( 3 )

سپيده گشاى انقلاب

ناب مى انديشيد و ذهنى چو آيينه شفاف و رخشان داشت.

بر دِل آيينه ذهنِ او هيچ غبارى ننشسته بود.

ذهن شفاف و آيينه گون خود را بر هر كجا كه مى تاباند عين حقيقت را فرا مى نمود و باز مى تاباند. هيچ گاه در تاريكيها فرونماند و بر سر دو راهيها حيران نشد و راه از بى راه به كمك انديشه و خِرَد ناب باز مى شناخت و سبك بال و بى دغدغه چشم به افقهاى روشن مى دوخت و شاداب راه مى پيمود.

انديشه اش مركب راهوار بود و او را از سنگلاخ و پستى و بلنديهاى دشوار گذر پيچ وخمهاى خسته كننده به آسانى بَر مى كند و به شاهراه حقيقت مى رساند.

راه امام را اين گونه گزيد نه مهرورزانه.

راه امام را با چراغ خِرَد از دهها راه كه فرا رويش بود يابيد و بر آن گام نهاد.

هر چه در اين راه پيش مى رفت به ژرفا و گستره آن بيش تر پى مى بُرد و به امام كه گشاينده اين راه روشن در عصر حاضر بود بيش از پيش

( 4 )

علاقه مند مى شد و عشق مى ورزيد.

راه امام را شناخت آن گاه پى به بزرگى آن مرد بزرگ برد و عاشقانه كمر به خدمتش بست.

به امام عشق مى ورزيد نه از گونه عشقِ پسر به پدر كه فراتر و گسترده تر و ژرف تر از آن عشقِ مريد به مراد رهرو به رهبر پروانه به شمع.

بسيار انديشيد بسيار روى انديشه ها درنگ كرد و بسيار با صاحبان انديشه نشست و برخاست بسيارى از انديشه ها را وا رسيد و به بوته نقد و بررسى نهاد امّا انديشه امام را ناب ترين شفاف ترين بى آرلايش ترين و راه گشاترين آنها يافت و بر اين صراط مستقيم پوييد تا به سرچشمه نور رسيد.

راه امام راه دگرسانيهاى ژرف بود و جامعه را از ركود و ايستايى به سوى انقلاب و پويش و خيزش رهنمون مى شد.

راه امام موج مى آفريد و زشتيها و تباهيها و نابهنجاريها را به ساحل مى راند و ريشه آنها را از آب بر مى كند تا بخشكند و زيباييها بشكفند.

راه امام شب شكن بود و آفريننده روز. با هر چه شب بود در مى آويخت. شب را تاب نمى آورد از سياهى نفرت داشت به روز مى انديشيد به طلوع خورشيد به دنياى روشنِ روشن.

راه امام بر بى عدالتيها مى خورشيد و نابرابريها را تاب نمى آورد. جامعه نابرابر را جامعه اى كه برخى در ناز و نعمت و ثروت و مكنت مى زيند و برخى در فقر و تهى دستى و مذلت سياه ترين و لجن ترين جامعه بشرى مى دانست كه بايد زيرو زبر شود و دست تجاوزگران به

( 5 )

اموال عمومى كوتاه تا گل زندگى بشكفد.

راه امام راه حاكميت اللّه بود راه زيباييها صميميتها دوستيها صفاها و محبتها.

راه امام راه اسلام ناب بود نه اسلام آمريكايى و اسلام جمودانديشان و بسته ذهنان.

راهى كه او گزيد روشن روشن بود امّا نه براى همه بلكه براى آنان كه ذهنى رخشان داشتند و چشمانى بصير و قلبى روشن و ضميرى پاك و نيتى خالص و بى آميغ.

او چنين بود كه راه پيش پايش دهان گشود و از اُفقِ آن خورشيد بر آمد و در شبى هراس انگيز و سخت سياه و ديجور راه راست و درست را باز شناخت و آهنگ آن كرد.

راه روشنِ روشن بود امّا كم رهرو و پر دشمن. چنان بر آن خار و خاشاك ريخته بودند كه عشق و شوريدگى مى خواست گام نهادن بر آن وگرنه عقل مصلحت انديش و آينده نگر پرهيز مى داد و راه پُر رهرو و بى گزند را فرا مى نمود.

آرى او به عشق دلدار و تماشاى سپيده و برآمدن خورشيد و درك صبح دل انگيز رهايى و دستيابى به آبِ حيات در پى موساى زمان گام در نيل نهاد گرچه كم رهروى راه امواج دهشت انگيز نيل فرعونيان تازان از پى او را غمين مى ساخت و قلب او را مى فشرد.

غمگنانه تر از اين جمودانديشان بودند كه هر آن راه بر او مى بستند و بافلاخن خود شيشه روح او را نشانه مى رفتند.

همانان كه در كودكى در پيش چشم پدر بى رحمانه به سوى شيشه

( 6 )

روح او سنگ پرتاب كردند. اين قصه پرغصه بدين شرح است:

(امام در فيضيه فلسفه مى گفت و كودك همراه او تشنه شد و سوى كوزه آبى كه در حجره اى گذاشته شده بود رفت و برداشت و نوش كرد كه صاحب كوزه چهره دِژَم كرد و خشمگينانه كوزه را از او گرفت و آب آن را بر زمين ريخت و چندين و چندبار آن را آب كشيد كه پدر چون فلسفه مى گويد نجس است و فرزند خردسال او هم!)

سختيها و رنجها در به دريها به دور از خانمان شكنجه ها آزار و اذيتها را در برابر نعمت هدايت و رهبرى كه خداوند به او ارزانى داشته بود هيچ مى انگاشت.

او رهبرى چون امام داشت كه همه قدرتها در برابرش حقير بودند و ذليل و هركس در كنار آن روح بلند قرار مى گرفت همه چيز در چشمش كوچك مى آمد و همه رنجها و سختيها آسان مى نمود.

رهبر و امام او صيقل گر و آيينه افروز چيره دستى بود چنان جسم و جان پيروان خود را صيقل مى داد و زنگارها مى زدود كه درگردبادهاى سهمگين و گردابهاى بلا آنى از درخشش باز نمانند و غبار يأس و نااميدى غبار خستگى و درماندگى غبار ترديد و… آيينه دل آنان را كدر نكند.

رهبر و امام او كوره گر با تجربه اى بود چنان حواريون خود را دركوره حوادث مى گداخت كه بسان فولادِ آبديده در برابر پُتكهاى دهر و همه ناگواريها مقاوم بايستند.

رهبر و امام او عاشق بود و از خانه و بُستان گريزان و از نام و ننگ فارغ و جز معشوق از همه كس و همه چيز بى خبر. پيروان خود را

( 7 )

عاشق مى پروريد و هر كس در سلك مكتبيان او در مى آمد مى بايست از همه چيز و همه كس گريزان باشد و به سوى معشوق دوان.

رهبر و امام او از مرگ نمى هراسيد و هميشه در آرزوى شكستن قفس و رهايى از آن و رسيدن به محبوب بود:

مرغ جان در اين قفس بى بال و پر افتاد و هرگز
آن كه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد
وعده ديدار نزديك است ياران مژده باد
روز وصلش مى رسد ايّام هجران مى رود

برآن بود كه پيروان راستين او عاشقان راستين و بى هراس از مرگ باشند و در تب هجران بسوزند و هميشه و در همه حال در شوق وصل باشند و به سر آمدنِ دوران هجران.

امام و رهبر او بُت شكن بود. بُت نفس شكسته بود تا توانست تبر بردارد و ابراهيم گون بتهاى بتخانه شهر مشركان را در هم بشكند. ابراهيم قهرمان بود چون بُت نفس خويش شكسته بود كه ما در بُتها بُت نفس است و از همه بُتها انسان بيش تر در برابر او به خاك مى افتد.

ابراهيم ما آن كه بُت نفس خويش شكسته بود تبر به دستش مى داد تا بتهاى ظاهرى را در هم بشكند.

امام و رهبر او خدا را از روى سپاس عبادت مى كرد كه آزاده بود.

او سوداگر نبود كه آن ذات بى چون را براى ثواب و پاداش عبادت كند و نه برده كه از روى ترس به درگاه او نياز برد كه آزاده بود و از

( 8 )

روى سپاس نياز به درگاه بى نياز مى برد:

(… كسى كه نماز شب بخواند براى وسعت روزى يا صدقه دهد براى رفع بليّات يا زكات دهد براى تنميه مال; يعنى اينها را براى حق تعالى بكند و از عنايت او اين امور بخواهد اين عبادت گرچه صحيح و مجزى و با اتيان به اجزاء و شرايط شرعيه اين آثار نيز بر او مترتّب مى شود لكن عبادت حق تعالى نيست و داراى نيّت صادقانه و اراده خالصانه نخواهد بود بلكه اين عبادت براى تعمير دنيا و رسيدن به مطلوب نفسانيه دنيويّه است; پس عمل او مصاب نيست. چنانچه اگر عبادت براى ترس از جهنّم و شوق بهشت باشد نيز خالص براى حق نيست و نيت صادقانه در آن ندارد. بلكه توان گفت كه اين عبادات خالص براى شيطان و نفس است و انسان داراى اين نحو عبادات رضاى حق را به هيچ وجه داخل در آنها نكرده يا تشريك باشد بلكه فقط بت بزرگ را پرستيده: مادر بتها بُتِ نفس است.)

چهل حديث326/

اين عابدِ آزاده پيروان خود را چنان از صافيهاى گوناگون مى گذراند كه به اين مرحله از كمال برسند كه دل را خالى از اغيار كنند و در آن غير حق راهى نداشته باشد و خالص براى خدا باشد و خدا را از روى دوستى و سپاس بپرستند.

مصطفى را اين گونه ساخته و پرداخته بود و در ميدانها و هنگامه هاى گوناگون دليرى و عشق او را به راه و پايدارى و شكيبايى او را در

( 9 )

برابر ناگواريها سنجيده بود كه به همراهى گزيده بود همراهى عاشق دلسوخته مرد مدار شيداى خدمت تيزبين دشمن شناس سره از ناسره شناس و آشناى به دانش دين و مسائل جهان اسلام و نيازها و دردها و درمانها.

اين همراه دلير آرمانگرا بلند همت نستوه و از جان گذشته بود كه موساى ما توانست بيابانها را درنوردد وادى به وادى را بپيمايد و از گردابها بگذرد و فرعونيان را بستوه در آورد و به وادى ايمن گام بگذارد.

مصطفى زينت انقلاب امام بود و چلچراع شبستان آن.

مصطفى تكيه گاه مبارزان بود و پناهگاه آنان.

او بسان چشمه مى جوشيد و آبِ گوارا و زلال به تشنگان حقيقت مى رساند.

او بسان ابر مى باريد و دشت و دمن را با اسلام ناب مى شست و سيراب مى كرد.

او بسان خورشيد نور مى افشاند و به محفلها گرما مى بخشيد.

مصطفى ديده بانى تيزنگر و تيزهوش بود و هميشه بر برج ديده بانى پيرامون اميدگاه مردمان مسلمان و كشورهاى اسلامى بويژه ايران عزيز را دقيق مى نگريست و كوچك ترين حركت را به كانون فرماندهى گزارش مى داد تا در آن جا تصميم لازم گرفته شود.

مصطفى عالمى بيدار بود و خواب او را در نمى ربود كه خوب مى دانست اگر عالم دين را خواب در رُبايد و از رهزنان و حراميان و ترفندبازان و نان به نرخ روز خوران و دوچهرگان غافل بماند يا از بيرون به آن يورش خواهند آورد و دين و دنياى كاروانيان را تباه

( 10 )

خواهند ساخت و يا از درون آن را نابود خواهند كرد.

مصطفى زاهدانه زيست و هيچ گاه در فكر فردا نبود كه مال و منال گردآورد و گليم خود در اين معركه از آب بيرون كشد. او در فكر رسالت امروز و فردايش بود كه چگونه آن را به انجام رساند تا در پيشگاه خدا سربلند باشد.

مصطفى عالمى سياستمدار بود. تحليلهاى موشكافانه سياسى داشت; از اين روى در لحظه هاى حساس و بحرانى توانست مواضع دقيق سياسى نهضت را اعلام بدارد و مشاور دقيق و هوشيار رهبرى نهضت باشد و به كژراهه نيفتد.

مصطفى دشمن شناس چيره دستى بود. دشمن شناسى او توانست بيت امام را كه كانون انقلاب بود از هر گزندى به دور بدارد و دگرانديشان دو چهرگان نان به نرخ روزخوران متحجران سرمايه داران بى درد سياستمداران ترسو و كژانديش غرب باوران اهل تساهل و تسامح در برابر قدرتهاى بزرگ و شيادان داخلى و ناباوران به اصول اعتقادى اسلام و… را در آن راهى نباشد و خداجويان خالصان ناب انديشان دليران مهرورزان مردم دوستان و انقلاب باوران گرداننده چرخهاى مقدس (بيت) باشند.

مصطفى از سرمايه داران بى درد بيزار بود و هيچ گاه آنان را به آستانه حريم يار راه نمى داد و نمى گذاشت بيت مقدس امام جولانگاه مترفان سرمايه داران زالوصفت محتكران خانها اربابها و… باشد كه اينان را آفتى بزرگ مى دانست براى بيت مرجعيت و رهبرى نهضت.

( 11 )

مصطفى با ليبرالها مبارزان غيرمسلمان و مخالفان سياسى دستگاه پهلوى كه داراى انگيزه هايى غير از اسلام بودند ميانه اى نداشت و با همه تلاشى كه داشتند دركانون رهبرى جايى داشته باشند به خاطر انعطاف ناپذيرى مصطفى موفق نشدند.

مصطفى شناخت عميقى از جريانها و افراد و گروههاى سياسى داشت. هر فرد و هر جريانى را كه به هر لباسى در مى آمد مى شناخت و موضع دقيق در برابر آنها مى گرفت و نمى گذاشت نهضت در كلاف سر درگم جريانها گرفتار آيد.

مصطفى براى مبارزه آينده مبارزه كارهاى پس از پيروزى چگونگى اداره جامعه چگونگى ادامه راه چگونگى برخورد با دوستان و دشمنان و… طرح و برنامه داشت و به گونه اى در ارائه طرح و برنامه عمل مى كرد كه دست طراحان و برنامه دهندگان غير خودى در عمل بسته مى شد و غافلگير مى شدند.

مصطفى انديشه فقهى و دريافتهاى علمى خود را با زمان و مكان ونيازهاى روز هماهنگ مى كرد و به كارايى و كارآمدى و پاسخ گويى آنها مى انديشيد.

مطالعات فقهى او جداى از زمان و مكان و نيازهاى روزمره مردم نبود.

اهل آن نبود كه انبانى از اصطلاحات را بر دوش كشد و فضل خويش بنماياند و با سخنان پرطمطراق فخر بفروشد بلكه بر آن بود كه گرهى از كار فروبسته مسلمانان بگشايد و بنماياند كه دين آنان احكام و برنامه هاى جاودانه و براى هميشه روزگاران دارد و هيچ گاه از كار سامان دهى به زندگى مادى و معنوى آنان باز نمى ايستد و هميشه در

( 12 )

كار ساختن و پرداختن زندگى انسانها و هدايت آنان به شاهراه حقيقت است. دين اسلام را به قيل وقال مدرسه و اصطلاحات و عبارات گنگ و كم محتوا و سرگرم كننده و (ان قلت) و (قلت) هاى بيهوده و بى ثمر و وقت كُش و بيتهاى آباد و دلهاى ويران صرافخانه ها و تجارتخانه هايى كه نام دين بر پيشانى دارند و… كارى نيست كه اينها از مقوله رسالت دين فرسنگها جدايند و هيچ سازوارى با دين ندارند.

مصطفى به اسلام ناب مى انديشيد به اسلامى كه براى اداره جامعه و مبارزه با تباهيها برنامه داشت.

مصطفى خوب مى دانست كه اجراى برنامه ها و قانونهاى اسلام كه خداوند از بندگانش خواسته و به اجراى آنها فرمان داده و نافرمانان را عذاب سخت وعده داده است تشكيلات قوى مى خواهد.

سامان دهى به زندگانى مردم اجراى حدود مبارزه با تباهيها گسترش معنويت ايجاد محيط اخلاقى سالم هدايت انسانها به سوى سعادت دنيا و آخرت كوتاه كردن دست اشرار و دزدان و چپاولگران و… بدون تشكيل حكومت اسلامى مقتدر با رهبرى ولى فقيه عادل مدبر شجاع و… ممكن نيست:

(… حكومت عادل سرچشمه همه خوبيهاى دنيا و آخرت و حكومت ستم سرچشمه همه بديها و زشتيها و تباهيهاست. بنابراين به حكم خرد بايد حكومت ستم هر چند با مبارزه منفى از بيخ و بُن بركنده شود و به جاى آن حكومت عدل تشكيل گردد.)

حاشيه بر تحريرالوسيله امام مكاسب محرمه102/ دستنوشته

( 13 )

آرى چگونه ممكن است بدون تشكيلات توانا و گسترده و مديرى با تدبير و آگاه و شجاع در رأس آن پنجه در پنجه استكبار جهانى درافكند و با تباهيها و زشتيها به مبارزه برخاست و دشمن را از تجاوز باز داشت و عدل را گستراند و جامعه را از نابرابريها به دَرْآورد و عطر ناب اسلام محمدى(ص) را به همه جا فشاند و فرهنگ ناب اسلامى را در جامعه حاكم كرد؟

مصطفى تبيين گر انديشه امام بود. اگر روشن گريهاى وى نبود انديشه امام اين چنين دامن نمى گسترد.

انديشه هاى فقهى سياسى اجتماعى عرفانى و تفسيرى امام را براى پژوهندگان و علاقه مندان به اسلام ناب باز مى گفت و به دانش پيروان اسلام ناب ژرفا مى بخشيد تا هر يك از آنان در ديار و محفل و كوى خود جمعى را به سرچشمه نو رهنمون شوند.

امام دو دوران تبعيد به نجف اشرف به فكر خيزش ديگر افتاد. او در اين فكر افتاد كه خونى تازه به رگهاى نهضت سريان دهد و روحى ديگر به آن كالبد مقدس بدمد تا مباد اين سيل خروشان و در هم شكننده در دشت ساكن و ساكت و بى جنبش حوزه نجف آرام و قرار بگيرد و از حركت و تكاپو باز ايستد.

او در آن شرايط حساس دوران تبعيد در نجف اسلام را از هر سوى در محاصره مى ديد.

او مى ديد و احساس مى كرد كه از سويى مكتبهاى شرق و غرب به اركان اسلام يورش مى برند و آن را به عنوان دينى كه دورانش گذشته به جوانان و جامعه هاى بشرى معرفى مى كنند و از ديگر سوى جمودانديشى و بسته ذهنى و يك بعدنگرى سايه شوم خود را بر

( 14 )

حوزه ها گسترانده و اسلام را به انزوا كشانده و چهره مسخ شده اى از آن براى بيرونيان نمايانده است و جاذبه را از اين كانون مقدس گرفته و قوه دافعه آن را چند چندان كرده و اين سبب شده گروه گروه جوان پاك سرشت از اسلام مسجد خانواده محفلهاى اسلامى و مذهبى و جامعه اسلامى رمانده شوند و به دامن مكتبها و ايسمهاى پرزرق و برق پناه آورند.

امام براى وزاندن شميم اسلام ناب در پهنه گيتى و در هم كوباندن جبهه دشمن و خنثى كردن نقشه هاى دشمن و در هم شكستن طلسم جمودگرايى و بسته ذهنى در حوزه نجف و بيدار كردن حوزويان از خواب گران و اوج دادن به مبارزات ملتهاى مظلوم و در بند بويژه ملت دربند ايران طرحى نو در افكند و ولايت فقيه اصل والا مقدس جهت دهنده قوام بخش و محورى اسلام ناب را با دليلهاى روشن و استوار براى شاگردان و علاقه مندان بازگفت و دگرسانى شگفتى آفريد.

امام براى اين كه اين انقلاب مقدس از حركت باز نايستد و دامن بگستراند و همه تشنگان حقيقت از آن بهره برند و سدّى قوى در برابر دشمنان بنيان و برافراشته شود به شاگردان خود و آيندگان سفارش كرد در روشن گرى اين اصل بنيادين و گستراندن آن تلاش ورزند:

(ما اصل موضوع را طرح مى كرديم لازم است نسل حاضر و نسل آينده در اطراف آن بحث كنند و فكر كنند و راه به كار بستن آن را پيدا كنند. سستى سردى و يأس را از خود دور سازند و ان شاءاللّه تعالى كيفيت تشكيل و ساير

( 15 )

متفرعات آن را با مشورت و تبادل نظر به دست بياورند و كارهاى حكومت و مملكت اسلامى را به دست كارشناسان امين و خردمندان معتقد بسپارند…)

نهضت امام خمينى ج507/2

مصطفى نخستين كسى بود كه به نداى امام لبيك گفت و به روشن گرى اين انديشه و طرح مقدس پرداخت و جايگاه بس والايى در باورهاى اسلامى به آن داد و شبان و روزان براى پياده كردن آن تلاش ورزيد تا اين كه پيش از سپيده دمان آن گاه كه چشم در افق داشت و لبخند بر لب پرتوان درحركت بود تا به خورشيد دست يابد و انتظار به سر آيد و ماه كنعان او از در آيد دشمن مجالش نداد و با زهر كين از پايش در آورد و گل شاداب و خوش بوى بوستان آل مصطفى را در پيش ديده پدر حسين زمان پرپر كرد.

مرگ مصطفى لطف خفى الهى بود. شرنگى شد براى دشمنان دين و رستاخيزى براى دوستان و عاشقان دين كه برخاستند و در هم كوباندند كاخ ستم را و ديو و دد راندند و دست استكبار بريدند و آمريكا را در دنيا رسوا ساختند و قدرت افسانه اى آن را به سُخره گرفتند و رهبر عزيز و دور از وطن خويش را بر رَواقِ منظر چشم خود گذاشتند و به كشور بازگرداندند و بر سرير قدرت نشاندند.