( 120 )

نگاهى به تلاشهاى احياگرانه شهيد صدر

عباس مخلصى

بسيارند عالمان دين مدارى كه همواره نگران خلوص و كارآمديِ دين بوده اند. سيماى اين فرزانگانِ دغدغه دار و تلاش دردمندانه ايشان براى احيا و اصلاحِ باورها قالبها ارزشها و نمودهاى دينى در تاريخ دانش و دينداريِ اسلامى ترسيم شده است.

در حقيقت اينان فرآيند نظر و عمل دينى دينداران را در آميخته به پاره اى نادرستيها و آسيبها و يا همراه با برخى غفلتها و كاستيها مى ديده اند و اين امر براى آنان نگران كننده بوده است و ايشان را وا مى داشته كه دست به نقد و اصلاح و يا احياى فراموش شده هاى دين بزنند.

نقّاديِ اصلاحى و احياگرانه در چشم انداز نظر و عملِ دينداران از سوى عالمان بى گمان در موضع دين و بر مدار دين خواهى بوده است. با وجودِ اين نقدِ درون دينى و احياى اصالتها گونه هاى گونه گون داشته است:

( 121 )

بعضى (ظاهر مشرب) بوده اند كه اين ويژگى پيروان آنان را بر مى انگيخته تا با هرگونه نگاه و نگرش خردورزانه و تأويل گرانه به كتاب و سنّت به رويارويى برخيزند و چنين نگاهى را به دين در واقع همان بدعتى بپندارند كه ويرانگر سنّت و ديانت است.

در ميان شيعيان مقاومت محدثان در برابر گرايش اجتهادى و عقلى در قرنهاى چهارم و پنجم و نهضت اخبارى گرى در قرن يازدهم بر پايه پرهيز از اجتهاد و خردورزى در دين شكل يافته است.

پيدايى و پرورش اين گمان كه: دخالت دادنِ تلاشهاى عقلى در فهم دين سبب تغيير و تبديل ظواهر و سننِ آن مى شود و به تدريج سيطره بدعتهاى ذهنى را پديد آورده و ديانت را از ميان مى برد اين دين پيشگان را بر آن داشته است تا براى حفظ قالبها و نمايه هاى آغازينِ مكتب نهضتى ظاهرگرانه به وجود آورند.

در اين حركتهاى دفاعى كه از سوى عالمان پيشين از همه مذهبهاى اسلامى صورت گرفته است همان گونه كه اجتهاد و تعقّلِ دينى در آنها رنگ مى باخته هدفهاى اجتماعى دين نيز رنگى نداشته است. سخن از احياى جامعه دينى و تجديد عزّت و شكوه اسلام و مسلمانان نبوده است تنها از زلال ساختن ظواهر دين و فروگذاشتنِ تفسيرها و اجتهادهاى عقلى سخن مى گفته اند و در نهايت رستگارى اخلاقى و معنوى مسلمانان را در نظر داشته اند. امّا نهضتهاى احياگرانه عصر جديد رويكردى ديگر داشته اند عقل گرايى و جامعه نگرى دو شاخصه اصلى آنهاست.

احياگران مسلمانِ عصر جديد از سيد جمال الدين اسدآبادى تا امروز همه اجتهادگرا و خردگرا بوده اند البته با مراتب گوناگون اين شيوه كه نزد ظاهرگرايان ناپسند و بدعت شمرده مى شد احياگران جديد آن را پسنديده و بلكه ضرورى و ناگزير مى دانستند. اينان اعتقاد داشتند بدون اين رويكرد نماياندنِ كارآمديها و جلوه ها و جذّابيتهاى فطريِ دين كه از راه برابر سازى حقايق دين با نيازها و شرايط

( 122 )

زمان صورت مى گيرد جز با به كارگرفتن ابزار عقل و انديشه و استفاده از تجربه هاى عقلى ميسّر نمى شود.

شاخص ديگر احياگريِ عصرجديد اين است كه برخلاف گذشته وجهه نظر اجتماعى دارد. تمامى احياگران اين عصر جامعه نگر بوده اند نابسامانيها و عقب ماندگيهاى اجتماعى بسان نادرستيها و كژيهاى فكرى در ذهن و باور مسلمانان ايشان را مى آزرده است. تلاش مى كردند امور اجتماعى را سامان بخشند جامعه را از تاريكى جهل و ظلم و آتش استعمار و استبداد برهانند و زمينه صلاح و ترقى و پيشرفت را فراهم سازند و از اين رهگذر كيان اجتماعى مسلمانان و عزّت دينى آنان را احيا كنند.

استاد شهيد سيد محمد باقر صدر از متفكران بزرگ اسلامى نمونه برجسته اين احياگران است. وى هم اجتهادگرا و خردگراست و هم اصلاح طلب و جامعه نگر.

خردورزيهاى دين شناسانه و استخراج نظامهاى فكريِ مورد نياز از نصوص دينى خردگرايى و سوز و خروش و چاره جويى براى به اصلاح آوردن جامعه و سلامتِ حاكميت آن اصلاح طلبى و جامعه نگرى ايشان را مى نماياند. در ادامه نوشتار اين دو سير دگرديسى را در حركت احياگرانه ايشان خواهيم نگريست.

اسلام و حيات انسانى

انسان را در آفرينش مى نگريم و در اين نگاه گستره و ژرفاى وجودش را شاهديم ابديّتش را روح بزرگ و صعود بى نهايتش را مسؤوليّت و تعهّدِ خلافتش را. و در شگفت از عظمتِ سرمايه و بسيارى استعدادهاى نهفته اش و سر در گريبان اين انديشه كه: اين بسيار چگونه و چه سان مى شكفند؟ و مهم تر آن كه: به چه منظورى؟ راستى چه بيهوده اگر اين همه براى تن پرستيدن و به خاك رفتن باشند!

اين است كه همه كسان به فطرت خويش به پاسخ مى رسند و با همه وجود و

( 123 )

در همه كُنش رستن از آب و گل و ايده آل برتر را مى جويند و در جست وجوى نجات دهنده و راه نجاتند. بدين سان انسان به ضرورت انتخابِ راه وحى و مذهب مى رسد; يعنى نياز خويش به دين براى رويش و شكفتن و رسيدن به حيات:

(يا ايُّها الّذينَ امَنُوا اسْتَجيبُوا لله ولِلرّسول إذا دَعاكم لما يُحييكُم1.)

اى كسانى كه ايمان آورديد! دعوت خدا و رسول را اجابت كنيد آن گاه كه شما را به آنچه زنده تان مى كند فرا مى خوانند.

دعوتهاى دينى دعوت به حيات و حركت و روشنايى است و گريز و رهايى از مرده سانى و تاريكى:

(اَوَ مَن كان مَيْتاً فَأحْييناه وجعلنا له نوراً يمشى به فى الناس كمن مثلهُ فى الظّلمات…2)

آيا كسى كه مرده بود و زنده اش كرديم و براى او نورى قرار داديم كه با آن در ميان آدميان راه برود مثل كسى است كه در تاريكيهاست….

ديانت اسلام كامل ترين شريعت براى هدايت و شكفتن و به رشد رسيدن و به حيات پاك و انسانى دست يافتن و به آن جاودانه شدن است:

(مَن عمل صالحاً مِن ذكرٍ أو أُنثى وهو مؤمنٌ فلَنُحيينَّه حياةً طيّبة3.)

هركس كه مؤمن باشد و كار شايسته كند او را با حيات پاكيزه زنده گردانيم.

حيات آفرين بودنِ تعاليم اسلام براى انسانِ پيرو يك اصل روشن قرآنى است و اثرى ناگسسته و پايدار. به حكمِ جاودانه بودنش براى هرعصرى و نسلى نويد حيات دارد. به انسانها گونه اى تفكر و زيستن و نظامى از ارزشها و ملاكهاى رفتارى نشان مى دهد كه به زندگى امنيّت و سلامت بخشد و نشاط و رشد و بارورى و برخوردارى از حيات انسانى را تضمين كند و راه جاودانگى و چيرگى بر مظاهر مرگ را رهبرشان گردد.

( 124 )

ايمان و اعتقاد به اين دريافت از ديانت اسلام انديشه احيا را در ذهن مى آفريند و آن گاه آتش و سوز احياگرى در خرمن وجود مى افتد كه اين ديانت را در عينيّت آن; يعنى در اسلام مسلمانان و در اسلام رايج در بسيارى نمودها و باورها با دريافت و اعتقاد خويش ناسازگار مى بيند. در خارج اسلامى را مشاهده مى كند كه اثر حيات آفرينى از آن ستانده شده كژتابيها و پيرايه ها چهره آن را تغيير داده ارزش و اعتبارش در حلّ مسائل و تعيين خط و مشى زندگى از دست رفته است و راهگشايى و راهنمايى براى رشد فرد و جامعه ندارد.

او شاهدِ اسلامى است كه با گذر از تاريخِ انسانها و قرار گرفتن در ظرف سنّتها و تمدنها و ستيز و كينهاى گروهى و در كشاكش منافع و مصالح افراد و غرض ورزيها و سودجوييها و تعصبهاى دينى و فرقه اى تعاليم حيات بخش آن در پرده هاى ضخيمى از بدعتها تحريفها خرافه ها و غفلتها پوشانده شده و با گذر از هاضمه فهم انسانها استحاله گرديده است و همچنان همين سرنوشت بر آن حاكم است.

اين عينيّت به نگاه او سخت بيگانه مى نمايد; اما معتقد است كه اين ميراث هنوز قدرت زيستن و روشن كردن و حيات آفريدن و رشددادن و عزّت و سربلندى آوردن را دارد. بر اين باور است كه فقر وجهل و ذلّت و خودباختگى و دين گريزيِ كسان ناشى از ندارى و نابرخوردارى نيست كه از سر بى اطلاعى آنان از ثروت و گوهرى است كه در اختيار دارند و نمى دانند و نمى شناسند. پوياترين مكتب و شگرف ترين ديانت و درونمايه صحيح ترين روشنِ زندگى را در اختيار دارند ولى سر به گدايى به ديار بيگانه و دست استمداد به پيشگاه مكتبها و ايسمها برده اند.

البته او آن سوى اين عينيّتها را نيز مى بيند كه به مفسّران و متولّيان دين مربوط مى شود. اينان مى بايست سازوار با زمان و نياز عصر خويش در اندوخته ها و ميراث دينى به استخراج و تصفيه دست مى يازيدند و سير نوسازى و آماده كردنِ فرهنگِ دينى را براى محيط تازه در جارى زمان و زندگى پاس مى داشتند ولى چنين نشد. او آستين را بالا مى زند تا اين كار به زمين مانده را انجام دهد. عناصر

( 125 )

اصيل و زنده اما خفته و خاموش را بازيابى مى كند و نوسازى را به تناسب و نياز در شكل و محتوا انجام مى دهد.

در اين احيا احيا و نوفهمى به معناى تغيير و يا حذف عناصرى از دين و يا افزودنيهاى ناروا به دين نيست تأويلِ بى ضابطه حقايق دين بر پايه داده هاى درست و نادرستِ پاره اى مكتبها و فلسفه ها و تفسير دنيامدارانه از دين نيست اقتباس از محصولِ فكريِ ديگران و منعكس كردن آنها به زبانِ بوميِ جامعه نيست بلكه نوسازى و نوآورى در انديشه اسلامى به شيوه بيرون آوردن از منابع دين و پالايش است. دريافت منظومه فكرى و بينشى و ارزشى و عمليِ دين درظرف زمان و فرهنگ و دانش و ارائه آن به زبان و قالبهاى پذيرفته عصر است. تلاشى است دين مدارانه براى تركيب كردنِ اجزاى تجزيه شده و يا متلاشى شده دين و زنگار گرفتن از اجزاى زنگار گرفته آن تا روح حيات به آن اجزا باز گردد.

در حقيقت نوسازى در توضيح و تفسير و روشن گرى است كه احياگر از حقايق دين به دست مى دهد. در عناصر و سرمايه نخستين هيچ گونه دگرگونى و افزايشى ايجاد نمى كند. عناصر دين را از حصار سنّتها و اسارتها و جزميّتهاى تحميلى آزاد مى سازد تا توان و نمودِ برابرپذيرى دين با شرايط جديد حفظ شود و تأثير سودمندِ آن در زندگى متدينان آشكارگردد.

احيا و اجتهاد

بى گمان اسلام استعداد برابر شدن با شرايط زمان را داراست و از ديد شهيد صدر اين استعداد در متن دين نهفته است:

(بديهى است كه عوامل تحريك و ديناميسم در متن دين به وديعت نهاده شده است و دين خود قادر است كه با امتداد زمان پيش برود و تحول و تحرك خود را براى هميشه حفظ كند.

روى اين بيان پيروى از نصوص دينى پيروى از احكامى است كه

( 126 )

عوامل تحوّل و تجدّد را در بردارد و ديناميسم و تحرّكش را خود تضمين مى كند4.)

دگرديسى پذيرى و نوشوندگى و توانايى برابرى با واقعيتهاى نو و دگرگون شونده انسان از برجسته ترين ويژگيهاى اين شريعت است.

نو شدن و همخوانى با زمان و شرايط لازمه هر موجود زنده است و اسلام به عنوان دينى هميشه زنده در حقيقتِ خود نمى تواند از اين ويژگى بى بهره باشد. اگر هر عاملى اين استعداد را از آن بازستاند و در پيداييِ انديشه دينى بى نقش ماند بى گمان در صورت روياروى شدن با دگرگونيهاى تازه توان حفظ خود را از دست مى دهد و كم كم از صحنه حيات و زندگى حذف مى شود. اين كه مى بينيم با گذشت زمانها و رويارويى با دگرسانيهاى انسانى و اجتماعى توانسته است رهبرى و نفوذ خود را در انديشه و عمل مردمان حفظ كند بدين سبب است كه در تاريخِ خود شاهدِ احياگرانى بوده است.

اينان در تولّدِ پى درپى خود از اجتهاد براى نوسازى و پيوند دادنِ اسلام با نيازهاى زمان به خوبى بهره بردند و تعاليم وحى را در جارى زمان وارد ساختند شهيد صدر تولّدى مبارك و مرحله اى برجسته از همين استمرار است. در انديشه او اجتهاد به اوج مى رسد و كارآمديِ خود را باز مى يابد. در پرتو اجتهاد استعداد درونيِ دين به كمال مى شكفد و خطّ إحيا پاس داشته مى شود.

گستره اجتهاد در احيا

ايشان اجتهاد را تنها در مسائل فقهى نمى خواهد. معتقد است اجتهاد و تلاش قانونمندِ فهمِ دين براى نوفهمى و بازفهميِ نظام عقيدتيِ اسلام نيز بايد به كار گرفته شود. اين را به خوبى مى دانست كه تحوّل و رفرم در جهان اسلام همان گونه كه به بازسازى در فقه و اجتهادهاى فقهى بستگى دارد به نوسازى و اجتهاد در مبانى فلسفى و كلاميِ اسلام و فهميدن آنها از نو هم نياز دارد; زيرا مى ديد كه نظام

( 127 )

اعتقادىِ رايج در جامعه چه بسا بيش از نظام فقهى در آميخته به نادرستيها و كاستيهاست. پس در اين زمينه نيز لازم است سره از ناسره بازشناخته شود و باورهاى روشن و جذّاب دين از آلايه ها و تيرگيها و ديگرآسيبها پاك گردد.

مهم تر آن كه تركيبى هماهنگ و همه سونگر ندارد به گونه اى كه يك وحدت و يك نظام اعتقاديِ منسجم را تشكيل دهد و از يك فلسفه فكريِ سيستم دار حكايت كند. لذا نمى تواند پاسخ گوى خلأهاى فكرى موجود و قانع كننده براى انسان اين عصر باشد.

ديگر آن كه ايشان احيا و بازسازى در فقه را در پيوندى كامل با احيا و سلامت بخشيدن به باورهاى دينى مى دانست و اين دو عنصر انديشه سازِ دينى را دو عنصر كامل كننده كه به گونه مستقيم و ژرف با يكديگر داد وستد دارند مى نگريست در نگاه ايشان پيوند متقابل تنها در دايره نظر و انديشه محدود نيست بلكه در نمود عينى خود به يكديگر وابسته اند; زيرا بى گمان در پى فرو ريختن باورها و با پديدآمدنِ رخنه در آنها رفتار و كنشِ فقهى مردمان نيز بى رنگ و يا كم رنگ مى شود و به عكس اگر پاسخى از فقه براى شناخت موضع دينيِ آنان در برابر پديدارهاى زندگى ارائه نشود باور دينى آنان نيز رنگ خواهد باخت.

آن عالم شهيد اين پيوند را به خوبى دريافت و همزمان در هر دو زمينه به تلاش احياگرانه دست يازيد. در اين جا ابتدا آفتها و آسيبهايى كه اصالت و خلوص دين را تهديد مى كرد بر مى شماريم و موضع گيريهاى فكرى و عملى ايشان را براى زدودن آنها; بيان مى كنيم.

برخورد با نادرستيها در انديشه اسلامى

در آن روزگار ديانت اسلام از سه سوى هدف آسيبهاى بيرونى و درونى قرار داشت و روز به روز اين آسيبها شدّت مى يافت و عرصه را بر اسلام اصيل تنگ تر مى كرد. آنها عبارتند از:

( 128 )

* تهاجم از بيرون.

* تحجّر از درون.

* التقاط از سوى روشنفكرنمايان.

تهاجم از بيرون: باور اسلامى با دو جبهه به پهناى الحاد شرق تا استعمار فرهنگى غرب رويا روى بود. از يك سو ماديّت فلسفى و اخلاقى به سرعت در جوامع اسلامى نفوذ و گسترش مى يافت پيكر اسلام را زخم مى زد و از آن شاخ وبن مى بريد و از سوى ديگر استعمار در سيماى مكتبها و فلسفه هاى دروغين پيش مى تاخت و هويت اسلامى جامعه را از ميان مى برد.

در اين زمان كه اسلام باوران سخت در رنج و بيم قرار داشتند و همه تلاش و همّت خود را براى رويارويى با اين هجومها به كار مى گرفتند شهيد صدر به تلاشهايى در عمق دست زد كه هم آتش كمونيسم را خاموش سازد هم دين ستيزيهاى مزوّرانه استعمار را بى اثر كند. با نگارش دو كتاب ارزشمند: (فلسفتنا) و (اقتصادنا) هر دو جبهه تهاجم را هدف گرفت.

در اين دو كتاب در حقيقت خط بطلان بر جهان بينى و افكار مادى و ماترياليستى شرق و غرب كشيد ناتوانى تفكر و آراى آنان را در تبيين خطّ و مشى درست زندگى با دليلهاى استوار نماياند و نيز چهره ضدبشرى و ضدانسانى آنها را آشكار كرد.

از اين كه عراق در خطر كمونيسم قرار گرفته بود رنج مى برد; اما وجود اين خطر در ديگر جوامع اسلامى رنج و خروش او را مى افزود:

(من الآن احساس رنج و محنتى بزرگ مى كنم; زيرا عراق با خطر كمونيسم روبه رو شده است … ولى اگر رنج من براى خدا باشد و اين كه خداوند در زمين مورد پرستش قرار گيرد و مردم گروه گروه از دين خدا خارج نشوند آن گاه است كه به يك درجه و بدون هيچ تفاوتى بين عراق ايران پاكستان و يا هر يك از كشورهاى جهان

( 129 )

اسلام نسبت به هر خطرى كه اسلام را تهديد كند مى جوشم و مى خروشم5.)

به مكتبها و آراى مهاجم تنها از جهت نقد و ردّ ننگريست بلكه در يك بررسى مقايسه اى تئوريهاى اسلام را نيز ارائه كرد تا جوان مسلمان هم در خلأ فكرى وايدئولوژيك قرار نگيرد و هم به برترى انديشه هاى اسلامى واقف شود. در آغاز كتاب (فلسفتنا) مى نويسد:

(وكان لابدّ للاسلام أن يقول كلمته فى معترك هذا الصراع المرير وكان لابدّ أن يكون الكلمة قويّة عميقة صريحة واضحة كاملة شاملة للكون و الحياة والإنسان والمجتمع والدولة والنّظام ليتاح للأمّة أن تعلن كلمة الله فى المعترك…

وليس هذا الكتاب الاّ جزءاً من تلك الكلمة عولجت فيه مشكلة الكون كما يجب أن تعالج فى ضوء الاسلام6.)

اسلام ناگزير است كه در برابر ميدان دارى مكتبها سخن خود را بگويد و به حتم بايد سخن اسلام ژرف استوار صريح روشن و كامل باشد و موضوعِ انسان و زندگى و اجتماع و حكومت را فرا بگيرد تا در اين ميدان دارى مسلمانان توان يابند سخن خدا را به مردمان برسانند.

اين كتاب بخشى از آن سخن است كه در آن مسأله جهان بينى اسلامى بررسى مى شود.

در اين كتاب افزون بر پاسخ گويى به ديدگاههاى معرفت شناسانه ماركسيسم تازه ترين جلوه انديشه ماترياليستى يعنى پوزيتيويسم به بوته نقد گذاشته مى شود. پوزيتيويسم كه شايد اوج ماترياليسم علمى در قرن نوزدهم و نيمه نخست قرن بيستم بود در واقع شورشى بود عليه فلسفه و متافيزيك و عليه گرايش دينى و احكام اخلاقى و مذهبى; چرا كه جز به روش شناسى تجربى بها و اصالت نمى داد و تنها

( 130 )

معرفتى را حقيقى و يقينى مى دانست كه با روش هاى تجربى به دست آيد و مدّعى بود گزاره هاى دينى چون با اين روش به دست نمى آيند خالى از معنى و طرح آنها بيهوده است.

اين تفكر با تشكيك در معنى دارى گزاره هاى دينى درحقيقت بنيادى ترين و شديدترين حمله را به انديشه و معرفت دينى وارد مى ساخت. شهيد صدر از اندك متفكران اسلامى بود كه در اثر فلسفى و منطقى خود به پاسخ گويى به شبهه هاى معرفت شناسى اين نحله پرداخت. نگارشهاى آن عالم شهيد در مجهز كردن نسل جوان و درگير براى ايستادگى در برابر هجوم مكتبها نقش مؤثرى داشت و توان برخوردِ آنان را به ميزان درخورى بالا برد. افزون بر اين همان گونه كه ياد شد چون اين آثار تئوريهاى اسلام را نيز در بردارند نقطه عطفى در چگونگى ارائه ديدگاههاى اسلام در مسائل مورد نياز دانسته مى شود و باز به همين سبب با آن كه امروز شاهد افول آن مكتبها و آن آرا هستيم همچنان درخور توجه است و داراى ارزش علمى و كارآيى عملى.

2 . تحجر از درون: پديده تحجر يك آفت درون دينى است كه از ديرباز عاملى براى ركودِ انديشه اسلامى بوده است. اين پديده در دهه هاى پيشين (پيش از آن كه انقلاب اسلامى در ايران صولت اين تفكر را بشكند) در دو حوزه ايران و عراق به جدّ ظهور و بروز داشت. باورهاى اسلامى را به مردگى و سكون كشانده بود و چهره دين را تيره و دگرگون ساخته بود.

دينى كه پيروان خود را چنان به حركت و خروش واداشت كه توانستند دو قدرت بزرگ روزگار را تسليم اراده و حركت خويش سازند و در پرتو تعاليم آن تمدنى بزرگ پديد آورند متحجران از سرجهل اين روح و باطن و حركت را از اسلام فروگذاشته و بر قشر و ظاهرى خشك و بى روح جمود مى ورزيدند.

مهم آن كه هرگاه مصلحى دلسوز مى خواست در جهت احياى اسلام و مسلمانان گام بردارد و يا مفاهيمى نو در تفسير زنده و سازنده از اسلام عرضه كند و

( 131 )

متدينان را به حركت و حيات بخواند اين انديشه واپس گرا به صورت مزدورِ بى مزدِ دشمن به كار مى افتاد. اگر نمى توانست جلوى بروز و شكل گيرى چنين حركتى را بگيرد براى به شكست كشاندن آن تلاش مى ورزيد.

شهيد صدر سخنان افرادى از اين گروه كه مى خواستند ايشان را از حركتِ احيا باز دارند چنين بازگو مى كند:

(مى گويند: راه دعوت اسلام پر خار و خَس است راهى بسيار دراز است به اندازه اى كه با اين تلاشهاى ناچيز نمى توان به جايى رسيد و از مشكلات عبور كرد… هيچ كس قادر نيست چشم انداز خود را به آخر كار برساند7.)

اما آن عالم دلسوز و بيدار او كه درد و شعله دين خواهى سراسر وجودش را فراگرفته و در مكتب دين صلابتِ ايمان و استوارى انديشه يافته بود حيات خود را در پرتو حيات عقيده اش مى خواست چون از رهگذر حيات دين براى خويش و باورهايى كه با آنها وجودش يگانه شده بود روحِ حيات مى جست. او نمى توانست سخنان يأس آور و عذرتراشيهاى سست ايمانهاى راحت طلب را باور كند از اين روى در پاسخ مى نويسد:

(راه دراز است ولى در مقابل چه مقصدى؟ وقتى مقصد دعوت به خدا و راه خدا باشد دورى و درازى راه چيزى نيست. مگر مسلمان مى خواهد در پايان اين راه به برگ و نوايى مادى برسد؟8)

بى هيچ عذر و بهانه اى همه رنجها را مى پذيرد در برابر همه بازدارنده هاى كوچك و بزرگ مى ايستد و با درونمايه اى سراسر خلوص و شور و شعور نويد مى دهد:

(شك نيست سر راه پر از خار و خَس است. هيچ كس نمى گويد راه هموار است. اين راه راه بازسازى است و راه بازگشت امت به قرآن راه بازگشت به مركزى كه از آن منحرف گشته است…. در

( 132 )

اين راه خارها دستهايى را كه مى خواهد آنها را از سر راه بركند خون مى اندازد ولى سرانجام خارِ ضعيف در برابر اراده آهنين و عزم استوار انسانها تسليم مى گردد9.)

اين اميد از اراده و ايمانى بر مى خيزد كه بى زحمت و بى رياضت به دست نياورده است. با همين پشتوانه با همه بازدارنده هايى كه جمود انديشان و مقدس مآبان بر سر راه به وجود آوردند مبارزه كرد و با احياى انديشه اسلامى ضربه اى كوبنده بر كالبدِ تهيِ اين تفكر وارد ساخت.

3 . التقاط: موج ديگرى كه در آن روزگار به تفكر اصيل اسلام آسيب مى رساند رواج تفسيرها و تأويلهاى التقاطى از دين و از مفاهيم دينى بود. گروههايى در چهره نوگرا جهان بينى و انديشه هاى وارداتى شرق و غرب و فلسفه ها و مكتبهاى آنها را اصل گرفته باورها و مفاهيم دينى را در قالبهاى فكرى و ابزار معرفتى آنها تأويل و تفسير مى كردند و اين خودباختگى فكرى و اعتقادى را به گمان خود نوفهمى و انقلاب درتفكر دينى مى ناميدند!

اينان با اين گونه چرخشهاى تفسيرى و به ظاهر انقلابى مى خواستند فرهنگ و محتواى اسلام را با افكار و ايده هاى جديد بشر هماهنگ و همسو كنند ولى در حقيقت چيزى جز موضعِ انفعالى در برابر الحادِ علمى و فلسفى عصر جديد و عقب نشينيِ منزل به منزل انديشه دينى و پايين آوردن مقدّسات و تجربى كردن همه حقايق و مفاهيم آسمانى و تأويل مكتب الهى به مكتب بشرى نتيجه ديگرى به دنبال نداشت.

تفسيرهايى كه در آنها تمامى قداستها و رمز و رازهاى دين چون بر هاضمه فهمِ آنان سنگين مى آمد و با تحليلهاى علمى روشن نمى شد به عنوان خرافه و اسطوره دور انداخته مى شد و يا در دستگاه عقلى و تفسيرى آنان از پاكى و بالايى و والايى فرو مى افتاد و جايگاه خود را از دست مى داد. در اين تفسيرها بر كارآمدى اجتماعى و دنيايى دين چنان زياده روى مى شد كه دين تنها ابزارى براى بهبود

( 133 )

بخشيدن به زندگى دنيايى افراد جلوه مى كرد. اين گونه دريافت دنيامدارانه و ابزار انگارانه از دين راه را براى پيدايش اين تفكر مى گشود كه مى شود درمواقع لازم ابزارها و شيوه هاى دينى جاى خود را به ابزارها و شيوه هاى كارآمدترى براى زندگى دنيايى مسلمانان بدهد. بدين سان جوانان مسلمان كه بيش تر با احساس دينى به اين گروهها مى پيوستند كم كم باور دينى خود را از دست مى دادند و به مكتبهايى روى مى آوردند كه به ظاهر شور و احساس آنان را بهتر پاسخ مى گفت.

تلاش اين گروهها در آن روزگار بويژه در ايران و عراق در اوج و گسترش بود و اساس تفكر دينى و عنصر دين را در جامعه هاى اسلامى به جدّ تهديد مى كرد. در اين باره ايشان مى نويسد:

(به نوعى تفكر بر مى خوريم كه در اطراف تطور و تحول اسلام و چگونگى آن در بين بسيارى از مسلمين عصر حاضر رايج گشته. اينها فكر مى كنند كه احكام اسلام بايد با تغييرات زمان تغيير پذيرد و دنباله رو جريان زندگى انسان باشد و چون اسلام به زعم اينان آن طور كه بر پيامبر نازل گشته صلاحيت ندارد وضع زندگى موجود انسان را توجيه كند! بناچار براى تطبيق دين با زندگى بر مسلمانان واجب است كه اسلام را به رنگ تازه اى درآورند تا با وضع موجود عصر منطبق گردد.

خلاصه آن كه [ به زعم اينان] اسلام را بايد با وضع زمان تطبيق كرد نه زندگى را با قوانين عمومى اسلام.10)

شهيد صدر هرگز چنين اثرپذيريها و تفسيرهاى مبتنى بر پيش فرضها و روشها و معيارهاى فكرى و فلسفى مكتبهاى رايج عصر مانند: ماركسيسم سوسياليزم و ليبراليسم را نمى پذيرفت بلكه اين نوگراييها را تحريف دين و اين حركتها را در نهايت محكوم به شكست مى دانست:

(ليس عملياً بالنسبة الى حركة التجديد التى تقوم على أسس علمانية

( 134 )

و ترتبط بايدئولوجية لاتمت الى الاسلام بصلة لانّ حركة من هذا القبيل لاهى قادرة على تفسير الاسلام تفسيراً صحيحاً ولا هى قادرة على اقناع الجزء الاعظم من الناس بوجهة نظرها فى تفسير الاسلام11.)

جنبش نوگرايى كه بر پايه اى غيردينى بايستد و با ايدئولوژى غيرمربوط به اسلام در پيوند باشد عملى نيست; زيرا جنبشى از اين گونه نه مى تواند اسلام را درست تفسير كند و نه بيش تر مردم را به پذيرفتن ديدگاه خود در تفسير اسلام وادار سازد.

ايشان بر اين باور بود كه برانگيختن روح حركت و جنبش ميان مسلمانان وقتى پذيرفته و موفّق است كه نوگرايى در چهارچوب تفكر اصيل اسلام و از راه گسترش تفسير درست و زنده آن در سطح جامعه صورت گيرد:

(اگر يك جنبش نوگرايى برپايه اسلام بايستد و پيوند استوارى با سرچشمه هاى اسلام در ميان توده داشته باشد و دين اسلام را در حكومتى متبلور سازد كه مردم را به كار نيكو وا مى دارد و از كار زشت منع مى كند چنين جنبشى مى تواند بيش تر محافظه كاران و سنّت پرستان را نيز به راه سازندگى و نوگرايى بكشاند12.)

روشن مى كند كه بيرون آوردن اسلام از چنگ خرافه ها در تفسيرهاى نادرست و جمود انديشانه و رهاندن مسلمانان از يوغ ستمها و واپس ماندگيهاى اجتماعى به اين نيست كه مفاهيم اسلامى بر پايه ايده آل هاى محدود و ناقص بشر تأويل و تفسير شود. براى اين منظور بايد اسلام راستين را از آميختگى با انديشه ها و ديدگاههاى نامربوط به آن جدا كنيم. به عنوان نمونه براى مبارزه با انديشه هاى نادرستى كه بر سرنوشت زن مسلمان و روابط او با جامعه حكومت مى كند و زن مسلمان را از پيشرفت باز مى دارد به جاى روى آورى به بى حجابى و رهاندن زن از هر قيد و بند درست و سازنده و الگوگيرى از تمدن غرب در روابط زن و مرد بيابيم مبارزه اى را

( 135 )

با پشتوانه خود دين آغاز كنيم و مسلمانان را آگاه سازيم و بر آن داريم كه عادتها و نهادهاى اجتماعى را كه سبب عقب ماندگى زنان شده است از اسلام كه هيچ پيوندى با اين عادتها ندارد جدا كنيم.

اعتقاد به نوگرايى بر پايه اسلام از باور ايشان به كمال پذير بودن انديشه دينى و قدرت برابرى دين با نيازهاى زندگى نشأت مى گيرد كه پيش تر ياد شد. با پيروى از اسلام و نوانديشى برمعيارهاى اسلامى مى توان تمامى خواسته هاى زندگى دينى را پاسخ گفت:

(پيروى از نصوص به معناى جمود در نصوص نيست كه مانع تحول و نوگرايى در شؤون مختلف زندگى باشد زيرا پيروى از نص به معناى پيروى كامل از دين و به كار بستن احكام دينى بدون هيچ تغيير و تحريفى مى باشد13.)

آن عالم شهيد با دعوت و اجتهاد و از پايگاه احياى دين راه را بر روى اين آسيبها و رخنه ها بست و كوشيد آفات شومى كه از اين آسيبها در دين و انديشه دينى وارد شده است از آن بزدايد.

غرق شدن در معارف دين او را با جهان امروز و فرهنگ و دانش روز بيگانه نساخت علم و تمدن و انديشه و مكتبها و آراى جديد را عميق شناخت; اما شيفته و تسليم آنها نشد و بلكه با قدرت انتقاد و انتخاب به آنها نگريست و به حق مكتب و رأى اسلام را برتر ديد.

در برابر متحجران ايستاد. ديدگاههاى مشهور مسلم و جزمى را به بوته نقد و تحليل گذاشت. البته ميراث علمى عالمان پيشين را ارج مى نهاد و با احترام بدانها مى نگريست اما اين سيره حسنه ايشان را از نوانديشى باز نداشت. از تلاش تحقيقى آنان سود جست ولى در آنها نماند. كوشش وى گذر از تفسير سنّتى به رهيافتى نو و تازه از دين بود. هر آنچه نگاشت و در هر زمينه كه سخن گفت سيماى زنده و پوياى دين را رسم كرد. در پرتو استدلالهاى روشن و كاوشهاى

( 136 )

تحسين برانگيز عقلى انكارها و ناباوريهاى جمود انديشان را كنار زد و محتواى اسلام را به گونه اى بر روحها و ذهنها عرضه كرد كه به آسانى پذيرا شدند.

انديشه التقاط را تحريف از روى نادانى و يا عمد دين دانست كه بى هيچ مزدى تعاليم حنيف اسلام را به تاراج فرهنگ ماده باور شرق و طبيعت گراى غرب مى داد. شيوه احياى او روشن ساخت كه انقلاب در انديشه دين و كامل نشان دادنِ آن هيچ نيازى به وام گرفتن از ديگر انديشه ها و مكتبهاى به ظاهر انقلابى و نو ندارد بلكه بايد حقيقت اسلام را به درستى دريافت. اين مهم را خود انجام داد زمان را و انسان را و واقعيتهاى حاكم بر آن دو را بازشناخت و آراى اسلامى را براى راهبريِ نسل حاضر تدوين كرد تا انسان مسلمان در عصر فرهنگ و تمدن نوين ايمان و اعتقاد زنده خويش را از ياد نبرد و انسان اين عصر نيز ببيند و دريابد و برگزيند.

نياز انسان به دين

از ديدگاه اجتهادى ايشان دين در دو چهره درخور شناخت و تفسير است:

1 . به عنوان تشريع14 و يا به اصطلاح علم اصول فقه به عنوان اراده تشريعيه. در اين صورت دين به عنوان تشريع و قانونى تلقّى مى شود كه از جانب خدا آمده است.

2 . به عنوان فطرت الهى و سرشت مردم15. در اين صورت دين تنها قرار قانونى و تشريعى نيست كه از مقام بالا بر انسان تحميل شده باشد بلكه اراده تكوينى و يكى از سنن طبيعى تاريخ و يك واقعيّت خارجى است كه در درون هر انسانى نهاده شده و به شكل گرايشهاى درونى در ساختمان وجود او ظاهر مى گردد.

با شناخت اين چهره طبيعى از دين براى انسان خليفة اللهى و پذيرش بار امانت از سوى او نيز همين چهره را پيدا مى كند و آيه (فطرت) و آيه (امانت)16 يك مفهوم و يك چهره را از دين و ديندارى روشن مى كنند; زيرا مقصود از عرضه شدن بار امانت به انسان عرضه تشريعى و قانونى نيست بلكه مقصود اين است كه اين

( 137 )

بخشش پروردگار درجست وجوى جايى سازگار با طبيعت و ساختمان تاريخى و جهانى خود همه جا گردش كرد كوهها و آسمانها و زمين با اين خلافت هماهنگى نداشت تا بتواند بار امانت و خلافت الهى را برعهده گيرد اما انسان از طبيعتى هماهنگ و سازگار برخوردار بود. بنابراين عرضه تكوينى صورت گرفت و پذيرش تكوينى پديد آمد.

در اين نگاه دين خواهى چونان چشمه اى است كه از باطن فرد و جامعه مى جوشد و هيچ بازدارنده اى نمى تواند جلو اين جوشش را بگيرد بلكه تا انسان انسان است دين يك سنّت الهى براى اوست.

با سنّت ديندارى مى توان مقابله كرد ولى براى مدت كوتاه چنانكه براى مدت كوتاه با سنّت ازدواج و كشش طبيعى بين زن و مرد مى توان مبارزه كرد. براى هميشه انكار دين و چشم پوشى از اين واقعيت بزرگ ممكن نيست. پس هرگاه حركتى پديد آيد كه با اين سنّت به مبارزه برخيزد چون مخالف با حسّ دين خواهى و سرشت انسان است دير يا زود درجريان تاريخ به شكست مى انجامد.

نهضت بازگشت به دين و شكست حركتها و جريانهاى ضددينى كه در اين روزگار شاهد آنيم در حقيقت تأييدى بر درستى اين تفسير از پيوند انسان و دين است.

و نيز از اين ديدگاه دين چيزى نيست كه انسان بتواند نسبت به آن احساس بى نيازى كند:

(الدين ليس مقولة حضاريّة مكتسبة يمكن إعطاؤها و يمكن الإستغناء عنها لإنّها فى حالة من هذا القبيل لاتكون فطرة الله17.)

دين يك امر مربوط به تمدن نيست كه در طول تاريخ انسان آن را كسب كرده باشد تا بتوان آن را به كسى بخشيد يا از كسى كه از آن اظهار بى نيازى كند گرفت; زيرا در اين صورت ديگر دين فطرت الهى نخواهد بود.

( 138 )

بنابراين انسان و جامعه در هر مرحله اى از تكامل كه باشد دين يك عنصر مقوّم است نه يك عنصر عارضى و تحميلى كه بتوان آن را كنار نهاد و يا ناديده گرفت.

بازگشت به دين

ايشان بر اين اعتقاد پاى مى فشارند كه گره تكامل و تمدّن و بهروزى كامل انسان با انكار باورهاى دينى و كنار زدن دين از جامعه نه تنها گشوده نمى شود كه سخت تر مى گردد. آن چيزى كه اين گره را مى گشايد ناب و زلال كردن ارزشها و باورهاى جوشان دين است و بازگشت به اين ارزشها و باورها.

اين بازگشت مى تواند به حركت تكاملى و پيشرفت زندگى انسان عمق و هدف و معنى ببخشد و در نهايت تمدّن او را بارور سازد. اين اعتقاد از يك ديد گسترده تر سرچشمه مى گيرد و آن نگرشى است كه ايشان نسبت به (اسلام) و (زندگى) دارد.

نگرش به اسلام:

تمامى تلاشهاى علمى و فكرى وى درجهت استواركردن اين انديشه بود كه اسلام هم دينى زنده و هم دين زندگى است:

(عقيدة حيّة فى الإعماق و نظاماً كاملاً للحياة و منهجاً خاصّاً فى التّربية والتفكير18.)

اسلام در عمق خود باورى زنده و برنامه اى كامل براى زندگى و روشى يگانه براى به رشد رسيدن و انديشيدن است.

پس اسلام مى تواند به عنوان يك مكتب راهگشا و مفيد براى عمل و زندگى در جامعه امروز حضورى فعّال پويا و تعيين كننده داشته باشد و جامعه اسلامى را با همه نيازها و خواسته هاى موجودش پذيرا گردد و آن را رهبرى كند:

(إنّ الاسلام قادر على قيادة الحياة و تنظيمها ضمن أُطُره الحيّة دائماً19.)

( 139 )

اسلام توان رهبرى زندگى و تنظيم شؤون آن در طرحها و قالبهاى زنده را براى هميشه داراست.

ايمان اسلامى را يك موضوع فكرى خالص نمى داند كه هيچ نقش و نظارتى بر زندگى نداشته باشد بلكه مسأله ايمان همان گونه كه به عقل و دل انسانها مربوط است با زندگى آنان نيز پيوندى ناگسسته دارد.

در اساس اسلام را يك نظام و فلسفه فكرى ممتازى مى شناسد كه معيار تمايز آن بر پايه تفسير اين مكتب از واقعيت زندگى انسان استوار است. ايمان به اين تفسير از يك سو انسان را در تدبير مدبرى آگاه قرار مى دهد كه در جهت هدفهاى خلقت خويش گام بر مى دارد و از ديگر سو زندگى او را با ابديّت پيوند مى زند. طبيعى است با اين دريافت از انسان و جهان حيات فردى و اجتماعى شكل و رنگ خاصى مى يابد كه هرگز نمى توان ارزشها و هدفهاى معنوى را در آن ناديده انگاشت.

ايشان معتقد است اسلام آن ايمان معنوى و اخلاقى است كه از آن نظام كاملى براى زندگى انسانها سرچشمه مى گيرد و سير روشن و هدفى عالى براى آنان طرح مى كند. اين يك رسالت بزرگى است كه هيچ مكتب ديگرى نمى تواند عهده دار آن باشد; زيرا هماهنگى ميان خواسته هاى فطرى انسان كه پيوسته مصالح و منافع شخصى خود را مى خواهد و خواسته هاى اجتماعى به گونه اى كه به برقرارى و گسترش عدالت در جامعه بينجامد و ريشه فسادها و فجايع بخشكد تنها براساس مفاهيمى كه اسلام درتفسير زندگى دارد تحقق پذير است.

اسلام بين دو مقياس: (مصالح فرد) و (مصالح اجتماع) با دو روش اتحاد و همسازى ايجاد مى كند:

1 . از راه تفسيرى كه براى زندگى ارائه مى كند و زندگى اين جهان را مقدمه اى براى زندگى جهان ديگر قرار مى دهد و روشن مى كند كه انسان به اندازه كوششى كه در اين زندگى براى به دست آوردن (رضايت الهى) انجام مى دهد و درراه نيك بختى و سعادت و رفاه انسانها و جامعه مى كوشد در جهان ديگر از آن بهره مى برد و

( 140 )

رستگار مى شود; زيرا تلاشها و كوششهاى فرد در صحنه هاى اجتماعى بزرگ ترين پاداش اخروى را به همراه دارد. اين شناخت چشم انداز انسان را نسبت به زندگى خويش گسترش مى دهد و او را وادار مى سازد تا با ژرف نگرى بيش ترى به مصالح و زيانهاى خود نگاه كند.

به اين ترتيب اسلام بدون آن كه انگيزه هاى درونى و طبيعى انسان را فرو كوبد او را به سوى همكارى با ديگران به خاطر ساختنِ جامعه نيك بخت و برپايى عدالت كه رضايت الهى در آن است مى كشاند.

2 . از راه ارائه شكل تربيت اخلاقى ويژه اى كه عاطفه انسانيت و احساسهاى اخلاقى انسان را مى پرورد و عواطف او را تكامل مى بخشد. بشر را به گونه اى تربيت مى كند كه الگوها و ارزشهاى اخلاقى معنوى را محترم بشمارد و مصالح و منافع شخصى را كه مانع تحقق آن ارزشهاست زير پا بگذارد. ايمان و احترام به آن ارزشها حسّ مسووليت را در انسان زنده مى كند و او را به احسان و نيكوكارى درزندگى تشويق مى كند.

شناخت معنوى نسبت به زندگى كه اسلام به دست مى دهد و پرورش احساس اخلاقى در اين مكتب دو شيوه اى است كه به واقع برقرارى اعتدال ميان حقوق فرد و جامعه تضمين مى شود و عدالت و سعادت به جامعه باز مى گردد و ريشه دارترين دشواريها و ناكاميهاى جوامع بشرى امروز راه حلّ پيدا مى كند.

ايشان اعتقاد دارد كه اگر اين شناخت و احساس از انسان و جامعه جدا شود انتظار سعادت و رفاه براى بشر و آرزوى استقرار و ثبات براى جامعه بيهوده و گزاف است مگر آن كه بشر به صورت ابزارميكانيكى درآيد كه گروهى از تكنسينها براونظارت داشته باشند.

بنابراين امكان ندارد بشر با تفكّر و نظامى كه از مفاهيم مادى الهام مى گيرد و شالوده اين جهانى دارد به زندگى اى قدم نهد كه عدالت و نيك خواهى بر آن سايه بگسترد بلكه انسانها به سرچشمه ديگرى جز اين احتياج دارند كه نظام اجتماعى

( 141 )

خود را از آن الهام بگيرند. اين سرچشمه را تنها در مكتب جاويد اسلام مى توان يافت20.

نگرش به زندگى

برپايه نگرش ژرفى كه از ديانت اسلام دارد زندگى مادى و اجتماعى و تكامل اجتماعى انسان را به ديده حرمت و تقدّس مى نگرد و تمامى صحنه هاى زندگى انسان را پايگاه و تجلّى گاه عبوديت مى شمارد و اين پندار باطل را كه تعاليم آسمانى از فعاليتها و تلاشهاى زمينى انسان جدا و دوگانه است كنار مى زند و راه اعتدال ميان دو سلوك انسان غربى و انسان شرقى را مى نماياند.

ايشان با مقايسه زندگى انسان اروپايى و زندگى انسان شرقى به اين تحليل مى رسد كه انسان اروپايى همواره نگاه حريصانه اى به زمين داشته است به گونه اى كه حتى ديانت مسيح نتوانست بر اين نگاه او چيرگى يابد بلكه به جاى آن كه نگاه او را به سوى آسمان بالا ببرد اين انسان اروپايى بود كه توانست خداى مسيح را از آسمان به زمين بكشد و او را در يك پديده زمينى تجسّم بخشد.

به همان اندازه كه چشم دوختن به زمين توانست استعدادهاى انسان اروپايى را در برخورداريهاى زمينى شكوفا سازد به همان نسبت انواع استثمار انسان به وسيله انسان را پديد آورد زيرا وابستگى به ارزشهاى مادى او را بر آن داشت كه هم نوع خود را قربانى منافع خويش كند.

ولى انسان شرقى با توجه به تاريخش كه ريشه و رنگ دينى دارد نگاهى جداى از انسان اروپايى دارد; زيرا انسان شرقى به وسيله پيامهاى آسمانى پرورش يافته و به نيازهاى زيست دينى خود پيش از آن كه به زمين بنگرد آسمان را نگاه مى كند و پيش از آن كه در برابر ماديّات ومحسوسات پاى بند شود و احساس مسؤوليت كند خود را در برابرجهان غيب پاى بند و مسؤول مى شناسد.

اين غيب گرايى در ساخت انسان شرقى مسلمان سبب شد تا از انگيزه ها و

( 142 )

تشويقها براى بهره بردارى از حيات زمينى خود كنار باشد و در برابر به يك موضع منفى پناه ببرد كه گاهى رنگ زهد به خود مى گيرد و گاهى قناعت و گاهى سستى و بى تفاوتى.

به باور ايشان هر دو ديدگاه خطاست و بايد تصحيح و ترازسازى شود. اين مهم در سلوك انسان مسلمان آن گاه صورت مى گيرد كه پندار نادرستِ (زمين از آسمان جداست) از روح و انديشه او خارج شود و در نظر او زمين جامه آسمانى بپوشد به گونه اى كه كار وتلاش بر روى طبيعت عنوانِ وظيفه دينى و يك مفهوم عبادى پيدا كند چنانكه پيامبر(ص) فرمود:

(جُعلتْ ليَ الارض مسجداً21.)

براى من سراسر زمين مسجد است.

در اين صورت نظريه غيب گرايى انسان مسلمان به نيروى حركت آفرينى تبديل مى شود كه او را به مشاركت در بالا بردن سطح زندگى بر مى انگيزاند. ايشان ايجاد اين دگرديسى در انديشه و سلوك انسان مسلمان را از وظايف حكومت اسلامى مى داند:

(وهذا بالضبط ماتصنعه الدولة الإسلاميّه فانها لاتنتزع من الإنسان نظرته العميقة الى السماء وإنما تعطى له المعنى الصحيح للسماء و تسبغ طابع الشرعيّة والواجب على العمل فى الارض بوصفه مظهراً من مظاهر خلافة الإنسان لله على الكون22.)

بسيج كردن افراد در راه تمدن شايسته وظيفه اى است كه حكومت اسلامى بايد انجام دهد. بدين منظور نگاه مشتاقانه انسان به آسمان را از او نمى گيرد بلكه مفهوم درست آسمان را در اختيار او مى نهد و كار و تلاش بر روى زمين را با بر چسب (شرعى) و (وظيفه) مشخص مى كند و آن را نمودى از خلافت الهيِ انسان در صحنه هستى مى شمارد.

( 143 )

بنابراين تفكّر حكومت اسلامى نه تنها يك ضرورت دينى است كه براى رشد و تمدّنِ انسان و جامعه اسلامى نيز يك ضرورت و نياز به شمار مى رود; زيرا:

(المنهج الوحيد الذى يمكنه تفجير طاقات الإنسان فى العالم الإسلامى و الإرتفاع به الى مركزه الطبيعى على صعيد الحضارة الإنسانية وإنقاذه مما يعانيه من ألوان التشتّت والتبعيّة والضياع23.)

حكومت اسلامى يگانه راهى است كه مى تواند استعدادهاى انسان را درجهان اسلام شكوفا سازد ودرمسير تمدّن او را تا جايگاه والاى انسانى اش بالا ببرد و از پراكندگيها و عقب ماندگيها و تباهيها رهايى بخشد.

شكوفايى و موفقيّت فرد و جامعه در حكومت اسلامى از آن روست كه ساخت عقيدتى حكومت با ساخت عقيدتى و روحيِ فرد مسلمان هماهنگ و همسوست. اين هماهنگى مؤثرترين عامل براى دستيابى به تمدّن و بالندگى است.

ساخت عقيدتى حكومت اسلامى بر بنياد ايمان به خدا و تحقق بخشيدن به نقش انسان درخلافت الهى او بر روى زمين استوار است.

دادگرى دانش توانايى تشكيل دهنده هدفى هستند كه انسان را در حركت تمدن سازش يارى مى دهند و چون اين حركت بر پايه انگيزه هايى است كه از آگاهى انسان مسلمان به مسؤوليت خويش و از احساس وظيفه دينى او سرچشمه مى گيرد اين تضمين وجود دارد كه نيروى سازندگى به نيروى بهره كشى و چسبيدگى و حرص به دنيا تبديل نگردد. پيدايى اين انحراف فرد مسلمان را از حركت و همراه شدن در امر سازندگى شايسته باز مى دارد; زيرا اين حركت با بسيارى كوششها گذشتها و هموار كردن شجاعانه محروميتها برخويش به خاطر پيشرفت و خوشبختى جامعه همراه است.

وقتى از اين ديدگاه مى نگريم دغدغه زندگى چهره مثبت پيدا مى كند و چونان ابزارى مى شود كه انسان در سايه تلاشها و نيكوييهايش هستى و بودنِ راستين خود

( 144 )

را باز مى يابد.

حكومت اسلامى با روشنگرى مفاهيم دينى درباره زندگى به توده مسلمان ديد تازه مى بخشد و همه نيروها و انسانهاى تلاشگر و نيكى آفرين را در تمامى چشم اندازهاى زندگى: سياسى اقتصادى فرهنگى فكرى و… براى دست يافتن به تمدنى بزرگ به تلاش و حركت وا مى دارد و با فضاى بازى كه فراهم مى آورد افراد درمى يابند كه پاسخِ مثبت دادن به فعاليتهاى سازنده در حقيقت ارج و عزّت خويش است بر روى زمين.

شهيد صدر بر اين اصرار مى ورزند كه اين مهمّ تنها در سايه حاكميت يافتنِ اسلام برجامعه ميسّر مى شود:

(لن تستطيع أيّ دولة أن تقدّم هذا المركب الحضارى لإنسان العالم الإسلامى سوى دولة الإسلاميّة التى تتخذ من الاسلام أساساً لعمليّة البناء و إطاراً لنظامها الإجتماعى24.)

هيچ حكومتى نمى تواند زمينه تمدن را براى انسانهاى جهان اسلام مهيا سازد مگر حكومت اسلامى كه تعاليم اسلام را بنياد تلاشها و چهارچوب نظام اجتماعى خود قرار مى دهد.

همان گونه كه مى بينيد نگرش ايشان به اسلام به صورت مجموعه قوانينى كه تنها پيوند انسان را با خدا بيان كند و هيچ گونه فلسفه مشخصى براى زندگى و جامعه نداشته باشد نيست. راهبرى زندگى و جامعه را در قلمرو رسالت دين مى داند بلكه معتقد است تفسير واقعى زندگى را دين به دست مى دهد و با اين تفسير است كه مى توان فلسفه هاى صحيح بى ابهام و كامل زندگى را فهم و كشف كرد.

قلمرو دين

بر پايه نوع نيازى كه بشر به دين دارد انتظار او از دين شكل مى گيرد و شاخصِ بيش و كمِ انتظارها آن است كه نيازها را چه بدانيم و تعيين اين دو قلمرو دين را

( 145 )

روشن مى كند.

شهيد صدر در بحثهاى قرآنى به اين مطلب اشاره مى كند كه انتظار داريم قرآن چه چيزهايى به ما بدهد و در چه زمينه هايى براى ما سخن بگويد. به عنوان مثال به مناسبت بحث سنتهاى تاريخ در قرآن اين پرسش را طرح مى كند كه آيا مى توان از قرآن انتظار داشت سنن و قوانين تاريخ را به ما بياموزد. سنن و قوانين ديگر علوم را چطور؟ در اساس آيا تمسّك به قرآن به معناى رها كردن و كنار زدن تجربه هاى انسانى و دستاوردهاى فكرى و علمى بشر است يا خير؟

ايشان بر اين باورند كه قرآن نياز انسان را به هدايت و كمال پاسخ مى دهد و انتظار بشر را براى يافتن ايمانى روشن و استوار بر مى آورد تا در پرتو آن بتواند راه نجات را كه دين به او نشان مى دهد به سلامت بپيمايد و از مهلكه هاى درونى و بيرونى مصون بماند. پس قرآن كتاب هدايت و تربيت انسان است كتاب اكتشاف علمى و يا كتاب درسى نيست كه بر پيامبر(ص) به عنوان معلم به معناى معمولى آن نازل شده باشد تا گروهى را درس بدهد. اين كتاب فرود آمده تا مردمان را از تاريكيها بيرون بياورد و به نور برساند. بدين جهت از قرآن انتظار نداريم براى ما حقايق و اصول علمى را كشف كند و از مسائل و مبانى فيزيك و شيمى و گياه شناسى و… سخن بگويد.

درست است كه در قرآن به اينها اشاره هايى شده است اما به اندازه اى كه بُعد الهى قرآن را تأكيد كند و ژرف انديشى ربّانى آن را به اثبات برساند و بنماياند كه توانسته است در مقام كشف از حقايق علمى در زمينه هاى گوناگون صدها سال از تجربه بشر جلوتر رود.

لكن با اين همه روشن است اين اشارات تنها به خاطر مقصودهاى تربيتى و هدايتى صورت گرفته است نه به خاطر آموزش فيزيك و شيمى. پس هرگز نمى توان گفت با وجود قرآن انسان از ميراث تجربى خود و يا كوششهاى علمى بى نياز است; زيرا:

( 146 )

(القرآن لم يطرح نفسه بديلاً عن قدرة الانسان الخلاّقة و مواهبه و قابليّاته فى مقام الكدح فى كل ميادين الحياة بما فى ذلك ميدان المعرفة والتجربة.

وإنما طرح نفسه طاقة روحية موجهة للانسان مفجرة لطاقاته محرّكة له فى المسار الصحيح25.)

قرآن خود را به عنوان بديل و جايگزينى براى نيروى آفرينش گر انسان مطرح نكرده است و نمى خواهد او را از موهبتها و استعدادهايش درمقام تلاش باز دارد. تلاشهاى انسان در همه چشم اندازهاى علمى و تجربى حق طبيعى اوست.

بلكه قرآن خود را به عنوان نيروى معنوى و روحى براى انسان سازى معرفى مى كند كه مى خواهد نيروهاى نهفته انسان را شكوفا سازد و او را برانگيزد تا آنها را در مسير صحيح به كار گيرد.

قرآن در صحنه هاى كاوش و ابتكار و آفرينندگى و كشف به جاى نيروى تفكر انسان نمى نشيند. نبايد از آن انتظار مطرح كردن قانونهاى دانشهاى بشرى را داشت و در اين زمينه ها از آن نظر خواست. اگر قرآن بخواهد حقايق و قانونهاى علوم را كشف و بيان كند بايد از مرتبه همگانى بودن پايين بيايد و ويژه متخصصان در چند دوره خاص شود.

آن گاه ايشان شرح مى دهد كه بررسى ما براى كشفِ سنن تاريخ از قرآن بدين سبب است كه اين بحث بيش ترين پيوند را با وظيفه قرآن به عنوان كتاب هدايت دارد; زيرا بيان اين سنّتها به گونه مستقيم در ايجاد دگرگونى شايسته انسان اثر دارد; از اين روى قرآن در حدّى كه بتواند بشر را به اين سنّتها رهبرى كند و بينش راستين نسبت به پديده ها و اوضاع دگرگونيهاى انسان پديد آورد درباره آنها سخن گفته است و ما بايد از قرآن الهام بگيريم. بر خلافِ زمينه هاى ديگر و ميدانهاى ديگر دانشها كه نقش و تأثيرى در ايجاد عمل تغيير و هدايت انسان ندارند.

( 147 )

بى گمان با تعيين جايگاه و وظيفه قرآن در صحنه زندگى جايگاه و وظيفه دين نيز روشن مى شود; زيرا قرآن به عنوان كتاب مقدّسِ اسلام تمام محتوايى كه اسلام دارد داراست. بدين سان از سخنان ياد شده مى توان اين باور را به دست آورد كه دين معارفى به انسان مى دهد و صحنه هايى از زندگى را روشن مى كند و سامان مى دهد كه با هدايت و كمالِ شايسته او پيوند داشته باشد و انسان از راه منابع ديگر كه خداوند در اختيار او گذاشته است نمى تواند آنها را به دست آورد.

فهم و كشف نظامهاى تئوريك دين

بى شك سرمايه هاى فكريِ بسيارى درمتون و نصوص دينى وجود دارد ولى اين سرمايه ها تا در قالبها و سيستمهاى معيّن و مشخص فهم و كشف نشوند نمى توانند راهبرى و راهگشايى داشته باشند چرا كه با مفاهيم كلّى و تفسير نشده دين نمى توان در جامعه هاى امروز بشرى نقش داشت و دگرگونيها را رهبرى كرد.

از سوى ديگر انسان مسلمان در برخورد با ديدگاهها و فلسفه هاى بشرى در زمينه هاى گوناگون جامعه وزندگى مى خواهد ديدگاه و فلسفه اسلام را درباره آنها بشنود و بداند كه همين مسائل كه بشرِ امروز با تجربه هاى درست و نادرست خود به آن رسيده است اسلام درباره آنها چه رهنمود و نظريّه اى دارد؟ البته اسلام تجربه هاى راستين بشر را مى پذيرد ولى اين در صورتى است كه با ديدگاههاى متعالى كه از انسان وزندگى دارد بيگانه و نابرابر نباشد.

به عنوان مثال مى خواهد بداند كه فلسفه و نظام سياسى در اسلام چگونه و به چه شكل است و با ديگر فلسفه هاى سياسى در چه عناصرى مشترك و چه فرقهايى دارد؟ همين گونه نظام اقتصادى حقوقى و ساير فلسفه هايى كه ابعاد مختلفِ زندگى را تفسير مى كند.

براى اين منظور چه بايد كرد؟ از چه راهى مى توان ديدگاهها و سيستمهاى فكرى و معيارهاى تشخيص و گزينش تجربه هاى بشرى را از نصوص دينى به دست آورد؟

( 148 )

مطالعه آثار آن عالم شهيد اين حقيقت را نشان مى دهد كه ايشان گويا همواره خود را با چنين پرسشى رو به رو مى ديده و در صدد بوده تا منابع و نصوص دين را از زاويه همين پرسش بكاود.

راه پيشنهادى ايشان شيوه اى است كه آن را (فهم موضوعى) و يا (اكتشاف مكتب) مى نامد.

به باور وى نصوص دينى وقتى به صورت تجزيه اى بررسى و فهم مى شوند مفسّر بدون هيچ گونه طرح يا نقشه پيشين مى كوشد مدلول و معناى نص را در پرتو معانى الفاظ و به كمك و نشانه ها به دست آورد و سرانجام به اجتهادهايى پراكنده و حتى گاه ناهمگون دست مى يابد. به جاى اين بايد شيوه (فهم موضوعى) را برگزيد تا در پرتو آن به نظريّه اى كامل و منسجم و اجتهادى كه يك وحدت را مى نمايد و فلسفه واحدِ معيّنى را در يك موضوع روشن مى كند دست يافت.

درباره اين شيوه در دو جا به شرح مى پردازد: در (اقتصادنا)26 و ديگر در (المدرسة القرانية)27. اگر چه آنچه در اين باره در منبع دوم آمده است مربوط به فهم ديدگاههاى قرآن است كه در روشن گرى فرقهاى دو روش تفسيرى: تفسير موضوعى و تفسير تجزيه اى بيان مى كند ولى بى گمان در فهم ديدگاههاى دين از ديگر نصوص دينى بى هيچ تفاوتى در خور پيروى است چنانكه در منبعِ نخست براى دست يابى به مكتب اقتصادى اسلام به همين شيوه به فهم و تفسير روايات پرداخته اند.

با توجه به سخنان ايشان در دو منبعِ ياد شده مى توان گفت فهم موضوعيِ دين وقتى صورت مى گيرد كه يكى از موضوعهاى زندگى يا اعتقادى و يا اجتماعى را برگزينيم و بخواهيم ديدگاه اسلام و نظر نصوص دينى را درباره آن استنباط كنيم.

براى اين منظور عالم دين ابتدا روى آن موضوع به اندازه كافى دقت و مطالعه مى كند و از تجربه ها و انديشه هاى ديگران تا آن جا كه اين انديشه ها بتوانند راه گشايى داشته باشند مطالبى مى اندوزد و از راه حلهايى كه انديشه بشرى مطرح كرده چيزهايى فرا مى گيرد و به خلاء موجود آشنا مى شود سپس آنچه از نصوص

( 149 )

دينى درباره آن موضوع وجود دارند گرد مى آورد و به شرح لفظى و لغوى و مفهومى آنها مى پردازد آن گاه معانى و مفاهيم و احكام به دست آمده از نصوص را با هم ديگر مقايسه مى كند و از مجموعِ آنها نتيجه ها و اصولى ژرف فراگير و هماهنگ كشف مى كند به گونه اى كه بنيانهاى يك سيستم و نظريه منسجم و مشخص را در موضوع مورد نظر و پژوهش به دست دهد.

بنابراين اكتشافِ نظريه ها و مسلكهاى فكرى دين نيازمند دو گام اساسى هستند:

1 . فهم تجزيه اى نصوص و استنباط احكام به روش اجتهاد دينى. در اين مرحله عناصر و مفرداتِ نخستين يك نظريه از نصوص استخراج و جمع آورى مى شود. براى اين كار دقتها و موشكافيهاى كارشناسانه درباره نصوص و فهمِ درست آنها هرگز نبايد ناديده گرفته شود.

2 . در اين مرحله ميان مفردات و مدلولهاى جداگانه نصوص وحدت و پيوند نظرى ايجاد مى شود و به هر يك از آنها به اين عنوان كه جزيى از كلّ است و بخشى از نظريه را تفسير مى كند نگريسته مى شود و سرانجام براى دستيابى به يك تفسيركلى و سيستماتيك با يكديگر تركيب مى شوند.

عالم دينى وقتى با اين هدفگيرى نصوص دينى را بررسى مى كند ديگر شنونده اى جامد و گزارشگرى بى نقش نيست بلكه براى طرح مسأله در برابر قرآن و سنّت به عنوان يك موضوعى كه با انديشه ها و مطالعات گسترده بشرى سروكار دارد گفت وگوى خود را با متنِ نصّ آغاز مى كند. او مى پرسد و نصّ پاسخ مى دهد.

على(ع) درباره قرآن مى فرمايد:

(ذلك القرآن فاستنطقوه ولن ينطق ولكن أخبركم عنه28.)

آن قرآن از آن بخواهيد تا سخن گويد و هرگز سخن نگويد امّا من شما را از آن خبر مى دهم.

(استنطاق) محاوره و گفت وگو و پرسيدن و پاسخ گرفتن است نه شنيدن و

( 150 )

گوش فرا دادن. به شيوه (استنطاق) به سراغ نصّ دين رفتن استنباطى فعّال و زنده صورت مى گيرد; زيرا مفسّر دين با توشه اى از افكار عصر خويش و نيازمنديها و انتظارهايى كه از دين دارد در برابرنصوص مى نشيند و آنها را به سخن و پاسخ وا مى دارد.

ايشان اين باور را دارد كه از اين راه مى توان در برابر تجربه هاى زمينى در هر موضوع نظر دين و موقعيّت آسمانى را دانست و چون در اين روش واقعيتها و زندگى بر دين عرضه مى شود و فهم دين با واقعيت انسان به هم مى پيوندد تفسيرهاى دينى تكامل و رشد را باز مى يابند و سرانجام به كمك نتيجه ها و رهيافتهايى كه از اين فرايند اجتهادى و اكتشافى به دست مى آيد مى توان زندگى را بر پايه نظريه هاى دينى رهبرى كرد:

(ومن ضمّ تلك التجربه البشريّه الى التأمل القرانى فيها يولد فهم اسلامى قرآنى صحيح وتصاغ المفاهيم الربانية السليمة لهذا المجتمع البشرى كى تكون معالم فى الطريق نحو قيام المجتمع العابد فى الارض29.)

وقتى بررسيهاى قرآنى با تجربه هاى بشر و واقع زندگى همراه گردد فهم راستين از اسلام و قرآن پديد مى آيد و نظريه هاى سالم الهى درباره جامعه بشرى شكل مى گيرد و براى برپايى جامعه اى دينى بر روى زمين نشانهاى راه هويدا مى شود.

اين سخنان سراسر باورمندى آن استاد شهيد را به حيات و قدرت نهفته اسلام نشان مى دهد و از نوع جهت گيرى ديگر در پژوهشهاى دينى با خبرمان مى سازد.

علاّمه شهيد با توجه به شرايط حاكم حوزه فهم و عمل دينى را با درايت و تيزنگرى مسأله شناسى مى كرد و حلّ آنها را از دو چشمه سار تعبّد و تعقّل مى جست و اين مهمّ را دردمندانه تا رحلت سرخ خويش ادامه داد.

( 151 )


پاورقيها:

1 . سوره (انفال) آيه 24.

2 . سوره (انعام) آيه 122.

3 . سوره (نحل) آيه 97.

4 . (تشيع يا اسلام راستين) شهيد سيد محمد باقر صدر ترجمه على اكبرمهدى پور 70/ روز به.

5 . (المحنة) شهيد صدر 28/ ـ 29.

6 . (فلسفتنا) شهيد صدر 6/.

7 . (عمل صالح از ديدگاه قرآن) شهيد سيد محمد باقر صدر ترجمه دكتر جمال موسوى9/.

8 . (همان مدرك).

9 . (همان مدرك)11/.

10 . روزنامه (جمهورى اسلامى) ويژه نامه مقاله اى ازاستاد شهيد آيت اللّه صدر10/ 19 فروردين 61.

11 . (الاسلام يقود الحياة) شهيد صدر181/.

12 . (همان مدرك).

13 . (تشيع يا اسلام راستين)70/.

14 . سوره (شورى) آيه 13.

15 . سوره (روم) آيه 30.

16 . سوره (احزاب) آيه 72.

17 . (المدرسة القرآنية) شهيد صدر90/.

18 . (اقتصادنا) شهيد صدر27/.

( 152 )

19 . (الاسلام يقود الحياة)43/.

20 . (فلسفتنا) 36/ ـ 45.

21 . (بحارالانوار) علامه مجلسى ج324/16.

22 . (الاسلام يقود الحياة)184/ ـ 185.

23 . (همان مدرك)159/.

24 . (همان مدرك)174/.

25 . (المدرسة القرآنية)47/.

26 . (اقتصادنا)395/ ـ 423.

27 . (المدرسة القرآنية)27/ ـ 41.

28 . (نهج البلاغه) ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى 159/.

29 . (المدرسة القرآنية)36/.