هنر است كه كليد رمز فهم فرزانگى و فرهيختگى و دين و ديندارى بسيارى از جامعه هاست.

6. زيبايى و اخلاق: پيوند هنر و اخلاق از زمان افلاطون مورد توجه فلاسفه قرار گرفت و زيباشناسى اروپا از رنسانس به اين سو متوجه بستگى و پيوستگى زيبايى با اخلاق و حقيقت شده است و در ميان فلاسفه پسين كانت از برجسته ترين نظريه پردازان در زمينه مسائل زيبايى هنرى است. سه اثرى كه ديدگاههاى زيبايى شناسى او را در بر دارند عبارتند: نقد عقل نظرى نقد عقل عملى و نقد نيروى داورى. در واقع فلسفه كانت حاصل نقد سنتهاى نظرى اخلاقى و هنرى حاكم بر زمان اوست. زيباشناسى كانت بستگى پيوستگى و پيوند علم اخلاق و هنر را دنبال مى كند.

شهيد مطهرى از نخستين نظريه پردازان داد و ستد و پيوند زيبايى و اخلاق در ايران است. ايشان حس زيبايى را از امورى مى داند كه در پرتو اعتقاد به خدا پرورش مى يابد38 و از زيباشناسى در فلسفه اخلاق بهره مى گيرد. او در بيان فرق نظريه اى كه زيبايى را با توجه به اصل غايت ارزيابى مى كند و نظريه اى كه زيبايى را صفت فعل مى داند و مدعى است انسان به اعتبار كردارش زيبا مى شود مى گويد:

(چنين نيست روح زيباست از روح زيبا فعلى صادر مى شود كه به ناچار زيباست زيرا معلول آن علت است.)

نتيجه مى گيرد:

(سپس بنابر يك فرضيه انسان از فعلش زيبايى كسب مى كند و بنابر يك نظر ديگر فعل از انسان زيبايى كسب مى كند.)39

دليل اين كه مطهرى به رابطه زيباشناسى و اخلاق اهميت مى دهد اين است كه از نظر ايشان شناختن اين كه اخلاق از چه مقوله اى است اثر

( 327 )

فراوانى در كامل كردن اخلاق جامعه دارد و به ما ياد مى دهد از كجا بايد شروع كنيم.40

به نظر ايشان اخلاق مربوط به روح زيباست41 و از فلاسفه اى كه بر اين عقيده اند: اخلاق از مقوله زيبايى است نقل مى كند:

(بايد حس زيبايى را در بشر پرورش داد. بشر اگر زيبايى مكارم اخلاق و اخلاق كريمانه و بزرگوارانه را حس كند دروغ نمى گويد و خيانت نمى كند. علت اين كه بعضى از افراد دروغ گويند اين است كه زيبايى راستى را در ك نكرده اند.علت اين كه بشر خيانت مى كند اين است كه زيبايى امانت دارى را درك نكرده است. بايد ذوق زيبايى او را پرورش داد تا گذشته از زيباييهاى محسوس زيباييهاى معقول و معنوى را هم درك كنند.)42

7. فرق زيبايى و دانش: زيبايى بسته به فن است و علم بسته به كشف. علم يعنى آنچه كه حقيقتى را براى انسان كشف مى كند ولى زيبايى و جمال يعنى آن چيزى كه يك موضوع جميل و زيبايى را به وجود مى آورد.43 به بيان ديگر علم ما را به پيوستگيهاى ثابت بين پديده ها آگاه مى سازد و موضوع آن هميشه چيزهاى محسوس است ولى هنر هيچ گاه آيينها و قانونهاى ويژه اى ندارد. موضوع آن هم از قلمرو محسوسها فراتر مى رود و همانند علم روشن نيست.

هنر در فلسفه هگل نيز به جاى آن كه با كندوكاو علمى سازگار باشد با سامان يابى فكرى در ستيز است.44 از نظر او هنر زيبا شايسته رسيدگى علمى نيست چرا كه به بازى خوشايندى مى ماند و چنانچه پيام آور مسائل جدى ترى هم باشد باز هم با سرشت چنان مقاصدى در ستيز است.45 نتيجه مى گيرد: آزادى آفرينش و شكل بخشى است كه زيبايى هنرى را لذّت بخش مى كند. گويى انسان هنگام توليد و نگرش نقشينه هاى هنر از هرگونه وابستگى به قواعد آزاد است. انسان در

( 328 )

برابرر سرشت مجرد و قانونمندى محتوم تفكر كه علم را پديد مى آورد به آرامش بخشى و شادابى بخشى به شكل يافته هاى هنرى روى مى اورد و در برابر قلمرو تيره انديشه ها به واقعيت خرم وزنده هنر پناه مى برد.

آنچه آورديم موارد هفتگانه اى است كه استاد مطهرى در زمينه زيبايى به بوته بررسى نهاده و از اين راه ما مى توانيم با ديدگاههاى ايشان در فلسفه هنر آشنا شويم. اين در حالى است كه نه ايشان مجال آن را يافت كه به طور مستقل به فلسفه هنر بپردازد و فهم بلند خود را در فلسفه هنر به گونه سامان مند در اختيار نسلهاى بعد قرار دهد و نه بحثهاى نوينى كه در اين عرصه بويژه پس از انقلاب اسلامى برابر شرايط جديد اجتماعى و جريانهاى مهم فكرى و فلسفى در ايران رواج يافت. در زمان ايشان مطرح بود. حال جاى آن است كه در گرايش ديگر در بحثهاى زيبايى شناسى شهيد مطهرى در اينجا معرفى شود:

هنر ايرانى:

ايران از ديرباز جلوه گاه مبانى هنر قدسى بوده است. تركيب عشق ايرانيان به زيبايى دقت و ظرافت با معنويت عميق اسلام عناصر اصلى اين هنر هستند. اسلام با اين هنر انس بيش ترى يافته و باطن خود را بهتر در خور روشن گرى يافته است.

شهيد مطهرى به مطالعه هنر ايرانى و چگونگى در آميختگى آن با اسلام و اثرگذارى هنر ايرانى بر اسلام علاقه زيادى نشان مى دهد.46 از نظر ايشان غنا و موسيقى عرب پس از اسلام تحت تأثير ايرانيان قرار گرفته است. او مى نويسد:

(عرب با موسيقى و غنا جز به صورت بسيط و ساده اش آشنا نبود پس از امتزاج با ايرانيان لهو و غنا به سرعت انتشار يافت… مغنيان معروف آن عصر بيشتر ايرانى بوده اند. در عين حال در جوّ مذهبى آن روز ايرانيان بيش از ساير ملتها تورّع و پرهيزگارى نشان داده اند…47

( 329 )

سرزمين حجاز از خود سرزمينهاى عراق و شام كه مركز اصلى اين صنعت بود جلو افتاد. حجاز از نيمه دوم قرن اوّل هجرى هم مركز فقه وحديث و هم مركز لهو و موسيقى بود. امرا و حكام و متمكنين اموى سخت از لهويات ترويج مى كردند و به آنها سرگرم بودند. بر عكس ائمه اهل بيت شديداً مخالفت مى كردند كه در فقه و حديث شيعه منعكس است.)48

(ايرانيان به تدريج در آفرينشهاى هنر اسلامى از ملتهاى ديگر پيشى گرفتند و با كارهاى هنرى خود به احساسات مذهبى يارى رسانده است.)49

ايرانيان با خدمات ذوقى و احساسى خود احساسات پاك و خالصانه شان را به اسلام نشان داده اند و خدمات ذوقى بيش از خدمات فرهنگى مى تواند نشان دهنده نابى احساسها باشد چون بيش از خدمات فرهنگى با عشق و ايمان سروكار دارد.

شاهكارهايى مانند مسجد امام اصفهان گنبد مسجد شيخ لطف الله و كتيبه هاى بايسنقر در ايوان مقصوره حرم امام رضا(ع) مولود عشق و ايمان است و چنانكه استاد شهيد در خدمات متقابل ايران و اسلام مى نويسد: (زر و زور هرگز قادر نيست شاهكار خلق كند.)50 اين قاعده از نظر ايشان درباره شكاهكارهاى فكرى هم صادق است و بسيارى از آثار ايرانيان در بخش علوم و فرهنگ اسلامى شاهكار است امّا درباره شاهكارهاى ذوقى و احساس خيلى روشن تر است.

شاهكارهاى صنعتى ايران در دوره اسلامى معماريها نقاشيها خوشنويسيها تذهيب كاريهاى خاتم كاريها كاشى كاريها و معرق سازيها… بيش تر در زمينه هاى دينى اسلامى بوده است.51 گنجينه هاى قرآن كه موزه هاى گوناگون كشورهاى اسلامى و گاه كشورهاى غير اسلامى هست ارزش هنر ايرانى را در زمينه هاى اسلامى و در حقيقت جوشش روح اسلامى را در ذوق ايرانى مى رساند.52

( 330 )

پيوند و ييوستگى هنر ايرانى و نظام روحانى سرچشمه گرفته از دين را پيوندى نزديك داشته اند و در دوره اسلامى اين پيوند نزديك تر و عميق تر شد و امروزه پس از قرنها رابطه گنگ باز به هم رسيده اند.

هنر اسلامى

ازآن جا كه هنر مى تواند به كمك يك فكر و عقيده يا به جنگ يك فكر و عقيده بيايد يعنى يك فكر يك فلسفه يك دين يك آيين را مى شود به وسيله هنر يا صنعت توانا قوى و يا سست كرد.53 در اصل هنر به گفته شلينگ محمل سيلان چيزهاى مطلق است 54 همه فرهنگها و تمدنها با توجه به اين ويژگى مهم هنر است كه كوشيده اند خود را در قالب هنر بنمايانند. مادامى كه فرهنگ و تمدنى خود را در اين قلمرو و عرصه به نمايش نگذارد نفوذ و گسترش نخواهد يافت. فرهنگ و تمدن اسلامى نيز مانند همه فرهنگها وتمدنها از آغاز پيدايش متوجه هنر بوده است. اين هنر تنها به دست مسلمانان به وجود نيامده است بلكه بيش تر از اسلام و الهام سرچشمه گرفته است. اسلام برابر هدفهايى كه در تربيت معنوى انسان دنبال مى كند با هنرها پيوند برقرار كرده و به پرورش آنها پرداخته و آنها را كنار هم و همراه با هنرمندان به رشد رسانده است. اسلام گونه و فرم خاصى از هنر را سفارش نمى كند بلكه تنها محدوده بيانى فرمها را تعيين مى كند. برخى آنچه را كه در ذات هنر اسلامى نهفته است (شهود عقلى) ناميده اند و عقل را قوه اى دانسته اند كه از تعقل و استدلال بس فراگيرتر و دربرد ارنده شهود حقايق ازلى و جاودانه است.55

هنر اسلامى را هنرى مى دانند كه در آن عنصر سازنده اى از انديشه اسلامى وجود داشته باشد مثل آهنگهاى قرآنى و معمارى اسلامى.

اثر گذارى هنر اسلامى بويژه هنر معمارى آن به گفته (تيتوس بودكهارت) اين است كه: فضايى تهى مى آفريند همه اضطرابها و وسوسه هاى افسار گسيخته دنيا را از ميان بر مى دارد و به

( 331 )

جاى آن نظم و نظامى مى آفريند كه مبين توازن صفا و ارامش است.56 ريشه اصلى اين اثرگذارى را بايد در ويژگيهاى هنر اسلامى جست ويژگيهايى كه فرق و جدايى آن را با هنر غرب روشن مى كند. در ديدگاه موجود غرب اثرى هنرى گفته مى شود كه نقش فرديت هنرمند را در خود باز مى تاباند ولى از نظر اسلام در ذات خود تجلى حقيقت كلى و جهانى است.

از ويژگيهاى ديگر هنر اسلامى است كه: اين هنر نمايانگر تفكر فلسفى اسلام درباره وجود است. وجود در اسلام يكى است هر آنچه هست بايد به گونه اى سرچشمه ازلى خود را جلوه گر سازد به همين جهت همه هنرهاى اسلامى خوش نويسى معمارى كاشيكارى منبت كارى سنگ تراشى شعر خطابه و… از يك خاستگاه برخوردارند و يك هدف را دنبال مى كنند و راز دلايل عدم اقبال به تصوير پردازى را نيز بايد در همين نكته جست. اسلام تنزيه را بر تشبيه و شمايل شكنى را بر شمايل نگارى برترى مى دهد و پيش مى دارد; از اين روى هنر اسلامى بر حذف هرگونه تصوير انسان انگارانه دست كم در حوزه دين به بشر مددى رساند تا به طو كامل خودش باشد. بر اين اساس نبود تصوير در هنر اسلامى به معناى حقيقى كلمه مانع از بارورى هنر نشده است.

هنر اسلامى اين توانايى را داشته است كه جهان قدسى را در خود بنماياند. توجه به حقايقى غيبى و ادراك فراسوى حجابها از كنشهاى غيرقابل انكار هنر اسلامى است. اثرگذارى اين هنر آن است كه روان انسان را ناخودآگاه تا عوالم روحانى بالا مى برد و در ملكوت اشيا او را به پرواز در مى آورد. درست در نقطه مقابل هنر مدرن و پسامدرن.

هنر مدرن نشانى از انسانيت و عوالم انسانى ندارد و مى تواند از آن به خلأ مطلق تعبير كرد و هيچ دريغ و افسوس را در خود نمى نماياند. يعنى فاقد هرگونه مسئووليت و همدردى با انسان و محيط است و به جاى آن سوداگرى و

( 332 )

سردرگمى در همه زواياى ان به چشم مى خورد. آفرينندگى تنها از راه دست يازى به پديده ها و خوار شمردن كائنات وجود مجال نمود مى يابد. و آشفتگى و حالتهاى حيوانى و انسانى زدايى درهمه بدنه آن جريان دارد و به صورت گرى و بدويت روى خوش نشان مى دهد و ستيزه جويى نوميدانه اى را با هر گونه ارزش دنبال مى كند و فرار و گريز را بر قرار و تمكين برترى مى دهد و پيش مى دارد. و در باطن واكنشى است در برابر جامعه صنعتى كه درد و رنج انسان مصلوب اين دوره را به زبانى عريان و برهنه نشان مى دهد و در عين حال هيچ راهى را فرا روى انسان قرار نمى دهد.

براساس باورهاى برين استاد مطهرى اسلام انسان را به جمال و زيبايى دعوت كرده است و بجز آيات مختلف قرآن در روايات نيز پراهميت تلقى شده است و در كتاب كافى بابى به وجود آمده است تحت عنوان (باب التجمل والزينة)57 بر خلاف حذف نقاشى و موسيقى عرصه هاى هنر اسلامى بسيارگسترده است. معمارى اسلامى يكى از كمال يافته ترين هنرهاست تا جايى كه بناى مساجد در جهان اسلام كم كم به عنوان تمثيلى از عالم وجود درآمد و به كامل ترين مظهر زيبايى تبديل شد. انسان با حضور خود در اين محضر شكننده است كه محيط پيرامون و بى روح آن را خنثى مى كند. در واقع نه فضاى درونى مسجد و نه نماى برونى آن هيچ كدام اتفاقى نيست بلكه به گونه اى طراحى شده است كه هرگونه تراكم و انجماد يا كششى را كه مانع گسترش كلام در فضاى نامحدود و يكدست شود خنثى كند. در اين فضا روح به جاى تمركز و استقرار در يك نكته همه جا هست. نماى بيرونى مسجد مثل گنبد جمال الهى و جلال الهى را مى نماياند.

با توجه به اين رازهاى نهفته در معمارى مسجد است كه استاد مطهرى در كتاب خدمات متقابل ايران و اسلام خاطر نشان مى سازد:

(آنچه بر همه واضح است اين

( 333 )

است كه شاهكارهاى زيادى در مساجد و مشاهد و مدارس و قرآنها و كتب ادعيه تجلى كرده است. معمارها هنر خود را در مساجد و مشاهد و مدارس اسلامى بروز داده اند.)58

اسلام برابر هدفهايى كه در تربيت معنوى انسان دنبال مى كند از هنر بهره مى گيرد و اين خود نوعى هنر است.

تاراج ميراثهاى هنرى

هنر اسلامى هر چند در نخستين مراحل شكل گيرى خود آفريننده و سازنده بود ولى كم كم در قالب قواعدى بى حاصل رنگ باخت و به خاطر بى توجهى مسلمانان به حفظ ميراثهاى هنرى خود بسيارى از آثار نفيس و ابداعى كه توانايى تأثير روحى و معنوى شگفتى بر روح و روان انسان بويژه انسان مؤمن داشتند به يغما برده شدند و اين امر هر چند از نظر افراد سودجو و بى خبر هيچ اهميتى نداشت در روح زيبا و پرستنده استاد مطهرى اثر ناخوش آيند مى گذاشت. بويژه ايشان عمر خود را در روزگار رژيمى به سرآورد كه كوچك ترين اهميتى به حفظ و نگهدارى اين ميراثهاى كهن نمى داد. اين است كه شهيد مطهرى ضمن اشاره به داستان پيدا شدن سيصد يا چهارصد جلد قرآن نفيس خطى در ميان ورق پاره هايى كه در صندوقها براى دور ريختن و دفن كردن ريخته بودند كشف شد سوگمندانه از بى لياقتى نسلهاى پيشين ياد مى كند و مى نويسد:

(اين مردم نالايق اين افراد غير رشيد اين افرادى كه ارزش هيچ چيزى را در ك نمى كنند ماه رمضان كه مى شد و بچه ها مى آمدند قرآن بخوانند همين قرآنهاى نفيس خطى را در اختيار بچه مكتبى ها مى گذاشتند. اين بچه ها هم كه تازه مى خواستند ياد بگيرند آنها را ورق ورق و تكه تكه مى كردند وقتى كه ورقها پاره مى شد مى گفتند اين قرآنها ديگر قابل استفاده نيست و آنها را زير زمين دفن كنيد.)

( 334 )

و دردمندانه يادآور مى شود:

(حال ببينيد چقدر اين قرآنهاى نفيس كه نشانه ذوق و ايمان و ابتكار هنر پيشينيان بوده است و نشانه تمدن اين قوم و ملت بوده است نشانه علاقه مفرط مردم به كتاب مقدس مذهبى شان بوده است مى بردند زيرخاكها دفن مى كردند. نمى فهميدند چه چيزى را دارند دفن مى كنند.)59

ايشان اين فاجعه ها را علامت بى رشدى مردم مى دانند علامت نشناختن هنر پيشينيان نشناختن قدر احساس آنها و ناآگاهى به ارزشهاى اجتماعى اين آثار و سرافرازى كه آنان مى توانند براى ملت ما به وجود آورند.

شهيد مطهرى در يكى ديگر از آثار خود ضمن نقل خاطره اى از استاد خود حكيم ميرزا مهدى اشتيانى به غارت كتابهاى خطى توسط خارجيان اشاره كرده و اظهار تأسف مى كند از ملتى كه چنين سابقه درخشانى داشته است و به اين حد بى لياقتى رسيده كه اصلاً نمى داند چنين سرمايه هايى هم دارد و بايد آن را حفظ و نگهدارى كند.60

تاسف وى محدود به تاراج ميراث منقول نيست و از بى توجهى دست اندركاران وقت نسبت به بناهاى تاريخى انتقاد كرده و مى نويسد:

(تا چند سال پيش ابنيه تاريخى كه ما در همين مملكت داريم در وضعى بود كه هر كسى مى آمد و مى رفت و هر كار دلش مى خواست مى كرد. اگر بچه اى مى رفت چشمش به يك كاشى مى افتاد سنگ بر مى داشت و مى زد به آن كاشى و مى شكست هيچ كس نبود كه جلويش را بگيرد.)61

خود به خوداين سؤال در ذهن شهيد مطهرى جوانه مى زند كه چرا در مردم ما اين حس تنفر از گذشته پيدا شده است62؟ و خود احتمال مى دهد شايد اين تنفر مولود احساس حقارت نسبت به گذشته است. غالبا خيال مى كنند كه در گذشت دانشمندى كه بشود او را به حساب آورد در ميان وجود نداشته

( 335 )

است63 و در آخر نتيجه مى گيرد: منشأ اين بى اقبالى نداشتن درك و شناخت بوده است. به همين دليل اگر پيوندى هم با هنر و آثار هنرى برقرار مى كردند; ناشى از انديشه هاى بهره جويانه و تمليكى بوده است. آنها متوجه اين نكته نبوده اند كه ديد هنرى بايد وارسته از اين گونه كششها باشد. ديد هنرى از جنبه هاى حسى يك اثر هنرى فراتر مى رود و اين فرا روى با ميزان و چگونگى تكامل روحى انسانها سنخيت دارد.

در واقع جهان اسلام با توجه به رو به ضعف نهادن تدريجى باورها نه تنها بخشى از توانايى آفرينندگى هنرى خود را از دست داد بلكه جايگاه هنر و ارزش ميراثهاى هنرى را نيز از ياد برد. چون اين وجود روح دينى است كه با زيباييهاى خود بستر مناسبى را براى رويش هنر و آفرينندگيهاى هنرى فراهم مى سازد و با پايين آمدن سطح باورها و محدود شدن افق آرمانها هنر رخت بر بسته و زيبايى شناسى جاى خود را به پليدى و پلشتى مى دهد.


پى نوشتها:

1. (مجموعه آثار) شهيد مطهرى ج497/3 صدرا.

2. (مقدمه اى بر زيباشناسى) فردريش هگل ترجمه محمود عباديان16/ تهران زمستان 1363.

3. (مجموعه آثار ج510/3.

4. همان مدرك.

5. (فلسفه اخلاق) شهيد مطهرى55/ بنياد پانزده خرداد.

6. همان مدرك.

7. (مقدمه اى بر زيباشناسى)16/.

8. (فلسفه اخلاق)55/.

9. (تعليم و تربيت در اسلام) شهيد مطهرى76/ الزهراء.

10. (فلسفه اخلاق)55/.

11. (جمهورى) افلاطون ترجمه كاويانى ـ لطفى145 تهران 1353.

12. (تعليم و تربيت در اسلام)83/ ـ 86.

13. (فلسفه اخلاق)58/.

14. همان مدرك57/.

16. همان مدرك34/.

17. (آشنايى با قرآن) شهيد مطهرى239/ صدرا.

18. (فلسفه اخلاق) 58/.

19. (آشنايى با قرآن) 239/.

( 336 )

20. (مجموعه آثار) ج498/3.

21. (آشنايى با قرآن)239/.

22. (فلسفه اخلاق)59/.

23. (آشنايى با قرآن)243/.

24. (فلسفه اخلاق)59/.

25. (ده گفتار) شهيد مطهرى225/.

26. (فلسفه اخلاق)63/.

27. همان مدرك56/.

28. همان مدرك.

29. همان مدرك57/.

30. (مقدمه اى بر زيباشناسى)31/.

31. (مجموعه آثار) ج497/3.

32. همان مدرك.

33. همان مدرك496/ ـ 497.

34. همان مدرك.

35. (فلسفه اخلاق)64/.

36. (فلسفه تاريخ) شهيد مطهرى ج115/1ـ 116 صدرا.

37. (اسلام و مقتضيات زمان) شهيد مطهرى ج190/2 صدرا.

38. (تعليم و تربيت در اسلام)93/.

39. همان مدرك85/.

40. (فلسفه اخلاق)53/.

41. همان مدرك65/.

42. همان مدرك54/.

43. (آشنايى با قرآن)239/.

44. (مقدمه اى بر زيباشناسى)34/.

45. همان مدرك32/.

46. (خدمات متقابل ايران و اسلام) شهيد مطهرى376/ 379 ـ 380 صدرا.

47. همان مدرك410/ 413.

48. همان مدرك410/.

49. (ده گفتار)220/.

50. (خدمات متقابل ايران و اسلام)666/.

51. همان مدرك.

52. همان مدرك666/ ـ 667.

53. (ده گفتار) 225/.

54. (فلسفه هنر) محمود رضايى الهى52/ صرير قلم.

55. (جاودانگى و هنر) تيترس بوركهات ترجمه سيد محمد آوينى مقاله ارزشهاى جاودان در هنر اسلامى برگ.

56. (جاودانگى و هنر)16/.

57. (تكامل اجتماعى انسان شهيد مطهرى160/.

58. (خدمات متقابل ايران و اسلام)666/ ـ 667.

59. (امدادهاى غيبى) شهيد مطهرى135/ ـ 137.

60. همان مدرك137/ ـ 138.

61. همان مدرك139/.

62. همان مدرك 140/.

63. همان مدرك.