( 295 )

پيوند دين و حكومت در انديشه مسلمانان

سيدعباس رضوى

سيره عملى مسلمانان و باور و گونه نگاه آنان از منابع با ارزش تاريخى براى شناخت پيوند دين و حكومت است.

سيره و برخورد لايه هاى گوناگون جامعه از نخبگان و توده ها با دولت و نظام مهم ترين راه براى به دست آوردن نگاه شريعت به حاكميت سياسى است.

از شواهد تاريخى بر مى آيد كه مسلمانان در درازاى تاريخ براى تشكيل حكومت در تلاش و تكاپو بوده اند و دولتها با هر مذهب و گرايشى بر آن بوده اند خود را مشروع جلوه دهند و پايگاه دينى به دست آورند و كارها و برنامه هاى سياسى خود را به دين پيونددهند. پيامبر اكرم(ص) نظامى براساس دين بنا نهادو پس از پايان دوران پيامبر(ص) حكومتهاى بسيارى كه در گوشه و كنار سرزمينهاى اسلامى تشكيل مى شد حكومت گران حكومت خود را جانشين حكومت پيامبر(ص) مى دانستند و با شعار تشكيل حكومتى بسان حكومت رسول زمام امور را به دست مى گرفتند.

( 296 )

اختلافها و كشمكشها و درگيريهايى كه در قلمرو اسلام رخ مى داده در برابر بودن و يا نبودن حكومت با حكومت رسول اكرم(ص) بوده است و در ويژگيهاى حاكم كه آيا شايستگى زمامدارى حكومت اسلامى را دارد يا خير و گرنه در اصل بايستگى حكومت دينى و اين كه دين محمد(ص) بدون حكومت راه به جايى نمى برد اختلافى نبوده است و در اساس كسى دين اسلام را جداى از حكومت نمى انگاشته است و كشمكشها و درگيريهاى مسلمانان از همان آغاز بر سر به دست گيرى حكومت دينى و جانشينى پيامبر(ص) بوده است و گرنه روشنگرى و تبليغ دين و آگاهاندن مردم و هدايت آنان به سرچشمه دين درگيرى و كشمكش ندارد!

امام امت بر همين باور بود و دين را جداى از حكومت نمى ديد; از اين روى در درازاى زندگى سياسى خود تلاش ورزيد تا جدايى دين و حكومت را از ميان بردارد. امام بر اين حركت تاريخى و سرنوشت ساز خود دليلهاى بسيار اقامه كرد و از جمله دليلهايى كه بر آن تكيه داشت سيره دينداران و اسلاميان بود.

وى بر اين باور بود كه رسول خدا افزون بر دعوت گرى و روشن گرى مأمور اجراى دستورهاى خداوند بوده و حكومت تشكيل داده است و ديگر خليفگان كه پس از آن حضرت در قلمرو اسلامى روى كار آمدند تا زمانى كه به كژراهه نيفتادند در پى حكومت دينى بوده اند.1

اين كه گروهى پنداشته اند دولتى كه پيامبر تشكيل داد ميانه اى با دين نداشته و برخاسته از شرائط طبيعى دگرگونى جامعه آن روز بوده 2 با تاريخ و سيره و گونه نگاه و مسلمانان ناسازگار است.

امام خمينى مى نويسد:

(پس از رحلت رسول اكرم(ص) هيچ كس از مسلمانان در اين معنى كه حكومت لازم است ترديد نداشت. هيچ كس نگفت: حكومت لازم نداريم. چنين حرفى از هيچ كس شنيده نشد. در

( 297 )

ضرورت تشكيل حكومت اسلامى همه اتفاق نظر دارند. اختلاف نظر در كسى بوده كه عهده دار اين امر بشود و رئيس دولت باشد.)3

اكنون بايدبه گذشته برگرديم و ببينيم سيره و ارزيابى ذهنى دينداران از حكومت چه بوده است و زمامداران مشروع بودن خود را به چه مى دانسته اند؟ آيا حاكمان پيوندى ميان خود و دين احساس نكرده اند و دين در حاشيه تفكر و زندگى آنان بوده و يا دولتمردان خود را متولى و برگزيده دين باوران شمرده اند و نظام خود را نظامى اسلامى قلمداد كرده اند؟

به ديگر سخن آيا گذشته تاريخ واگرايى و جدايى دين از سياست را نشان مى دهد و يا همگرايى دين و حكومت را. اگر چنين بوده راز ستيزها و ناسازگاريها و برخوردهاى امامان و عالمان بزرگ با خليفگان و پادشاهان در چه بوده است.

معناى پيوند دين و دولت:

همگرايى دين و دولت بدين معناست كه مردم و زمامداران حكومت را نهادى دينى بدانند و همه نهادهاى دولتى قانونگذارى و دادرسى و كارگزاران اجرايى به دستورها و آيينهاى اسلامى گردن نهند. در حكومت دينى ساختار اجتماعى و پيوندها و پيوستگيهاى گروهى آن از دين مايه مى گيرد و دين اصول اساسى زندگى اجتماعى سياسى اقتصادى و حقوقى را در چهارچوب آيينهاى خود درآورده باشد و جامعه پيوندهاى خود را سازوار با بايد و نبايدهاى دينى سامان دهد.

واگرايى و جدايى دين از سياست بدين معنا است كه در نظام اجتماعى و بناى سياسى جامعه دين نقش نداشته باشد و تصميم گيرى در حوزه قانونگذارى و اجراء و دادرسى به خود انسانها واگذار شده باشد.

زندگى پيامبر گواه است كه آن

( 298 )

حضرت افزون بر مقام نبوت و ابلاغ دستورهاى خداوند رسالت و وظيفه پياده كردن آنها را نيز داشته است.

چنين نبوده كه از كنار ناهنجاريها ستمها و كژرويها بگذرد و كارى به اجراى دستورهاى خداوند نداشته باشد. پيامبر(ص) مامور بود دستورهاى خدا را به مردم بازگويد و براى اجراى آن كه همه صحنه هاى فردى و اجتماعى زندگى را در برداشت تلاش ورزد. انجام اين رسالت مهم بدون تشكيل حكومت ممكن نبود و پيامبر آن را به انجام رساند.

در مكه چون پياده كردن حكومت ممكن نبود و گروندگان به اسلام در برابر مخالفان اندك بودند پيامبر(ص) ابلاغ دين و روشنگرى و تربيت نيرو را سرلوحه كار خويش قرار داد.

البته بر همگان روشن بود كه پيامبر(ص) در پى چيست و چه در سر دارد. در افتادن با شرك فساد ناعدالتيها برده دارى ساختن جامعه نمونه و… بدون تشكيل حكومت و در دست گرفتن قدرت و داشتن نيرو امكان ندارد از اين روى در همان زمان حتى درباره جانشين وى پرسشهايى بوده كه چگونه است؟ موروثى ويا… پيامبر(ص) در انجمنى كه سران بنى هاشم در آن گردآمده بودند از شرايط رهبرى پس از خود سخن گفت4 و فرمود: امر خلافت به فرمان خداست و آن را به هر كس كه بخواهد خواهد سپرد.5

پس از هجرت به مدينه نخستين كار پيامبر پس از برقرار كردن برادرى دينى ميان مردم تشكيل دولت بود. آن حضرت مسجد را كانون اسلام و مركز سامان دهى امور سياسى و اجتماعى قرار داد و خود به عنوان رهبر دينى و سياسى به بسط و گشادكارها پرداخت و كارگزارانى را به ديگر جايها و منطقه ها گسيل داشت و آنى از رهبرى و سرپرستى مردم غافل نبود. هرگاه در مدينه حضور نداشت كسى را به جاى خود مى گمارد كه مردم بى سرپرست و راهبر نمانند.6

پيامبر(ص) به حكم آيه (خذمن

( 299 )

اموالهم صدقة)7 مامور شد واجبات مالى مردم را گردآورد. براين اساس براى اداره امور اقتصادى (بيت المال) تشكيل داد و كسانى را براى گردآورى زكات و خراج به پيرامون گسيل داشت.8

پيامبر(ص) كم كم پيوند و همبستگى دولت اسلام را با ديگر عشيره ها و قبيله ها و قدرتهاى بزرگ و كوچك گسترش داد. قراردادهاى بسيارى با غيرمسلمانان همسايه بست و به سرزمينهاى دور دست نمايندگانى گسيل داشت و با زمامداران و حاكمان باب گفت وگو و رفت وآمد را گشود.

آن حضرت براى رويارويى با تجاوز دشمنان و ايجاد امنيت مبلغان اسلام سپاه و نيروى رزمى تشكيل داد و بسيار پيش مى آمد كه خود در نبرد شركت مى جست.

مسلمانان خود را پاى بند به دستور حكومت مى دانستند و چون به تشكيلات و حكومت اسلامى باور داشتند اگر مسأله قضايى و يا حادثه اى در زندگى آنان پيش مى آمد به نزد پيامبر(ص) مى آمدند و مشكل خود را با آن حضرت در ميان مى گذاردند كه اين دستورى بود ازسوى خداوند به آنان:

(يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول واولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردّوه الى اللّه و الى الرسول ان كنتم تؤمنون بااللّه واليوم الاخر.9

اى آنان كه ايمان آورده ايد خدا را پيروى كنيد و رسول و اولى الامر را فرمان بريد پس اگر در كارى ستيز كرديد به خدا و رسول برگردانيد اگر به خدا و روز واپسين ايمان داريد.

اين كارها و تشكيل نظام نوين و دگرگون سازى گسترده پيوندهاى قبيله اى (نتيجه) طبيعى پيروزى پيامبر بر مخالفان نبود. اگر چنين بود مى بايد بسان ديگر حكومتهاى پيروز رفتار مى كرد. اين كه برنامه اى

( 300 )

ويژه دارد و به انسانها كرامت مى دهد و پرستش را تنها براى خدا مى داند و با قوم شكست خورده رفتار بسيار بسيار انسانى دارد و… نشان مى دهد پيامبر(ص) بر آن بوده حكومت نمونه اى در زمين بر پا كند و دستورها و فرمانهاى خداوند را در زمين پياده كند و الگو بدهد و به بشر راه بنمايد كه مشى چنين داشته باشد.

امام خمينى مى گويد:

(پيامبر… تمام عمرش را صرف كرد در سياست اسلامى و حكومت اسلامى تشكيل داد…. مدتى كه در مكه بود حضرت نمى توانست… حكومت تشكيل بدهد لكن مشغول جمع آورى افراد بود مشغول يك سياست زير زمينى بود بعد كه كار را درست ديد و آمدند به مدينه آن جا ديگر حكومت… تشكيل دادند…. همان آخرى هم كه در رختخواب رحلت خوابيده بودند جيش اسامه بيرون شهر مهيا بودند براى رفتن… و حضرت رسول گفت: خدا لعنت كند كسى را كه تخلف كند به حسب روايت از جيش اسامه.)10

اين سخن حضرت ريشه در مبانى اسلامى و سيره مسلمانان دارد. سيره

( 301 )

آنان بر اين بوده و در انديشه و ذهن آنان چيزى غير از اين نبوده است.

على عبدالرزاق كه در مبانى حاكميت دينى پيامبر(ص) ترديد مى كند و تلاش مى ورزد آن را عرفى جلوه دهد مى پذيرد كه در ذهن مسلمانان جاى گرفته و بر اين باور بوده و هستند كه پيامبر(ص) هم رسول است و هم امير:

(بيش تر مردم براين باورند كه پيامبر هم رسول است و هم امير. او در سايه اسلام دولتى سياسى در مدينه تشكيل داد و خود در راس آن قرار گرفت. اين مطلب را بايد سازگار با سليقه عمومى مسلمانان و آنچه از احوال ايشان به دست مى آيد دانست و آراى جمهور علماى اسلام نيز برهمين است.)11

همو در جاى ديگر مى نويسد:

(مسلمانان چنين انديشند و بر اين باورند كه كارهاى سياسى پيامبر(ص) بخشى از رسالت الهى و كامل كننده آن بوده است.)12

پس از پيامبر(ص) برداشت و دريافت ذهنى مسلمانان از حكومت پى گيرى روش و سيرت پيامبر(ص) بود. دين باوران و فقيهان و حاكمان حكومت را از آنِ خداوند دانسته و وظيفه خود مى دانستند براى اجراى دستورهاى قرآن و تشكيل حكومت اسلامى تلاش ورزند و در سايه آن شعائر الهى را جامه عمل پوشانند. پس از رحلت پيامبر(ص) اختلافى كه بين مسلمانان پديد آمد و گروهى از مردم مانند اهل بيت و يا سعد بن عباده از بيعتِ با شخص پيشنهادى سقيفه ايها سرباز زدند از آن روى بود كه با شخص پيشنهادى موافق نبودند نه با اصل تشكيل حكومت. بر اين سخن گواههاى بسيار داريم از جمله:

سيره خلفاء

پس از پيامبر(ص) حكومت مهم ترين مساله مسلمانان بود و برگمارى رهبر جامعه نخستين

( 302 )

كارى بود كه مسلمانان به انجام آن برخاستند. نخستين حركت سياسى از سوى گروهى از انصار انجام گرفت. آنان در سقيفه بنى ساعده گردآمدند و بر آن بودند كه با سعد بن عباده بيعت كنند. گروهى از مهاجران نيز بدان جا رفتند و با انصار درباره رهبرى به گفت وگو پرداختند.

هر يك از مهاجران و انصار بر برترى خود براى رهبرى جامعه و اجراى دستورهاى خدا استدلال كردند تا سرانجام گروه مهاجران پيروز شدند و با ابى بكر بيعت كردند.13 اهل بيت پيامبر(ص) در اصل بايستگى حكومت اسلامى با ديگر مسلمانان همداستان بودند ولى چون عقيده داشتند پيامبر(ص) جانشين خود را از پيش برگمارده و به گزينش مردم وانگذارده است در آغاز از بيعت با خليفه سرباز زدند.

فاطمه زهرا(س) در خطبه تاريخى خود براى مردم استدلال كرد كه تنها اهل بيت پيامبر(ص) و على(ع) شايستگى دارند نظام جامعه را به سامان رسانند و آن را از پراكندگى و كژراهه روى نجات دهند:

فجعل الله… طاعتنا نظاماً للملّه و امامتنا اماناً من الفرقة.)14

على(ع) پس از آن كه ديد اسلام با خطر روبه رو گشته و جدايى اهل بيت از حكومت به اختلاف و بى ثباتى جامعه دارد مى انجامد با ابوبكر بيعت كرد.15 ابوبكر خود را خليفه پيامبر ناميد و تمام مسئووليتهايى كه آن حضرت عهده دار بود بر عهده گرفت. امامت جمعه و جماعت دادرسى مسئوليت صلح و جنگ و سرپرستى بيت المال در حوزه كارى او قرار داشت.

پس از او عمر حكومت را به دست گرفت. او خود را نماينده خليفه پيامبر و اميرمؤمنان خواند و بسان پيامبر(ص) و خليفه پيشين تمامى كارهاى حكومتى را خود برعهده گرفت.

ابن خلدون با استناد به سيره

( 303 )

خلفاء در زمامدارى نوشته است:

حقيقت خلافت جانشين شدن از صاحب شرع براى محافظت دين و سياست امور دنيوى است. بايد بدانيم كه صاحب شرع عهده دار دو امر مهم است: يكى اجراى امور دينى برمقتضاى تكاليف شرعى كه مأمور است آنها را تبليغ كند و مردم را بدانها وادارد و ديگرى تنفيذ سياست به مقتضاى مصالح عمومى در عمران و اجتماع بشرى.)16

پس از آنان نيز خلفاء خود را نماينده دين و پيامبر مى شمردند و مشروع. امويان با نام دين و جانشينى از پيامبر(ص) بر مردم حكومت مى كردند. عباسيان نيز همين روش را داشتند خود را خليفه مسلمانان امام و اميرالمؤمنين مى خواندند17. چنين بود روش حكومت گران در جاى جاى سرزمينهاى اسلامى. در اندلس حكومت گران براى آن كه بتوانند چند صباحى حكومت كنند خود را جانشين پيامبر مى خواندند و ادامه دهنده سيره و روش وى در حكومت.18

حكومت گران حوزه اسلامى مخالفان و يورش گران به حكومت را ياغى و خارجى مى ناميدند و ستيز آنان عليه حكومت را حركتى ناروا عليه امام مسلمانان به شمار مى آوردند و سركوب آنان را واجب مى دانستند.19

سفاح نخستين خليفه عباسى خاندان خود را به عنوان پشتيبانان دين و نگهدارندگان سنت پيامبر(ص) و نزديك ترين افراد به آن حضرت مى ستود و از مردم مى خواست كه پشتيبان حكوت باشند.20

خلفاى عباسى تا گاه فروپاشى به دست تاتارها همگى خود را حاكم مسلمانان و گسترش دهنده دين مى شمردند و قضا امامت جمعه و جماعات را خود به عهده داشتند:

(خلفاء امور قضايى را حق خود مى دانستند و خود گاه در ديوان مظالم حاضر مى شدند و

( 304 )

امر به معروف و نهى از منكر مى كردند.)21

آن دسته از خلفاى عباسى كه از هنر خطابه يا داورى بى بهره بودند و يا شرايط به آنان امكان آن را نمى داد كار خطابه جمعه و يا داورى را به ديگران وا مى گذاردند. حكومتهايى كه از مركز خلافت اسلامى به دور بودند خود را نماينده و جانشين خليفه مى خواندند و براى مشروع جلوه دادن خود تلاش مى ورزيد لواء و نشان خليفه را به دست آورند. آنان در ظاهر آداب و رسوم اسلام را پاس مى داشتند و احكام سياسى و دادرسيها را برابر آيينها و قانونهاى شرع انجام مى دادند.

در اواخر دوره بنى عباس با اين كه تركان خلفاء را مى گماردند و از كار بركنار مى كردند و همه چيز در اختيار آنان بود ولى به گونه اى رفتار مى كردند كه به اساس خلافت لطمه اى وارد نشود و جايگاه خلافت در ديده ها همچنان بلند و عزيز باشد. هرگروهى كه بر سر كار مى آمد به بايستگى و ناگزيرى خليفه باور داشت22 و تلاش مى ورزيد هرگونه دگرگونى را به دين پيوند زند.

در آن دوره خلفا براى ثابت كردن گرايشهاى دينى و پذيرش بيش تر درميان مردم گاه نوشته ها و توقيعاتى در درستى باورهاى دينى آنان در حضور دادرسان و فقيهان خوانده مى شد.23

در همه دورانها به جز برهه اى كوتاه در دوران مغول سعى مى شد سمت و سوى حكومت به سوى اجراى احكام اسلام و اجراى شعائر دينى باشد. سپسها عثمانيها با اين كه بين آنان و پيامبر پيوند نسبى وجود نداشت خود را خليفه پيامبر خواندند و سلطان سليم اول خليفه با اقتدار دين محمدى ناميده شد.24

خليفگان عثمانى حكومت را بر پايه دستورهاى دين و فقه حنفى بنا كردند كه نزديك به شش قرن ادامه يافت.

اهل سنت در طول تاريخ حكومت گرانِ در حوزه اسلامى را (اولى الامر) مى دانسته اند و پيروى از آنان را بر خود

( 305 )

واجب. و اين فرموده پيامبر را آويزه گوش داشته اند:

(هركس مرا پيروى كند خدا را پيروى كرده و هركس از امام و رهبر جامعه فرمان برد مرا فرمان برده. و نافرمانى من نافرمانى خدا و سركشى در برابر حاكم سركشى در برابر من است.)25

عالمان دينى اهل سنت خليفه را نگهدارنده دين و اساس شريعت مى دانستند و براين باور بودند كه دين جز به آنان استوار نماند:

(آنان از كارهاى ما نماز جمعه غنائم حفظ مرزها و اجراى حدود خدا را بر عهده دارند. به خدا سوگند دين جز با آنان استوار نماند گرچه بر مردم نيز ستم ورزند.)26

براساس همين باور فقيهان اهل سنت با خليفگان اموى مانند عبدالملك مروان بيعت مى كردند:

(عبداللّه بن عمر شبانه به ديدن حجاج رفت تا با عبدالملك مروان بيعت كند حجاج گفت: چه چيز تو را به بيعت واداشته است. وى گفت: اين حديث پيامبر: هر كس بدون امام بميرد به مرگ جاهليت در گذشته است.)27

نگاشته هاى سياسى: از نوشته هاى سياسى در حوزه اسلام مى توان به دست آورد كه انديشه سياسى و حكومتى و تلاشها در اين باره در بين مسلمانان پيشينه بس دراز دارد و مسلمانان خود را از سياست و حكومت بر كنار نمى انگاشته اند و تلاش مى ورزيده اند در امور سياسى مشاركتِ جدّى و همه سويه داشته باشند; از اين روى فقيهان و فرهيختگان شيوه هاى كشوردارى و اصول سياست را به بحث مى گذاشته اند تا پاسخى باشد به نياز مردمان مسلمان و دولتمردان و جلوگيرى از به كژ راهه افتادن حكومتها و…

پس اين كه على عبدالرزاق مى نويسد:

(در حركت علمى مسلمانان علوم سياسى در پايين ترين

( 306 )

جايگاه قرار داشته و نويسنده و مترجمى در سياست نمى شناسيم و هيچ گونه بحثى در شيوه حكومت و اصول سياست در ميان آنان ديده نمى شود.)28

از سر ناآگاهى است. در حركت علمى مسلمانان دانش سياسى در بالاترين جايگاه خود قرار داشته و فقيهان و نويسندگان بسيارى نشان داريم كه به سياست پرداخته اند و اصول آن را نمايانده اند كه اكنون شمارى از آنان را نام مى بريم و به نوشته هايى كه عرضه داشته اند اشاره مى كنيم:

از يحيى بن آدم قرشى (م:203هـ.ق.) كتابى در شيوه كشوردارى و چگونگى اداره امور اقتصادى مانده و در دسترس قرار دارد به نام: الخراج.29

قاضى ابويوسف از قاضيان دستگاه خلافت عباسى به خواست هارون الرشيد كتابى نگاشته درباره مسائل سياسى اقتصادى و روابط بين الملل. او در اين نوشته اصول و كليات دادرسى مسائل مالى نظام و ارتباطات خارجى را از ديدگاه فقه رايج به قلم آورده منتشر ساخته است.

ابو يوسف در مقدمه كتاب مى نويسد:

(اميرمؤمنان از من خواهش كرد كتابى فراگير و در بردارنده دستورهاى خراج و ماليات و زكات و ساير مسائل مورد نياز باشد برايش بنگارم تا با استفاده از آن در حكومت او بر مردم ستم نرود.)

سپس مى افزايد:

(خداوند به فضل و رحمت خويش واليانى را جانشين خود ساخت و به آنان نورى بخشيد كه در پرتو آن مردمان را از سياهى و تباهى به درآورند و در سايه آن نور حقوق مردم را به آنان بازگردانند و حدود الهى را به اجرا گذارند و كشمكشهاى جامعه را به سامان و صلاح برسانند.)30

درقرن سوم ابن قتيبه از علماى بنام اهل سنت كه منصب دادرسى دينور را برعهده داشت (الامامه و السياسه) را

( 307 )

در تاريخ خلافت و شرايط خليفه مسلمانان نوشت.31

و ابى عبيد قاسم بن سلام براى گشودن گرههاى فقهى و اقتصادى دولت مأمون (الاموال) را درباب اقتصاداسلامى و سيره پيشينيان در باب ثروت و بيت المال به نگارش در آورد.32

در دوره بعد با پديد آمدن شرايط بازتر سياسى و به وجود آمدن نيازهاى جديد حكومتى علماى دين بيش از پيش به نوشتن كتابهاى سياسى و پيوند دين و سياست روى آوردند.

ماوردى (احكام السلطانيه) رانوشت و پيوند حكومت و دين را در آن شرح داد و ثابت كرد كه همواره اصالت از آنِ شريعت است و همه امور اجتماعى و سياسى مى بايست بر مدار شريعت در چرخش باشد.33

و پس از آن ابويعلى محمد بن حسين كه سمت دادرس دادرسان بغداد را در حكومت قائم بامر اللّه عباسى بر عهده داشت (احكام السلطانيه) را نگاشت34 و در آن به از شرايط حكومت و پيوند دين و دولت به شرح سخن گفت.

در دوره سلجوقيان با گسترش قدرتهاى گوناگون سياسى در حوزه اسلام نوشتن رساله هاى سياسى بيش تر شد و نياز زمان علماى اهل سنت را به روشنگرى بيش تر مساله حكومت از ديدگاه مذاهب مورد نظر خود واداشت خواجه نظام الملك به اشارت ملكشاه سلجوقى (سياستنامه) را در مشروع بودن حكومت و شيوه اداره دينى جامعه نوشت35 و غزالى در همان دوره (نصيحة الملوك) را نگاشت.

در قرن هشتم در دوره تيمور گوركانى سعد الدين تفتازانى (المقاصد) را در دانش كلام و پيوند دين و حكومت و شرايط حاكم نوشت و در آن يادآور شد:

(امامت و خلافت اسلامى سرپرستى امور دين و دنياى مردم را به نيابت از پيامبر بر عهده دارد و حاكم اسلامى وظيفه دارد برابر قانونها و

( 308 )

آيينهاى اسلامى جامعه را رهبرى كند.)36

از همان دوره از محمد بن محمد بن احمد قرشى كتابى به نام (معالم القربه) در باب كشور دارى در دست است.37

در قرن دهم با بالا گرفتن اختلافها و بگومگوهاى سياسى و كلامى در مسأله امامت و حكومت علماى فِرَق اسلامى به روشنگرى ديدگاههاى خود درباره حكومت و سياست رو آوردند. ابن روزبهان از علماى اهل سنت در (سلوك الملوك) و (مهمان نامه بخارا) ديدگاههاى كلامى و سياسى خود را در شرايط رهبر دينى مسلمانان و كارهايى كه به عهده دارد بيان داشت.38

اينها همه نشانگر باور علماى اسلام به پيوند ژرف دين و حكومت است و اين مسأله كه حكومت بدون ديانت در ميان مسلمانان مفهومى ندارد و اسلام بدون حاكميت و قدرت اجتماعى نمى تواند كارساز باشد.

امامان شيعه و سياست:

مهم ترين شاهد بر پيوند دين و سياست در سيرت مسلمانان سيرت امامان شيعه است. شمارى بر اين گمانند كه پيشوايان مذهب در مسائل اجتماعى بيش تر نقش منفى داشته و براى خود درزندگى سياسى و اجتماعى رسالتى نمى شناخته اند و داعيه و آرزويى براى خلافت و قدرت نداشته اند و اگر گاه با حاكمان درگير شده اند براى دفاع از خود بوده نه براى رسيدن به قدرت و مبارزه حاكمان با امامان نيز به سبب اختلاف در اعتقاد و مسلك بوده است و تشفى دل.

ييكى از پندارگرايان حكومت پيامبر را كارى استثنايى دانسته و بر اين پندار است كه قيام امام حسين(ع) عملى صددرصد دفاعى براى حفظ اسلام و دفاع از جان و ناموس خود وى و جلوگيرى لشكر يزيد از برگشتن امام به مدينه بوده و ديگر امامان به جز على(ع) حكومت را نپذيرفته اند. امام حسن(ع) آشكارا با معاويه صلح كرد و حكومت را به او واگذاشت و امام

( 309 )

رضا(ع) نيز حكومت را نپذيرفت و جانشينى مأمون بر آن حضرت تحميل گرديد.39

آنچه پرده از ماجرا بر مى گشايد سيره و جهت گيرى كلى امامان در زندگى سياسى و اجتماعى آنان است. و سخنان و جزئيات زندگى ايشان در پرتو جهت گيرى كلى روشن مى شود.

سيره امامان در يك نگاه:

برسى كلى سيره امامان نشان مى دهد كه همه امامان يك هدف كلى را دنبال كرده اند و در حركت مشترك ايشان هيچ گونه ناسازگارى و اختلافى وجود نداشته است و تفاوتهايى كه در موضع گيريهاى سياسى و اجتماعى ايشان ديده مى شود مربوط است به اختلاف زمان. همه كارهاى امامان با نقشه اى حساب شده و مربوط به يكديگر است كه هر يك ديگرى را كامل مى كند. امامان به حكم آن كه ادامه دهنده راه نبوت هستند همان رسالتى را بر دوش داشتند كه پيامبر داشت. مهم ترين هدفها و رسالتها پيامر عبارت بودند از :

1 . تبيين دين و حفظ كيان اسلام از انحراف

2 . اجراى قانونهاى اسلام و رهبرى سياسى جامعه.

برنامه ريزيهاى امامان در جهت رسيدن به اين هدفها بستگى به زمان و مكان داشته و به هر مقدار كه شرايط فراهم بوده در انجام آنها گام برداشته اند.

فهم روش ائمه در جهت اول روشن است. آنان يكى پس از ديگرى خود را مسؤول حفظ دين مى دانستند. همواره اين دغدغه را داشته اند كه اسلام براى مردم درست بيان شود و دچار انحراف نگردد.

در جهت دوم نشانه هاى بسيارى در زندگى امامان(ع) به چشم مى خورد كه براى به دست آوردن حاكميت سياسى تلاش مى ورزيده اند. آنان در تبليغات هماهنگ خود مردم را به امامت و ولايت اهل بيت فرا

( 310 )

مى خوانده اند. مسأله امامت در زبان ائمه حكومت و سياست را در بر مى گرفت و مقصود از امامى كه مردم را به پيروى از او مى خواندند كسى است كه هم مردم را به راه خدا ارشاد و هدايت كند و هم زندگى دنيوى آنان را زير نظر داشته باشد.

مقام معظم رهبرى در اين باره مى گويد:

(امامان شيعه همانند پيامبر هدفى جز اين نداشتند كه نظام عادلانه اسلامى را با همان ويژه گيها و با همان جهت گيريها ايجاد كنند و اگر چنين نظامى بر سر پا است آن را تداوم و بقا بخشند.

ايجاد يا ادامه يك نظام اجتماعى به چه عناصر سازنده اى نيازمند است؟ نخست به ايدئولوژى راهنما و جهت بخشى كه در اصل طراح و پيشنهاد كننده آن نظام است و سپس به قدرت اجرائيه اى كه بتواند در ميان مزاحمتها و مشكلات راه را به روى تحقق پياده شدن آن نظام بگشايد.)40

اميرمؤمنان(ع) حكومت تشكيل داد و كارگزارانى براى اداره امور سياسى و قضايى و اقتصادى به اين سوى و آن سوى سرزمين اسلامى گسيل داشت. قرآن و سنت اساس حكومت آن حضرت را شكل مى داد و اجراى شعائر اسلامى در سرلوحه برنامه هاى امام بود. حضرت در مشروعيت حكومت خود مى فرمايد:

(ايها الناس اِنَّ احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه واعملهم بامر اللّه فيه.41

اى مردم! سزاوار به خلافت كسى است كه بدان تواناتر باشد و در آن به فرمان خدا داناتر).

خلافت كوتاه اميرمؤمنان و روشهاى انسانى آن حضرت نمونه اى بود كه همواره امامان شيعيان را به تشكيل چنان حكومتى تشويق و در راه انجام آن تلاش كرده اند.

امام حسن(ع) نيز حكومت را به دست گرفت ولى با پديد آمدن

( 311 )

شرايطى ناخواسته ناگزير به صلح شد و در همان قرار داد با معاويه جا براى حكومت آينده خود پس از معاويه پيش بينى كرد در ماده يكم و دوم قرار داد چنين آمده است:

(حكومت به معاويه واگذار مى شود بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر(ص) و سيره خلفاى شايسته عمل كند. پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است و اگر براى او حادثه اى پيش آيد متعلق به حسين و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود برگزيند.)42

امام حسن(ع) به گونه اى برنامه ريزى كرد كه اگر جريان طبيعى به پيش رود زمينه براى برگشت حكومت به خاندان عترت فراهم آيد.

امام پس از صلح به نيروسازى پرداخت و تشكيلات پنهانى شيعه را پى ريخت و با پيوند هماهنگ و پياپى با بزرگان شيعه و مواليان على(ع) زمينه را براى تلاشهاى بنيادين آينده فراهم كرد.43 در واقع بستر قيام امام حسين و حركتهاى پس از آن با تلاشهاى تشكيلاتى امام حسن فراهم شد.

امام حسين(ع) پس از به وجود آمدن شرايط براى مبارزه با گناه و احياى سيرت پيامبر قيام كرد. حركت امام چونان جريان خوارج براى مخالفت با اساس هر نوع حكومت انسان بر انسان نبود بلكه قيام براى دگرگونى حاكميت با طل و به قدرت رساندن حق طلبان بود:

(بانَّ مجارى الامور والاحكام على ايدى العلماء باالله الامناء على حلاله وحرامه)44

اساس كارها بايد در دستان عالمانى باشد كه خداباور و آشناى به دستورهاى او باشند و در انجام حلال و مبارزه با حرام خداوند امين و درست كارند.)

حركت امام حسين(ع) تنها دفاع از جان و ناموس خود نبود بلكه حركتى از روى برنامه ريزى براى

( 312 )

مبارزه با ستم و واژگون ساختن حكومت يزيد و تلاش براى احياى سيرت پيامبر در جامعه بود:

(سيد الشهداء سلام اللّه عليه وقتى مى بيند كه يك حاكم ظالمى جائرى در بين مردم دارد حكومت مى كند تصريح مى كند كه حضرت: كه اگر كسى ببيند كه حاكم جائرى در بين مردم حكومت مى كند ظلم دارد به مردم مى كند بايد مقابلش بايستد و جلوگيرى كند هر قدر كه مى تواند با چند نفر با چندين نفر كه در مقابل آن لشكر هيچ نبود لكن تكليف بود آن جا كه بايد قيام بكند و خونش را بدهد تا اين كه اين ملت را اصلاح كند تا اين كه علَم يزيد را بخواباند و همين طور هم كرد و تمام شد.)45

پس از حادثه كربلا ترس و وحشت بر توده مردم سايه افكنده بود و جز گروهى اندك بر محور امامت برجاى نماندند كه اندك اندك بر اثر تلاش پنهانى و در ظاهر آرام امام سجاد(ع) عناصر فعال و مستعد به دور امام گردآمدند و تشكيلاتى را براى تداوم راه امامت پى ريختند.

امام سجاد(ع) با نوشتن نامه فرستادن مبلغ و برگمارى وكيل نيروهاى ارزنده و استوارى را براى

( 313 )

ادامه راه تربيت كرد و وحشت امويان را از دلها زدود و زمينه را براى دعوت آشكار به امامت فراهم كرد.46

تلاشهاى تشكيلاتى امامان براى به دست گرفتن قدرت سياسى در دوره امام باقر(ع) بيش تر شد. تا آن جا كه از عراق حجاز و خراسان پيروان اهل بيت به صورت گروهى به حجاز مى آمدند و با امام ديدار مى كردند.

امام باقر(ع) در مدت امامت خود بيش از هر چيز به روشنگرى پرداخت و شيعيان را بيش از پيش با برنامه هاى اهل بيت و ستمى كه بر آنان رفته بود آشنا كرد و معارف فراموش شده را آموزاند و به يادها آورد.

امام باقر(ع) از پيكار روياروى با امويان پرهيز مى كرد تا حساسيتها بر انگيخته نشود و بتواند در پرتو اين آرامش اعتقادات راستين شيعه را گسترش دهد و بنيانى استوار پى افكند كه از هيچ باد و بارانى نيابد گزند.

امام حركت كلى امامت را براى نزديكان باز مى گفت و ايجاد نظام اسلامى و حكومت علوى را بدانان نويد مى داد و در مواقع لازم احساسات آنان را بر مى انگيخت.

دوران امام صادق و كاظم(ع) از پرشورترين دوران مبارزاتى امامان شيعه براى به دست گرفتن قدرت سياسى است. در اين دوره مفهوم حاكميت امام و رهبرى خاندان رسالت در انديشه هاى مردم كم وبيش جا افتاد و اميد به پيروزى قائمى از آل محمد بيش از گذشته مردم را به تكاپو وا مى داشت. عناوين (امام) (قائم) (صاحب امر) كه از زبان امامان مطرح مى شد افزودن بر رهبرى معنوى رهبرى سياسى امام معصوم را نيز در بر داشت.

در اين دوره نشانه هاى حركتهاى تشكيلاتى ياران امامان شيعه در همه جا به چشم مى خورد.گفت وگوهاى سياسى بويژه در مورد رهبرى بين پيروان اهل بيت و فرق گوناگون و

( 314 )

مبلغان خلافت عباسيان اوج گرفته بود. شيعيان چنان روشن شده بودند و به آينده تشكيلات اميدوار كه تلاش مى ورزيدند با كمكهاى خود بنيان بلند امامت را هر چه بيش تر استوار سازند; از اين روى مشتاقانه به دور از چشم نيروهاى دستگاه مخوف عباسى خمس و زكات خود را به امامان(ع) مى رساندند تا در راه آرمانهاى بلند آن بزرگواران هزينه شود.

امام كاظم(ع) در برخورد با هارون آشكارا از حق بودن خود براى به دست گرفتن حكومت سخن مى گويد و هارون را فاسق و غاصب مى خواند:

(كان مما قال هارون لابى الحسن(ع) حين ادخل عليه: ما هذه الدار فقال: هذه دار الفاسقين فقال له هارون: فدار من هى؟ قال: لشيعتنا فترة و لغيرهم فتنة.

قال: فما بال صاحب الدار لايأخذها؟ فقال: اخذت منه عامرة ولايأخذها الاّ معمورة.)47

از چيزهايى كه هارون به امام كاظم(ع) در ديدار آن حضرت به او گفت اين بود:

هارون گفت: اين خانه و كانون خلافت از كيست؟

امام فرمود: اين خانه سراى فاسقان است. هارون گفت: پس صاحب اصلى آن كيست؟

امام فرمود: براى شيعيان ما حلال و براى ديگران فتنه و سبب آزمايش است.

هارون گفت: چرا مالك خانه آن را تصاحب نمى كند؟

فرمود: خانه آباد از او گرفته شده و جز با آبادى آن را پس نمى گيرد.

امام رضا(ع) در سخنان گوناگون بر حوزه كارى گسترده امام و حاكميت او بر دين و دنياى مردم تاكيد مى كند و ضرورت حاكميت سياسى امامى از خاندان پيامبر را بر جامعه اسلامى براى مردم و عالمان بيان مى دارد.

امام رضا(ع) از روى ناچارى وليعهدى مامون را مى پذيرد و در جواب از اين پرسشها كه چرا وليعهدى

( 315 )

را پذيرفته و آيا رياست با زهد و پارسائى سازگارى دارد؟ پاسخ مى دهد:

(رياست با زهد و تقوا ناسازگارى ندارد و اگر شرايط فراهم شود امام وظيفه دارد آن را بپذيرد ولى من حكومت مأمون را مشروع نمى دانم و بر پذيرش وليعهدى او ناگزير شده ام.)

امام در پاسخ كسى كه بر وى خرده مى گرفت كه چرا حكومت را پذيرفته فرمود:

(اى فلان! آيا پيامبر بالاتر است و يا وصّى و جانشين او؟

مرد گفت: پيامبر. فرمود: آيا مسلمان بهتر است يا مشرك؟

مرد گفت: مسلمان.

امام فرمود: يوسف با آن كه پيامبر بود از عزيز مصر كه مشرك بود خواست كه او را به سرپرستى خزائن و امور اقتصادى بگمارد و حال آن كه مامون مسلمان است و من وصّى پيامبرم. با اين حال بر اين كار مجبور شدم.)48

با اين سير كوتاه و گذرايى كه در زندگى اجتماعى امامان داشتيم روشن شد كه هدف اصلى آنان از مبارزه با شاهان اموى و عباسى تشكيل حكومتى بود كه در سايه آن بتوانند به آموزه هاى قرآن جامه عمل بپوشانند و سيرت پيامبر را احياء كنند.

در اين راستا هرجا خلفا در اين فضيلت و هدف مقدس با آنان همراهى مى كردند و يا شرايطى پيش مى آمد كه موجوديت اسلام در خطر مى افتاد و يا پاى عزّت و هيبت جامعه اسلامى در ميان بود امامان با تدبير بر جامعه راه مى گشودند.

على(ع) در دشواريها و سختيها اقتصادى و سياسى جامعه نوپاى اسلامى به عمر كمك مى كرد.49

امام سجاد(ع) به نامه تهديدآميز حاكم روم كه خليفه از پاسخ به آن ناتوان مانده بود پاسخ داد.50

امام كاظم(ع) به شيعيان اجازه داد

( 316 )

به هنگام هجوم بيگانگان و در خطر قرار گرفتن مرزهاى اسلام در كنار رزمندگان قرارگيرند و از سرزمين اسلام دفاع كنند.51

حكومت اسلامى انگيزه نهضتهاى علوى

شاهد ديگر بر پيوند ديانت و حكومت در سيره مسلمانان نهضتهاى علوى و شيعى است.

تاريخ اسلام گواه است كه هزاران نفر از بزرگان اسلام و فرزندان پيامبر(ص) در اين راه جان باخته اند. على عبدالرزاق در پديده اى به اين روشنى خدشه وارد مى كند و پنداشته اين حركتها و نهضتها و خيزشها دليل بر ناهماوايى دين و حكومت است:

(مقام خلافت اسلامى از روزگار نخستين خليفه [ابوبكر] تا امروز همواره شاهد مخالفت معارضان و شورشيان بوده و تاريخ اسلام خليفه اى را نمى شناسد كه همگان با او همراه باشند و قيامى عليه او صورت نگرفته باشد.)52

پژوهش تاريخى روشن مى سازد انگيزه نهضتهاى اسلامى و علوى عليه حكومتها نه مخالفت با اساس حكومت و خلافت كه داعيه بيش تر نهضتها هماهنگ كردن دين و دولت بوده است و براى آن قيام كرده اند كه حاكمان از كتاب خدا و سنت پيامبر دور افتاده و به هوا وهوس حكم مى رانده اند. طلايه داران نهضتهايى مانند نهضت زيد بن على نهضت شهداى فخ نهضت با خمرى و… در پى آن بودند كه با سرنگون كردن نظام حاكم دولتى را بر اساس دستورها و آيينهاى اسلام پى ريزند و به حدود خداوند جامه عمل پوشانند و عدالت اسلامى را در جامعه جارى سازند.53

در نهضت عبدالرحمن بن محمد اشعث عليه حجاج كه در آن بزرگانى چون: جبلة بن زهر قيسى كميل بن زياد عبدالرحمن بن ابى ليلى عبدالله بن شداد و سعيد بن جبير و… شركت داشته اند هدف براندازى حجاج بوده كه از راه حق منحرف شده بوده و از

( 317 )

اجراى حدود خدا سرباز مى زده و شكنجه و آزار قتل و غارت مردم مظلوم مسلمان را پيش گرفته بوده است.

قيام زيدبن على عليه حكومت امويان براى احياى كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) بوده و حضرت زيد از مردم چنين بيعت مى گرفته است:

(ما شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مى كنيم تا با ستمكاران جهاد كنيم و محرومان و مستضعفان را از بدبختى برهانيم و ثروتهاى عمومى را ميان صاحبانش تقسيم كنيم.)54

عبداللّه بن معاويه و شهيد باخمرى نيز مردم را به سرنگونى حكومت جور و گزينش فردى پسنديده خصال و مورد رضايت از خاندان پيامبر فرا مى خواندند. و شعار حسين بن على شهيد فخ نيز احياى سنت و آثار پيامبر بود و در هنگام گرفتن بيعت از مردم در مسجد پيامبر(ص) چنين گفته است:

(از شما بيعت مى گيرم كه برابر كتاب خدا و سنت پيامبر رفتار شود و در حكومت من از خداوند پيروى گردد و احكام او پايمال نگردد. شما را دعوت مى كنم به فرمانبرى فردى مورد رضايت از خاندان پيامبر و بر اين كه با قانونها و آيينهاى اسلام و سنت پيامبر در ميان شما رفتار كنيم و عدالت را در ميان جامعه رواج دهيم….)55

و شعار نهضتِ ابومحمد اطروش در قرن چهارم در طبرستان كه به پيروزى او انجاميد نيز براى نشر اسلام و احياى آيين دين خدا بود.56

هدف نهضت شيعيان سربدار خراسان كه به تشكيل حكومت سربداران انجاميد تشكيل نظامى اسلامى و علوى بوده است.

داعيه عمده اين نهضتها مبارزه با بى دينى و فساد و ستم حاكمان و به دست گرفتن زمام امور جامعه براى پياده كردن برنامه هاى دينى بوده است

( 318 )

و اگر امامان معصوم با برخى از نهضتها و شورشهاى علويان آشكارا و پنهان همراهى نكرده اند و يا با آنها به مخالفت برخاسته اند از آن روى بوده كه يا زمينه را براى قيام و واژگون كردن حكومتها مناسب نمى ديده اند و آثار ناگوار قيام نافرجام آنان را بيش تر از پيامدهاى مثبت آن مى ديده اند و يا از آن روى بوده كه دستهاى ناپاك و نيتهاى ناخالص را در پشت آن نهضتها و شورشها مى ديده اند كه اگر داعيان آن پيروز مى شدند به جاى حكومت اسلامى حكومت طاغوت را جايگزين آن مى كردند و مردم را به گمراهى و تباهى مى كشاندند آنچنان كه امام صادق(ع) درباره قيام محمد بن عبداللّه بن حسن فرموده است:

(هنگامى كه كسى براى قيامى به سوى شما آمد توجه كنيد كه براى چه هدفى قيام مى كنيد. نگوييد زيد هم خروج كرد. زيد مردى عالم و راست گفتار بود. او هرگز شما را به سوى رياست و حاكميت خويش دعوت نكرد بلكه به آنچه مورد رضاى آل محمد(ص) است فرا خواند و اگر پيروز مى شد به عهد خود وفا مى كرد. او براى شكستن قدرت طاغوتى بنى اميه قيام كرد. اما آن كه امروز قيام كرده است شما را به چيز ديگر مى خواند ما شهادت مى دهيم كه به دعوت او رضايت نداريم. او امروز از ما پيروى نمى كند تا چه رسد به روزى كه پرچمها برايش بسته شود.)57

تلاش علماء و بزرگان شيعه براى به دست آوردن قدرت سياسى

تاريخ حوزه ها نشان مى دهد كه عالمان و فقيهان پيشين افزون بر رسالت روشنگرى و تبليغ دين در راه زمينه سازى اجراى احكام اسلام نيز تلاش مى ورزيده اند. گروهى در راه حاكميت اسلام و استوار ساختن آن به شهادت رسيدند و يا در سنگر تلاشها و حركتهاى سياسى به دست دشمنان كشته شدند و گروهى باگزينش

( 319 )

روشهاى مسالمت آميز توانستند از كانونهاى قدرت به سود اسلام و مسلمانان بهره برند و به بخشى از احكام اجتماعى و سياسى اسلام جامه عمل پوشانند. در زمان حضور امامان بزرگان شيعه در شرايط مناسب در پوشش تقيه در دستگاه خلفا راه مى يافتند و بدون جلب توجه جاسوسان اخبار پنهانى را به امامان مى رساندند و از آن جايگاه محرومان را يارى مى كردند.

عبداللّه بن سنان از ياران امام صادق در حكومت منصور و مهدى عباسى خزانه دار بود58. حفص بن غياث از راويان حديث در زمان هارون سمت دادرسى بغداد و سپس كوفه را بر عهده داشت.59 نجاشى از ياران امام صادق(ع) در زمان منصور كارگزارى اهواز و فارس را بر عهده داشت و با استفاده از امكانات مالى و سياسى مشكلات مسلمانان را بر طرف مى كرد.60

على بن يقطين از نزديكان امام كاظم(ع) در دستگاه هارون سمت وزارت داشت. وى پنهانى با امام در ارتباط بود و اخبار سياسى را به امام مى رساند و به تشكيلات امامت كمكهاى مالى مى كرد.

على بن يقطين به امام كاظم(ع) مى نويسد كه از همكارى با سلطان دلگير شده ام اگر اجازه مى فرماييد آن را رها كنم.

امام در پاسخ مى فرمايد:

(به تو اجازه نمى دهم دستگاه هارون را رها كنى به كارت ادامه بده و از خدا بترس.)61

ابوهاشم جعفرى از فقيهان و ياران نزديك امام رضا و جواد و هادى و عسكرى(ع) با دربار خليفگان عباسى معاصرخود رفت وآمد داشت.62

در آغاز دوره غيبت عالمان شيعى با استفاده از فرصت گرانبهايى كه آشفته بودن اوضاع خلافت براى ايشان فراهم آورده بود توانستند افزون بر تلاشهاى فقاهتى و فكرى به سامان دهى زندگى سياسى

( 320 )

شيعيان بپردازند و به هنگام بروز رويدادهاى سياسى موجوديت شيعه را حفظ كنند و بلاهاى ناگوار را ايشان دور سازند.

آل فرات از خاندانهاى بزرگ اسلامى بودند كه گرايش شيعى داشتند و توانستند چندين نسل سمتِ وزارت عباسيان را عهده دار باشند. ابوالحسن بن فرات وزيرى كاردان بود و در گسترش دانش شيعه تلاش بسيار مى ورزيد و جانبداريهاى گسترده او از اهل بيت سبب افزايش جمعيت اماميه در بغداد شد. او به حسين بن روح نايب امام دوازدهم كمك مالى مى كرد.63

حسين بن روح نوبختى در سايه حمايتها و كمكهاى آل فرات توانست خدمتهاى سودمندى را در جهت نگهدارى شيعيان عراق از هر گزندى انجام دهد و از بروز حوادث ناگوار ميان شيعيان و سنيان جلو بگيرد.64

پس از آن وزارت خاندان آل بويه در عراق و ايران و حمدانيان در شام و فاطميان در مصر زمينه هاى مناسبى را براى پيوند دين و سياست فراهم آورد و علماى شيعه فراتر از گذشته پا به عرصه سياست و اجتماع نهادند.

اين قدرتهاى نوپا گرچه از همه جهت مورد پسند علماء نبودند ولى روحيه آزاد انديشى و حق طلبى آنان سبب مى شد كه با مكتب اهل بيت همراهى نشان دهند و در گسترش آن بكوشند علماى حوزه نيز در حمايت و برآوردن نيازهاى فكرى و فقهى نظام

( 321 )

آنان بسيج شدند و از امكانات موجود در جهت رشد و نشر مكتب علوى بهره گرفتند.

شيخ صدوق با ديلميان پيوند نزديكى داشت و با همكارى حسن ركن الدوله و صاحب بن عباد توانست به تبليغات دينى شيعيان سامان بخشد و اطلاعات گرانبهايى از ميراث فرهنگى اهل بيت گردآورد. شيخ مفيد با همكارى و ارتباط با ديالمه توانست سمت و سوى كارها و جهت گيرى حكومت ديالمه را به سود اسلام و اهل بيت متوجه سازد. عضدالدوله متاثر ازرفتار شيخ و حوزه بغداد به ارباب دانش بها مى داد و در امور دينى با آنان رايزنى مى كرد و در اقامه نماز جمعه و گسترش شعائر دينى كوشا بود.65

ابو احمد پدر سيد رضى و مرتضى از علماى بزرگى بود كه در دولت بنى عباس و آل بويه جايگاه بلندى داشت. او افزون بر نقابت و رياست سادات در اصلاح امور سياسى و اجتماعى تلاش بسيار داشت. بوييان با ابواحمد در كارهاى مهم رايزنى مى كردند و از سوى آنان به سفارت و ماموريتهاى سياسى مى رفت:

ابواحمد در دولت عباسيان و آل بويه جايگاه بزرگ داشت. او پنج بار نقابت و رياست طالبيين را بر عهده گرفت… او سفير و واسطه ميان خلفاى عباسى و آل بويه بود و نيز گفت وگو ميان بنى عباس و حمدانيان و ديگر دولتها توسط او انجام مى گرفت. وى داراى دانشى سرشار و سياست مدارى هوشمند بود. مشكلات پيچيده به دست او گشوده مى شد. به بركت رايزنى و تدبيرش كارهاى بزرگ سامان يافت.)66

پس از ابواحمد سيد رضى عهده دار كارهاى پدر شد و نقابت سادات و نظارت بر امور دادرسى

( 322 )

و نيز رياست حاجيان به او واگذار گرديد.

پس از او سيد مرتضى كارهاى برادر را پى گرفت. سيد افزون بر سرپرستى حوزه مسؤوليت نظارت بر نقيبان و نمايندگان سادات و نيز امارت حاجيان و ديوان دادرسى و مظالم را نيز بر عهده داشت و در رفع مشكلات نظام پيشگام بود.67

در همان دوره فاطميان در مصر به قدرت رسيدند. فاطميان در همان حال كه به همه مذاهب در تبليغ ميدان مى دادند خود مروج شعائر علوى و شيعى بودند و آثار و نشانه هايى كه از دوره امويان در فرهنگ مردم راه يافته بود زدودند.

خلفاى فاطمى در اداره امور و دينى كردن حكومت از عالمان شيعى كمك مى گرفتند و مدارسى بنا نهادند كه در آنها به تدريس فقه اهل بيت بپردازند.

(فقهايى را منصوب كردند كه فقه اهل بيت را به مردم تعليم دهند و شهريه و حقوق اختصاصى ساليانه اى براى آنها مقرر ساختند و به متعلمين و كسانى كه براى استماع حديث حضور به هم مى رساندند وجوه و مبالغ آبرومندى مى پرداختند.)68

فقيهان و عالمان شيعى با استفاده از اين فرصت گرانبها به كمك فاطميان شتافتند و با همفكرى در كارهاى فرهنگى و سياسى توانستند احكام اسلام را در شرق افريقا پياده كنند و مذهب اهل بيت را در مصر و … بگسترانند. قاضى نعمان از فقهايى بود كه در اوائل دولت فاطميان به آنان پيوست و در طول زندگى خود پستهاى فرهنگى و سياسى گوناگونى را عهده دار گرديد. او با احاطه علمى و سياسى فراوانى كه داشت در هماهنگى دين و دولت در مصر نقش برجسته اى ايفا كرد و نظام دولت را برابر فقه شيعى سامان داد.69

كتاب (دعائم الاسلام) نوشته قاضى نعمان منشور سياسى و فرهنگى دولت فاطمى بود. دولت حمدانيان در شام نيز فرصت گرانبهايى بود كه عالمان

( 323 )

براى نشر اسلام و تقويت شعائر علوى به كمك آن شتافتند و توانستند با همكارى سياسى و فرهنگى با حمدانيان حكومتى را بر پايه ارزشهاى شيعى استوار سازند. در حكومت سيف الدوله حمدانى علماء بسيارى به حلب آمدند از جمله آنان شريف ابو ابراهيم جدّ بنى زهره بود. علماى بنى زهره: مرجع در فتوا بودند و امور فرهنگى و دينى آن ديار را سامان مى بخشيدند70 همين همكارى را علماء با دولت بنى عمار در طرابلس داشتند. قاضى ابن براج مولف (المهذّب) كه فقيهى بلندآوازه بود و در مدرسه سيد مرتضى پرورش پيدا كرده بود بيش از بيست سال سرپرستى دادرسى طرابلس را بر عهده داشت.71

شهيد اول با مبارزان شيعه در شام و فارس و خراسان و رى در پيوند بود و به آنان در مشكلات فكرى يارى مى رساند.

ميان شهيد و دولت نوپاى سربداران در خراسان پيوند تنگاتنگى وجود داشت و همواره با يكديگر مكاتبه داشتند.

على بن مؤيد از رهبران سربدار خراسان براى برآوردن و برطرف كردن مشكلات فقهى و سياسى مردم و نظام اسلامى سربدار از شهيد اول يارى خواست كه شهيد كتاب ارزش مند (لمعه الدمشقيه) را نگاشت و توسط (آوى) براى آنان فرستاد.72

از آن روزگار تا دوران معاصر علماى شيعه براى اجراى حدود الهى و جامه عمل پوشاندن به احكام سياسى و اجتماعى اسلام شبان و روزان تلاش ورزيدند. بسيارى از علماء با زمامدارانى كه خودسرانه حكومت مى كردند و براى اسلام در نظام سياسى خود جايگاهى در نظر نداشتند به مبارزه برخاستند و در اين راه به شهادت رسيدند. تاريخ تشيع آكنده از عالمانى است كه در راه امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با زمامداران ستمكار به رنج و زحمت افتاده و يا در گروه شهداى راه

( 324 )

فضيلت راه يافته اند. در ميان حوزه كم نبودند كسانى مثل ملاقاسم كه در برابر ستمگريهاى شاه عباس اول به روشنى و با شجاعت تمام مى گفتند:

(پادشاه بايد هم از سلاله امام و هم جامع علوم زمان خود و كاملا معصوم باشد و چگونه ممكن است پادشاه نامؤمن شرابخواره و هوسباز و مستغرق گناه با عالم بالا نزديك باشد و نور هدايت را براى راهنمايى مؤمنان بگيرد… پادشاهان افرادى بيدادگر و پرهيزشكن گناه آلود و جرمكارند و خدا براى تنبيه كردن ما جانشين واقعى پيغمبر خود را از ما دور و پادشاهان را بر ما مسلط كرده است و پادشاهى بر جامعه مسلمانان تنها شايسته و درخور مجتهدى است كه پايه دانش و تقوايش از همگان بالاتر باشد…. پادشاه و دربارش دشمن سرسخت و آشتى ناپذير دين و مذهب مى باشند….)73

ملاقاسم سرانجام در راه آرمانهاى بلندش سر بداد.

علماى اسلام در برهه هايى از زمان و شرايطى ويژه مبارزه قهرآميز را براى به دست گرفتن قدرت مناسب نديده و براى رسيدن به هدفهاى سياسى و اجتماعى خود روشهاى مسالمت آميز را برگزيده اند و به زمامداران نزديك شده اند و توانسته اند از كينه ورزى و خشم آنان نسبت به مسلمانان و مردم مستضعف بكاهند و آنان را به سوى هدفهاى انسانى و اسلامى هدايت كنند و از توان آنان به سود محرومان بهره برند. تلاشهاى سازنده شخصيتهاى بزرگى چون: ابن علقمى خواجه نصيرطوسى در دستگاه مغولان براساس اين روش بود. آنان موفق شدند از نيازى كه مغولان به آنان داشتند بيش ترين و بهترين استفاده را ببرند و سيل بنيان كن مغول را كه همه چيز را به نابودى مى كشيد مهار كنند و آن را به سمت هدفهاى انسانى بكشانند.

ابن علقمى وزير مستنصر عباسى كه

( 325 )

مدت 14 سال سمت وزارت داشت به هنگام هجوم مغولان به بغداد با شناختى كه از خلافت عباسى داشت صلاح مسلمانان را در آن ديد كه با مغولان راه مسالمت پيش گيرند و براى جلوگيرى از خون ريزى مسلمانان و خرابى بغداد خليفه را به مدارا با تاتارها دعوت كرد.

تدابير ابن علقمى كه گرايشهاى شيعى داشت در نجات جان هزاران نفر از بزرگان دين كارگر افتاد.74

خواجه طوسى نيز از نيازى كه دستگاه مغول به فكر و دانش وى داشت توانست به خوبى بهره برد و اين نيروى سركش و ويرانگر را مهار كند و از قدرت شگفت انگيز آنان در سامان دهى به زندگى مردمان و گسترش اسلام بهره بگيرد.75

او در سايه اين قدرت حوزه هاى شيعى را سامان داد و علماى بسيارى را كه از بيم جان به دور دستها كوچ كرده بودند دوباره گردآورد و با تأمين سياسى جانى و مالى زمينه كار و تلاش آنان را براى دين و دنياى مردم فراهم ساخت. پس سخن ابن تيميه كه خواجه را كافر و ملحد و طرفدار تاتار شمرده و همكارى او را با مغولان عيب گرفته است76 پيش از آن كه از روى خيرخواهى و پژوهش باشد از هوس و تعصبات كور مايه مى گيرد و گفته ها و سيره او در تكفير مخالفان مسلكى خود بويژه پيروان اهل بيت بى پايگى گفته هاى وى را آشكار مى سازد.

علامه حلّى نيز كه رئيس حوزه حلّه و مرجعيت فتواى شيعيان را داشت چون زمينه را براى همكارى دين و دولت اجراى احكام اجتماعى اسلام در حكومت سلطان محمد خدابنده مناسب ديد به ايران آمد و موفق شد بسيارى از سران مغول را به اسلام و تشيع علاقه مند سازد و در سايه توان و قدرت آنان اسلام را در جامعه پياده كند.77

دردوره صفويان گرچه همه كارها و برنامه هاى شاهان صفوى مورد تأييد علماء نبود ولى شرائط

( 326 )

ويژه و امتيازات دولت صفوى بر ديگر نظامهاى موجود حكم مى كرد گروهى از علماء به يارى دولت نوپاى آنان بشتابند و در رفع مشكلات فقهى و امور دادرسى و… با آنان همكارى كنند. پيروز شدن صفويان بر هرج و مرج گسترده و دردناكى كه آن روز سراسر ايران را در برگرفته بود و نيز حمايت بى دريغ صفويان از مذهب اهل بيت در برابر دولت عثمانى كه اين مذهب در نزدشان جرم به حساب مى آمد از دلائلى بود كه علماء را به پشتيبانى از آنان برانگيخت و عالمانى چون: محقق كركى شيخ بهايى و علامه مجلسى در راه دينى كردن دولت و اجراى احكام سياسى و اجتماعى اسلام قدمهاى مفيدى برداشتند. آنان افزون بر تهيه متون دينى و تدوين قوانين مدنى و حكومتى و نظارت بر اجراى آن تا سر حد امكان در برابر كجرويهاى دولتمردان و رواج گناه در جامعه ايستادند.

حفظ نظام صفوى براى حوزويان چنان اهميت داشت كه هرگاه خطرى متوجه مرزهاى اسلام مى شد علماء همراه سپاهيان در صحنه هاى پيكار حاضر مى شدند و افزون بر پاسداشت حدود خدا در ميان لشگريان به آنان دليرى مى بخشيدند.

درنبرد چالدران كه از سوى سلطان سليم عثمانى عليه ايران آغاز شد صدها نفر ازعلماى بزرگ و طلاب حوزه در كنار سپاهيان براى دفاع از ايران و تشيع وارد پيكار شدند و گروهى از بزرگان حوزه چون سيد عبدالباقى و امير شريف و سيد محمد كمونه شهيد شدند.78

ارزيابى ذهنى و باور مسلمانان اين نتيجه را به دست داد كه حكومت در بين دينداران نهادى دينى بوده و فرمانروايان نيز مشروع بودن خود را از سوى شريعت مى دانسته اند.

* اين نگرش و باور و برداشت ويژه مسلمانان صدر اسلام نبوده بلكه در طول زمان در ميان گروههاى گوناگون جامعه پيوسته بوده و سيره اى مستمر را شِكل بخشيده است.

* سيره متشرعه با دلائل عقلى و

( 327 )

نقلى هماهنگى دارد از حجتهاى شرعى است.

* سيره و برداشت و باور دين باوران از دليلهاى محكم و تاريخى امام امت بر ولايتِ فقيه بوده و پيوند دين و دولت و حاكميت اسلام شناسان مقوله اى جديد نيست كه مربوط به روزگار مرحوم نراقى و دوره قاجار باشد79 بلكه پيشينه دراز دارد و از دوران پيامبر(ص) سرچشمه مى گيرد.

* رفت و آمد عالمان شيعى به دربارها در راستاى عمل به تكاليف شرعى خود بوده و اين رفت وآمدها و همكاريها هميشه و همه جا توجيه رفتار و عملكرد شاهان نبوده است.

* انديشه جدايى دين از حكومت سابقه تاريخى ندارد و مربوط به دو سده اخير است كه به علل و زمينه گسترش آن اشاره مى كنيم.

پيشينه تفكر جدايى دين از حكومت:

شمارى از نويسندگان معاصر سابقه جدايى دين و حكومت را به سده هاى ميانى تاريخ اسلام برگردانده اند و سرآغاز دوره مغول و نيز حكومت اكبرشاه در هند را نمونه اى از دين گريزى حاكمان شمرده اند.

ابوالحسن ندوى و نيز عبدالعزيز بدرى ادعا كرده اند اكبر شاه فردى دين ستيز بوده و در حكومت او دين به هيچ انگاشته مى شد. اينان به او نسبت داده اند كه اجازه داد كنيسه هايى كه در دوره مسلمانان تبديل به مسجد شده بودند به حالت نخست برگردند در هند گاو كشته نشود و…80

گروه ديگرى از تاريخ نگاران معاصر اين سخنان را دور از واقعيت قلمداد كرده و گفته اند: حكومت اكبر شاه نه تنها با دين و دين باوران سرستيز نداشته كه با آن

( 328 )

هماهنگ بوده است و علماى بنام با او همكارى داشته و او را در امور اجتماعى يارى مى داده اند.

علامه محمد حسين مظفر اكبرشاه را زمامدارى دين باور مى داند كه به روزگار او شعائر اسلامى و شيعى در هند رواج يافته است.81

حسن الامين اكبر شاه را زمامدارى بى تعصب و مسلمانى علاقه مند به دين مى داند كه براى بهتر اداره كردن سرزمين هند روش آسان گيرى را پيشه كرده بود و از همفكريهاى عالمان بزرگ استفاده مى كرد.82

بدون اين كه بخواهيم همه كارهاى اكبرشاه را تاييد كنيم با توجه به شواهد تاريخى و همكارى علمايى چون فتح اللّه شيرازى و شيخ مبارك ناكورى با او نمى توان وى را فردى دين ستيز و معارض با اسلام شمرد بلكه روش او را بايد برداشتى از مكتب در تبليغ دين قلمداد كرد.

شواهد تاريخى گوياى آن است كه انديشه لائيك و جدايى دين از حكومت در دو سده اخير به دست استعمار به جهان اسلام راه يافت و روشهاى خشن و غيرمردمى دولتهايى كه به اسم دين به مردم حكومت مى كردند بويژه عملكرد استبدادى دولت عثمانى كه به نام خلافت هرگونه آزادى را از مردم دريغ داشته بود زمينه را براى گسترش افكار وارداتى غرب آماده تر مى كرد.

با اشغال اندونزى توسط هلند در آغاز سده 17 ميلادى و اشغال هند و هجوم ناپلئون به مصر اروپاييان به جهان اسلام رخنه كردند. غرب براى رسيدن به هدفهاى سياسى و اقتصادى خود بر آن شد پيروزيهاى نظامى و سياسى خود را با برترى فرهنگى استوارتر سازد و اسلام را به عنوان مهم ترين مانع از سرراه خود بردارد و اين ممكن نبود جز اين كه تز جدايى دين از سياست را در بين مسلمانان نهادينه كند. اروپائيان خود و با يارى گرفتن از انديشه وابستگان و خودباختگان انديشه لائيك را كه خود تجربه كرده بودند به جهان اسلام وارد كردند و اين فكر را در همه جا

( 329 )

پراكندند:

(اروپا هنگامى به كاميابى و موفقيت رسيد كه دين را از حكومت جدا كرد و وقتى اربابان دين و مذهب از قدرت كنار رفتند و به كنيسه ها بازگشتند دانش و صنعت رشد كرد.)83

بسيارى از خودباختگان و خودفروختگان بر اين پندار بودند كه اگر جهان اسلام بخواهد از عقب ماندگى رها شود بايد راه اروپا را دنبال كند و از دين فاصله بگيرند.

برخى از محققان معاصرعرب دوره محمد على پاشاى مصرى را سرآغاز نفوذ غرب و جدايى دين از حكومت در جهان اسلام شمرده اند و با استناد به شواهد و قانونهاى دولت مصر در آن زمان اين نتيجه را به دست داده اند كه فرمانهاى صادره از محمد على پاشاه پيش از آن كه از متون دينى اثر پذيرفته باشد از قانونهاى اروپايى اثر پذيرفته است. و دستورها و فرمانهاى دولت از جمله قانون احوال شخصى و قانونهاى مدنى با قرآن هماهنگى و برابرى ندارند. در قانون مدنى مصر پس از اصلاحهاى فراوان آيينها و قانونهاى اسلامى منبع سوم براى استفاده دادرسان در هنگام نبود نقل قانونى پيشنهاد شده است:

(هرگاه حكم شرعى در مساله اى موجود نباشد قاضى به مقتضاى عرف حكم خود را صادر مى كند و چنانچه حكم عرفى موجود نباشد احكام به مقتضاى قوانين اسلامى صادر مى گردد و چنانچه حكم اسلامى موجود نبود به مقتضاى قانون طبيعى و قواعد عدالت خواهدبود.)84

متاسفانه روش قانونگذارى مصر سرمشق ديگر كشورهاى عربى قرار گرفت و در قانونهاى مدنى ليبى و سوريه و عراق فقه اسلامى در مرتبه فروتر از جايگاه اصلى خود قرار گرفت. گام بلندتر در جدا كردن دين از سياست الغاى خلافت در تركيه

( 330 )

در اواخر قرن نوزده ميلادى بود. دولت ششصدساله عثمانى از آغازتاسيس خود را حكومت دينى مى شمرد و باشعار حاكميت اسلامى حق حاكميت بر همه مسلمانان را از آنِ خود مى دانست. پس از شكست عثمانى در جنگ اول جهانى گروهى از تركان جوان به رهبرى مصطفى كمال تلاشهاى دامنه دارى را براى الغاى خلافت آغاز كردند. هدف نخست آنان جدا كردن سلطنت از خلافت و سپس تبديل سلطنت به جمهورى بود. نظريه پردازان جديد ترك براى ايجاد زمينه فرهنگى الغاى خلافت چنين استدلال مى كردند كه حكومت نهادى انتفاعى است و از جانب خداوند دستور ويژه اى براى حكومت صادر نشده است و نهادهاى سياسى سنتى كه در گذشته تاريخ اسلام در ميان مردم رواج داشته اند مقدس نيستند و پيروى ازآنها بر مردم لازم نيست.

مصطفى كمال بر روش خود چنين استدلال مى كرد:

(پيغمبر ما به صحابه خود دستور داده است كه ملتهاى جهان را به دين اسلام درآورند و فرمان نداده است كه براى اين ملتها حكومت برقرار كنند.)85

اين گروه در ابتدا با نمونه آوردن از تاريخ اسلام و سيره خلفا بيش تر بر دست برداشتن دولت عثمانى از ديگر سرزمينها و مسلمانان تاكيد داشت ولى كم كم هويت خود را آشكار ساخت و دين و دولت رو در روى يكديگر قرار داد و با حمله به دين دين را ضعيف و از صحنه به در كرد. آتاتورك كه با تمدن غربى آشنا و در سفرهاى اروپايى دلباخته آن شده بود با استفاده از موقعيتى كه پيدا كرده بود به خاطر پيروزى بر يونان و پشتيبانيهايى كه مى شد از ناسيوناليستهاى عرب و دولتهاى غربى و از همه مهم تر فساد دولت عبدالحميد و ناتوانى آنان در اداره جامعه توانست دولت مذهبى عثمانى را بر اندازد و حكومتى به سبك دولتهاى غربى در آسياى صغير پى افكند.

(او… تعطيل همه مكتب خانه ها

( 331 )

و مدارس كشور را كه عمدتا زير نظر روحانيون و يا توسط آنها اداره مى شد اعلام داشت و مدارس غير مذهبى تاسيس كرد. به جاى قوانين فقه اسلامى قوانين مدنى و جزايى تازه اى بر پايه نظامهاى اروپايى وضع كرد…. حروف لاتين را به جاى حروف عربي… متداول ساخت… مصطفى كمال همچنين برنامه گسترده اى به منظور پژوهش در باب زبان و تاريخ كهن تركيه آغاز كرد و كوشيد پيوندهاى ملى را در جامعه ترك جانشين پيوندهاى دينى سازد.)86

امام امّت پيروزى مذهب ستيزان را در تركيه معلول غرب گرايى و بيگانه شدن سردمداران تركيه با تاريخِ و فرهنگ گذشته خود مى شمرد و در جاى جاى سخنان خود تاكيد مى كند كه هدايت كننده اصلى آتاتورك در مبارزه با مذهب غربيان بودند. مجد و عظمت مسلمانان كه در سايه قدرت دولت عثمانى ايجاد شده بود و تا شرق و غرب گسترش يافته بود و كسى در جهان حريف و ميدان دار او نبود براى اروپائيان ناگوار بود. آنان با تجزيه تركيه و روى كار آوردن دولتى دين ستيز از مسلمانان انتقام گرفتند و عظمت و شوكت آنان را از ميان بردند و به هدفهاى فرهنگى و اقتصادى كه قرنها در انتظار آن بودند رسيدند.87

(كوشش كرده اند غربى ها كه ما را از خودمان بيخود كنند ما را از ميان تهى كنند. به ما اين طور بفهمانند كه خودتان هيچ نيستيد و هر چه هست غرب است و بايد رو به غرب بايستيد. آتاتورك در تركيه (من مجسمه او را ديدم) دستش اين طور بالا بود. گفتند: او دست خود را بالا گرفته رو به غرب كه بايد همه چيز ما غربى بشود.)87

نخستين نشانه هاى جدايى دين و سياست در ايران را بايست پس از

( 332 )

جنگهاى ايران و روس جست وجو كرد. پس از شكست ايران از روسيه تزار دولت قاجار براى برآوردن نيازهاى فنى و نظامى دست نياز به سوى غرب دراز كرد و رفت و آمدهاى فرهنگى و سياسى ميان ايران و اروپا فزونى گرفت.89 فاصله گرفتن تدريجى و كم مهر شدن دولت به دين و روحانيت نيتجه پيوند روبه رشد ايران و اروپا بود.

كارگزاران قاجار براى تبرئه شكست از امپراطورى روس گناه آن را متوجه دخالت روحانيت در جنگ و سياست مى ساختند و موفق شدند با تبليغات ناروا و قلمهاى مسموم چهره مردان دلير و علماى نامورى چون: ميرزا محمد مجاهد را كه در دفاع از ايران نقش سترگى داشت بد جلوه دهند و آنان را از صحنه اجتماع به كنار برانند.90

اين تبليغات ناروا در كناره گيرى روحانيت از سياست و شركت در كارهاى بزرگ اجتماعى بسيار كارگر افتاد.

درخطر قرار گرفتن استقلال سياسى و اقتصادى ايران در جريان رژى و قرارداد تنباكو عاملى بود كه دوباره دين و سياست به هم نزديك شوند و قدرت مذهب در صحنه سياسى جامعه افزايش يابد. مردم دوباره به اهميت حضور مذهب در جامعه پى بردند و روحانيت آگاه و بيدار به عنوان مظهر آرمانهاى ملّى مطرح شد و قدرت مرجعيت با رهبرى ميرزاى شيرازى افزايش يافت و دولتيان ناگزير شدند بخشى از اختيارات خود را به علماء واگذارند:

(خاتمه موفقيت آميز لغو امتياز تنباكو در ايران يك نتيجه مستقيم داشت و آن افزايش شايان توجه قدرت روحانيون بود. اندكى پس از لغو تحريم ناصرالدين شاه خود را ناگزير به احضار علماى تهران ديد تا از آنان به سبب تقويت كردن اساس دولت سپاسگذارى كند و به آنان قول داد كه: در تمام كارهاى مهم به صلاح ديد و مشورت آنان رفتار

( 333 )

خواهد كرد.)91

پس از اين ماجرا ارتباط دين و دولت بيش تر شد تا در واقعه مشروطيت آثار مثبت خود را نشان داد و رسالت روحانى و سياسى و اجتماعى را به هم در آميخت و مجلسى شورايى براساس قانونها و آيينهاى اسلامى تشكيل شد.

همزمان با جنبش مشروطيت علماى بزرگ عراق عليه استعمار انگليس بپاخاستند و پيوند دين و سياست را به بهترين و زيباترين وجه نماياندند. اين نهضتهاى دينى ضدّ استعمارى كه منافع بيگانگان را به خطر انداخته بود از ديد غربيان و دين ستيزان به دور نماند. از اين روى تلاشهاى دامنه دارى را در عرصه فرهنگ و سياست عليه نفوذ مذهب و روحانيت آغاز كردند.

استعمار با كمك ايادى نفوذى خود به مبارزه با عناصر مذهبى روى آورد تا با شايعه پراكنى و تحقير و توهين و كهنه پرست و مرتجع خواندن علماء و… جايگاه والاى آنان را در ديدگاه مردم فرو ريزند و زمينه را براى حذف مذهب در جامعه فراهم آورند. به گفته شادروان جلال آل احمد:

(اين پيروزى مقدماتى به ضرر نهايى روحانيت تمام شد چرا كه هم كمپانى و هم حكومتهاى دست نشانده و هم روشنفكر خدمتگزار حكومت دريافتند كه حريف اصلى كيست تا به آن طريق كه مى دانيم در مشروطه و پس از آن دستش را كوتاه كنند.)92

پس از مشروطه آبرو و حيثيت حوزه توسط روشنفكر نمايان هدف قرار گرفت و رهبران مذهبى مشروطه چون طباطبائى و بهبهانى و مدرس و … آماج تيرهاى اتهام و قلم بمزدان قرار گرفتند. گروهى از علماى بزرگ با دسيسه ها و نقشه هاى پنهان استعمار و گروهكهاى وابسته كشته شدند تا آن كه زمينه براى به قدرت رسيدن

( 334 )

رضاخان آماده گرديد.

رضاخان كه دست نشاندگى خود را از بريتانيا پنهان نمى كرد آشكارا به مخالفت با دين و مذهب روى آورد و با شعار روشنفكرى و خرافه زدائى نمادها و شعائر مذهبى و شيعى را كهنه پرستى خواند و حجاب زنان را مانع ترقى و پيشرفت جامعه شمرد و آن را ممنوع ساخت و دست علما را از كارهاى سياسى و اجتماعى كوتاه كرد.

امام امت از تلاش دشمنان اسلام براى دين زدايى چنين ياد مى كند:

(اين دژ بزرگ اسلام و اين دژ بزرگ روحانيت هر دوى آنها مورد نفرت اجانب است. هم اسلام را با آن دشمن هستند براى اين كه از اسلام بدى ديده اند. اسلام نمى گذارد كه اينها مخازن ما را از بين ببرند. و هم روحانيت را معارض خودشان مى دانند و اين را مى خواهند بشكنند. رضاخان كه آمد تمام نظرش به اين بود كه اين قدرت آخوند را بشكند تمام نظرش اين بود; لكن مامور بود نه معذور. مامورى بود كه معذور هم نبود. تمام قوايش را صرف اين كرد كه اين لباس را از تن اينها بيرون بياورد.)93

و در دوره پهلوى دوّم دين و ودلت بيش تر از يكديگر فاصله گرفتند. كارگزاران شاه براى مبارزه با اسلام و از ميدان به در كردن پيشوايان مذهبى از هيچ كوششى دريغ نكردند. قوانين مدنى و جزايى اسلامى كه در مشروطيت به ثبت رسيده بود به بوته فراموشى سپرده شد تاريخ اسلام كه از زمان ورود اسلام به ايران تقويم رسمى كشور بود. كنار نهاده شد. فساد و گناه رواج يافت و بى حجابى و برهنگى زنان ارزش شمرده شد و عزت و قدرت ايرانيان با قراردادهاى تحميلى سياسى و اقتصادى در پيشگاه بيگانگان قربانى شد كه انقلاب اسلامى به رهبرى حضرت امام خمينى بيش از اين به او مجال نداد و بساط وى را در نورديد.

نتيجه آن كه: جدا شدن دين از

( 335 )

دولت در جهان اسلام بدعتى بود كه از دو سده اخير با پيروزى سكولار در اروپا و رواج آن به جهان اسلام روى داد.

نويسندگانى كه در نوشته هاى خود به جدايى دين از حكومت پرداخته اند پيش از آن كه: به نقد تاريخى اين تفكر در اسلام پرداخته باشند سخن آنان بازتابى است از عملكرد دولتهاى اسلامى معاصر آنان و دفاع علما از رژيم خلافت. به بيان ديگر اين خرده گيريها پيش از آن كه به اساس همگرايى دين و دولت برگردد به شكل حكومت مربوط مى شود. عبدالرزاق مصرى نيز در پايان بحث از دين و دولت با باورمندان به همگرايى دين و دولت آن جايى كه حكومت دينى بتواند آزاديهاى اساسى جامعه را تامين كند و انسانها را در انتخاب شكل دولتى كه بهتر بتواند شعائر دينى و عدالت اجتماعى را رواج دهد آزاد بگذارد همداستان مى گردد.94


پاورقيها:

1 . (صحيفه نور) مجموعه رهنمودهاى امام خمينى ج138/17 مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى.

2 . (الاسلام واصول الحكم بحث فى الخلافه والحكومه فى الاسلام) على عبدالرزاق با نقد: دكتر ممدوح حقى15/ دار مكتبة الحياة بيروت 1966.

3 . (ولايت فقيه) امام خمينى20/ موسسه نشر و تنظيم آثار امام خمينى.

4 . (تفسير نورالثقلين) الحويزى ج68/4 افست علميه قم; (علل الشرايع) شيخ صدوق170/ باب 133ح2 دار احياء التراث العربى بيروت.

5 . (الكامل فى التاريخ) ابن اثير ج93/2. دار صادر بيروت.

6 . (السيرة النبويه) ابن هشام ج163/4 دار احياء التراث العربى.

7 . سوره (توبه) آيه 103.

8. (تاريخ الامم والملوك) محمد بن جرير طبرى ج387/2 ـ 400 افست مكتبة اروميه قم.

9 . سوره (نساء) آيه 59.

10 . (صحيفه نور) ج57/15.

( 336 )

11. (الاسلام واصول الحكم)113/.

12. همان مدرك120/.

13. (تاريخ الامم والملوك) ج455/2; (شرح نهج البلاغه) ابن ابى الحديد ج220/1 دار احياء التراث العربى بيروت.

14 . (بحارالانوار) علامه مجلسى ج223/29 مؤسسة الوفاء بيروت.

15. (علل الشرايع) شيخ صدوق148/ باب 122 دار احياء التراث العربى; (نهج البلاغه) خطبه 3.

16 . (مقدمه) ابن خلدون) ترجمه محمدپروين گنابادى ج420/1 علمى فرهنگى تهران.

17 . (تاريخ الخلفاء) جلال الدين سيوطى263/. مطبعه السعادة مصر.

18. (سلسله هاى اسلامى) كليفور دادموند ترجمه فريدون بدره اى35/ مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.

19. (بحارالانوار) ج357/44.

20. (تاريخ الخلفاء)257/.

21. (مروج الذهب) مسعودى ج183/4 دارالمعرفه بيروت.

22. (آل بويه) على اصغر فقيهى128/ انتشارات صبا.

23. همان مدرك449/.

24. (جنبشهاى اسلامى در جهان عرب) هرايرد كمجيان ترجمه حميد احمدى31/ انتشارات كيهان.

25. (الخراج) ابى يوسف9/.

26. (الاسلام بين العلماء والحكام) عبدالعزيز بدرى104/ المكتبة العلميه.

27. (شرح نهج البلاغه) ابن ابى الحديد ج242/13 داراحياء التراث العربى.

28. (الاسلام واصول الحكم) على عبدالرزاق با نقد دكتر ممدوح حقى67/ منشورات دار مكتبة الحياة بيروت 1966.

29. (الخراج) يحيى بن آدم قرشى دارالمعرفة بيروت.

30. (الخراج) ابى يوسف3/ دارالمعرفه.

31. (الامامه والسياسه) ابن قتيبه.

32. (كتاب الاموال) ابى عبيد قاسم بن سلام با تحقيق محمد خليل هراس دار الكتب العلميه.

33. (احكام السلطانيه) ماوردى مكتب الاعلام الاسلامى قم.

34. (احكام السلطانيه) قاضى ابن ابى يعلى مكتب الاعلام اسلامى.

35. (سير الملوك يا سياستنامه) خواجه نظام الملك علمى فرهنگى.

36. (شرح المقاصد الطالبين فى اصول عقايد الدين سعد الدين عمر تفتازانى ج 271/2. متن مقاصد فى الكلام در

( 337 )

حاشيه همين كتاب چاپ شده است.

37. (معالم القربه فى احكام الحسبه) محمد بن محمد بن احمد قرشى نشر الهيئة المصريه العامه لكتاب.

38. (سلوك الملوك) ابن روزبهان با تصحيح محمد على موحد خوارزمى.

39. مجله (كيان) شماره 50/28.

40. (پيشواى صادق) سلسله درسهاى اسلامى حضرت آيت اللّه خامنه اى 17/ انتشارات سيد جمال.

41. (نهج البلاغه) خطبه 173.

42. (صلح امام حسن) شيخ راضى آل ياسين ترجمه ايت اللّه سيد على خامنه اى 356/ آسيا.

43. (تحف العقول) ابن شبه حرانى82/; (صلح امام حسن)518/.

44 . (تحف العقول)172/.

45. (صحيفه نور) ج208/2.

46. (بحارالانوار) ج144/46 ـ 105.

47. همان مدرك ج156/48.

48. همان مدرك ج136/49.

49. كتاب الخراج ابى يوسف36/.

50. (بحارالانوار) ج349/46.

51. (علل الشرايع) شيخ صدوق606/ باب 385.

52. (الاسلام واصول الحكم)68/.

53. (الكامل فى التاريخ) ابن اثير ج478/4 دار صادر.

54. (تاريخ طبرى) ج497/5.

55. (جهاد الشيعه فى العصر العباسى الاول) سميره مختار الليثى55/ نشر بطحاء.

56 . (شهداء الفضيلة) علامه امينى3/ دارالشهاب.

57. (وسائل الشيعه) شيخ حرعاملى ج3/11.

58 . (اختيار معرفة الرجال) شيخ طوسى تحقيق مصطفوى412/ شماره 771 دانشگاه مشهد.

59. (رجال النجاشى) تحقيق محمد جواد نائينى ج325/1 شماره 342 دارالاضواء.

60. (بحارالانوار) ج370/47.

61. (كافى) كلينى ج110/5 دارصعب.

62. (بحارالانوار) ج261/49.

63. (دائرة المعارف بزرگ اسلامى) ج386/4.

64. (بحارالانوار) ج355/51.

65. (تصحيح الاعتقاد) شيخ مفيد با مقدمه سيد هبة الدين شهرستانى22/. چاپ شده در (مجموعه مصنفات شيخ مفيد) ج5.

66. (الدرجات الرفيعه فى طبقات

( 338 )

الشيعه) سيد على خان458/ مؤسسة الوفاء بيروت.

67. همان مدرك560/.

68. (تاريخ شيعه) علامه محمد حسين مظفر ترجمه سيد محمد باقر حجتى276/ دفتر نشر فرهنگ اسلامى.

69. (اعيان الشيعه) علامه امين ج13/5 دارالتعارف للمطبوعات.

70. (تاريخ شيعه)226/.

71. (المهذب) عبدالعزيز بن براج طرابلسى ج34/1 انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين قم.

72. (اللمعة الدمشقيه) شهيد اول شرح كلانتر ج133/1 دارالعالم الاسلامى.

73. (سفرنامه شاردن) ترجمه اقبال يغمايى ج1145/3 انتشارات توس.

74. (دائرة المعارف بزرگ اسلامى) ج/328.

75. (قصص العلماء) تنكابنى 379/ اسلاميه.

76. (التفسير الكبير) ابن تيميه ج131/3 دارالكتب العلميه.

77. (قصص العلماء)356/.

78. (شهداء الفضيله)108/.

79. مجله (احياء) شماره 99/2.

80. (الاسلام بين العلماء والحكام) عبدالعزيز بدرى108/.

81. (تاريخ شيعه)332/; (ريحانة الادب) ج383/4 خيام.

82. (دائرة المعارف الاسلامية الشيعيه) حسن الامين ج377/3.

83. (الاسلام واصول الحكم)28/. از ياد داشتهاى دكتر ممدوح حقى بر اصول الحكم به نقل از يكى از متشرقان اروپايى.

84. (حكومت منهاى دين) علامه محمد مهدى شمس الدين ترجمه حسن شمس گيلانى82/.

85. (تفكر نوين سياسى اسلام) حميد عنايت ترجمه ابوطالب صارمى55/ اميركبير.

86. (دائرة المعارف بزرگ اسلامى) ج58/1.

87. (صحيفه نور) ج87/1.

88. همان مدرك ج25/9.

89 . (تاريخ و فرهنگ) مجتبى مينوى380/ خوارزمى تهران.

90. (قصص العلماء)129/.

91. (دين و دولت در ايران) حامد انگار ترجمه.

92. (خدمت و خيانت روشنفكران) جلال آل احمد ج57/2 خوارزمى.

93. (صحيفه نور) ج119/9.

94. (الاسلام واصول الحكم)82/.