( 3 )

خردورزى يا جنجال گرى؟

سرمقاله

در غوغاى سياست سالارى چندى است كه انديشه سياسى ولايت فقيه در محافل خاص (و گاه عام) مورد هجمه قرار گرفته است و گروهى به نقد و طعن برآمده اند و به گمانِ خويش تحفه عالمانه پيش آورده اند و بر سفره دانش مائده نو چيده اند!

در حاشيه اين گفته ها و نوشته ها سخنانِ زير نه به عنوان سخنِ آخر كه در قالب عريضه نخست به خدمت ارباب دانش كه نه در تاب و تب سياست روز كه در حاكميت خرد و دين اند عرضه مى گردد. بدان اميد كه از جاده اعتدال و انصاف برون نرود و از منطق عقل و نواى ايمان سرنپيچد.

آداب بحث علمى

مباحثه علمى شأن و ادب ويژه خود را دارد.رگهاى برافراشته چهره برافروخته و نقد كين توزانه با جست وجو و كاوش علمى و ژرف كاوى فرسنگها فاصله دارند.

متأسفانه در مواردى نه چندان اندك طعن زنندگان نظريه ولايت فقيه از چنان ادب و متانتى بهره نمى برند و سخنِ علمى را با طعن و كين مى آميزند و

( 4 )

از آن دو حربه اى مى سازند كه نه در شأن دانش است و نه در خور حرمت دانشور!

در پاره اى از سخنان طعن آميز كه در ماههاى اخير گفته و يا نوشته شده آثار عصبانيت خشم و حقد و كين و دهها خصلت ناستوده خُلقى و شخصيتى خود را مى نماياند. ويژگيها كه وقتى با سخن علمى مى آميزد هويت مباحثه علمى را در هم مى ريزد وآن را در سطح يك گفت وگوى عاميانه پايين مى آورد.

ضعف ديالوگ علمى در جامعه ما در همه وجوه خود را نمايانده و مى نماياند و از جمله آن كه هنوز چارچوب قواعد و آداب بحث و نقد مكشوف نشده و يا دست كم نهادينه نگرديده است. به سرعت ناقدان در زمره طعن زنندگان در مى آيند و طعن زنندگان به دشنام گويان دگر مى شوند و….

اين كاستى فراگير بحثها و گفت وگوها مورد (ولايت فقيه) را نيز پوشش داده و مى دهد و زبانِ نقد به سرعت به زبان طعن بدل مى شود و حرمت بحث علمى را درهم مى شكند و آن را به جدال خانمان بر انداز سياسى مبدّل مى سازد.

سياست زدگى

جامعه انقلابى ايران به شدت سياسى و سياست زده است. اين گزاره هم حسن اين جامعه را مى نماياند و هم كاستى زندگى اجتماعى ما را نشان مى دهد. از يك سوى بالا بودن حساسيت سياسى جامعه سبب شده و مى شود كه مردم ما نسبت به رخدادهاى سياسى اجتماعى كشور و جهان حساس باشند روح مشاركت پذيرى سياسى و اجتماعى در ايشان تقويت شود و… اما از سوى ديگر با عينك سياست به وجوه زندگى بنگرند و همه چيز را

( 5 )

از آن چشم انداز ببينند و به داورى بنشينند و در نتيجه از واقع نگرى بازمانند و انسان و طبيعت و جامعه را در خم رنگرزى سياست بيفكنند و آن گونه ببينند!

در چنين فضاى سياست زده بحثها و گفتاگوى علمى نيز اثر پذيرند. بخش عظيم از بحثها و گفتاگوييهاى مطرح شده در حاشيه بحث ولايت فقيه گرچه ظاهرى علمى دارند اما با خود روح و باطن سياسى را حمل مى كنند. دوستيها و دشمنيهاى سياسى خوشامدها و بدآمدهاى جناحى و ديگر عوامل و انگيزه هاى سياسى سكوى واقعى نقد و طعن و طنزند!

شگفت مى نمايد كه فلان شخص يا جناح كه تا ديروز در زمان مكنت و قدرت و حاكميت ذرّه اى از قلّه ولايت مطلقه پايين نمى آمد و با شمشير كين بر ميمنه و ميسره مى تاخت و هر خرده عريضه اى را كه بوى نقد داشت در هم مى كوبيد; اما همين شخص و يا گروه چون از اريكه اقتدار فرو افتاده است مخالف خوان تئورى ولايت فقيه مى شود و رجزخوانانه هل من مبارز مى گويد و ولايت را به نظارت مى داند و نظارت را به…!

همين احوال در شمارى از افراد جبهه مدافعان نيز وجود دارد و تمامى اين فراز و نشيبها از آن مى نمايد كه بر ديدگاه علمى دوستيها و دشمنيهاى مصلحت آميز سياسى سايه افكنده و روح عالمانه در تسخير مصالح سياسى كارانه اسير گرديده است!

تفنّن گرايى

مُدگرايى (كه چهره زياده روى در نوگرايى است) بلاى زندگى عقيده و ايمان و هويت جامعه هاى همانند جامعه ماست. گويا شمارى با خود عهد بسته اند كه رشته پيوند تاريخى را بگسلند و هر سخن و رفتار و ادب جديد را شگفت

( 6 )

بشمرند و در رواج آن بكوشند و پس از چندى كه غبار كهنگى گرفت آن را از تن برون آرند و جامه ديگرى پوشند و….

اين روش و نگرش كه نقطه مقابل سنت گرايى مزمن است از بليه هاى اساسى عهد ماست و به عنوان يك خصلت در وجوه مختلف زندگى اجتماعى آثار ناشايست خود را نمايانده و مى نماياند. اما بى گمان به هر ميزان كه در شالوده هاى زندگى اجتماعى ره بيابد آثار ناشايست آن بيش تر و بيش تر آشكار مى شود.

شايد شگفت بنمايد كه پاره اى از طعن و نقدهاى رايج در اين بليه عام پوشيده مى نمايد و از آن نشأت مى گيرد. گروهى به گمان نوآورى بر آنند كه همه چيز و از جمله مبادى زندگى اجتماعى دگرگون شوند و هر روز با ديدگاه تازه زندگى ديگر را طراحى و ايده سازى كنند! آنان از اين نكته غافل اند كه زندگى اجتماعى چونان كشتى بر آب است كه نمى توان هر آن و دم آن را با بادهاى تند و مخالف به اين سو و آن سو كشاند و هر روز ديدگاهى را مبناى شالوده زندگى جامعه قرار داد و روز ديگر از آن ديدگاه رو بر تافت و ديدگاه ديگر را پذيرفت و….

همگان شاهد آن بوده و هستيم كه در دو دهه انقلاب چگونه دگرگونيهايى درپاره اى از سطوح اقتصادى همانند نرخ ارز و… تلاطم سنگينى را در حركت اقتصادى و كلّ زندگى اجتماعى پديد آورد. حال در ديدگاههايى كه اركان گوناگون زندگى اجتماعى بر آن استوار شده چگونه مى توان حق داد كه با روحى تفنن گرايانه با آن برخورد شود و حيات اجتماعى را دستخوش ديدگاههاى ناسازگار ساخت و آن را به اين سو و آن سو راند!

( 7 )

مخاطب شناسى

بحث علمى مخاطب و سطح خاص دارد. اين نكته از مرزهاى جداكننده (مباحثه علمى) و (تبليغ سياسى) است. سياستمداران و مبلغان وادى سياست در گستره گسترده اى تلاش مى ورزند; چون خرسندى مخاطب را براى بالا رفتن به سكوى قدرت مى جويند در انديشه مخاطب بيش ترند. از اين روى از برهان و جدل و خطابه و مغالطه و… سود مى گيرند تا ديدگاههاى خويش را ثابت كنند و موضع رقيب را سست گردانند!

اما سخن علمى براساس (سطح بندى مخاطب) القا و طبقه بندى مى شود. سخنِ علمى را همه جا نمى گويند و به هر كس بيان نمى كنند ظرفيت مخاطب شرط تعيين كننده يك مباحثه علمى است. مخاطب بايستى بتواند سخن گوينده را بفهمد و قدرت باز شناخت درست و نادرست آن را داشته باشد. در غير اين صورت تنها و تنها (تبليغ) است و نه (تعليم).

بخش گسترده اى از بحثها و گفتاگوييهاى مطرح شده در مورد ولايت فقيه بى توجه به مخاطب مستقيم و غيرمستقيم خويش عرضه شده اند. سخن گفتن از تئوريهاى ولايت فقيه (و يا به تعبير جو مسلّط هرمنوتيكى: قراءتهاى گوناگون از ولايت فقيه) و دهها بحث همانند در مجامع دانشجويى كه سطح اطلاعات آنان درخور ارزيابى است در خوش بينانه ترين برداشت تنها و تنها يك (تبليغ سياسى) است و نه يك (تعليم آكادميك)! در تعليم و تعلّم دانشگاهى و (البته با اصول و قواعد درست علمى) مى بايست دانشجو در سطح و رتبه اى باشد كه بتواند سره از ناسره بازشناسد و با نگاه نقد به كلامِ استاد بنگرد; امّا وقتى كه گوينده و يا نويسنده از افقى اعلاء رطب و يابس مى بافد و آب و سنگ و كلوخ بر فرق شنونده و خواننده خويش مى پاشد و او را در بهت و گيجى وا مى نهد آيا براستى مى توان آن را يك مذاكره علمى يا

( 8 )

مقاله علمى انگاشت!

هماره بحثهاى علمى جمع خاص داشته اند و حرمت جمعِ فرهيخته خود را پاس مى داشته اند تا در تضارب انديشه ضرب و جرح سلامت روانى جامعه پديد نيايد و ايده ها و ديدگاهها قبل از بلوغ و پختگى كال و نارس بهره اين و آن نشوند. اين مهم بويژه در مقوله هايى كه آثار روانى ـ اجتماعى گسترده دارند مهم تر مى نمايد. صد البته سياستمداران و سياست بازان كار خود مى كنند امّا آنان كه به صبغه علم و دانش شهره اند و يا از دكان علم ارتزاق مى جويند بهتر مى نمايد كه با عنايت به سطح مخاطب موضوعها و مقاله هاى خود را تدوين و ارائه كنند و كالاى خود را در ويترين هر فروشنده سودجو به نمايش نياورند و هر خريدار كنجكاو را به تمنا و آرزو فريفته نسازند.

مرز شناخت قانون و فرضيه

فرضيه هاى علمى چه در علوم طبيعى و چه در علوم انسانى دگرگونى پذيرند. حرمتى جز قرار گرفتن در ترازوى نقد و سنجش ندارند اما قانونها چنين نيستند. سلطه طبيعى و يا قراردادى بر انسان دارند و سرپيچى را برنتابند.

متأسفانه در جوامع قانون گريز قوانين اجتماعى شأن و حرمتى چونان فرضيه ها را دارند. هركس به خود حق مى دهد كه با دليلها و انگيزه هاى شخصى از قانون سرپيچده و شأن و جايگاهى براى قانون نشناسد.

در بحث و نقد (ولايت فقيه) نيز آثار اين روحيه نمايان است. در مواردى فراوان با ولايت فقيه چونان يك فرضيه علمى برخورد مى شود كه هر كس و گروه حق دارد در درستى و نادرستى آن سخن گويد و براساس دليلها و فهم

( 9 )

خويش به آن تن دهد و يا از آن سرپيچد و يا قائل به تفصيل شود و در مواردى بنا را بر پذيرش و در مواردى ديگر همّت را بر اعراض و انكار قرار دهد.

جماعت ياد شده از اين نكته غفلت ورزيده و يا خود را به تغافل مى زنند كه ولايت فقيه يك دوره اى از بحثها و گفتاگوييهاى علمى را در دوره هاى قانونگذارى گذرانده است. همگان به خاطر دارند كه در دوره تدوين قانون اساسى بحثهاى پردامنه اى در محور اين اصل و مواد تبعى آن صورت گرفت و سرانجام قانونگذاران به آن رأى دادند و در رفراندم قانون اساسى از آراى ملت برخوردار شد و تبديل به (قانون مصوب خبرگان و جامعه) شد.

امّا چنان به نظر مى رسد كه پاره اى از بحثها و گفتاگوييهاى اخير در مورد اين اصل يادآورد بحثهاى سالهاى 58 و قبل از دوره قانونگذارى آن اصل است و شايد حتى در مواردى از آن بحثها پيش تر رفته و برخى حوزه هاى فراتر از (اصل ولايت فقيه) را نيز دربر گرفته است. اين واپس گرايى ريشه در همان نكته ياد شده دارد كه هنوز در جامعه هاى چونان جامعه ما (حتى در محافل نخبگان) قانونگرايى معنى و لوازم خود را پيدا نكرده است. حتى آنان كه به ظاهر اين شعار را بر لب مى آورند و از آن دم مى زنند به تمامى مبادى و آثار آن توجه كافى نمى دارند. ايشان از عنايت به اين نكته مهم غفلت مى ورزند كه در قلمرو قوانين اجتماعى بحثهاى نظرى و كارشناسى تا قبل از دوره قانونگذارى صورت مى گيرد و پس از آن همگان بايستى به پيروى و پايبندى به (قانون مصوب) خود را مقيد بدانند و از گستراندن و پراكندن نكته هايى كه روح قانون گريزى را در جامعه پديد آورد بپرهيزند.

قانونهاى مبنا

قوانين اجتماعى در هر نظام سياسى دوگونه اند: نخست قانونهايى كه بنياد

( 10 )

قانونهاى ديگر را مى سازند و مى پردازند و گونه ديگر قانونهايى كه از قانونهاى گروه نخست بر مى آيند و يا به آن تكيه دارند.

برخورد با اين دو دسته از قانونها در يك سطح و رتبه نيست. با قانونهاى مبنا كه روح قانون اساسى هر كشور را تشكيل مى دهند چونان قانونهاى عادى عمل نمى شود و به سادگى مورد تجديد نظر قانونى قرارنمى گيرد.

اين تجربه بشرى در كشورهاى پيشرفته به عنوان يك اصل شناخته مى شود و بدان پايبندند مسأله اى كه متأسفانه در كشورهاى عقب نگه داشته شده و يا عقب مانده ديده نمى شود. در اين كشورها قانونهاى مبنا چونان قانونهاى عادى در معرض دگرگونى اند. با يك كودتا و يا تغيير حكومت حزبى و يا… در قانونهاى مادر و مبنا نيز تغيير و تجديد نظر صورت مى گيرد. اين حالت سبب مى شود كه در اين گونه نظامهاى اجتماعى هيچ گونه ثبات و جايگاه اتكا براى قانونگذاران و نيز مجريان و حتى مردم باقى نباشد و زندگى اجتماعى چونان كشتى بى ناخدا هر روز منتظر موج تازه و جهت جديد باشد.

بى گمان (و با هر نگرش و تفكر) در ميان قانونهاى اساسى و عادى كشور ما اگر چند قانون را به عنوان (قانون مبنا) بخواهيم معرفى كنيم در صدر آن اصل ولايت فقيه قراردارد. اين اصل چه در خود قانون اساسى و چه در قانونهاى عادى نقش مبنايى و محورى خود را دارد. با همين نگرش رئيس جمهور محترم پس از پاره اى از رخدادها و گفته هاى اخير گفت:

(ولايت فقيه ديگر يك نظريه فقهى در كنار نظرات ديگر نيست اصل نظام است.)

با توجه به اين نكته كاوشگران و ناقدان مى بايست به اين مسأله عنايت كنند كه وقتى از اين اصل سخن مى گويند از (قانون مبناى نظام) گفت و گو

( 11 )

مى كنند و با پراكندن بذر ترديد در درستى و پايبندى به آن در مشروعيت و جايگاه كلّ قانونها و نظام خلل مى آفرينند.

اين گونه بحثها همان گونه كه ياد شد شاخص عقب ماندگى توسعه اى جامعه را مى نماياند. جامعه اى كه گاه حتى نخبگان آن از جهت يابى اجتماعى غفلت مى ورزند و با طرح بحثهاى بنيان برانداز جامعه و نهادهاى آن را در سرگردانى و بى ثباتى قرار مى دهند.

توابع طرح نظريه

در ارائه ديدگاهها (حتى با فرض پايبندى به آداب و مبادى بحث علمى) مى بايست به پيامدهاى طرح ديدگاه توجه داشت و تنها به درستى و نادرستى سخن نيانديشيد بلكه آثار روانى ـ اجتماعى عرضه آن را در نظر گرفت.

اين تلقى به طور دقيق همان نكته اى است كه برخى از نويسندگان معاصر با نام (جغرافياى حرف) از آن ياد كرده اند و پيامدهاى طرح يك ديدگاه را بويژه در مسائل انسانى به اندازه درستى سخن مهم شمرده اند. به عنوان نمونه به ايده هاى كسروى و جشنهاى كتاب سوزان او اشارت كرده اند كه جداى از درستى و نادرستى دعوى او آن ادعا به كام سياستمداران و قدرتمداران جهانى آن روزگار بوده است و آب به آسياب ايشان مى ريخته است!

اينك در طرح بحثهاى ولايت فقيه و بحثهاى پيرامونى اين دغدغه جدى مى نمايد كه در اين بذرپاشى ترديد و انكار آيا براستى مى توان دريافت كه به كدامين سمت وسو حركت مى شود؟ و آيا تزلزل در اين بنيان ثابت به سود كدامين جبهه است؟

در اين دو دهه اخير (ولايت فقيه) منافع بسيار ملى (جداى از منافع فرا ملّى) را با خود به همراه داشته است:

( 12 )

1 . محور وحدت ملى بوده است. در غوغاسالارى گروهها و احزاب خلق الساعه پس از پيروزى انقلاب اعتقاد به اين اصل و رهبرى امام خمينى(ره) توانست وحدت ملى را حفظ كند و از تجزيه ايران كه پيش بينى رژيم شاه و بسيارى از ناظران بود جلوگيرى كند و وحدت ارضى ايران را نگهدارد.

2 . ولايت فقيه نقطه مركزى دفاع ملى بود. به هنگام بروز خطر خارجى بر خلاف انبوهى توطئه ها و دسيسه ها به فراخوانى نيروهاى مردمى و نظامى پرداخت و آنان را در جهاد ملّى و دينى بسيج كرد و افسانه مقاومت را عينيت بخشيد. همچنين در زمانى كه صلح و آتش بس مصلحت ملى تلقى شده با سخن و پيام او تحقق يافت بدون دغدغه و درگيرى پذيرفته شد.بدون سخن وليّ فقيه و اعتقاد به آن اصل توده هاى جوشان و زخم ديده از هشت سال جنگ تحميلى هرگز امكان نداشت كه به سادگى و بدون دغدغه تسليم صلح و آتش بس شوند و آن را پذيرا گردند.

3 . ولايت فقيه محور الفت گروههاى درون انقلاب و نظام بود. اين اصل توانست اختلاف سليقه هاى گروههاى داخل انقلاب را در دو دهه انقلاب با كم ترين تلفات به فصل الخطاب و يا دست كم آتش بس اجتماعى بينجاماند و از درگيريها و كشمكشهاى بنيان برانداز باز بدارد. چه در زمان امام راحل و چه در عهد مقام معظم رهبرى اين نقش نمايان و چشمگير بوده است. اعتقاد به اين اصل مانع از رودر رويى جناحهاى درون انقلاب شد و از هدر دادن انرژيهاى ذخيره نهضت جلوگيرى كرد.

و….

اين نكته ها گوشه هايى از بركتهاى اين اصل در راستاى منافع ملّى بوده و هست. حال آنان كه مى كوشند در آن خلل و اختلال ايجاد كنند آيا براستى چه فكرى براى جايگزينى اين نقشها داشته و دارند؟ و آيا سست كردن اين

( 13 )

جايگاه در عمل به سود آنانى نبوده و نيست كه در دهه هاى پس از انقلاب كوشيده اند از تكوين دولت مقتدر در اين سرزمين جلوگيرى كنند تا هرگاه كه بخواهند به مهره چينى و يا جابه جايى مهره ها بپردازند و از تحقق اراده و عزم ملى در شكل گيرى قدرت سياسى جلو بگيرند؟

انگيزه هاى دعاوى

گرچه در درستى و نادرستى دعاوى به انگيزه ها و نيّتها نمى توان بذل توجه داشت; زيرا درستى و نادرستى از گزاره هاى واقع نمايند و توجه به نيّتها و انگيزه ها نگرشى به گزاره هاى اعتبارى و به ديگر سخن نكته درهم نياميختن بين انگيزه ها و انگيخته ها دعوى موجّهى است اما درگزاره هايى كه به مسائل انسانى پيوند دارند وقتى انگيزه ها مشكوك و ياناشايسته باشند دست كم اين شبهه را مى پرورد كه آيا مى توان در زير اين پرچم سينه زد و آن تابلو را بر در و ديوار خانه خودى كوبيد و يا آن را به (سمع الرضا) شنيد!

شايد اين مثال تاريخى مناسب بنمايد كه وقتى شعار (جمهورى) از زبان رضاخان و عوامل كودتا برخاست ساده نگرانى كه زخم خورده استبداد پادشاهان بودند جذب آن شدند و كسانى چون عارف قزوينى تصنيف جمهورى ساختند. به ظاهر دليلهاى واقع گرايانه تمام و كمال به سود دعوى جمهورى بود و با اختيارات و حقوق مردم سازگارتر مى نمود و با استبداد شاهى ناسازگارى علنى مى داشت و اشرافيت پادشاهى را در هم مى ريخت; اما با تمامى اين احوال واقع نگرانى چونان شهيد مدرس و مانند او در برابر شعار جمهوريخواهى رضاخانى ايستادند گرچه در آن روزگار به نوعى عقب ماندگى و ارتجاع متهم شدند اما شهيد مدرّس و همانند او به خوبى دريافته بودند كه كودتاگرانى چون رضاخان دل به مردم نسوزانده اند

( 14 )

و خير ايشان را نطلبيده اند جمهورى رضاخانى هم همان سلطنت استبدادى مادام العمرى است.

امروزه نيز همانند همان نگرانيها در پشت سر مباحث به ظاهر آكادميك و نقادانه در مورد اصل ولايت فقيه وجود دارد. در وراى برخى از هجومها ديدگاههاى (سكولار) خود را نشان مى دهند ايده هايى كه دين را در مرز زندگى فردى منحصر مى دارند و آن را درحيات اجتماعى بى نقش مى خواهند. در برخى از ديگر نقاديها و هجومها حتى اصل اعتقاد به ديانت و ديندارى مورد هجوم و خدشه قرار مى گيرد و در برخى ديگر….

و چنين است كه اين گمان جدّى تر مى نماياند كه آيا در تهاجم و نقادى اصل ولايت فقيه گامهاى بزرگ ترى پنهان نشده است؟ و آيا اين تهاجم گام نخست براى مهجور ساختن مجدد ديندارى در هويت زندگى اجتماعى نيست؟

براى هر يك از اين نگرانيها شواهد و ادلّه اندك نيست.

*.*.*

و در پايان بدون هيچ گونه ادعا و مطلق انگارى نگارنده بوى خوشايندى را در وراى بحثهاى آكادميك و يا عوامانه اخير استشمام نمى كند اين بحثها نه با قواعد و مبادى قانونمدارى سر سازگارى دارد و نه با انگيزه هاى درست آغاز شده و نه نتيجه هاى مطلوبى را در پى دارد.

و اميدوارانه انتظار آن را مى دارد كه سلوك اجتماعى نسل معاصر ايرانى از (دين مدارى) و (خردورزى) به دور نماند و در احساسات موّاج زودگذر به اين سو و آن سو نغلتد و مصالح عمومى و منافع ملى در پلكان اريكه اصحاب قدرت قربانى نگردد.

سيدعباس صالحى