( 9
)
سخره مى گرفت.
آيا او محمد نبود كه در برابر زراندوزان زورمند
قد برافراشته بود.
آيا او محمد نبود كه شلاقها را از دست برده داران سنگدل قرن بيستم كه به نام حقوق بشر بر گرده بردگان مى نواختند گرفت و اين قوم وحشى متمدن نما را رسواى عام و خاص ساخت.
آيا او محمد نبود كه جوانان را از دنياى پست رذالتها
مَى گساريها
عشرت جويها
بى تفاوتيها
هيپى گريها وهزاران بيمارى و ميكروب وارداتى غرب به جهان اسلام
رهانيد.
آيا او محمد نبود كه به جوانان اعتماد به نفس داد و دشمن را در چشمان زلال و شفاف و معصوم آنان
حقير و كوچك جلوه داد.
آيا او محمد نبود كه از جوانان سدّى پولادين در برابر يورش قوم يأجوج و مأجوج ساخت.
آرى
او محمد بود
بوى محمد مى داد
تنش به تن محمد خورده بود
در فراق او اشكها ريخته بود
بر گرد خانه گلين او
از دير زمان چرخيده بود و در اين راه جوانى را به پيرى رسانده بود
تا توانسته بود قطره اى از آن دريا شود و رشحه اى از آن وجود رعنا شود.
بايد چه كرد كه محمد
هميشه در اين ديار بماند.
بايد چه كرد كه اين ديار هميشه كوه حِرا را در خود داشته باشد
همچنان سر بلند
سرافراز و استوار و سر بر كشيده به آسمان.
بايد چه كرد كه بوى محمد
هميشه به مشام آيد و بانگ او در گوشها طنين افكند و قلب او در وجودها بتپد و گيسوان او
با نسيم صبحگاهان اين ديار افشان شود و دو چشم سياه او چوخورشيد بر همه زواياى اين سرزمين بتابد.
بايد چه كرد جوانان ما
هميشه سرمست باده او باشند و در تب عشق او بسوزند و هيچ جمالى چون جمال او
آنان را شيدا و واله خود نسازد.
بايد چه كرد ابر پر بركت وحى
هميشه و همه گاه
در اين سرزمين ببارد و هر چيز را زنده و شاداب نگهدارد و حيات را به ارمغان آورد.
بايد چه كرد كه صداى ناله شيطان
همه گاه و هميشه شنيده شود كه زوزه كنان اين سرزمين را ترك مى گويد.
|