( 61
)
مهم را بتواند به خوبى برجسته كند و در ديدرس مسلمانان قرار دهد
طرح يك فلسفه را بر مبناى آن مى ريزد; يعنى فلسفه (خودى). اين فلسفه از گونه فلسفه ذهنى نيست. يك فلسفه انسانى ـ اجتماعى و يك تفكر اجتماعى است.
به نظر او
آن چيزى كه مسلمانان را از هويت دينى و از شخصيت انسانى تهى كرده و گرايش به جانب غرب و حالت ربوده شدگى در ايشان پديد آورده
آن است كه خود را گم كرده اند
از خود بريده و اعتماد به خود را از كف داده اند. پس براى آن كه از اين حالت ربودگى و انفعال بيرون آيند
بايد گوهر (خود) را به درستى بشناسند و آن را بازيابند.
(اسرار خودى)
نخستين منظومه فارسى اقبال است. وى در اين منظومه به تبيين فلسفه (خودى)
كه مركز فكر شاعرانه او را تشكيل مى دهد
مى پردازد. مفهوم خودى
در نظر وى
عبارت است از: احساس شخصيت
اعتماد و متّكى بودن به نفس
نيروهاى وجوديِ خود را شناختن
از آنها مايه گرفتن و خلاصه خوديّتِ خويش را درك كردن:
اى زخود پوشيده خود را بازياب
در مسلمانى حرام است اين حجاب48
(خودى)
همان چيزى است كه اقبال جاى آن را در دنياى اسلام
خالى مى ديد. ملتهاى اسلامى را مى نگريست كه از گستره و ژرفاى فكرى و فرهنگى برخوردارند و در سايه آن مى توانند تمدّنى بزرگ و امّتى مقتدر تشكيل دهند
ولى به كلى خود را و نيروهاى درونى خود را فراموش كرده و بر بيگانه تكيه زده اند:
مثل آيينه مَشو محو جمال دگران
از دل و ديده فرو شُوى خيال دگران
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز
كه پريدن نتوان با پرو پال دگران49
در منظومه (اسرار خودى) مى كوشد تا به امت مسلمان (خودى) بدهد و شخصيت انسانى را
در درون افراد و جامعه زنده كند. وى عمرى را در اين راه سپرى كرد
چه
به نقشِ فلسفه (خودى)
در زدودنِ حالت غرب گراييِ خودباخته و افسارگسيخته
آگاه بود و به
|