( 233 )

ايران در عصر خوانسارى

اسماعيل اسماعيلى

ستودن محقق خوانسارى را همگنان و همروزگاران با جمله ها و واژگان و تعبيرهايى چون: (استاد الكل فى الكل عند الكل)1 يا (استاد البشر بل العقل الحادى عشر)2 نشان از جايگاه بالاى علمى و عقلى وى در نزد فرهيختگان و عالمان روزگار وى دارد.

محقق خوانسارى به سال 1016 هـ.ق. در روزگار پادشاهى مقتدرترين و بلندآوازه ترين پادشاه صفوى شاه عباس كبير ديده به جهان گشود3 و به سال 1099هـ.ق. در 88 سالگى در زمان پادشاهى شاه سليمان و در اوج بزرگى و نفوذ كلام در اصفهان ديده از جهان فرو بست.4

فرزندان وى بويژه آقا جمال و آقا رضى از جايگاه علمى بالايى برخوردار بوده اند. نكته سنجى و ژرف انديشى آقا جمال در فقه چنان چشمگير و شگفت انگيز بوده كه حاشيه وى بر كتاب شرح لمعه اثر شهيد ثانى را بهترين و دقيق ترين حاشيه بر آن كتاب تا

( 234 )

اين روزگار دانسته اند.5

تاريخ ولادت آقا جمال به درستى روشن نيست ولى با توجه به اين كه در سال 1125هـ.ق. وفات يافته و به گفته روشن تاريخ نگاران در زمان فوت 68 سال داشته و حدود 25 سال از پدرش كوچك تر بوده مى توان نتيجه گرفت: وى در حدود سال 1057هـ.ق. در زمان حكومت شاه عباس دوم به دنيا آمده است.6

سال درگذشت آقا رضى گرچه به درستى روشن نيست ولى به گفته شيخ محمد على حزين از دانشمندان همروزگار او وى در جوانى در گذشته7; از اين روى به احتمال زياد آقا رضى پيش از برادرش آقا جمال به درود حيات گفته است هر چند زنده بودن وى را تا زمان فتنه افغان و پايان كار صفويه نيز برخى ياد كرده اند.8

فرزندان و فرزندزادگان خوانسارى تا روزگار ما اهل فضل و دانش و شمارى از آنان در دانشهاى گوناگون پيشتاز و سرآمد بوده اند.9 محقق خوانسارى تا 21 سالگى در زمان شاه عباس كبير مى زيسته و از آن پس تا هنگام وفات در سال 1099 با سه تن از پادشاهان صفوى همروزگار بوده است:

1. شاه صفى (1037 ـ 1052)

2. شاه عباس دوم (1052 ـ 1077)

3. شاه سليمان (1077 ـ 1105)

آقا جمال و آقا رضى نيز در روزگار شاه سليمان و پسرش شاه سلطان حسين (1105 ـ 1135) مى زيسته اند هر چند گويا هيچ يك از آن دو در سالهاى پايانى سلطنت شاه سلطان حسين و برافتادن صفويان به دست محمود افغان زنده نبوده اند.

در اين نوشتار برآنيم كه به مناسبت برگزارى كنگره بزرگداشت فقيه و حكيم نامدار شيعه آقا حسين خوانسارى و فرزندان عالم و فاضل وى: آقا جمال و آقا رضى به بررسى اوضاع آن زمان كه بخشى از حكومت صفويه را در بر مى گيرد بپردازيم و ويژگيهاى آن روزگار را تا آن جا كه در توان ماست فرا روى خوانندگان قرار دهيم.

براى بررسى اين بخش از تاريخ ايران كه در تقسيم بندى ما دو دوره از

( 235 )

حكومت دويست وسى ساله صفويه را در بر مى گيرد ناگزير بايد نماى كلى از حكومت صفويان به دست آيد; از اين روى نگاهى مى افكنيم به دوران صفويان از آغاز تا فرجام:

1. دوره استقرار و پى ريزى حكومت كه از سال 907 زمان به قدرت رسيدن شاه اسماعيل به عنوان نخستين پادشاه صفوى آغاز و تا سال 930هـ.ق. زمان مرگ وى ادامه يافت.

2. دوره استوارسازى پايه هاى حكومت كه سراسر دوران 54 ساله حكومت شاه طهماسب را: 930 تا 984 در بر مى گيرد.

3. دوره آشفتگى و سستى كه با پادشاهى كوتاه مدت شاه اسماعيل دوّم در سال 984 آغاز و با كناره گيرى سلطان محمد خدابنده و يا بركنارى وى به دست پسرش عباس ميرزا در سال 996 پايان يافت.

4. دوره رفاه و اقتدار كه از سال 996 زمان روى كار آمدن شاه عباس كبير تا مرگ شاه عباس دوم در سال 1077 ادامه يافت.

5. دوره ناتوانى و فروپاشى كه با تاجگذارى شاه سليمان در سال 1077 آغاز و تا تسليم شدن خفت بار و حقارت آميز شاه سلطان حسين به محمود افغان در سال 1135 و بر افتادن سلسله صفويان ادامه يافت.

البته پس از فروپاشى حكومت صفويه و روى كار آمدن افغانان در ايران در سال 1135 تا زمان تاجگذارى نادر شاه افشار در سال 1148 و نيز از سال 1160 كه نادر به قتل رسيد تا روى كار آمدن قاجار چندها تن از خاندان و وابستگان پادشاهان صفوى خود را شاه ايران و وارث تاج و تخت خوانده و بر همه يا بخشهايى از ايران حكم رانده اند ولى با توجه به اين كه بيش تر دست نشانده ديگران مانند: نادرشاه كريم خان زند و على مردان خان و… بوده اند و تنها از نام و جايگاه خانوادگى آنان استفاده مى شده نمى توان حكومتهاى سست بنياد و زودگذر و وابسته اينان را ادامه حكومت صفويان دانست. حكومت صفويان بى گمان

( 236 )

در فتنه محمود افغان از هم گسست و تار و پود آن را از هم دريد.

نگاهى به اوضاع ايران پيش از صفويه

دو امپراطورى بزرگ اموى و عباسى حدود شش قرن بر ايران فرمانروايى كردند. نيمى از دوران فرمانروايى بلند مدت عباسيان در عمل قدرت و حكومت در دست سلسله هاى: طاهريان سامانيان خوارزم شاهيان سلجوقيان و قدرتهاى منطقه اى قرار داشت و همه گاه بر سر قلمرو حكومت و استوارسازى پايه هاى قدرت بين آنان درگيرى و كشمكش بود. در اين مدّت حاكمان بنى عباس تنها عنوان خليفه اسلامى را داشتند و به همين دلخوش بودند كه حاكمان منطقه اى و سلسله هاى ياد شده آنان را خليفه مسلمانان بشناسند و سهمى اندك از غنائم و اسيرانى كه در كشورگشاييها به دست مى آوردند و جزيه و خراجى كه از مردم مى گرفتند به دربار آنان ارسال بدارند.

در قلمرو عباسيان گاه حكومتهاى شيعى نيز به روى كار مى آمد. آل بويه با گرايشهاى شيعى مدّتها بر ايران و بخشهاى ديگرى از سرزمينهاى اسلامى فرمان راندند. البته اين دوره براى عالمان و انديشه وران شيعه بسيار مفيد و كارآمد بود. آنان با استفاده از اين مجال به تلاشهاى سترگ علمى و دينى خويش شتاب بخشيدند و تا اندازه اى به زندگانى و كار شيعيان كه بسيار در تنگنا به سر مى بردند سامان دادند.

در همين روزگار نه چندان دراز كارهاى زيادى را عالمان شيعه به سامان رساندند: كتابها رساله هاى بى شمارى در فقه حديث تاريخ كلام و فلسفه نگاشتند و منابع معتبر حديثى همانند: كافى من لايحضره الفقيه تهذيب و استبصار در همين دوره پديد آمدند. در عرصه رجال و سنجش روايات و بازشناسى درست از نادرست و سره از ناسره آثار ارزش مندى تدوين شد.

در دوران حاكميتِ آل بويه به دور از گزافه گويى بيش از همه دوره هاى

( 237 )

پيش و پس از آن تا زمان صفويه شيعه دامن گستراند و تفكر و انديشه شيعى شكوفا شد و عالمان فرهيخته شيعه در جهت احياى تفكر شيعه و زدودن شكها و پاسخ گويى به شبهه ها كه در چند قرن سياه استيلاى حاكمان بسته ذهن و دگم انديش و ضد شيعه بنى اميه و بنى عباس درباره شيعيان و عقايد و باورهاى آنان افكنده و پراكنده بودند گام هاى بلندى برداشتند و بسيارى از كژانديشيها و بدعتها را از بين بردند.

سپسها در برهه كوتاهى از فرمانروايى مغولان10 نيز چنين فرصتى پيش آمد و با هوشيارى و درايت خاص عالم و فيلسوف پرآوازه اسلام خواجه نصير الدين طوسى و تلاشها و از خودگذشتگيهاى فقيه نامدار شيعه علامه حلى سلطان محمد خدابنده (اوليجاتو) به مذهب شيعه درآمد و دگربار زمينه مساعدى براى رشد و شكوفايى انديشه هاى شيعه پيش آمد.

در دوران حاكميت مغولان ايران دستخوش رخدادهاى ناگوارى گرديد. در سالهاى پايانى حكومت آنان حاكمان آل مظفر سرزمينهاى جنوبى و خاندان آل جلاير سرزمينهاى غربى ايران را در تصرف خويش داشتند و در اثر سستى مغولان و نبودن حكومتى يكپارچه در ايران به طور مرتب بخشهاى مركزى و شمالى و شرقى به وسيله حاكمان منطقه اى دست به دست مى شد. در آستانه روى كار آمدن صفويان به جز سرزمينهاى شرقى كه در اختيار حكمرانان تيمورى قرار داشت كم وبيش ديگر سرزمينها و منطقه هاى ايران در دست سلسله هاى قراقويونلو و آق قويونلو كه تيره هايى از تركمانان بودند قرار داشت.11

جابه جايى زود به زود قدرت و دست به دست گشتن ولايات و شهرهاى ايران كه بيش تر با ويرانگرى و يغماگرى و تعصبهاى كور و خشن و طائفه گرى همراه بود چيزى جز فقر و فلاكت و آوارگى و در به درى و پريشانى اوضاع مردم را در پى نداشت. راههاى كشور در آتش ناامنى مى سوختند و رفت وآمدها با ترس و وحشت فراوان

( 238 )

صورت مى گرفت. در اين ميان حال و روز شيعيان ايران از ديگر مسلمانان بدتر بود. آنان از ترس حاكمان سنى مذهب ياراى كوچك ترين جنبش و حركت و ابراز عقيده را نداشتند. اندك بهانه اى كافى بود تا شهرها و روستاهاى آنان به غارت رود و مردمان از دم تيغ گذرانده شوند و زنان و فرزندان آنان به عنوان: رافضى بدتر از كافران به اسارت گرفته شوند.12

در آستانه روى كار آمدن صفويه در دوسوى ايران افرادى حكومت مى كردند كه آشكارا چشم به خاك ايران داشتند. در غرب ايران امپراطورى بزرگ عثمانى بر سر كار بود كه انديشه فرمانروايى بر دنياى اسلام را در سر مى پروراند و مدعى مقام خلافت اسلامى بود و از هيچ حركتى براى پيوست ايران و يا دست كم بخشهاى غربى و مركزى آن به خاك عثمانى فروگذار نمى كرد. اين در حالى بود كه حاكمان ترك مستقيم و غيرمستقيم به آشوبها و تاخت وتازهاى قبيله اى تركمن و تاتار و حاكمان محلى سنى مذهب در داخل ايران به اين دليل كه اين حركتها در راستاى سست كردن بنياد شيعه و نابودى شيعيان كه در نظر آنان رافضى بودند دامن مى زدند و كمكهاى مالى و تسليحاتى به آنان مى كردند. از باب نمونه: گاه اتفاق مى افتاد فردى كه سر دسته يورشيان و يغماگران بود و منطقه اى را به آتش كشيده بود به حكومت همان منطقه گمارده مى شد و از سوى خليفه عثمانى اختيار تام در اداره آن منطقه به وى داده مى شد.

از ديگر سوى در ناحيه شرق ايران اُزبكان قرار داشتند كه هيچ گاه خراسان و مناطق شرقى ايران از تاخت وتاز آنان در امان نبود. دسته هاى راهزن اُزبك امنيت و آسايش را از مردم گرفته بودند و حال و روز ساكنان اين سرزمينها بويژه شيعيان بسيار تأسف بار بود. البته وضع مردم ديگر بخشهاى ايران نيز بهتر از مردم خراسان نبود; زيرا اميران بانيدرى و قراقويونلو كه بر بخشهاى زيادى از مناطق غربى و مركزى ايران چيره

( 239 )

بودند هميشه و همه گاه دست به گريبان درگيريهاى داخلى بودند. اين رقابتهاى شديد و كشمكشهاى بسيار بر سر قدرت روزگار مردم را تباه ساخته بود. در مدت بسيار كوتاهى ده نفر به حكومت رسيدند و قدرت را در دست گرفتند.13

ايران بحران زده بود و از هر جهت آشفته و نابسامان. مردم بويژه شيعيان به شدت از سخت گيريها ناامنيها و تاخت وتازهاى حاكمان به ستوه آمده بودند. در چنين روزگار سياه و پر ادبارى صفويان قدرت را به دست گرفتند و در كوتاه مدت توانستند در سراسر ايران حكومتى مقتدر و نيرومند بنيان نهند.14

بنيانگذار سلسله صفويه شاه اسماعيل صفوى در حالى كه هنوز نوجوانى سيزده ساله بود با سازمان دهى هفت هزار قزلباش جان بركف كه همگى از مريدان وى و پدرش شيخ حيدر بودند به زودى ياغيان و شورشيان را بر سر جاى خود نشاند و حكومتهاى كوچك منطقه اى را سركوب كرد و پس از سالها پريشانى و آشفته حالى به ايران سامان داد.

شاه اسماعيل صفوى توانست با از پاى درآوردن ازبكان در شرق و از كارايى انداختن سپاه عثمانى درغرب پايه هاى حكومتى را پى ريزى كند كه بيش از دو قرن با اقتدار بر ايران فرمان براند.

دوران رفاه و اقتدار

با روى كار آمدن شاه عباس كبير صفويه به اوج اقتدار خود رسيد. او با تدبيرى كه داشت كاستيها و سستيهايى را كه در دوران پدرش محمد خدابنده به وجود آمده بود جبران كرد و بازدارنده ها را از ميان برداشت. شاه عباس با اين كه جوان بود و در 17سالگى قدرت را به دست گرفته بود سنجيده عمل كرد و توانست تمام بخشهاى ايران را رام خود گرداند و به سياست و اقتصاد سامان درخور بدهد.

در همين زمان نقطويان كه توانسته بودند با استفاده از سستى حكومت در دوره پيش بر قدرت و نفوذ خويش

( 240 )

بيفزايند در برابر اراده و برنامه حكومت كه كشور را از هر جهت هماهنگ و هماوا مى خواست و در اين راه از هر تلاشى خوددارى نمى ورزيد از پا درآمدند.15

بسيارى از سران قزلباش كه قدرت بسيار آنان را گستاخ ساخته بود يا از سر راه برداشته شدند و يا به كنارى پرتاب گرديدند. چنين شد سرنوشت سران قبيله ها و….

شاه عباس در بيرون راندن نيروهاى اشغالگر عثمانى از سرزمينهايى كه هنوز در تصرف خود داشتند و خشكاندن فتنه اُزبكان كه هميشه مرزهاى شرقى را ناامن مى داشتند با مشكل رو به رو بود. مدتها بود كه اين دو دشمن ديرينه با هماهنگى ويژه حمله ها و يورشهاى خود را سامان دهى مى كردند. در همان دهه هاى نخست حاكميت صفويان تركان عثمانى بر آن شدند به هر قيمتى شده مخالفان ايران را در شرق كه بيش تر ازبكان بودند با خود هماهنگ سازند از اين روى افزون بر برانگيختن آنان با شعارهاى ضدشيعى آنان را به سلاحهاى گرم كه هنوز از آن بى خبر بودند مسلح كردند و افرادى را نيز براى آموزشهاى لازم به ميان اُزبكان اعزام كردند. در راستاى همين هماهنگى همين كه سپاه قزلباش براى سركوبى و جنگ با ازبكان به خراسان مى رفت تركان عثمانى به نواحى غربى حمله مى كردند و وقتى سپاه ايران براى تاراندن سپاه عثمانى به غرب مى رفت يورش ازبكان در شرق ايران شدت مى يافت اين هماهنگى بين تركان و ازبكان سبب شده بود كه سراسر دوره حاكميت سلطان محمد خدابنده و اندكى پيش از آن شرق و غرب ايران عرصه تاخت وتاز دشمن باشد. شاه عباس در يك حركت حساب شده ب

ا تركان از در مصالحه درآمد و وقتى از خطر يورش تركان عثمانى آسوده خاطر شد با نيروى عظيم به جنگ ازبكان رفت و چنان ريشه فتنه را خشكاند كه ازبكان را براى مدتها ياراى آن نبود كه عليه ايران حركتى انجام دهند و جرأت آن را نداشتند كه به مرزها دست اندازى كنند.

( 241 )

شاه عباس پس از آن كه با استفاده از كورجيان و ارمنيان و افراد ايلات و قبائل نيروى رزمى جديدى را به نام: شاهسون پديد آورد و افزون بر سپاه قزلباش كه پرسابقه و قدرتمند بود سپاه جديد شاهسون را هم زير فرمان خود گرفت به جنگ با تركان عثمانى پرداخت و توانست آنها را به آسانى از همه مناطق غرب كشور و بخشهايى از خاك ايران را كه در تصرف داشتند بيرون براند.

دوره شاه عباس كبير از نظر علمى و مذهبى نيز دوران شكوفايى و بالندگى است. شاه عباس گرچه تا حدودى از قدرت و دخالت علما در اداره كشور كاست و پاره اى از پستهاى مهمى كه پيش از آن در اختيار علما بود از آنان گرفت ولى با اين حال توجه ويژه اى به رونق گرفتن محفلهاى علمى و مذهبى داشت. بسيارى از عالمان و فقيهان حكيمان فيلسوفان محدثان و مورخان همانند شيخ بهايى ميرفندرسكى ميرداماد و… در همين دوران حضور داشتند.

شيخ عباس قمى در مورد علاقه مندى شاه عباس به صحبت علمى و ترتيب دادن جلسه هاى بحث و مناظره بين علما مى نويسد:

(وى شبها با جمعى از اهل علم افطار مى كرد و بعد از افطار تا قريب به نصف شب به صحبت علمى و مباحثات علما با يكديگر مجلس مى گذراند.)16

آرامش پديد آمده در اين دوره سبب شد كه افزون بر دهها اثر حديثى فقهى فلسفى تاريخى و اخلاقى حوزه هاى علميه كه رسالت تربيت طلاب را بر عهده داشتند بيش از پيش رونق گيرد و محققان و عالمانى كه سپسها از علماى رده اول شدند مانند علامه مجلسى محدث كاشانى و حاج آقا حسين خوانسارى در همين حوزه ها تربيت شدند. در اين دوره حوزه هاى علميه بيش از هر دوره اى شكوفا شدند و رونق گرفتند. افزون برحوزه هاى بزرگ نجف قزوين و اصفهان در شهرهاى ديگر ايران و عراق كه در آن زمان جزئى از ايران

( 242 )

بود حوزه هاى كوچك ترى تشكيل گرديد كه هر يك به سهم خود در رشد و اعتلاى فرهنگى و دينى بسيار كارآمد بودند.

امن بودن مرزها و فرونشانده شدن شورشهاى داخلى سبب شد كه مردم با خيال راحت به كسب و كار و تجارت بپردازند و تا اندازه وضع زندگانى آنان بهبود يابد. افزون بر اين پيوند گرم حكومت صفوى در اين دوره با اروپا ضمن آن كه در مقابله با عثمانى اثر بسيار داشت در بهبود وضع اقتصادى مردم و رونق يافتن كارهاى تجارى نيز نقش آفرين بود.

شاه عباس خزانه مملكت را كه در زمان سلطنت پدرش به كلى خالى شده بود دوباره پرساخت و با در اختيار گرفتن تجارت ابريشم و پاره اى انحصارهاى ديگر17 و ضبط و مصادره دارايى سران برخى قبيله هاى نافرمان و افرادى از سپاه قزلباش كه اندوخته هاى فراوانى داشتند ثروت فراوانى گرد آورد.18 البته فراوانى ثروت و امكانات رفاهى و مادى در دربار شاه عباس آثار زيانبارى را نيز در پى داشت و اسراف كاريها و تجمل گراييهاى درباريان پيامدهايى داشت كه دست آخر به سستى و فروپاشى صفويه انجاميد.

اوضاع دينى در اين دوره

شاه عباس گرچه تظاهر به ديندارى مى كرد و خود را پاى بند مقدسات و مريد علما مى دانست ولى سياستى مزوّرانه در پيش گرفته بود. به عالمان و فقيهان احترام بسيار مى گذاشت و در مجالس آنان شركت مى جست و پولهاى زيادى را در امور خيّريه و نوسازى و بازسازى بقاع متبركه و ساختن كاروانسراها هزينه مى كرد و حتى دوبار پياده از اصفهان به مشهد رفت19 و دستور داد حرم حضرت رضا را تعمير و تزيين كنند ولى سخت خشن بود و بسان گرگ درنده با مردم و كسانى را كه احتمال مى داد داعيه سلطنت داشته باشند رفتار مى كرد و به بهانه هاى گوناگون يا چشم آنان از حدقه در مى آورد و يا نابودشان مى كرد.20

( 243 )

پستها و مقامهاى شرعى و دينى همچون: قضاوت صدارت شيخ الاسلامى و سرپرستى موقوفات را كه از آغاز كار صفويه در اختيار علما بود خود عهده دار شد و در عمل دست آنان را از اين امور كوتاه كرد.21 حتى به نظر مى رسد برخلاف آنچه در ظاهر مى گفت و اظهار ارادتى كه به علما نشان مى داد افرادى كم مايه و بى سواد و ناشايسته براى اداره مدرسه هاى دينى و تدريس در آنها گمارده بود تا ضمن آن كه كارهاى عالمان را زير نظر داشته باشند با تدريس ضعيف حركتهاى ناسنجيده و… عالمان دين را از چشم مردم بيندازند و مردمان را به آنان بدبين كنند.

شيخ بهائى كه سرآمد عالمان اين دوره است از اين كه افرادى ناشايست و كم دانش امر تدريس معارف دينى و سرپرستى آموزش حوزويان را عهده دار شده اند ابراز نگرانى كرده و ادامه چنان وضعى را سبب از هم پاشيدن حوزه و پايين آمدن مقام علم دانسته است:

(سانحة قد فسد الزمان و أهله و تصدى للتدريس من قل علمه وكثر جهله فانحطّت مرتبة العلم و اُصابه و اندرست مراسمه بين طلابه.

بساط سبزه لگدكوب شد به پاى نشاط
ز بس كه عارف و عامى به رقص برجستند)22

پيش آمد: همانا روزگار و مردمان اين روزگار فاسد شده اند. فردى بر كرسى تدريس نشسته است كه دانشش كم و نادانيش زياد است و در نتيجه مقام علم پايين آمده است و شيوه دانش پژوهى در ميان طالب علمان فرسوده گشته و از هم پاشيده است.

البته ممكن است اشاره شيخ بهائى به فردى خاص و يا حضور شمارى از متصوفان در مدارس دينى باشد ولى اين مقدار روشن است كه اين افراد از سوى شاه عباس و به دستور مستقيم و يا غير مستقيم وى به تدريس و سرپرستى مدرسه هاى دينى گمارده مى شده اند.

جمله نخست عبارت شيخ نيز بيان كننده تباهيهايى است كه از همين رهگذر دامنگير حكومت و مردم شده بود.

( 244 )

بنابراين پشتيبانى شاه عباس از مذهب و علما نمى توانست واقعى و از روى صدق و صفا باشد در نظر علماى شيعه نيز شاه عباس و ديگر شاهان صفوى به هيچ روى شايستگى و ويژگيهاى فرمانروايى و در اختيار گرفتن زمام امور مردم را نداشتند. با اين همه اين امتياز را داشت كه به گونه جدى و آشكارا از شيعه دفاع مى كرد و با مخالفان شيعه هميشه در ستيز بود و عرصه را تا آن جا كه با قدرت او ناسازگار نبود براى آنان باز مى گذاشت.

ازاين روى علماى شيعه همانند مجالى كه در روزگار آل بويه پديد آمده بود از آن استقبال كردند و استفاده بهينه را در تبليغ و ترويج آيين تشيع و انجام رسالت خويش بردند.23 در همين راستا پستهايى همچون صدارت توليت قضاوت و…را بر عهده گرفتند و تا حدود زيادى جريان حكومت را در مسير درستى هدايت كردند.

در اساس صفويان با شعار تشيع روى كارآمده بودند و كم وبيش همه آنان تا آخر همين سياست را دنبال كردند. در ميان شاهان صفوى تنها شاه اسماعيل دوم داراى گرايشهاى ضدشيعى بود كه مدت حكومت وى ديرى نپاييد. شعار صفويان در جنگها و به هنگام تسخير شهرها و رويارويى با سپاه عثمانى و اُزبكان دفاع از تشيع بود و قزلباشان تاجى را بر سر مى گذاشتند كه سرخ رنگ بود و دوازده ترك به نشانه دوازده امام شيعه(ع) داشت.24

نخستين زمامدار صفوى در نامه هايى كه به سلطان سليم عثمانى و شيبك خان ازبك و سلطان حسين بايقرا و ديگران نوشته است به روشنى انگيزه خويش را در به دست گرفتن قدرت بيان كرده است.

وى در بخشى از نامه اى كه براى يكى از پادشاهان زمان خويش فرستاده مى نويسد:

(… چه الحق در اين جانب غير ترويج مذهب حق ائمه هدى و اجراى احكام شريعت غراء و طريقت بيضاى مصطفى و

( 245 )

مرتضى كه آيات بينات كتاب و احاديث صحيحه صريحه نبوى بر حقيقت اين دو شاهد عدل مزكى اند. صورت ديگر كه در نظر محبوسان مضيق تقليد و تقيد به افسانه هاى آباء دولت برحسب: (انّا وجدنا آبائنا امة وانا على آثارهم مقتدون)25 متفكر و غريب و بدعت و بى تقريب نمايد واقع نيست. (افغيراللّه ابتغى حكماً وهوالذى انزل اليكم الكتاب مفصلاً.)26 (اتبعت ملة آبائى ابراهيم)27 (وكيف لا) راه حق اين است نتوانم نهفتن راه راست.

ز مشرق تا به مغرب گر امام است
على و آل او ما را امام است

والعجب كه آباء و اجداد سلطنت نژاد على الاعتقاد انار اللّه برهانهم بر همين عقيده منجيه و طريقه مهديه بوده اند (ولاتلبسوا الحق بالباطل وتكتموا الحق وانتم تعلمون)28 و اگر حاشا در حقيقت آن مذهب شائبه ريبى به خاطر گذرد هر كه از علماى وثيق و فضلاى صاحب تحقيق كه تعيين فرموده بفرستند به دلايلى عقلى و نقلى بر او اثبات مدعى حسب المتبغى خواهد شد. (قل هل عندكم من علم فتخرجوه لنا ان تتبعون الاّ الظن [وان انتم الا تخرصون] قل فللّه الحجة البالغة فلوشاء اللّه لهديكم اجمعين.)29

و باز در قسمت ديگرى از همين نامه مى نويسد:30

(… يعلم اللّه كه مقصد اصلى و غرض كلى از ارتكاب امور فانيه دنيوى و تمشيت احكام صورى غير اشاعت احكام شيعه طاهره و اذاعت آثار فرقه ناجيه كه تا غايت انوار و اسرار اصول و فروع آن در حجاب ظلام ظلم مخالفان دين و دولت و معاندان ملك و ملت مخفى و منطوى بود نبوده و نيست.)31

در اين نامه كه آكنده از آيات و روايات و سخنان عارفانه و صوفيانه است شاه انگيزه خود را از پادشاهى

( 246 )

گسترش مذهب تشيع ياد مى كند و افزون بر اين آمادگى علماى شيعه را براى گفت وگوهاى علمى با ديگر فرقه هاى اسلامى اعلام مى دارد. همچنين در اين نامه به اين نكته اشاره شده است كه پدران و اجداد شاهان صفوى همگى پيرو آئين تشيع بوده اند. اين سخن جاى گفت وگو دارد. بسيارى از تاريخ نگاران شيخ صفى جدّ اعلاى صفويه را سنى شافعى دانسته اند.32

شاه عباس براى اين كه كسى از شاهزادگان مدعى تاج و تخت او نشوند برنامه اى ريخته بود كه شاهزادگان در عيش و نوش به سر برند و اگر كسى هم از اين برنامه سر بر مى تافت و شايستگيهايى از خود بروز مى داد از سر راه برداشته مى شد.33 صفى ميرزا از همين شايستگان نگون بخت بود كه به دست پدر و در يك نقشه حساب شده از سر راه برداشته شد.

نتيجه طبيعى چنين حركت وحشيانه و غيرانسانى آن شد كه كسانى پس از وى عهده دار امور كشور شوند كه از آيين كشوردارى جنگ و سلحشورى بى خبر باشند و جز عياشى هيچ ندانند.34

پس از شاه عباس نوه اش صفى به پادشاهى رسيد و اداره كشور را در دست گرفت. وى نيز سياست خشونت و سركوبى را در پيش گرفت و بسيارى از فرزندان و نوه هاى ذكور شاه عباس را كه احتمال مى داد درآينده ادعاى تاج وتخت كنند از بين برد و يا كور كرد. انسانهاى كاردان و كارگزاران شايسته و فرهيخته و اهل انديشه و شمارى از سران سپاه شاهسون و… را از دم تيغ گذراند. بر علما سخت گرفت و از اقتدار و نفوذ آنان كاست. امام قلى خان فاتح هرمز و چهره شناخته شده وسردار بلند آوازه ايران را كه به شدت مورد توجه شاه عباس بود با سه پسرش عيسى خان قورچى باشى نيز كه شخصى درست كار بود و از امراى بزرگ سپاه به شمار مى آمد همراه فرزندانش به دستور وى كشته شدند.

درباره درنده خويى و بى رحمى وى نوشته اند:

( 247 )

(شاه صفى پادشاهى شراب خوار و عياش و بى رحم و خونريزبود چنانكه در مدت چهارده سال سلطنتش بسيارى از افراد خانواده پادشاهى و سرداران و بزرگان را كشت. اين درشتناك ناهموار كار سنگ دل به يك بار چهل تن از بانوان و دختران و كنيزكان حرم را در گودالى كه در حرم سرا كنده بود زنده به گور كرد و همسرش را نيز در حال مستى كشت…. عامه مردم از هر طبقه از سنگدلى و شقاوتش دائم در اضطراب و ترس بودند چه از كشتن كوركردن و شكنجه كردن هيچ كس پروا نمى كرد.)35

در دوران پادشاهى اين درنده خو ايران رو به افول نهاد ناآرامى و ناامنى سايه شوم خود را گستراند. عثمانى از هرج ومرج و ناامنى استفاده كرد و به بغداد يورش برد و آن را به خاك خود پيوست36 كه تا حكومت نادر بغداد همچنان در دست تركان باقى ماند.

پس از اين دوران پرنكبت و ادبار شاه عباس دوم بر سر كار آمد و خرابيهاى پدر را اصلاح و سرزمنيهايى كه در دوران پدر از خاك ايران جدا شده بود غير از بغداد به ايران بازگرداند و قندهار را تصرف كرد.37

وى با دولت عثمانى از راه آشتى درآمد و قرارداد صلح پدرش را با سلطان مراد چهارم پادشاه عثمانى محترم شمرد. البته بعدها براى شاه عباس و فرزندش شاه سليمان بر اثر سست شدن پايه هاى قدرت عثمانى و گرفتاريهايى كه آن كشور در جنگ با اروپائيان پيدا كرده بود وقت مناسبى پيش آمده بود براى آزادسازى بغداد و حومه38 ولى گويا مردان با اراده اى كه بتوانند دست به چنين حركتى بزنند در بين لشكريان و كارگزاران و نزديكان شاه نبودند.

فقيه و فيلسوف نامدار تشيع آقا حسين خوانسارى در اواخر اين دوره بويژه در روزگار پادشاهى شاه عباس دوم از نظر علمى و معنوى جايگاه والايى را به خود ويژه كرده بود. شاه

( 248 )

عباس دوم با همه گستاخيها و بى حرمتيها ناگزير از احترام به وى مى شود و در گاه گرفتارى از انديشه و قلم وى كمك مى گيرد تا گره كار بگشايد و بازدارنده ها را از سر راه بردارد. از جمله نامه اى است كه وى از طرف شاه براى شريف مكه مى نويسد و در آن به بهترين وجه گرفتاريهاى حاجيان ايرانى را ترسيم مى كند.39

حاج آقا حسين خوانسارى به خاطر همين جايگاه ويژه توانست كارى كند كه شاه عباس دوم مشكلى را كه شاه عباس اول بر سر راه حاجيان قرار داده بود بردارد. شاه عباس اوّل براى اين كه زر نقد و پول طلاى ايران از كشور خارج نشود مردم را بر مى انگيخت كه به زيارت ائمه(ع) بروند40 و گويا مانع مى شده كسى به زيارت خانه خدا برود مگر با پيشكشهاى بسيار .علما با اين كار مخالف بودند; امّا كارى از دست آنان بر نمى آمد تا اين كه در زمان شاه عباس دوم آقا حسين خوانسارى جلوى اين حركت غيراسلامى و نابخردانه را گرفت.

دوره افول

با مرگ شاه عباس دوم در سال 1077 درنزديكى دامغان و روى كار آمدن فرزندش صفى ميرزا دوره ديگرى در تاريخ صفويه آغاز شد.

صفى ميرزا بسيار نازپرورده بود. او در امر كشوردارى هيچ گونه تجربه اى نداشت و فردى سست عنصر و بى اراده بود. اين سستى و بى ارادگى و ترس از حركت و تصميم سبب شده بود كه منجمان و فال گيران در دربار او عرصه دار باشند. تا آن جا كه وقتى بيمار شد به سفارش منجمان نام خودرا تغيير داد و دوباره تاجگذارى كرد و خود را شاه سليمان خواند.41

حاج آقا حسين خوانسارى كه در آن زمان در اوج بزرگى شكوه و شهرت بود تلاش بسيار كرد تا نيرو و توجه شاه سليمان را به امور كشور و تقويت بنيه هاى دينى متوجه سازد و نگذارد به مسيرهاى ديگر كشانده شود. حضور آقا حسين خوانسارى در مراسم تاجگذارى و خطبه خواندن وى گويا

( 249 )

به همين انگيزه صورت گرفته باشد.

شاه سليمان چون خود نابخرد بود از خردمندان دورى مى گزيد و در كارهاى مهم كشور و گماردنها و بر كنار كردنها در جنگ و صلح با خواجگان و اهل حرم سرا به رايزنى مى پرداخت.

وى بسيار خرافاتى بود و به جاى خرد ورزى و نشست و برخاست با اهل خرد با نابخردان و خرافيان و فال گيران و منجمان چاپلوس نشست و برخاست داشت و در كارهاى مهم كشورى نظر طالع بينان و اخترشناسان را جويا مى شد:

(ميزان اعتقادى كه شاه به پيش گوييهاى ستاره شناسان نشان مى دهد حيرت آور است. جنگيدن با دشمن پذيرفتن سفرا ترتيب دادن مهمانيها شكارها و بر اسب نشستن و به تفرّج رفتن همه معلق است به اين كه قبلاً در اين موارد از ستاره شناسان كسب تكليف شده باشد. با وجود اين كه به كرّات و مرات حوادث خلاف گفته ستاره شناسان را ثابت كرده باز شاه از اين خرافه پرستى خود دست بر نمى دارد.)42

خرافه پرستى و پاى بندى شديد شاه سليمان به پيش گويى اخترگران سبب شد كه در دربار وى به ستاره شناسان و منجمان و فال گيران اهميت فراوانى داده مى شد و به همين نسبت از نفوذ و دخالت روحانيان و عالمان دلسوز كاسته شد. البته وى نيز همچون شاهان پيشين به شدت خود را ديندار وانمود مى كرد و جايگاه علماى دين را محترم مى شمرد ولى در عمل به خيرخواهيها و سفارشها و ديدگاههاى آنان توجهى نمى كرد. بر همين اساس براى آن كه از قدرت روحانيان بكاهد و از مخالفتهاى آنان با باده نوشى كه وى سخت به آن دلبسته بود راحت شود مقام صدر را كه تا آن زمان عالى ترين مقام روحانى برعهده داشت تغيير داد و وظيفه هاى صدر را بين دو تن صاحب منصب كه يكى با وى خويشاوند و ديگرى داماد وى بود تقسيم كرد.43

( 250 )

با اين همه چنين وا نمود مى كرد كه از دستور علما بيرون نيست حتى نوشته اند: در سفرها آقا حسين خوانسارى را به جاى خود مى نشاند و به وى اختيار تام مى داد.44

البته در اين كه آقا حسين نيابت از سلطنت را در هنگام مسافرت شاه سليمان پذيرفته است. جاى تأمل است; زيرا اگر در واقع تا اين حد انجام كارها به وى واگذار مى شد مى بايست اخبار وگزارشهاى زيادى در اين باره وجود مى داشت و حال آن كه جز چند مورد اثرى از دخالت حاج آقا حسين و حاج آقا جمال ديده نمى شود.

به نظر مى رسد اين كه جهانگرد اروپايى اظهار علاقه شاه سليمان به مجتهدان و عالمان دينى را غيرواقعى مى داند درست باشد:

(… امّا درباره احترامى كه شاه صفوى به مجتهد مى گذارد اين را مى توان گفت كه قسمت زيادى از آن متصنع است و در اين كار هم شاه پرواى مردم را مى كند; زيرا پيروى مردم از مجتهد تا بدان پايه است كه شاه صلاح خود نمى داند به يكى از اصول غيرقابل تخطّى دين تجاوز كندو يا در كار مملكت دارى به كارى دست بزند كه مجتهد ناگزير باشد آن را خلاف ديانت اعلام كند.)45

از اين فراز از نوشته كمپفر به دست مى آيد كه تلاشهاى حاج آقا حسين و

( 251 )

ديگر عالمان آن روزگار در كنترل رفتار شاه كارگر بوده و شاه نيز ناگزير و برخلاف گرايش درونى خود مى بايست بنماياند كه پيرو علماست.

چيزى كه بسيار مايه نگرانى آقا حسين خوانسارى بود و هر آن كشور و ملك را از آن در خطر مى ديد رفتارها و كردارهاى خلاف شرع شاه و درباريان بود. دربار را ابرى تيره از گناه در خود گرفته بود و مجلسهاى عيش ونوش شاه و باده نوشيهاى وى آتش بر جان هر مؤمن دلسوز مى زد.

آقا حسين خوانسارى ريشه همه بدبختيها و انحرافها و سست ارادگيها را در شراب نوشى شاه مى دانست. از اين روى همه تلاش خود را به كار گرفت تا شاه سليمان را از اين كار بازدارد و فرمان ممنوع بودن شراب خوارى را از وى بگيرد. سرانجام موفق شد و در سال 1096 هـ.ق. حكم ممنوع شدن شراب نوشى به انشاى حاج آقاحسين نگاشته شد و اين حكم كمك بزرگى در رهايى دربار و جامعه از زير بار اين گناه خانمانسوز كرد.

اين حكم كه با نثرى زيبا و محكم نگاشته شده در مجموعه منشآت آقا حسين خوانسارى به نام: (قرق شراب) آمده است.

در بخشى از اين حكم آمده:

(… حكم مطاع لازم الاتباع و فرمان واجب الإذعان محتوى بر مضمون خير اثر و مشتمل بر نكته سعادت ثمر كه خواص و عوام به حكم: (انما الخمر و الميسر والانصاب والأزلام)46 دست هوس از دامن (ام الخبائث) كوتاه دارند و اجتناب از دختر رَز كه مادر همه فتنه هاست واجب شمارند عقل و هوش را كه سلطان مملكت تن و فرمانفرماى اقليم بدن اند مغلوب سرهنگ طبيعت نسازند و چشم و گوش را كه زبده تركيب اجزاى انسانى و عمده قواى هيولانى اند خس پوش خواب غفلت و مستى نسازند و خوش و ناخوش باده خوشگوار از كار به در كنند و به كام و ناكام هواى اين آتش آبدار

( 252 )

از سر بنابر اشارت مضمون بشارت آئين: (انّ اللّه يحبّ التوابين و يحبّ المتطهرين)47 به ماء طهور توبه لوث معصيت از دامن عبوديت فرو شويند و به آب چشم اعتذار نقطه سيه كارى از صفحات صفحه رخسار اعمال بزدايند. شبها به روغن اشك ندامت چراغ استغفار بيفروزند و به برق آه حسرت خرمنهاى گناه درهم سوزند.

چند باشى زمعاصى مزه كش
توبه هم بد مزه اى نيست بچش

شرف صدور يافته و عزّ ورود پذيرفته غلامان چابك دست چالاك و چاكران قوى پشت بى باك كمر امتنان بر ميان بسته بناى ميكده به آب رساندند و پير مغان را خانه خراب نشاندند و سراپاى خم در هم شكستند و دست و گردن سبو را بر يكديگر بستند….)48

اين حكم اثر زيادى بر جاى گذارد و شاه سليمان از دام فتنه و فساد تا اندازه اى رهايى يافت. پس از اين رهايى از دامگه گناه بود كه توجه وى به دين و علما بيش تر شد و حاج آقا حسين خوانسارى و علماى ديگر از احترام ويژه اى برخوردار شدند. گويا اين كه كمپفر كه در آن سالها در ايران بوده مى نويسد:نفوذ و اقتدار روحانيان در دربار شاه سليمان بسيار قوى بود و شاه سليمان بدون رايزنى با آنان هيچ كارى انجام نمى داد مربوط به همين دوره است.

وى مى نويسد:

(پادشاه در حقيقت رهنمودها و نظرات مجتهدان را كه در نزد پادشاه و نيز مردم نوعى قداست و قدرت معنوى دارند اجرا مى كند و همواره رأى و نظر مجتهدان را در امور كشور و حتى جنگ و صلح مورد توجه قرار مى دهد; زيرا در نظر شاه و مردم قيادت مسلمانان بر عهده مسلمانان است.)49

بارى از روزى كه شاه سليمان به ظاهر از گناه كناره گرفت و از باده نوشى

( 253 )

در جمع و به طور آشكار پرهيز كرد با همه سست رأيى و ناتوانى چون به خردمندان زمينه كار داد و به خيرخواهيها و مصلحت انديشيهاى آنان توجه كرد كشور سامان گرفت. حضور شخصيتهاى بزرگى چون: آقا حسين خوانسارى محمد باقر سبزوارى محمد باقر مجلسى و… در كانون رايزنيها و پاره اى از تصميمها كشور را از هرج و مرج و آفات به دور داشت و به آن سامانى درخور داد. 50

افزون بر اين در تمام طول بيست و هشت ساله سلطنت شاه سليمان شرايط به گونه اى بود كه دشمنان خارجى يعنى اُزبكان و تركان عثمانى سخت گرفتار نابسامانيهاى داخلى خود بودند و مجال و يا توان هجوم به ايران را نداشتند و مرزهاى كشور در آرامش نسبى به سر مى برد. صدراعظم شاه شيخ على زنگنه كه گويا از پشتيبانى علما نيز برخوردار بود با تدبير و شايستگى ويژه اى امور كشور را اداره مى كرد و در آرام نگهداشتن كشور و برقرارى امنيت در شهرها و روستاها موفق بود.

دوره شاه سلطان حسين

در سال 1105هـ.ق. شاه سليمان درگذشت و پسرش حسين ميرزا بر جاى وى نشست. شاه سلطان حسين بسان پدر: سست اراده خوشگذران و تجمل گرا بود. بيش تر وقت خود را در حرم سرا و همنشينى با زنان مى گذارند و توجهى به امور كشور نداشت.

در دوره شاه سلطان حسين رفته رفته اوضاع كشور رو به خرابى نهاد و نشانه هاى افول و از هم گسستگى و فروپاشى يكى پس از ديگرى آشكار شد و نارضايتى مردم كه دست به گريبان ناامنى بى نظمى و شرارتها بودند به گونه چشمگيرى افزايش يافت.

دوران سى ساله سلطنت شاه سلطان حسين از بدترين دوره هاى حكومت صفويه است. ناتوانى و نابخردى و ناآگاهى و بى تدبيرى شاه سبب شده بود كه هيچ كارى به درستى به سامان نرسد و نااهلان بر همه امور چيره شوند.

( 254 )

حاج آقا حسين در سال 1099هـ.ق. پيش از روى كار آمدن شاه سلطان حسين از دنيا رفته بود. حاج آقا جمال و آقا رضى فرزندان حاج آقا حسين و علامه مجلسى كه عالمان بزرگ آن عصر بودند دستشان از بسيارى امور كوتاه بود و بهتر و مناسب تر مى ديدند در زمينه هاى علمى و فرهنگى و رونق بخشيدن به حوزه هاى علمى به تلاش بپردازند. با اين حال در نيمه اول سلطنت شاه سلطان حسين كه عالمان ياد شده زنده بودند پديده اى رخ نداد و مشكل مهمى پديد نيامد. و هدايتها و راهنماييهاى آن بزرگواران كم وبيش پاره اى از كاستيها و خسارتهايى كه شاه ناشايست و بى تدبير به وجود مى آورد جبران مى كرد و از گسيختگى كارها مانع مى شد. با فوت علامه مجلسى در سال 1111هـ.ق. و به مدت كوتاهى فوت حاج آقا جمال در سال 1125 اوضاع كشور به سرعت رو به ويرانى نهاد. در گوشه و كنار كشور شورشيان سر برآوردند و امنيت و آسايش مردم را بر هم زدند. رمالان و جن گير ان و فال بينان كه با استفاده از ناتوانى و روحيه خرافه پرستى شاه سلطان حسين موقعيت ويژه اى يافته بودند به دلخواه خود شاه را وادار به تصميم گيرى مى كردند.

با اين كه همسايگان شرقى و غربى

( 255 )

خود با گرفتاريهاى بسيارى دست به گريبان بودند و كشمكشها و اختلافهاى درونى روزگارشان را تباه ساخته بود وقتى پريشان حالى و آشفتگى ايران و نابخردى و كوتاه فكرى شاه ايران و درباريان را فهميدند به دسيسه چينى دست زدند و درمركز ايران حتى به آشوبها و شورشها دامن زدند.

شاه سر گرم عياشيها بود. بيش تر بودجه كشور را در ساختن كاخها و برگزارى مجلسهاى جشن و سرور و سرگرميها و عياشيها خرج مى كرد و وقتى با مشكل مالى روبه رو مى شد بدون مطالعه و بررسى مالياتها را افزايش مى داد و محرومان را در تنگناى شديدمالى قرار مى داد.

نتيجه چنين وضعى آن شد كه دشواريها و گرفتاريها از هر سوى سر برآورد و در مدت كمى كشور چنان دستخوش رخدادهاى پياپى و تندباد درهم كوبنده تفرقه شد كه محمود افغان با نيرويى اندك شهر اصفهان را در حلقه محاصره گرفت و كار را چنان بر مردم شهر و حكومت تنگ گرفت كه شاه سلطان حسين با خوارى و ذلت تمام خود را تسليم افغانان كرد و كشور و حكومت را به دست آنان سپرد.

حضور بيگانگان در ايران

در روزگار آقا حسين خوانسارى از مسائلى كه بسيار مورد توجه شاهان صفوى قرار گرفت پيوندهاى سياسى و اقتصادى با كشورهاى اروپايى و در نتيجه افزايش حضور بيگانگان در ايران بود. در دوره هاى نخست حكومت صفويه قرار داد و پيوند با اروپاييان بسيار محدود بود ولى در دو دوره آخر; يعنى از زمان روى كار آمدن شاه عباس كبير تا آخر كه همزمان با روزگار آقا حسين خوانسارى است بسيار گسترش يافت. شاه عباس بنابه دلايلى به كشيشان و بارزگانان و سياحان و فرستادگان كشورهاى اروپايى بسيار اهميت مى داد و مرزهاى كشور را به طور كامل به روى آنان باز گذاشت و برخلاف علما كه معتقد بودند: حضور گسترده مسيحيان اروپايى در ايران و رفت وآمد آنان به

( 256 )

بهانه تجارت و سياحت به سراسر كشور و جاى جاى اين سرزمين گسترده براى آينده كشور و ملت زيانبار است او به مسيحيان و فرستادگان اروپايى احترام زيادى مى گذاشت و اجازه مى داد تا از پنهانى ترين مسائل اين كشور سر در آورند و هر كجا مى توانستند بدون بازدارنده اى وارد شوند. شاهان پس از وى نيز همين سياست را با اندكى تفاوت ادامه دادند.

كشورهاى اروپايى پس از رنسانس و در اثر راه يافتن دستاوردهاى علمى مسلمانان به اروپا مسير پيشرفت و ترقى را به شتاب پيمودند و به كشفها و اختراعهاى بسيارى دست يافتند با اين همه در سده هاى هشتم و نهم هجرى رشد و ترقى اروپا چنان نبود كه آنان را به دست اندازى به كشورهاى ديگر وادارد. تاريخ اروپا نشان مى دهد آنان بيش ترين تلاشهاى خود را در تواناسازى بنيه نظامى و ساختن ابزارهاى جديد جنگى به كار گرفتند و تمام همّ و تلاش آنان اين بود كه مسلمانان را سركوب كنند و از آنان انتقام بگيرند.

(جنگهاى درازپاى صليبى كشتارهاى گسترده و سهمناك مسيحيان در اسپانياى مسلمان و آواره ساختن ميليونها مسلمان اسپانيولى از خانه و كاشانه خود و گسترش جوييهاى روسيان در دشت قبچاق و سرزمينهاى تاتاران مسلمان و سرانجام از ميان بردن حكومت مسلمانان در خطه روس در سده هاى 15 و 16 همه گامهايى بود كه در راستاى انتقام جويى جهان مسيحى گرى از مسلمانان برداشته شد. روشن است كه انديشه گران غرب همگام با اين چگونگيها از هيچ گونه دروغ زنى و واژگون سازى حقايق درباره مسلمانان چشم نپوشيدند.)51

حكومت صفويه در دوره هاى نخست به دليلهاى بسيار و از جمله مهم ترين آنها استفاده از ابزارهاى جديد جنگى و سلاحهاى آتشى كه تازه در اروپا اختراع شده بود باب رابطه را با

( 257 )

اروپا باز كرد. در شكست سنگين شاه اسماعيل صفوى در جنگ معروف چالدران وقتى روشن شد كه علت پيروزى سپاه عثمانى داشتن سلاحهاى جديد و آتشين همانند توپ و تفنگ است و تلاشها و شجاعتها و بى باكيهاى فدائيان قزلباش كارى در برابر توپهاى عثمانى نمى تواند انجام دهد و از ديگر سوى اُزبكان وحشى در شرق به دست روسها به سلاحهاى گرم تجهيز شده اند چاره اى نبود جز آن كه فكرى بشود تا بتوان سپاه قزلباش را نيز به سلاحهاى جديد جنگى تجهيز كرد.

بر همين اساس در دوره هاى نخست حكومت صفويان تلاشهايى براى رابطه با اروپا انجام گرفت. شاه اسماعيل صفوى در سال 929 براى نخستين بار نامه اى به شارلكن امپراطور آلمان نوشت و از وى خواست: با دولت ايران در جنگ با عثمانى هم پيمان شود و پيشنهاد كرد: هر دو كشور در يك زمان [ماه آوريل] از دو سوى بر دشمن مشترك هجوم برند و سلطان سليم عثمانى را به زانو درآورند.

شاه اسماعيل گويا نگران بود كه مبادا حاكم آلمان فريب سلطان سليم را بخورد و يا مرعوب گردد و دست از مبارزه بردارد.

از محتواى نامه استفاده مى شود: شاه صفوى به نشانه ها و قرينه هايى دريافته بود كه كه سلطان عثمانى مى كوشد با وعده هايى دولتهاى اروپايى را از مخالفت بازدارد و برخى از آنها از جمله آلمان را با خود همراه سازد. همچنين وى نگران بود كه تلاش گسترده سلطان سليم براى ايجاد تفرقه بين دولتهاى اروپايى ثمر دهد و آنها به جنگ با يكديگر بپردازند و در نتيجه تركها با آرامش خاطر از جبهه اروپا نيروهاى خويش را متوجه حمله به ايران كنند.52

با اين حال در اين دوره در عمل كارى در جهت برقرارى رابطه و آمد و شد با اروپاييان صورت نگرفت.

در دوره شاه طهماسب گويا به سفارش علما و برحذر داشتن وى از راه يافتن كافران به سرزمين اسلامى و

( 258 )

ناپسند بودن آمد و شد بيگانگان در ميان مسلمانان تلاشى در اين زمينه به عمل نيامد.

در همان زمان چندين بار انگليسيان سعى كردند با اعزام افرادى به ايران زمينه حضور خويش را در دولت و كشور فراهم كنند. يك بار در سال 969هـ.ق. فردى به نام: آنتونى جن كينسون به ايران آمد و نامه اى از سوى ملكه انگليس براى شاه طهماسب آورد ولى شاه طهماسب توجهى به وى نكرد و مأمور انگليسى دست خالى برگشت. نفرت از فرنگيان كافر در روزگار شاه طهماسب آن چنان بود كه وقتى مأمور انگليسى نامه ملكه انگليس را تقديم كرد شاه به او گفت: (آه شما كافران ما نيازى به دوستى شما نداريم) و هنگامى كه مى خواست از مجلس بيرون رود يكى از خدمتكاران دربار با ظرفى از خاك به دنبال وى روان شد تا در دولت خانه شاهى هر جا كه او قدم مى گذاشت براى پاك كردن بر جاى پايش خاك بريزد.53

( 259 )

در همين زمان از سوى روسيه نيز افرادى به ايران آمدند تا زمينه ارتباط بين دو دولت را فراهم آورند. مأمور انگليسى آنتونى جن كينسون نيز بار ديگر در سال 970هـ.ق. از راه روسيه به ايران آمد ولى گويا توفيقى به دست نياورد. بر اين اساس رابطه با اروپا در دوره هاى نخستين و حتى ميانى به كندى پيش مى رفت و بيش تر گفت و گوها به هماهنگى در مقابله با دولت عثمانى محدود مى گشت.

آغاز فعاليت هاى استعمارى در ايران

در دوره شاه عباس كبير و پس از آن تا روزگار شاه سلطان حسين حضور و رفت وآمد اروپاييان به ايران به گونه چشم گيرى افزايش يافت. افزون بر تواناسازى جبهه جنگ با عثمانى كه پيش از اين به آن اشاره كرديم هدفهاى ديگرى نيز در نظر بود. شاه عباس و شاهان صفوى كه پس از روى كار آمدن تجارت پاره اى از كالاهاى مهم و پرسود از جمله ابريشم را در انحصار خود داشتند و مى خواستند با برقرارى رابطه با كشورهاى اروپايى و آمدوشد تجار فرنگى به طور مستقيم ابريشم ايران را به اروپا صادر كنند و سود بيش ترى را از آن خود كنند ضمن آن كه اين كار مى توانست راه بازرگانى اروپا را از مسير كشور عثمانى تغيير دهد و دشمن را از منافع آن محروم سازد.

افزون بر اين از نشانه ها و قرينه ها بر مى آيد شاه عباس قصد داشت با ميدان دادن به مسيحيان و فرنگيان نفوذ مؤمنان و متديّنان را كه در سپاه قزلباش نقش اساسى داشتند كاهش دهد و رجال دينى را از صحنه سياست كشور كنار بزند. شاهان پس ازوى همين سياست شاه عباس را البته كم رنگ تر ادامه دادند. شاه سلطان حسين گرچه در آغاز به علما قدرت بيش ترى داد و به امور مذهبى و جايگاه متدينان توجه ويژه اى داشت ولى اين سياست دوامى نيافت و به خاطر نابخردى و خرافه پرستى و سست ارادگى وى چاپلوسان و خائنان كارها را به دست گرفتند و زمينه حضور بيگانگان و رفت وآمد اروپائيان به ايران

( 260 )

را فراهم ساختند.

در همين سالها دگرگونيهاى گسترده ديگرى در اروپا رخ داد و با پيدايش صنعت چاپ و پاره اى از اختراعها و كشفها كشورهاى اروپائى بويژه انگليس پرتغال هلند و روسيه برترى چشم گيرى يافتند. اين در حالى بود كه شاهان صفوى به ثروت اندوزى شادخوارى سرگرم بودند.

(در اين تاريخ اوضاع عالم خصوصاً اروپا تغييرات زيادى روى داده بود. مردم اروپا به واسطه اختراع چاپ و انتشار كتب و روزنامه با ملل شرق تفاوت زيادى پيدا نموده بودند و به خيال دست اندازى به مملكت حاصل خيز و معادن مهم افتاده و خوابهاى دور و درازى ديده و به عنوان تجارت و يا ترويج و تبليغ دين مسيح پيشقراولانى بايران و هندوستان فرستاده بودند و آنان آرام نمى نشستند.)54

البته مسأله استعمار در آن زمان به شكل كنونى آن مطرح نبود; زيرا ايران كشورى نيرومند و قوى بود و چه بسا از برخى كشورهاى اروپايى هم توان بيش ترى داشت و استعمار به شكلى كه سپسها به وجود آمد هنوز امكان پذير نبود. منظور آن است كه اروپائيان بويژه انگليس هلند و پرتغال كه به كمك صنعت و دانش جديد خود را برتر از ديگران مى ديدند در همان زمان به صورت جدى مسأله بهره كشى و استعمار كشورهاى ديگر را دنبال مى كردند و تلاشهاى تجارى سياسى و نظامى آنان بيش تر با اين انگيزه صورت مى گرفت; از اين روى كسانى كه در دوره پايانى و روزگار حاج آقا حسين از غرب به ايران مى آمدند در ضمن كارهاى تجارى و مذهبى هدفهاى استعمارى را نيز پيگيرى مى كردند:

(آنان افزون بر خريد و فروشهاى سودآور آگاهيهايى پيرامون راهها كوهها رودخانه ها شهرها روستاها خلق وخوى مردم ويژگيهاى مربوط به پيوندهاى سياسى و اجتماعى

( 261 )

حاكم بر جامعه ايران اوضاع دربار و اوضاع اقتصادى كشور به دست آورده و در اختيار سوداگران كشورهاى خويش گذاشتند بسيارى از آنان به كارهايى ديگر مانند مساحى و نقشه بردارى نيز دست زدند….)55

گردآورى اين اطلاعات به آنان اين امكان را مى داد كه بهتر و سريع تر نقشه هاى استعمارى خويش را اجرا كنند و در هر منطقه اى زمينه هاى ويژه آن جا را فراهم آورند.

پيشقراولان استعمار

كشورهاى اروپايى به درستى به اهميّت و نقش مذهب در پيوند و استوارسازى ملتها و نفوذ در دلهاى مردم آگاهى داشتند. بر همين اساس تلاش مى ورزيدند هدفهاى استعمارى خويش را هماهنگ و همسو با باورهاى دينى بنمايانند و از مذهب و نيروى عظيم و كاراى تبليغاتى مسيحيت و كليساها در راه هدفهاى استعمارى خود بهره برند. بيش تر كشيشان و مبلغانى كه در آن روزگار و سده هاى پس از آن از سوى كليسا به سرزمينهاى آسيا و آفريقا رفته اند در عمل در خدمت استعمار بودند و در پوشش دين و دعوت مردم به خدا زمينه ورود استعمارگران را فراهم مى ساخته اند. در كاروانهاى استعمارى اروپا به ويژه انگليس كه به سرزمينهاى اسلامى آمده كشيشان همراه آنان و بلكه پيشاپيش آنان در حركت بوده اند.

غربيان از زمينه ٌپديد آمده در روزگار صفوى به بهانه رونق بخشيدن به كار مسيحيان ايران و سامان دادن به آنان ساختن كليسا و مراكز دينى در راه هدفهاى استعمارى خويش در تكاپو بودند تا كم كم ايران را بسان كشورهاى خاور دور آفريقا و آمريكاى لاتين در چنگ استعمار گرفتار سازند.56

در همين راستا گويا نخستين بار فيليپ دوم پادشاه اسپانى كشيشى را به ايران فرستاد ولى چون كارى پيش نبرد دوباره حدود ده سال پس از آن فيليپ سوم كه به جاى فيليپ

( 262 )

دوم به سلطنت رسيده بود به نايب السلطنه خويش در هند دستور داد: با رايزنى و همكارى اسقف بندر (گوا) يك هيأت از مبلّغان مسيحى را به ايران گسيل بدارد. حاكم هند سه نفر كشيش را براى انجام اين مأموريت روانه ايران كرد. در هنگام ورود كشيشان به پايتخت به دستور شاه عباس كه خود براى زيارت به مشهد رفته بود درباريان از اين گروه استقبال گرمى كردند. در نخستين ملاقاتى كه مبلغان ياد شده با شاه ايران داشتند از وى خواستند: اجازه دهد آنان آزادانه در هر كجاى ايران كه خواستند به تبليغ دين مسيح و تلاشهاى دينى بپردازند.57

شاه عباس اگر چه خواسته آنان را نپذيرفت ولى براى به دست آوردن خشنودى آنان اجازه داد كليسايى در اصفهان بسازند.

بازتاب استقبال دربار صفوى از كشيشان و نيز مطالعه گزارشهايى كه در اين مدت از اوضاع ايران توسط اين گروه به اروپا رسيده بود سبب گشت كه افزون بر اسپانى كشورهاى: انگلستان هلند آلمان پرتغال و روسيه هم حركتهاى همانندى را انجام دهند و هر كدام هيأتى را با عنوان مبلغان مسيحى به ايران گسيل بدارند. دولت انگليس كه تكاپوى بيش ترى داشت احساس كرد كه رقباى هلندى و اسپانى جلو افتاده اند و زمينه هاى بسيار مهمى را از دست داده است; از اين روى يك گروه بزرگ كه گويا تا آن روز بزرگ ترين هيأت اروپائى بود به ايران اعزام داشت. رياست اين هيأت 25 نفره و يا 32 نفره را فردى به نام آنتونى شرلى بر عهده داشت كه به اتفاق برادرش رابرت مدتها در دربار صفوى ماند و موقعيت ويژه اى به دست آورد و بعدها در ايران ازدواج كرد و به همراه همسرش از سوى شاه عباس به مأموريت اروپا رفت.

شاه عباس در سالهاى پايانى سلطنت خويش آشكارا بر پشتيبانى خويش از مبلغان مسيحى وگروههاى اعزامى از كشورهاى اروپائى افزود. در هنگام ورود هيأت انگليسى با اين كه سرگرم فرونشاندن فتنه دين محمد خان ازبك به

( 263 )

شرق ايران رفته بود از همان جا دستور داد:

(بايد از ميهمانان فرنگى ما پذيرايى كامل بشود و مايحتاج آنان از اسب و نوكر و امثال آن مهيا گردد و هر كس بر خلاف اين فرمان رفتار كند جانش در خطر خواهد بود. هرگاه كسى به پست ترين ملازمان ايشان بدرفتارى نمايد سرش بريده خواهد شد.)58

افزون بر اين دستور داد آنان را در ميهمانيها و جلسه هاى رسمى شاه راه دهند و براى آنان احترام ويژه قائل شوند. رفتار شخص شاه عباس با رابرت شرلى و آنتونى شرلى به قدرى فروتنانه بود كه به كلى ناسازگار با شؤون سياسى و عرف دربار صفوى بود. او در يكى از نشستها گفت:

(من نعل كفش يك عيسوى را بر بزرگ ترين مردان عثمانى ترجيح مى دهم.)59

پس از شاه عباس شاه عباس دوم و شاه سليمان و شاه سلطان حسين نيز كم وبيش همين سياست را پى گرفتند. بعضى ازاينان پيكهاى مخصوصى به اروپا فرستادند و رهبران آن كشورها را آسوده خاطر ساختند كه از تبليغ مسيحيت و تلاش كشيشان جلوگيرى نخواهند كرد و آنان آزادانه در سراسر كشور مى توانند برنامه تبليغى و تبشيرى داشته باشند. اگر بخواهند كليسا و يا خانه مسكونى براى خويش بسازند و مراسم دينى مسيحيت را بدون

( 264 )

هيچ گونه بازدارنده اى انجام دهند.60

شاه عباس افزون بر شرلى فردى به نام حسينعلى بيگ بيات را كه از مسيحيان بود و تازه مسلمان شده بود به عنوان سفير به اروپا فرستاد و شاه سلطان حسين نيز شخصى مسلمان متعصب و تاريك انديش به نام محمد رضا بيگ را به دربار لوئى چهاردهم فرستاد و او با كردار و رفتار نابخردانه و خارج از چارچوب عرف سياسى مردم مسلمان ايران را نزد اروپائيان تحقير كرد و اروپائيان را برانگيخت كه برنامه هاى استعمارى خويش را دنبال كنند. كارهاى نابخردانه و به دور عرف سياسى حسينعلى بيگ در پاريس سبب گرديد فرانسويان تا مدتى نظر درستى نسبت به اسلام و ايران نداشته باشند.61

روحانيت سد راه استعمار

همان گونه كه اشاره شد زمان شاه عباس و دوره پايانى حكومت صفويه اروپاييان توجه بيش ترى به ايران داشتند و از خوش رفتارى و پشتيبانى همه جانبه شاهان صفوى به سود هدفهاى استعمارى خويش كه بيش تر درپوشش تبليغ دين مسيح و يا تجارت و مانند آن صورت مى گرفت استفاده زيادى مى كردند.

احترام بيش از اندازه شاه عباس و ديگر شاهان صفوى در دوره اخير نسبت به فرنگيان بويژه كشيشان و فرستادگان پاپ و حمايت آنان از تلاشها و برنامه هاى اقليت مسيحى در ايران به هر دليلى كه صورت مى گرفت بى گمان اگر مخالفت روحانيان و مؤمنان نبود اروپائيان بيش از اين مجال پى گيرى برنامه هاى خود را مى يافتند و ايران نيز همچون كشورهاى: چين هندوستان هندوچين و بسيارى از سرزمينهاى آفريقايى كه در دام استعمار گرفتار بودند زيرسلطه كشورهاى اروپايى قرار مى گرفت.

شاه عباس در نامه خود به پادشاه اسپانى مى نويسد:

(من حاضرم كه در ايران كليسايى بسازم و بسيار مايلم كه همه عيسويان از زن و مرد به كشور

( 265 )

من بيايند ولى روحانيون ما به اين كار راضى نمى شوند و مرا منع مى كنند و مى ترسم اگر دست به چنين كارى زنم مرا بكشند. اگر شما حاضريد كه من با وجود چنين خطرى به آنچه مى خواهيد اقدام كنم حرفى ندارم امّا به عقيده من بهتر است كه اول پادشاهان شما با تركان از در جنگ درآيند و بعد از آن به ساختن كليسا اقدام كنيد. در اين صورت شما مى توانيد گذشته از اصفهان در تمام شهرهاى كشور من كليسا بسازيد; زيرا اگر باز هم روحانيون بخواهند مخالفت كنند و مانع اين كار شوند من به ايشان خواهم گفت: ديگرحق هيچ گونه مخالفتى نداريد و من نمى توانم بر خلاف ميل و خواهش كسانى كه بر ضد دشمنان ايران مرا يارى مى كنند رفتار كنم. مأموران خاص هم خواهم فرستاد تا از خزانه شخصى من هر چه شما بگوييد بسازند و دستور خواهم داد كه: همه بازرگانان از عيسوى و يهود و مسلمان و غيره با (هرمز) تجارت كنند [جزيره هرمز مركز تجارت با اروپا بود] خواهش دارم به پاپ و دون فيليپ پادشاه خود بنويسيد كه آن دو را مثل پدر و برادر خود دوست دارم….)62

دولت عثمانى و ديگر همسايگان مخالف ايران شاه صفوى را نگران كرده بود; از اين روى دست به دامن غرب مى شود. چه بسا دوست نداشته كه به فرنگيان تا اين اندازه ميدان فعاليت بدهد ولى گويا مى پنداشت كه با دادن چنين امتيازهايى آنان را در جنگ با عثمانى با خود متحد مى سازد. همان طور كه از ظاهر نامه استفاده مى شود نفوذ و قدرت روحانيت مانع اين كار شد و به خاطر ساختار ويژه حكومت صفوى شاه نمى توانست برخلاف دستور دين كه به طور طبيعى با مخالفت روحانيت روبه رو مى شد رفتار كند.

آقاى هاشمى رفسنجانى درباره

( 266 )

برنامه ها و هدفهاى استعمارگران زير پوشش تبليغ دين مسيح مى نويسد:

(… مقدمات نفوذ و سلطه كليسا و مبلغان مسيحى آن پيشقراولان استعمار در ايران از لحاظ سياسى كاملاً آماده شده بودو پيشروان استعمار خود را براى شروع فعاليت در كشور ما مهيا ساخته بودند و اگر مانعى بزرگ همانند سدى محكم و نفوذ ناپذير جلوى اين سيل خانمان برانداز را نگرفته بود ايران ما هم در همان حملات اولى استعمارگران بمانند هندوستان و چين و ساير نقاط آسيا به دام استعمار افتاده بود. ولى ايران در مقام هجوم استعمار داراى استحكامات و قلعه هاى بسيار محكم و خلل ناپذيرى بود كه بسيارى از كشورهاى ديگر مورد حمله استعمار فاقد آنها بودند و آن عبارت از نفوذ و قدرت عميق دين اسلام و روحانيت شيعه بود نفوذ و قدرتى كه با سلطه بيگانگان مخالفتى آشتى ناپذير داشت.)63

( 267 )

پيامد حضور اروپاييان در ايران

به طور طبيعى حضور اروپاييان غيرمسلمان در ايران و تلاش با برنامه و حساب شده آنان در ميان مردم پيامدهاى ناگوارى داشت. آمد و شد كشيشان و بازرگانان مسيحى كه مورد حمايت دربار بودند در جامعه و معاشرت آنان با مردم مسلمان به طور محسوسى بنيادهاى اعتقادى مردم را سست مى كرد و پرده تقوى و عفاف آنان را مى دريد. بر همين اساس از زمانى كه كفار فرنگى به جامعه اسلامى ايران راه يافتند; يعنى روزگار شاه عباس و پس از آن تا پايان كار صفويه ابرهاى تيره گناه آسمان صاف و زلال ايران اسلامى را فروپوشاندند و روز به روز بر حجم آنها افزوده مى شد.64

البته در اين فاصله در اثر فشار علما گاه شاهان صفوى حركتهايى عليه فساد و تباهى انجام مى دادند كه ديرى نمى پاييد و از اعتبار مى افتاد. بر همين اساس در دوره پايانى حكومت صفوى به قدرى تباهى و فساد اخلاقى و اجتماعى زياد شده بود كه در طول حكومت 240 ساله آنان بى سابقه بود. عبدالحى از علماى روزگار شاه سليمان و شاه سلطان حسين و همروزگار حاج آقا حسين خوانسارى ورود كافران را به ايران مايه شرمسارى و علت اصلى آلوده شدن مردم به فساد مى داند و معتقد است:

(از علتهاى مستجاب نشدن دعاى مسلمانان آن بوده: شمار كافرانى كه به عنوان بازرگان از هند [انگليسيان و وابستگان به كمپانى هند شرقى] به سوى ايران سرازير مى شدند روبه فزونى نهاد و همانان بودند كه در ميان ايرانيان شيعه مذهب دست به زناكارى مى زدند.)65

افزون بر حمايت سياسى دربار از كشيشان و مبلغان مسيحى و بازرگانان و فرستادگان اروپايى كار تجارت و تبليغ آنان نيز سبب شده بود كه در جايگاهى بالاتر از مردم مسلمان باشند; زيرا انجام دادوستدها و پرداخت وام به تاجران مسلمان از يك سو و فقر و

( 268 )

نيازمندى و اوضاع كم وبيش نامساعد اقتصادى مردم از ديگر سوى نوعى برترى براى كفار اروپائى پديد مى آورد بويژه آن كه بسيارى از كسانى كه وام مى گرفتند در اثر تنگدستى نمى توانستند بهنگام بپردازند و با موافقت صاحبان وام و افزودن بهره هاى زياد پرداختن آن را واپس مى انداختند. به دنبال نياز مادى و بدهكارى مفاسد اخلاقى نيز شدت مى گرفت.66

بارى فرستادگان اروپائى كه پيوسته از سوى تاجران و كشيشان همراهى مى شدند افزون بر شناخت مناطق مختلف كشور و گردآورى اطلاعات كه كار اصلى و در راستاى مأموريت آنان بود به رواج فرهنگ مسيحيت و آداب و رسوم غرب در ميان مردم و در نتيجه سست كردن عقايد مسلمانان و گسترش بى وبندوبارى و فساد و فحشا نيز دامن مى زدند. همچنين اينان تلاش مى ورزيدند جايگاه دين و عالمان دينى را كه نقش مهمى در استقلال و اقتدار كشور وجلوگيرى از ورود

( 269 )

استعمار داشتند در ميان مردم در هم شكنند و به قول جاسوس معروف انگليسى همفر:

(بر هم زدن رابطه دوستى آميخته با احترام بين عالمان دين و مردم وظيفه اى است كه هيچ مأمور انگليسى نبايد فراموش كند….)67

از اين جا روشن مى شود فرستادگان اروپايى بويژه انگليسى در پديد آوردن اختلاف بين كارگزاران حكومت و نيز فقيهان و حكيمان در دوره پايانى حكومت صفوى كارگر بوده است چنانكه فرمانهاى نابخردانه شاهان صفوى در دوره اخير و پاره اى گماردنها و بر كنار كردنهاى بى برنامه و به دور از خرد آنان كه درسست شدن پايه هاى حكومت و افزايش ناامنى و بى بندوبارى و راه يافتن عناصر خائن به تشكيلات حكومتى نقش مهمى داشت بيش تر از همين فتنه گريها اثر مى پذيرفت.


پى نوشتها :

1. (روضات الجنات) محمد باقر موسوى خوانسارى ج349/2.

2. (تذكرة القبور) ملاعبدالكريم جزى81/; (شرح غرر و درر آمدى) جلال الدين محدث ارموى ج1/قد.

3. (شرح غرر و درر آمدى) ج1/صبح به نقل از (الروضة البهيه) حاجى سيد شفيعاى جاپلقى54/.

4. (اعيان الشيعه) سيد محسن امين ج149/6 دارالتعارف للمطبوعات بيروت.

5. (شرح غرر و درر) ج1 مقدمه/ صبح.

6. همان مدرك; (روضات الجنات) ج215/2.

7. همان مدرك/قو.

8. (تذكرة القبور) رجال اصفهان81/.

9. (احسن الوديعه) محمد مهدى موسوى اصفهانى214/ مطبعة الايتام بغداد.

10. (احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى) محمد تقى مدرس رضوى/138 اساطير تهران.

11. (سلسه هاى اسلامى) كليفور ادموند بوسورث ترجمه فريدون بدره اى251/ ـ 253 مؤسسه مطالعات

( 270 )

و تحقيقات فرهنگى.

12. (آل بويه) على اصغر فقيهى453/ صبا.

13. (حبيب السير) خواند مير ج434/4 ـ 440 خيام تهران.

14. شاه اسماعيل صفوى مجموعه اسناد و مكاتبات تاريخى به همراه يادداشتهاى تفصيلى عبدالحسين نوايى 37/ ـ 40 ارغوان تهران.

15. (سياست و اقتصاد عصر صفوى) باستانى پاريزى 52/ ـ 56.

16. (فوايد الرضويه)480/.

17. (سياست و اقتصاد عصر صفوى)122/.

18. همان مدرك81/ ـ 89.

19. (دين و دولت در عصر صفوى) مريم مير احمدى57/ اميركبير تهران; (فوائد الرضويه)481/.

20. (زندگانى شاه عباس كبير) نصراللّه فلسفى ج270/1.

21. (دين و دولت در عصر صفوى)57/.

22. (شرح غرر و درر) ج1/ قب به نقل از (كشكول بهائى) ج91/1.

23. علماى شيعه براى احياى تفكرات شيعه و دفاع از كيان تشيع و ايران اسلامى در اين جنگها شركت مى كردند. ر.ك: (شهداء الفضيله) علامه امينى108/ 126.

24. (سياست و اقتصاد عصر صفوى)40/; (روضات الجنات) ج2/351.

25. سوره (زخرف) آيه 22.

26. سوره (انعام) آيه 114.

27. سوره (يوسف) آيه 38.

28. سوره (بقره) آيه 42/.

29. سوره (انعام) آيه 148 ـ 149.

30. (شاه اسماعيل صفوى)48/ ـ 49.

31 .همان مدرك.

32. مجله (حوزه) شماره 75/117 مقاله محمد صادق مزينانى به نقل از (نزهة القلوب) حمداللّه مستوفى به اهتمام و تصحيح گاى ليسترانج81/; (دين و دولت درعصر صفوى)41/; (تاريخ ادبيات ايران) ذبيح اللّه صفا ج5 بخش يكم140/; (صفوة الصفا) ابن بزاز41/ 49.

33. (شاه سلطان حسين)14/ ـ 15.

34. (دين و دولت در عصر صفوى)57/.

35. (سفرنامه شاردن) اقبال يغمايى ج1865/5 توس.

( 271 )

36. (سفرنامه كمپفر) ترجمه كيكاوس جهاندارى68/ خوارزمى.

37. (سفرنامه شاردن) ج1601/4.

38. (سفرنامه كمپفر) 69/.

39. (اعيان الشيعه) سيد محسن امين ج150/6.

40. (سياست و اقتصاد عصر صفوى)189/.

41. همان مدرك256/.

42. (سفرنامه كمپفر) 70/.

43. همان مدرك122/.

44. (روضات الجنات) ج351/2.

45. (سفرنامه كمپفر)127/.

46. سوره (مائده) آيه 90.

47. سوره (بقره) آيه 222.

48. (منشآت حاج آقا حسين خوانسارى) 41/ ـ 53 تايپ شده. نسخه خطى اين حكم تحت عنوان (قرق شراب) در مجموعه اى به بنام( جنگ) در كتابخانه مدرسه عالى شهيد مطهرى به شماره 2912 و كتابخانه دانشگاه تهران به شماره 4727 موجود است.

49. (سفرنامه كمپفر)125/ ـ 127.

50. (سياست و اقتصادعصر صفوى)625/.

51. (نخستين رويارويهاى انديشه گران ايران) عبدالهادى حائرى133/ اميركبير.

52. (اميركبير يا قهرمان مبارزه با استعمار) اكبر هاشمى رفسنجانى255/.

53. (زندگانى شاه عباس كبير) نصرالله فلسفى ج237/4.

54. (نادر قلى فاتح دهلى) صنعتى زاده كرمانى207/.

55. (نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران)144/.

56. (اميركبير يا قهرمان مبارزه با استعمار)245/.

57. (سياست خارجى ايران در دوره صفوى)177/.

58. (زندگانى شاه عباس كبير) ج32/4.

59. (اميركبير يا قهرمان مبارزه با استعمار)248/.

60. همان مدرك251/.

61. (نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران)176/.

62. (اميركبير يا قهرمان مبارزه با استعمار)252/.

63. همان مدرك251/.

64. (سياست و اقتصاد عصر صفوى)228/ ـ 233.

65. (نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران)180/.

66. همان مدرك181/.

67. مجله (حوزه) شماره105/16.