( 289 )

طرحى درباره تحوّل حوزه هاى علميه

عباس زارع

نياز به تحول و دگرگونى در وضعيت حاضر امرى نيست كه دليل و توجيه لازم داشته باشد. نيازهاى گسترده و گونه گون انسان اين عصر و سرگردانى او در برآوردن و رفع نيازمنديهاى خود از سويى و فقر و تهى دستى ما در تدوين و ارائه پاسخهاى متناسب هر يك از اين نيازها از ديگر سو با توجه به مدعاى بزرگ ما كه هدايت و رهنمود همواره انسان است به روشنى ضرورت امر تحول را مى نمايد.

گرچه حوزه هاى ما از حيث داشتن مواد خام و اصول و بنيادهاى درخور تكيه از بيشترين غنا برخوردارند و درواقع به كوهى عظم تكيه دارند كه هيچ گاه از اين حيث دچار تزلزل و سستى نخواهند گشت لكن آنچه درخور تدوين و ارائه باشد و آنچه به آسانى درخور انتقال باشد يا بسيار كم داريم و يا هيچ نداريم و اين امر تأسف بار حياتى بودن مسأله تحول را به روشنى تأكيد مى كند.

حوزه هاى علميه تشيع تاريخ پر درد و رنج و پرفراز و نشيب را پشت سر دارند و در مسير تاريخ خود موانع و حوادث بسيار و را در نورديده اند. حيات امروز آنها معلوم

( 290 )

تلاشهاى خالصانه و زحمات بى دريغ و شايانى از سوى علماى بزرگ دين و دلسوزان مكتب حيات بخش تشيع است كه بهاى گزافى تا بدين جا به منظور حفظ و حراست و تحويل آن به نسلهاى بعد پرداخته اند.

حوادث و گرفتاريهاى گوناگون سرنوشت حوزه را همواره با افت و خيزها و اوج و فرودهاى بسيار توأم ساخته لكن هيچ گاه نتوانسته رگه حيات آنها را از هم بر تابد و اين همه معلولِ صدق صادقان و خلوص مخلصانى بوده كه خود را حامل رسالتهاى بزرگ الهى مى ديدندو بار عظيم هدايت و عهده دارى و تأمين صلاح و سعادت بشرى را بر شانه هاى خود عميقاً احساس مى كردند از اين روى هيچ بازدارنده اى نمى توانست آنان را از مسيرشان و اهدافشان باز دارد.

در دوران حاكميت گذشته در دهه هاى اخير سخت ترين فشارها بر حوزه ها وارد گشت و حوزه دورانى از مظلوميت و محكوميت خود را بنمايش گذاشت چه ايام زورو ظلم رضاخانى و چه سالهاى تزوير و نيرنگ محمدرضاخانى ولى هيچ كدام نتوانست حوزه را از هدفش جدا سازد.

گرچه با قهر و طرد حكومت از صحنه فراخ اجتماعى و سياسى به انزوا گراييد و نيز مورد طرد و طعن حكومت واقع شد لكن در آن عرصه محدود هم به كار خود مشغول و به دنبال هدف در تلاش بود.

و اما با تغيير نظام و حاكميت طاغوت و در پى بنيان حاكميت جديد بسيارى از شرايط و معادلات تغيير يافت و حكومت باطل و دشمن با حوزه تبديل به حكومتى حق و نيازمند به حوزه گشت.

ملتى كه تنها در فروعاتى از دين به حوزه ها و علماء نيازمند بودند در گستره تمامى نيازهاى بشرى به حوزه ها متوجه شدند كه نيازهاى روان شناختى جامعه شناختى اقتصادى سياسى فرهنگى در همه سطحها و گروههاى جامعه كنونى بخشى از آن بود.

دنياى اسلام و مسلمانان كه تا آن روز حكومتهاى غرب زده و بيزار از اسلام معرف آن بود گرايش و توجهى عميق و عظيم به انديشه هاى اسلامى و كانون اين انديشه ها يعنى

( 291 )

ايران پيدا كردند.

دنياى كفر كه تقريباً بهايى براى انديشه هاى اسلامى و نهضت مسلمانان قائل نبود و همه را بر باد رفته و خنثى مى ديد با اين سيل بنيان كن ملزم به تجهيز و آمادگى همه جانبه و هجومى سخت در عرصه هاى مختلف به مسلمانان گشت كه عرصه هاى فرهنگى مهم ترين بخش آن را تشكيل مى داد.

از اين روى حوزه ها نه تنها آن شكل مظلوميت و قهر از حكومت را از دست دادند بلكه با به دست گرفتن حاكميت عرصه هاى عظيمى را در مقابل خود گشودند و خود را درگير پاسخ و حلّ هزاران مسأله جديد داخلى و خارجى ساختند. ديگر نه تنها بهانه نبود امكانات و حصر سياسى فرهنگى اقتصادى و ظلم ظالمان وجود نداشت بلكه همه ذهنها و افكار متوجه طرح و نشر عقايد و آراء و انديشه هاى علماى دين گشت.

اگر تا ديروز صحنه ها به دست دشمن بود و علما بر كنار از صحنه به انتقاد و بيان اشكال طرح ايده آل ها و آرمانها مشغول بودند امروز ديگر همه عرصه ها و صحنه ها در اختيار حوزويان قرار گرفت و البته دشمن بر كنار و مشغول انتقاد و اشكال تراشى و نماياندن ضعفها.

اگر تا ديروز موضع نفى و انكار همه چيز اصولى ترين موضع علماى دين را تشكيل مى داد امروز موضع اثبات و طرح مبانى اساسى ترين وظيفه آنها گشت.

و كيست كه نداند طرح يك بنا و پى ريزى آن نيازمند اصول و لوازمى بس عظيم است كه در مرحله طرد و نفى هيچ يك مورد نياز نبوده. در مرحله اثبات ديگر با شعار و ادعا و كلى بافى كارى از پيش نمى رود كه بايد حرفى داشت و بنيانى نهاد و عطشها را فرو نشاند.

و اكنون اين گستره وسيع نيازها و اين هجوم عظيم و فراگير دشمن ديگر نمى توانست با آن حوزه محدود و كم جان قبل از اين دوران پاسخ گيرد و مجاب شود. اين بابهاى گسترده اى كه به روى حوزه گشوده شده بود ديگر نمى توانست با آن توشه هاى اندك تدارك شود.

از اين روى دگرگونى ساختار قبلى و تغيير و تبديل آن به ساختارى متناسب با نيازها و ت

( 292 )

هاجمهاى امروز امرى ضرورى مى نمود كه به شدت خود را تحميل مى كرد.

اين امر مسأله اى خارجى و از پيش تنظيم شده نبود بلكه جريانى بود كه ريشه در اعماق پيكره حوزه ما داشت. در محكوميت و انزواى تاريخى تشيع در جدايى از نظام اجتماعى سياسى گذشته و در انقلاب عظيم معاصر و به دست گرفتن حاكميت توسط علماى دين كه منجر به تغيير اساسى جايگاه اجتماعى حوزه گشت.

با اين ديد ديگر تحول و دگرگونى امرى نيست كه نيازى به استدلال داشته باشد بلكه ضرورتى است كه در سير طبيعى حوزه ها رخ داده و صورت پذيرفته است.

و حال اگر ما به استقبال امر تحول نرويم و سمت و سوى مناسبى براى آن نيابيم به طور طبيعى اين تحول است كه يا ما را از ريشه برخواهد تافت و يا بر سبيل انحراف اس و اساس هدف حوزوى را نيز بر باد خواهد داد.

و صد البته اين مسأله به گونه اى شتابزده و بدون درنگ و مطالعه كافى بر سبيل صواب نخواهد رفت و در ابتدايى ترين گامهاى خود اصولى را لازم دارد كه كم ترين آن توجه و بهره بردارى از همه امكانات استعدادها و نقاط قوت موجود و نيز محاسبه همه جوانب شرايط و كاستيهاست و نيز بسيارى اصول ديگر كه در موضع مربوط بدان اشاره خواهد شد.

با ذكر اين مقدمه كوتاه به نظر مى رسد كه خالى از فايده نباشد اگر به برخى از مباحث اساسى و كليدى اين مقوله توجهى اجمالى و بسيط كنيم.

شايد اين درنگ شروعى بر درنگهاى عميق تر و گسترده تر آينده باشد. در اين طريق به چند مقوله اشاره خواهد رفت.

1 . اهداف دين و حوزه

2 . وظايف حوزه

3 . جايگاه اجتماعى حوزه

4 . ضرورت وجود علوم انسانى در حوزه

5 . شكل نظام جديد مديريت حوزه

( 293 )

6 . ابزار كار كردى و تمهيدات لازم جهت دستيابى به اهداف

7 . زمينه هاى انحراف و خطرات احتمالى

8 . استراتژى حوزه

1 . اهداف دين ـ حوزه

بحث از هدف دين و هدف حوزه دو روى يك سكه است; چرا كه تنها هدف حوزه و اساسى ترين وظيفه آن ادامه و استمرار حركت انبيا و اوليا و بر دوش كشيدن رسالت آنان و به ديگر بيان تبيين و نشر دين و استقرا ارزشهاى دينى در بين جوامع و اقوام است.

اما هدف دين چيست؟ حقيقت دين كدام است؟ دين در پى چه منظورى و مقصودى به ميان بشر فرو فرستاده شده است؟ ما بايد با چه انتظارها و نيازهايى سراغ دين برويم؟

اين بحث بحث سنگينى است و نزاعى پردامنه دارد و مسأله اى نيست كه با دو جمله به تحليل و جمع بندى برسد و مشكل از ميان برود. چنانچه در بسيارى مباحث پايين تر از آن هم دانشمندان مسلمان آرايى گوناگون و مختلف داشته اند و هريك به راهى رفته اند لكن شايد بتوان عناصرى مشترك از آنچه در ذهن و ضمير متفكران ما مى گذرد را به ميان آورد و مسأله را باز گذاشت.

البته اعتراف داريم بدين جا سخن پايان نمى پذيرد لكن فكر نمى كنيم اختلافها به گونه اى باشد كه در نتيجه گيريهاى بعدى به گونه درخورى مؤثر واقع شود. به هر حال به گونه اختصار و كلى از كنار اين مبحث مى گذريم.

دين مانند هر پديده اى ديگر حقيقتى دارد كه ركن ركين آن را تشكيل مى دهد و محور اساسى آن در تمامى زمانها و مكانها بوده است كه ساير اجزاء و عناصر بر حول آن محورند و در پى تأمين آن اساسند و به نظر مى رسد حقيقت و جوهره اساسى دين همانا تنظيم رابطه صحيح فكرى و روانى انسان با خود و با خارج از خود (يعنى هستى جامعه تاريخ و ساير انسانها) و نيز تنظيم ساير روابطى است كه مرتبط و دخيل در رابطه فوق است.

به بيان ديگر دين تفسير معنوى از جهان و تنظيم امور بشرى بر اساس دريافتها و

( 294 )

دركهاى معنوى را بر عهده دارد. و اين معنى انتظارهاى ما را به گونه اى تبيين مى كند كه بر آوردن همه آن نيازهايى را كه با فلاح و سعادت بشرى ارتباط دارند و سرنوشت دنيوى و اخروى او را معلوم مى كند از آن طلب كنيم. نيازهايى كه از ناحيه غريزه و طبيعت بشر و فطرت و خلقت او درخور برآوردن نيست و نيز در اصل در حيطه كار علوم تجربى نمى تواند قرار گيرد و يا اگر در اين حيطه واقع شود به پاسخ مناسب و هماهنگ با خلقت بشر دست نخواهد يافت.

با اين بيان هدفى را كه براى دين مى توان برشمرد همان عهده دارى تربيت انسان و هدايت او تا آن جا كه مسأله انتخاب و اختيار در وجود او فزون تر تجلى كرده و در مسير رشد و حاكميت بر استعدادها و سرمايه هاى وجودى خويش همه بتها و موانع درونى و برونى را نفى كرده به مرحله پذيرش بندگى و عبوديت حق برسد و با تن دادن به عبوديت حق در مراحل شناخت و معرفت انگيزه و احساس عمل و فعل به قسط و عدل روى آورد و بر اساس موازين و معيارهايى كه از حق بر مى گيرد قيام به قسط كند و در ميان خلق خدا به عدل رفتار كند تا ادامه اين راه به بسط و نشر عبوديت حق در زمين و تعالى و رشد عباد حق منتهى گردد.

انسان در اين سيرو سلوك خويش: خودشناسى خداشناسى شناخت هستى و غايت آن و هماهنگى در فكر و عمل با قوانين خلقت را پشت سر مى گذارد و از معرفت و شناخت به عبوديت حق و عمل صالح و تحقق نظام اجتماعى صالح و مصلح و تفويض تنظيم امور به حق روى مى آورد.

به سخن ديگر هدف دين همانا تصحيح فكرو عقيده و نيز خوبيها و عمل انسان بر اساس غايت و غرضى كه خداى متعال از خلقت بشر دارد و در نتيجه حاكميت و استقرار نظامات اجتماعى صالح و مصلح است كه ثمره هاى آن به خود انسان بر مى گردد. اين راه تنها راه انحصارى است كه سعادت بشر را در دنيا و ادامه دنيا (آخرت) بر مى آورد و انسان را از نابودى نجات مى دهد و او را بر اساس هدفها و قانونهاى نظام هستى به كمال و رشد ميرساند.

( 295 )

سعادت و نيكى عاقبت انسان كه خود مفهومى اختلافى و محل آراء گوناگون است از آرزوهايى است كه جان همه انسانها با آن پيوند خورده و همه به گونه اى در پى آن هستند بويژه وقتى ادامه حيات دنيوى و مسأله پس از مرگ مطرح باشد مسأله كاملاً جدى و حياتى مى گردد كه تبيين و توضيح آنها و ارائه راههاى رسيدن به آن از ضرورى ترين وظايف يك مكتب و مرام مدعى هدايت بشر است.

حال اگر اين مسأله يكى از شاخصهاى اساسى نيازها و مجهولات ما باشد و اگر به گونه اى به حيات پس از مرگ باور داشته باشيم و تبيين تفسير و توضيح حدود و كيفيات و نوع برخورد با آن را طالب گرديم راهى نداريم جز مراجعه به دين و استفسار و استفهام از وحى و كلام بارى.

واما هدف حوزه آيا چيزى جز همين هدف عالى و نورانى كه با حقيقت بشر و حركت و مسير او در ارتباط است مى تواند باشد؟ چرا كه حوزه تنها پايگاهى است كه مدعى به دوش كشيدن رسالت دشوار رسولان و عهده دارى هدايت بشر و زمينه سازى حكومت صالحان و در نهايت حكومت معصوم است. تنها پايگاهى است كه خود را سزاوارترين دسته به وراثت انبيا مى داند و تنها سكويى است كه بر قرارى حاكميت حق و احكام نورانى شرع مبين اسلام را اصلى ترين وظيفه خود مى داند.

با اين توصيف چگونه مى تواند در ابتدايى ترين مباحث مربوط به خود مانند: معرفت دينى ابزار منابع و حدود و ثغور آن و نظام عقايد و باورها و ارزشهاى دينى انديشه نظام سياسى اسلام و حكومت اسلامى نظام تربيتى اقتصادى حقوقى و جزائى انسان شناسى و جامعه شناسى با نگرش دينى و ديگر مقوله هايى از اين دست بى پاسخ بماند و همانند گذشته فقه اكبر و تفقه گسترده دينى در همه شؤون و جوانب را به فقه اصغر در چارچوب فرعها محدود كند.

و دانشگاه عظيم علوم و معارف دينى را در دانشكده فقه بگنجاند؟

گستردگى هدفها و وظايف دين دامنه هدفها و وظايف حوزه را نيز تعيين مى كند و آنچه كه ارسال رسل و انزال كتب به دنبال آورده حدود و ثغور و ثمرات و نتايج حوزه را نيز به

( 296 )

محاسبه مى كشد. حال چه بخشى از اين بارگران و رسالت بزرگ تاكنون ايفا گشته؟ پرسشى است كه ضرورت تحول و دامنه تحول در حوزه را به خوبى نشان مى دهد.

در پايان تصويرى اجمالى از بحث بالا همراه برخى آيات و روايات كه در اين زمينه درخور درنگ و استنادند آورده مى شود.(تصوير 1)

برخى آيات و روايات:

الحمدلله رب العالمين.

قل لا اله الاالله تفلحوا.

ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون.

ان اراد ربكم بكم رشد.

انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق.

انا ارسلنا رسلنا و انزلنا معهم البينات والميزان ليقوم الناس بالقسط

العدالة حياة الاحكام.

واجعلناه تبياناً لكل شيى.

هدى للناس.

هدى للمؤمنين.

هدى للمتقين.

اول العلم معرفة الجبار و آخره تفويض الامر اليه ـ ولاتكن عبد غيرك ـ فانى قد جعلتك حراً.

2 . وظايف حوزه

با در نظر گرفتن هدفى كه نسبت به حوزه برشمرده شد و با نظر به وظايفى كه هرجامعه علمى ـ تبليغى ممكن است داشته باشد و نيز با توشه ايى كه از مضامين آيه نفر1 بر مى گيريم مى توان وظايف حوزه را در سه شاخه مطرح ساخت:

( 297 )

1 . تبيين نظامات فكرى دينى.

2 . ارائه و تبليغ يافته ها.

3 . تحقق بخشيدن رهبرى و امامت در هر سطح ممكن.

1 . تبيين و تشريح نظامات فكرى دينى كه با تفقه در دين به دست مى آيد در دو بعد نظامات بينشى نظامات ارزشى شكل مى گيرد.

البته روشن است كه تقسيم بنديهاى مختلف در اين زمينه بر اساس تئوريها و نظرات متفاوت شكل مى گيرد و هر تقسيم بندى نيز نظريه مربوط به خود را همراه دارد كه در اين جا نيز همه شاخه هاى مورد نظر در دو گروه بينشها و ارزشها طبقه بندى شده اند.

لكن آنچه مورد نظر است تنها بيان شاخه ها و موضوعهايى از مباحث است كه به گونه اى با تفكر دينى ارتباط پيدا مى كنند و بر عالم دينى لازم است تا در آن زمينه سخنى و نظرى داشته باشد و اين كه با كدام دسته بندى موضوعى و مباحث ضرورى ارائه مى شود دخلى در غرض و غايت بحث ندارد.

گرچه اعتراف داريم دسته بندى ذيل خام و ابتدايى بوده و تنها نقطه شروع بحث مى تواند باشد.

باز اين نكته دوباره درخور تأكيد است كه تنها آن دسته از مباحث در اين جا دسته بندى مى شود كه در حدود وظايف حوزه قرار مى گيرد و بر عالم حوزوى لازم است در آن باب سخن براند و طرح نظر كند و در اصطلاح آن دسته كه توليدات حوزه را شامل مى گردد وگرنه سير آموزش حوزوى مى تواند شامل بسيارى علوم و دانشهاى ديگر باشد كه در مسير آموزش لازم است تدريس و مورد بحث و بررسى قرار گيرند.

در هر حال نظامات مربوط به بينش را اگر در دو سطح معقولها و منقولها در نظر گيريم در سطح معقولها دو شاخه شناخت شناسى دينى و فلسفه دينى خواهيم داشت. شناخت شناسى دينى شامل موضوعهاى بسيار و از جمله منطق دينى خواهد گشت و فلسفه دينى در ناحيه پنج موضوع گام خواهد گذاشت.

موضوعات: جهان انسان جامعه تاريخ بعثت و دين با همه شاخه هاى مربوط كه

( 298 )

در تصوير خواهد آمد.

در سطح منقولها: ادبيات تاريخ با همه شعب آن و رجال را خواهيم داشت.

و اما نظامات ارزشى در دو سطح فردى و اجتماعى درخور طرح هستند كه در سطح فردى شامل مسائل عبادى و تربيتى با شعبه هاى مربوط و در سطح اجتماعى شامل شاخه هاى: خانوادگى حكومتى اقتصادى سياسى فرهنگى حقوقى و مديريتى مى گردد.

در هر حال آنچه مورد نظر است اين است كه آن دسته از نظامات فكرى اعم از نظرى و عملى كه به گونه اى به حوزه تفكر اسلامى مربوط مى گردند و با وظيفه متفكر و انديشه ور مسلمان پيوند مى خورد لازم است در وظايف حوزه گنجانيده و به آن رسيدگى شود. گرچه ممكن است آنها با تقسيم بنديهاى متفاوت بيان شود و يا حدود آن چه در مرحله نظر و چه در ادامه و حين عمل بر اساس تحقيقات و پژوهشهاى جديد گسترده و محدود يابد.

در هر صورت طرح تفكر اسلامى در همه ابعاد نيازهاى بشرى از اساسى ترين وظايف حوزه است كه از راه آموزش تحقيق و جمع آورى اطلاعات پژوهش و نوآورى مى تواند به يك شكل منسجم و مدون منتهى گردد.

2 . ارائه و تبليغ دريافتها و اندوخته هاى دينى كه همان مرحله انذار را محقق مى سازد از روى قطع امرى است كه مطالعات و تحقيقات فراوانى را لازم دارد و بدون آن به سادگى نمى توان در دنياى كنونى كه همه حيات فكرى بشر از ناحيه سردمداران زورمند جهانى در راهها و شيوه هاى متفاوت و با استفاده از مجهزترين و پيچيده ترين ابزار و تكنولوژى مورد هجوم و تاخت و تاز قرار گرفته كارى از بيش برد ولى آنچه در اين جا مورد نظر است اين كه حدود كار در اين مرحله در يك نظر اجمالى و ابتدايى مورد بررسى قرار گيرد و تصويرى اجمالى از مسأله داشته باشيم.

انذار وتبليغ در دو سطح درخور تحقق است:

الف . نسبت به يك يك مسلمانان داخلى در دو شاخه:

1 . تربيت عمومى يا عوام جامعه (ارشاد تذكر تعليم و تهذيب).

( 299 )

2 . برآوردن نيازهاى فكرى و روحى و پاسخ پرسشها و شبهات گروههاى گوناگون مردم كه به طور تقريبى خواص جامعه مى شوند. از جمله دانشجويان و مغزهاى آينده كشور نيروى جوان و فعال كشور و نظاميان كه از راه تبليغ زبانى تأليف نشريه ها و كتابها تدريس و استفاده از ابزارهاى هنرى و ساير ارتباطات شكل مى گيرد.

ب . نسبت به مردم غير مسلمان در داخل و خارج كشور با ابلاغ معارف و انديشه هى دينى از راههاى گوناگونى كه امروزه رايج است مانند اعزام مبلغ تدوين نشريه ها و كتابها استفاده از هنر و ابزار تكنولوژى ارائه خدمات انسانى احسان و نيكوكارى و….

3 . تحقق رهبرى و امامت در نظام اجتماعى مسلمانان سومين و كليدى ترين وظيفه اى است كه حوزه ها مى بايست عهده دار شوند هرچند هر هدايت و روشنگرى نوعى امامت را نيز به همراه دارد و زمينه ساز تحقق تشكلهاى كوچك و بزرگ است لكن تحقق امامت و رهبرى در شكل فراگير اجتماعى و سياسى مسأله اى است كه به طور مجزا درخور درنگ بوده است.

ديگر تصور اين كه امامت و رهبرى توده ها و ساير دسته هاى انسانى از وظايف دينى جدايى پذير است تصور پذيرفته اى نيست. در زمانه اى كه ائمه كفر دست سلطه به همه جا مى اندازند و قصد سيطره بر نواميس و اموال همه مظلومان و از جمله مسلمانان دارند چگونه مى توان اين مسأله را از وظايف يك عالم حوزوى جدا ساخت؟

تحقق رهبرى و امامت در بين اقوام و جوامع امرى اجتناب ناپذير و قهرى است حال چه رهبرى بر حق و چه رهبرى باطل.

به طور قطع اگر اهل حق صحنه را خالى كنند و براى آن چاره اى نينديشند به طور طبيعى باطل دربالاترين سطح مسأله را چاره خواهد كرد.

از ديگر سو وقتى تحقق امامت و رهبرى در تشكلهاى گوناگون را تا عالى ترين سطح آن كه تحقق نظام سياسى در عرصه يك كشور است يكى از مقدمات هدايت افراد و استقرار نظام و ارزشهاى دينى بدانيم اصولى بودن تحقق اين وظيفه به دست عالمان حوزوى به گونه چند برابر خودنمايى مى كند.

( 300 )

در هر رو اين مسأله در دو سطح:

1 . ايجاد تشكلهاى كوچك و بزرگ قبل از تحقق حكومت.

2 . تشكيل حكومت و تنظيم روابط اجتماعى مسلمانان در سطوح داخلى (نظامات فرهنگى اقتصادى سياسى حقوقى و جزائى) و در سطوح خارجى و روابط بين المللى (بين ملتهاى مسلمان بين دولتهاى مسلمان بين مسلمانان و دولتهاى غير مسلمان) درخور تحقق است.

حوزه مى تواند به منظور تأمين وظيفه دوم و سوم خويش در گرايشهاى مختلفى مانند: مدرس مجتهد و مفتى محقق و پژوهشگر مبلغ متخصص و كارشناس افراد را سازماندهى و تربيت كند.

مبحث وظائف حوزه را در قالب تصوير شماره(2) مى توان ارائه داد.(پايان مقاله)

3 . جايگاه اجتماعى حوزه

تبيين جايگاه اجتماعى حوزه و ترسيم حدود و ثغور آن در زندگى اجتماعى امروز از اهميت بسيار بالايى برخوردار است. تبيين نشدن مسأله بالا و ابهام و ترديد در آن سبب زيانهاى فراوانى است كه نمى شود چشم پوشيد.

بدون روشن شدن اين مسأله نخستين اثر منفى ابهام در هويت اجتماعى و صنفى طلاب و در نتيجه عدم برخورد صحيحومنطقى گروههاى اجتماعى با اين جامعه دلسوز مخلص است كه اين مسأله گذشته از اثرهاى منفى روان شناختى كه بر افراد داخل اين مجموعه دارد نوعى سردرگمى در انتخاب و تنظيم جهت بر اساس استعدادها و توان افراد را نيز در پى دارد. وقتى جايگاه اجتماعى يك شخص يا يك طبقه نامشخص ماند به طور طبيعى مسير حركت او و آينده او و نوع ارتباط او با ساير طبقات به صورت مبهم و مجهول باقى خواهد ماند مگر آن دسته كه به واسطه فعاليتها و نبوغ شخصى خود ايجاد جايگاهى مشخص و نقشى روشن براى خويش كنند; از اين روى شخص نمى داند كدامين هدف را برگزيند و در چه زمينه اى به فعاليت ادامه دهد.

( 301 )

و به دنبال اين امر نه تنها انرژى و توان نيروها به هدر رفته و به ركود مى گرايد بلكه آن بخش هم كه به فعاليت مى پردازد جز فعاليتى بى ضابطه و ناهماهنگ و گاه به صورت موازى و تكرارى را به دست نمى دهد.

در اين ميان نه تنها هدف و غرض اصلى حوزه به دست نمى آيد بله در اصل نيازهاى واقعى جامعه بدون پاسخ و تأمين باقى مى ماند. افزون بر اين ديد شخصى مردم نسبت به اين طبقه را به عنوان طبقه اى بدون نقش و فعاليت اجتماعى به همراه خواهد آورد.

در هر صورت ذكر چند مقدمه ضرورت بحث را بيش از پيش روشن مى سازد:

نخست اين كه: نظام روابط بين انسانها يك نظام اجتماعى است كه از افراد مختلف و گروههاى گوناگون به وجود آمده است. اين نظام در عين تشكيل شدن از افراد حركت مجموعى آن قائم به فرد نيست بلكه بر آيندى از مجموعه روابط افراد است كه يك كاركرد مشخصى به جامعه و هدفى در فرا راه مسير آن جامعه قرار مى دهد.

در اين كه: در نظام اجتماعى نوعى تقسيم كار اجتماعى و به دنبال آن حصول نقشهاى متفاوت و متقابل اجتماعى وجود دارد. در اصل امور جامعه بدون تقسيم كار سامان نمى يابد و هر كارى نيز نقش ويژه مربوط به خود را به دنبال دارد كه در كنار ساير نقشها و كاركردها قرار مى گيرد.

سه اين كه: از اين روى مى توان گفت هر فرد و يا مجموعه اى كار و وظيفه مشخصى و در نتيجه نقش خاصى را عهده دار است. هيچ فردى از افراد اين جامعه نمى تواند كلّ بر ديگران باشد و در عين حال خود را در زندگى اجتماعى سهيم بداند. ميدان ميدان بده و بستان و داد و ستد وظايف و كارهاست و هر كس در مقابل بهره مندى از خدمات و داده هاى ديگران موظف است نقشى و خدمتى از خود بروز دهد و چيزى بر آنچه ديگران ارائه مى كنند بيفزايد.

چهار اين كه: با توجه به ضرورت و اهميت بعثت و نبوت مى توان گفت انبيا و اوليا و در نتيجه حوزه اساسى ترين و بنيادى ترين وظيفه و نقش را در اين مجموعه بر عهده دارند. نقشى كه منحصراً بر دوش آنها گذاشته شده و از توان ساير طبقات و دسته ها خارج است.

( 302 )

وظيفه اى كه بر دوش اين دسته نهاده شده عبارت است از همان رسالت دشوارى كه انبياى عظام داشته اند يعنى هدايت و اشباع معنوى انسانها با سامان دادن به امور فردى واجتماعى افراد و برقرارى قسط بر اساس موازين و حدود مبتنى بر دين.

به ديگر بيان جهت دادن به مسير حركت انسانها و رهانيدن آنان از تسليم تحير و هرز بودن و هماهنگ ساختن آنان با نظام حاكم بر هستى (يعنى حق) و بر حذر ساختن آنان از ناهماهنگى و فساد (يعنى باطل) بر عهده اين طبقه نهاده شده يعنى آنان مربيان وهاديان جامعه بشرى هستند.

از اين روى مى توان گفت گرچه انسانها در حيات محدود خود در اين دنيا در زمينه فكر احساس و عمل هركدام بر مسيرى در حركت هستند لكن راهنمايى و جهت دهى و هدايت آنان و بازشناساندن راه ازبى راهه بر عهده اين دسته است; از اين روى اين طبقه طبقه اى است كه در مسير حركت تاريخ قرار گرفته و در چهار راه حركت بشر نقش ايفا مى كند. نقش او بازشناساندن انسان به خويش و شناساندن هستى و سرمايه ها و نعمتهاى انسان در اين هستى و چگونگى حركت و برخورد در اين ميان است كه بدون انجام اين مهم به طور قطع معلوم نيست تاريخ جوامع بشرى به كجا خواهد انجاميد و جوامع به چه گردابهايى فرو خواهند رفت چنانكه پس از ارسال رسل و پيامبران بسيار و ائمه(ع) سرنوشت امروز بشر آلوده به هزاران بليه و مفسده و تباهى و سردرگمى است معلوم نيست نبود حضور اين دسته و نبود آنان در ميان جوامع چه بشريتى را رقم مى زد و بشر امروز چه شخصيتى مى يافت!

با اين توضيح از جايگاه حوزويان روشن مى گردد كه رابطه آنها با ديگر گروهها بدين صورت است كه گرچه از همه طبقات به گونه اى بهره مند مى گردند ولى به طور همزمان نسبت به همه طبقات وظيفه مند و مسؤول بوده و آنها را تحت پوشش دارند.

البته روشن است با تشكيل حاكميت حق در يك عرصه افزون بر رابطه فوق يك رابطه مستقيم و متقابل با حكومت نيز به دست مى آورد كه وظيفه او را از دو مجرا درخور اجرا مى سازد:

( 303 )

1 . وظيفه مستقيم در برابر انسانها.

2 . وظيفه اى غير مستقيم كه از سوى حكومت در برابر انسانها انجام مى پذيرد.

به هر حال اميد است نكته هاى بالا كمال اهميتِ مسأله را بررسى و تبيين جايگاه اجتماعى حوزه را تا حدى رسانده باشد. گرچه با چند خط نمى توان بحثى از اين دست را به سامان رسانيد و در اصل چنين بحثى از عهده يك فرد و يك جمع خارج است و تضارب افكار و آراى بسيار مى طلبد تا به رأى و نظرى صواب راه يافته و با تعيين و تبيين هدف كلى حوزه و وظايف آن جايگاه اجتماعى آن را مشخص ساخت.

نكته هايى كه اشاره شد در چهار چوبه تصويرى(3) درخور ترسيم هستند.(پايان مقاله)

4 . ضرورت علوم انسانى در حوزه ها

در رابطه با بود و يا نبود علوم انسانى در مسير آموزش و معارف حوزوى عقايد مختلفى وجود دارد كه از مطلق ضرورت تا مطلق ضرورت نداشتن در نوسان است.

ولى لازم است اين مسأله به گونه اى مجزا و مستقل مورد درنگ و بررسى قرار گيرد; چرا كه امروزه علوم انسانى به عنوان يك واقعيت مجسم به صورت جدى در مقابل ما خودنمايى مى كنند بويژه در بسيارى زمينه ها كه تا امروز تبيين و تفسير آن را بر عهده دين مى دانستيم مدعى حرف و طرح است.

جريانى كه در همه عرصه هاى نيازمندى فكرى و روانى و اجتماعى بشر بال و پر گشوده و سعى دارد خود را شانه به شانه و هم عرض اديان مطرح كند به سادگى و با يك جمله لازم است باشد و يا لازم نيست قابل حل و فصل نيست. و در اصل يك پاسخ مثبت و يا منفى هم به همان جمله ختم نمى شود كه پيامدها و لوازم عظيمى را در پى دارد كه سرنوشت و مسير حوزه ها را تعيين خواهد كرد.

از اين روى به دليل يافتن پاسخ قطعى و جواب حلّى براى پرسش بالا و نيز دليلهاى ديگرى كه در ذيل خواهد آمد در مسير معارف حوزوى علوم انسانى كاملاً ضرور مى نمايد.

( 304 )

نخست اين كه: دين اسلام دينى واقع گراست و همان گونه كه از نصوص تعاليم قرآنى و سيره عملى پيامبر اكرم(ص) به دست مى آيد هيچ گاه بر هيچ واقعيتى چشم فرو نبسته و آن را نديده نينگاشته است.

همان گونه كه از يك مكتب واقع گرا بر مى آيد با هر پديده اجتماعى بدان گونه بر خورد كرده كه ابتدا آن را مى پذيرد و سپس در پى جهت دادن و سامان دادن آن در مسير حق و گاه حذف آن از صحنه اجتماعى تلاش مى كند مگر مظاهر كفر و بت پرستى كه با ابتدايى ترين تعاليم دينى ناسازگارند و درخور دور افكندن.

برخورد اسلام در قرن اول هجرى با مسأله برده دارى و يا مفاسد اجتماعى مانند شرب خمر و… چنين برداشتى را به روشنى بيان مى كند و در اصل همه احكام امضايى شرع مبين اسلام نسبت به موضوعات و پديده هاى اجتماعى مويد چنين ادعايى است.

و حال اگر چنين است امروزه با گذشت چهارده قرن از ظهور اسلام پديده اى به نام علوم انسانى با شدت مطرح گشته كه به سختى در صدد تحميل خويش بر فكر و ضمير جوامع است.

از اين روى مسأله اين است كه اسلام و مسلمانان چه برخوردى را روا مى دانند؟ انكار و باور نكردن پذيرش و تأييد صد درصد و يا پذيرش و برخورد حلّى با آن.

پشت كردن به اين واقعيت و ناديده انگاشتن آن سر سوزنى به رفع اين مشكل كمك نمى كند بلكه بر پيچيده تر شدن آن مى افزايد.

پذيرش تام و تمام آن هم كه در واقع چشم پوشيدن از بسيارى معارف و ارزشهاى دينى را در پى خواهد داشت درست نيست. تنها راه معقول پذيرش اين واقعيت و برخورد حلّى با آن يعنى هضم و از سرگذراندن آن است. تنها در اين صورت است كه پاسخ درستى به اين مسأله داده مى شود.

دو اين كه: اسلام دينى است كه همواره در تعاليم خود تشويق به علم دوستى و كسب علوم و معارف بشرى كرده و فراگيرى علم گرچه از دورترين نقاط از فرايض تلقى گرديده و در اصل پيوند بين ايمان و علم اندوزى ايمان و اكرام علماء از پيوندهاى

( 305 )

ناگسستنى در اين دين مبين است.

بر اين اساس چگونه در عصر حاضر ممكن است بگوييم مراجعه به علوم انسانى موجود و بهره مندى از يافته هاى اين علم نه تنها ضرورت ندارد بلكه عكس آن لازم است و آن گاه اين نظر را به اسلام نسبت دهيم و آن را از مسلمانى بدانيم.

و در اصل لازم است انديشه وران ما روشن سازند كه چگونه ارتباطى بين دين و علم وجود دارد كه اين اندازه توصيه به كسب علم و فراگيرى دانش شده است. به طو قطع تعاليم اسلام تنها به دليل مطلق خوب بودن يك چيز معرف و مشوق آن امر نيست و بايد در پس هدايتها و تشويق و تحذيرها ارتباطات استوارى را كه ممكن است بين آن دو پديده وجود داشته باشد جست وجو كرد. اين تأكيد فراوان و اصولى كه بر مراجعه به عالمان گرچه غير مسلم برابر نبودن عالم و جاهل و… شده به طور قطع حاكى از نوعى پيوند ارگانيك و اساسى بين اين دو مقوله است.

افزون بر اين مادر تبيين نظام ارزشى اسلام هرچه بهتر بتوانيم هستها و واقعيتها را تبيين كنيم راه خود را بيشتر گشوده ايم و مقدمات بيشترى به دست آورده ايم.

علوم انسانى موجود اگر چه همه مباحث و محتواى آنها حاكى از واقعيت مطلق و ثابتات عالم نيست ولى مطالبى از اين دست در بين آنها يافت مى شود و همين مقدار كافى است تا ما را به مراجعه و بهره ورى از اين علوم وا دارد.

سه اين كه: تحقيق و پژوهش و تحصيل آراء و مبانى دينى بر روى موضوعها و مسائلى صورت مى گيرد كه همواره برخاسته از درون مباحث دينى نيست. چه بسا اين موضوعها و مسائل به گونه شبهه و يا استفهام از ساير مقوله هاى ادراكى بشر در برابر دين مطرح شده و در مقام تحليل و پاسخ يابى وارد مباحث دينى گرديده است و اين دست مسائل شايد معظم و عمده مسائل دينى را در بر گيرد.

با اين ديدگاه چرا ورود علوم انسانى به مباحث حوزوى را كه به طور قطع يك نقش آن مسأله سازى و موضع سازى براى مطالعات و تحقيقات دينى است قدر ندانيم و در برابر آن ايستادگى كنيم؟

( 306 )

آيا افزودن بر مسأله و موضوع تحقيقى براى يك مكتب جز به بارورى آن و شكوفايى رازهاى نهفته آن مى انجامد؟

چهار اين كه: موضوع شناسى براى فقيه و مجتهد كه مشغول استنباط حكم الهى است يكى از مراحل استنباط شمرده مى شود.

فقيهى كه نتواند حدود و ثغور موضوع و تصوير درستى از آن را تبيين كند حكم مورد استنباط او هيچ ثمره اى نخواهد داشت و گرهى را نخواهد گشود و معلوم نيست حكمى بر صواب باشد.

امروزه ميدانيم هزاران مسأله مستحدثه اى كه در زمينه مباحث اجتماعى و نيازهاى حكومتى در مقابل حوزه ها و علماى دين مطرح گشته بر موضوعاتى استوار است كه ترسيم تبيين حدود آن به صرف مراجعه به تبادرات ذهنى و يا استفاده از تعاريف روزنامه اى يك منبع به هيچ روى امكان پذير نيست و چه بسا همين تنقيح نبودن موضوعهاى مورد نزاع اختلافها و تعارضها را در بسيارى موارد موجب گشته است.

از اين روى شناخت دقيق يك موضوع اجتماعى كه معمولاً در لسان مباحث علوم انسانى بيان شده و در تحقيقات اين علوم حدود و ثغور آن از هم جدا گشته تنها از راه مراجعه به اين علوم درخور دستيابى است.

مگر آن كه گفته شود خودمان تحقيقات مستقلى خواهيم كرد و موضوعهاى اجتماعى جديد را بر اساس تعريفها و ديدگاههاى جديد تبيين و ترسيم خواهيم كرد كه روشن است اين مطلب چيزى جز بناى يك علوم انسانى جديد نيست و البته اين چنين بنايى باز بدون ارتباط با علوم انسانى موجود درخور تحقق نيست.

پنج اين كه: يكى از وظايف مجتهد بويژه ولى فقيه شناخت مصاديق و برابر ساختن موضوعات محكوم عليه بر مصاديق است.

مجتهد و بويژه ولى فقيه نمى تواند بگويد من حكم كلى را گفتم خودتان برويد مصداق را كشف كنيد. چه بسا تعيين دقيق مصداق نكردن و سپردن اين وظيفه به ديگران اساس جامعه اسلامى را بر مسير نادرستى قرار دهد.

( 307 )

مجتهد و ولى دست كم به عنوان يك فرد عادى ناچار از تشخيص مصداق و تنزيل حكم بر آن هستند.

به هر حال اين بار از دوش آنان برداشته نخواهد شد.

روشن است كه تشخيص مصداق بدون استفاده از ابزار كاربردى آن يعنى علوم اجتماعى امروز ممكن نخواهد بود مثلاً عملكرد پيچيده اقتصادى شركتهاى چند مليتى و موضوعهاى گوناگون و مصاديق بسيارى كه در اين ميان است چگونه بدون استفاده از مباحث اقتصادى مربوط و يا بدون شناخت نظام سياسى جهان درخور تبيين است؟ و همين گونه عملكرد گسترده نظام بانكى در نظام اسلامى و بسيارى مسائل گوناگون ديگر آيا بدون مطالعات و بررسيهاى كافى در زمينه علوم و مباحث مربوط به آن قابل تجزيه و تحليل و تعيين موضوع و مصداق خواهد بود؟.

6 . ماحتى در طرح ديدگاهها و آراى دينى نمى توانيم بى توجه به مباحث علوم انسانى و شِهات آنها عمل كنيم. در ابتدائى ترين رأى و انديشه دين آنجا كه در تحقيقات آكادميك اين علوم سخنى آمده و شبهه اى وارد گشته لازم است ابتدا آن شبهه مورد توجه و سپس نقد و بررسى قرار گيرد و آن گاه انديشه و نظر دينى بيان گردد. بدون توجه و درنگ به اين زمينه نه تنها بحث پربار و پرفايده اى نخواهيم داشت بلكه حتى دوستان و شنوندگان قضيه را هم اقناع نتوانيم كرد. اقناع و حل مشكلات شنوندگان ما كه نسل مسلمان امروز را تشكيل مى دهند ارتباط تنگاتنگى با پاسخ يافتن شبهه هايى كه در ذهن آنان از سوى اين علوم شكل گرفته دارند.

7 ـ يكى از راههاى مقابله با دشمن شناخت دقيق حرف و سخن او و تشخيص موضع و جايگاه كلام او و سپس استفاده از متد بحث در همان سخن و تبيين ناسازگاريها و ناهماهنگى ها در آن كلام است. بسيارى از بحثها وقتى ريشه يابى و تحليل مى گردد معلوم مى شود در اساس بى ربط با سخن متكلم بوده يعنى يا موضع و جايگاه كلام او تشخيص داده نشده و يا با متدلوژى مربوط به آن بحث آشنايى كافى وجود نداشته و تنها در ذهن خود مطلب را به گونه اى فهميده و با همان معيارها و مبانى ذهنى خود به نقد و رد آن

( 308 )

پرداخته است و طبيعى است چنين نقدى راه به جايى نخواهد برد جز اين كه مشكل روانى و ذهنى شخص ناقدرا بر طرف سازد.

و اما اين دو مقام يعنى شناخت دقيق سخن و حرف و استفاده از روش و متدلوژى بحث خصم ما يعنى غرب مجهز به فرهنگ و علم تجربى معاصر چگونه ممكن است؟ آيا ديدن دقيق مباحث بررسيهاى آنان و مطالعات جامع و كامل نسبت به سخن و ادعاى آنان جز از راه مراجعه به آراء و انديشه هاى آنها در شاخه هاى مختلف علوم انسانى اين عصر كه ثمره مطالعات و تحقيقات آنان است امكان پذير خواهد بود؟

و اگر چنين نشد چگونه در عرصه فكرى و فرهنگى به رويارويى آنان خواهيم رفت؟ و در اصل چه ادعايى مى توانيم داشته باشيم؟

5 . شكل نظام مديريت

به نظر ميرسد چارچوبه اى كه رهبر معظم انقلاب به عنوان شكل جديد مديريت حوزه پيش بينى كرد اصولى و قابل قبول است و شايد هر تشكيلات علمى مولد و يا هر نهاد اجتماعى فرهنگى يا غير فرهنگى اجزاء و عناصر طرح شده در چارت ياد شده را با خود دارد و جدا كردن آنها نيز در شكل ارائه شده حاصل تجربيات ارزشمند و قابل اتكايى است كه شايد نيازى به توضيح نداشته باشد.

لكن در برخى جزييات درخور درنگ و بررسى بيشترى است.

آنچه در طرح ياد شده آمده وجود يك شوراى سياستگذارى بدون نقش اجرائى در رأس تشكيلات و دفتر طرح و برنامه به منظور تدوين طرحها و شيوه هاى اجرايى سياستها و خطوط كلى مصوب در شوراى سياستگذارى تحت نظر شورا و يك مدير اجرايى به منظور اجراى طرحها و برنامه هايى كه به تصويب شورا رسيده و به مديريت ابلاغ گشته زير نظر مستقيم شورا و نيز معاونتهاى مختلف به منظور تقسيم كار اجرايى و انجام بخشهاى مختلف كار زير نظر مستقيم مديريت را پيش بينى مى كند.

و اما نكته نخست مورد پيشنهاد اين كه لازم است شوراى سياستگذارى از پنج گروه

( 309 )

تشكيل گردد:

1 . نمايندگان ولى فقيه كه بازتاب دهنده نيازها و صلاحديدهاى حكومت در مسير حركت حوزه هاست.

2 . نمايندگان مراجع بزگ كه ديدگاهها و آراء مرجعيت را بين مى كنند.

3 . نمايندگان جامعه مدرسين حوزه علميه قم و ديگر شهرستانها.

4 . طلابى كه نمايندگى فضلاء و طلاب حوزه را دارند.

5 . چندتن از متفكران و نويسندگان مشهور كه به انتخاب عموم حوزويان در شورا حضور مى يابند.

به نظر مى رسد اين چنين تركيبى بهتر بتواند مبين نظرات و آراء واقعى جامعه حوزوى ما و نيز دردها و نيازمنديهاى فكرى ـ فرهنگى امت اسلامى و راههاى صحيح رسيدن به آن در حوزه باشد.

البته داشتن آراى مساوى هر يك از اين پنج گروه با گروه ديگر و نبودن اولويتى از حيث قدرت تصميم گيرى تضمين كننده نقطه نظر فوق خواهد بود.

شوراى ياد شده وظايفى مانند: تعيين اهداف و خطوط كلى و استراتژيهاى زمانمند تعيين اعضاى دفتر طرح و برنامه بررسى و تصويب طرحهاى دفتر و ابلاغ آن به مديريت و تعيين مدير اجرايى و نظارت بر حسن اجراى برنامه ها را به عهده خواهد داشت.

نكته دوم در مورد معاونتهاست. چهارده معاونت مجزا و مستقل كه زير نظر مدير كل عمل مى كند پيشنهاد مى شود:

1 . امور آموزشى

2 . تحقيق و پژوهش

3 . تبليغ

4 . اقتصاد و معيشت

5 . آمار و گزينش

6 . مشاوره و راهنمايى طلاب

( 310 )

7 . نظارت و كنترل اخلاقى

8 . امور پرورش فيزيكى.

9 . امور حوزوى شهرستانها

10 . امور حوزوى خارج از كشور

11 . روابط عمومى و ارتباطات

12 . حقوقى و قضايى

13 . ادارى ـ مالى

14 . تداركات و تأسيسات.

هر يك از معاونتهاى بالا شرح وظايفى خاص خود را داشته و مستقل از يكديگر عمل مى كنند و البته هريك از آنها مى توانند طرحها و ديدگاههاى خود را كه در حين كار بدان مى رسند در اختيار مدير كل قرار دهند و مدير نيز در شكل برنامه پيشنهادى در شوراى سياستگذارى مطرح سازد.(تصوير شماره 4 در پايان مقاله)

7 . زمينه هاى انحراف يا خنثى شدن امر تحول و يا خطرات و موانع احتمالى.

اين بحث از عمده ترين بحثهايى است كه دلسوزان حوزه و پيگيران امر تحول مى بايست مورد نظر و توجه قرار دهند.

در اصل هر جريان اجتماعى در شروع حركت از بساطت و اصالت خاصى برخوردار است لكن در ادامه راه است كه دچار بحرانها و تنشها و انحرافهايى از اصول اهداف و روشهاى مورد نظر اوليه مى شود ودر لابه لاى فشارها و جبرهاى متفاوت به مسيرى ناخواسته كشيده مى شود.

اين انحراف و چالش يا ناشى از عدم شناخت و سنجش و پيش بينى درست رهبران و جلوداران آن حركت و يا ناشى از كم تجربگى و بى تجربگى آنها در عمل و يا ناشى از دسيسه و توطئه و توفيق دشمنان و مخالفان آن جريان مى تواند باشد.

به هر حال به رسم شروع در اين بحث و به سهم اين مقال برخى زمينه ها كه مهم به نظر مى رسد يادآورى مى شود:

( 311 )

1 . ساده انگاى در امر تحول و عدم برخورد جدى با مسأله ياد شده و در نتيجه گرايش به تغيير و دگرگونى شكل و صورت بدون تجديد نظر در محتوا مبانى و اصول اولين خطرى است كه متوجه نهضت تغييرو تحول نظام حوزه ميباشد.

هر دگرگونى و يا اصلاح ساختار اگر به دنبال تغيير اصول و مبانى رايج قبلى در نگرش نسبت به مسأله و روشهاى جارى صورت گيرد و در پى بنيان مبادى و اساس تازه صورت پذيرد تحقق تغيير و دوام آن مى تواند مورد ادعا واقع شود لكن اگر تغيير تنها در سطح شكل و صورت مورد نظر باشد و مبانى و اصول مورد ترديد و بازبينى قرار نگيرد حتى تحقق تغيير هم نمى تواند مطرح گردد كه اشكال متفاوت بر مبناى واحد اهداف و نتايج مختلفى نخواهند داشت.

2 . در نظر نگرفتن راه بازنگرى و اجتهاد كه در نتيجه با تحقق يافتن يك شكل ثابت اوليه اصالت به همان شكل داده خواهد شدو هيچ تغيير و ترميمى مورد انتظار واقع نمى گردد.

اجتهادپذيرى و تجديد نظر از اصول و معتقدات فقها تشيع بوده است كه اين امر در همه زمينه ها درخور گسترش است.

هر بنيانى كه نهاده مى شود اگر از ابتدا راه دگرگونى و اصلاح مجدد آن پيش بينى شود و سردمداران حركت شكل اصلاح شده را صورت نهايى و حرف آخر تلقى نكنند امكان رشد و اعتلا و ترميم كاستيها وجود خواهد داشت لكن اگر بنيان به وجود آمده شكل ايده آلى و گاه مقدس به خودگيرد و از هرگونه نقص و پيرايه مبرا تلقى شود اضمحلال و تزلزل آن از همان ابتدا رقم خورده و در برخورد با نخستين مشكلات از هم فرو خواهد ريخت.

3 . شتاب زدگى و نبود درنگ كافى در تغييرات و جايگزينيها در مراحل طرح مديريت و اجرا آفت ديگرى است كه امر تحول را تهديد مى كند.

اگر به ضرورت امر تحول رسيده باشيم و اگر فورى بودن آن را لمس كرده باشيم باز هم نمى توانيم و نبايد به تغييرى شتاب زده و بدون مطالعه و محاسبه كافى در جوانب مختلف

( 312 )

قضيه تن در دهيم; زيرا بردبارى در هر حركتى امرى است كه ما را از غلطيدن درورطه ها و چاله ها برحذر مى دارد گرچه در ابتدا علم به آن نقاط كور نداشته باشيم. اما شتاب زدگى حتى در صورتى كه علم به نقاط كور و ويرانگر داشته باشيم چه بسا ما را در بستر چالشها بنشاند.

4 . آرمان گرايى و ايده آل نگرى بدون توجه به واقعيتها موانع و ابزار موجود و در دسترس و در نتيجه غلطيدن به شعارگرايى بدون شعور و بدون امكان عمل مطابق از ديگرا مورى است كه لازم است مورد توجه قرار گيرد.

احساس عميق ضرورت تحول و درك سرعت زمان و درك كندى بى حد و حصر ما نبايد ما را به وادى تمركز بر ايده آلها و مدينه هاى فاضله غير قابل دسترس بكشاند. توجه به واقعيتهاى موجود موانع راه و ابزارى كه مى تواند در دسترس قرار گيرد در ترسيم طرحها و هدفهاى كوتاه مدت و بلند مدت نقش اساسى را ايفا مى كند.

5 . عوامل روان شناختى و عناصرى كه به صورت غير مستقيم و ناخودآگاهانه ممكن است در جريان امر تحول تأثير گذارد و آن را به انحراف كشاند بسيار مورد توجه درنگ و مراقبت است كه در اين جا به پاره اى از آنها اشاره مى شود:

الف . شخصيت زدگى: عظمت و طهارت هيچ شخصيتى نمى تواند مانع پذيرش حق و حقيقت كه بر اساس منطق و متد خاص درخور بررسى و نفى و اثبات است گردد از اين روى نبايد به جاى كلام و منطق يك شخص شخصيت وى را در مقابل ديگر اشخاص قرار داد.

ب . سنت زدگى: تحقق و رواج نوعى از سنتها رسوم و شيوه هاى خاص در برهه اى از زمان نمى تواند سبب حق بودن و قداست آن سنتها شود مگر آن كه بر دليل و استناد محكمى از عقل و يا شريعت استوار باشد. كه آن گاه حق بودن خود را از آنها خواهد داشت.

ج . عوام زدگى: معتقد بودن عوام يك قوم و مقدس ما بان يك دين كه تنها به دليل انس و علقه خود به مفاهيم و روشهايى نمى توانند شكل ديگرى را باور كنند نبايد صاحب

( 313 )

نظران و پرچم داران يك نهضت را تحت تأثير خود قرار دهد. مدارا كردن با آنان و دلخوش داشتن آنان مى تواند با توجيه و روشنگرى و مقاومت د ر برابر آنان و استوارى در سنگر حقيقت جا عوض كند.

د . اكثريت زدگى: اگر اكثريتى بر مسيرى رفتند كه حق بر خلاف آن مسير بود اين امر سر سوزنى از حق بودن حق نمى كاهد و ذره اى برنادرستى و ناحق بودن اكثريت نمى افزايد چنانكه حضرت امير(ع) مى فرمايد:

(لاتستوحشوا فى طريق الهدى لقله اهله. فان الناس قد اجتمعوا على مائدة شبعها قصيرٌ وجوعها طويلٌ.)

البته ممكن است در موارد عدم تشخيص حق فهم اكثريت عقلا و علماى يك قوم معيار قريب بودن به صواب و حق قرار گيرد. ولى آن جا كه دليل محكم و مستند درخور اتكايى براى صاحب نظران يك مكتب در راهى وجود داشت تبديل مخالفان به اكثريت هيچ مفهومى نخواهد داشت.

6 . عناصرى كه به دليل رايج شدن نوعى جريان علمى خاص در پى عوامل مختلف كل جريان تحول را ممكن است تحت تأثير قرار دهد مانند فقه زدگى فلسفه زدگى علم زدگى كه البته اين نيز مى تواند مصداقى از همان سنت زدگى باشد.

هر يك از آفتهاى بالا زمينه اى براى انحراف حوزه مى تواند باشد و يا بعضى از آنها بوده است. اين كه فقه را مطلق كنيم و با تعميم جايگاه آن آن را در مسند مقوله هاى فرهنگ اقتصاد سياست و هنر مثلاً بنشانيم اين كه فلسفه را بزرگ كنيم و آن را مبداء و مقصد و معيار سنجش هر تفكرى قرار دهيم و اين كه علم تجربى را اصالت دهيم و در صدد برابر ساختن همه چيز با آن برآييم همه اينها و مانند اينها محط لغزش و پرتگاه سقوط ما مى تواند باشد.

بايد اين فرض را باور كنيم كه اسلام در ابعاد گوناگونى نظر دارد و نظامات مختلفى را از معارف و عقايد تا نظامات اخلاقى فرهنگى اقتصادى سياسى حقوقى و جزايى به بحث مى كشد و صرف پرداختن به يك جنبه و يا اصالت دادن به يك بعد ما را از ابعاد ديگر

( 314 )

بى نياز نمى كند.

7 . غفلت و بى توجهى به امكانات حاضر و نقاط قوت موجود و نابودى آنها مهلك ديگر است.

در اصل نفى كلى ناشى از افراط آدمى است همان گونه كه اثبات كلى ناشى از تفريط است. هر مجموعه اى كه به دست بشر به وجود آمده آكنده از ضعفها و قوتهايى است كه بايد ضعفها شناخته و بر طرف گردند و قوتها حفظ و تقويت شوند.

چشم پوشى از امكانات و قوتهاى موجود و يا برخورد نابخردانه با آنها در واقع اسراف و به هدر دادن آنهاست و چشم بستن به ضعفها و كاستيهاى آشكار و پنهان موجود تنها معرف حماقت يا تجاهل آدمى مى تواند باشد.

8 . مسأله ديگر غفلت و يا كم توجهى به لزوم حاكميت اصل اساسى تهذيب و تربيت اخلاقى نيروى حوزوى در مرحله گزينش در مرحله ارتقاء مراحل و مدارج و در روشها اصول و اهداف و يا در واگذارى و اعطاء پستها و مناصب و حقوق افراد است.

اصل فوق اگر حاكم بر ذهن و ضمير دست اندركاران امر حوزه نباشد در پايان راه جز مجموعه اى از نيروهاى بى ثمر و بى اثر گرچه محقق و فاضل به بار نخواهد آورد و اين بحثى اساسى است كه ريشه در محوريت مفاهيم ايمان تقوا احسان و ساير مفاهيم متعالى انسان سازى در مكتب انبياء دارد كه لزومى به توضيح بيش از اين ندارد.

9 . نبود توجه كافى به لزوم ايجاد مكانيزم آشنايى با قرآن و وحى سنت سيره و ساير منابع معرفت دينى در مسير آموزش حوزوى است.

حوزه يك جامعه علمى آزاد نيست بلكه يك جامعه علمى دينى آن هم مبتنى بر دين اسلام و مكتب حيات بخش تشيع است.

اين بسيار محل تأسف است كه شخصى دوره آموزش حوزوى را طى كند بدون اين كه آشنايى و انس كافى با وحى و ديگر منابع معرفت دينى يافته باشد.

علامه طباطبايى در تفسير الميزان مى نويسد:

(در حوزه امروز طلبه مى تواند از ابتدا تا مرحله اجتهاد را پشت سر بگذارد بدون آن كه نيازى

( 315 )

به قرآن پيدا كند.)

و اين مطلب از نكات تأسف بار زمان ماست. چگونه ممكن است عالم دينى تربيت كنيم بدون آن كه آشنايى كافى با معارف و منابع دست اول و اصيل دينى داشته باشد؟

چگونه شخصى ملبس به لباس مقدس روحانيت مى گردد بدون آن كه از معارف و حقايق دين بهره اى برده باشد؟

آيا اين مسأله جزبه بى اعتبار ساختن اين صنف در خارج و تزلزل و بى بنيه گشتن آن در داخل خواهد انجاميد؟

آيا محجوريت و ترك قرآن در بين پيروان اهل بيت مورد لعن رسول(ص) نخواهدبود؟

10 . يكى از نقاط ضعف روحانيان اهل تسنن كه معمولاً توسط متفكران و مصلحان مورد انتقاد بوده مسأله وابستگى اقتصادى و در نتيجه سياسى آنان به حكومت بوده است.

اين مسأله گرچه آنان را در مقابل توده ها و عوام ناس به نوعى مستقل و مختار مى سازد و انتقاد برخورد و اصلاح و برخلاف ميل توده ها و يا مقدس ما بان عوام حركت كردن را ممكن مى سازد لكن در عوض قدرت هر گونه برخورد اصلاح گر و يا تغيير دهنده در مقابل حكومت را از آنان مى گيرد و در واقع آنان را عامل سياستهاى مورد اجراء توسط حاكميت وقت مى گرداند.

در برابر روحانيت تشيع از اين جهت همواره مستغنى از حكومت بوده و از اين روى در آن جا كه مى خواسته و يا زمينه ها فراهم گرديده قادر به موضع گيرى در هر سطح در مقابل حكومت حتى تا حد تحريم و مقابله بوده است و البته متأسفانه به دليل وابستگى مالى به مردم و در واقع گروههاى خاصى از مردم ناچار به مماشات و ملاحظه كارى در مقابل خواسته ها و نظرات آنها و در نتيجه كوتاه آمدن از آنچه به حق و ضرورى تشخيص مى داده بوده است. چنانكه در خاطرات آقاى بروجردى و نيز در برخورد حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى در ايجاد رشته زبان خارجه در حوزه به تمثيل آمده است اين مسأله تا به دان جا ادامه مى يافت كه بحث عوام زدگى در مرجعيت تشيع به عنوان يك آفت مهم مطرح مى شد چنانكه حضرت امام نيز مسأله خطر متحجران و مقدس ما بان كه طيف فكرى

( 316 )

وسيعى را تشكيل داده و افكار و آراء علما را نيز تحت تأثير قرار مى دهند اكيداً گوشزد مى كند.

از اين روى بسيار مهم است كه در اين مرحله بازنگرى و اصلاح نه تنها متوجه آفت امكان وابسته شدن اقتصادى و يا سياسى حوزه به حكومت و يا برخى جناحها در حكومت باشيم و به طور اكيد مراقبت كنيم تا در چنين ورطه اى قرار نگيريم بلكه سعى در اينجا نظام اقتصادى آزاد و غير وابسته به توده ها داشته باشيم تا زمينه سازى استقلال اقتصادى و سياسى روحانيت تشيع از عوام مردم و در نتيجه رها شدن از تقيدات و سنتهاى دست و پاگير و آراء و ديدگاههاى غير مجتهدان صاحب رأى را فراهم سازيم.

البته اين به معنى ايستادن در مقابل حكومت و ملت نيست بلكه به معنى استقلال از اعمال نظر و نفوذ آنها در عين حمايت و تأمين نيازهاى آنهاست.

11 . يكى از آفتهاى مهم عموم تشكيلات زمان ما حاكميت روابط به جاى ضوابط و از بين رفتن اصول و معيارهاى معقول و مستند ارزش گذارى و سنجش در سطوح مختلف آن تشكيلات است.

پيوندهاى قوم و خويشى روابط دوستانه معرفى و توصيه ويران كننده ترين ضوابطى است كه جايگزين ضوابط و معيارهاى معقول گرديده است.

حتى مجامع علمى ما متأسفانه از اين بلا بركنار نبوده و چه در مرحله گزينش و چه در ارتقاء مدارج و يا تخصيص امكانات و تعلق امتيازات آلوده حاكميت ارتباطات و نور چشمى گراييها بوده است.

اگر ما بخواهيم حوزه نيرومند و پولادينى بنا كنيم كه رشد مستمر بيابد و از فرو افتادن در ورطه فساد و هلاكت در امان بماند و نيروها و عناصر دلگرم و اميدوارى بپروراند چاره اى جز مراقبت شديد و اكيد در جهت حفظ حاكميت اصول و ارزشهاى معقول و دينى بر همه سطوح آن نداريم. در مرحله گزينش در تخصيص امكانات در واگذارى پستهاى داخلى در توضيح سهميه ها و امتيازهاى خارجى و ديگر مراحل تنها چارچوبها و ضوابط تعيين شده و مورد پذيرش مى تواند تعيين كننده باشد وگرنه در اين تجديد بناى جديد راهى به جز

( 317 )

مسير بروكراسيها و سازمانهاى ادارى هم عصر خودمان نخواهيم رفت.

12 . جزم انديشى و انتقاد ناپذيرى در مراحل مختلف كار از ديگر مسائلى است كه مى تواند ما را دچارو مبتلا سازد.

اسلام دين عصبيت و جمود نيست مكتبى كه از منطقى قوى و استوار برخوردار باشد از تضارب و تقابل با آراء و نظرات ديگران و كشاكش دهر هراسى به خود راه نمى دهد; زيرا نه تنها آن را سبب تضعيف خود نمى داند بلكه به گونه اى آن را تقويت كننده و اصلاح گر مى شمارد.

بناى رفيع حوزه ما اگر بر اساس تضارب آراء شور و مشورت و همفكرى همه جريانها و عناصرى كه در سرنوشت مشتركشان خود را سهيم مى دانند بنيان گردد به طور قطع به آسانى به سستى و زوال نخواهد گراييد لكن اگر بر اساس يك سو نگرى و احكام از پيش تعيين شده بدون توجه به آراء و ديدگاههاى ديگران مسائل شكل گيرد ناگزير سامان مناسبى نخواهد يافت.

از اين روى وجود سعه صدر و تحمل بسيار در دست اندركاران و مجريان و ايجاد مكانيزم بررسى و نقد انتقاد كارهاى انجام شده و طرحهاى در دست اجرا از اصولى ترين نيازهاى اوليه مجموعه جديد است.

13 . رخنه و نفوذ فرصت طلبان چاپلوسان و افرادى كه در اصل باور و اعتقادى نسبت به اصل جريان تحول و يا وسعت و دامنه مورد نظر اكثريت پشتيبان جريان تحول ندارند از آفتها و بلاهاى مهمى است كه ممكن است گريبان گير جريان فوق گردد.

در اساس نهضتها و حركتهاى اجتماعى پس از مرحله ويرانگرى و نفى گذشته در مرحله اثبات و سازندگى دچار نفوذ فرصت طلبان و ابن الوقتها كه در كمين بوده و خود را مهيا ساخته بودند مى شوند و توجه نداشتن رهبران نهضت به اين مسأله و برخورد شديد و قوى نكردن نسبت به اين جريان سبب نزج و رشد آنها در بدنه تشكيلات قدرت و در نتيجه نوميدى نيروهاى مخلص و معتقد و كناره گيرى آنها از جريان مى شود و در نتيجه پس از مدتى مى بينيم همه آنان كه به گونه اى در شروع حركت و پى ريزى آن سهيم و داراى نقش

( 318 )

بوده اند بركنار مى روند و دسته هاى ديگرى كه اعتقادى به اين جريان نداشته و حاضر و به ايفاى نقش نبوده اند هدايت جريان را به دست مى گيرند و اين مسأله نتيجه اى نخواهد داشت جز انحراف اساسى و اصولى جريان از مسير اصلى و تعيين شده قبلى و قرار گرفتن در مسير ناخواسته و حوادث به وجود آمده توسط دشمنان آماده و مسلح خارجى.

اميد كه در هر يك از اين مقوله ها و مانند آنها تامل و توجه كافى صورت پذيرد.


پاورقى

1- ـ فلو لانفر من كل فرقه منهم طائفه ليفقهوا فى الدين ولينذروا قومهم اذا رجعو االيهم.