( 151 )

مدرسه كربلا پس از فروپاشى بغداد(4)

عبدالحسين شهيدى صالحى

سقوط بغداد به سال 656هـ.ق. و فروپاشى حكومت عباسيان آزادى قلم انديشه و تشكيل مدرسه هاى فلسفى را در پى داشت.

در اين برهه جنبش فكرى بزرگى حوزه هاى علميه شيعه از حلب و جبل عامل در كنار درياى سفيد تا خراسان و جنوب خليج فارس; احساء و قطيف را در بر گرفت.

پس از فروپاشى بغداد انسجام بى مانند و يك پارچه اى در بين تمامى حوزه هاى شيعى ديده مى شود.

جنبشها و حركتهاى شيعى به رهبرى مجتهدان و عالمان برجسته عليه دستگاه حاكم از رخدادهاى مهم حوزه هاى شيعى در اين زمان است. اگر چه سخن از حركتها و جنبشهاى فكرى امرى است مهم در تاريخ حوزه هاى شيعه ولى چون ما را از آنچه در پى بيان آن هستيم دور مى سازد از پرداختن به آن خوددارى مى ورزيم.

( 152 )

ولى در اين مقال از ارتباط و انسجام حوزه هاى علميه و هماهنگى فكرى و انتقال مكتب اهل بيت(ع) از جايى به جاى ديگر يا افول بعضى از حوزه ها و ماندگار شدن بعضى ديگر يا از بين رفتن حوزه اى و شكوفا شدن حوزه اى در ديارى ديگر سخن خواهيم گفت. همچنين به نقش برجسته هزاران مجتهد و عالم شيعه و صدها فقيه صاحب سبك و مبتكر در عرصه سيستم حقوقى كه به نام فقه شيعى به دست ما رسيده است اشاره خواهيم كرد.

از شواهد تاريخى بر مى آيد كه در قرن ششم هجرى انديشه تشيّع در مراكز علمى و فرهنگى بغداد ژرفا و گسترش بسيار يافته است. اين ژرفا و گسترش به گونه اى بود كه علماى كژانديش حنبلى در برابر مدرسه عظيم اجتهاد و مكتب عقلى شيعى سرفرود آوردند.

ابن جوزى (م. 597هـ.ق.) با تعصب شديدى كه داشته رساله خود را به نام: (دفع شبهة التشبيه) در تفسير آراى احمد بن حنبل و اصحاب وى نگاشته و در اين اثر به مكتب اجتهاد و مدرسه اهل عقل شيعى نزديك شده است.

در مقاله پيشين كه در مجلّه وزين حوزه شماره 83 آمده اشاره كرديم كه انديشه هاى تشيّع در دربار خلفاى عباسى راه يافته بود و شمارى از خلفاى عباسى درگرايش به انديشه هاى شيعى از اندازه گذرانده بودند تا آن جا كه افتخار مى كردند كه به دست نقيب علويان در زير گنبد حضرت اميرالمؤمنين(ع) جامه صوفى گرى شيعه بر تن كنند.1

ناصرلدين اللّه در پاسخ ملك افضل نورالدين على فرزند صلاح الدين يوسف ايوبى به امامت على بن ابيطالب و غصب حق وى در شعر خود اقرار مى كند.2

اگر چه از نظر سياسى حوزويان شيعه امور مملكت را در دست داشتند ولى سپاه و امراى ارتش سنى مذهب بودند.

( 153 )

شمارى از تاريخ نگاران براساس دشمنى با ابن علقمى و زير شيعى المستعصم باللّه خليفه عباسى سقوط و فروپاشى بغداد را به وى نسبت داده اند و او را متهم مى كنند كه بر آن بوده با فروپاشى دولت عباسيان خلافت را به علويان بسپارد.

ابن عماد حنبلى مى نويسد:

(… ان المؤيد العلقمى الوزير قاتله اللّه كاتب التتار و حرصهم على قصد بغداد لاجل ماجرى على اخوانه الرافضه من النهب والخزى فظن المخذول ان الامر يتم له وانه يقيم خليفة علويا فارسل اخاه و مملوكه الى هلاكو وسهل عليه اخذ بغداد وطلب ان يكون نائباً له عليها فوعدوه بالامانى وساروا فأخذ….)3

مؤيد علقمى وزير خدا او را بكشد براى مغولان نامه اى نگاشت و آنان را برانگيخت كه به بغداد لشكر كشند. او خواست بدين وسيله از عباسيان كه برادران شيعى او را كشته و كرخ بغداد را غارت كرده بودند انتقام بگيرد و به پندار خود امور به سود وى خواهد انجاميد و با برچيده شدن خلافت عباسيان خلافت را به علويان خواهدسپرد.

او برادر و غلام خود را به سوى هلاكو فرستاد و زمينه را براى تسخير بغداد فراهم كرد و از هلاكو خواست كه وكيل او در بغداد باشد. سپاه هلاكو بغداد را تسخير كردند.

آنچه را اين تاريخ نگاران كژ انديش و متعصب مطرح كرده اند و شمارى از نويسندگان ناآگاه شيعه هم با پيروى از آنان در آثار خود يادآور شده اند كه ابن علقمى براى انتقام از سنيان و كينه اى كه از آنان در دل داشت به هلاكو كمك كرد تا بغداد را تسخير كند درست نيست. اين برخلاف اعتقادات

( 154 )

شيعه اماميه است; زيرا شيعيان با آغاز غيبت كبرا همچنان در انتظار امام زمان(عج) بودند و هرگز نامزدى را از علويان براى استمرار امامت در نظر نداشتند. در عصر غيبت كبرا تا ظهور حضرت مهدى(عج) ولايت رهبرى و امامت شيعيان را فقيهان برجسته اماميه بر عهده دارند.

ابن علقمى كه از فقيهان نامور و برجسته عصر خود بود و مورد قبول شيعيان رهبرى و زعامت شيعيان عراق را بر عهده داشت و در ايران خواجه نصيرالدين طوسى رهبرى مطلق شيعيان را بر عهده داشت و در اين برهه نام هيچ يك از علويان در برابر اين دو عالم بزرگ شيعه مطرح نبود كه داعيه رهبرى داشته باشند. پس علت سقوط بغداد همكارى ابن علقمى با هلاكو خان نبود كه اين دروغ بزرگ تاريخى است بلكه برابر آنچه تاريخ نگاران همان دوران نوشته اند سقوط بغداد بر اثر ناشايستگى خليفه و شهوت پرستى و عيش نوشها و خوش گذرانيهاى شبانه وى و بى تدبيريها و آشفتگى دستگاه خلافت بود.

ابن طقطقى (م. 702هـ.ق.) در اين باره مى نويسد:

(… انه كان مستضعف الرأى ضعيف البطش قليل الخبرة بامور المملكة مطموعاً فيه غير مهيب فى النفوس ولامطلع على حقائق الامور و كان زمانه ينقضى اكثره سماع الاغانى والتفرج على المساخرة… و كان اصحابه مسئولين عليه و كلهم جهال من اراذل العوام الاوزيره مؤيدالدين محمد بن العلقمى فانه كان من اعيان الناس و عقلاء الرجال و كان مكفوف اليد مردود القول.)4

رأى و نظر خليفه را حقير مى شمردند. از تصميم گيرى ناتوان بود. خبره در اداره امور مملكت نبود. در نزد مردم و قارى نداشت. از حقايق امور بى خبر بود. بيش تر وقت خويش را در

( 155 )

گوش فرا دادن به غنا و تماشاى رقص سپرى مى كرد. پيرامونيان وى همگى از پست ترين و نادان ترين مردمان بودند كه بر وى غلبه داشتند. امّا وزير وى مؤيد الدين محمد بن علقمى از بزرگان و اشراف و خردمندان عصر خود بود ولى خليفه دست او را بسته بود و گفتارش را نمى پذيرفت.

در جاى ديگر مى نويسد:

(… كان وزيره مؤيدالدين بن العلقمى يعرف حقيقة الحال فى ذلك و يكاتبه بالتحذير والتنبيه ويشير عليه بالتيقظ والاحتياط والاستعداد وهو لايزداد الاّ غفولاً و كان خواصه يوهمونه انه ليس فى هذا كبير خطر ولاهناك محذور وان الوزير انما يعظم هذا لينفق سوقه ولتبرز اليه الاموال ليجند بها العساكر فيقتطع منها لنفسه.)5

وزيرخليفه مؤيدالدين محمد بن علقمى به حقايق اوضاع آگاه بود و به خليفه خطر را گزارش مى كرد و او را هوشيار مى ساخت و به دور انديشى بيدارى و آمادگى در برابر دشمن فرا مى خواند.

ولى خليفه در جهل و غفلت همچنان باقى بود و نزديكان و خواص وى را گمراه كرده بودند و وانمود مى كردند: خطرى در بين نيست وزير خطر را بزرگ مى كند و سپاه دشمن را در نزد شما بزرگ جلوه مى دهد تا وجوهى را براى آماده كردن سپاه به دست گيرد و بيهوده به مصرف برساند و جيب خود را پر كند.

بله بر اثر بى تدبيرى خليفه و اطرافيان و خوشگذرانيهاى آنان بزرگ ترين كانون علم و فرهنگ و پرقدرت ترين امپراتورى اسلامى جهان در تاريخ 18 محرم 656هـ.ق. با حمله مغولان از هم فروپاشيد و بر اثر بى رحميها و جنايتهاى

( 156 )

وحشيانه آنان كوى و برزن شهر غرق در خون شد تا جايى كه تاريخ نگاران نگاشته اند: رود دجله از خون مردمان مظلوم و بى گناه و بى پناه سرخ شد.6

برخلاف ديدگاه كژانديشان كه ابن علقمى را به دست داشتن در اين فاجعه بزرگ انسانى متهم مى كنند اين حمله وحشيانه بزرگ ترين دانشگاه شيعه را در بغداد به نابودى كشيد به گونه اى كه علماى بزرگ و اساتيد و طلاب و فضلا و فرهيختگان آن حوزه به ناگزير به سوى حوزه كهن كربلا و حوزه نوپاى حلّه كوچ كردند.7

حوزه كربلا پس از يورش مغولان

مغولان تمدن بزرگ اسلامى را كه با گذشت چندها قرن پديد آمده بود در اندك زمان از هم گسستند و مراكز علمى و فرهنگى و حوزه هاى شيعى را از بين بردند به گونه اى كه پس از حمله مغولان به سرزمينهاى اسلامى به نام هيچ حوزه و مدرسه و مركز علمى بزرگ شيعه در ايران برخورد نمى كنيم و تنها چند مدرسه كوچك و گمنام از يورش آنها در امان مانده بودند.

ولى در عراق با تدبير و درايت خواجه نصيرالدين طوسى دو حوزه علمى بزرگ آن روزگار از يورش مغولان در امان ماندند و به كار خود ادامه دادند: مدرسه كربلا و مدرسه حلّه.

اين دو مدرسه بزرگ در حساس ترين دوران مشعل فروزان مكتب اهل بيت(ع) را برافراشته و ميراث پيشينيان و فقه اماميه را از آفات و گزند ها به دور داشتند و در دامن خود عالمان و مجتهدان بسيارى تربيت كردند. نام بسيارى از زعماى تدريس پس از فروپاشى بغداد در افق مدرسه كربلا مى درخشد كه اكنون به شمارى از آنان اشاره مى كنيم و مبناى شناساندن اين بزرگان علم و عمل تاريخ وفات آنان خواهد بود.

( 157 )

علماى خاندان علقمى پس از فروپاشى بغداد

در مقاله پيشين (شماره 83 مجلّه حوزه) از نقش مهم علماى خاندان علقمى در نهضت علمى مدرسه كربلا سخن گفتيم و به دو تن از علماى نامور اين خاندان: ابن علقمى (591 ـ 656هـ.ق.) و دايى وى شيخ عضدالدين ابونصر المبارك فرزند ضحاك قمى علقمى (م.627هـ.ق.) شناسانديم و درباره جايگاه علمى و نقش آنان در بالندگى و رشد و تكامل نهضت علمى مدرسه كربلا بحث كرديم و اكنون مى پردازيم به نقش و جايگاه علمى ديگر عالمان اين خاندان در نهضت فكرى شيعه و در شكوفايى مدرسه كربلا:

1. علم الدين احمد (م.657هـ.ق.) احمد بن محمد بن على علقمى:

وى عالم و سياستمدارى بزرگ بوده و در اواخر خلافت عباسيان چشم به جهان مى گشايد و در حوزه كربلا به مقام عالى اجتهاد دست مى يابد و پس از تلاش بسيار در راه اعتلاى مدرسه كربلا و تقويت بنيه علمى نهضت فكرى شيعى در آن ديار به بغداد رخت مى كشد و در كنار برادرش ابن علقمى وزير به كارهاى حكومتى مشغول مى شود و افزون بر اين در احياى حوزه شيعى بغداد و نشر مكتب اهل بيت(ع) سعى بسيار مى ورزد. بويژه پس از يورش وحشيانه سپاه ابوبكر پسر خليفه در سال 655هـ.ق. به محلّه شيعه نشين كرخ و كشتار عالمان و به آتش كشيدن مراكز علمى و فرهنگى و كتابخانه هاى بزرگ شيعه به امر برادرش ابن علقمى به بازسازى و تجديد حيات حوزه كرخ مى پردازد.

پس از فروپاشى بغداد و وفات برادرش ابن علقمى در جمادى الاولى سال 656هـ.ق. به دستور خواجه نصيرالدين طوسى به امور حكومتى مى پردازد و برادرزاده خود عزالدين ابوالفضل محمد كه پس از وفات پدرش به وزارت عراق گمارده شد همكارى مى كرد.

( 158 )

شيخ آقا بزرگ تهرانى هنگام شرح حال ابن علقمى مى نويسد:

(… و كان ابن العلقمى و اخوه و ولده عزالدين ابوالفضل محمد صاحب المخزن كلهم من اصدقاء رضى الدين على بن طاوس….)8

ابن علقمى و برادرش و فرزندش عزالدين ابوالفضل محمد صاحب كتابخانه بزرگ همگى از دوستان رضى الدين على بن طاووس هستند.

عباس الغراوى وفات وى را اندكى پس از وفات برادرش دانسته است:

(علم الدين احمد اخو الوزير مؤيد الدين بن العلقمى توفى بعد اخيه بقليل.)9

وى از عالمان بيدار و زمان شناس شيعه بود كه در دو جبهه: مبارزه با دشمن و حفظ جايگاه علمى و معنوى حوزه هاى شيعى به رسالت خويش عمل كرده و در محرم 657هـ.ق. وفات كرد.

2. كمال الدين احمد زنده در سال 656هـ.ق. فرزند ضحاك علقمى از بزرگان علما و زعماى دين:

وى ايرانى تبار و پسرخواهر مؤيدالدين محمد معروف به ابن علقمى است. وى پس از فراگيرى دانشهاى اسلامى از علماى برجسته حوزه كربلا و رسيدن به درجه اجتهاد كرسيِ تدريس و رهبرى حوزه كربلا را به دست گرفت. از پاره اى از اجازات وى بر مى آيد در هنگام حمله مغولان در بغداد به سر مى برده و از بزرگان علما و سياست به شمار مى رفته و در اداره امور مملكت با دايى خود ابن علقمى همكارى داشته و مردى شجاع سخنور و متكلم بوده است.

( 159 )

ابن طقطقى مى نويسد:

(حدثنى كمال الدين احمد بن الضحاك و هو ابن اخت الوزير مؤيدالدين ابن العلقمى قال: لما نزل السلطان هولاكو على بغداد ارسل يطلب ان يخرج الوزير اليه قال: فبعث الخليفة فطلب الوزير نحضر عنده و انا معه فقال له الخليفه….)10

روايت كرد مرا كمال الدين احمد بن الضحاك پسرخواهر وزير مؤيدالدين: هنگامى كه سلطان هلاكوخان به كنار دروازه بغداد رسيد پيغام داد به خليفه كه مايل است با وزير وى ملاقات كند. خليفه عباسى وزير خود را خواست و من با وزير در نزد خليفه حاضر بودم….

از نوشته هاى تاريخى بر مى آيد كه وى از مشاوران و همراهان دايى خود بوده و در سخت ترين روزها در كنار دايى خود انجام وظيفه مى كرده است و نيز از نوشته هاى تاريخى و اجازات عالمان شيعه بر مى آيد كه وى در شكوفايى مكتب اهل بيت در مدرسه كربلا و سپس در بغداد تلاش بسيار مى ورزيده است.

3. عزالدين ابوالفضل محمد (م.657هـ.ق.) فرزند مؤيد الدين محمد بن احمد بن محمد بن على:

وى و پدرش معروف به ابن علقمى هستند. وى از بزرگان علما و زعماى سياسى شيعه در عصر خويش بوده است. او فنون ادب را نزد پدر و ديگر علما فرا گرفته و مدارج عالى را پيموده و در نزد بزرگانى چون: حسن بن الباقلانى رضى الدين الحسين الضعانى و… تفسير و لغت و كلام آموخته است. پس از فوت پدر به اشاره خواجه نصيرالدين طوسى در روز پنج شنبه دوم جمادى الثانى هلاكو خان در فرمانى وى را به مقام وزارت مى گمارد:

(يوم الخميس 2 جمادى الثانيه و جهت وزارة بغداد مأمرمن

( 160 )

السلطان هلاكو الى عزيز الدين ابوالفضل بن مؤيد الدين العلقمى و قدجاء فى جامع التواريخ انه شرف الدين والصحيح المنقول عن التاريخ المنسوب للقوطى وكتاب الوافى بالوفيات انه ما قدمنا فصار وزيراً مكان ابيه الوزير المتوفي….)11

مدت وزارت وى كوتاه بوده; زيرا وى در تاريخ ذيحجه سال 657هـ.ق. وفات يافته است. او از مجتهدان بيدار و زمان شناس بوده و در دو جبهه به پاسدارى از تشيع پرداخته است: حفظ تشيع از گزند دشمنان و حفظ جايگاه علمى و معنوى آن.

4. شرف الدين ابوالقاسم على (زنده در سال 657هـ.ق.) فرزند مؤيدالدين محمد بن احمد بن محمد بن على مشهور به ابن علقمى:

وى پس از فراگيرى فنون ادب در بغداد نزد پدر و ديگر علما براى كسب مدارج عالى اجتهاد به مدرسه كربلا و حلّه پيوست. در حائر شريف از حوزه درس امام شمس الدين فخار (م. 630هـ.ق.) بهره مند گشته و در حلّه از محضر شيخ نجم الدين جعفر معروف به محقق حلى (م. 676هـ.ق.) صاحب كتاب شرايع الاسلام بهره گرفته است. سپس كتاب جامع الشرايع را نزد مؤلف آن شيخ ابو زكريا نجيب الدين يحيى حلّى (م. 690هـ.ق.) خوانده و به درجه اجتهاد رسيده است. وى پس از دانش اندوزيها و رسيدن به مقام عالى اجتهاد كرسى تدريس و زعامت دينى و سياسى شيعيان عراق را به خود اختصاص داده و در راه آرمانهاى بلند تشيع و تربيت صدها مجتهد و عالم عقيده مند به مكتب اهل بيت گامهاى بلند و كارساز و تحول آفرين برداشته است.

اين عالم وارسته در سخت ترين دوران رهبرى حوزه كربلا را به عهده داشته و در نهضت فكرى شيعه نقش بسزايى داشته است. شعر خوب مى سروده در علوم عرب و لغت و نحو يدطولايى داشته و از طرق اجازات

( 161 )

علماى شيعه است.

ميرزا عبداللّه افندى درباره وى مى نويسد:

(الوزير الكبير والعالم البصير شرف الدين ابوالقاسم على بن الوزير مؤيدالدين… العلقمي… من اجلاء علماء الاماميه معاصر للعلامة وامثاله وكان والده بل هو ايضاً وزيراً للخليفه المستعصم العباسى آخر الخلفاء العباسيه وكان هو او والده بابن العلقمي….)12

شيخ حر عاملى مى نويسد:

(الوزير شرف الدين ابوالقاسم علي… عالم جليل القدر شاعر اديب من تلامذة المحقق نجم الدين….)13

شيخ آقا بزرگ تهرانى مى نويسد:

(… قرأ على نجيب الدين يحيى بن احمد بن سعيد كتابه (جامع الشرايع) و معه جماعة منهم جلال الدين محمد بن على بن طاوس (م. 680هـ.ق.) و منهم شمس الدين محمد بن احمد بن صالح القسينى على ما ذكره فى اجازته للشيخ طومار….)14

وى نزد نجيب الدين يحيى كتاب وى جامع الشرايع را با گروهى از جمله جلال الدين محمد بن على بن طاووس (م. 680هـ.ق.) و شمس الدين محمد بن احمد بن صالح قسينى خواندند چنانكه در اجازه خود به شيخ طومار ذكر كرده است.

از شواهد تاريخى و پاره اى از اجازات برمى آيد وى در عصر پدر امور وزارت را بر عهده داشته و پس از وفات برادر بزرگ خود وزير عزالدين

( 162 )

ابوالفضل مدتى كوتاه به امور وزارت پرداخته تا اين كه پس از مدتى قدرت را به عطاملك جوينى كه در ذيحجه سال 657هـ.ق. وارد بغداد شده بود واگذارد و از پُستهاى سياسى كناره گرفت و به حوزه حله و كربلا پيوست.

عباس الغراوى به هنگام ذكر وزارت عطا ملك جوينى مى نويسد:

(فى ذى الحجة سنه 657 هـ.ق ولى بغداد علاء الدين عطا ملك الجوينى وجعل معه عمادالدين عمربن محمد القزوينى ومن ثم انقطعت الوزارة من البغداديين و صارت لصنائع المغول و موظفيهم من الايرانيين ولهم حق السبق فى الطاعة….)15

با ورود عطا ملك جوينى در ذيحجه 657 به بغداد وزارت را به عهده گرفت و عمادالدين عمر فرزند محمد قزوينى را به معاونت خويش گمارد و وزارت از دست بغداديها خارج گرديد و به دست ايرانيان افتاد و بغداد به دست مغولان و كارگزاران ايران اداره مى شد چنانچه كه از پيش در ايران عمل مى شد….

با آنچه ياد شد خوانندگان عزيز با نقش خاندان ابن علقمى درنهضت فكرى تشيع آشنا شدند و از اين خاندان شيخ مؤيد الدين محمد بن على علقمى در قرن هشتم است كه در جاى خود به نقش وى نيز اشاره خواهيم كرد.

5. سيد شمس الدين على (م. ح.660 هـ.ق.) فرزند ثابت بن عصيده سوراوى حائرى از شيوخ اجازات و مجتهدان بزرگ و نامور شيعه بوده است:

وى دانشهاى اسلامى و فقه و حديث را درحوزه كربلا از محضر ابومحمد الياس حائرى (زنده در 538هـ.ق.) شيخ ابومحمد عربى بن مسافر عبادى حلّى حائرى و محمد بن طحال المقدادى حائرى فرا گرفته و براى شنيدن

( 163 )

حديث به شهرهاى گوناگون سفر كرده و از مشايخ عصر خود بهره گرفته و به مقام والاى اجتهاد و درجه بالاى علمى دست يافته آن گاه به حائر شريف بازگشته و كرسى تدريس و رهبرى را از آن خود كرده است و مشتاقانِ دانش دين از دور و نزديك به محضر وى شرفياب مى شدند و جمع بسيارى از بزرگان علماى اماميه در مدرسه وى تربيت يافته اند از جمله شاگردان و راويان از وى شيخ سديدالدين يوسف پدر و مربى علاّمه حلّى از بنيان گذاران مدرسه حلّه و شيخ احمد بن محمد موصلى (زنده در سال 668هـ.ق.) و علامه حلّى (648 ـ 726هـ.ق.) است كه توسط پدر خود از وى روايت مى كند و در اجازه خود به بنى زهره از او به عنوان شيخ على بن ثابت بن عصيده به بزرگى نام برده است و از مشايخ او از شيخ نجيب الدين استرآبادى والياس بنى هاشم حائرى و عماد طبرى و محمد بن طحال مقدادى حائرى ياد مى كند.

شيخ حر عاملى از وى چنين ياد مى كند:

(السيد شمس الدين على بن ثابت بن عصيدة سوراوى فاضل جليل ثقة يروى العلامه عن ابيه عنه.)16

شيخ آقا بزرگ تهرانى طريق اجازه وى را به شيخ طوسى ياد مى كند و در پايان برگفتار شيخ حرّ عاملى در (امل الآمل) مى افزايد:

(السيّد شمس الدين على بن ثابت… ومن المعلوم ان التعبير بكلمة (السيد) كان قد خص شيئاً فشيئاً فى القرن السابع ببنى هاشم و ذلك فى قبال كلمة (الشيخ) لغيرهم….)17

كلمه (سيد) را كه شيخ حر عاملى در امل الامل به كار برده از قرن هفتم هجرى اندك اندك به علويان و بنى هاشم گفته مى شد. در برابر كلمه (شيخ) براى غير علويان به كار مى رفت براى تميز بين دوتبار….

( 164 )

ميرزا عبداللّه افندى طريق روايت او را به شيخ طوسى ياد كرده و پس از نقل گفتار شيخ حر عاملى از امل الامل مى نويسد:

(واقول يروى هو عن الشيخ محمد بن طحال المقدادى عن الشيخ ابى على ولد الشيخ الطوسى عن والده الشيخ الطوسى.)18

همان گونه كه از متن پاره اى از اجازه ها بر مى آيد وى كربلا را پايگاه حركتها و جنبشهاى فكرى خود قرار داده بوده و در حوزه پرشكوه وى شاگردان بسيارى تربيت يافته اند. بعضى از شاگردان وى از طرق اجازات و سلسله هاى روايات هستند.

نقش خاندان اعرجى در جنبش علمى مدرسه كربلا

خاندانِ اعرجى از كهن ترين و بزرگ ترين خاندانهاى علم و رهبرى است. نقابت حائر شريف را اين خاندان به عهده داشته اند.

اين خاندان پيش از فروپاشى بغداد و پس از آن درجنبش فكرى و علمى حوزه كربلا نقش مهم و درخورى داشته و ميراث فرهنگى بسيارى از خود به يادگار گذاشته است.

اين خاندان در حلقه اسانيد روايات و طرق اجازات اصحاب اماميه قرار دارد.

عبيداللّه اعرج فرزند حسين اصغر فرزند امام سجاد(ع) است و اين خاندان ذريّه اويند. عبيداللّه اعرج لنگ بوده از اين روى به (اعرج) مشهور شده و لقب در تبار وى نيز مانده است.19

نخستين شخصى كه از اين خاندان در آخر قرن ششم و مطلع قرن هفتم هجرى كربلاى مقدسه را مسكن خويش قرار داد سيد عزالدين محمد المعمر

( 165 )

(م. ح. 655هـ.ق.) بن احمد الزائر بن على بن يحيى سابة بن الحسن بن جعفر حجة بن عبيداللّه اعرج بود.20 فرزند وى فخرالدين على (م.702هـ.ق.) در كربلا چشم به جهان گشود.

ستاره اين خاندان بزرگ در اوائل قرن هفتم هجرى در كربلا طلوع كرد و بيش از چند قرن در آسمان كربلاى مقدسه درخشيد. از اين خاندان دانشوران بزرگى برخاسته و در گسترش دانش دين و نشر فرهنگ تشيع بسيار نقش داشته اند كه در اين جا به جايگاه والاى چند تن از اين خاندان در مدرسه كربلا اشاره مى كنيم:

1. سيد عزيزالدين محمد المعمر: وى نخستين كسى بوده از اين خاندان كه در كربلا سكنا گزيده و به حوزه درس امام شمس الدين فخار حائرى (م.630هـ.ق.) پيوسته و پس از رسيدن به مقام والاى اجتهاد كرسى تدريس را به دست گرفته و شاگردان بسيارى تربيت كرده است.

وى از همروزگاران شيخ سديدالدين يوسف پدر علامه حلى و شيخ نجم الدين ابوالقاسم جعفر (602 ـ 676هـ.ق.) معروف به محقق حلّى صاحب شرايع بوده و در بين مردم و علما جايگاه بس والا و ارجمندى داشته به گونه اى كه مهر و امضا و شهادت او در صدر قباله ها و وقفنامه هاى قديمى ديده مى شود. وى پدر و مربى و استاد فخرالدين على (م.702هـ.ق.) بوده و مورد وثوق علما.

نقابت علويان را فرزند وى الحسن به عهده داشته است.21

2. سيد ابوالحسن فخرالدين على (م. 702هـ.ق.) سيدعزالدين محمد المعمر بن سيد احمد الزائر حسينى اعرجى حائرى شاعر اديب فقيه متلكم و از بزرگان اجتهاد و طرق اجازات بوده است.

او پس از فراگيرى دانشهاى اسلامى و فنون ادب در محضر پدر و ديگر

( 166 )

فرهيختگان به مدرسه سيد عبدالحميد حائرى مى پيوندد و پس از آن كه در اين مدرسه به درجه والاى اجتهاد مى رسد خود كرسى تدريس را در مدرسه كربلا به عهده مى گيرد و اندك اندك جايگاه والايى مى يابد و رهبرى نهضت فكرى بر دوش ايشان قرار مى گيرد و شيفتگان علم و فضيلت دورش حلقه مى زنند و حيات تازه اى در كالبد حوزه كربلا دميده مى شود.

سيد ابوالحسن فخرالدين از همروزگاران شيخ سديد الدين يوسف پدر علامه حلى و شيخ نجم الدين جعفر معروف به محقق حلّى بوده و دختر شيخ سديد الدين يوسف خواهر علامه حلّى را به عقد ازدواج فرزند بزرگ خود سيد مجد الدين ابوالفوارس محمد در مى آورد. فرزند بزرگ او سيد مجدالدين ابوالفوارس و فرزند ديگر وى سيد جمال الدين احمد از مدرسان بنام مدرسه كربلا بوده اند.

شيخ آقا بزرگ وفات او را از بحار جلد مربوط به اجازات چنين ضبط كرده است:

(و جاء فى اجازات البحار عن خط شمس الدين محمد الجباعى انه توفى السيد العالم فخرالدين على بن الاعرج فى 5 رمضان 702هـ.ق.)22

ابن عنبه درباره او و فرزندانش مى نويسد:

(ومنهم الشيخ العالم الشاعر النسابه الاديب فخرالدين على بن محمد بن احمد بن على الاعرج المذكور وابناه السيد الجليل العالم الزاهد مجدالدين ابوالفوارس محمد و السيد النسابة الفاضل جمال الدين احمد بن السيد فخرالدين على.)23

سيد محسن امين در اعيان الشيعه به شرح حال وى پرداخته و نسب او را با انداختن چند نفر از پدران او از روى فراموشى و اشتباه به اميرالمؤمنين(ع)

( 167 )

مى رساند و وى را از نويسندگان در انساب مى شمارد كه سيد احمد بن على بن الحسين حسينى تبارشناس و شاگرد سيد تاج الدين بن معية از آن نقل مى كند24 و بعد گفتار ابن عنبه را از عمدة الطالب نقل كرده است.

شيخ آقا بزرگ تهرانى در هنگام نگارش شرح وى اشاره مى كند:

(نواده او سيد عبدالمطلب (681 ـ 754هـ.ق.) فرزند مجدالدين ابوالفوارس محمد حائرى توسط وى روايت مى كند.)25

3. سيد مجدالدين ابوالفوارس محمد (م. ح.735هـ.ق.) بن سيد ابوالحسن فخرالدين على بن سيد عزالدين محمد المعمر بن سيد احمد الزائر حسينى اعرجى حائرى:

در كربلا چشم به جهان گشود و در همان جا رشد كرد و فنون ادب را نزد برجستگان علماى كربلا آموخت و آن گاه در نزد پدر فقه و اصول فرا گرفت و به مقام بالاى اجتهاد دست يافت.

در اين برهه به حلّه هجرت و به حوزه درس سديدالدين يوسف بن على بن المطهر حلى و فرزندش علامه حلّى پيوست.

در اين جا بود كه با دختر ابن مطهر حلى ازدواج كرد و در رديف نزديكان و خواص اين بيت علم و تقوا درآمد و پس از مدتى به كربلا هجرت كرد و با اندوخته ها و تجربه هايى كه از مدرسه حلّه داشت در جايگاه والايى قرار گرفت كرسى تدريس و فتوا و رهبرى را از آن خود كرد و طلاب بسيارى دورش حلقه زدند و حوزه شاداب و سر زنده اى پديد آورد. از شاگردان برجسته او هفت فرزند خود او تاج الدين بن معية استاد شهيد اول و… را مى توان نام برد كه در بالندگى رشد تعالى و تقويت مدرسه كربلا نقش بسزايى داشتند.

پس از وى فرزندان او راه پدر را ادامه دادند و همگى آنان از علماى

( 168 )

بزرگ عصر خويش بودند و از زعماى تدريس و طرق اجازات.

از اين هفت نفر پنج نفر آنان از دختر سديد الدين به دنيا آمده بودند كه عبارتند از: جلال الدين على عميدالدين عبدالمطلب ضياء الدين عبداللّه نظام الدين عبدالحميد غياث الدين عبدالكريم كه از نقش آنان در احيا و رشد نهضت فكرى تشيع درآينده سخن خواهيم گفت.

ابن عنبه هنگام ذكر خاندان اعرجى در كربلا از وى و فرزندانش چنين ياد مى كند:

(… واما السيد مجدالدين ابوالفوارس محمد بن السيد فخرالدين على فاعقب وانجب كان له سبعة بنين اكبرهم من ام ولد وكذا اصغرهم ولاحدهما بنات والثانى سافر وانقطع خبره والخمسة الآخر امهم بنت الشيخ سديد الدين يوسف بن على بن المطهر وهم النقيب جلال الدين على ومولانا السيد العلامه عميد الدين عبدالمطلب قدوة السادات بالعراق والفاضل العلامه ضياءالدين عبداللّه والفاضل العلامه نظام الدين عبدالحميد والسيد غياث الدين عبدالكريم….)26

سيد محسن امين وى را بسيار مى ستايد و مى نويسد:

(… كان سيداً جليل القدر رفيع المنزلة عظيم الشأن حسن الشمايل جمّ الفضائل كريم الاخلاق زكى الاعراق ذاهمة عالية ومرؤة و شهامة وكرم وسخاء عالماً عاملاً فاضلاً كاملاً ورعاً زاهداً صالحاً عابداً تقياً نقيباً ميموناً مرقوم اسمه بالحائر الحسينى ومساجد الحلّه ويقال لولده بنوا الفوارس خلف ستة بنين عبدالحميد نظام الدين وعبدالمطلب عميد الدين وعبدالكريم غياث الدين وناصرالدين و محمد

( 169 )

جلال الدين امهم بنت الشيخ يوسف بن على بن المطهر الحلّى فيكون خالهم العلامه ابومنصور جمال الدين الحسن قدس سرهما.)27

سيد مجدالدين سيدى است بلند پايه بزرگوار خوش روى دارنده تمامى برتريها كريم پارسا داراى همت بلند خداترس شجاع با سخاوت عالم با عمل پرهيزگار نيكوكار پارسا پيشه اهل ذكر و سجود پاكيزه و با تقوا خجسته و باشكوه.

درحائر حسينى در مساجد حلّه آوازه بلندى داشت و نامور بود و فرزندان او را بنى فوارس مى خوانند. شش پسر از خود باقى گذاشت: عبدالحميد نظام الدين عبدالمطلب عميدالدين عبدالكريم غياث الدين ناصرالدين و محمد جلال الدين.

مادر اينان دختر ابن مطهر و دايى اينان علامه حلى بود….

شيخ آقا بزرگ تهرانى مى نويسد:

(… يروى المترجم له عن العلامة الحلّى و يروى عنه ولده عميدالدين كما فى الاجازات وتاج الدين معيّة كما صرح به فى اجازته للشهيد….)28

از او علامه حلّى و فرزندش عميدالدين عبدالمطلب روايت مى كنند چنانكه در اجازات آمده و همچنين تاج الدين بن معيّة از وى روايت مى كند چنانكه در اجازه خود به شهيد اول اين نكته را يادآور شده است….

وى از طرق اجازات است.

4. سيد جمال الدين احمد (م. ح. 750هـ.ق.) بن سيد ابوالحسن

( 170 )

فخرالدين على بن سيد عزالدين محمد المعمر بن سيد احمد الزائر حسينى اعرجى حائرى. عالم تبارشناس زعيم دين در كربلا:

وى پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى و فنون ادب مدارج عالى را در حوزه درس برادرش مجد الدين ابوالفوارس محمد پيمود و سپس به فراگيرى دانش تبارشناسى پرداخت و در اين دانش به حدّ كمال رسيده بلند آوازه شد و كم كم كرسى تدريس و رهبرى را در حوزه كربلا به دست گرفت و جايگاه والايى در نهضت فكرى تشيع يافت.

ابوالطيب فرزند وى پس از فراگيرى دانشهاى دين در كربلا راهى ديار روم گرديد تا در آن ديار به نشر مكتب اهل بيت(ع) بپردازد.

ابن عنبه مى نويسد:

(سيد جمال الدين احمد تبارشناس بود و فرزند او ابوالطيب به روم هجرت كرد و خبر او قطع شد.)29

سيد محسن امين در اعيان الشيعه دو شرح حال از وى نگاشته كه هر دو يكسان است.30

5. سيد ابومنصور الحسن (م. ح.755هـ.ق.) بن سيد ابوالحسن على بن الحسن بن سيد عزالدين محمد المعمر بن سيد احمد الزائر حسينى اعرجى:

از بزرگان علماى شيعه و نقيب علويان در كربلا بود. در كربلا چشم به جهان گشود و در همان جا باليد و مدارج علمى را در نزد علماى بزرگ پيمود و به مقام والاى اجتهاد دست يافت و در رستاخيز فكرى و نهضت علمى حوزه تشيع نقش بسزايى داشت.

ابن عنبه هنگام سخن از علويان از وى ياد كرده و او را از نقباى كربلا بر شمرده است.31

( 171 )

سيد عبدالرزاق كمونه پس از يادكرد نسب او تا امام زين العابدين(ع) وى را نقيب كربلا دانسته است.32

سيد محسن امين نسب وى را تا اميرالمؤمنين ياد مى كند و وى را از نقباى كربلا مى داند.33

نگارنده مهر و امضاى وى را در پاره اى از شجره نامه هاى علويان حائر شريف ديده است.

مقام نقابت پس از مرگ وى به پسرش (الحسن) واگذار شد. وى عالمى بلند پايه بوده است. سيد عبدالرزاق كمونه به نقل از (كتاب التحفه) نوشته سيد ضامن بن شدقم مى نويسد:

(نام وى على بن فضائل بن الحسن و در كربلا وى را بنى علوان خوانند.)34

وى نيز در نشر معارف اسلامى و تقويت تشيع و بالا بردن سطح علمى مدرسه كربلا و رونق بخشيدن به آن و گسترش دادن مكتب اهل بيت نقش بسزايى داشت.

6. ابو اسحاق شمس الدين ابراهيم (644 ـ 722هـ.ق.) بن شيخ سعدالدين محمد بن المؤيد جوينى حموى. از متكلمان بزرگ شيعه و محدّثان نامور:

در جوين خراسان چشم به جهان گشود و در بغداد رخ در نقاب خاك كشيد. وى در خاندان علم و تصوف تربيت يافت و پس از گذراندن مقدمات و فراگيرى فنون ادب نزد پدرش; مدارج علمى را در نزد علماى بزرگ خراسان پيمود و براى كسب دانش بيش تر و شنيدن حديث به سير و سفر پرداخت و در اين سير و سفر علمى از محضر بزرگان و فرهيختگان شيعه و سنى كسب فيض كرد. نامورترين مشايخ اجازات شيعى او عبارتند از: خواجه نصيرالدين طوسى

( 172 )

(597 ـ 672هـ.ق.) شيخ نجم الدين ابوالقاسم جعفر معروف به محقق حلّى (602 ـ 676هـ.ق.) سيد عبدالحميد بن فخار موسوى حائرى شيخ سديدالدين يوسف حلى سيد بن طاوس منتخب الدين بابويه و….35

ابن حجر عسقلانى از پيوستن وى به مدرسه كربلا ياد مى كند ولى به زمان آن اشاره نمى كند.36

با توجه به تاريخ سقوط بغداد در محرم 656هـ.ق. و ولادت وى در سال 644هـ.ق. روشن مى شود كه وى در هنگام فروپاشى بغداد دوازده سال بيش تر نداشته است; از اين روى پيوستن وى به مدرسه كربلا پس از فروپاشى بغداد بوده و در مقاله پيشين37 يادآور شديم كه وى از شاگردان سيد جلال الدين عبدالحميد حائرى بوده است.

وى پس از فروپاشى بغداد به مدرسه كربلا پيوست و از محضر ناموران و برجستگان اين مدرسه بهره گرفت بويژه از محضر عبدالحميد موسوى حائرى. در كتاب خود: (فرائد السمطين فى فضائل المرتضى والبتول والسبطين) از استاد خود بيش از بيست و پنج مورد روايت مى كند.38

وى در نهضت فكرى مدرسه كربلا در تربيت شاگردان و گسترش فرهنگ تشيع تلاش بسيار ورزيد و گامهاى بلند و كارايى برداشت.

ييادآور شديم كه وى براى شنيدن حديث به سيروسفر پرداخت و آنچه در فضائل خاندان وحى(ع) از بزرگان شيعه و سنى شنيد در (فرائد السمطين) گرد آورد و شمار كسانى كه از آنان در فضيلت خاندان وحى(ع) حديث شنيده بيش از يكصد و شصت و يك نفرند كه ده تن آنان زنان محدثه اند.

از رخدادهاى مهم زندگى او كه در تاريخ ايران و تشيع از اهميت خاصى برخوردار است اسلام آوردن سلطان غازان خان مغول به دست اوست.

سلطان مغول برادر سلطان محمد الجايتو در روز چهارم شعبان سال

( 173 )

694هـ.ق. در برابر كاخ خود در ناحيه اى به نام: لار دماوند پس از تشكيل مجلس با شكوهى با تشريفات خاص غسل كرد و جامه شيخ سعدالدين محمد جوينى پدر وى را پوشيد و به دست جوينى اسلام آورد و به پيروى از او نزديك به ده هزار نفر از سران و امراى مغول اسلام آوردند و غازان از اين تاريخ به بعد به نام: (محمود) خوانده شد و به شادى اين روز و تشرف به اسلام اموال بسيارى به علما فقيهان و شيوخ طريقت و سادات بخشيد سپس به زيارت اماكن مقدسه پرداخت.39

شمس الدين محمد ذهبى (م.748هـ.ق.) مى نويسد:

(و سمعت من الامام المحدث الاوحد الاكمل فخرالاسلام صدرالدين ابراهيم بن محمد بن المؤيد بن حمويه الخراسانى الجوينى شيخ الصوفية قدم علينا طالب حديث روى لنا عن رجلين من اصحاب المؤيد الطوسى وكان شديد الاعتناء بالرواية و تحصيل الاجزاء حسن القراءة مليح الشكل مهيبا دينا و صالحا و على يده اسلم غازان الملك مات سنة اثنتين وعشرين و سبع مائه وله ثمان و سبعون سنة رحمة اللّه تعالى.)40

از امام محدثان فخرالاسلام صدرالدين ابراهيم فرزند محمد فرزند مؤيدالدين حمويه خراسانى جوينى استماع حديث كردم. وى شيخ صوفيان بود هنگامى كه بر ما وارد گرديد در جست وجو و طلب حديث بود. و همچنين از براى ما روايت كرد: از دو تن از اصحاب مؤيد طوسى. وى سخت اهتمام مى ورزيد در گردآورى حديث و تحصيل اجزاء آن. بسيار زيبا قراءت مى كرد و خوش سيما و مليح و باوقار و متدين و صالح بود. سلطان غازان مغول به دست وى اسلام

( 174 )

آورد. در سال 722هـ.ق. در هفتاد و هشت سالگى دار فانى را وداع كرد. خدايش بيامرزاد.

ابن حجر پس از يادآورى شمارى از مشايخ وى مى نويسد:

(از جماعت بسيارى در عراق شام و حجاز كسب فيض كرده و از محدثان بسيارى در شهرهاى: حلّه تبريز آمل طبرستان قدس كربلا قزوين نجف و بغداد حديث شنيده و سفرهاى زيادى بدين جهت كرده و سلطان غازان مغول به دست او اسلام آورده است.)41

از وى آثار ارزشمند بسيارى به جاى ماند كه و مشهورترين آنها (فرائد السمطين فى فضائل المرتضى والبتول والسبطين) است كه از بهترين نوشته هاى كلامى قرن هشتم هجرى به شمار مى رود. شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعه به شرح از آن ياد مى كند.42

آقاى محمد تقى دانش پژوه در فهرست اهدايى كتابخانه مشكوة به دانشگاه تهران از كتاب ياد شده نسخه كهنى را معرفى مى كند كه به شماره 582 در دفتر كتابخانه تهران محفوظ است.43

سه نسخه ديگر از همين اثر در كتابخانه آيت اللّه مرعشى نجفى در قم به شماره هاى: 2551 2552 و 2906 محفوظ است.44

اين كتاب نفيس در دو جلد به تحقيق شيخ محمد باقر محمودى جلد اول در سال 1398هـ.ق.1978م. جلد دوم در سال 1400هـ.ق. 1980م. در بيروت توسط مؤسسة المحمودى به چاپ رسيده است.

7. شيخ مؤيدالدين محمد (م. ح. 720هـ.ق.) بن شرف الدين ابوالقاسم على بن وزير مؤيدالدين ابوطالب محمد بن احمد علقمى حائرى معروف به ابن علقمى از بزرگان علما و از طرق اجازات:

( 175 )

وى نواده ابن علقمى وزير المستعصم باللّه آخرين خليفه عباسى است. پدرش شرف الدين ابوالقاسم على نيز وزير مغولان در بغداد بود.

وى در بغداد چشم به جهان گشود و در همان شهر رشد كرد و باليد. دانشهاى اسلامى و فنون ادب را نزد پدرش و ديگر علما فرا گرفت و به حوزه كربلا پيوست و در آن حوزه از محضر بزرگان از جمله سيد جلال الدين عبدالحميد موسوى حائرى بهره برد و به درجه عالى اجتهاد رسيد و از همگنان خويش پيش رفت و بسيارى از علماى برجسته به فضل و كمال وى اعتراف كرده اند.

وى از بقاياى خاندان ابن علقمى در اواخر قرن هفتم و مطلع قرن هشتم هجرى است.

چنانچه از متن پاره اى از اجازات و كتابهايى كه شاگردانش در نزد وى خوانده اند بر مى آيد وى پدر را در اوايل جوانى از دست داده و در حدود سال 660 هـ.ق. به مدرسه كربلا پيوسته است.

در نوشتار پيشين اشاره شد كه خاندان علقمى از سلسله هاى كهن عصر ساسانى در كربلا هستند. جد اعلاى اين سلسله به نام علقمه شاخه اى از شط فرات را با حفر كانال به سرزمين كربلا آورده و اين نهر به نام او شهرت يافته است.

ابن طقطقى (م.702هـ.ق.) از معاصران ابن علقمى وزير مستعصم مى نويسد:

(… وقيل لجده العلقمى لانه حفر النهر المسمى بالعلقمى.)45

تاريخ نگاران شيعه و سنى و روايات متواتره سنى و شيعه حكايت از آن دارند كه قريه هاى اين سرزمين در روزگار ساسانيان آباد و ايرانيان در آنها زندگى مى كرده اند به نامهاى: نينوا طف علقمه كربلا و الغاضريه بودن.

( 176 )

اين قريه ها از عصر رسول اللّه(ص) در نزد اصحاب معروف بوده و هنگامى كه امام حسين(ع) در اواخر ذيحجه و اول محرم سال 61هـ.ق. به اين سرزمين رسيده و نام اين نواحى را پرسيده نامهاى اين قريه ها و نواحى براى امام آشنا بوده است.46

وقتى كه امام به زمين كربلا مى رسد و مى پرسد اين مكان چه نام دارد مى گويند: كربلا امام مى فرمايد: (اعوذ بك من الكرب والبلاء) و دستور مى دهد كه خيمه ها را در همين سرزمين برافرازند.

بى گمان خاندان علقمى از اصيل ترين خاندانهاى علم و فضل در حائر شريف بوده اند و احتمال مى رود اين سلسله علماى ديگرى نيز پيش از علقمى داشته ولى ستاره اين سلسله در اواخر قرن ششم و مطلع قرن هفتم در افق كربلا درخشيده و در روزگار وزارت مؤيد الدين محمد (591 ـ 656هـ.ق.) به اوج شكوفايى خود رسيده است. تا نيمه اوّل قرن هشتم هجرى و شايد تا مطلع قرن نهم هجرى بقاياى اين سلسله ادامه داشته سپس رفته رفته ستاره اين سلسله رو به افول رفته و اكنون هيچ اثرى از اين سلسله سراغ نداريم و نمى دانيم آيا منقرض شده و يا به ديگر سرزمينها هجرت كرده و يا رجال اين خاندان دانش و فرهنگ را رها ساخته و يا نام و عنوان خاندان را تغيير داده اند و….

شيخ مؤيدالدين محمد از امور سياسى كناره مى گيرد و به مدرسه كربلا مى پيوندد و كرسى تدريس و رهبرى را از اواخر قرن هفتم تا ربع اول قرن هشتم هجرى در كربلا به دست مى گيرد و در رشد و تعالى بخشى به فرهنگ تشيع و گسترش مكتب اهل بيت نقش بسزايى ايفا مى كند.

از مشهورترين شاگردان و راويان از وى سيد تاج الدين ابوعبداللّه محمد بن القاسم معروف به ابن مُعَيَّه استاد شهيد اول47 است.

( 177 )

اين مطلب را شيخ آقا بزرگ تهرانى هنگام شرح حال وى در طبقات اعلام الشيعه چنين يادآور مى شود:

(… والمترجم له ممن اجاز لتاج الدين بن معيّه (م. 776هـ.ق.) استاد الشيخ الشهيد (786هـ.ق.) كما صرح بذلك ابن معيّة فى اجازته لشمس الدين محمد بن احمد العلوى.)48

صاحب ترجمه از كسانى است كه اجازه اى به تاج الدين بن معيّه (م:776هـ.ق.) استاد شهيد اول داده است چنانكه ابن معيّه در اجازه خود به شمس الدين محمد بن احمد علوى به اين مطلب اشاره روشن دارد.

8. سيد جلال الدين محمد (م. ح.740هـ.ق.) بن سيد شمس الدين محمد بن احمد هاشمى كوفى حائرى از شيوخ اجازات و ائمه اجتهاد:

وى پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى و فنون ادب به حوزه درس شيخ نجم الدين جعفر معروف به محقق حلّى پيوست و در محضر وى به مقام اجتهاد رسيد و از همگنان خود پيش افتاد و در علم و تقوا جايگاه والايى در مدرسه كربلا پيدا كرد و به تدريس پرداخت و شاگردان بسيارى را تربيت كرد و به جامعه علمى تحويل داد. از مشهورترين آنان سيد تاج الدين بن معيّه (م.776هـ.ق.) استاد شهيد اول (شهادت 786هـ.ق.) است.

شاگردان و راويان از وى از او با لقب هاشمى يادكرده اند. همچنين در بسيارى از قباله هاى املاك حائر شريف كه مهر و امضاى وى در آنها وجود دارد با عنوان (هاشمى) است و علماى بسيارى نيز تصديق كرده اند كه مهر و امضاى موجود در اين قباله ها با عنوان (هاشمى) از آنِ سيد جلال الدين محمد است.49

( 178 )

شمارى از تذكره نويسان هنگام استنساخ در شهرت وى دچار لغزش شده اند و (حائرى) را (حارثى) نگاشته اند!

ميرزا عبداللّه افندى در كتاب خود: (رياض العلماء) در سه جا از او ياد مى كند و به غلط (حائرى) را (حارثى) مى نگارد.

* (شيخ جلال الدين محمد فرزند كوفى هاشمى حارثى. فاضل ابن معيّه از وى روايت مى كند.)50

* (الشيخ جلال الدين محمد بن محمد بن احمد الكوفى الهاشمى الحارثى كان عالماً صالحاً فاضلاً من تلامذة المحقق يروى عنه ابن معيّة….)51

بر گفته خود استدلال مى آورد و مى افزايد:

(اقول: الحق انه يعينه هو الشيخ جلال الدين محمد بن الكوفى المذكور سابقاً.)52

* (الشيخ جلال الدين محمد بن الشيخ شمس الدين محمد بن الكوفى عالم جليل يروى الشهيد عنه عن المحقق كما ذكره الشيخ حسن وغيره.)53

شيخ حر عاملى در امل الامل از او به عنوان: عالم فاضل صالح و شاگرد محقق حلى و راوى از ابن معيّه ياد مى كند.54

شيخ آقا بزرگ تهرانى او را هاشمى حائرى ضبط كرده و مى نويسد:

(جلال الدين محمد بن شمس الدين محمد بن احمد كوفى هاشمى حائرى از مشايخ محمد بن مكى شهيد اول است و از محقق حلى شيخ نجم الدين جعفر بن الحسن روايت مى كند چنانكه صاحب معالم در اجازه خود به شاگردش ياد كرده است.)

( 179 )

سپس مى افزايد:

(…وهذا سند عال نبّه عليه صاحب المعالم فى اجازته….)55

اين سند نيكويى است كه ابومنصور حسن (م.1011هـ.ق.) فرزند شهيد ثانى صاحب معالم يادآورى مى كند.

همو مى نويسد:

(وى از مشايخ تاج الدين ابن معيّه است و آن طور كه ابن معيّه در اجازه خود به شهيد بيان كرده است. در اجازه ياد شده نام و نسبت وى چنين آمده: (العدل الامين المرحوم جلال الدين محمد بن سعيد المرحوم شمس الدين محمد بن احمد الكوفى الهاشمي….)56

نقش خاندان بنو فوارس در جنبش علمى كربلا

خاندان بنو فوارس از خاندان قديمى علم و فقاهت و رهبرى و نقابت و طرق اجازات در كربلا بوده اند. اين گروه فرزند زادگان سيد مجدالدين ابوالفوارس محمد (م. ح.735هـ.ق.) فرزند سيد ابوالحسن فخرالدين على اعرجى حائرى هستند و يكى از شاخه هاى آل اعرجى درحائر شريف.

جنبش فكريى كه اين خاندان در قرن هشتم هجرى در كربلا و حلّه آغاز كردند چند قرن ادامه داشت.

محسن امين در شرح حال سرسلسله اين خاندان سيدابوالفوارس مجدالدين محمد حائرى مى نويسد:

(مرقوم اسمه بالحائر الحسينى ومساجد الحله و يقال لولده بنوالفوارس خلف ستة بنين.)57

اسم سرسلسله اين خاندان در تاريخ حائر شريف و مساجد حلّه

( 180 )

نگاشته شده و شهرت دارد. و فرزندان وى را بنوالفوارس مى خوانند. او شش پسر از خود به جاى گذاشت.

فرزندان ابوالفوارس هفت تن هستند برابر ضبط ابن عنبه در عمدة الطالب.58

پسر بزرگ و پسر كوچك وى مادرشان كنيز بوده و پنج تن ديگر مادرشان دختر شيخ سديدالدين يوسف حلّى بوده است. پسران سيد ابوالفوارس حائرى جنبش علمى بزرگى در حوزه كربلا و حلّه پديد آورده اند كه اكنون براى روشن شدن قسمتى از تاريخ كربلا از آن نام مى بريم:

1. سيد ناصرالدين محمد (م.ح. 745هـ.ق.) فرزند سيد ابوالفوارس محمد حائرى; فقيه متكلم و خطيب:

وى در كربلا چشم به هستى گشود و در همان جا رشد كرد و دانشهاى مقدماتى و فنون ادب را نزد پدرش فرا گرفت و نزد پدر و ديگر علماى حائر شريف مدارج عالى علمى را پيمود و به مقام والاى علمى دست يافت و به تدريس و تربيت طلاب پرداخت. سپس به سرزمين روم هجرت كرد و مشعل فروزان مكتب اهل بيت(ع) و ميراث فرهنگى مدرسه حائر شريف را در آن سرزمين برافراشت.

وى فرزند ارشد ابوالفوارس و مادرش كنيز بوده است.

ابن عنبه درباره وى مى نويسد:

(… كان له سبعة بنين اكبرهم من ام ولد و كذا اصغرهم ولاحدهما بنات والثانى سافر وانقطع خبره.)59

ابوالفوارس حائرى داراى هفت پسر بود. فرزند بزرگ و كوچك وى از كنيز بودند. يكى از آن دو فرزندانش دختر بودند و دومى سفر كرد و اخبار وى قطع شد.

( 181 )

سيد محسن امين در اعيان الشيعه مادر او را خواهر علامه حلى دانسته است60 كه درست نيست.

2. سيد المرتضى ضياء الدين عبداللّه (زنده در 740هـ.ق.) فرزند سيد ابوالفوارس محمد حائرى; فقيه متكلم و از طرق اجازات.

وى در حائر شريف چشم به جهان گشود و در همان جا رشد كرد و پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى و فنون ادب نزد علماى مدرسه كربلا به حوزه فقه و اصول پدر وارد شد و سپس به حلّه هجرت كرد نخست درس دايى خود علاّمه حلى را در ك كرد و آن گاه به حوزه درس پسردايى خود فخرالمحققين محمد حلّى (684 ـ 771هـ.ق.) وارد شد و در اين حوزه به مدارج عالى علمى دست يافت و از مجتهدان بنام حوزه حلّه شد و به دريافت اجازه از علامه حلّى و فخرالمحققين نايل گرديد. سپس به مدرسه كربلا برگشت و در اين مدرسه تحول ژرف آفريد و مقام علمى و آوازه بلند او سبب شد كه مشتاقان دانش دين از دور و نزديك به حلقه درس او بپيوندند و از محضر وى بهره برند و به مدارج عالى علمى دست يابند و بسيارى از آنان از او روايت كنند از جمله: شهيد اول سيد حسن بن ايوب الاطراوى عاملى معروف به ابن نجم ابن معيّه و….

نگارنده نسخه اى از (منية اللبيب فى شرح التهذيب) ديده كه شاگردانش در حائر شريف در نزد وى خوانده اند.

شيخ حر عاملى وى را عالمى بزرگوار و از مشايخ شهيد اول و راويان علامه حلّى مى داند.61

ميرزا عبداللّه افندى پس از يادكرد نسب او تا اميرالمؤمنين(ع) به شرح حال و خاندان وى مى پردازد62 ابن عنبه نيز از او به بزرگى ياد مى كند.63

وى آثار گرانقدرى از خود به يادگار گذاشته كه از هنگام نگارش مورد

( 182 )

توجه علماى بزرگ اماميه بوده است و برآنها حاشيه نگاشته اند از جمله: (منية اللبيب فى شرح التهذيب) كه شرحى است استدلالى به گونه (قال اقول) بر (تهذيب الوصول الى علم الاصول) علامه حلّى.

اين اثر نسخه هاى بسيارى دارد: هشت نسخه در كتابخانه آيت اللّه مرعشى در قم وجود دارد كه قديمى ترين آنها مورخه 18 رمضان سال 764هـ.ق. به شماره 2566 است.64 و از اين اثر بيست نسخه در كتابخانه آستان قدس رضوى وجود دارد كه كهن ترين آن مورخه 941هـ.ق. به شماره 941هـ.ق. محفوظ است.65 و هفت نسخه در كتابخانه مدرسه فيضيه وجود داردكه مشهورترين كاتب اين نسخه ها شيخ محمدتقى فرزند شيخ احمد احسايى است كه در تاريخ 1221هـ.ق نوشته است. در صفحه نهم اين نسخه اجازه اى است به خط كاتب ياد شده به اين شرح:

(عن والدى العلامه دام ظله عن السيد المحقق السيد محمد بن السيد مرتضى بن السيد محمد المدعو بالسيد محمد الطباطبائى.)66

شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعه چند نسخه از اين كتاب را معرفى كرده كه كهن ترين آنها به تاريخ 23 رمضان سال 766 هـ.ق. از كتابهاى خطى سيد جلال الدين محدث در تهران است67. نسخه اى از عصر مؤلف نزد نگارنده اين سطور موجود است. اين كتاب نخست در تهران به سال 1308هـ.ق. چاپ سنگى شده سپس در لكنهود در سال 1316هـ.ق. در 388 صفحه رقعى چاپ سنگى شده است.68

برادر وى عميدالدين عبدالمطلب هم شرحى بر تهذيب علامه حلّى نگاشته و شاگرد او شهيد اول بين اين دو شرح جمع كرده و آن را (جامع البين من فوائد الشرحين) ناميده است.

( 183 )

سيد اعجاز حسين لكتورى درباره اين دو شرح كه توسط شهيد اول گردآورى شده مى نويسد:

(… جمع فيه بين شرحى تهذيب الاصول للسيد عميدالدين والسيد ضياء الدين وزاد شيئاً كثيرا الا انه لم يراجع المسودة بعد الجمع مع ان الجمع المذكور كان فى عنفوان شبابه فهذّبه به و اصلحه الشيخ حسين عبدالصمد الحارثى و فرغ اصلاحه سنة احدى واربعين تسع مأة….)69

از نوشته هاى ديگر وى (التحفة الشمسيه فى المباحث الكلاميه) است.

3. سيد عميدالدين ابوعبداللّه عبد المطلب (681 ـ 754هـ.ق.) فرزند سيد ابوالفوارس محمد حائرى; فقيه اصولى و متكلم:

وى در كربلا چشم به جهان هستى گشود و در بغداد چشم از جهان فروبست.

سيد عميدالدين پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى به مدرسه كربلا پيوست و در محضر جد و پدرش به درجه عالى اجتهاد رسيد و از آن دو اجازه دريافت كرد آن گاه به مدرسه حلّه رفت و در درس دايى خود علامه حلّى شركت جست و در اين حوزه بهره هاى علمى و معنوى بسيار برد و در رديف روايت گران از علامه حلّى درآمد.

وى در راه آرمانهاى بلند تشيع رنجها و سختيهاى بسيار كشيد و در تربيت طلاب و رونق بخشيدن به مدرسه كربلا بسيار تلاش ورزيد و از كسانى است كه پس از فروپاشى بغداد حيات تازه اى به مدرسه حائر شريف بخشيد و اين حوزه بزرگ و پرافتخار تشيع را بازسازى علمى و معنوى كرد; از اين روى طلاب علوم دينى از همه سو به حوزه وى شتافتند تا توشه علمى و معنوى برگيرند.

( 184 )

بُعد قوى معنوى دانش گسترده تلاش گسترده در راه احياى مكتب اهل بيت سبب گرديد مرجعيت تامه بيابد و كرسى فتوا را به خود اختصاص دهد.

شاگردش شهيد اول در اجازه خود به (ابن نجده) از وى به (شيخ اهل البيت عليهم السلام فى زمانه عميد الحق والدين…) تعبير مى كند.

ديگر شاگردان برجسته وى عبارتند از: الحسن بن نجم الدين الحسن بن ايوب الاطراوى عاملى معروف به ابن نجم شيخ زين الدينِ على بن الحسن استرآبادى ابن معيّه شيخ عبدالحميد نيلى و….

ديدگاهها درباره مقام علمى سيد عميدالدين

براى اين كه به جايگاه علمى و معنوى او در مدرسه كربلا بيش تر پى ببريم نگاهى مى اندازيم به ديدگاههاى شاگردان رجال شناسان همروزگاران و علما درباره مقام علمى ايشان:

در مقام علمى ايشان همين بس كه علماى بزرگ پس از وى افتخار مى كنند كه اسرار كلام و سخنان وى را درك كرده و يا از شاگردان بى واسطه يا باواسطه اويند:

شهيد اول در اجازه خود به ابن نجدة از استاد خود سيد عميدالدين به بزرگى ياد مى كند:

(فانى رويتها عن عدة من اصحابنا منهم المولى السيد الامام المرتضى علم الهدى شيخ علماء اهل البيت فى زمانه عميد الحق والدين ابوعبداللّه عبدالمطلب بن الاعرج الحسينى طاب ثراه….)70

من از گروهى از اصحاب روايت مى كنم از جمله از مولى

( 185 )

سيد امام مرتضى علم الهدى از علماى بزرگ اهل بيت(ع) كه عميد حق و دين در زمان خود بود.

ابن الفوطى (م. 723هـ.ق.) از همروزگاران وى دركتاب خود مجمع الادب مى نويسد:

(… من اولاد السادة الفقهاء الفضلاء كتبت عن ابيه وجده وعميد الدين شاب فاضل عالم اشتغل بالفقه على خاله مولانا و شيخنا العلامة جمال الدين الحسن بن المطهر الحلّى وكتب للشيخ العدل الامين جلال الدين بن هاشم محمد بن شيخنا شمس الدين ابى المناقب الهاشمى الحارثى ولولديه شمس الدين بن المناقب واخيه زين المشايخ جميع رواياته وذكر من تصانيفه فيها كتاب….)71

او از فرزندان سادات و فقيهان و عالمان برجسته شيعه است. پيش از اين به شرح حال پدر و جد ايشان پرداخته و از آنان ياد كرده ام. امروزه عميدالدين جوانى است فاضل و عالم كه فقه را نزد دايى خود مولانا و استاد ما علامه جمال الدين الحسن بن المطهر حلى آموخته است.

ايشان اجازه اى نگاشته براى شيخ عدل امين جلال الدين ابوهاشم محمد: (663 ـ 746هـ.ق.) از شعراى اواخر دولت بنى عباس و عصر مغولان و همچنين براى دو فرزند وى شمس الدين ابوالمناقب و برادرش زين المشايخ اجازه اى به تمام طرق روايات خود نگاشته است كه در آن از پاره اى نوشته هاى خود نام برده است.

ابن عنبه در (عمدة الطالب) از وى با عظمت ياد مى كند و يادآور

( 186 )

مى شود كه وى پيشوا و مقتداى سادات عراق بوده است.72

شيخ حر عاملى پس از نقل سخنان شهيد اول درباره وى مى نويسد:

(ابن معيّه هنگام ذكر روايات از طريق سيدعميدالدين ايشان را چنين وصف مى كند:

… درة الفخر فريدة الدهر مولانا الامام الرباني….)73

علامه مجلسى درباره ايشان مى نويسد:

(… والسيد عميدالدين من مشاهير العلماء واثنى عليه ارباب الاجازات وكتبه معروفة متداولة لكن لم نرجع اليها الاّ قليلا….)74

شهيد ثانى در اجازه خود به شيخ حسين بن عبدالصمد پدر شيخ بهايى وى را چنين وصف مى كند:

(… السيد الجليل الطاهر ذوالمجدين المرتضى عميدالدين عبدالمطلب بن السيد مجد الدين بن الفوارس محمد….)75

خوانسارى به شرح حال وى پرداخته و مى نويسد:

(سيد عميد الدين از شخصيتهاى بزرگوار مورد اعتماد و مشايخ روايات فاضل محقق اصولى زبردست از بزرگان مجتهدان بوده است.

در نگارش كتاب خيلى خوش سليقه و ذوق بوده است.

اين افتخار براى ايشان بس كه شيخ بزرگوار ما شهيد اول كه مدار مرجعيت بود و تكيه گاه و مورد اعتماد و مرجع راز و نياز شيعه به شأن و مقام وى بسيار اعتنا داشته تا جايى كه در اجازه خود به ابن نجده او را شيخ اهل بيت(ع) خطاب كرده و او را استوانه حق و دين مى خواند.)76

( 187 )

سيد محسن امين تقريض علامه حلّى را بر رساله المواريث وى نقل مى كند:

(احسنت ايها الولد العزيز العضد النسيب المعظم الفقيه المدقق عميد الملة والدين جعلت فداك فيما اودعته فى هذه الاوراق الدالة اللطيفة والمسائل الشريفة احسن اللّه اليك وافاض نعمه عليك ولا استبعاد فى ذلك منك وانت من نسل شجرة النبوة وفقك اللّه لكل خير ودفع عنك كل ضير بمنه وكرمه.)77

آفرين بر تو اى فرزند عزيز و يار و ياورم و خويشاوند بزرگ و بزرگوارم فقيه باريك انديش و دقيق استوانه ملت و دين فدايت گردم. آنچه در اين اوراق نگاشته اى حكايت از برترى تو بر همگنانت دارد. پيشى گرفته اى بر همگنان خود در آنچه كه در اين اوراق از معانى زياد و مسائل شريف گردآورده اى خدا نيكوتر گرداند بر تو خدا نعمتهايش را بر تو هميشه ارزانى دارد توجه و عنايت پروردگار شامل تو گردد. جاى شگفتى از مانند تو نيست كه چنين اثرى را پديد آورده اى زيرا تو از نسل شجره نبوتى. خدا به تو در هر كار خير توفيق دهاد و بر طرف سازد از تو آزار و ناپسندها را. عزيز و سربلند باشى.

شيخ آقا بزرگ تهرانى شرح حال ايشان را مى آورد و يادآور مى شود كه وى از جد خود سيد ابوالحسن على حائرى از پدر خود ابوالفوارس از دايى خود علامه حلّى از سيد عبدالحميد بن فخارموسوى حائرى و پدر وى فخار حائرى روايت مى كند. سپس بخشى از اجازه ابن معيّه (م.776هـ.ق.) را به شهيداول چنين نقل مى كند:

(… من مشائخى الذين استفدت منهم من اراش جناحى واَزكى

( 188 )

مصباحى و حبّانى نفائس العلوم وأبرأ داء نفسى من الكلوم و هو درّة الفخر وفريدة الدهر مولانا الامام الربانى عميد الملة والحق والدين….)78

آيت اللّه خويى در معجم رجال الحديث گفتار شيخ حر عاملى را در امل الآمل درباره ايشان نقل مى كنند.79

عمر رضا كحاله وى را فقيه اصولى و متكلم مى خواند و سپس نوشته هاى ايشان را يادآور مى شود.80

رجال شناسان در دانش قوى بر برجستگيِ علمى و معنوى وى اتفاق كلمه دارند. شمارى ولادت وى را در حلّه دانسته اند.

خوانسارى مى نويسد:

(… و فى بعض الاجازات المعتبره انه كان حلى المولد حائرى المحتد….)81

در پاره اى از روايات معتبر محل ولادت وى حلّه ياد شده و اصل و مسكن او حائر شريف….

وى آثار گرانقدرى از خود به يادگار گذاشته كه هر يك از آنها برگ زرينى از تلاش مدرسه كربلا به شمار مى رود از جمله:

1. كنز الفوائد فى حلّ مشكلات القواعد.

2. شرح كتاب انوار الملكوت.

3. تبصرة الطالبين فى شرح نهج المسترشدين.

4. مناسخات الميراث. در تكميل (مسأله المناسخات) خواجه نصيرالدين طوسى .

5. الفرائض.

6. شرحى بر تهذيب. شهيد اول اين شرح را با شرح برادرش سيد

( 189 )

ضياءالدين عبداللّه به نام (منية اللبيب) در يك مجموعه به نام: (جامع البين من فوائد الشرحين) گردآورده است.

4. سيد نظام الدين عبدالحميد (683 ـ 763هـ.ق.) فرزند سيد مجدالدين ابوالفوارس محمد حائرى;ـ فقيه و متكلم و از رهبران بزرگ مذهب در حائر شريف:

وى در كربلا چشم به هستى گشود و در همان شهر رشد كرد و مقدمات دانشهاى اسلامى و فنون ادب را در نزد بزرگان خاندان خود و علماى حائر شريف فرا گرفت. پس از اين مرحله و استفاده از حوزه درس پدر و برادر سيد عبدالحميد به حلّه هجرت كرد و به حوزه درس دايى خود علاّمه حلّى پيوست و بر اثر استعداد و شايستگى ذاتى و هوش سرشار در بيست سالگى به درجه والاى اجتهاد رسيد.

سيد نظام الدين خيلى زود در حوزه حلّه و كربلا درخشيد و مردم و اهل فضل دور وى حلقه زدند و نبوغ و هوش سرشار و و مقامات معنوى و درس پر رونق وى سبب شد سر زبانها بيفتد و شهره آفاق گردد و او نيز از اين نفوذ علمى و معنوى در راه گسترش مكتب اهل بيت و احياى مدرسه كربلا كمال استفاده را كرد و رونقى عظيم به مدرسه كربلا بخشيد و مشعل اين مدرسه پر بركت را فروزان نگهداشت.

او رسالت دينى خود را به خوبى انجام داد و نام خود را در تاريخ مدرسه عظيم كربلا جاودانه ساخت.

ابن عنبه درباره وى مى نويسد:

(… الفاضل العلامه نظام الدين عبدالحميد….)82

شيخ آقا بزرگ تهرانى مى نويسد:

(سيد نظام الدين عبدالحميد هنگامى كه كم تر از بيست سال

( 190 )

سن داشته كتاب خود را: (ايضاح اللبس فى شرح تسليك النفس الى خطيرة القدس) نگاشته است.)83

سيد نظام الدين آثار گرانقدرى از خود به يادگار گذاشته است از جمله:

1. تذكرة الواصلين فى شرح المسترشدين: اين اثر شرحى است بر نهج المسترشدين علامه حلّى به گونه استدلالى كه از بهترين آثار كلامى به شمار مى رود.

وى در پايان كتاب مى نگارد: هنگام نگارش اين اثر نوزده سال داشته سال به پايان بردن نگارش: جمادى الثانى 703 و ولادت وى سال 683هـ.ق. نسخه خط مؤلف به شماره 5556 در كتابخانه آيت اللّه مرعشى نجفى موجود است84 و نسخه دوم از اين اثر به تاريخ 961هـ.ق. به شماره 11310 در كتابخانه آستان قدس وجود دارد.85

2. ايضاح اللبس فى شرح تسليك النفس الى خطيرة القدس.

و…

5. سيد غياث الدين عبدالكريم (م .ح.770هـ.ق.) فرزند سيد مجد الدين ابوالفوارس محمد حائرى; فقيه و متكلم.

وى در حائر شريف چشم به هستى گشود و در همان جا رشد كرد و پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى و فنون ادب نزد برادران خود نخست به حوزه درس پدر خود ابوالفوارس كه از زعماى حوزه كربلا بود پيوست و سپس راهى حلّه گشت و در محضر پسر دايى خود فخرالمحققين شيخ ابوطالب محمّد حلّى (682 ـ 771هـ.ق.) به فراگيرى فقه پرداخت و با تلاش و پى گيرى و استعداد ذاتى به مقام والاى اجتهاد دست يافت و آن گاه به زادگاه خود برگشت و كرسى تدريس و مقام فتوا را از آن خود ساخت و طلاب علوم دينى و اهل فضل دورش حلقه زدند و از دانش او بهره بردند.

( 191 )

ابن عنبه هنگام يادكرد فرزندان ابوالفوارس از دختر شيخ سديد الدين از وى نام برده است.86

شيخ آقا بزرگ تهرانى در شرح حال وى مى نويسد:

(… غياث الدين تلميذ فخرالمحققين والمجاز منه كتب بخطّه وامضائه المذكور كتاب تحصيل النجاة لفخر المحققين وذكر فى آخره: انه فرغ من نسخه بالحضرة الشريفة الغروية فى آخر نهار السبت 24 رجب 736 و كتب فخرالمحققين بخطه فى هامش النسخة بجنب اسم الكاتب ما صورته: انهاه ايده اللّه تعالى قراءة و بحثاً وفهماً وضبطاً واستشراحاً وذلك فى مجالس اخرها 27 رجب 736 والحمد لله وحده وصلى اللّه… و كتب محمد بن المطهر.)

وعلى ظهر الورقة الاولى من هذه النسخة اجازة اخرى مفصله من فخرالمحققين لناصرالدين حمزة… والكاتب للنسخة هو غياث الدين عبدالكريم احد الاخوة الخمسة ابناء اخت العلامة الحلّى المذكورين فى عمدة الطالب… ولكن لم يظهر لصاحب الترجمه تصنيف ولذلك لم يوجد له ترجمة حتى فى رياض العلماء مع ان صاحبه رأى هذه النسخة بعينها ونقل صورة الاجازتين عن خط فخرالمحققين فى ترجمة ناصرالدين حمزة باعتقاد صدور كليهما له ولم يتنبه صاحب الرياض الى اسم كاتب النسخة ثم الى وقوع ضمير انهاه فى جنب اسم الكاتب قرينةً مقامية لتعيين مرجع الضمير.)87

غياث الدين عبدالكريم شاگرد فخرالمحققين است و از وى اجازه دارد. غياث الدين به خط خود كتاب تحصيل النجاة

( 192 )

فخر المحققين را استنساخ كرده و در پايان نسخه ياد شده مى نويسد: نسخه بردارى از اين اثر در آستانه شريف اميرالمؤمنين(ع) در روز شنبه 24 رجب سال 736 هـ.ق. پايان يافت. فخرالمحققين به خط خود در حاشيه اين نسخه و دركنار اسم نويسنده نسخه مى نويسد:

(خدا او را توانا گرداند اين اثر را در چندين مجلس كه آخرين آنها 27 رجب 736 بود در نزد من خواند. محمد بن مطهر.)

در پشت برگ نخست اين نسخه اجازه اى از فخرالمحققين كه براى ناصرالدين حمزه نگاشته آمده و نويسنده نسخه غياث الدين عبدالكريم يكى از برادران او و يكى از خواهرزادگان علامه حلّى است كه ابن عنبه در عمدة الطالب از آنان نام برده و تاريخ خاندان آنان را ضبط كرده است. از آن جا كه از غياث الدين عبدالكريم نوشته و اثرى ديده نشده در كتاب رجال شناسان به وى توجه نشده يا كم توجه شده است. حتى از او شرح حالى در رياض العلما ذكر نشده در حالى كه صاحب رياض العلما اين نسخه را به چشم خود ديده و صورت هر دو اجازه فخرالمحققين را در شرح حال ناصرالدين حمزه در كتاب خود از اين نسخه نقل كرده است ولى بر اين باور است كه هر دو اجازه براى ناصرالدين حمزه صادر شده و توجه نداشته به اسم نويسنده نسخه و اجازه فخرالمحققين درحاشيه نسخه كنار نام نويسنده كه ضمير در (انهاه ايده اللّه تعالى) به نويسنده نسخه بر مى گردد.

( 193 )

نگارنده در قباله هاى قديمى املاك كربلا امضاى او را ديده است.

6. سيد جلال الدين على (م. ح. 760هـ.ق.) فرزند سيد ابوالفوارس محمد حائرى: از اعيان علماى شيعه و نقيب الطالبيين.

وى در كربلا چشم به جهان گشود و در همان جا رشد كرد و پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى و فنون ادب نزد علماى حائر شريف به حوزه درسى پدرش ابوالفوارس پيوست و سپس راهى حلّه شد. در آن جا نخست به حوزه درسى دايى خود علامه حلّى پيوست و بعد به جرگه اصحاب پسردايى خود فخرالمحققين درآمد و در فقه اصول و كلام به مقام اجتهاد و درجه والاى علمى دست يافت و آن گاه به زادگاه خود كربلا بازگشت و در رونق بخشيدن به اين مدرسه و ترويج مكتب اهل بيت و تربيت شاگرد تلاش ورزيد.

وى در دوران زعامت پسردايى خود فخرالمحققين بر مدرسه حلّه دوباره به حلّه برگشت و نقابت علويين به وى سپرده شد.

سيد محسن امين به نقل از تحفة الازهار سيد ضامن فرزند شدقم مدنى مى نويسد:

(… كان سيداً جليل القدر رفيع المنزلة عظيم الشأن عالى الهمة رئيساً نقيباً بالحله.)88

ابن عنبه در دو كتاب خود: الفصول الفخريه وعمدة الطالب هنگام يادكرد از خاندان اعرج و شاخه بنوافوارس از وى به عنوان: النقيب جلال الدين على نام برده است.89

سيد عبدالرزاق كمونه در كتاب خود: (موارد الاتحاف فى نقباء الاشراف) هنگام يادكرد نقباى حلّه از وى چنين ياد مى كند:

(… السيد الفاضل النبيل ولى نقابة الاشراف ومن ولده

( 194 )

النقيب….)90

نگارنده نام وى را در قباله هاى املاك كربلا ديده است.

علماى برجسته و نامور مدرسه كربلا

پس از حمله وحشيانه و ددمنشانه مغولان به سرزمينهاى اسلامى و قتل و غارت و از بين بردن تمدن بزرگ و پرشوكت اسلامى مدرسه كربلا كه از گزند اين قوم بى فرهنگ در امان مانده بود با تلاش پى گير علماى بزرگ اسلام مهد پرورش نخبگان دين شد. در اين مدرسه با عظمت و با شكوه شخصيتهاى برجسته اى تربيت شدند كه هر يك مشعل فروزانى شدند و جمعى را به راه حق هدايت و با مكتب اهل بيت آشنا كردند. از جمله كسانى كه نامشان در افق حوزه كربلا پس از فروپاشى بغداد مى درخشد عبارتند از:

* تاج الدين ابوعبداللّه محمد بن قاسم حسنى معروف به ابن مُعَيّه (م.776هـ.ق.) از طرق اجازات.

* شيخ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن جمال الدين مكى عاملى معروف به شهيداول (ش.786هـ.ق.) از بنيان گذاران مكتب فقهى نوين و سيستم مستقل حقوقى شيعه و گشاينده آفاق تازه به روى فقه شيعه.

* شيخ ابو اسحاق شمس الدين ابراهيم (644 ـ 722هـ.ق.) فرزند شيخ سعدالدين محمد جوينى از متكلمان بزرگ شيعه و شيخ الاسلام والمسلمين صاحب كتاب: فرائد السمطين فى فضائل المرتضى والبتول و السبطين كه بسيارى از روايات آن مستقيم يا غيرمستقيم به مدرسه كربلا پيوسته است. بيش از بيست وپنج مورد از روايات آن را به گونه مستقيم از استادش سيد عبداللّه موسوى حائرى از علماى معروف تدريس در حوزه كربلا روايت كرده است.91

اين كتاب براى نخستين بار در دوجلد جلد اول در سال 1398هـ.ق. جلد دوم در سال 1400هـ.ق.

( 195 )

به چاپ رسيده است. از بهترين و مشهورترين آثار علمى مدرسه كربلا پس از فروپاشى بغداد آثار زير است:

1. منية اللبيب فى شرح التهذيب. اين اثر شرحى است استدلالى به عنوان (قال اقول) بركتاب تهذيب الاصول الى علم الاصول علاّمه حلّى.

2. التحفة الشمسيه فى المباحث الكلاميه.

3. تذكرة الواصلين.

4. ايضاح اللبس فى شرح تسليك النفس الى خطيرة القدس.

5. كنز الفوائد فى حل مشكلات القواعد.

6. شرح انوار الملكوت علامه حلّى.

7. تبصرة الطالبيين فى شرح نهج المسترشدين.

8. مناسخات الميراث.

9. الفرائض.

10. شرحى بر تهذيب علامه حلى.

11. نهاية البارى فى شرح المبادى.

در بين مدارس اسلامى كم تر مركز فرهنگى و علمى را مى توان يافت كه چنين پيشينه طولانى و درخشان داشته باشد. روشن است كه گذشته اى چنين پربار طبيعى است كه ميراث فرهنگى ارزشمندى از خود به جاى گذاشته باشد.

تراثى كه هر يك در جاى خود همچون برگى درخشان و گويا از تمدن بزرگ و گرانبهاست كه در اين فصل كه حدود يك صد سال را در بر مى گيرد; يعنى از نيمه قرن هفتم تا پايان نيمه اوّل قرن هشتم به همين اندازه بسنده مى كنيم و در ادامه اين نوشتار نيمه دوم قرن هشتم را مورد پژوهش قرار مى دهيم.

( 196 )


پى نوشتها:

1. مجله (حوزه) شماره 215/83.

2. همان مدرك214/.

3. (شذرات الذهب) ابن عماد حنبلى ج270/5 دارالفكر بيروت.

4. (الفخرى) ابن طقطقى333/ الشريف الرضى قم.

5. همان مدرك335/.

6. (زينت المجالس) سيد مجدالدين محمد حسينى203/ سنايى تهران.

7. مجله (حوزه) شماره 188/83 ـ 189.

8. (الانوار الساطعه) شيخ آقا بزرگ تهرانى 150/ دارالكتاب العربى بيروت.

9. (تاريخ العراق بين احتلالين) عباس الغراوى ج229/1 بغداد.

10. (الفخرى) 338/.

11. (تاريخ العراق بين احتلالين) ج213/1.

12. (رياض العلماء) ميرزا عبداللّه افندى ج215/4 كتابخانه مرعشيه قم.

13. (أمل الامل) شيخ حر عاملى ج201/2 نجف.

14. (الانوار الساطعه)109/ ـ 110.

15. تاريخ العراق بين احتلالين) ج236/1; (دائرة المعارف تشيع) ج530/5 ـ 531.

16. (امل الآمل) شيخ حر عاملى ج177/2.

17. (الانوارالساطعه)102/.

18. (رياض العلماء) ج381/3.

19. (دائرة المعارف تشيع) ج145/1.

20. (موارد الاتحاف فى نقباء الاشراف) سيد عبدالرزاق كمونه ج143/1 نجف اشرف.

21. (عمدة الطالب) ابن عنبه332/ حيدريه نجف اشرف.

22. (الحقائق الراهنه) شيخ آقا بزرگ تهرانى147/ دارالكتاب العربى بيروت.

23. (عمدة الطالب)333/.

24. (اعيان الشيعه) سيد محسن امين ج303/8 دارالتعارف بيروت.

( 197 )

25. (الحقائق الراهنه) 193/ ـ 194.

26. (عمدة الطالب)333/.

27. (اعيان الشيعه) ج17/10.

28. (الحقائق الراهنه)193/ ـ 194.

29. (عمدة الطالب) ابن عنبه333/.

30. (اعيان الشيعه) ج53/3 59.

31. (عمدة الطالب)332/.

32. (موارد الاتحاف فى نقباء الاشراف) سيد عبدالرزاق كمونه ج143/1.

33. (اعيان الشيعه) ج185/5.

34. (موارد الاتحاف فى نقباء الاشراف) ج144/1.

35. (دايرة المعارف تشيع) ج531/5.

36. (الدرر الكامنة) ابن حجرعسقلانى ج76/1 حيدرآباد هند.

37. مجلّه (حوزه) شماره 199/83.

38. (فرائد السمطين) شيخ ابراهيم جوينى ج41/1 مؤسسه المحمودى بيروت.

39. (دايرة المعارف تشيع) ج531/5.

40. (تذكرة الحفاظ) شمس الدين محمد ذهبى ج1505/4 ـ 1506 دارالاحياء لتراث العربى بيروت.

41. (الدور الكامنه) ج75/1 ـ 76.

42. (الذريعة) شيخ آقا بزرگ تهرانى ج135/16 ـ 137 دار الاضواء بيروت.

43. (فهرست اهدائى مشكوة دانشگاه تهران) محمدتقى دانش پژوه ج1440/5 ـ 1445 دانشگاه تهران.

44. (التراث العربى) سيد احمد حسينى اشكورى ج166/4 ـ 167 مرعشيه قم.

45. (الفخرى) 337/.

46. (مقتل الحسين) ابى مخنف75/ مؤسسة الوفاء بيروت.

47. (الذريعة) ج244/1 ـ 245 دارالاضواء بيروت.

( 198 )

48. (الحقائق الراهنه)194/.

49. اين مقاله ترجمه و تحقيق دوباره از كتاب: (كربلا فى حاضرها و ماضيها) است كه به هنگام نگارش در زادگاه خود حائر شريف يادداشتهاى بسيارى از نسخه هاى خطى و قباله املاك نگاشته ام از جمله صاحب ترجمه است.

50. (رياض العلماء) ج154/5.

51. همان مدرك157/.

52. همان مدرك.

53. همان مدرك174/.

54. (امل الامل) ج298/2.

55. (الحقائق الراهنه) 198/.

56. همان مدرك199/.

57. (اعيان الشيعه) ج17/10.

58. (عمدة الطالب)333/.

59. همان مدرك.

60 . (اعيان الشيعه) ج17/10.

61. (امل الامل) ج164/2.

62. (رياض العلماء) ج240/3 ـ 245.

63. (الفصول الفخريه) ابن عنبه182/; (اعيان الشيعه) ج69/8; (فرائد الرضويه)256/; (معجم المؤلفين) ج134/6.

64. (التراث العربى) ج303/5.

65. (فهرست الفبايى استان قدس) محمد آصف فكرت 567/ آستان قدس رضوى مشهد.

66. (فهرست كتابخانه مدرسه فيضيه) شيخ رضا استادى ج283/1 قم.

67. (الذريعه) ج207/3 ـ 208.

68. (مؤلّفين كتب چاپى) خانبابا مشار ج986/3 ـ 987 تهران.

69. (كشف الحجب والاستار) سيد اعجاز حسين كنتورى151/ ـ 152 مرعشيه قم.

( 199 )

70. (لؤلؤة البحرين) شيخ يوسف بحرانى 200/ دائرالاضواء بيروت.

71. (مجمع الادب فى معجم الالقاب) ابن قوطى ج229/2 ـ 230 وزارت ارشاد اسلامى تهران.

72. (عمدة الطالب) ابن عنبه333/.

73. (امل الامل) ج164/2 ـ 165.

74. (بحارالانوار) محمدباقرمجلسى ج21/1 40.

75. (رياض العلماء) ج259/3.

76. (روضات الجنات) ميرزا محمد باقرخوانسارى ج264/4 ـ 268 اسماعيليان قم.

77. (اعيان الشيعه) ج100/8.

78. (الحقائق الراهنه)127/ ـ 128.

79. (معجم الرجال الحديث) سيد ابوالقاسم خوئى ج12/11 ـ 13 چاپ چهارم.

80. (معجم المؤلفين) عمر رضا كحاله ج176/6 كتابخانه المثنى بيروت.

81. (روضات الجنات) ج268/4.

82. (عمدة الطالب) 333/.

83. (الحقائق الراهنه)108/ ـ 109.

84. (التراث العربى) ج19/2 ـ 20.

85 . (فهرست الفبايى آستان قدس) محمد آصف فكرت122/.

86. (الفصول الفخريه)182/.

87. (الحقائق الراهنه)120/.

88. (اعيان الشيعه) ج308/8.

89. (الفصول الفخريه) 182/ ـ 183; (عمدة الطالب) 332/ ـ 333.

90. (موارد الاتحاف فى نقباء الاشراف) ج189/1.

91. (فرائد السمطين) ج41/1 به بعد.