( 92
)
ابن سودا در مدائن بود و زمانى كه خبر شهادت على را شنيد گفت:
(اگر مغز وى را در صد هميان بياورند باور نمى كنم.)28
گزارشى كه از شعبى نقل كرديم
تفاوتهاى فراوانى با گزارش سيف بن عمر دارد. در گزارش سيف
عبداللّه بن سبا
مردى يهودى از مردم يمن و از قبيله حمير دانسته شده كه در شورشها عليه عثمان دست داشته است.
1. در گزارش شعبى
عبداللّه بن سودا ذكر شده و از پايان گزارش وى
بنابر نقل بغدادى
استفاده مى شود كه ابن سبا شخص ديگرى بوده و على(ع) ابن سبا و ابن سودا را به مدائن تبعيد كرده است.
در گزارش شعبى
بنابر نقل بغدادى
ابن سبا
عبدالله بن وهب سبائى معرفى شده است. بنابراين
در دو گزارش شعبى
نامى از عبدالله بن سبا نيست
مگر اين كه وى را همان عبدالله بن وهب سبائى بدانيم.
2. از جمله اى كه بغدادى از شعبى نقل كرده: (كان يعين السبئيه على قولها.) استفاده مى شود: قبل از ابن سودا
گروهى به نام (سبئيه) خوانده مى شدند و بر اين باور بودند كه على جانشين پيامبر و يا دست كم خليفه برتر است كه على در آغاز به او احترام گذارد.
3. برابر گزارش شعبى
ابن سودا مردى يهودى از مردم حيره
واقع در سه مايلى كوفه29
بوده
نه از مردم يمن و قبيله حمير كه شعبى خود
از آن قبيله است.
4. اظهار اسلام او در زمان حكومت على(ع) بوده و بيش تر به خاطر به دست آوردن موقعيت و مقام
جانشينى على(ع) را مطرح ساخته كه مورد استقبال ياران على و خود آن حضرت واقع شده است. بنابراين
در رخدادهاى دوران پايانى حكومت عثمان و جنگ جمل نقشى نداشته است.
5. تبعيد وى به مدائن
براى غلوّ او بوده; امّا در چه موضوعى غلو كرده
روشن نيست. آيا بنا به گفته علماى اهل سنت
از عثمان و طلحه و زبير
انتقاد مى كرده است; كه وى را غالى ناميده اند؟ برابر گزارش اول
غلو او درباره شيعه و رستگارى آنان و اهميت مسجد كوفه بوده است يا بنابر گزارش خطيب بغدادى چون ابن سبا بعد از شهادت على(ع) منكر مرگ وى شده است
او را غالى خوانده اند؟ اما پيش از آن روشن نيست
چگونه غلوى داشته است.
6. از پيشنهاد ابن عباس به حضرت امير: اينان را تبعيد كنيد
تا فتنه اى انگيخته نشود
استفاده مى شود كه اين واقعه پيش از جنگ نهروان رخ داده كه على(ع) بر آن بوده بار ديگر براى جنگ با معاويه حركت كند و يا در سال چهلم اتفاق افتاده كه على(ع) سپاهى را براى جنگ با معاويه آماده كرده بود.
7. در اين روايات عقيده به رجعت مطرح شده; اما نه آن گونه كه شيعه باور دارد. بلكه بدين گونه كه على(ع) نمرده و به آسمان رفته و بعد فرود خواهد آمد و مردم را هدايت و رهبرى خواهد كرد.
8. در نقل ابن حزم كه انتسابى به شعبى ندارد به گونه اى آمده كه با روايات مهدويت هماهنگى دارد:
(مهدى ظهور مى كند و جهان را پر از عدل و داد مى سازد آن گونه كه از ستم و جور پُر است.)
9. نكته درخور درنگ در گزارش شعبى اين است كه سخنى از سوختن طرفداران ابن سبا نيست و مسأله: وصى بودن و جانشينى
غلو درباره على(ع)
رجعت و اهميت شيعه مطرح گرديده است و عبدالله بن سودا غير از عبداللّه بن سبا معرفى شده و عبداللّه بن سبا همان ابن وهب سبائى است. در (المقالات و الفرق) منسوب به اشعرى نيز
عبدالله بن سبا همان عبدالله بن وهب راسبى همدانى معرفى شده كه ابن اسود و عبدالله بن حرس او را همراهى مى كردند.30
به نظر ما در اين كه شعبى چنين مطالبى گفته باشد
جاى گمان نيست و در آينده به آن خواهيم پرداخت; امّا آيا آنچه شعبى نقل كرده درست است
يا نادرست
به زودى روشن مى شود; زيرا شعبى در زمان حكومت على(ع) پسر بچه اى بيش نبوده است.31
از اين روى
گزارش دوم وى كه به شرح در تاريخ بغداد آمده
به نقل از زحر بن قيس است.
2 . عبدالله بن سبا و خلفا:
از پاره اى روايات نقل شده درباره عبداللّه بن سبا
به دست مى آيد كه وى
افزون بر اين كه على(ع) را خليفه شايسته و وصى پيامبر مى دانست
از ابوبكر و عمر
انتقاد مى كرد; از اين روى
على(ع) بر وى خشم گرفت.
در اين گزارش نيز ابهامهايى وجود دارد كه اكنون بيان مى كنيم:
1. ابن حجر در لسان الميزان روايات گوناگونى در اين باره نقل كرده است. عمروبن مرزوق از شعبه از سَلَمة بن كهيل از زيد بن وهب آورده كه على(ع) فرمود:
(مالى و لهذا الحميتِ الأسود [يعنى عبدالله بن سبا] كان يقع فى ابى بكر وعمر.)32
مرا چه كار با اين خيك سياه كه درباره ابوبكر و عمر سخنانى مى گويد.
(حميت) را مشك بى مو
معنى كرده اند. گويا وى موى سر خود را مى تراشيده و سيه چرده نيز بوده است
از اين روى مانند شده به مشك سياه.
ابن حجر همين روايت را از ابواسحاق رازى
از شعبه
از سلمه
از زيد بن وهب نقل مى كند:
(سويد بن غفله در هنگام حكومت على(ع) بر او وارد شد و گفت: من به گروهى برخوردم كه از ابوبكر و عمر به بدى ياد مى كردند و مى گفتند: تو به آنان چنين گفته اى. از جمله آنان
عبداللّه بن سبا بود و او نخستين كسى بود كه اين سخن را بر زبان راند.
على(ع) فرمود: مرا چه كار با اين خيك سياه! آن گاه افزود: به خدا پناه مى برم كه جز نيكى درباره آن دو [ابوبكر و عمر] در نظر داشته باشم. سپس عبداللّه بن سبا را خواست و او را به مدائن تبعيد كرد و گفت: هرگز در شهرى كه من در آن سكونت دارم
سكنى مگزين آن گاه بر منبر رفت و براى مردم سخن گفت و در پايان ابراز داشت: (آگاه باشيد
از هيچ كس به من خبر نرسد كه مرا بر آن دو برترى داده
جز اين كه او را حدّ افترا و دروغ زن بزنم.)33
ابن شاذان در كتاب ايضاح گويا اشاره به همين روايت دارد كه مى نويسد:
(شما روايت كرده ايد: عبدالله بن سبا را نزد على آوردند و گواهى دادند كه او ابوبكر و عمر را ناسزا مى گويد و على او را نكشت و به مدائن تبعيد كرد. بنابراين
اگر پيامبر كسى را كه ابوبكر و عمر را ناسزا مى گفت
مى كشت [بنابر قول شما] درست به نظر نمى رسيد و برخلاف حكم خدا بود.)34
در كتاب ينابيع الموده از بزرگان حديث
مانند دار قطنى نقل مى كند: چون عبداللّه بن سبا على را بر ابوبكر و عمر برترى مى داد على تصميم بر كشتن وى گرفت. اما عبدالله گفت: كسى را مى كشى كه تو را دوست دارد و برتر مى داند.
على(ع) در پاسخ فرمود: در شهرى كه من ساكن هستم مباش. از اين روى وى به مدائن رفت.35
به نظر مى رسد نوبختى و اشعرى بر اساس همين روايت نوشته اند:
(عبداللّه بن سبا و يارانش بر ابوبكر
عمر و عثمان و صحابه ناسزا مى گفتند و از آنان بيزارى مى جستند و مدعى بودند على(ع) چنين دستورى داده است. حضرت در صدد قتل وى برآمد كه با اعتراض مردم روبه رو شد; از اين روى
وى را به مدائن تبعيد كرد.)36
ابونعيم در (حلية الاولياء)
بسان همين گزارش
به نقل از مغيره از ام موسى آورده است.37
برابر اين نقل
على(ع) اجازه نمى داد كسى او را برتر از دو خليفه اول بداند. از اين روى
چنانچه رواياتى باشد كه در آن على(ع) خود را برتر از خلفاى راشدين بداند
بايد در درستى اين دسته از گزارشها ترديد كرد. در نهج البلاغه سخنان فراوانى از على(ع) آمده كه خود را شايسته تر به خلافت از ابوبكر دانسته است.
به نظر مى رسد رواياتى كه نقل شده ابن سبا بر خدا و پيامبر دروغ مى بندد
ناظر به ادعاى برترى على(ع) بر ديگر خلفا باشد.
2. محمد بن عبّاد از سفيان
از عمار دهنى حديث كرد كه شنيدم ابوالطفيل مى گفت:
(من مسيب بن نجبه را ديدم كه لباسهاى ابن سبا را گرفته و او را كشان كشان نزد على آورد.
حضرت بر فراز منبر بود. پرسيد چه كرده است؟
مسيب گفت: به خدا و رسول خدا دروغ مى بندد.)38
ابن عساكر سه روايت ديگر از مسيب نقل كرده كه مشابه روايات گذشته است.39
روايتى را كه ذكر كرديم شيخ طوسى در اَمالى خود از سفيان بن عيينه از عمار دهنى از ابوالطفيل نقل كرده و درباره دروغگويى عبداللّه بن سبا مطلبى ندارد
ولى افزوده است كه على(ع) پرسيد:
(چه مى گويد؟
من پاسخ مسيّب را نشنيدم كه امام فرمود:
(دورى كنيد دورى كنيد از خشم مردى كه سوار شتر تندرو است و كجاوه اى را به شترش بسته به ميان شما خواهد آمد و او را كه هنوز گرد و غبار حج و عمره از خود دور نساخته به قتل مى رسانيد.
منظور وى حسين بن على بود.)40
بنابراين مرد كجاوه نشين عبيدالله بن زياد است.
از فرمايش حضرت به دست مى آيد ابن سبا
درباره آينده سخنى گفته كه خشم مسيّب را در پى داشته است. على(ع) بدون اين كه سخنى در رد ابن سودا بگويد
مسيب را به دورى از خشم
سفارش مى كند. همانند اين روايت دركتاب غيبت نعمانى با سندى ضعيف نقل شده و در آن ابن سودا آمده است.41
3. ديدگاه سيف بن عمر تميمى:
ديدگاهى كه اكنون رواج يافته
ديدگاه سيف بن عمر (م. حدود 170هـ.ق.) است. سيف
ظهور ابن سودا را سه سال پس از امارت عبدالله بن عامر بر بصره به سال 33 در بصره مى داند. او
بر حكيم بن جبله كه به قول سيف
دزد بوده وارد شده و ادعا كرده كه از اهل كتاب است و به اسلام گرويده و از آن جا به كوفه
سپس به مصر رفته است.42 آن گاه در رخدادهاى سال 35هـ.ق. در معرفى وى مى نويسد:
(كان عبداللّه بن سباء يهوديا من أهل صنعا أمه سوداء فأسلم زمان عثمان ثم تنقل فى بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم فبدأ بالحجاز ثم البصره ثم الكوفه ثم الشام فلم يقدر على مايريد عند أحد من اهل الشام فأخرجوه حتى أتى مصر فاعتمر فيهم.)43
عبدالله بن سبا
يهودى و از مردم صنعا بود
مادرش سياه پوست بود و در زمان عثمان
اسلام آورد. در شهرهاى مسلمانان مى گشت و در صدد گمراه ساختن مردم بود. در آغاز به حجاز سپس به بصره
كوفه و شام رفت. آنچه مى خواستِ نزد مردم شام به دست نياورد. او را از شام بيرون راندند. به مصر رفت و در آن جا ماندگار شد.
وى
در آغاز
رجعت پيامبر اسلام را بسان مسيح مطرح كرد و گفت: (هر پيامبرى وصى دارد و على وصى محمد است.)
ابن سودا
با شخصيتهاى شهرهاى گوناگون مكاتبه داشت و آنان را عليه عثمان بر مى انگيخت. سيف بن عمر
قيام مردم كوفه و مصر را عليه عثمان بر انگيزش ابن سبا مى داند و ابوذر غفارى
عمّار ياسر
محمد بن ابى حذيفه
عبدالرحمن بن عديس
محمد بن ابى بكر
صعصعة بن صوحان و مالك اشتر را جزو پيروان و اثرپذيرفتگان از عبدالله بن سبا مى شمارد.44
او سبئيه را درجنگ جمل نقش آفرين مى داند; امّا از حضور و نقش آفرينى آنان در جنگ صفين و نهروان
گزارشى نمى دهد
كه گويا نبوده اند و نقشى نداشته اند
تا قيام مختار كه در ركاب مختار خيزش بزرگى را سامان مى دهند.
گزارش سيف را از نوشته هاى وى: (الفتوح و الردّة) و (الجمل و مسير عايشه) نقل كرده اند.45
ابن حجر در لسان الميزان
با اشاره به احاديث ابن عساكر در تاريخ دمشق مى نويسد:
(احاديثى از طريق سيف بن عمر تميمى در (الفتوح) نقل كرده كه سند آنها صحيح نيست.)46
اكنون
ما بر آن نيستيم كه سند و متن روايات سيف را به بوته نقد بگذاريم; زيرا ديگران به آن پرداخته اند.
تنها به اين نكته اشاره مى كنيم; بسيارى از عالمان و صاحب نظران رجالى
وى را (ضعيف)
(كذّاب) (متروك الحديث) و (زنديق) دانسته اند.
ابن حبان گويد:
(سيف: روايات بر ساخته را از راويان با اعتبار نقل مى كند.)47
نكته ديگرى كه در روايت سيف بدان اشاره شده
باورمندى ابن سبا به رجعت و جانشينى على(ع) است. در اين روايات
به ظاهر
سخنى از غلو و على(ع) را خدا دانستن
به ميان نيامده است.
4 . ديدگاه ابن ابى الحديد وابوالعبّاس:
ابن ابى الحديد در دو جا
از شرح نهج البلاغه
خطبه 58 و 127
از غلات شيعه و ابن سبا
بحث مى كند.
ابوالعبّاس احمد بن عبيداللّه بن عمار ثقفى
از محمد بن سليمان بن حبيب مصِّيصي (معروف به نوين) و ازعلى بن محمد نوفلى از قول مشايخ او نقل مى كند كه مى گفته است:
(على(ع) از كنار گروهى مى گذشت كه روز ماه رمضان
آشكارا چيزى مى خوردند.
على(ع) از آنان پرسيد: مسافريد
يا بيمار؟
گفتند: هيچ كدام.
فرمود: آيا از اهل كتاب هستيد و جزيه مى پردازيد و در ذمه مسلمانانيد؟
گفتد: نه.
فرمود: پس به چه دليل در روز ماه رمضان چيزى مى خوريد؟
آنان برخاستند و گفتند: تو تويى.
با اين سخن
به ربوبيت على(ع) اشاره مى كردند.
على(ع) از اسب خود فرود آمد و چهره به خاك نهاد و گفت: اى واى بر شما! كه من بنده اى از بندگان خدايم
از خدا بترسيد و به اسلام برگرديد.
آنان نپذيرفتند.
او
ايشان را مكرر به راه راست فراخواند
نپذيرفتند و بر كفر خود پايدار ماندند. على برخاست و فرمود: آنان را استوار ببنديد و كارگران [براى كندن حندق]و هيمه و آتش بياوريد و دستور داد: دو خندق كندند كه يكى سربسته و ديگر سرگشوده بود. در خندق سرگشوده
هيمه ريختند و آتش زدند و ميان آن خندق و خندق سرپوشيده راهى گشودند و بدان گونه
نخست به آنان دود دادند و على شخصاً آنان را فرا خواند و سوگندشان داد كه از عقيده خود برگردند
بازنگشتند و نپذيرفتند. آن گاه بر آنان آتش افكند و همگى در آتش سوختند.
….
اين ادعا و سخن
حدود يك سال
پوشيده ماند و سپس عبداللّه بن سبا
كه يهودى بود و تظاهر به اسلام مى كرد
پس از وفات اميرالمؤمنين(ع) ظهور كرد و آن را دوباره آشكار ساخت.
گروهى از او پيروى كردند كه به (سبئيه) معروف اند
آنان معتقد بودند كه على(ع) نمرده
بلكه مقيم آسمان است و صداى رعد وبرق
آواى اوست. آنان
هرگاه
بانگ رعد مى شنيدند مى گفتند: اى اميرالمؤمنين
سلام بر تو باد.)48
جاحظ نيز
اين داستان را به همين گونه نقل مى كند.49 (جمله على در ابر است)
هم گويا از آن جا گرفته شده كه حضرت
عمامه اى داشته به نام (سحاب).50
ابن ابى الحديد در شرح خطبه 58
درباره نابودى غاليان به نقل از ابوالعباس مى نويسد:
(گروهى از ياران على(ع) كه عبداللّه بن عباس هم از ايشان بود در مورد شخص عبداللّه بن سبا
شفاعت كردند. و گفتند: اى اميرالمؤمنين! او توبه كرده است
او را عفو كن.
على(ع)
پس از اين كه با او شرط كرد كه مقيم كوفه نباشد
او را آزاد نمود.
عبداللّه سبا گفت: كجا بروم؟
فرمود: به مدائن و او را به آن شهر تبعيد كرد.
و همين كه اميرالمؤمنين كشته شد
او سخن خود را آشكار ساخت و فرقه و گروهى بر گرد او جمع شدند و سخن او را تصديق نمودند و از او پيروى كردند. و هنگامى كه خبر كشته شدن على(ع) به او رسيد گفت: به خدا سوگند
اگر پاره هاى مغز او را در هفتاد كسيه كوچك براى ما بياوريد
باز هم علم خواهيم داشت كه او نمرده است و نخواهد مرد
تا آن كه عرب را با چوب دستى خويش
به سوى حقيقت براند. چون اين سخن به اطلاع ابن عباس رسيد گفت: اگر مى دانستيم كه على بر مى گردد
زنانش را عروس و ميراثش را تقسيم نمى كرديم.)51
ابن ابى الحديد
مدعى است نخستين كسى كه در دوران حكومت على(ع)
راه غلوّ در پيش گرفت
ابن سبا بود.52
بمانند سخنان ابن ابى الحديد را اشعرى درباره (سبئيه) مى گويد: ابن سبا راه غلوّ درباره على پيمود و عقيده به رجعت داشت.53
ييادآورى: ابن ابى الحديد
افسانه عبداللّه بن سبا و داستان به آتش كشيده شدن غلو كنندگان به دست حضرت امير(ع) را از على بن محمد بن سليمان نَوفلى نقل مى كند. ابوالفرج اصفهانى زيدى مذهب
در مقاتل الطالبين
كه تلاش ورزيده تاريخ ائمه و بزرگان شيعه از آل ابى طالب را به رشته تحرير بكشد
وقتى به نقل قيام ابوالسّرايا مى پردازد
درباره على بن محمد بن سليمان نَوْفلى مى نويسد:
(احمد بن عبيداللّه بن عمّار
از عليّ بن محمد بن سليمان نَوْفلى در اين موضوع براى من اخبارى نقل كرد; امّا من همه آن اخبار را نقل نخواهم كرد
بلكه گاهى پاره اى از آن را هر كجا كه ناگزير از نقلش باشم
ذكر مى كنم; زيرا على بن محمّد
از اماميه است و تعصب ورزيده و مطالب را درست مطابق واقع نقل نكرده و نسبتهايى ناروا به آنان كه اخبار ابوالسّرايا را نقل كرده اند
داده و بيش تر مطالبش را در اين موضوع و غير آن
از پدرش تنها نقل كرده و حال آن كه پدرش در آن هنگام در بصره بوده و چيزى از اين حوادث نمى دانسته
جز همانها كه مردم عادى و بى خبر
بر سبيل حكايات و افسانه نقل مى كنند و او
بدون توجه
آنها را در كتاب خود
ثبت كرده براى اين كه به قيام كنندگان در اين جريان
طعن زند
يا خُرده گيرد.)54
على بن محمد نَوفلى كه از راويان و گزارشگران داستان عبداللّه سبا به شمار مى رود و احتمال مى رود در داستان عبداللّه بن سبا هم
آنچه در بين مردم رواج داشته و زبان به زبان مى گشته و افسانه سرايان و مخالفان شيعه و وابستگان به حكومتهاى ضدشيعى به آن دامن مى زده اند
بدون تحقيق و درنگ و تنها از باب جمع آورى گفته ها و نوشته ها در باب مذاهب و فرق
ثبت كرده باشد; از اين روى نمى شود به آنها اعتماد كرد و اين مطالب را صددرصد با واقع هماهنگ دانست.
از آن جا كه در گذشت ابوالسّرايا در سال 200 هجرى قمرى بوده و نوشته اند
محمد بن سليمان نَوْفلى
مدتى در زندان هارون (خلافت 170 ـ 193) به سر برده55
دوران زندگى نوفلى را بين سالهاى 140 ـ 210 مى توان حدس زد.
به نظر مى رسد در اين برهه
داستان ابن سبا
بار ديگر مطرح شده و سيف بن عمر (حدود 170) در اين زمان مى زيسته
دوباره افسانه ابن سبا را سامان داده و نوفلى نيز اين شايعه را در نوشته خود آورده است.
5 . ديدگاه كشى:
ابوعمرو محمد بن عمربن عبدالعزيز كشى (م.340هـ.ق.) در كتاب رجال خود
پنج روايت به نقل از محمد بن قولويه قمى از سعد بن عبداللّه بن ابى خلف اشعرى قمى از امام سجاد
باقر و صادق(ع) درباره ابن سبا نقل كرده است كه از مجموع آنها استفاده مى شود: ابن سبا ادعاى الوهيت درباره على(ع) كرده و بنابه نقل دو روايت: يكى از امام باقر و ديگرى از امام صادق(ع) على(ع) سه روز به او مهلت داد كه توبه كند; اما وى از نظرش برنگشت; از اين روى
على(ع) او را در آتش سوزاند.56
بسيارى از علماى رجال شيعه و راويان
اين روايات را از كشى نقل كرده اند; اما در كتابهاى معتبر شيعه
وجود ندارد.
علامه عسكرى از اين روايات پاسخ داده است:
1. به جهت ضعف سند
شمارى از صاحب نظران رجالى شيعه به آن اعتماد نكرده اند.57
2. در روايات ديگرى كه كشى و ديگران درباره افراد آتش زده شده نقل كرده اند
نامى از ابن سبا نيست.
3. علماى اهل سنت كه در بسيارى از موارد
به سيره على(ع) استناد كرده اند
آتش زدن را به عنوان كيفر مرتد
ياد نكرده اند.58
4. در كتابهاى شيعه
در دو روايت ديگر كه بر خلاف روايات پنجگانه كشى است
نام عبدالله بن سبا آمده: يكى روايت امالى طوسى كه ذكر شد و ديگرى در ضمن حديث اربعمأه.59
اين روايت نشان مى دهد ابن سبا
مورد احترام على(ع) بوده و او خدا را منزه مى دانسته از اين كه در مكانى خاص باشد.60
سند اين روايت
در خور اعتماد نيست; زيرا محمد بن عيسى بن عبيد در سند آمده كه متهم به ضعف و غلو است.61
افزون بر آنچه ياد شد
اگر ما گزارش كشى را بپذيريم به اين معنى است كه عبدالله بن سبا
در زمان على(ع) راه غلو و گزافه گويى را پيموده و اميرالمؤمنين نيز او را در آتش افكنده و نابود ساخته است. بنابراين
نسبت رجعت و مهدويت و حتى طرح وصى بودن و جانشينى على از سوى ابن سبا
به هيچ روى
درست نيست و تنها مى توان سبئيان را گروهى دانست كه درباره على(ع) غلو كردند و به كيفر رسيدند.
ييادآورى دو نكته:
1. از آن جا كه كشى روايات پنجگانه را از محمد بن قولويه از سعد بن عبدالله ابى خلف اشعرى قمى نقل كرده است و اثرى از مضمون اين روايات در (المقالات و الفرق) نوشته سعد بن عبداللّه اشعرى قمى نيست; مى توان اين كتاب را نسخه ديگرى از كتاب فرق الشيعه نوبختى دانست.
دكتر مشكور
محقق (المقالات والفرق)
بر اين باور است كه اشعرى اين كتاب را پس از نوبختى نگاشته و ضمن استفاده از فرق الشيعه
نكته هايى بر آن افزوده است.62
2. كشى پس از نقل روايات پنجگانه مى نويسد:
(شمارى از اهل علم ياداور شده اند: عبدالله بن سبا يهودى بود
اسلام آورد و على را دوست مى داشت. وى
ديدگاهى كه يهود درباره يوشع بن نون وصى موسى داشتند و درباره اش غلو كردند
پس از درگذشت پيامبر
درباره على(ع) اظهار كرد. او نخستين كسى بود كه واجب بودن امامت على را ابراز كرد و از دشمنان او برائت جست و مخالفان على را افشا و تكفير كرد. از اين جاست كه مخالفان شيعه گفته اند: اصل تشيع و رفض از يهود گرفته شده است.)63
گروهى با توجه به درگذشت طبرى در سال 310هـ.ق. و كشى در سال 340هـ.ق. گفته اند: منظور از اهل علم
طبرى است كه از سيف بن عمر گزارش مى دهد.64 امّا اين مطلب نبايد درست باشد
زيرا در فرق الشيعه نوبختى65 (م.310هـ.ق.) و المقالات و الفرق منسوب به اشعرى (م.301) با تفاوت اندكى ياد شده است.
نوبختى مى نويسد:
(وحكى جماعة من اهل العلم اَن عبدالله بن سباء كان يهودياً فاسلم و والى علياً وكان يقول وهو على يهوديته فى يوشع بن نون وصى موسى بهذه المقالة فقال… مأخوذ من اليهودية.)66
بنابراين
احتمال دارد كشى اين عبارت را از فرق الشيعه نوبختى و يا المقالات و الفرق اشعرى گرفته است و از آن جا كه زنده بودن ابن سبا پس از شهادت على(ع) با رواياتى كه خود نقل كرده ناسازگار بوده
از نقل عبارت نوبختى درباره سخنان غلوآميز ابن سبا
پس از شهادت على(ع) خوددارى كرده است.
و منظور نوبختى از اهل علم
شعبى است; زيرا اين بخش از سخنان وى
با آنچه از شعبى گزارش شده
هماهنگى كامل دارد و سخنى از يمنى بودن ابن سبا در آن نيست.
عبداللّه بن سبا
ناشناخته براى نسب شناسان:
عبدالله بن سبا
براى نسب شناسان ناشناخته است
از اين روى
آنان كه دست به جعل برده اند
وى را همان عبدالله بن وهب سبائى را سب هَمْدانى دانسته اند. نخستين شخصى كه اين مطلب را ابراز كرد
شعبى است
همو كه داستان وصى بودن على(ع) را به ابن سودا حيرى يهودى نسبت داده است.
خطيب بغدادى با سند خود
نقل مى كند از: مجالد بن سعيد از شعبى از زحربن قيس جعفى كه گفت:
(على(ع) ما را به فرماندهى چهارصد تن از اهل عراق گمارد و دستور داد براى مرزدارى به مدائن برويم. به خدا سوگند هنگام غروب در راه نشسته بوديم كه ناگاه مردى نزد ما آمد كه مركبش غرق عَرَق بود.
گفتيم: از كجا مى آيى؟
گفت: از كوفه.
گفتيم: كى خارج شدى؟
گفت: امروز.
گفتيم: چه خبر؟
گفت: اميرالمؤمنين(ع) براى نماز صبح بيرون رفت
ابن بجده و ابن ملجم به او حمله كردند. يكى از آن دو ضربه اى به على زد كه بيش از آن قابل تصور نبود و به كم تر از آن هم انسان مى ميرد. پس مرد رفت. عبداللّه بن وهب سبائى
در حالى كه دستش را به آسمان بلند كرده بود گفت: الله اكبر
الله اكبر. به او گفتم: چه اتفاقى براى تو رخداده؟
گفت: اگر اين مرد به ما خبر مى داد: او را ديده
مغزش خارج شده است
باور داشتم كه اميرالمؤمنين نمى ميرد تا اين كه عرب را با عصاى خود رهبرى كند.
زحر گفت: به خدا سوگند ما صبر نكرديم جز يك شب
تا اين كه نامه حسن بن على به ما رسيد: از بنده خدا حسن اميرالمؤمنين
به زحر بن قيس. اما بعد. بيعت بگير از كسانى كه نزد تو هستند.
گفتيم (اى عبداللّه)! چه شد آنچه گفتى؟
پاسخ داد: من نمى پذيرم كه او مى ميرد.)67
شعبى در اين گزارش
به جاى ابن سبا
از عبداللّه بن وهب سبائى نام مى برد و در گزارش قبلى ابن سودا و ابن سبا
دو شخصيت متفاوت معرفى شدند.
اين گزارش را جاحظ از حباب بن موسى
از مجالد
از شعبى
از زحربن قيس نقل كرده و كسى كه به مدائن مى رود خودِ زحر است و ابن سودا
ابن حرب معرفى شده است.68
منظور از ابن حرب
عبدالله بن عمر بن حرب است كه در زمان امام صادق(ع) ادعائى بمانند ابن سبااز او نقل شده است.
2. اشعرى قمى در المقالات و الفرق
به روشنى كامل عبدالله بن سبا را همان عبدالله بن وهب راسبى همدانى دانسته كه عبدالله بن حرس و ابن سودا او را همراهى مى كردند. وى
پس از بيان اين كه آنان نخستين كسانى بودند كه بر ابوبكر
عمر
عثمان و صحابه طعن زدند و برائت از آنان را آشكار كردند
به تبعيد وى به مدائن اشاره كرده است و زنده بودن على(ع) را از عقايد او بر مى شمرد.69
گزارش وى
بمانند گزارش شعبى است كه در تاريخ بغداد و البيان و التبيين جاحظ آمده است.
اشعرى
اين سه همفكر را ياد مى كند
ولى به جاى ابن اسود
ابن سويد را مى آورد.70
همان گونه كه محقق كتاب احتمال داده است
امكان دارد عبدالله بن حرس در المقالات والفرق
عبدالله بن عمر بن حرب كندى باشد كه فرقه حربيه را به او نسبت داده اند و شايد عبدالله بن حارث باشد كه فرقه حارثيه به او نسبت داده شده است.71
نوبختى او را از غلات مدائن مى داند كه شناخت امام را براى سعادت كافى مى دانستند.72
شايد غلو كسانى مانند ابن حرب يا حرث در زمان امام صادق(ع)73 باعث شده كه افسانه ابن سبا دوباره بر سر زبانها بيفتد.
3 . بلاذرى نويسنده انساب الاشراف
عبدالله بن وهب را همان ابن سبا دانسته است. او نقل مى كند: شمارى از على درباره ابوبكر و عمر سؤال كردند از جمله آنان
عبدالله بن وهب
همان ابن سبا
بوده است:
(حجر بن عدى كندى
عمرو بن حمق خزاعى
حبة بن جوين بجلى عُرنى و عبدالله بن وهب همدانى (همان ابن سبا) نزد على آمدند و درباره ابوبكر و عمر از او سؤال كردند.
على فرمود: آيا براى اين گونه پرسشها فرصت يافته ايد
در حالى كه شهر مصر گشوده شد و شيعيان من در آن جا به شهادت رسيدند. نامه اى نوشت كه روزها براى شيعيانش خوانده شود. از اين نامه هم سود نبرد. از اين نامه نسخه اى نزد ابن سبا بود كه آن را تحريف كرد.)74
از اين عبارت استفاده مى شود:
الف. شمارى از ياران على(ع) درباره خلفاى پيشين از حضرت پرسيدند وى نيز
نامه اى در اين باره به شيعيان خود نگاشت.
ب. عبدالله بن وهب همدانى كه همان ابن سبا است
نسخه اى از نامه على(ع) را داشته و آن را تحريف كرده است.
ج. زمان نگارش نامه
پس از سقوط مصر و شهادت شيعيان على(ع) در آن منطقه بوده كه در نتيجه
پس از جنگ نهروان بوده است.
4. شمارى از مورخان كه نامه على(ع) را به شيعيان نقل كرده اند
عبدالله بن وهب و شمارى عبدالله بن سبا را از پرسش كنندگان دانسته اند
بدون اين كه از تحريف نامه به دست عبدالله بن وهب سخنى به ميان آورده باشند.
الف. ابن قتيبه
پس از گزارش پايان جنگ نهروان و سخنرانى على(ع) مى نويسد:
(حجر بن عدى
عمروبن حمق و عبدالله بن وهب راسبى
نزد على رفته و درباره ابوبكر و عمر و عثمان از او پرسيدند.
على(ع) فرمود: اكنون براى اين گونه پرسشها مجال يافته ايد
در حالى كه مصر گشوده شده و شيعيان من در آن جا به شهادت رسيده اند. نامه اى خواهم نوشت و درآن آنچه سؤال كرده ايد
پاسخ مى دهم. آن را بر شيعيان من بخوانيد.)75
ابن قتيبه پس از نقل اين گفت وگو
متن نامه امام را مى آورد.
ب. در الغارات به جاى ابن وهب ابن سبا ذكر شده و پرسش گران عبارتند از: عمرو بن حمق
حجر بن عدى
حبه عرنى
حارث اعور و عبدالله بن سبا.76
از مجموع آنچه ياد شد
به روشنى استفاده مى شود كه عبدالله بن سبا
همان عبدالله بن وهب سبائى است و اين در (المقالات و الفرق) و (انساب الاشراف) ياد شده بود. در روايت شعبى از زحر بن قيس نيز
نامى از عبدالله بن سبا نيست
بلكه عبدالله بن وهب سبائى آمده است.
از آن جا كه بلاذرى
ابن قتيبه و صاحب الغارات از نامه على(ع) به شيعيان
درباره خلفا ياد كرده اند
پى گيرى آن نامه بايسته مى نماد و چنانچه على(ع) در اين نامه خود را برتر يا شايسته تر به خلافت از خلفاى گذشته دانسته باشد
آنچه به عبدالله بن سبا نسبت مى دهند
بى جا و نادرست خواهد بود; زيرا خليفه رسمى و پذيرفته شده
خود
چنين نظر دارد و به خاطر ابراز چنين عقيده اى گروهى را تبعيد نمى كند و يا تصميم به كشتن آنان نمى گيرد; از اين روى درباره اين گزارش و نامه كه به نظر نگارنده كليد حلّ معماى افسانه عبدالله بن سبا است روشن شدن چند نكته بايسته مى نماد:
1. در اين نامه
چه نكته هايى درباره خلافت و خلفا آمده كه شمارى آن را تحريف شده به دست ابن سبا دانسته اند.
2. چرا عبدالله بن وهب راسبى همدانى را سبائى يا ابن سبا مى گفتند.
3. به جز پرسش گران چه كسانى از اين نامه آگاه بوده و يا آن را روايت كرده اند.
4. آيا عبدالله بن وهب را مى توان راوى اين نامه دانست.
5. آيا عبدالله بن سبا وجود داشته كه راوى اين نامه باشد؟ انگيزه ذكر نام وى در آغاز نامه چيست؟
ديدگاه على(ع) درباره خلافت و خلفا
مهم ترين نكته اى كه به ابن سبا نسبت داده شده و سازگار و هماهنگ با عقائد شيعه است باور وى به برترى على(ع) بر ديگر خلفا و جانشينى اوست از پيامبر اسلام(ص).
على (ع) در اين نامه
خود را برتر از خلفاى پيشين و شايسته تر به خلافت از ديگران دانسته است.
در اين نامه
تمام جريانهاى سياسى دوران خلافت سه خليفه پيشين و رخدادهاى دوران خلافت حضرت بيان شده كه سندى است بسيار مهم
معتبر و راه گشا براى فهم و درك رخدادهاى سياسى صدر اسلام.
الف. خلافت ابوبكر: اميرالمؤمنين(ع) در اين نامه به روشنى بيان مى كند: من شايسته تر به مقام پيامبر و جانشينى وى بودم از كسانى كه حكومت را به دست گرفتند. من صبر و كناره گيرى كردم اما زمانى كه ديدم عده اى از اسلام بر مى گردند
به ناگزير
با خليفه همراهى كردم و به او دست بيعت دادم:
(چون رسول(ص) به جهان باقى رفت
مسلمانان بر سر جانشينى اش به نزاع برخاستند. به خدا سوگند
هرگز در خيالم نمى گنجيد و به خاطرم نمى گذشت كه عرب بعد از محمد(ص) در امر خلافت از اهل بيت او
رخ برتابند يا خلافت را پس از او به ديگرى جز من واگذارند. و مرا به وحشت نينداخت
بجز گرايش مردم به ابوبكر و حركت عموم آنان براى بيعت با او. من لختى از بيعت كردن دست بازداشتم; چه مى دانستم كه خود از هركس ديگر كه جانشينى رسول خدا را به دست گرفته
سزاوارترم. زمانى (كه خدا مى خواست) در آن حال درنگ كردم
تا وقتى كه ديدم برخى مردم از دين باز مى گردند و به نابودى دين خدا و آيين محمد(ص) و ابراهيم(ع) دعوت مى كنند. ترسيدم اگر به يارى اسلام و مسلمانان برنخيزم
در دين رخنه اى پديد آيد و بناى مسلمانى ويران گردد و اگر چنين شود
مصيبت آن بر من بزرگ تر خواهد بود از محروم شدن از حكومت بر شما كه متاعى است چند روزه و زوال پذير و چنان زايل مى شود كه سراب بيابان و چنان پراكنده مى شود كه ابرهاى آسمان. در اين هنگام
نزد ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم و در كشمكش اين حوادث
دامن عزم بر كمر زدم تا باطل نابود گرديد و سخن خدا بر فراز ه
ر سخن قرار گرفت
هر چند كافرانش ناخوش مى داشتند.)77
ب. خلافت عمر: على(ع) در اين نامه مى فرمايد: تصور نمى كردم ابوبكر خلافت را به ديگرى واگذارد
با اين كه درباره خلافت
با او محاجه كردم و اين فقط به خاطر پيوندى است كه بين ابوبكر و عمر بوده است.78
ج. خلافت عثمان: در هنگام سخن از خلافت عثمان
امام مى فرمايد: حق من بود كه پس از عمر زمام را به دست گيرم; امّا عمر مرا ششم از شش نفر قرار داد
با اين كه سخنان مرا در هنگام خلافت ابوبكر شنيده بود:
(ما اهل بيت
سزاوارتر به حكومت از شماييم.)
سپس مى افزايد:
(اهل شورا نيز كه مى دانستند با به حكومت رسيدن من
جايى براى آنان در امور سياسى نخواهد بود; از اين روى
با هماهنگى كامل
خلافت را به عثمان وانهادند و مرا تهديد كردند و با اكراه بيعت نمودم.)79
از سخنان على(ع) پيداست كه براى گرفتن حق
با ابوبكر محاجه كرده و در هر دوره زمانى خلافت
در طول 25 سال
بر شايسته تر بودن خود و خاندان خويش برخلافت از ديگران
پاى مى فشرد; از اين روى كسانى كه گفته اند على براى گرفتن حق خود كارى نكرده
راه خطا پيموده اند.
امام به روشنى بيان مى كند: همراهى او با خلفا به معناى پذيرش كار آنان نبوده.بلكه براى حفظ اسلام و جلوگيرى از تفرقه و ارتداد در جامعه اسلامى
با آنان همراه شده است.
اين نامه به دستور اميرالمؤمنين(ع) در روزهاى جمعه در مسجد شهر كوفه براى مردم قرائت مى شده مردم كوفه از نظر على(ع) درباره خلافت سه خليفه پيشين آگاه بودند و نيازى نبود كه عبدالله بن سبا از حق بودن على(ع) براى آنان سخن بگويد.
وصايت و خلافت
پيامبر در آغاز بعثت
اقوام خود را برابر آيه شريفه: (وانذر عشيرتك الاقربين) دعوت كرد و از جمع آنان
تنها على(ع) ايمان آورد و پيامبر درباره ايشان فرمود:
(إنّ هذا أخى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا له واطيعوا.)80
اين [على] برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست
به او گوش دهيد و از او پيروى كنيد.
و وصايت على(ع) چنان شهرت داشت كه حسان بن ثابت در خيبر
او را با اين عنوان ستود.81
جوانى از بنى ضبّه
از سپاهيان عايشه
در جنگ جمل
از على(ع) با عنوان وصى ياد كرده است
82 كه احمد امين به اشعار وى اشاره مى كند.83
ابن ابى الحديد
در شرح نهج البلاغه
اشعارى را نقل مى كند از كسانى چون: عبدالله بن ابى سفيان
عبدالرحمن بن جُعيل
ابوالهيثم بن تيّهان
عمر بن حارثه
مردى از ازد
سعيد بن قيس همدانى
زياد بن لبيد
حجر بن عدى
خزيمة بن ثابت
عبدالله بن بديل بن ورقاء
عمروبن اُحَيْحه
زَحْر بن قيس جعفى84 كه در جنگ جمل از على(ع) به عنوان وصى ياد كرده اند:
و سروده هايى را از كسانى نقل مى كند كه در جنگ صفين
از على(ع) به عنوان وصى ياد كرده اند: زحر بن قيس جعفى
اشعث بن قيس كندى
جرير بن عبدالله بجلى
نعمان بن عجلان انصارى
عبدالرحمن بن ذُؤيب اسلمى
مغيرة بن حارث بن عبدالمطلب وعبدالله بن عباس.85
مسعودى در (مروج الذهب)
آن گاه كه جنايات و كردار زشت يزيد بن معاويه را بر مى شمارد
(لعن الوصيّ) را نيز
در رديف جنايات او ياد مى كند.86
بنابراين
نيازى نيست كه وصايت را ساخته عبدالله بن سبا بدانيم
همان گونه كه براى بيان شايستگى على بر خلافت و برترى وى بر خلفاى پيشين نيازى به اظهار نظر ديگرى نداريم
وقتى سخنان على(ع) را داريم.
افزون بر اين
شهر كوفه دست كم شاهد دو جريان و سخن ديگر از على(ع) درباره خلافت بوده كه نشانه ناخرسندى حضرت از خلفاى پيشين و اصرار بر حق بودن خويش است:
1. خطبه شقشقيّه: در اين خطبه كه در شهر كوفه ايراد شده
على(ع) خود را شايسته خلافت مى داند و آن را حق مسلّم خويش مى شمارد و به روشنى از سه خليفه پيشين انتقاد مى كند و كارهاى نارواى دستگاه خلافت را در سه دوره پيش
بر مى شمارد.87
2. حديث مناشده: مناشده از (نشدالضالّه) به معنى طلب گمشده است و (انشدك بالله); يعنى (سألتك بالله) به خدا از تو مى خواهم كه پاسخ و گواهى دهى.
زمانى كه به على(ع) خبر رسيد كه او را متهم مى كنند: مدعى است رسول خدا او را بر ديگر خلفا
پيش مى دارد
در جمع مردم كوفه در رحبه وصحن مسجد
از گواهان غديرخم درخواست كرد در اين باره گواهى دهند. برابر نقل علامه امينى
بيست وچهارتن به اين امر گواهى دادند.88 اين حديث را چهار صحابى و چهارده تابعى نقل كرده اند.89 كه در اين جا به يك نقل آن بسنده مى كنيم:
احمد در مسند به نقل از ابوالطفيل آورده است:
(زمانى كه على(ع) از مردم گواهى خواست گروه زيادى حركت كردند و گفتند: گواهى مى دهيم هنگامى كه درغدير خم پيامبر دست على را گرفت به مردم اعلام كرد: آيا مى دانيد كه من سزاوارتر به مؤمنان از خود آنان هستم؟
گفتند: آرى.
پيامبر فرمود: هر كسى من مولى و سرور اويم
اين [على] مولاى اوست. بارالها دوست بدار كسى كه او را دوست دارد و دشمن بدار كسى را كه با او دشمن است.)90
ييادآورى: شمارى از بزرگان
زمانِ مناشده را در كوفه به سال 35هجرى دانسته اند كه درست نيست; زيرا اميرالمؤمنين(ع) در رجب سال 36 از بصره به كوفه آمد.91 مناشده بايد در سال 37 يا 38 باشد. بنابر نقلى صد روز پيش از شهادت حضرت بوده است.92
انتساب عبدالله بن وهب به سبا
سبا
نام قبيله اى است در يمن كه نسبت مردم يمن به آن مى رسد و ابن وهب نيز
نسب از همين قبيله مى برد.
(فرزندان سبا عبارتند از: حمير
شداد
كهلان
صيفى
بشر
نصر
افلح
زيدان
عود
رُهما
عبدالله
نعمان
يشجب
ربيعه
مالك و زيد. به تمام فرزند سبا سبئيون مى گويند.)93
بيش تر قبيله هايى كه از قحطان و سبا نسب مى برند
عبارتند از: حمير
اوزاع
قضاعة
تُبع
خزاعه
كهلان بن سبا
ازد
خزرج
اوس
بارقا
هجن
همدان
كنده
مذجح
طيّ
اشعر
لخم
جذامه
عامله و خولان.94
زمانى كه شخصى از رسول خدا درباره سبا كه در سوره سبا آمده مى پرسد: نام محلى است يا زنى؟ پيامبر نام ده قبيله را مى برد كه از اين قوم ريشه گرفته اند: اشعر
ازد
حمير
مذجح
انمار و كنده
لخم
جذام
غسان و عامله كه چهار تيره آخر به شمال سفر كردند و بقيه به جنوب يمن.95
در (عقدالفريد) آن گاه كه تيره هاى (ازد) را مى شمارد درباره (بنوراسب) كه ابن وهب به آن نسب مى برد مى نويسد:
(بنوراسب
فرزند مالك فرزند ميدعان فرزند مالك بن نصر بن ازد كه از آنان است: عبدالله بن وهب ذوثفينات
رئيس خوارج كه على بن ابى طالب(ع) او را در جنگ نهروان كشت.)96
ازد بن غوث نيز
با پنج واسطه به سبا مى رسد.97
قبيله همدان نيز نسب به سبا مى برد: (همدان بن مالك بن زيد بن اوسلة بن ربيعة بن خبار بن مالك بن زيد بن كهلان بن سبا.)98
از اين روى مى توان عبدالله بن وهب راسبى هَمْدانى راسبائى يا ابن سبا دانست; زيرا نسب از قوم سبا مى برد. همان گونه كه چهار نفر ديگرى كه به عنوان پرسش گر در آغاز نامه نام آنان آمده
نسب به قوم سبا مى برند; زيرا خزاعه
كنده
بجيله99 و همدان از تيره هاى قوم سبايند.
بيش تر مردم يمن طرفدار على(ع) بودند و در اين ميان مردم همدان از همه بيش تر به على(ع) عشق مى ورزيدند و كسى از قبيله آنان درجنگ صفين با معاويه نبود.100 زياد بن ابيه هنگامى كه حجر بن عدى را به شام فرستاد
در نامه اى به معاويه
از او با عنوان: رئيس ترابيه و سبائيه101 ياد كرد; يعنى او رئيس شيعيان يمنى هوادار على است. از آن جا كه بيش تر شيعيان كوفه را يمنيها تشكيل مى دادند
سفاح
نخستين خليفه عباسى در سخنرانى خود مى گويد:
(سبائيه گمراه تصور كرده اند كه غير ما شايسته ترند براى رياست و سياست و خلافت.)102
منظور وى كسانى بوده كه در سال 132هـ.ق. با محمد بن عبدالله بن حسن
بيعت كرده اند103 و ابن هبيره در كوفه بر آن بود او را به خلافت بر گمارد.104 اما سفاح
زودتر قدرت را به دست گرفت. يا منظور وى كسانى بوده اند كه امامت را از آن امام صادق(ع) مى دانسته اند و در اين زمينه نامه هايى براى حضرت ارسال داشته اند و امام صادق(ع) پيشنهاد آنها را براى رهبرى نپذيرفته است.105 اكنون كه با بخشى از مضمون نامه على(ع) آشنا شديم و دانستيم كه پرسش گران
شيعيانِ يمنى على(ع) بوده اند
ببينيم آيا ديگرانى هم
از اين نامه آگاه شده اند و اين نامه در چه منابعى نقل شده است.
آگاهان از نامه اميرالمؤمنين(ع)
ما گفتيم سازندگان و پردازندگان افسانه عبدالله بن سبا
بر آن بوده اند بر نامه على(ع) به شيعيان خدشه وارد سازند
از اين روى بلاذرى نوشته: نسخه اى كه از آن در اختيار عبدالله بن وهب بوده تحريف شده است! حال بايد وارسيد و ريشه يابى كرد
نامه
چگونه صادر شده
چه كسانى از آن آگاه بوده اند و در چه منابعى آمده است.
منابع نامه على(ع) به شيعيان
منابعى كه اين نامه در آنها آمده و يا اشاره اى به آن شده است
از اين قرارند:
1. ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى (م. 276هـ.ق.) در كتاب الامامة والسياسة.
2. احمد بن عيسى بن جابر بلاذرى (م. 279هـ.ق.) در انساب الاشراف. وى تنها به مقدمات نامه اشاره كرده است.
3. ابو اسحاق ابراهيم بن محمد هلال ثقفى (م. 283هـ.ق.) در الغارات.
4. محمد بن جرير رستم طبرى شيعى (م. حدود 310هـ.ق.) در المسترشد.106
5. على بن ابراهيم بن هاشم قمى (زنده در سال 329) در تفسير خود
بخشى از نامه اميرالمؤمنين(ع) را كه مربوط به خروج عايشه از مكه و حركت وى به سوى بصره است
از اين نامه نقل كرده و تفسيرهاى ديگر نيز آن را آورده اند.107
6. محمد بن يعقوب كلينى (م. 329هـ.ق.) در (الرسائل) كه اكنون در دسترس نيست.
7. سيد رضى در نهج البلاغه
نگاشته شده در سال 400هـ.ق. نامه ياد شده در اين كتاب شريف
به گونه پراكنده در خطبه ها و نامه ها آمده است.108
8. ابن ابى الحديد (م.655هـ.ق.) در شرح نهج البلاغه
به عنوان خطبه اى از على(ع) آن را آورده است.109
9. على بن موسى
معروف به ابن طاووس (م. 664هـ.ق.) در كشف المحجة لثمرة المهجه
به نقل از رسائل مرحوم كلينى.110
10. فيض كاشانى در (نوادر الأخبار فى ما يتعلّق بأصول الدين) در الفتن
از كتاب كلينى.111
11. محمد باقر مجلسى (م.1110هـ.ق.) در بحارالانوار به نقل از كشف المحجة لثمرة المهجه.112
12. محمد بن فيض كاشانى (م.1115هـ.ق.) در معادن الحكمه فى مكاتيب الائمة.113
گواهان و راويان نامه
پيش از اين
از الغارات
الامامة و السياسة وانساب الاشراف نقل كرديم: پنج تن از ياران على(ع) درباره ابوبكر و عمر و عثمان از آن حضرت سؤال كردند و ايشان فرمود: نامه اى در اين باره خواهم نگاشت.
پس اين پنج تن كه اسامى آنان در پاره اى از منابع آمده
از نامه آگاه بوده اند:
1. حُجر بن عدى كندى.
2. عمروبن حمق خزاعى.
3. حبة بن جوين بجلى عرنى.
4. حارث اعور هَمْدانى.
5. عبدالله بن وهب راسبى همدانى سبائى.
البته عبدالله بن وهب
در پاره اى از منابع جزء پرسش گران آمده و در پاره اى از منابع نيامده است. به نظر ما
كه در همين مقاله به آن خواهيم پرداخت
وى نمى تواند از پرسش گران باشد; زيرا اگر اين شخص
همان فرمانده خوارج باشد
پيش از اين كه واقعه و جلسه اى در حضور حضرت تشكيل شود و پرسشى مطرح گردد
در جنگ نهروان كشته شده است و اگر او نباشد و به پندار و گمان شمارى از تاريخ نگاران جبهه باطل
همان عبدالله بن سبا باشد
در هيچ يك از منابع تاريخى و رجالى
شرح حالى از وى نيامده و شخص موهومى است و ساخته و پرداخته افسانه سرايان و همينان هم اين شخص موهوم را كه همنام است با فرمانده زشت كردار خوارج نهروان
در شمار پرسش گران از حضرت آورده اند
تا بهتر
بتوانند بر تبليغات ضدشيعى خود دامن بزنند و دامنه آن را بگسترانند.
بارى
حضرت وقتى بر آن شد نامه تاريخى خود را بنگارد و اوضاع پس از رحلت پيامبر(ص) را شرح دهد
به كاتب خود دستور داد: ده تن از معتمدان مرا فراخوان.
عبيدالله بن ابى رافع گفت: نام آنان را بفرماييد.
حضرت اين دَهْ تَن را نام برده:
1. اصبغ بن نباته مجاشعى.
2. ابوالطفيل عامر بن واثله كنانى.
3. زرّ بن حبيش أسدى.
4. جويرية بن مُسهر عبدى.
5. خندف بن زهير اسدى.
6. حارثة بن مضرّب هَمْدانى.
7. علقمة بن قيس نخعى.
8. كميل بن زياد نخعى.
9. عمير بن زرارة.
10. حارث بن عبدالله اعور همدانى. وى از پرسش گران نيز بود.
زمانى كه اين ده تن به حضور حضرت مشرف شدند
امام به آنان فرمود:
(خذوا هذا الكتاب وليقرأه عبيدالله بن ابى رافع و انتم شهود كل يوم جمعة فان شغب شاغب عليكم فانصفوه بكتاب الله بينكم وبينه.)114
اين نامه را بگيريد و عبيدالله
آن را در هر روز جمعه بخواند و شما گواه باشيد. اگر مخالفى به مخالفت برخاست
با انصاف به كتاب خدا كه در ميان شما و اوست
استناد كنيد.
افزون بر اين پانزده تن
چهار تن ديگر نيز از راويان نخستين اين نامه اند:
1. عبدالرحمن بن جندب.
2. جندب بن عبدالله.
3. شعبى
عامر بن شراحيل. در كتاب المسترشد
نامه را از شريح بن هانى نقل مى كند.
4. شريح بن هانى. ابوالمقدام حارثى مذحجى كه در المسترشد طبرى ازعلى(ع) نقل كرده است.
از اين گروه
هفت تن در زمان عثمان
از اعتراض كنندگان حاكم كوفه بوده و شمارى از آنان به شام تبعيد شده اند كه اين هفت تن
عبارت بودند از: حجر بن عدى
عمرو بن حمق
حارث بن اعور
خندف (جندب) بن زهير اسدى
علقمه بن قيس
كميل بن زياد و عمر[عمير] بن زرارة.115
از اينان
حجر بن عدى116
عمروبن حمق117 و كميل بن زياد118 به دست ايادى بنى اميه به شهادت رسيدند.
در علاقه و پيوند حبة عرنى119
عبيدالله بن ابى رافع
اصبغ120
ابوالطفيل121 و زرّ بن حبيش122 به على (ع) ترديدى نيست. حاكم مدينه
عمروبن سعيد بن عاص
به بهانه اى واهى
عبيدالله بن ابى رافع را صد ضربه شلاق زد.123 جويرية بن مسهر عبدى نيز
به دستور زياد بن ابيه در كوفه به شهادت رسيد.124
حارثة بن مُضرّب همدانى روايات گوناگونى در شأن و منزلت على(ع) دارد125 كه حكايت از تشيّع و پيوند او با على(ع) دارد. جندب بن عبدالله ازدى و پسرش. از شيعيان مخلص بودند. در روايتى كه از ابن اسحاق نقل شده
جندب
فرزندش را نزد ابوالاسود دؤلى مى فرستد
تا از وى درباره خلافت
پرس وجو كند.
ابوالاسود در پاسخ پسر جندب ازدى مى گويد:
(على(ع)
حاضر نبود با ابوبكر بيعت كند; امّا وى را تهديد به قتل كردند.)126
جندب ازدى
در هنگام ورود اسيران كربلا به كوفه
مورد تهديد عبيدالله بن زياد قرار گرفت
چون عبدالله بن عفيف ازدى در مجلس ابن زياد
به اسارت خاندان پيامبر(ص) و سخنان ابن زياد
اعتراض كرد و ازديان از وى حمايت كردند.127
شريح بن هانى نيز از علاقه مندان به على(ع) و از شيعيان آن حضرت بود و مدتى مسؤوليت شهربانى و نيروى انتظامى را در دوران خلافت حضرت امير(ع) به عهده داشت.128
زمانى كه زياد بن ابيه
حجر بن عدى را پيش معاويه فرستاد
امضاى شريح بن هانى را جعل كرد و او را نيز از گواهان به كفر حُجر اعلام كرد.
شريح بن هانى
وقتى از ترفند ابن زياد آگاه شد
نامه اى به معاويه نوشت و اعلام كرد: امضاى وى
جعل شده و ابن زياد
آنچه را از قول وى درباره حُجر نوشته دروغ است و حُجر از نيكان است.129
روشن شد كه عبدالله بن سبا
شخصى است موهوم و يا اين كه همان عبدالله بن وهب سبائى است كه نمى توان وى را از كسانى دانست كه از نامه حضرت آگاه بوده و همو بوده كه نامه امام را نشر داده; زيرا همان گونه كه يادآور شديم
وى از خوارج بوده و به دست مولا(ع) كشته شده است و افسانه سرايان و پردازندگان داستانهاى دروغين عليه تشيّع
وى را در شمار پرسش گران از امام(ع) ذكر كرده اند. افزون بر اين
از نامه امام شخصيتهاى بسيارى آگاه بوده اند و به دستور امام هر جمعه براى مردم خوانده مى شده و گواهانى بر آن گواهى مى داده اند و مطلب خلافى هم در آن نيست كه بگوييم تحريف شده است.
پس اين هياهو براى چه بوده و سازندگان اين داستان
در پى چه بوده اند
بايد سرنخها را پيدا كرد و جعل كنندگان را شناخت و به انگيزه ها پى برد
تا مسأله روشن شود.
بايد شعبى را كه نخستين گزارش را در اين باره داده
شناخت و به انگيزه هاى وى پى برد
سپس سيف بن عمر را شناسايى كرد كه سعى كرده مخالفان عثمان را
كه همان راويان نامه امام بوده اند. از پيروانِ ابن سبا قلمداد كند در واقع
ادعاى سيف و شعبى و ادعاى بلاذرى كه عبدالله بن وهب
نامه اى تحريف شده از على(ع) داشته است
بخشهاى به هم پيوسته يك سناريوست.
سازندگان و نشر دهندگان اين افسانه
در صدد القاء اين نكته بوده اند كه على(ع) هيچ گاه خود را برتر از ديگران ندانسته
بلكه وى خليفه چهارم است و تنها كسى كه وى را برتر دانسته ابن سباست و وى را هم على(ع)
به مدائن تبعيد كرد و پس از شهادت على(ع) به رجعت و مهدويت وى قائل گرديد.
با درنگ در شرح حال آگاهان از نامه امام(ع) در مى يابيم كه سيزده تن از اين هيجده نفر
يمنى هستند. اگر (اسد) را قراءتى از (ازد) بدانيم130
يا بگوييم اينان از قبيله (اسد مذجح)131اند
شمار آنان به پانزده مى رسد كه يمنى و سبائى اند. همين كافى است كه هواداران امام و آگاهان از نامه وى را سبائى بناميم و اگر ملاك را پرسش كنندگان بدانيم
هر پنج
يا چهار تن آنان يمنى اند و از ده نفرى كه به دستور امام دعوت شدند تا گواه برنامه باشند
نه نفر آنان يمنى هستند; از اين روى
پيش از هر چيز
به شناسايى عبدالله بن وهب راسبى همدانى سبائى كه گفته اند: همان ابن سباست مى پردازيم.
عبدالله بن وهب راسبى همدانى سبائى
برابر نقل شعبى
عبدالله بن وهب سبائى در مدائن غلو كرد و مدعى شد على(ع) از دنيا نرفته است.
برابر نقل اشعرى و بلاذرى
عبدالله بن سبا
همان ابن وهب همدانى راسبى است. در الامامة والسياسه
ابن وهب از پرسش كنندگان از على(ع) معرفى شده در الغارات
ابن سبا به جاى وى آمده است. اكنون بايد ديد ابن وهب كيست؟ عقدالفريد
عبدالله بن وهب راسبى را رئيس و فرمانده خوارج در جنگ نهروان معرفى كرد
كه به دست على كشته شده است.
بلاذرى در انساب الاشراف مى نويسد:
(هانى بن خطاب و زيد بن خصفه تميمى
هر يك مدعى بودند عبدالله بن وهب راسبى را كشته اند.)132
بنابراين
چگونه مى توان وى را زنده دانست تا سقوط مصر كه پس از جنگ نهروان رخ داده و ادعا كرد نامه على(ع) به شيعيان در دست او بوده است.
آيا هدف كسانى كه عبدالله بن سبا
يا عبدالله بن وهب را از گواهان اين نامه ياد كرده اند
اين نبوده كه در درستى نامه على(ع) به شيعيان ترديد روا دارند؟
آنان در صدد القاى اين شبهه بودند كه راوى اين نامه
انسان ناشايستى بمانند عبدالله بن وهب راسبى است; از اين روى اگر مطالبى عليه خلفاى سه گانه در آن وجود دارد
على(ع) نفرموده
بلكه عبدالله بن وهب در آن گنجانده و نشر داده است.
اينان خواسته اند با اين شگرد
نامه امام را از اعتبار بيندازند
تا مسلمانان را از سرچشمه به دور بدارند و جريان خلافى كه وى را خانه نشين كرد و مردمان را از كوثر ولايت محروم
همچنان در محاق تاريخ بماند و بر مردم پوشيده و كسى نداند كه در كانون رهبرى جامعه اسلامى
چه گذشته.
آوردن نام ابن وهب در آغاز اين نامه تاريخى و روشنگر
مربوط به سالهايى است كه حكومت گران
براى دور نگهداشتن حكومت جاهليت گون خود از شمشيرهاى برّان شيعيان پاك سيرت و بيدارگريهاى آنان
عليه شيعيان
مبارزه اى سخت و همه سويه را آغاز كرده بودند و براى درو كردن و مهدورالدم دانستن آنان
چنين وا مى نمودند و در بوقهاى تبليغاتى مى دميدند كه اينان
بى دين و غالى اند.
عبدالله بن وهب راسبى هَمْدانى سبائى كه فرماندهى سپاه خوارج را در نهروان به عهده داشته و به گفته تمام تاريخ نگاران
به دست على(ع) كشته شده است
133 چطور مى تواند پس از جنگ نهروان
نسخه اى از نامه على(ع) را داشته باشد؟ تا چه رسد كه به ادعاى بلاذرى
دست به تحريف آن بزند!
به نظر ما
انگيزه اصلى جعل افسانه عبدالله بن سبا
از اعتبار انداختن نامه تاريخى و روشنگر امام است. آنان نمى خواهند كه به گوش مردمان گرفتار در تاريك خانه جهل
از زبان على(ع) برسد كه وى
برترين و شايسته ترين شخص براى خلافت بوده است; از اين روى
ناشيانه اين نظر را به ابن سبا نسبت مى دهند.
اين داستان سرايان آن قدر كم حافظه اند كه دشمن سرسخت على را كه به تكفير او پرداخته و به جنگ او برخاسته
دوست و طرفدار وى معرفى كرده اند. تا آن جا كه به عليِ سخت گير و پاى بند به ارزشها
نسبت داده اند: اين شخص را كه وى را خدا مى دانست
به شفاعت ابن عباس بخشيد و به مدائن تبعيد كرد.
اينان
هيچ گاه از خود نپرسيده اند: چرا على(ع) حاضر نشد اشراف كوفه را سهم بيش ترى از بيت المال بدهد
تا نزد معاويه نروند؟134 چرا حاضر نشد
به برادر خود عقيل
از بيت المال بهره برساند135؟ چرا شفاعت ياران خودرا در اجرا نكردن حدّ بر نجّاشى شاعر كه در ماه رمضان
شراب خورده بود
نپذيرفت
تا اين كه به معاويه پيوست؟136 مگر نجّاشى در صفين على(ع) را يارى نكرده بود؟
عبدالله سبا
اگر عبدالله بن سبا را همان ابن وهب بدانيم
در تاريخ نام وى آمده
ولى پيش از نگاشتن نامه على(ع) به شيعيان
به دست على(ع) كشته شده است. امّا اگر عبدالله بن سبا را فرد ديگرى بدانيم
مدرك اين سخن
تنها گزارشهاى سيف بن عمر است. برابر آنچه اشارت رفت
به گفته هاى وى نمى شود اعتماد كرد و هيچ يك از رجال شناسان
وى را تأييد نكرده اند137 و گزارشهاى وى
درباره زادگاه و هنگام حضور وى در كوفه
با آنچه از شعبى نقل كرديم
ناسازگار است. چگونه ممكن است نسب شناسان عرب
با آن همه دقت و كنجكاوى
نسب او را بيان نكرده باشند؟
اينان
حتى نسب مسيلمه كذّاب را بيان كرده اند
چطور در بيان نسب عبدالله بن سبا اهمال ورزيده اند؟ هيچ نسب شناسى از نسب عبدالله بن سبا
سخنى به ميان نياورده
در حالى كه به ادعاى سيف بن عمر
مردم مصر
كوفه و بصره را وى عليه عثمان شورانيده است! چگونه شخصى با اين نقش مهم در تاريخ اسلام
كه به پندار سيف بن عمر و… خليفه اى را با شوراندن مردم از پاى درآورده و زمام امور را از دست گروهى قدرتمند خارج ساخته و اين همه نفوذ در مصر
كوفه و بصره داشته
ناشناخته است و شرح حالى از او در تاريخ به چشم نمى خورد
جز ابن سبا
يا ابن سودا؟
با چه معيار و ترازى جور در مى آيد كه بگوييم شخصيتهاى برجسته اى چون: عمار ياسر
حُجر بن عدى
ابوذر
مالك اشتر و… از شخص يهوديى كه به اسلام گرويده
تأثير پذيرفته اند؟
آيا ابوذر نبود كه عليه يهودى طرفدارعثمان مردانه ايستاد و او را رسواى خاص و عام كرد؟ حال ما چگونه به خود جرأت مى دهيم اين مرد بزرگ و آشناى به مبانى دين را تحت تأثير فرد ناشناخته اى كه برخى گفته اند يهودى زاده بوده
بدانيم؟
افزون بر اين
نام عبدالله در ميان يهوديان
رايج نبوده كه بگوييم عبدالله نامى
بدون تغيير اسم
اسلام آورده و بعدها
مردم را عليه خليفه شورانيده است.
در مثل
عبدالله بن سلام كه يهودى بود و اسلام آورد
حصين نام داشت و پيامبر(ص) نام وى را به عبداللّه تغيير داد. وى از علماى يهود در مدينه بوده; نسب
كنيه و فرزندان وى در تاريخ روشن و شناخته شده اند.138
از آنچه تاكنون ذكر شد به اين نتيجه رسيديم كه عبدالله بن سبا
هيچ گونه سابقه و نشانه اى در تاريخ اسلام ندارد. اگر او را همان عبدالله بن وهب سبائى بدانيم
در منابع تاريخى از او ياد شده; اما وى در جنگ نهروان به دست على(ع) كشته شده است. زنده بودن على(ع)
رجعت و مهدويت را نمى توان به او منتسب كرد. اولين گزارش درباره ابن سبا و تبعيد وى به مدائن از شعبى نقل شده است. او
ابن سبا را با ابن سودا دو شخص دانسته و بر اين باور بوده كه ابن سبا مردى يهودى از مردم حيره بوده و در زمان حكومت على(ع) به كوفه آمد و بر مقام و موقعيت على اصرار مى ورزيد و على(ع) نيز او را مورد احترام قرارداد و پس از اين كه حرفهاى غلوآميز زد
او را به مدائن تبعيد كرد. پس از شهادت امام
عبدالله بن وهب سبائى مدعى شد كه على(ع) نمرده است.
اما برابر گزارش سيف بن عمر
او مردى يهودى از مردم يمن و از قبيله حمير بوده است و در زمان عثمان به بصره رفته و پس از آن مردم سرزمينهاى اسلامى را عليه عثمان به شورش دعوت كرده است.
اين گزارشها و گزارشهاى ديگر كه تاريخ نگاران اهل سنت
درباره عبدالله بن سبا نقل كرده اند
چنان پراكنده و آشفته است كه به هيچ روى نمى شود به آنها اعتماد كرد.
آنچه در كتابهاى شيعه نقل شده
مطالبى كه در فرق الشيعه نوبختى و المقالات والفرق اشعرى آمده برگرفته از منابع اهل سنت است و يا براساس شايعات آن دوران بوده و نمى توان آنها را به شيعه نسبت داد. درباره سعد بن عبداللّه اشعرى گفته اند: وى احاديث فراوانى از عامه شنيده و براى جمع آورى حديث مسافرت مى كرده است.139
رواياتى كه در رجال كشى آمده درخور اعتماد نيستند و ضعف سند دارند. گيريم كسى آن پنج روايت را درست بداند
چيزى به دست نمى دهد
جز اين كه وى فرد ناشناخته اى است و على وى را در آتش افكنده. گزارشى كه ابن قتيبه در كتاب المعارف درباره عبدالله بن سبا داده
همانند گزارش كشى است.140 توجه به اين نكته نيز لازم است كه هيچ يك از فقيهان براى مجازات مرتد و اجراى حدّ بر وى
به آتش افكندن را يادآور نشده اند. از اين روى دكتر قلعه چى كه به هر روايتى بدون توجه به سند آن استناد مى كند
آتش سوزيها را در سيره على(ع) پس از قتل مرتدان دانسته
براى جلوگيرى از سوء استفاده طرفداران آنان.141
در ضمن روشن شد كه (سبائيه) ريشه از قبيله سبا در يمن گرفته
همان قبيله اى كه منشأ و اصل قبيله هاى يمنى است و از آن جا كه بيش تر شيعيان على(ع) را يمنيها تشكيل مى دادند و او را برتر از خلفاى پيشين مى دانستند
اين گمان قوت گرفت كه على(ع) در قريش پيروان اندكى دارد
يا آنان وى را در رديف ديگر خلفا مى دانند. از اين روى
به اين دسته (سبائيه) اطلاق شده كه در خطبه سفاح
نخستين خليفه عباسى نيز اين تعبير آمده است.142 اما به مرور
با جعل افسانه عبدالله بن سبا و انتشار آن در كتابهاى گوناگون
سبئيه
به گروهى اطلاق شد كه درباره على(ع) غلو كردند و نويسندگان فرق و مقالات به آن دامن زدند. هدف سازندگان اين افسانه
بى اثر ساختن نامه على(ع) و خدشه در آن بوده است.
شعبى و تشيع
عامر بن شراحيل هَمْدانى حميرى
معروف به شعبى
به سال 19 يا 28143 و 31 در كوفه زاده شد144.
در دوران حكومت على(ع) نوجوانى بيش نبود. در رحبه مسجد كوفه على را ديده145 و پشت سر امام نماز گزارده است. حديث بسيار
از صحابه شنيده و از علقمه
اسود
حارث بن عبدالله اعور و عبدالرحمن بن ابى ليلى
روايت كرده است146. علم حساب و فرائض را از حارث اعور آموخته است.147
ابن شبرمه
از شعبى نقل مى كند: هيچ حديثى را ننوشته و فقط از حفظ نقل مى كند.148
شعبى
مدتى كاتب عبدالله بن مطيع و عبدالله بن يزيد خطمى
حاكمان كوفه از طرف عبدالله بن زبير
بود.149
در آغاز قيام مختار با وى همراه شد و بعد وى را ترك گفت و از كوفه به مدينه رفت و ده يا هيجده ماه در آنجا ماند150. سپس به كوفه بازگشت و مورد توجه مصعب بن زبير قرار گرفت.151 در قيام محمد بن اشعث عليه حجاج
بمانند ديگر قرّاء شركت كرد و به سلامت رست. سپسها حجاج او را دستگير و سرزنش كرد. در سال 75هـ.ق. حجاج او را به رياست قبيله هَمْدان گمارد152. وى مدتى معلم فرزندان عبدالملك مروان بود.153 سه سال در دربار عبدالملك مروان خدمت كرد و به عنوان سفير عبدالملك نزد پادشاه روم رفت و در چند مأموريت ديگر شركت داشت.154 شعبى به مدت سه سال (99 ـ 101) قاضى كوفه بود. 155 در سال 109 درگذشت156. بيش تر رواياتى كه در ذم مختار وجود دارد
از شعبى نقل شده است.
از آنچه ياد شد به خوبى استفاده مى شود
شعبى وابسته به حكومتها بوده است
هم با زبيريان دمخور و هم با بنى اميه هماهنگ.
وى
با مختار نماند و برهه اى او را همراهى كرد
سپس او را ترك گفت. حضور وى در قيام محمد بن اشعث
از روى اكراه و به خاطر جوّ اجتماع بوده
از اين روى حجاجِ قسى القلب وى را مى بخشد.
شعبى به همان مقدار كه با آل زبير و بنى اميه همراه بود
با شيعيان مخالفت مى كرد. او در آغاز شيعه بود; از اين روى
با حارث اعور و… نشست و برخاست داشت.
او از تشيع روى برگرداند و سبب آن را ديدن امور و شنيدن سخنان و تندرويهاى آنان دانسته و به بدگويى از شيعيان پرداخته است:
(اگر شيعه از پرندگان باشد
مانند رَخَم [پرنده اى بمانند عقاب
گوشتخوار] خواهد بود و اگر از چهارپايان باشد حمير خواهند بود.)
و يا گفته است:
(دوست بدار مرد مؤمن صالح و صالحان بنى هاشم را و شيعه مباش.)157
زكريا بن ابى زائد گويد:
(به شعبى گفتم: چگونه است كه از اصحاب على بد مى گويى با اين كه دانش تو از آنان است؟
گفت: از چه كسى؟ گفتم از حارث و صعصعه.
گفت: صعصعه خطيب بود و من سخنورى را از او آموختم
و حارث حاسب بود و من حساب را از او آموختم و آن گاه به مذمت رشيد هجرى پرداخت.)
ابن حبان گويد:
(رشيد به رجعت باور داشت.
شعبى گويد: بر وى [رشيد] وارد شدم
گفت: اميرالمؤمنين اسرار آل محمد را براى من بيان كرد و به من خبر داد از پديده هايى كه رخ خواهد داد. به وى گفتم: اگر دروغ مى گويى خداوند تو را لعنت كند.)
اين خبر به زياد بن ابيه رسيد. وى
رشيد را دستگير و زبانش را قطع كرد و او را بر درختى در در خانه عمروبن حريث
حاكم موقت كوفه
به دار آويخت.158
اين جريان
نشانه اى روشن از پيوند شعبى با دستگاه حاكم و زياد بن ابيه دارد. زيادى كه مانند او مدتى طرفدار على(ع) بود
سپس از مخالفان سرسخت وى گرديد.
شعبى حارث بن اعور را دروغگو معرفى كرده است. بسيارى از علما اهل سنت اين تكذيب را نادرست دانسته و گفته اند:
(وانما نقم عليه افراطه فى حبّ على.)159
اين گزارشها نشان مى دهد كه او چگونه نسبت به شيعيان و پيروان راستين على(ع) دشمنى مى ورزيده و در صدد خردكردن و كوچك شمردن آنان برآمده است. اين شخص كينه ورز از نامه على(ع) به شيعيان آگاه بوده160 است; از اين روى با همگامى با دستگاه خلافت
در صدد خدشه وارد ساختن بر آن بر مى آيد. بهترين راه
متهم كردن آگاهان از نامه
مانند حارث اعور و تلاش در جهت نسبت دادن عقائد صحيح شيعه به يهود و ادعاى غلو بوده است.
مراحل مبارزه با تشيع در كوفه و ساختن افسانه ابن سبا
شهر كوفه مركز خلافت على(ع) و پايگاه اصلى شيعيان بود. برخورد خوب على(ع) با ايرانيان و فشارهاى امويان بر آنان سبب علاقه آنان به تشيع شد. كوفه شهرى بود داراى مردمى با عقايد گوناگون: شيعه
سنى
خارجى
ايرانى
قرشى
يمنى و… جنگهايى كه كوفيان داشتند روحيه و توان آنها را به تحليل برد. عافيت طلبى آنان
صلح امام حسن(ع) را در پى داشت. با انتقال خلافت به معاويه و چيرگى شاميان
نوعى آرامش بر شهر كوفه حاكم شد و معاويه مغيرة بن شعبه را به عنوان حاكم كوفه برگمارد.
1. مغيرة بن شعبه
زيرك و فرصت طلب بود. او
توانسته بود از درگيريهاى دوران حكومت على(ع) كناره گيرى كند و همين
سبب شد كه معاويه او را براى پياده كردن هدفهاى خود مناسب بيابد
بويژه كه در امر حكومت هم
تجربه هايى داشت. از آن سوى
او برخورد تندى هم با على(ع) نداشت و در هنگامه خروج طلحه و زبير از مكه به قصد بصره
از آنان جدا شد و به زادگاه خود طائف رفت.161; از اين روى
طرفداران على(ع) با وى دشمنى نداشتند.
مغيره
خواهان قدرت و در پى شهوت بود. گفته اند: بيش از نود زن گرفته و طلاق داده است. شمارى
زنان او را تا سيصد ذكر كرده اند.162 داستان زناى او با ام جميله هنگامى كه حاكم بصره بود
شهرت دارد.163 زمانى كه زياد بن ابيه جذب دستگاه معاويه شد
مغيره نگران بود
مبادا زياد جاى او را بگيرد. او
براى حفظ موقعيت خويش
تسليم بى چون وچراى معاويه بود.
از اين روى
از ولايت عهدى يزيد استقبال كرد و گويا به پيشنهاد وى
اين پديده شوم پا گرفت. از آن طرف مروان حاكم مدينه به خاطراعتراض به ولايت عهدى يزيد
از كار بركنار شد.164
زمانى كه معاويه در ماه جمادى سال 41
مغيره را به كوفه فرستاد
دستور داد:
( از بدگويى على و دشنام به وى و مهرورزى بر عثمان و طلب بخشايش براى وى و در نماياندن عيبهاى ياران على كوتاهى نكن.)
مغيره نيز
در طول هفت سال و اندى كه حاكم كوفه بود
برابر دستور معاويه
بدترين روش را نسبت به على(ع) در پيش گرفت:
(در ذم على و ايراد به وى و بدگويى از كشندگان عثمان و لعن بر آنان و دعا براى عثمان كوتاهى نكرد.)165
مغيره تلاش مى كرد آثار به جاى مانده از على(ع) را نابود سازد و از نشر فضائل وى جلو بگيرد. اين را رسماً به صعصعة بن صوحان اعلام كرد و دستور داد فضائل على(ع) را در نهان و در جمع شيعيان مطرح سازند.166 همان گونه كه ذكر شد اميرالمؤمنين(ع) دست كم
سه مورد
به طور مشخص و در جمع مردم كوفه برترى خود را بر خلفاى گذشته مطرح ساخت و سيره آنان را
بويژه روش عثمان را مورد انتقاد قرار داده بود:
1. نامه به شيعيان
2. خطبه شقشقيه.
3. حديث مناشده.
با اين حال
مغيره در بزرگداشت از عثمان و نكوهش على(ع) تلاش مى كرد. در اين راه
به جعل حديث نيز دست مى يازيد درباره نهى از مناشده حديثى از مغيره نقل كرده اند. قبيصة بن ذؤيب كه از دشمنان على(ع) بود
مردى از مردم عراق را نزد عبدالملك مروان برد و او
از پدرش از مغيره از پيامبر حديث كرد كه: (الخليفة لايناشد.)
وقتى كه سعيد بن مسيب اين خبر را شنيد گفت:
(خداوند قبيصه را بكشد كه چگونه دينش را به دنيا فروخته است. او نمى داند كه تمام زنان خزاعه
شعر عمروبن سالم خزاعى را در پيوند با مناشده پيامبر مى دانند.)167
چنين به نظر مى رسد كه جعل اين حديث از سوى مغيره و تكرار آن از سوى قبيصه
براى از بين بردن اثر مناشده على(ع) در كوفه بوده است.
2. از سال 50 به بعد
زياد بن ابيه
افزون بر حكومت بصره
امارت كوفه را نيز به عهده گرفت.168 او
از كارمندان على(ع) در بصره و مدتى كارگزار استخر فارس بود.169 زياد به آنچه در كوفه گذشته آگاه بود و با پذيرفتن برادرى معاويه و پدرى ابوسفيان
علاقه شديد خود را به بنى اميه ابراز كرد و بسيارى از شيعيان را به شهادت رساند. او بود كه حجر بن عدى را به شام اعزام كرد و از شمار زيادى امضا گرفت كه حجر كافر شده است در شهادتنامه اى كه ابو برده اشعرى فرزند ابوموسى
قاضى كوفه
عليه حجر صادر كرد
نوشت:
(أشهد أن حجر بن عدى قد كفر كفرةً اصلع170[صلعاء])
گواهى مى دهم كه حجر بن عدى كفرورزيده
بمانند كفر اصلع [يا كفر آشكار]
منظور وى از اصلع
نسبت كفر به على است زيرا آن حضرت
اصلع [موهاى جلو سرش ريخته شده] بود. برابر اين منطق على (نعوذ بالله) كافر است. آيا اتهام كفر او به اين جهت نيست كه از خلفاى پيشين
بويژه عثمان انتقاد كرده و خود را شايسته تر به خلافت از آنان مى دانسته است؟
زياد
در نامه خود به معاويه نوشت: حجر از (ترابيه سبئيه) است; يعنى از طرفداران يمنى على(ع) كه او را برتر از خلفاى پيشين مى داند. اين جا
واژه سبئيه معناى خاصى دارد; يعنى از آن جمعى كه درباره خلفاى گذشته از على نظر خواستند
همان يمنيها كه باعث شدند على نامه اى مفصل به شيعيان خود بنويسد و رويدادهاى سياسى را آن گونه كه بوده شرح دهد. از اين روى
معاويه شفاعت هيچ كس را درباره حجر نمى پذيرد و زنده ماندن وى را باعث مفسده مى شمارد.171 عمروبن حريث
خالد بن عرفطه
قيس بن الوليد وابو برده به عنوان رؤساى قبائل چهارگانه كوفه در نامه خود عليه حجر بن عدى نوشتند:
(وزعم انّ هذا الأمر لايصلح إلاّ فى آل ابى طالب… و أظهر عذر أبى تراب والرحم عليه والبراءة من عدوه واهل حربه.)172
و [حجر] پنداشته: حكومت جز براى آل ابى طالب شايسته نيست… عذر ابوتراب را آشكار ساخته و بر او مهر ورزيده و از دشمنان و جنگ كنندگان با وى دورى جسته است.)
3. مهم ترين و اصلى ترين مرحله اى كه با شدت عليه عقايد شيعه كار شد زمانى بود كه مصعب بن زبير بر كوفه چيره شد و به نظر نگارنده افسانه ابن سبا در اين زمان ساخته شده است.
مناسب است به اندكى پيش از چيرگى ابن زبير بر كوفه برگرديم. زمانى كه در ربيع الاول سال 64هـ.ق. يزيد بن معاويه از دنيا رفت173
عبيد الله بن زياد كه در بصره بود
با مردم به رايزنى پرداخت آنان تا تعيين خليفه در شام امارت وى را بر بصره پذيرفتند. نامه اى به عمروبن حريث
جانشين خود در كوفه نوشت كه بمانند بصره عمل كند. عمروبن حريث
بر فراز منبر رفت و پيشنهاد خود را مطرح ساخت. يزيد بن رويم شيبانى
اعتراض كرد و گفت:
(ما نيازى به بنى اميه و امارت ابن زياد نداريم و آن گونه كه مردم حجاز تصميم گرفتند
عمل مى كنيم.)174
اين اعتراض موقعيت عمروبن حريث را به خطر انداخت
گرچه نوشته اند: يزيد بن رويم را دستگير و زندانى كرد175
اما چون جانشين ابن زياد بود
مورد پذيرش مردم نبود. تا روشن شدن وضعيت امارت كوفه پيشنهاد شد كه عمربن سعد بن ابى وقاص
امارت كوفه را به دست گيرد و گروهى در اين كار مصمم بودند. اين پيشنهاد
با بازتاب شديد و جالب جامعه زنان شيعه كه يمنى بودند رو به رو شد.
مسعودى در اين باره مى نويسد:
(فلمّا همّوا بتأميره أقبل نساء من هَمْدان وغيرهن من نساء كهلان [والانصار] وربيعه والنخع حتى دخلن المسجد الجامع صارخات
باكيات
مُعْوِلات يندبن الحسين ويقلن أما رضى عمر بن سعد بقتل الحسين حتى أراد أن يكون أميراً علينا على الكوفة
فبكى الناس وأعرضوا عن عمروكان المبرزات فى ذلك نساء همدان.)176
پس هنگامى كه تصميم بر امارت ابن سعد داشتند
زنانى از همدان و ديگران از زنان كهلان
انصار ربيعه و نخع وارد مسجد جامع شدند در حالى كه صيحه مى زدند
گريه مى كردند و صداى آنان بلند بود
بر حسين مرثيه مى خواندند و مى گفتند: آيا عمر بن سعد راضى به كشتن حسين نشد
تا اكنون بخواهد امير بر ما باشد؟ مردم گريه كردند و از عمر روى برتافتند و آنان كه ابراز مخالفت كردند
زنان همدان بودند.
اين برخورد شديد زنان كهلان بن سبا
ربيعه
نخع و همدان نشان از پيوند اين قبيله ها در آن زمان با اهل بيت دارد. اين اعتراض و اعتراض يزيد بن رويم
زمينه را براى ورود نماينده ابن زبير فراهم ساخت. سه ماه پس از مرگ يزيد بن معاويه
عبدالله بن زبير
عبداللّه بن يزيد انصارى خطمى را به كوفه فرستاد.177 قيام توابين به فرماندهى سليمان بن صرد خزاعى به سال 65
در زمان امارت عبدالله بن يزيد خطمى بوده است و هدف اصلى آنان شام بوده
از اين روى به هيت و از آن جا به قرقيسيا رفته و در عين الورده
با سپاه شام درگير شده و بسيارى از آنان به شهادت رسيده اند.178
در سال 65
ابن يزيد خطمى
امارت كوفه را به عبدالله بن مطيع سپرد.179
با درگذشت يزيد بن معاويه
مردم شام پس از مدتى با معاوية بن يزيد بيعت كردند كه چهل روز بيش تر خلافت نكرد180 و مدتى پس از درگذشت وى
با مروان بن حكم بيعت شد و حدود نه يا ده ماه خلافت كرد و در رمضان سال 65 درگذشت181 و حكومت شام به عبدالملك مروان رسيد.
مختار در سال 66
در شهر كوفه قيام كرد و ابن مطيع آن شهر را ترك گفت. عبيد الله بن زياد
حصين بن نمير
شراحيل
عمر بن سعد
شمر
خولى و بسيارى از جنايتكاران كربلا و كشندگان امام حسين(ع) و ياران عزيز او
به دست مختار و يارانش مجازات شدند. مختار در سال 67
از سپاه مصعب بن زبير شكست خورد و كشته شد.182 حكومت مختار
هيجده ماه طول كشيد: از 14 ربيع الاول سال 66
تا نيمه رمضان سال 67.183
آزادى شيعيان
اندكى پس از ربيع الاول سال 64 كه يزيد مُرد تا رمضان سال 67 كه مختار كشته شد
حدود سه سال و نيم
دورانى است كه شيعه در كوفه از آزادى عمل برخوردار است و محدوديتى در نقل فضائل و سخنان على(ع) ندارد; بويژه در هنگام چيرگى مختار بر كوفه. تحليل اين دوره نياز به بررسيهاى گوناگون دارد. تاريخ نگاران به طور معمول به شرح حوادث سياسى اين دوره پرداخته اند كه بسيار پرحادثه بوده و از نقل مسائل ديگر طفره رفته اند.
شما شهر و مردمى را در نظر بگيريد كه از سال 40 تا سال 64
به مدت 24 سال
تحت فشار استبداد دستگاه اموى بودند
هر اعتراضى با شدت تمام پاسخ داده مى شد و ياد على(ع) مرگ را در پى داشت. اين مردم
ناگزير از شنيدن سخنان ناروا عليه على(ع) بودند و ياراى مخالفت نداشتند. اكنون با فروپاشى حكومت آل ابى سفيان
فضاى باز سياسى ايجاد شده است و اين فضا
محدوديتهاى گذشته را برداشته است. مردم كوفه كسانى نبودند كه على را از ياد ببرند
بلكه هر چه ستم و برترى دادنهاى نارواى بنى اميه بيش تر مى شد
عشق درونى آنان به على بيش تر مى گرديد. از اين روست كه با مرگ معاويه در رجب سال 60 هجرى
تمام مردم كوفه امام حسين(ع) را به شهرخود دعوت كردند. اما با چيرگى عبيدالله بن زياد بر شهر و برانگيختن طمع در سران قبائل
گروهى از آنان به جنگ امام حسين(ع) رفتند. با مرگ يزيد
بار ديگر اعتراضها و انزجارها خود را نشان داد و كوفه اعلام كرد: نيازى به بنى اميه و ابن زياد و عمر سعد ندارد. بى ثباتى در امر خلافت
زمينه مناسبى براى شيعيان فراهم ساخت. در سال 65
مردم شام با مروان و مردم حجاز با عبداللّه بن زبير بيعت كردند. در چنين موقعيتى
سخنان على(ع) دهان به دهان مى گردد و فضائل وى منتشر مى شود و مردان على ديده و شاگردان وى مورد تكريم واقع مى شوند.
از كسانى كه از على(ع) سخن مى گويد حارث بن عبدالله اعور است و به عنوان برجسته ترين فردى شناخته مى شود كه با احاديث على(ع) آشناست; زيرا او سخنان على(ع) را مى نوشت184 و نامه على(ع) را به شيعيان در دست داشت و اكنون زمان انتشار آن فراهم شده است. حارث در سال 66
از دنيا رفت
185 امّا آوازه انتشار احاديث على(ع) در شهر كوفه
بويژه درباره مسائل خلافت
به گوش مردمان ديگر شهرها مى رسد. شمارى براى تحقيق به كوفه مى روند و از كسى كه از احاديث على(ع) آگاه است
جست وجو مى كنند. حارث اعور
آگاه ترين فرد به سخنان على شناخته مى شود; اما اكنون او در دنيا نيست. بهترين راه گفت وگو با نزديكان اوست.
بيش تر مورخان
اين موضوع را به گونه اى اجمالى نقل كرده اند و سخن و تحقيق را در باب فتنه دانسته اند. اما چه فتنه اى روشن نيست. به نظر مى رسد مسأله اصلى و سؤال اساسى جريان خلافت بوده است.
اينك اجمال آن را از كتاب تهذيب الكمال و تكميل آن را از امالى مفيد و طوسى گزارش مى كنيم: در تهذيب الكمال در شرح حال حارث اعور
آمده است:
(هنگامى كه على(ع) آسيب ديد و به شهادت رسيد
حديثهايى از وى منتشر شد كه گروهى از مردم از آن به فزع درآمدند.
پرسيدند: چه كسى آگاه تر به سخنان على(ع) است؟
گفتند: حارث بن اعور اما حارث از دنيا رفته بود.
پرسيدند: چه كسى آگاه تر به احاديث حارث است؟
گفتند: فرزند برادرش.
نزد او رفتند و پرسيدند: آيا از حارث چيزى درباره اين موضوع شنيده است. و گفتند آنچه شنيده بودند.
فرزند برادر اعور گفت: آرى شنيدم كه حارث مى گفت: احاديثى در زمان على(ع) منتشر شد كه ناراحت شدم
آن گاه نزد على رفتم.
فرمود: چه چيز تو را به اين جا آورده اى اعور؟
گفتم: احاديثى پخش شده كه درباره برخى يقين و درباره برخى شك دارم.
فرمود: آنچه يقين دارى رها كن و آنچه شك دارى مطرح ساز. از اين روى
خبر دادم او را به آنچه از (افراط) مى گويند.
على گفت: جبرئيل نزد پيامبر آمد و به او خبر داد كه امتش بعد از وى دچار فتنه خواهند شد.
پيامبر گفت: راه خروج از فتنه چيست؟
پاسخ داد: كتاب خدا.)186
در كتابهاى سنن اهل سنت
تنها بخش پايانى كه حضرت درباره قرآن فرموده ذكر شده است.187 مسعودى در مروج الذهب
اين بخش از سخنان على(ع) را به نقل از حارث اعور آورده است.188
اين گزارش
بسيار مبهم است. منظور از (افراط) چيست؟ آنچه شنيده بودند و گفتند نيز روشن نيست.
اما در گزارشى شيخ مفيد و طوسى از همين جريان
به روشنى آمده كه سخن از خلافت و بحث درباره خلفا گذشته بوده است.
در اين باره گفت وگو مى كرده اند. اين گفت وگو
به درگيرى كشيده است. حارث براى تحقيق همراه شمارى از شيعيان نزد على(ع) مى روند. اميرالمؤمنين(ع) مى پرسد: درگيرى آنان درباره چيست؟
حارث مى گويد:
(فيك وفى الثلاثة من قبلك فمن مفرط منهم غال و مقتصد تالٍ ومتردد مرتاب لايدرى أيقدم أو يحجم؟)
درباره تو و سه نفر پيش ازتو
شمارى تندروى كرده و غالى هستند
گروهى ميانه رو و پيرو و گروهى مردد و همراه با شك نمى دانند جلو روند يا بمانند.
على(ع) در پاسخ مى فرمايد:
(حسبك يا أخا هَمْدان ألا إنّ خير شيعتى النمط الأوسط إليهم يرجع الغالى وبهم يلحق التالى.)
كافى است تو را اى برادر همدان. آگاه باش كه بهترين شيعيان من افراد ميانه روند كه غاليان به آنها برگردند و عقب مانده ها به آنان بپيوندند.
حارث مى گويد:
(مناسب است كه شك را از قلبهاى ما ببرى و ما را در بصيرت قرار دهى؟
على(ع) پاسخ مى دهد: (اين مطالب را به اطلاع كسانى برسان كه داراى درك و فهمند.)
آن گاه به معرفى خود مى پردازد و در بخشى از سخنان خود مى فرمايد:
(وأنا صنوه و وصيّه ووليّه و صاحب نجواه.)189
و من همانند پيامبرم و وصى
ولى و صاحب سرّ اويم.
على(ع) به روشنى تمام
وصايت و ولايت خودرا از جانب پيامبر مطرح مى كند و به طور حتم نامه على(ع) به شيعيانش در اين زمان مطرح شده است و گروهى از آن آگاه شده اند.
از آنچه رجال شناسان در شرح حال خلاس بن عمرو هجرى بصرى آورده اند
به دست مى آيد كه وى
اين نامه را از حارث اعور به يادگار برده است.
در تهذيب الكمال از ابو داود آمده:
(علما مى ترسيدند خِلاس از صحيفه حارث اعور نقل كند.)
ييحيى بن سعيد گفته است: خلاس نامه اى از على داشته است.
ابوحاتم گفته است: نزد او نامه اى از على(ع) بوده است.
ابن سعد گفته است: خلاس نامه اى داشته كه از آن حديث مى كرده است.
در ميزان الاعتدال نقل شده است: روايت خلاس از على يك نامه است.190
بر همين اساس مغيره گفته است: اعتنائى به حديث خلاس نمى شود.191
از اين گزارشها به خوبى استفاده مى شود كه خلاس نامه طولانى از على(ع) به يادگار داشته كه آن را از حارث دريافت كرده است. به نظر مى رسد كه آن نامه نامه اى باشد كه على(ع) به شيعيان خود نگاشته است. اكنون با روشن شدن بستر اجتماعى
مذهبيِ كوفه در زمان مختار
به مبارزه آل زبير با شيعه مى پردازيم. جالب است بدانيم براى پوشيده نگهداشتن عقيده حارث درباره برترى على بر خلفا
حديثى را شعبى از او به نقل از على(ع)
به نقل از پيامبر آورده است كه فرمود: (ابوبكر و عمر دو سرور پيران بهشتند.)192
در اين برهه محمد بن حنفيه كه آگاه شد گروهى از شيعيان در منزل هند و ليلى دختر قحامه جمع مى شوند و سخنان غلوآميز مطرح مى كنند
نامه اى به شيعيان كوفه نوشت و از آنان خواست در اين جلسه ها شركت نكنند و به مساجد روى آورند و بدانند هركس در گرو اعمال خويش است.193
مبارزه آل زبير با تشيع
همان گونه كه اشارت رفت
نقل برتريها و والايها و احاديث على(ع) در اين سه سال و نيم
امرى رايج و طبيعى بوده; از اين روى كسى كه مختار را از بين مى برد
يعنى شيعيان كوفه را سركوب كرده است; زيرا سپاهيان مختار را مردم شيعه و ايرانيان ستمديده و علاقه مند به اهل بيت تشكيل مى دادند و اينان
جمعيت اندكى در كوفه نبودند و مهم ترين كار براى آرام كردن مردم و جلوگيرى از تشنج
بى اعتبار ساختن مختار و هواداران وى بود. از اين روى
دستگاه تبليغاتى دشمنانِ مختار به كار افتاد و او را انسانى مدعى پيامبرى
غالى
هوادار مهدى موعود و… معرفى كردند. با اين اتهامها و نسبتهاى ناروا
اگر نتوان بيش تر مردم را فريب داد
مى توان مردم ناآگاه را فريفت و شمارى را به گمان انداخت و از بازتاب در برابر قتل عام شيعيان
بازشان داشت. روشن است كسى كه كافر باشد و يا مرتد و ادعاى نبوت كند
كشتن او نه تنها جايز
بلكه واجب خواهد بود. به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه بيش تر هواداران وى را ايرانيان تشكيل مى دادند.194 آنان كيانند؟ آنان
همانند كه در شهر مدائن
پايتخت ايران
از مرد غالى و گزافه گويى درباره على پيروى كرده اند. بنابراين
قتل عام آنان نيز هيچ گونه اشكال شرعى ندارد.
تاريخ نگاران نوشته اند: مصعب بن زبير
هفت هزار شيعه را در كوفه به شهادت رساند و نام آنان را خشبيه نهاد; زيرا تنها با چوب از خود دفاع مى كردند. دفاع با چوب
حكايت از آن دارد كه نبرد در ميدان جنگ نبوده
بلكه خانه به خانه بوده است. لشگر جرّار مصعب
به خانه ها و كومه هاى اين مردم مظلوم و پيروان على(ع) يورش برده و مردم بى دفاع
تنها با چوب به دفاع از خود برخاستند و بسيارى از آنان مظلومانه از دم شمشيرهاى برّان گذرانده شده اند.
مسعودى درباره قتل عام ابن زبير مى نويسد:
(فكان جملة من أدركه الإحصاء ممن قتله مصعب مع المختار سبعة الاف كل هؤلاء يطلبون بدم الحسين و قتلة اعدائه فقتلهم مصعب و سماهم الخشبيه و تتبع مصعب الشيعه بالقتل بالكوفة وغيرها.)195
پس تمام كسانى كه آنان را شمردند
افرادى كه مصعب از سپاه مختار كشته بود
هفت هزار نفر بودند تمام آنها در صدد گرفتن خون حسين و كشتن دشمنان او بودند. مصعب آنان را كشت و نام آنان را خشبيه نهاد. مصعب به جست وجوى شيعيان در كوفه و جاهاى ديگر پرداخت و آنان را كشت.
هفت هزار نفر از شيعيان را كشتند
آن هم كسانى كه خواهان انتقام خون حسين(ع) بودند
در شهرى كه مردم آن شيعه اند
كار كوچكى نيست. او نه تنها اينها را كشت
بلكه جست وجو مى كرد
هر جا شيعه اى مى يافت
از دَمْ تيغ مى گذراند. خانه به خانه دركوفه و مناطق ديگر شيعيان را پى گيرى مى كرد. براى توجيه اين قتل عام
چاره اى جز مرتد معرفى كردن شيعه و غالى دانستن آنان نداشت.
فاجعه قتل عامِ شيعيان
چنان دردناك بوده كه عبداللّه بن عمر
به مصعب اعتراض مى كند.
طبرى مى نويسد: مصعب
عبداللّه بن عمر را ملاقات كرد و بر او سلام كرد و گفت: من فرزند برادر تو مصعب هستم.
ابن عمر گفت:
(نعم
انت القاتل سبعة الاف من أهل القبلة فى غداة واحدة عِش مااستطعت.)
بله
تو
كُشنده هفت هزار نفر از مردم مسلمان در يك پگاه هستى. تا مى توانى زندگى كن.
مصعب گفت:
(انهم كانوا كفرة سحرة.)
آنان كافر ساحر بودند.
ابن عمر گفت:
(واللّه لوقتلت عدّتهم غنماً من تراث ابيك لكان ذلك سَرَفاً.)196
به خدا سوگند
اگر به مقدار آنان
گوسفند از ارث پدرى خود كشته بودى
اسراف در قتل بود.
اين كه مصعب به ابن عمر مى گويد آنان كافر ساحر بودند
نشان مى دهد آل زبير
شيعه را متهم كرده و بهترين راه براى ثابت كردن كفر
نسبت غلو به اينان است: على را خدا مى دانسته اند و بر اين باور بوده اند كه على زنده است.
مصعب
چنان كارهاى زشت و نفرت انگيز براى تحقير شيعه انجام داد كه انسان شرم مى كند آنها را بنگارد. اين مرد بى شرم و به دور از حيا و انسانيت
وقتى فرزند عبداللّه بن شداد را دستگير كردند و به نزد او آوردند
دستور داد كشف عورتش كنند و ببيند بالغ شده يا نه و سپس او را رها ساخت.197
پانصد نفر از بزرگان قبيله هَمْدان را از دم تيغ گذراندند. به طور معمول
هر خانواده يك كشته داشت. مردم فرياد مى زدند ما را نكش
اين سپاه را براى مقابله با مردم شام نگهدار.198
دو همسر مختار (دختر سمرة بن جندب و دختر نعمان بن بشير) را آوردند و از آنان خواستند كه از مختار تبرى بجوييد. آنان گفتند:
(چگونه از كسى تبرى بجوييم كه مى گفت: پروردگار من خداست و روزها روزه مى گرفت و شبها بيدار بود و خونش را براى خدا و رسول خدا در راه كشندگان فرزند دختر پيامبر و خاندان وشيعيان وى داد.)
مصعب
پس از كسب تكليف از عبدالله بن زبير
آنان را تهديد به قتل كرد. دختر سمره ناگزير از مختار بيزارى جست و گفت:
(اگر با شمشير از من كفر بخواهيد
كافر مى شوم.)
اما دختر نعمان بن بشير گفت:
(اين شهادتى است كه روزى من شده
آيا آن را ترك كنم؟ نه چنين نمى كنم. اين مرگ است و سپس بهشت و ورود بر پيامبر و اهل بيت آن بزرگوار. بارالها
شاهد باش كه من پيرو پيامبرت و فرزند دختر او و اهل بيت و شيعه اويم.)199
آن گاه او را گردن زدند.
طبرى هم اين واقعه را نوشته و نام دختر سمره را ام ثابت و دختر نعمان را عمره يادكرده است.
برابر نقل طبرى:
(پس از اين كه عمره مى گويد: مختار بنده اى از بندگان صالح خداست.
مصعب او را به زندان مى برد و در نامه اى به عبداللّه بن زبير مى نويسد: همسر مختار مى پندارد
شوهرش پيغمبر است. دستور مى رسد او را بكشيد. زن مختار را بين كوفه و حيره به قتل مى رسانند.)200
در اين گزارش به روشنى آمده: مصعب
به همسر مختار اتهام مى زند كه وى شوهرش را پيامبر مى داند.
اين گزارشها
به خوبى نشان مى دهد: كافر خواندن ياران مختار و ادعاى اين كه آنان مختار را پيامبر مى دانند
يك توطئه برنامه ريزى شده ازسوى مصعب است.
مصعب بن زبير
براى توجيه كار خويش و به نابودى كشاندن شيعه و زدودن نام على از صفحه تاريخ و بد نام كردن شيعيان او براى هميشه تاريخ و تسكين دادن آلام خودو خانواده اش از زخمهايى كه از ياران على(ع) به تن داشتند
شعبيِ روى گردانيده از شيعه و جوياى نان و نام را به كار مى گيرد.
شعبى براى پياده كردن هدفهاى شوم مصعب بن زبير
بهترين مزدور است. او
در آغاز از ياران مختار بوده و سپس از او جدا شده و كوفه را ترك گفته و به مدينه رفته و اكنون و پس از سركوب مختار
به كوفه بازآمده است. شعبى پيش از اين
در استاندارى كوفه
از زمان حاكميت آل زبير و امارت عبداللّه يزيد خطمى و عبدالله بن مطيع
كاتب بوده است. تمام ويژگيها را براى سروسامان دادن به كار نفرت انگيز و زشت دارد: به پيشنه خويش
پُشت كرده و از شيعه بودن خود دست كشيده و با خشم و كينه به شيعيان مى نگرد و از كسانى كه حديث شنيده به بدى ياد مى كند و حارث اعور را كه از او علم حساب آموخته
دروغگو مى خواند و علاقه شديد به دنيا دارد و زر و سيم
عقل و هوشش را مى ربايد. مصعب
او را صيد مى كند. نخستين گام را بر مى دارد و طمع را در وى برمى انگيزد.
شعبى خود نقل مى كند: مصعب بن زبير
مرا به ديدار همسرش برد.
انگيزه اين ديدار
روشن نيست. ابن كثير مى نويسد:
(هدف آشتى بين مصعب و عايشه دختر طلحه بوده است.)
گزارشى كه اين احتمال را تأييد كند
وجود ندارد.
با كينه اى كه مصعب
از على و ياران او در دل دارد و همسر او
دختر طلحه
نيز
اين ديدار و جلسه سه نفرى
نمى تواند معمولى باشد و تنها براى آشتى كُنان و حل اختلاف
بلكه از نشانه ها و شواهد بر مى آيد
در اين ديدار انگيزه هاى مهم ترى در كار بوده است. گويا
مصعب و همسرش دختر طلحه
طرحى عليه شيعه ريخته بوده اند و از شعبى مى خواهند كه با آنان همكارى كند. پس از اين كه شعبى قول همكارى مى دهد
مصعب
به دستور همسرش
ده هزار درهم
به شعبى مى دهد.
شعبى مى نويسد:
(تا آن زمان
زنى به زيبايى همسر مصعب
نديده بودم. براى نخستين بار بود كه مالك چنين مالى شدم.)201
نوشته اند:
(شعبى
زمانى وارد بيت المال شد و با صد دينار كه در چكمه هاى خود پنهان كرده بود
خارج گرديد.)202
روشن است از چنين شخصى كه شيدا و واله دنيا شده
دارندگان زر و سيم مى توانند هرگونه استفاده اى را بكنند. اين جاست كه افسانه ابن سبا پا مى گيرد. شعبى را زر و سيم به هيجان مى آورد
حق را زير پا مى گذارد و آنچه را كه براى دشمنان شيعه به كار مى آيد
مى نگارد و در اختيار حكومت گران مى گذارد
تا توجيهى باشد براى برنامه هايى كه دارند. او
براى اين كه حركت شيعيان كوفه را از جلوه بيندازد و شيعيان پاكباخته را گروهى غالى و جداى از شريعت محمدى(ص) معرفى كند
تا راه براى مصعب بن زبير باز شود
شخص بى هويت و بى نام و نشانى را كه هيچ نسب شناسى او را نمى شناسد
عَلَم مى كند و شيعيان را از پيروان وى مى داند. اين شخص را عبداللّه بن سبا
نام مى نهد. نامى كه براى مردم هم زياد شگفت نمى نماد و دور از ذهن نيست. شخصى از يمنيان است
بسان بسيارى از ياران حضرت امير(ع). عبداللّه نام دارد
چون
پيش از اين كه اسلام بياورد
يهودى بوده وقتى اسلام آورد
خود را عبدالله ناميده
نامى كه به طور معمول
گروندگان به اسلام
روى خود مى گذاشته اند. حال
اين شخص يهودى اسلام آورده
پيرو على مى شود و در صدد كسب موقعيت در نزد على و ش
ييعيان اوست; از اين روى
از على
بسيار تجليل مى كند و على و مردم كوفه
به وى با ديد احترام مى نگرند. كم كم راه غلو را پيش مى گيرد. على بر آن مى شود او را بكشد; امّا ياران على
وى را از اين كار باز مى دارند. به دستور على
به مدائن تبعيد مى شود.203
از قول زحر بن قيس جعفى گزارش مى دهد: عبدالله بن وهب سبائى در مدائن
مرگ على را نپذيرفت و مدعى بود: على نمرده است و باز مى گردد و رهبرى عرب را به عهده مى گيرد.204 پس برابر دستور على(ع) غالى
سزاوار مرگ است. درست است كه على(ع) ابن سبا را بخشيد و وى را به مدائن تبعيد كرد
جايى كه بيش تر ياران مختار از آن جا بودند
امّا بخشش او
جنبه سياسى داشت. افزون بر اين
در مدائن
كفر وى ثابت گرديد و امروز براى جلوگيرى از تكرار رخدادهاى گذشته
بايد شيعيان را كُشت زيرا آنان (كفرة سحرة) اند. زحر بن قيس
كه شعبى از او نقل مى كند: (عبداللّه وهب
وقتى كه مرگ على را شنيد
نپذيرفت و گفت: او
نمرده است.) در دوران حكومت حضرت امير
در دستگاه حكومت
به كار مشغول بوده است.در واقعه كربلا
وى
سر شهيدان را از كوفه به شام مى برد205 و از فرماندهان عبدالله بن مطيع در جنگ عليه مختار بوده206 كه در اين جنگ جراحت بر مى دارد207 و سپسها به سپاه حجاج بن يوسف مى پيوندد.208
شعله هاى سوزان كينه هاى آل زبير در كشتار شيعيان و ساختن و پرداختن افسانه ابن سبا
فرو نشست و تا آن جا پيش رفتند كه نام پيامبر خدا(ص) را نشانه رفتند و به دستور عبدالله بن زبير در مكه
نام پيامبر(ص) از خطبه هاى جمعه حذف شد
به اين بهانه كه بنى هاشم از بردن نام پيامبر(ص) خوشحال مى شوند.
شعله هاى اين كينه محمد بن حنفيه را سوزاند و عبدالله بن عباس را از مكه به طائف راند.209
امّا چرا در اوراق تاريخ نام سبئيه در جنگ جمل مطرح مى شود و در جنگ نهروان و صفين از اين داستان خبرى نيست
تا دوره مختار
از اين گروه زياد نام برده مى شود و اين داستان بر سر زبانها مى افتد؟210
زيرا
سازنده و رواج دهنده اين افسانه
آل زبير بوده اند. اين افسانه
در روزگار ننگين و پر ادبار آنان ساخته و پرداخته شده و آنان
براى اين كه پرونده سياه طلحه و زبير را سفيد جلوه دهند و اعمال ننگين آنان را توجيه كنند و لكه ننگى را كه بر صفحه تاريخ رسم كردند
بزدايند
نگاشتند و نشر دادند كه در شورش عليه عثمان و در جنگ جمل
على تحت تأثير غاليان بود و در بصره
به منزل حكيم بن جبله رفت كه وى دزدى بيش نبود!211 حكيم
همو بود كه طلحه و زبير
وى را به شهادت رساندند.212
چه بسا
آن پنجاه نفرى كه عبدالله بن زبير
در بصره به اتهام غلو گردن زد213
جزو همين سناريو بوده است; زير آنان حاضر نشدند كه بيت المال بصره را تسليم ناكثين كنند.
بعدها
سيف بن عمر
گزارشهاى شعبى را مبناى كار خود قرار مى دهد و كاستيهاى آن را بر طرف مى سازد. او به جاى حيره
زادگاه ابن سبا را صنعا ياد مى كند
حال چطور شعبيِ حميرى او را نشناخته و حيره اى دانسته و سيف او را شناخته و صنعائى دانسته است؟
سيف بن عمر
در تمام گزارش
اشتباه شعبى را نكرده و از عبداللّه بن وهب سبائى نام نبرده
زيرا مى دانسته كه وى
به دست حضرت امير(ع) در جنگ نهروان كشته شده است. از اين روى ابن سبا بى نام و نشان را مطرح كرد و تمام اعتراضها و خروش و قيام مردم مسلمان را عليه عثمان
به وى نسبت داد.
امّا چرا در زمان سيف بن عمر
دوباره داستان ابن سبا مطرح مى شود
نياز به بررسى دارد. گويا عباسيان
براى مبارزه با عقايد شيعه
كه خيلى گسترش يافته بود و استوار سازى پايه حكومت خويش و برداشتن قوى ترين رقيب از سر راه
به طرح و پخش اين افسانه سخيف مى پردازند و شايد ظهور گروه حربيه درمدائن و نشر انديشه هاى سيد حميرى در افزايش دامنه حركتهاى ضدشيعى و نشر افسانه ابن سبا
بى نقش نباشد.
پى نوشتها:
1. (الأربعين فى اصول الدين)
فخر رازى
تحقيق دكتر احمد حجازى سقا/ 319
مكتبة الكليات الازهريه.
2. (موسوعة التاريخ الاسلامى
السيره النبوية العطرة)
دكتر احمد شَلَبى
ج626/1. چاپ سيزدهم.
3. همان مدرك
ج180/2.
4. (فهرست منشورات دارالنفائس) چاپ شده در: (موسوعة فقه على بن ابى طالب)
دكتر قلعه چى
چاپ دوم.
5. سوره (صافات)
آيه 83.
6. سوره (آل عمران)
آيه 31
قل إنْ كنتم تحبّون الله فاتَّبعونى يحببكم الله.
7. (اصول مذهب الشيعه الامامية الاثنى عشريه عرض و نقد)
دكتر ناصر بن عبدالله بن على قفارى
ج89/1. اين كتاب در سه جلد
براى خدشه دار كردن بر عقائد شيعه نوشته شده است و درباره اصل تشيع مى نويسد:
(الرأى المختار فى اصل التشيع: والذى ارى ان التشيع المجرد من دعوى النص والوصية ليس هو وليد مؤثرات اجنبيه بل ان التشيع لال البيت وحبهم امر طبيعى وهو حب لايفرّق بين الآل ولايغلو فيهم ولاينقص احداً من الصحابة كما نقل الفرق المنتسبة للتشيع….)
دكتر شَلَبى نيز شيعه را به معناى دوستى اهل بيت مى گيرد.
8. (تاريخ دمشق)
ابن عساكر
تحقيق على شيرى
ج333/42
دارالفكر
دمشق.
9. (تاريخ شيعه)
محمد حسين مظفر
ترجمه سيد محمد باقر حجتى34/
دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
10. (تاريخ شيعه); (نهايه)
ابن اثير
ج110/4
دار احياء التراث العربى.
11. سوره (بينه)
آيه 7.
12. (در المنثور)
سيوطى
ج379/6
كتابخانه آيت الله مرعشى
افست.
13. (فضائل الخمسه)
فيروزآبادى
ج324/1
مؤسسة اعلمى بيروت
به نقل از تفسير (طبرى) ج171/30.
14. (فضائل الخمسه)
ج324/1; (تاريخ شيعه)32/.
15. (كتاب الخصال)
شيخ صدوق465/
مؤسسه نشر اسلامى; (خصال)
شيخ طوسى
ترجمه محمدباقر كمره اى
ج228/2
حديث 4 باب 12
كتابفروشى اسلاميه
تهران.
16. (نهج البلاغه)
صبحى صالح
خطبه264/182 دارالهجره
قم.
17. (سيماى كارگزاران على بن ابى طالب
اميرالمؤمنين)
على اكبر ذاكرى
ج123/1
136
دفتر تبليغات اسلامى.
18. (موسوعة التاريخ الاسلامى)
ج179/2.
19. (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج31/6; (اعيان الشيعه)
محسن امين
ج225/10.
20. (كشف المحجة لثمرة المهجة)
ابن طاووس
تحقيق شيخ محمد حسّون242/
دفتر تبليغات اسلامى.
21. (اصول مذهب الشيعه الامامية)
قفارى ج55/1
به نقل از: (ميزان الاعتدال)
ج425/1; (لسان الميزان)
ابن حجر
تحقيق جديد
ج16/1
دار احياء التراث العربى.
22. (الفَرْقُ بين الفِرَق)
عبدالقاهربن طاهر بن محمد بغدادى الاسفرائينى235/
دارالمعرفة
بيروت.
23. (عبدالله بن سبا)
مرتضى العسكرى
ج227/2
المجمع العلمى الاسلامى.
24. (دائرة معارف القرن العشرين)
فريد وجدى
ج18/5
دارالمعرفه
بيروت.
25. (لسان الميزان)
ج24/4.
26. (الفرق بين الفرق)234/; (آفرينش و تاريخ)
مقدسى
ترجمه شفيعى كدكنى
ج818/2
انتشارات آگاه.
27. (الفصل فى الملل والنحل)
ابن حزم
ج36/5
دار الجيل; (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج7/5.
28. (تاريخ بغداد)
خطيب بغدادى
ج488/8
شماره 4605
دارالكتب العلميه
بيروت; (البيان والتبيين)
ابو عثمان عمرو بن جاحظ
ج84/3
دار احياء التراث العربى.
29. (مراصد الاطلاع)
صفى الدين بغدادى
ج441/1
دارالمعرفة
بيروت.
30. (المقالات والفرق)
سعد بن عبدالله بن ابى خلف اشعرى
تحقيق جواد مشكور20/
مؤسسه مطبوعاتى عطائى.
31 . (الغارات)
ابواسحاق ابراهيم بن محمد
معروف به ابى هلال ثقفى
تحقيق عبدالزهراء الحسينى الخطيب36/
دارالاضواء
بيروت.
32. (لسان الميزان)
ج260/4; (مسند على بن ابى طالب)
يوسف اوزبك
ج1026/3 ح5908; ج1027/9
دارالمأمون
دمشق
به نقل از: (تاريخ دمشق)
ج331/9.
33. (لسان الميزان)
ج24/40.
34. (الايضاح)
ابن شاذان
تحقيق محدث ارموى477/
چاپ بيروت209/.
35. (ينابيع المودة)
قندوزى حنفى
ج229/3
باب 70
دارالأسوه
قم.
36. (فرق الشيعه)
حسن بن موسى نوبختى22/
مطبعة الحيدريه نجف
(المقالات والفرق)20/.
37. (حلية الاولياء)
ابونعيم اصفهانى
ج353/8; (مسند على بن ابى طالب)
اوزبك ج2786/7
ح16092.
38. (لسان الميزان)
ج23/4.
39. (عبدالله بن سبا)
عسكرى
ج233/2.
40. (امالى الطوسى)
تحقيق بنياد بعثت230/.
41. (كتاب الغيبة)
نعمانى311/
باب 20
(جيش الغضب)
مكتبة الصدوق
تهران.
42. (تاريخ الامم والملوك)
طبرى ج368/4
مؤسسة الاعلمى
بيروت.
43. همان مدرك379/.
44. (عبدالله بن سبا)
ج36/1.
45. همان مدرك63/.
46. (لسان الميزان)
ج23/4.
47. (عبدالله بن سبا)
ج74/1 ـ 75.
48. (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج119/8 ـ 120
دار احياء التراث
بيروت; (جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد)
دكتر محمود مهدوى دامغانى
ج80/4 ـ 81
نشر نى.
49. (التعريفات)
جرجانى
تحقيق ابراهيم الابيارى155/
شماره 772
دارالكتاب العربى.
50 . (عبدالله بن سبا)
ج341/2.
51. (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج7/5; (جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد)
ج5/3 ـ 6.
52. همان مدرك5/.
53. (المقالات والفرق)17/.
54. (مقاتل الطالبيين)
ابوالفرح اصفهانى344/
منشورات رضى
قم; (قاموس الرجال) شوشترى
ج556/7
مؤسسه نشر اسلامى.
55. (تنقيح المقال)
عبدالله مامقانى
ج113/3.
56. (اختيار معرفة الرجال)
معروف به رجال كشى
تحقيق حسن مصطفوى108/ ـ 106
ح170 تا 174
دانشگاه مشهد.
57. (عبدالله بن سبا)
ج178/2.
58. همان مدرك191/.
59. (عبدالله بن سبا)
ج181/2 ـ 183. در (خصال)
شيخ صدوق
ترجمه محمدباقر كمره اى
ٌ ج421/2. نام عبدالله بن سبا آمده است. علامه مجلسى كه حديث را از خصال آورده
نام عبدالله بن سبا را ذكر كرده است. ر.ك. (بحارالانوار) علامه مجلسى
ج107/10; 308/90; 318/82. در اين جا علامه برابر روايات كشى درباره ابن سبا اظهار نظر كرده است. در منابع ديگر ابن سبا آمده. ر.ك. (تحف العقول) حرّانى84/
ح.) اربعمائه
مؤسسه اعلمى
بيروت; (من لايحضره الفقيه)
شيخ صدوق
ج213/1
دار صعب; (تهذيب الاحكام) شيخ طوسى
ج322/2
دارصعب; (علل الشرايع)
شيخ صدوق344
باب 50 ح1
داراحياء التراث العربى.
60. (عبدالله بن سبا)
ج181/2
183.
61 . (الفهرست)
شيخ طوسى 140/
رضى
قم.
62. (المقالات والفرق)
مقدمه/كج.
63. (اختيار معرفة الرجال)108/.
64. (عبدالله بن سبا)
ج173/2.
65. (فرق الشيعه)22/.
66. (المقالات والفرق)20/.
67. (تاريخ بغداد)
ج488/8.
68. (البيان والتبيين)
جاحظ
ج86/3.
69. (المقالات والفرق)20/ ـ 21
70. همان مدرك23/.
71. همان مدرك162/.
72 . (فرق الشيعه)32/.
73. (قاموس الرجال)
ج299/6.
74. (انساب الاشراف)
احمد بن عيسى بلاذُرى
ج1081/3
دارالفكر
بيروت; ج383/2
تحقيق محمد باقر محمودى
مؤسسة اعلمى
بيروت; (عبدالله بن سبا)
ج311/2.
75. (الامامة والسياسة)
ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى
ج154/1
شركة مكتبة و مطبعة مصطفى البابى الحلبى واولاده بمصر
سال 1388هـ.ق. = 1961م.; تحقيق على شيرى
ج174/1
افست
رضى
قم.
76. الغارات)199/.
77. (الغارات) 202/
203
ترجمه عبدالمحمد آيتى/111
وزارت ارشاد
تهران; (الامامة والسياسة) ج155/1
عبارت آن چنين است:
فلما مضى تنازع المسلمون الأمر بعده
فوالله ما كان يلقى فى روعى
ولايخطر على بالى ان العرب تعدل هذا الأمر عنى
فما راعنى إلاّ إقبال الناس على أبى بكر
وإجفالهم عليه
فأمسكت يدى
ورأيت أنّى أحَقُّ بمقام محمد فى الناس ممن تولى الأمور عليّ
فلبثت بذلك ما شاء اللّه
حتى رأيت راجعة من الناس رجعت عن الاسلام
يدعون الى محو دين محمد
وملة ابراهيم عليهما السلام
فخشيت إن لم أنصر الاسلام وأهله أن أرى فى الاسلام ثلماً وهدماً
تكون المصيبة به عليَّ أعظم من فوت ولاية أمركم
التى إنّما هى متاع أيام قلائل
ثم يزول ماكان منها
كما يزول السراب
فمشيت عند ذلك إلى أبى بكر
فبايعته
ونهضت معه فى تلك الأحداث
حتى زهق الباطل
وكانت كلمة الله هى العليا وأن يرغم الكافرون….)
78. (الغارات)203/; مترجم عبدالمحمد آيتى111/.
79. همان مدرك204/.
80. (تاريخ الامم والملوك)
ج63/2.
81. (كشف الغمه)
ابوالفتح اربلى
ج83/1
88
89
151
157
دارالكتاب الاسلامى.
82. (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج144/1.
83. (فجر الاسلام)
احمد امين267/
دارالاكتب العربى
بيروت.
84. (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج143/1 ـ 147.
85 . همان مدرك147/ ـ 150.
86 . (مروج المذهب) مسعودى
تحقيق محمد محمد الدين عبدالحميد
ج81/3
دارالمعرفه
بيروت.
87. (نهج البلاغه)
خطبه سوم.
88. (الغدير)
علامه امينى
ج184/1.
89. همان مدرك
ج166/1.
90. همان مدرك
ج174/1; (مسند احمد حنبل)
ج370/4
دارالفكر
بيروت.
91 . (سيماى كارگزاران على بن ابى طالب اميرالمؤمنين)
ج176/1.
92. (ترجمة الامام على بن ابى طالب من تاريخ دمشق)
محمد باقر محمودى
ج7/2
حاشيه
بيروت.
93. (عقد الفريد)
احمد بن محمد بن عبد ربه
تحقيق دكتر عبدالمجيد ترحينى
ج320/3
دارالكتب العلميه
بيروت.
94. همان مدرك320/ ـ 351.
95 . (عبدالله بن سبا)
ج259/2.
96. (عقدالفريد)
ج335/3.
97 . (همان مدرك316/.
98 . همان مدرك338/.
99 . همان مدرك337/.
100. (مروج الذهب)
ج94/3.
101. (تاريخ الامم والملوك)
ج202/4.
102. همان مدرك
ج82/6
حوادث سال 132.
103. (الكامل فى التاريخ)
ابن اثير
ج523/5
دارصادر
بيروت.
104. همان مدرك440/.
105. (وسائل الشيعه)
حرّ عاملى
ج38/11
40; مجله (حوزه)
شماره 85 ـ 192/86.
106. (المسترشد فى الامامة)
محمد بن جرير طبرى شيعى
تحقيق محمودى408/
مؤسسة الثقافة الاسلامية; در (الغارات) 392/
بخشى از نامه على(ع) از شعبى با همين سند آورده شده است. ابوزيد قروى از ابى ابراهيم بن عثمان از فراس [بن يحيى] از شعبى از شريح بن هانى از على كه فرمود: (اللهم استعديك على قريش….)
107. (تفسير القمى)
ج210/2
علامه
قم; (كنزالدقائق)
محمد رضا قمى مشهدى
تحقيق: حسين درگاهى
وزارت ارشاد; (نورالثقلين)
ج370/4
ح121; (البرهان)
بحرانى
ج366/3
ذيل آيه 35 سوره فاطر.
108. (نهج البلاغه)
صبحى صالح
نامه 62
خطبه هاى: 80
172
217
219
229 و… ر.ك. (سيماى كارگزاران على بن ابى طالب اميرالمؤمنين)
ج105/2
249 ـ 251.
109. (شرح نهج البلاغه) ابن ابى الحديد
ج96/6.
110. (كشف المحجة لثمرة المهجة)235/; (وسائل الشيعه)
ج89/20.
111. (نوادر الاخبار)
فيض كاشانى
تحقيق مهدى انصارى قمى192/
مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.
112. (بحارالانوار)
ج7/30
مؤسسة الوفاء.
113. (معادن الحكمه)
محمد بن فيض كاشانى
ج150/1
مؤسسه نشر اسلامى.
114. (كشف المحجة)236/; (نوارد الاخبار) 192/; (بحارالانوار
ج8/30.
115. (الغدير)
ج31/9
36.
116. (سير اعلام النبلاء) ذهبى
ج532/5
دارالفكر
بيروت; (المعارف)
ابن قتيبه
تحقيق ثروت عكاشه334/
رضى
قم. ذهبى مى نويسد: او
مرج عذراء را فتح كرد و در همان جا به سال 51
به شهادت رسيد.
117. وى را در سال 51 به شهادت رساندند. ر.ك. (تهذيب التهذيب)
ابن حجر
ج136/6
دارالفكر
بيروت; (المعارف) 291/ ـ 292
554; (اختيار معرفة الرجال)49/
ح38
78
99.
118. (الغدير)
ج146/9; (سيماى كارگزاران على بن ابى طالب اميرالمؤمنين(ع))
ج297/1.
119 . (قاموس الرجال)
ج75/3; (الغارات)356/
401; (تهذيب التهذيب)
ج151/2. در گذشت او را در سال 76 و 79 ذكر كرده است.
120. (الاختصاص)
مفيد4/
مؤسسه نشر اسلامى; (الغدير)
ج29/1
203
80/4; (تهذيب التهذيب) ج376/1; (المعارف) 624/. ابن قتيبه او را از شيعيان غالى مى داند.
121. (تهذيب التهذيب)
ج172/4; (الغدير)
ج64/2; (المعارف) 341/. ابن قتيبه
او را پرچمدار مختار و قائل به رجعت مى داند.
122. (الغدير)
ج189/1; (تهذيب التهذيب) ج147/3.
123 . ((تهذيب التهذيب)
ج372/5
شماره 4416; (المعارف)145/.
124. (اختيار معرفة الرجال)106/; (قاموس الرجال)
ج758/2
ج409/5; (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج290/2; (الكامل فى التاريخ)
ابن اثير
ج484/3
دار صادر
بيروت.
125. (تهذيب التهذيب)
ج137/2; (قاموس الرجال)
ج61/3.
126. (المسترشد)379/
ح127.
127. (مقتل الحسين)
عبدالرزاق الموسوى المقرّم329/
دارالكتاب الاسلامى; (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج56/9 ـ 58; (تهذيب التهذيب)
ج861/2; (قاموس الرجال)
ج745/2.
128. (تهذيب التهذيب)
ج619/3; (سير اعلام النبلاء)
ج135/5.
129 . (تاريخ الامم و الملوك)
ج203/4.
130. (تاج العروس)
زبيدى
تحقيق على شيرى
ج332/4
دارالفكر بيروت.
131. همان مدرك335/.
132. (انساب الاشراف)
ج147/3.
133. (تاريخ الامم والملوك)
ج65/4.
134. (نهج البلاغه)
صبحى صالح
خطبه 183/126; (فروع الكافى)
كلينى
ج31/4; دارالتعارف; (الغارات)48/; (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج197/2.
135. (نهج البلاغه)
صبحى صالح
خطبه 346/224; (الغارات)41/.
136. (الغارات)346/.
137. (عبدالله بن سبا)
ج74/1
75.
138. (تذكرة الحفاظ)
ذهبى
ج26/1
27; (طبقات الكبرى)
ابن سعد
ج360/1.
139. (رجال النجاشى)
تحقيق غروى نائينى
ج401/1
دارالاضواء.
140. (المعارف)622/.
141. (موسوعة فقه على بن ابى طالب)
دكتر روّاس قلعه چى274/
دارالنفائس
بيروت.
142. (عبدالله بن سبا)
ج303/2
(تاريخ الامم و الملوك)
ج82/6.
143. (سير اعلام النبلاء)
ج270/5.
144. (تهذيب التهذيب)
ج158/4.
145. (الغارات)36/.
146. (سير اعلام النبلاء)
ج271/5.
147. (الطبقات الكبرى)
ج248/6.
148. (تهذيب التهذيب)
ج158/4; (تاريخ دمشق)
ج350/25.
149.(المحبّر)
ابوجعفر محمد بن حبيب379/
دار الافاق الجديده
بيروت; (المعارف)395/
449
473
595.
150.(الطبقات الكبرى)
ج248/6; (تاريخ دمشق)
ج344/25.
151 . (البداية والنهاية)
ابن كثير
ج351/8
داراحياء التراث العربى.
152 . (سير اعلام النبلاء)
ج276/5; (دائرة المعارف الاسلامية)
مستشرقين
ج302/13
دارالمعرفة
بيروت.
153. (المحبّر)475/.
154. (دائرة المعارف الاسلامية)
ج303/13.
155. (العراق فى العصر الاموى)
فهرست پايانى
ثابت اسماعيل الراوى
مكتبة اندلس
بغداد.
156. (تهذيب التهذيب)
ج159/4.
157. (الطبقات الكبرى)
ج248/6.
158. (لسان الميزان)
ابن حجر
ج99/3.
159. (تهذيب التهذيب)
ج117/2.
160. (الغارات) 392/.
161 . (انساب الاشراف)
تحقيق محمودى
ج223/2.
162. (البداية والنهاية)
ج53/8
54.
163. (تاريخ الامم والملوك)
ج168/3; (كتاب الخلاف)
شيخ طوسى
ج389/5
مؤسسه نشر الاسلامى.
164. (مروج الذهب)
ج37/3
38.
165. (تاريخ الامم والملوك)
ج188/4.
166 . همان مدرك144/; (الكامل فى التاريخ)
ج430/3.
167.(الغارات)394/.
168. (تاريخ الامم و الملوك)
ج4 174/.
169. (سيماى كارگزاران على بن ابى طالب اميرالمؤمنين)
ج373/1
فصل كارگزاران فارس.
170. (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج99/4; (الغارات)389/.
171. (تاريخ الامم والملوك)
ج208/4.
172. همان مدرك199/.
173. همان مدرك383/.
174. (مروج الذهب)
ج92/3.
175. (تاريخ الامم و الملوك)
ج403/4.
176. (مروج الذهب)
ج93/3
177. (تاريخ الامم والملوك)
ج408/4.
178. همان مدرك
ج458/4 ـ 470.
179. همان مدرك483/.
180. همان مدرك384/.
181همان مدرك475/.
182. (سفينة البحار)
محدث قمى
ج753/2
دارالاسوه
قم.
183. (بحارالانوار)
ج386/45.
184. (الطبقات الكبرى)
ج168/6.
185. (مروج الذهب)
ج104/3. فوت وى را در سال 65 نيز ذكر كرده اند. ر.ك: (تهذيب التهذيب)
ج116/2; (سير اعلام النبلاء)
ج169/5
شماره 421.
186.(تهذيب الكمال)
جمال الدين يوسف مزى
تحقيق: دكتر بشار عوّاد معروف
ج250/5 ـ 251
مؤسسة الرساله
بيروت.
187. (التاج الجامع للاصول فى احاديث الرسول)
منصور على ناصف
ج7/4
دار احياء التراث العربى; در آغاز حديث آمده است:
(عن الحارث الاعور قال: مرتُ فى المسجد فاذا النّاس يُخوضون فى الاحاديث قد خلت على عليّ فقلت: يا اميرالمؤمنين ألا ترى اِنّ الناس قد خاضوا فى الاحاديث قال: وقد فعلوها؟ قلت: نعم قال: أما اني….)
188.(مروج الذهب)
ج104/3.
189. (امالى)
مفيد 3/ ـ 6
مؤسسه نشر الاسلامى; (الغدير)
ج222/11
223; (امالى)
طوسى626/
ح5 مجلس 30. در اين ملاقات است كه حضرت آن سخن معروف را بيان مى فرمايد: اول بايد حق را شناخت سپس اهل آن را: (إنّ دين الله لايعرف بالرجال بل باية الحقّ
فاعرف الحقّ تعرف أهله.)
190. (تهذيب الكمال)
ج364/8.
191. (تهذيب التهذيب)
ج597/2.
192 . (سير اعلام النبلاء)
ج1 ـ 468/2. بسان آن را از زرّ بن حُبيش و عاصم بن ضَمْرة از على(ع) گزارش كرده اند.
193. (تاريخ الامم والملوك) ج566/4 ـ 567.
194. (اخبار الطوال)
دينورى
ترجمه مهدوى دامغانى338/
نشر نى
وى مى نويسد:
(مختار بيست هزار مرد براى وى [ابراهيم بن مالك اشتر] انتخاب كرد كه بيشتر آنان ايرانيان مقيم كوفه و معروف به حمراء بودند).
195. (مروج الذهب)
ج107/3.
196. (تاريخ الامم والملوك)
ج574/4.
197. همان مدرك571/.
198. همان مدرك572/.
199. (مروج الذهب)
ج107/3.
200. (تاريخ الامم والملوك)
ج574/4.
201. (البداية والنهاية)
ج351/8.
202. (المسترشد)183/.
203. (الفرق بين الفرق)235/.
204. (تاريخ بغداد) ج488/8.
205. (الكامل فى التاريخ)
ج83/4.
206. همان مدرك
ج217/4.
207. همان مدرك235/.
208. همان مدرك408/.
209. (شرح نهج البلاغه)
ابن ابى الحديد
ج128/20.
210 . (هوية التشيع)
احمد وائلى/137
مؤسسة اهل البيت
بيروت; (الفتنة الكبرى)
طه حسين
فصل ابن سبا.
211. (تاريخ الطبرى)
ج368/3.
212. مجله (حوزه)
شماره 209/54
مقاله غلات از ديدگاه مفيد.
213 . (الجمل فى نصرة حرب البصره)
شيخ مفيد/151
داورى
قم.
|