( 17 )

مصاحبه با حضرت آيت اللّه حاج عليرضا ممجّد

آنان كه از شهر آشنا پرواز كردند تا ديگر جايها و سرزمينها را به زير بال و پر خود گيرند و از ديار يار كوچيدند و محفلهاى سرورانگيز علمى را ترك گفتند تا در ديگر محفلها شورانگيزند نشانه هاى خدايند در گستره زمين. آنان كه در روزگار غربت همان روزگار شگفتى كه مدرسه هاى كتاب خدا از تلاوت خالى بودند و خانه ها و حجره هايى كه از آنها نواى قرآن هر پگاه به گوش مى رسيد در سكوتى غم انگيز فرو رفته بودند اسلام را از غربت به در آوردند و گردغبار از چهره مدرسه دين برگرفتند و اهل دين را نواختند و در جانها با آواى روح انگيز قرآن شورانگيختند وارثان پيامبران خدايند در زمين.

آنان كه با تلاش شبان و روزان خويش با ايثار و گذشتن از همه نامها و عنوانها جاى جاى ميهن اسلامى را با معارف دل انگيز اسلام و با آيه آيه كتاب خدا آذين بستند زمينه سازانِ قيام روح خدا بودند و تربيت كنندگان لشكريان ناب انديش او و در آينده اى نه چندان دور ان شاء اللّه ميزبانان يوسف زهرا(س).

آيت اللّه ممجّد از اين ستارگان بلند آشيان و نورافشان آسمان گيلان بود. او كه رنجها بسيار كشيد تا عشق به اسلام را در جانها جاى دهد و نسيم دل انگيز اسلام ناب را به كويها و كومه ها و دشتِ همه گاه سبز آن ديار بوزاند.

او كه از اين ديار رخت بركشيد روحش شاد و راهش پر رهرو باد; امّا هميشه و همه گاه حتى در همين آخرين گفتارها كه اكنون پيش روى داريد نگران خيمه دين بود كه مبادا به آن گزندى رسد. اميد آن كه همه رهروان راستين دين خدا بويژه شاگردان او آلاله هايى كه او در دشت شقايقها كاشته از خيمه دين به خوبى پاسدارند تا روح آن بزرگ مرد كه در جوار حق جاى دارد از آنان خشنود باشد.

( 18 )

حوزه

حوزه: با تشكر از حضرت عالى كه قبول زحمت فرموديد و ما را به حضور پذيرفتيد لطف كنيد در آغاز گفت وگو شمه اى از زندگى علمى و تحصيلى خود را بفرماييد.

* اين جانب در سال 1293 شمسى در شهرستان لنگرود در خانواده اى روحانى متولد شدم. علاقه پدرم به علم و اهل علم به من و برادرم كه ده سال از من بزرگ تر بود افتخار در آمدن به لباس اهل علم را داد.

در سال 1298 كه پنج ساله بودم به قم آمدم. ولى بر اثر ابتلاى به بيمارى موفق به تحصيل علوم دينى نشدم. پس از مدتى كه براى درمان در بيمارستانى در تهران بسترى شدم به لنگرود بازگشتم و در همان جا در خدمت مرحوم والد و آيت اللّه آقا شيخ على اكبر لنگرودى و برادر بزرگم به تحصيل علوم دينى پرداختم. تا اين كه در سال 1305 شمسى براى ادامه تحصيل به همراه برادرم به قم آمدم. در سال 1319 شمسى به توصيه مرحوم والد به حوزه مشهد رفتم و در آن جا در كنار تحصيل تدريس هم داشتم. حدود شش سال در حوزه مقدس مشهد بودم و دوباره به قم برگشتم و باقى مانده سطوح عاليه و درس خارج را از محضر اساتيد قم بهره گرفتم.

در سال 1345 كه براى ديدار خانواده به لنگرود رفتم به اصرار آقا شيخ يحيى زكى كه از علماى بزرگ آن جا بود قرار شد براى سامان دادنِ به حوزه شهر لنگرود به طور موقت بمانم كه تا همين الآن ادامه داشته و ما را در آن حوزه ماندگار كرد.

حوزه: شما در برهه اى به حوزه قم وارد مى شويد كه ديكتاتورى رضاخان در اوج خود بوده و حوزه در فشار و تنگناى شديد و چراغ عمر زعيم بزرگ حوزه علميه قم آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى رو به خاموشى حال اگر امكان دارد از شنيدنيها و ديدنيهاى خود از آن دوران

( 19 )

پُر ادبار بفرماييد.

* در دوران پُر اختناق رضاخان تحصيل در حوزه علميه قم بسيار دشوار بود. عمال رضاخان طلبه ها را خيلى آزارمى دادند و عرصه را بر آنان تنگ مى كردند به گونه اى كه ناگزير بودند روزها به باغهاى اطراف قم بروند و آن جا درس بخوانند.

مأموران رضاخان كوچك ترين اجتماع و محفل درس و مجلس وعظ را تاب نمى آوردند و بر هم مى زدند و افراد مؤثر را دستگير مى كردند.

من از همان آغاز در كنار تحصيل تدريس هم داشتم. روزى در مدرسه خان براى عده اى معالم تدريس مى كردم كه به من خبر دادند مأموران آمده اند كه شما را ببرند يا درس را آنقدر طول بدهيد كه اينها بروند و يا اين كه آماده باشيد.

من ديدم چاره اى نيست بايد به همراه اينها بروم درس را تمام كردم. مأموران وقتى آمدند مرا ببرند ديدند من خيلى كوچك و كم سن وسال هستم. يكى به ديگرى گفت: اين كه بچه است كجا ببريم؟ از بردن من منصرف شدند و شرمشان آمد كه بچه اى را به كلانترى ببرند و مورد بازخواست قرار بدهند.

طلبه ها به خاطر عمامه اى كه بر سر داشتند خيلى زجر مى كشيدند و افراد لاابالى و مأموران دستگاه آنان را خيلى آزار مى دادند. من هنوز ده سال نداشتم كه عمامه گذاشته بودم و همين سبب مى شد كه در جامعه خيلى وقتها از حق طبيعى خود محروم بمانم و يا آزار ببينم. بارها به خاطر همين عمامه رانندگان از سوار كردن من به اتوبوس خوددارى كردند و يا اگر سوار مى كردند به گونه بسيار تحقيرآميز در آن آخر اتوبوس مرا جا مى دادند. آرزو داشتم يك بار هم كه شده روى صندليهاى جلوى اتوبوس بنشينم و مناظر طبيعى و جاده را در حالى كه اتوبوس حركت مى كند ببينم.

البته اين آرزو برآورده شد و در همان دوران نوجوانى يك بار روى صندلى جلوى اتوبوس نشستم و بيرون را تماشا كردم!

روزگار خيلى سختى بود; بر روحانيون و متديّنان سخت مى گذشت. در حوزه علميه قم مرحوم حاج شيخ عبدالكريم از همه بيش تر در رنج و اندوه و تنگنا بود. به

( 20 )

نظر من همين فشار و تنگناها و بى حرمتيها بود كه او را از پا درآورد و دق كرد. مرگ او هم غريبانه بود.

وقتى كه ايشان رحلت كرد و من و هم مباحثه ام آقا شيخ جعفر شمس اطلاع پيدا كرديم رفتيم كنار جناره آن مرحوم كه ديديم كسى كناره جنازه ايشان نيست. بسيار تعجب كرديم شخصيتى با آن عظمت از دنيا رفته كسى در پيرامون جنازه وى حضور ندارد. اين به خاطر خفقان حاكم بر حوزه بود. علما و طلبه ها در بيرون شهر در باغها به سر مى بردند و نمى توانستند در حوزه حضور داشته باشند و از جنازه ايشان تجليل به عمل بياورند.

حوزه: اگر خاطره اى از آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى به ياد داريد بيان بفرماييد.

* آن وقت من در سن و سالى نبودم كه به درس ايشان بروم و يا با ايشان مأنوس باشم. ولى گه گاهى منزل ايشان مى رفتم و خدمتشان مى رسيدم. روزى با آقاى شيخ جعفر شمس خدمت ايشان بوديم طلبه اى آمد اظهار داشت:

(آقا! اين شهريه اى كه شما مى دهيد كفاف زندگى ام را نمى دهد. من عيالوارم و خيلى در تنگنا زندگى مى كنم.)

آقاى حاج شيخ گفت:

(خدا مى داند من هم به اندازه شما شهريه دارم. به همان اندازه اى كه به شما شهريه مى دهم خودم هم برداشت مى كنم.)

حالا شما در كجاى دنيا سراغ داريد شخصيتى به اين بزرگى و با اين همه نفوذ و علاقه مندى مردم به او و مرجع على الاطلاق مانند يك طلبه گمنام زندگى كند؟ ديگر بزرگان حوزه هم چنين بودندو مانند ديگر طلبه ها زندگى مى كردند. بعدها دوستم آقا شيخ جعفر به من گفت:

(آقاى ممجّد! تا وقتى كه زندگى آقاى حائرى آقاى شيخ مهدى

( 21 )

پايين شهرى و آقاى سيد محمد تقى خوانسارى را از نزديك نديده بودم و سادگى زندگى آنان را به چشم خودم مشاهده نكرده بودم فكر مى كردم آخوندى هم يك راهى براى امرار معاش است. ولى از آن وقتى كه زندگى اين بزرگان را از نزديك ديدم فهميدم رسالت روحانيت خيلى بالاتر از مطامع دنيوى است.)

راست مى گفت همه اين آقايان از هر جهت نمونه و الگو بودند و سختيها را بر ديگر طلاب هموار مى كردند و از رنج و اندوه طلاب مى كاستند.

عظمت و بزرگى اين حوزه امروز بر اثر همان فداكاريها زندگيهاى ساده و اخلاص آن عزيزان است و گرنه با اين همه سختگيرى و فشار رضاخان حوزه قم بايد در همان زمان نابود مى شد.

حوزه: فرموديد از سال 1305 تا 1319 در حوزه قم بوده ايد و آن گاه به مشهد مقدس مشرف شده ايد. در اين برهه از محضر چه اساتيدى بهره برده ايد؟

* پس از آن كه قرآن و جامع المقدمات را در لنگرود در نزد مرحوم آقا شيخ على اكبر لنگرودى و مرحوم آيت اللّه والد خواندم به قم مشرف شدم و سيوطى را نزد مرحوم آيت اللّه آقا شيخ محمد حسين ساوجى و معالم و منطق و مقدارى از شرح لمعه و قوانين را در محضر آيت اللّه اراكى فرا گرفتم و با آقازاده بزرگ ايشان هم مباحثه مى كردم.

حوزه: از رنجها و دشواريهاى دوران طلبگى خود بويژه از آن سالهاى آغازين تحصيل كه هم كم سن وسال بوده ايد و هم به دور از خانواده بگوييد تا درسى باشد براى ما و طلبه هايى كه در آغاز راه هستند و چه بسا دشواريها و

( 22 )

گرفتاريهاى خود را بزرگ ببينند.

* طلاب آن زمان بسيار در سختى به سر مى بردند. علاوه بر تنگدستى و سخت گذرانى و تحقير خفقان و زورگويى مأموران رضاخان عرصه را خيلى بر آنان تنگ كرده بود. من كم تر از ده سال داشتم كه عمامه مى گذاشتم. اين در روزگارى بود كه مأموران رضاخان عمامه ها را بر مى داشتند و من خيلى علاقه داشتم كه عمامه داشته باشم; از اين روى آن قدر نماز جعفرطيار خواندم كه خداوند عنايتى بفرمايد و مأموران عمامه مرا بر ندارند.

من با لطف خداوند و توجه خاندان پيامبر(ص) توانستم آن روزگار سخت را سپرى كنم. با همه مشكلاتى كه داشتم آنچه بيش از همه مرا رنج مى داد و ابتداى تحصيل خوب نفهميدن درسها بود. چندين درس مى رفتم و هر چه زحمت مى كشيدم و به خود فشار مى آوردم آن گونه كه بايد درسها را نمى فهميدم تا اين كه روزى از شدت ناراحتى به حرم حضرت معصومه(س) مشرف شدم و بسيار گريستم به گونه اى كه چشمهايم مى سوخت برگشتم به حجره مدرسه و دراز كشيدم كه يك مرتبه به قلبم الهام شد كه اين طورى نبايد درس بخوانى روزى دو درس يكى صبح و يكى بعد از ظهر كافى است. احساس كردم سوزش چشمم خوب شد. با نشاط بلند شدم و همين شيوه را به كار بستم. شش ماه درس خواندم كار به جايى رسيد كه پس از شش ماه تدريس هم مى كردم و از همان زمان به بعد همين شيوه را به كار بستم هم درس مى گفتم و هم درس خوب مى خواندم. در همه امتحاناتى كه آن زمان در حوزه رايج بود و گاه خيلى هم سخت مى گرفتند شركت مى جستم و با نمره خوب قبول مى شدم.

حوزه: چه شد كه به حوزه مشهد رفتيد و اوضاع حوزه مشهد در زمان ورود شما چگونه بود؟

* به خاطر سختگيرى كارگزارانِ رضاخانى بر حوزه قم و آزار و اذيتها مرحوم والد پيشنهاد كرد اگر بخواهى مى توانى به حوزه مشهد بروى و در آن جا ادامه تحصيل دهى.

( 23 )

به ياد دارم پيش از عزيمت به مشهد در لنگرود خدمت مرحوم والد بودم و عده اى ديگر هم حضور داشتند به ايشان گفتم:

آقا! ماهى چقدر برايم شهريه خواهيد فرستاد!

مرحوم والد از اين سخن من خيلى عصبانى شد و گفت: من خيال كردم در اين مدت چيزى يادگرفتى معلوم شد چيزى نفهميدى!

گفتم: آقا! من كه چيز بدى نگفتم.

گفت: چطور؟ تو دارى مى روى خدمت امام رضا(ع) امام واسطه فيض خداوند به مخلوقات است. آن وقت تو چشم به من دارى كه براى تو چقدر شهريه خواهم فرستاد؟ من چه كاره ام. همه چيز آن جاست.

ايشان درست مى فرمود. من اشتباه كردم و نفهميدم.

بارى روانه مشهد شدم و حدود شش سال در مشهد بودم و بسيار خوب بود.

امّا وضع حوزه مشهد خيلى به هم ريخته بود. اصلاً نمى شد گفت حوزه اى وجود دارد.

حوزه قم با همه فشارهاى رضاخان به خاطر سياستهاى درست مرحوم حائرى شيرازه اش از هم نگسست. ولى شيرازه حوزه مشهد از هم گسسته بود. رضاخان روى حوزه مشهد به خاطر جريان مسجد گوهرشاد و مبارزات مرحوم حاج آقا حسين قمى حساس بود و كينه داشت و تلاش مى كرد آن را به گونه اى از بين ببرد. او در اين حوزه به خاطر نبودن شخصيتى مدير و مدبر و كاردان مانند مرحوم شيخ عبدالكريم در رأس كار خود را پيش برده بود و تا اندازه اى به هدفهاى شوم خويش رسيده بود. وقتى من وارد حوزه مشهد شدم بيش تر علما و بزرگان حوزه به اطراف مشهد پناه برده بودند و درس و بحثى در حوزه به چشم نمى خورد. در مدرسه (دو دَرْ) كه من حجره گرفته بودم پير مردى عده اى را دور خود جمع كرده بود و تجويد ياد مى داد!

از اين روى در حوزه مشهد من درس شروع كردم و تا لمعه تدريس مى كردم.

( 24 )

شما ببينيد وضع چگونه بوده كه من مدرّس آن حوزه بودم!

از سال 1320 به بعد اوضاع كمى بهتر شد. علما يكى يكى از اطراف به مشهد مى آمدند و مورد استقبال پرشور مردم قرار مى گرفتند و كم كم حوزه رونق گرفت و بزرگانى چون: مرحوم كفايى فرزند آخوند خراسانى حاج شيخ مجتبى قزوينى حاج شيخ هاشم حاج شيخ على اكبر نوغانى و… به حوزه مشهد گرمى بخشيدند. مدرسه ها را يكى پس از د يگرى طلبه ها تصرف مى كردند. شور و نشاطى به وجود آمده بود و بزرگانى چون: آقا زاده حاج شيخ مجتبى و حاج شيخ هاشم در اين شادابى و حيات مجدد حوزه نقش بسزايى داشتند.

حوزه: در حوزه مشهد چند سال مانديد و در اين مدت از محضر چه اساتيدى بهره مند شديد؟

* من حدود شش سال در حوزه مشهد ماندم و در اين مدت كار اصلى من تدريس بود. عده اى از طلبه ها خدمت آقا شيخ مجتبى قزوينى رفته بودند كه درس مكاسب براى آنان شروع كند. ايشان گفته بود: اگر آقاى ممجّد هم در درس شركت كند من براى شما مكاسب مى گويم. اينان پيش من آمدند و گفتند: آقا چنين گفته است.

به اين آقايان عرض كردم: اگر آقا براى من (شوارق) بگويد در مكاسب ايشان شركت مى كنم.

آقا پذيرفت كه براى من شوارق بگويد و من هم در مكاسب ايشان شركت كردم.

مرد بسيار ملايى بود. كم حرف مى زد متين و با تقوا بود. از محضر ايشان خيلى استفاده بردم.

مرحوم حاج شيخ هاشم هم مكاسب مى گفت. در درس مكاسب ايشان هم شركت مى كردم.

مرحوم آقا شيخ على اكبر نوغانى كفايه مى گفت. در درس كفايه ايشان شركت

( 25 )

مى كردم و اين درس را با آقاى شيخ محمد واعظ زاده مباحثه مى كردم.

در حوزه مشهد به درس و تدريس اشتغال داشتم تا اين كه احساس كردم ماندنم در مشهد چندان مفيد نيست. براى مرحوم والد نامه نوشتم كه اگر اجازه بفرماييد براى ادامه تحصيل به قم برگردم. ايشان اجازه داد و من هم راهى قم شدم.

حوزه: حوزه قم در هنگام ورود دوباره شما چه تفاوتهايى با چند سال پيش كه آن را ترك كرده بوديد داشت. آيا دگرگونيهاى چشم گيرى در حوزه قم رخ داده بود؟

* عرض كردم كه با رفتن رضاخان از ايران حوزه مشهد دوباره رونق گرفت. اين تحول درحوزه قم چشم گير تر بود. علما در تلاش بودند كه به حوزه سروسامان دوباره بدهند و عقب ماندگيها را جبران كنند و طلبه هاى مستعد و درسخوان را شناسايى كنند. از اين روى براى طلبه ها امتحان گذاشته بودند. البته در دوره پيش هم امتحان از طلبه ها گرفته مى شد منتهى با اين تفاوت كه آن امتحان از سوى رژيم پهلوى برگذار مى شد تا به طلبه ها مجوّز عمامه گذاشتن و پوشيدن لباس روحانيت بدهند ولى اين امتحان از سوى حوزه براى ارزش دادن به طلبه ها و شناسايى طلبه هاى مستعد و دادن شهريه به آنان بود.

من هم در اين امتحان شركت كردم و به لطف الهى موفق بيرون آمدم. يادم هست خدمت مرحوم حاج شيخ مرتضى حائرى امتحان دادم. ايشان خيلى تمجيد و تجليل كرد. روى ورقه ام نوشته بود: ايشان از عهده امتحان برآمده و مى تواند تدريس كند و آن زمان مقرر شد ماهى صدتومان شهريه به ما بدهند كه پول خوبى بود.

حوزه قم با آمدن آيت اللّه بروجردى روز به روز پر رونق تر مى شد و بردامنه تلاشهاى علمى خود مى افزود. ايشان با تلاش فراوان حوزه قم را دوباره احيا كرد. وى با دعوت از علماى بزرگِ بيرون از حوزه به حوزه قم به درسها و بحثها رونق داد و حوزه را گرما بخشيد. اين كارِ بسيار مهمى بود و نقش عظيمى در بالندگى و

( 26 )

شكوفايى حوزه داشت.

او به كسانى كه مى توانستند در حوزه منشأ اثر باشند اهميت و ارزش مى داد. اگر اينان درخارج از حوزه به سر مى بردند از آنان مى خواست كه به حوزه قم بيايند. از جمله بزرگانى كه ايشان دعوت كرد كه به قم بيايد و دربالا بردن سطح علمى فضلا و طلاب كمك كند مرحوم آيت اللّه آقا سيد مرتضى مرتضوى لنگرودى بود. مرحوم مرتضوى از نظر فضل در حدّى بود كه وقتى مى خواسته حوزه نجف را ترك و به ايران بيايد مرحوم آيت اللّه سيد ابوالحسن اصفهانى راضى نمى شده ولى وى به خاطر گرفتاريهاى خانوادگى ناگزير نجف را به قصد ايران ترك مى گويد و در تهران ساكن مى شود.

وى به دعوت آيت اللّه بروجردى به قم تشريف آورد و درس و بحث را شروع كرد و از مدرسان خوب حوزه به شمار مى آمد.

حوزه: حضرت عالى در اين دوره از محضر چه اساتيدى بهره برديد؟

* اساتيدى كه در قم از محضرشان بهره برده ام عبارتند از:

1. آقا شيخ شعبان چافى (چاف از قراى لنگرود است) در نزد وى كفايه جلد اول را خواندم. او مرد ملايى بود و مسلط بر درس ولى از نظر مادى خيلى فقير و تهى دست بود. به طور معمول از پول نماز و روزه استيجارى امرار معاش مى كرد. در سنين جوانى هم به رحمت خدا رفت.

2. آيت اللّه آقا شيخ عبدالحسين فقيهى رشتى: ايشان اهل (ديوشل) از قراى لنگرود بود. پدرش از مراجع تقليد بود به نام آقا شيخ شعبان رشتى. عده اى از مردم خطه گيلان از ايشان تقليد مى كردند.

كفايه جلد دوم را نزد ايشان خواندم. وى در يكى از حجره هاى صحن حرم مطهر تدريس مى كرد. پس از به پايان رساندن كفايه درس خارج شروع كرد كه در درس

( 27 )

خارج ايشان هم شركت مى كردم. از لحاظ بنيه علمى خيلى قوى بود.

3. آيت اللّه آقا سيد مرتضى مرتضوى لنگرودى: با اين بزرگوار از طرف همسرشان فاميل هستيم. ايشان در مسجد عشقعلى درس خارج فقه و اصول داشت كه شركت مى كردم.

4. آيت اللّه بروجردى: ايشان فقيه بسيار توانايى بود و در تربيت شاگرد بسيار موفق بود. توفيق يافتم تا آخر عمر شريف آن بزرگوار از محضرشان استفاده كنم.

5. حضرت امام خمينى: من از ارادتمندان حضرت امام بودم. رفتار منش و دانش ايشان براى من خيلى جاذبه داشت. در درس خارج فقه ايشان شركت مى كردم. وى علاوه بر اين درس منظومه اى هم براى ما مى گفت.

پس از تبعيد حضرت امام به تركيه و رحلت آقاى لنگرودى مدت كمى در درس حضرت آيت اللّه گلپايگانى شركت كردم و پس از آن به لنگرود رفتم و در آن جا ساكن شدم.

حوزه: آيا آشنايى حضرت عالى با حضرت امام خمينى در همين حدّ استاد و شاگردى بود يا آشنايى بيش ترى داشتيد.

* ابتداى آشنايى من با حضرت امام از طريق حاج آقا مصطفى بود. من براى حاج آقا مصطفى (شمسيه) مى گفتم.

روزى كه اين آيه شريفه مطرح بود:

(سيقولون ثلاثة رابعهم كلبهم و يقولون خمسة سادسهم كلبهم رجماً بالغيب و يقولون سبعة و ثامنهم كلبهم قل ربى اعلم بعدتهم…).

بعضى خواهند گفت: عده اصحاب كهف سه نفر بود چهارمين سگ آنان و برخى ديگر از روى خيال بافى و غيب گويى مى گويند: عدّه آنان پنج نفر بود ششمين سگ آنان و برخى گويند: عدّه آنان هفت نفر بود و هشتمين سگ آنان. اى رسول ما! تو با مردمى كه از

( 28 )

روى خيال بافى اين اختلاف بى نتيجه را بر پا مى كنند بگو: خداى من به عده آنان آگاه تر است.

من گفتم: اصحاب كهف هفت نفر بودند و هشتمين سگ آنان بود. تا همين جمله را گفتم حضرت امام از دَرْ وارد شد. گفت از كجا مى گويى كه اصحاب كهف هفت نفر بودند؟

گفتم: به خاطر حرف (واو) چون خداوند در آن دو احتمال قبل (واو) نفرموده ولى در احتمال سوم (واو) فرموده و اين نشان مى دهد سخن قبلى تمام است و جمله بعدى جداى از آن است.

امام از اين سخن و برداشت من خوشش آمد و از آن به بعد اصرار داشت كه آقا مصطفى منطق را نزد من بخواند.

حوزه: اگر از حضرت امام خمينى خاطره اى داريد بفرماييد.

* بله خاطراتى از ايشان دارم. آنچه اكنون به ياددارم ماه رمضانى بود و من به خاطر مريضى يكى از فرزندانم نتوانستم به تبليغ بروم. روزى به منزل حضرت امام رفتم امام فرمود:

آقاى ممجّد چرا به تبليغ نرفته اى؟

عرض كردم: فرزندم مريض بود نتوانستم.

ايشان استكان آبى را تبرك كرد و به من داد و فرمود: اين آب را به مريض بده ان شاء اللّه خوب مى شود.

آب را بردم به فرزند مريض دادم شفا پيدا كرد و اين قضيّه بر ارادت من به ايشان افزود.

امام شخصيت بسيار بزرگى بود. ويژگيهايى داشت و از خصالى برخوردار بود كه در كم تر كسى وجود داشت.

( 29 )

بسيار متواضع بود در برابر طلبه ها خيلى تواضع مى كرد چه در جلسات خصوصى و چه در جلسات عمومى وقتى طلبه اى هر چند ساده و معمولى وارد مى شد و جناب ايشان متوجه مى گرديد به تمام قد بلند مى شد و احترام مى كرد.

از ديگر خصوصيات ايشان پرهيز از اسراف بود شاهد بودم روزى پس از درس پاسخ به اشكال طلبه اى را مى داد كه متوجه شد آن طرف مسجد لامپى بى جهت روشن است بدون اين كه از اطرافيان بخواهد فوراً بلند شد لامپ را خاموش كرد و آن گاه جواب اشكال طلبه را داد.

اتفاقاً در زمان جنگ برخى اشكال مى كردند و بر ادامه جنگ خرده مى گرفتند من همين خاطره را براى ايشان نقل مى كردم و مى گفتم: اين چيزى است كه من به چشم خودم ديدم. شخصى كه اين قدر در امور شرعى مقيد باشد چگونه در برابر اين مسائل كه به نظر شما اشكال مى آيد بى توجه باشد؟ حتماً مصلحت اسلام و نظام را اين مى بيند.

همين علاقه و ارادت ما به امام و آقا مصطفى سبب شد تا پس از خبر شهادت ايشان كه در سراسر ايران مجالس عزا بر پا مى شد و ما هم به نوبه خود با جدّيت در اين جهت كوشا باشيم. تصميم گرفتيم براى آن مرحوم مجلس ترحيم برگزاركنيم. اطلاعيه اى تهيه كرديم و با تيتر درشت نوشتيم: (حضرت آيت اللّه آقا مصطفى خمينى فرزند برومند مرجع عاليقدر جهان تشيّع حضرت آيت اللّه العظمى آقا سيد روح اللّه خمينى) ساواكيها متوجه شده بودند. به چاپخانه رفته بودند تا جلوى چاپ آن را بگيرند. مدير چاپخانه آنان را خام كرده بود و گفته بود: اعلاميه چاپ شده و دارد منتشر مى شود! با همه مزاحمتهاى ساواك اعلاميه چاپ و منتشر شد و براى اولين بار درلنگرود مجلس با عظمتى براى فرزند امام برگزار شد.

حوزه: چرا حضرت عالى به لنگرود برگشتيد و در اين مورد چه فعاليتهاى علمى فرهنگى و تبليغى داشته ايد.

* لنگرود در اوائل حكومت رضاخان سه مدرسه علميه داشت: يكى دركنار

( 30 )

مسجد جامع يكى در كنار بقعه آقا سيد حسين و سومى در كنار مسجد گلشن. در دوران حكومت رضاخان هر سه مدرسه را خراب كردند و به خانه روستا تبديل كردند و همه موقوفات مدرسه ها هم از بين رفت.

لنگرود با اين كه شهر كوچكى بود امّا هفتاد هشتاد عالم برجسته داشت كه بيش تر آنان مجتهد مسلم بودند مانند: مرحوم پدرم آقا شيخ على اكبرلنگرودى شريفالعلماء لنگرودى ميرزا عبدالباقى لنگرودى .

رضاخان بيش تر اين علماى بزرگ را به روستاها و اطراف تبعيد كرد و بعضى هم به شهرهاى بزرگ رفتند و بيش تر به لاهيجى و رشتى ملقب شدند و به اين لقب شهرت يافتند و چون رشت و لاهيجان از شهرهاى بزرگ گيلان هستند. حتى بسيارى از علماى اشكور و رودسر و حتى تنكابن فاميلى آنان پسوند لاهيجى و رشتى داشت.

در هر صورت با رفتن رضاخان و رونق گرفتن دوباره حوزه هاى بزرگ حوزه هاى شهرستانها نيز فعال شدند و بزرگان به فكر احياى دوباره حوزه شهرستانها افتادند از جمله در لنگرود با توجه به اين سابقه خوب تاريخى مرحوم آيت اللّه آقا شيخ يحيى ذكيّ تصميم گرفت مدرسه اى بسازد. با كمك ديگر آقايان شهر مدرسه اى بنا كردند كه بنده تابستانها وقتى به لنگرود مى رفتم در همين مدرسه براى طلاب درسى را شروع مى كردم.

ييك سال ديدم طلبه ها خوب درس نمى خوانندو روش درستى در فراگيرى ندارند تصميم گرفتم چهار ماهى بمانم و اينان را وادارم كه با روش درستى درس بخوانند. همين كار را كردم. شاگردان مدرسه را تا كتاب صمديه رساندم. خواستم به قم برگردم. رفتم با متولى مدرسه خداحافظى كنم يكى از متديّنان در آن جا حضور داشت و ناراحت شد از اين كه من دارم مدرسه را با اين وضع ترك مى كنم و آن را به حال خود رها مى سازم رو به من كرد و گفت:

(آقاى ممجّد! من با هزينه خودم براى شما ماشين كرايه مى كنم و شما

( 31 )

را به قم مى فرستم ولى شما جواب امام زمان(عج) را چه خواهى داد؟)

چنان اين سخن از سر سوز و اخلاص بود كه مرا به شدت منقلب كرد و هنوز هم هر وقت يادم مى آيد گريه ام مى گيرد.

از اين روى قول دادم يك سال ديگر هم بمانم تا وضع مدرسه سروسامان بيابد. آن يك سال شد بيست وپنج سال! الآن بيست وپنج سال است كه آن سخن مرا ماندگار كرده است.

فعاليت عمده من در اين مدت سروسامان دادن مدرسه بود. از شرح امثله تا مكاسب درس مى گفتم. گاه مى شد در روز هفده درس مى گفتم. در اين اواخر بر آن بودم كه كفايه تدريس كنم كه سكته كردم و توفيق نيافتم. اوايل انقلاب اسلامى ساختمان مدرسه را با كمكهاى متوليان مدرسه حضرات آيات :فقيهى رشتى وسيد محمد حسين لنگرودى بازسازى كرديم. از نظر امكانات تا حدودى وضع مدرسه روبه راه شد و بر تعداد طلبه ها نيز افزوده شد.

به طور طبيعى سرپرستى مدرسه و تدريس تمام وقت مرا مى گرفت ولى با اين حال يك جلسه تفسير هم داشتم كه اين درسه سطح انجام مى گرفت: هفته اى يك روز براى عموم مردم بود يك روز براى فرهنگيان و تحصيل كرده ها و روزهاى پنج شنبه براى طلاب كه در كنار تفسير به مسائل ادبى و نكات فقهى و اصولى هم مى پرداختم.

حوزه: با توجه به سابقه طولانى حضرت عالى در امر تدريس و اداره مدرسه وضعيت كنونى حوزه هاى شهرستانها را چگونه مى بينيد؟

* تا آن جا كه من اطلاع دارم حوزه هاى شهرستانها بخصوص پس از انقلاب اسلامى از نظر ساختمانى و امكانات خوب شده است ولى متأسفانه متأسفانه از نظر جذب اساتيد مجرب و كارآزموده توفيق چندانى نداشته است. همين اكنون

( 32 )

بسيارى از حوزه هاى شهرستانها از داشتن استاد خوب محروم هستند; از اين روى هرگاه مى شنوم كسى از شخصيتهاى بزرگ مى خواهد در شهرستانى مدرسه اى بنا كند عرض مى كنم:

آيا خود حاضريد مسؤوليت و سرپرستى آن را به عهده بگيريد و يا افراد با تجربه اى را بياوريد؟ اگر مى توانيد سرپرستى مدرسه را به عهده بگيريد و يا فرد با تجربه اى را براى سرپرستى و اداره مدرسه بياوريد خيلى خوب و گرنه شايد ساختن مدرسه اسراف باشد.

اگر حمل بر خودستايى نشود ما در مدرسه خودمان شايد از نظر امكانات و شهريه خيلى قوى نبوديم ولى نسبت به وضع درسى طلبه ها خيلى توجه داشتيم و مى توان گفت: از مدارس نمونه گيلان است.

ييادم مى آيد مرحوم آقاى ضيائى كه درشوراى مديريت مسؤوليت داشت. وقتى به من گفت:

طلبه هاى مدرسه شما نوعاً در امتحانات موفق هستند سرش چيست؟

گفتم: ما اولاً نمى گذاريم وقت طلبه ها بيهوده بگذرد. ثانياً اگر طلبه اى را ببينيم خوب درس نمى خواند علت آن را پى گيرى مى كنيم تا مانع را بر طرف سازيم و اگر قابل اصلاح نباشد عذرش را مى خواهيم و در اين جهت مصلحت انديشى نمى كنم و سفارش هم نمى پذيرم معيار خوب درس خواندن است. به نظر من اگر بخواهيم حوزه هاى شهرستانها را از اين جهت رونق بخشيم و اين ضعف را بر طرف كنيم بايد همان سنت حسنه گذشتگان را احيا كنيم. درگذشته علما و فضلا پس از مدتى تحصيل به شهر و ديار خود بر مى گشتند و منشأ آثار و بركات مى شدند; لذا در بسيارى از شهرستانها و حتى قريه ها و روستاهاى ما علماى بزرگى بودند و در بالا بردن سطح دانش مردم و آشنا كردن آنان با معارف اسلامى و احكام دين مبين اسلام تلاش مى كردند. اگر اين سنت نيك احيا شود بسيارى از مشكلات فرهنگى اجتماعى و از جمله كمبود استاد در مدارس شهرستانها حلّ مى شود.

( 33 )

در حال حاضر حوزه هاى شهرستانها از نداشتن استاد خوب و در نتيجه هدر رفتن عمر بسيارى از جوانان كه به عشق تحصيل علوم دينى آمده اند در تنگناى شديدقرار دارند كه بايد فكرى كرد.

حوزه: اگر خاطره اى از دوران بيست و پنج ساله سرپرستى حوزه علميه لنگرودو تدريس داريد بفرماييد.

* از اين دوران خاطره بسيار دارم امّا آنچه كه شايدبراى خوانندگان مجلّه مفيد باشد اين است كه: روزى در همين مدرسه لنگرود سه نفر پيش من آمدند و گفتند: ما آمده ايم براى تحصيل. من به خاطر كثرت مشغله و تا حدودى كمبود ظرفيت و امكانات از پذيرش آنان سرباز زدم و آنان را نپذيرفتم. آنان هرچه اصرار كردند اعتنايى نكردم به گونه اى كه با ناراحتى مدرسه را ترك گفتند.

شب در عالم رؤيا ديدم در يك باغ پُر از گل ايستاده ام و مشغول آبيارى گلها هستم. ناگهان متوجه شدم در ميان اين همه گُل سه گُل پژمرده شده اند. شگفت زده شدم كه چطور اينها را من نديده ام و آنها را آبيارى نكرده ام كه چنين پژمرده شده اند؟

در همان عالم رؤيا كسى به من گفت: چرا اين سه گل را آب ندادى. گفتم: متوجه نشدم. گفت: نه شما عمداً به اينها آب نداده اى تا پژمرده شوند. من سوگند خوردم كه اصلاً اينها را نديده ام. در حال گفت وگو از خواب بيدار شدم. به فكرم آمد اين خواب بى ارتباط با نپذيرفتن آن سه جوان نيست. صبح به سراغ آنان رفتم. با خواهش و اصرار موفق شدم دو نفر از آنان را به مدرسه بياورم ولى يك نفر آنان را هر چه اصرار كردم نيامد.

خلاصه متوجه شدم كه طلبه گلى از گلستان مهدى(عج) است خيلى بايد به وقت و موقعيت آنان ارزش داد.

( 34 )

حوزه: مرحوم والد حضرت عالى از علما و بزرگان لنگرود بوده لطفاً درباره جايگاه علمى ايشان و اين كه چرا در لنگرود ساكن شدند توضيح بفرماييد.

* مرحوم والد از علماى برجسته بود و حدود چهارده اجازه اجتهاد و روايت داشت. گاهى با خودم مى گفتم: حيف از ايشان كه در شهرستان كوچكى مانند لنگرود بماند. اين نه از اين جهت كه پدرم بود بلكه از اين جهت كه در حقيقت جاى ايشان درحوزه بود با آن سابقه علمى مرحوم شريف العلما مدعى بود كه در گيلان در علم هندسه و رياضى كسى بمانند شيخ عبداللّه (مرحوم والد) وجود ندارد.

مرحوم والد در علم رياضى يدطولايى داشت با اين كه سه ماه بيش تر درس رياضى نخوانده بود.

ايشان براى ماندن در گيلان از سامرا نيامده بود بلكه براى صله ارحام و ديدار آشنايان و اقوام آمده بود و از اين روى كتابها و مقدارى از اثانيه را در سامرا گذاشته بود. به لنگرود كه مى آيد وى را بزرگان شهر نگه مى دارند به اين ترتيب: مرحوم آكندى مسجدى ساخته بود و با مرحوم آقا شيخ على اكبر لنگرودى مشورت مى كند كه چه كسى براى اين مسجد شايستگى دارد؟ ايشان مى گويد: اگر بتوانى آقا شيخ عبداللّه را نگهدارى خيلى خوب است.

با اصرار مرحوم حاج شيخ على اكبر كه از نظر علمى و اخلاقى خيلى بالا و والا بود پدرم راضى مى شود كه در لنگرود بماند. ايشان بعدها به خاطر مخالفت با رضاخان مدتى به قريه اى به نام: درياسر و بعد هم به رشت تبعيد شد.

حوزه: از اين كه با حال مريضى و كسالت ما را پذيرفتيد بسيار متشكريم.

* من براى شما آرزوى توفيق مى كنم. خدا شما را موفق بدارد.