( 3 )

خبرگان و رسالتها

سرمقاله

غوغا از بستر مرگ او آغاز شد. مى خواست نامه اى بنويسد يا بنويساند تا (وثيقه اى باشد براى امت كه هرگز به كژ راهه نيفتند) گفتند: (رهايش كنيد هذيان مى گويد!)

به راستى خود هذيان مى گفتند و ياوه مى بافتند و راه خطا مى پوييدند كه نگذاشتند آن تيزنگر آينده بين رسالت خويش را به تمام پايان برد و براى آخرين بار خط آينده امت خويش را ترسيم كند و ابرهاى تيره را كنار زند و افق را بنماياند و از آفتها و خطر سخن بگويد و از آن حصارى كه آنان را از گزندها نگه مى دارد و آن مشعل فروزانى كه در دلِ تاريكيها و شبهاى ديجور راه مى نماياند بى پرده سخن به ميان آورد و سندى ماندگار از خود به جاى بگذارد.

پس از آن كه چشم فرو بَست همان گونه كه پيش بينى كرده بود فتنه ها چون پاره هاى شب سياه از پى هم مى رسيد: انصار در سقيفه بنى ساعده گردآمدند تا براى خود اميرى برگزينند. بر سعد بن عباده اتفاق كردند و به رسم جاهليت به حَوْسه پرداختند:

(يا سعدُ انت المُرَجّى وشعرك المرَجَّل وفحلُكَ المُرَجَّم.)

ييا سعد اميدم بر سر تو تاج باد دشمن تو دورباد.

در اين ميانه گروهى از مهاجران به اين جمع پيوستند. يكى از آنان پرسيد شما انصار در اين جا چه مى كنيد؟

ييك تن از سران انصار برخاست و گفت:

( 4 )

( بر آنيم كه براى خود اميرى برگزينيم; زيرا حق يارى با ماست. ما انصار رسول خدا بوده ايم. دين او را يارى داده ايم. دشمنان او را تارانده و سركوب كرده ايم و اكنون كه رسول خدا به جوار حق پيوسته بايد اميرى براى خود برگزينيم كه نگهدارنده حقوق ما باشد و شرّ دشمنان خونخواه را كوتاه كند. شما مهاجران را در اين زعامت حقى نيست از آن روى كه مهمان ماييد و در جوار ما زندگى مى كنيد و تحت حمايت ما به سر مى بريد.)

ييكى از مهاجرين در پاسخ گفت:

(خداوند رسول گرامى خود را از ميان قريش برگزيد. مهاجران اولين به رسول خدا ايمان آوردند و در همه گرفتاريها و مصيبتها با رسول خدا بودند و پايدارى كردند. از اين روى قريش و در رأس آنان مهاجران به زعامت اسلامى سزاوارتر و پيش ترند.

شما مردم انصار بدانيد كه ما مهاجران به شايستگى و والايى و جايگاه بلند شما اعتراف داريم. شهر شما هجرتگاه ماست. شما دين خدا را يارى كرديد. به ما مهاجران پناه داديد. از اين روى مهاجران در صف اول قرار گرفته اند و شما در صف دوم. ما مهاجران بايد امير باشيم و شما مشاور كه جز با رأى و مشورت شما كارى انجام ندهيم.)

حَبّاب بن منذر برخاست و رو به انصار مدينه كرد و گفت:

(اى مردم! رشته اتحاد را وامتابيد. هيچ كس نمى تواند با شما به مخالفت برخيزد; چرا كه مهاجران در خانه شما مهمانند و در شهر شما عاريت. شما حاصل شوكت و قدرتيد. شما انصار دين خداييد راه اختلاف مپوييد كه زمام كار خود را از كف مى نهيد. اگر اين مهاجران زعامت ما را نپذيرند ما اميرى براى خود بر مى گزينيم و آنان براى خود اميرى برگزينند و اگر پذيراى اين نصف نباشند آنان را از شهر و ديار خود مى رانيم.)

جار و جنجال عظيمى به پا شد و يك تن از مهاجر برخاست و گفت:

(به خدا سوگند دو شمشير در يك نيام نمى گنجد و دو زعيم بر يك امت حكومت نتواند كرد. حكومت بايد در دست يك تن از مهاجران قريش باشد كه از ديرباز شايسته اين مقام بوده اند.)

در اين هنگام يك تن از انصار مدينه برخاست و گفت:

( 5 )

(بهتر است كه رهبرى را به نوبت بگذاريم. ابتدا يك نفر از انصار مدينه زعامت را بر عهده بگيرد و پس از مرگ او يك تن از مهاجر قريش به رهبرى برگزيده شود. به همين منوال حكومت و رهبرى را دست به دست مى چرخانيم تا هم درگيرى و كشمكش بين ما فرو نشيند و هم زمينه و انگيزه باشد كه هيچ رهبرى راه استبداد پيش نگيرد و بر مخالفان ستم روا ندارد.)

باز يك تن از مهاجران برخاست و گفت:

(رهبرى جز در خاندان قريش نخواهد بود. اعراب باديه نشين جز به حكومت قريش تن نخواهند داد; چرا كه در دوران جاهليت نيز سَرورى و رياست قريش را مى ستودند.)

مى نگريد در اين گفت وگوى سران انصار و مهاجر درباره مهم ترين و سرنوشت سازترين مسأله روز كه حفظ دين و عزت و اقتدار و شوكت مسلمانان به آن بستگى دارد افزون بر اين كه بسيارى از چهره هاى برجسته و مردان بزرگ دين و طلايه داران سپاه حق حضور ندارند سخنان بى آميغ و روشن پيامبر(ص) در حجة الوداع و معيارهايى كه آن عزيز ارائه فرموده بود در دستور كار قرار نمى گيرد و به بوته بررسى نهاده نمى شود و مصداق يابى نمى گردد و سخنى از معيارها ترازها و ارزشهاى اسلامى شايستگيها پيشتازيها مردانگيها شجاعتها دورانديشيها شفاف بودن پيشينه آلوده نبودن به سنن آداب و خرافه هاى دوران ننگين جاهليت آگاهى ژرف و همه سويه به مبانى دين و… به ميان نمى آيد بلكه سخن از قوم و قبيله و سَروَرى در دوران جاهليت است و تلاش هر گروه بر اين كه قدرت را رام خود گرداند و ميراث بزرگِ پيامبر(ص) را در اختيار خود بگيرد.

اين كژراهه روى و ناپرهيزگارى و تعصبهاى كور جاهليِ ايلى و قبيله اى سران مهاجر و

( 6 )

انصار سبب شد كه مسلمانان از چشمه زلال و كوثر ناب و شفاف امامت دور بيفتند و در بيابانهاى خشك و سوزان و بى فرياد سرگردان شوند و گرفتار آيند.

اگر اينان تقواپيشه مى كردند و به دور از جناح بنديهاى گروهى و قبيله اى به ارزشها پاى بند مى ماندند و دور خانه پيامبر(ص) حلقه مى زدند و مسجد النبى را بسان نگينى در ميان مى گرفتند و از گفته هاى دقيق و ژرف و سرچشمه گرفته ازوحى آن امين خدا و مردم و بنيان گذار مدينه دين الهام مى گرفتند و انصار خود را كنار نمى كشيدند و از مسجد پيامبر(ص) دورى نمى گزيدند و از سايه سار آل او رخت نمى كشيدند و به سايبان بنى ساعده پناه نمى جستند و انجمن نمى كردند فرجام كار به فرموده امام باقر(ع) چنين ناخوشايند نبود:

(ان الانصار اعْتَزَلَت فلم تَعْتَزِل بخير.)

اگر مهاجران سخن پيامبر(ص) را به جان مى نيوشيدند و روى عصيبتهاى قومى پاى نمى فشردند و در اين مهم بر جاده تقوا ره مى پوييدند سرنوشت مسلمانان به گونه اى ديگر رقم مى خورد.

آب از سرچشمه گل آلود شد گلها پژمرد بوستانها خشكيد سوز و عطش همه جا و همه كس را فرا گرفت. آن گاه كه در مقدس ترين كانون و بالاترين هِرَم جامعه ناروايى راه يافت و برخلاف قانون و معيارهاى روشن عمل شد حق پايمال گرديد ديگر جايها ديگر كانونها ديگر آيينها و قانونها از دستبرد در امان نمى مانند و جامعه روز به روز به سوى تباهى و نيستى مى رود و روز به روز بر دامنه و گستره اشتباهها و لغزشها افزوده مى شود و كم كم گناه آن تنفرانگيزى خود را از دست مى دهد بى عدالتى عادت مى شود ستم به ديگران غيرتها را بر نمى انگيزد كسى براى توهين به مقدسات و سُخره گرفتن آنها چهره دژم نمى كند و خشمگينانه نمى غرد و سينه ها براى انزواى مردان حق و بى حرمتى به آنان از غم و اندوه پر نمى شوند بغضها نمى تركد اشكها به گونه ها سرازير نمى گردند همه جا و همه چيز خشك مى شود و بى روح.

آرى آن لغزش بزرگ در سايبان بنى ساعده لغزشهاى ديگرى را در پى داشت. هر روز

( 7 )

بيش از روز پيش ابرهاى تيره آسمان لاجوردين اسلام را فرا مى گرفت و هر فتنه اى از فتنه پيش ويران گرتر و تباهى آفرين تر بود.

وقتى براى شنيدن و نيوشيدن و فهم و درك قرآن مردم را به آبشخورهاى ديگر راندند و از سرچشمه دور كردند يا فضايى آفريدند كه خود به خود اين نتيجه را مى داد جامعه اسلامى در فهم و درك قرآن دچار مشكل شد و از آيات جهت نماى آن به دور افتاد; از اين روى افسانه سرايان قصه پردازان موهوم گرايان تحريف گران رهزنان انديشه بسيار شدند و در نتيجه قرآن نيز مهجور شد و از گردونه زندگى فردى و اجتماعى مردم به كنار ماند.

اگر در گفت وگوهاى مهم و سرنوشت ساز آن دوران و پاره اى از احكام صادر شده دقت شود اين معنى به دست مى آيد كه يا براساس برداشت غلطى از قرآن سخنى بر زبان شخصى جارى شده حكمى صادر گرديده و ارزش و يا حقى پايمال گرديده و يا قرآن در اصل ملاك قرار نگرفته است.

اين آينده بود كه پيامبر در آينه مى ديد كه در گورستان بقيع در واپسين روزهاى زندگى فرمود:

(ليَهْنئكم ما أصبحتم فيه ممّا اصبح الناس فيه. أقبلت الفِتَنُ كقِطَع اللّيل المظلم يتبع بعضها بعضاً يتبع آخرها أوّلها الآخرة شر من الأولى.)

اى اهل گورستان! گوارايتان نعمت ايمان كه بار سفر بستيد و از ناگواريهاى آينده اسلام رستيد. اينك فتنه ها بسان پاره هاى سياه شب به مسلمانان رو آورده اند كه يكى پس از ديگرى سر مى رسند و فتنه بعدى از فتنه قبلى بدتر است.

آن وجود نازنين راه رهايى مسلمانان را از اين ابرهاى تيره فتنه و پاره هاى سياه شب در همراهى و جدا نبودن كتاب و عترت در همه آنات زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان مى دانست كه بارهاى بار به ياران سفارش فرمود:

(انّى تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتى اهل بيتى و انهما لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض فلاتقدموهما فتهلكوا ولاتقصروا عنهما فتهلكوا ولاتعلموهم فانهم أعلم منكم.)

من در بين شما دو چيز وزين و ارزنده را باقى مى گذارم: كتاب خدا و

( 8 )

اهل بيت خود را. آنها جدا نگردند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند. بر آنها پيشى نگيريد كه تباه شويد و از آنها كوتاهى نكنيد كه تباه شويد و به آنان نياموزيد كه از شما داناترند.

اين دو ميراث گرانقدر پيامبر(ص) را ارث بَران قدر ندانستند و پاس نداشتند و در جايگاه والايى كه در خور آن بودند جاى شان ندادند و در سايه سار آنها روزگار نگذراندند و ازاين دو مشعل هميشه شعله ور و نورافشان براى گام نهادن در واديهاى تاريك نور نگرفتند و در روزگار فتنه ها به آن دو پناه نبردند گاه پيش رفتند و گه پس ماندند و در ظلمات فرو ماندند و تباه شدند.

اين جدايى بين كتاب و عترت نبى روز به روز بيش تر مى شد و ژرف تر تا بدان جا كه به مرحله هول انگيزى رسيد و درّه اى ژرف بين اين دو پديد آمد و آن پس از مرگ خليفه دوم بود. در اين برهه نه تنها عترت كه جزء و تفسيركننده و روشن گر سنت بود كنار گذاشته شد كه سنت نيز از مدار خارج گرديد.

خليفه دوم پس از آن كه در بستر مرگ قرار گرفت براى رهبرى امت اسلامى پس از خود چاره اى انديشيد و شورايى شش نفره كه اعضاى آن عبارت بودند از: على(ع) عثمان عبدالرحمان عوف سعد بن ابى وقّاص طلحة بن عبيداللّه و زبيربن عوام تشكيل داد.

فرداى آن روز شش تن اعضاى شورا را به حضور خود خواند. همگان حاضر شدند جز طلحة بن عبيداللّه كه در شام بود. خليفه به آن پنج تن گفت:

(من شما را سرور و سالار اين مردم مى شناسم. خلافت نبايد از شما چند تن خارج شود; زيرا رسول خدا از شما خشنود بود. اگر شما خود اتفاق نظر پيدا كنيد من به پيروى مردم اطمينان خاطر دارم. يقين بدانيد كه هيچ كس راه خلاف در پيش نمى گيرد. اما اگر شما اختلاف كنيد مردم را به اختلاف و درگيرى مى كشانيد. اكنون برخيزيد و در گوشه اى نزديك به من بنشينيد و با مشورت هم يك تن را از بين خود به رهبرى برگزينيد.)

اعضاى شورا در اطاقى ديگر به رايزنى پرداختند و رفته رفته صداها اوج گرفت.

( 9 )

عبداللّه پسر خليفه خشمگين شد و با فرياد گفت:

(سبحان اللّه اميرمؤمنان هنوز زنده است شما راه خلاف پيش گرفته ايد.)

خليفه از فرياد فرزندش بيدار شد و گفت:

(اكنون دست از رايزنى برداريد. پس از مرگ من سه روز مهلت داريد كه به رايزنى بپردازيد و رهبر امت اسلامى را برگزينيد. در اين سه روز صُهَيب رومى با مردم نماز مى گزارد. مبادا روز چهارم فرا رسد و شما كسى را به رهبرى برنگزيده باشيد. فرزندم عبداللّه حق دارد كه در جمع شما حاضر باشد تا با او به رايزنى بپردازيد امّا وى حق گزينش ندارد. اگر طلحه از سفر آمد در جلسه شورا شركت مى كند. اگر نيامد كار خلافت را بى حضور وى به سامان برسانيد.)

سپس به ابوطلحه انصارى گفت:

(خداوند اسلام را به نيروى شما انصار توان و قوت بخشيد. پنجاه تن از انصار مدينه را برگزين و مراقب اين چند تن باش تا هر چه زودتر خليفه را برگزينند.)

به صُهيب رومى گفت:

(پس از مرگ من سه روز با مردم نماز بگزاريد. اگر طلحه از سفر باز آمد به اين جمع مى پيوندد. تو بر سر اين شش تن بايست. اگر پنج نفر اتفاق نظر پيدا كردند و يك تن به مخالفت برخاست سر او را با تيغ بزن. اگر چهار تن اتفاق نظر داشتند و دو تن به مخالفت برخاستند گردن آن دو تن را بزن. اگر به دو دسته مساوى تقسيم شدند و با هم به بگو مگو پرداختند با فرزندم عبداللّه به مشورت بپردازند. اگر رأى او را نپذيرفتند رأى آن دسته اى را حجت بشناسند كه عبدالرحمان عوف در آن دسته باشد. اگر دسته مخالف حاضر نشد به اين داورى گردن

( 10 )

بنهد هر سه را يك جا گردن بزن. اگر سه روز از مرگ من گذشت و هماهنگى و توافقى صورت نگرفت هر شش تن را گردن بزنيد و مردم را به حال خود واگذاريد تا براى خود خليفه اى برگزينند.)

پس از مرگ خليفه جلسه شورا بى حضور طلحه تشكيل شد و پس از بحثى كوتاه عبدالرحمان عوف گفت:

(چه كسى حاضر مى شود كه از حق انتخاب شدن بگذرد و در برابر حق انتخاب قطعى تنها در اختيار او باشد.)

هيچ كس از ديگر اعضاى شورا حاضر نشد از حق خود بگذرد.

در اين هنگام عبدالرحمان عوف گفت:

(من حاضرم از حق خود بگذرم و حق انتخاب قطعى با من باشد. اگر رضايت مى دهيد موافقت خود را اعلام كنيد.)

عثمان گفت: من رضايت مى دهم.

سعد بن ابى وقاص گفت: من نيز رضايت مى دهم.

زبير بن عوام گفت: من نيز رضايت مى دهم.

على(ع) ساكت ماند.

عبدالرحمان به على(ع) گفت: تو رضايت نمى دهى؟

على(ع) فرمود:

(تو سوگند بخور و تعهد كن كه حق را پايمال نكنى و از هواى نفس خود پيروى نكنى و خويشاوندى را ملاك گزينش قرار ندهى و خيرخواه امت باشى.)

عبدالرحمان پس از پيمان دادن و پيمان گرفتن با سران انصار و مهاجر به گفت وگو نشست و در روز سوم به على(ع) گفت:

(حاضر هستى با قيد سوگند و تعهد به كتاب خدا و سنت رسول و سيره ابوبكر و عمر عمل كنى؟)

على(ع) فرمود:

(من به كتاب خدا و سنت رسول و علم و اجتهاد خود عمل خواهم كرد.)

عبدالرحمان به عثمان گفت:

( 11 )

(حاضر هستى با قيد سوگند و تعهد به كتاب خدا و سنت رسول و سيره ابوبكر و عمر عمل كنى؟)

عثمان گفت: بلى و عبدالرحمان با عثمان بيعت كرد.

على(ع) رو كرد به عبدالرحمان و فرمود:

(اى عبدالرحمان! تو امروز خلافت را به عثمان مى سپارى كه فردا به تو بازگرداند. امّا خدا هر روز برنامه تازه اى دارد. امروز نه اولين روزى است كه شما قريش عليه ما خاندان برخاسته ايد. من به نيكى صبر و تحمل پيشه مى سازم و از خداوند يارى مى جويم.)

اين شورا نتيجه اى جز اين نمى داد و اين از پيش روشن بود و هر صاحب خردى مى دانست و على(ع) و ياران و هواداران وى و افراد بى طرف به اين امر آگاه بودند; از اين روى عباس به حضرت امير(ع) گفت: (از شركت در شورا خوددارى كن) امام فرمود: (دوست نمى دارم راه خلاف پويم.)

اگر اعضاى شورا را خليفه با دقت و درنگ و ژرف نگرى و همه سويه بينى بر مى گزيد و دانش و آشنايى عميق به اسلام تقوا خدا باورى پيشينه درخشان فداكارى در راه اسلام به دور بودن از عصبيتهاى قومى ايلى و قبيله اى را ملاك گزينش قرار مى داد و كسانى را در شورا بر مى گمارد كه دنيا و دنياگرايى و عشق به پُست و مقام آنان را از جاده حق دور نگرداند و به بيراهه نكشاند و يا اگر عبدالرحمان عوف به پيمانى كه درجلسه شورا بسته بود وفادار مى ماند و تقواپيشه مى كرد و خيرخواه امت مى بود و آينده اسلام و مسلمانان را در نظر مى گرفت اُمويان بر اريكه قدرت تكيه نمى زدند رسوم جاهلى احيا نمى شد قرآن و سنّت و عترت از صحنه زندگى مردم به كنار نمى ماندند و ياران مخلص وفادار ايثارگر و فداكار رسول خدا يكى پس از ديگرى درو نمى شدند و يا تبعيد نمى گرديدند و به دور از يار و ديار و در غربت چشم از دنيا فرو نمى بستند و بيت المال به غارت نمى رفت.

بله كوچك ترين اشتباه در گزينش گزين گران رهبرى و كوچك ترين كژراهه پويى گزين گران در گاهِ گزينش رهبرى جامعه فاجعه بس دردناك و شوم خواهد آفريد .

( 12 )

شيعه از آن آغاز از آن شبِ غم انگيز كه پيكر پاك و نورانى محمّد امين (ص) را به آغوش خاك سپرد تاكنون آنى از مبارزه خونين خود براى برافراشتن پرچم خونرنگ عترت او و برافروختن مشغل فروزان و شعله ور مكتب (امامت) در گذرگاههاى تاريك و بام گيتى از حركت و پويش و جنبش باز نايستاده و سر اين عشق بزرگ حرمانها كشيده شكنجه ها ديده و آوارگيها و سياه چالها را بردبارانه تحمل كرده و عزيزان خويش را به قربانگاهها برده است.

خمينى وارث همين حركت خونين بود. خمينى از تبار خونين جامگان دشت خون بود دشتِ آلاله هاى سرخِ سرخ. خمينى در پانزده خرداد پرچم خونين تشيّع را برافراشت و قهرمانانه بر دوش كشيد و كوى به كوى و هامون به هامون ره سپرد تا چشم به راهان آن روز موعود را بياگاهاند كه روز موعود فرا رسيد و خونين تباران بپاخاسته اند و نبرد نور با سياهى درگرفته است.

خمينى را يار شدند آن ياران خوش تبار آن مردان مرد آن پولادهاى آبديده آن صخره هاى مقاوم و آن با حمّيتان سرافراز. پرده ظلمت را شكافتند و سپيده را گشادند و خورشيد انقلاب از شانه هاى ستبر اين گُردمردان سر زد و دنيا را روشن ساخت.

خمينى فاتحانه بر اريكه قدرت نشست و اقتدار و شوكت اسلامى را بنمايش گذاشت و نسيم مهر بر كوى و دشت وزاند و غبار خستگى و ذلت را از چهره ها زدود و محرومان را نواخت و صالحان را بر كارها گمارد و به امور مردم سامان داد.

او كه هميشه به افقهاى دور دست مى نگريست و آن از آينده غافلش نمى ساخت پس از پيروزى بى درنگ به استوارسازى پايه هاى نظام پرداخت و شبان و روزان تلاش ورزيد تا اين حركت پرشور و حماسى را در چهارچوب و حصار و باروى بلند قانون از گزندها در امانش بدارد. مردم را بسيج كرد و ياران را برانگيخت تا آشنايان به معارف دين ژرف انديشان همه سونگران پرواپيشگان داغ و درد ديدگان فقيهان زمان شناس و حقوقدانان با تجربه را برگزينند تا قانون اساسى جمهورى اسلامى را بنگارند و از تصويب بگذرانند. با همه مخالفتها و كارشكنيها و دسيسه چينيهاى دشمن و ستون پنجم چنين شد و از همه مهم تر اصل بلند و جاودانه (ولايت فقيه) با همه لشكركشيهاى دشمن از تصويب نمايندگان شجاع و آگاه و باورمند به تداوم امامت در همه عصرها و زمانها گذشت. خبرگان قانون اساسى براى مصون ماندن اين اصل كليدى زندگى بخش و با شكوه از هرگزندى مجلس خبرگان رهبرى را با شرايط ويژه طرح و از تصويب

( 13 )

گذراند كه شيطان به ناله افتاد و زوزه كنان از حريم ملت به دور شد.

پس از آن كه قانون اساسى به توشيح امام امت رسيد رفراندم قانون اساسى برگذار شد. ديرى نپاييد نخستين انتخابات خبرگان رهبرى برگذار شد و مردم به بهترينها از نخبگان دانشوران زمان شناسان پرواپيشگان فقيهان خوش پيشينگان و آگاهان و تيزنگران رأى داد و مجلسى از نور پا گرفت و ملت ايران با آرامش خاطر و اطمينان از دور بودن كانون رهبرى از گزندها و آفتها در همه عرصه ها نقش آفريد بويژه با دشمن جرّار كه از ميمنه و ميسره بر اين مرز و بوم يورش آورده بود به نبرد برخاست و با پشت گرمى به روشن بودن مشعل كانون رهبرى دشمن را در همه جبهه ها زمين گير كرد. دوره هشت ساله نخستين خبرگان رهبرى پايان نپذيرفته بود كه امام دلها آن جام لبالب از مهر و عشق جام تن بشكست و به جانان پيوست. مجلس خبرگان رهبرى تشكيل شد. مُهر از وصيت نامه آن عزيز دلها گشودند يكى از آلاله هاى داغديده با صداى حزين و دلى مالامال از غم و درد و چشمانى اشكبار وصيت نامه را خواند. گريه و شيون مجلس را فرا گرفت. همه كه اهل معنى بودند و مردان خدا اين وصيت نامه نيز بر معنويت مجلس افزود. مجلس را سراسر نور معنويت و صفا فرا گرفت. پس از گ

فت وگوهاى فراوان در فضايى برادرانه با كمال دقت و هوشيارى و با الگوگيرى از رهبرى آن فرزانه به خدا پيوسته و با در نظر گرفتن آينده اسلام و مسلمانان شخصى را به رهبرى برگزيدند كه فخر دين بود و افتخار ملت. انتخاب چنان رحمانى و روحانى و بى آميغ و شفاف بود كه مردم ايران سر تا پا شور و شوق شدند و بى درنگ در فراغ گل به گلاب روى آوردند و با او بعيت كردند و آلامشان را در سايه مهر او تسكين دادند.

اگر بر آنيم كه اين قلّه همچنان بر افراشته ماند و عزت و شكوه و شوكت مان در چكاد و ستيغ آن همچنان بدرخشد كه بر آنيم و گذشته تلخ چهره ننماياند بايد همه چه

( 14 )

مردم و چه نهادهاى برآمده از متن مردم و قانونى در جلال و شكوه مجلس خبرگان رهبرى و بلندا بخشيدن به آن تلاش ورزند تا تنها قلّه پيمايان مرغان بلند آشيان آشنايان به معارف بلند و آسمانى اسلام دامن برگرفتگان از پستيها و زشتيها و آلودگيها به آن قلّه سر به فلك كشيده راه بيابند.

دشمن بر آن بوده و هست كه هيمنه مجلس خبرگان رهبرى را در هم بشكند و آن را از جايگاه بلند و والايى كه دارد پايين بكشد تا رهبرى را كه جلال و شكوه ملت و اقتدار و عظمت نظام اسلامى به او بستگى دارد از جلوه بيندازد.

او به خوبى مى داند كه گزند به اين ملت سرزمين و به ام القرى اسلامى تا وقتى نهادى مقتدر چون خبرگان با پشتوانه عظيم مردمى خيمه رهبرى را برافراشته نگه مى دارد و قهرمانانه پايگاه و جايگاه آن را پاس مى دارد ناشدنى است; از اين روى با دستان و ترفند به افسون گرى مردم مى پردازد و با صداهاى گوناگونى كه از گوساله هاى ساخته و پرداخته خود در مى آورد تلاش مى ورزد مردم را از موساى زمان جدا كند تا بتواند به هدفهاى شوم خويش برسد.

دشمن به خوبى دريافته مجلسى كه از جايگاه والاى علمى تقوايى ديندارى برخوردار باشد و عالمان وارسته و پيراسته از كاستيها و دامن برگرفته از دنياى دون و مجتهدان و فقيهان و اسلام شناسان آگاه به زمان در آن حضور داشته باشند دستان و دسيسه ها براى نفوذ در آن و به كشمكش كشاندن و اختلاف و دو دستگى و چند دستگى و جناح بندى به راه انداختن در هرم تصميم گيرى براى رهبرى نظام ناممكن خواهد بود; از اين روى ازآغاز بويژه در اين يك سال اخير از افراد گمنام و كمنام و جوياى نام نويسندگان مبتذل نويس دوران ستمشاهى سخيف انديشان سخيف نويس عمله ابتذال هنرمندان ببريده از ارزشها و فرو رفته در مردابهاى عفن گروههاى بى ريشه و وابسته و تريبون دارهاى بى تعهد و جارچى استعمار روحانيان طردشده و پرده دَر زخم خوردگان از انقلاب لشكرى انگيخت تا مگر بتواند از قداست مجلس خبرگان بكاهد و آن را مجلسى تشريفاتى و فرمايشى و بى فايده و اثرِ ويژه بنماياند و يا با همين سپاه يأجوج و

( 15 )

مأجوج به سدّ و دژ استوار قانون يورش برد تا مگر آن را در هم بشكند و افراد بى تعهد دسيسه باز ناآگاه به مبانى شرع ناآشناى به الفباى سياست و تر فندها و دسيسه هاى دشمن هم افق با بيگانگان گروه گرايان بى توجه و بى اهميت به امنيت ملى و مصالح نظام اسلامى را به مجلس خبرگان وارد كند و دامنه اختلاف و بگو ومگوها را به آن كانون مقدس نيز بكشاند كه با هشيارى دست اندركاران هشدارهاى رهبر بيدار و تيزنگر انقلاب و علماى آگاه آگاهى جناحهاى متعهد و علاقه مند به اسلام و انقلاب دست دشمن رو شد و نقشه او نقش بر آب شد; امّا اين خطر همچنان باقى است و بايد هميشه و در همه آن هشيارانه دشمن را پاييد و در دام دامهاى نامرئى و ناپيداى او نيفتاد كه هر روز به گونه اى دانه مى افشانند و دام مى گسترانند.

چراغ عمر دشمن در گذرگاه باد است اگر از گوهر رهبرى با جان و دل عقل و انديشه پاس داشته شود و كسانى كه از سوى امت بيدار اين مهم را بر عهده دارند متعهدانه و از سرعشق و سوز قهرمانانه اين گوهر شبچراغ را همه گاه در شبستان زندگى بياويزند تا مردمان از آن نور بگيرند و در پرتو آن از هرگونه ظلمتى برهند. فرداى ايران فرداى باشكوه سرفرازانه عزت مندانه خواهد بود اگر خبرگان همان طلايه داران پيشقراولان ديده وران تيز نگر و امين مدينه ولايى همه گاه بر تارك اين ملت بدرخشند و رسالت خويش را به خوبى انجام دهند و از نعيب غربها و آواى بوفهاى كور و يورش كركسها نهراسند و دل قوى دارند و از ورطه هاى خطر درگذرند تا در صبحى روشن به وادى اَيْمن رسند و قَبَسى از نور خدا برگيرند.

خبرگان رهبرى نُماد امتى است بزرگ نُماد تشيع راستين عاشوراييان همانان كه در درازناى تاريخ از همه چيز گذشتند تا به حقيقت دست يافتند همان ستارگانى كه بر پهنه زمين فتادند تا خورشيد امامت در آسمان لاجوردين امت بدرخشد.

خبرگان رهبرى چشمان بيدار امت بيدار است همه گاه همه آن در بلند باروى شهر دين در كار ديده ورى كه گزندى به (امامت) اين امت وارد نيايد و كانون آن هميشه گرم بماند و شعله مقدس آن همه گاه پرتو افكند و نور بيفشاند.

( 16 )

خبرگان رهبرى روح انقلاب است. با برگزيدن اعضاى آن هر چند گاه از سوى مردم انقلاب از فسردگى پژمردگى در امان مى ماند و شاداب و سرزنده و بالنده به سوى افقهاى نو ره مى پويد.

خبرگان رهبرى يعنى پياده شدن آرمانهاى بلند خمينى عزيز و ماندگارى آنها و جاودانگى نام او در گستره زمين.

خبرگان رهبرى يعنى برافراشتن و استوار كردن عمود خيمه رهبرى يارى جلو دار او كه امروز پرچم اقتدار و سربلندى و عزت اين امت بزرگ را در دشوارترين دوران بر دوش دارد.

ييارى جلودار تا بتواند وادى به وادى بپيمايد و پرچم عزت و شوكت اسلام را بر بام گيتى برافرازد.

ييارى جلودار تا بتواند از گذرگاههاى دشوار گذر بگذرد و به وادى ايمن رسد و قَبَسى از نور خدا برگيرد و ملت را به شاهراه زندگى هدايت كند.

ييارى جلودار تا بتواند اسلام ناب محمّدى(ص) را در گستره زمين بگستراند و نسيم دل انگيز آن را به همه كويها و كومه ها بوزاند و در جانهاى مشتاق با عطر روح بخش آن شورانگيزد

ييارى جلودار تا بتواند پنجه در پنجه دشمن درافكند و او را زمين گير كند و ملت را از چنگ آن ديو بد سيرت برهاند.

ييارى جلودار تا معنويت را بگستراند و مردمان را به سوى سرچشمه زلال معنويت رهنمون شود و زنگارها را بزدايد و گوهر وجودها را صيقل دهد و انسان كامل بسازد تا دارالاسلام از شبيخون دارالفكر در امان ماند.

هان اى شمايان كه چشم و چراغ اين امت بزرگ و بلند جايگاهيد هميشه و همه گاه روشنايى چشم امت محمّدى(ص) باشيد تا بر رواق چشم آنان جاى داشته باشيد.

مجتبى احمدى