( 195
)
على گفت با احمد اى نيك رو
نكن كشف بر كس تو سرّ مگو
زمانى به خلوت رسول حليم
به گفتا به آن ذات پاك كريم
گواهى دهم بر تو اى مرتضى
تو هستى به من درد و عالم خدا
اميدم چنان است روز جزا
ازاين بنده خود بباشى رضا16
از صفحه 236 تا 239 داستان نُصير باحضرت على(ع) را بيان مى كند كه نصير به حضرت مى گويد: تو خدايى و حضرت پاسخ مى دهد: (كفر نگو) ايشان اصرار مى كند
حضرت گردن او را مى زند
سپس پشيمان مى شود و او را زنده مى گرداند
اما نصير از اعتقاد خود دست بر نمى دارد.
دوان آمد تا به نزد على
بگفتا خدايى به من منجلى
على گفت كن ترك اين كفر را
از اين گونه ديگر نكن ذكر را
نُصير هم دوباره بگفتا چنان
كه هستى خداوند بر انس و جان
على پس بزد تيغ بر گردنش
جدا گشت آن سر زملك تنش
بيفتاد در خاك غلطان شدى
ز پس مرتضى زان پشيمان شدى
دوباره نهادى سرش را به تن
نمودى ورا زنده در آن وطن
چنين تا به هفت بار در آن مكان
نصير كشته شد حى شدى بعد از آن17
همى گفت با حيدر اندر زمان
خدايى به تحقيق در دو جهان
اگر صدهزاران كُشى بنده را
اگر صدهزارم كنى زنده را
تو هستى خدا و منم بنده ات
سر وجان فدا كرده اندر رهت18
بالاخره حضرت او را رها كرده و مى گويد:
(آزادى
هر چه مى خواهد دل تنگت بگوى.)
زپس آن نصير باهمه تابعان
شدند عبد حيدر به هر دو جهان
شد آزاد اهل نصيرى زپس
على شد بر آنها خداوند و كس
معافند بر درگه كبريا
اگر چه شوند غرق بحر گناه
نصير گشت عبد على زين نشان
همى گفت با حيدر اندر زمان
تو شاهى و من بنده درگهت
نه من
بلكه عالم بود بنده ات
|