( 189 )

نقدى بر مقاله (اهل حق) در دائرة المعارف تشيع

خوشبختانه در سالهاى سازندگى و بالندگى پس از انقلاب اسلامى شاهد انتشار دايرةالمعارفهاى گوناگونى همچون دايرةالمعارف بزرگ اسلامى دايرةالمعارف تشيع و… هستيم كه با چاپ هر يك برق شادى از چشمان فرهنگ دوستان مى جهد و نهال اميد شكوفا مى گردد.

شروع و به انجام رساندن چنين كارهاى بزرگ مردان سترگ و اراده هاى آهنين مى طلبد كه بحمدالله والمنه پيدا شده است ولى انجام كارهايى با اين گستردگى خالى از ايراد و اشتباه نخواهد بود. از آن جا كه چنين كتابهايى كتاب مرجع هستند بر آگاهان لازم است موارد خطا را گوشزد كنند تا اين گونه كتابها اصلاح شوند و باعث انحراف عقايد و حقايق نگردند. به همين دليل حقير كه مدتهاست در مورد اهل حق تحقيق مى كنم و تقريباً همه كتابهاى آنان را مطالعه كرده ام و از نزديك با اين فرقه آشنا هستم با مطالعه مقاله اهل حق در دايرةالمعارف تشيع ج610/2 ـ 614 برخود فرض دانستم دست به قلم برده و خطايى كاملاً روشن را يادآور شوم.

در اين كتاب نويسنده مقاله حدود سه صفحه ونيم راجع به اهل حق قلمفرسايى كرده

( 190 )

و در پايان مقاله صفحه613 اين فرقه را به سه گروه تقسيم مى كند و گروه سوم را به عنوانِ اهل حقهاى مسلمان كه داراى مذهب امامى اثنى عشرى هستند معرفى مى كند و مى افزايد:

(اين گروه در اواسط قرن نوزدهم به كلى در اقليت قرار گرفته بودند ولى با پيدايش حاج نعمت الله كه يكى از پيشوايان و مقتدايان اهل حق زمان خود بود از انزوا بيرون آمدند (حاج نعمت الله جيحون آبادى مُكرى متوفاى 1298ش.) از وى كتاب حق الحقايق يا شاهنامه حقيقت1 تاكنون چند بار به چاپ رسيده است…. اهتمام وى به نوشتن اصول و مبانى عقيدتى اهل حق باعث شد گروه اهل حقهاى مسلمان از اقليت خارج شوند. بعدها فرزندش حاج نور على الهى (1274 ـ 1353ش) كه احاطه كامل به علوم دينى و مرام اهل حق داشت به علت سالها تحقيق و ضمناً دسترسى به تمام كلامهاى اهل حق و منابع دست اول توانست اين مرام را به طريق محققانه معرفى نمايد و در نتيجه انتشار كتابهاى تحقيقى او: (برهان الحق ومعرفت الروح وغيره) وضع گروه اهل حقهاى مسلمان رونق گرفت به طورى كه امروزه در همه نقاط جهان پيرو دارد.)

در همين صفحه نوشته است:

(اهل حقهايى كه خود را مسلمان و تابع قرآن مى دانند معتقد به سير كمال و معاد هستند و تناسخ و حلول را مردود مى دانند در حالى كه گروههاى ديگر اهل حق خود را تناسخى معرفى مى نمايند.)

گروه دوم را على اللهى ناميده و نوشته است:

(اين گروه شامل تعداد بسيارى از طايفه هاى اهل حق مى شود. اينان تصور مى كنند حضرت على(ع) جسماً و ذاتاً خداست. دين خود را جدا از اسلام مى دانند و واجبات شرعى را قبول ندارند. اكثر على اللهيها مرام خود را به نام دين يارى مى خوانند و خود را طايفه سان يا يارستان نيز معرفى مى نمايند.)

اين جانب معتقدم يا نويسنده مقاله على اللهى است كه خواسته با تغيير نام همچنان عقايد خود را حفظ كند همچنانكه سران اين گروه در طول قرنها با تغيير نام و مخفى نگهداشتن عقايد خود با ترفند سرّ مگو! عده اى را كوركورانه به دنبال خود كشيده اند.

( 191 )

و اگر على اللهى نباشد شخصى بسيار بى اطلاع بوده است; زيرا اگر كتاب نعمت الله جيحون آبادى (شاهنامه حقيقت) را كه به فارسى نوشته شده است يك بار مطالعه مى كرد (كتابهاى ديگر اين گروه به زبان كردى و… است.) اين گونه سخن نمى گفت. در جاى جاى همين كتاب كه نويسنده ادعا دارد: (اهل حقهاى مسلمان را از انزوا و اقليت رهانيده) تناسخ حلول و خداخواندن حضرت امير(ع) از اركان اصلى اين فرقه به شمار آمده است. ما در اين جا جهت اختصار تنها به نمونه هايى اشاره مى كنيم:

تناسخ

پس از اين كه خدا هفت نفر معروف به هفت تن را خلق مى كند پس از مدتى آنان از خدا تقاضاى همدم مى كنند خداوند در جواب مى گويد: من هم با شما موافقم ولى به شرط آن كه شما هم به شكل و شمايل مختلف در زمانها و مكانهاى متفاوت وجود پيدا كنيد:

زمانى چو بگذشت زان روزگار
همان هفت تن بود طالب بيمار
پس آنگه خداوند با هفت تن
بفرمود اى عندليبان من
شنيدم به خوبى همه رازتان
شوم نيز من هم به دمسازتان
اگر ميل داريد بگلزار حق
بچينيد گلها ورق در ورق
ببايد كنيد عهد با من كنون
به قامت بپوشيد چند جام و دون2
بنوشيد بر كام زهر زمان
بگرديد در دهر در هر مكان
گهى با گدايان گهى با شهان
بباشيد در دون گردش كنان3

در جاى ديگر مى نويسد: حتى بايد به شكل جن و خزنده و پرنده… درآييد:

گهى با نكوييد گه با بدان
به هر جا كنم مر شما امتحان
زجن و زانس و دد و مور و مار
ز وحش و زطير و زحيوان كار
به آنچه خدا خلق كرده به دون
درآييد در حالت گوشت و خون4

علاوه بر اين كه در جاى جاى كتاب صحبت از تناسخ است در يك بخش تناسخ را مستقلا مطرح و استدلال به لازم و حتمى بودن آن مى كند و مى گويد هر كس بايد به

( 192 )

هزار شكل به جهان بيايد و برود تا در هزار و يكمين مرتبه به جاودانى برسد.

كس تا هزاره نسازد تمام
نبيند وصال بقا را بكام5
نه آن است احكام شرع مبين
كه واژونه گويند اركان دين
بگويند هر كس بميرد به دهر
گناه كار باشد رود در سقر
هر آن كس كه نيك از جهان بگذرد
خداوند او را به جنت برد
دگر نيز گويند در هر زمان
كسى گشته توليدهى بود آن6
نبوده زپيش و زپس در جهان
نيايد به دنيا دگر آن روان
دگر هر كه يك مشت كوبد بكَس
ببايد خورد آن يكى مشت پس
اول آدمى در زمين كاشته
ز نيك و زبد هر چه برداشته
بيابد دگر بر زمين حاصلش
برد كشته خود بر آن منزلش
سزاوار نبود كسى در زمين
به دنيا نموده گناه اين چنين
خداوند به عقبى و از آسمان
محاسب شود بر همه عاصيان
كجا عادل است و كجا دادگر
كه يك مشب صدمشت كوبد به سر7

در اين ابيات فقط يك بار به جهان آمدن و رفتن به بهشت ياجهنم را خلاف اركان دين مى داند و مى گويد در همين دنيا بايد نتيجه عمل خود را ببيند. نمى شود در اين جهان گناه كند و در جهان ديگر به حساب او رسيدگى شود يا در زمين كشت كند و در آسمان درو نمايد! استدلال ديگرش بر وجود تناسخ مريض شدن افراد نابالغ است.

دگر دون به دون گر نباشد به كار
چه كرده پس آن طفل بى كار و بار
به صد گونه امراضها در بدن
شود مبتلا سخت در اين وطن
نكرده گناه ار كسى در جهان
ببيند خطر نيست عدلى در آن8

دليل ديگرش اين است: افراد خوبى را مى بينيم هميشه تهى دست و غمگين هستند و اين نيست مگر به خاطر اين كه در دوره قبل گناه كار بوده اند. پس اگر تناسخ نباشد خداوند عادل نخواهد بود:

اگر دون به دون در زمان نيست راس
خداوند كجا عدل او در كجاست
دگر آن كسى هست نيكو عمل
گرفتار باشد به دست اجل

( 193 )

هميشه تهى دست و محزون نبود
يقين از مكافات آن دون بود
كه در دون پيشين گناه كرده است
هر آن كاشته حال او برده است9

حلول

مى گويند خداوند به صورت بسيارى از رهبران اين فرقه بر روى زمين ظاهر شده است. در اين جا تنها داستان شاه خوشين (مبارك شاه) بيان مى گردد. در صفحه 274 كتاب مى نويسد:

(خداوند قبل از اين كه در شاه خوشين حلول كند به صورت شاه رضا در هندوستان بود.)

حكايت كنم از جهان كبريا
چو شد غيب زآن جامه شاه رضا
زجام خوشين شاه برون آمدى
چو خور در لرستان نمايان شدى
نهان گشت در هند چون كبريا
ز پس در لرستان بزد بارگاه

سپس داستان را چنين ادامه مى دهد:

(چون سلطان دين حيدر ذاتش از معدن سرّ بيرون آمد (على از جسم شاه رضا بيرون آمد) دخترى باكره و زيبا به نام ماما جلاله از ايل لرستان را انتخاب مى كند و دختر از ذات خدا حامله مى گردد و چون ايل از مكانى به مكان ديگر كوچ مى كند ماما جلاله از ايل عقب مى ماند كه ناگهان سه تن به نامهاى كاكاردا قاضى و خداداد به فرمان حق به ديدن او مى آيند. ماما جلاله از آنها مى خواهد او را برگاو سوار كرده و به ايل برسانند اما آنها پاسخ مى دهند: چون ذات خدا سنگين است ما نمى توانيم تو را بر گاو سوار كنيم.)

گران است چون ذات آن كردگار
نداريم قدرت و را كرده بار
چه گاوى است قدرت كشد بار او
جهان مايل است بس به ديدار او
مخور غم ايا بانوى خوش لقا
گران گشت بارت زذات خدا10

پس از رسيدن ماما جلاله به ايل و وضع حمل اطرافيان نوزاد را به عنوان خدا سجده مى كنند.

جلاله از آن بار آزاد شد
ز ديدار آن طفل دلشاد شد
دوان آمدند تا بپابوس شاه
رسيدند كردند بروى نگاه
چو ديدند ذات جهان آفرين
نمودند سجده بروى زمين11

( 194 )

بعد از اين كه شاه خوشين بزرگ مى شود مى گويد: من خدا هستم و كاكا ردا هم او را سجده كرده و مى ستايد:

بفرمود من مظهر حيدرم
دگر ذات يكتايى آن داورم
ببينيد ما را همه كل شى
كنم مردگان را به تقدير حى
زجام على پس شده جلوه گر
شدم همچو خور طالع اندربشر12
چو كاكا ردا ديد حى ودود
به روى زمين كرد او را سجود
خداوند هستى بما ها بجود
تويى خالق از هر چه بود و نبود
خدايى و پيغمبرى هم امام
سپاس از تو دارم به هر صبح و شام
تو خاوندگارى منم جبرئيل
به بنده شدى هادى و هم دليل13
تويى شاه خوشين اين زمان زين وطن
كه بابندگانت بدارى سخن14

خدايى حضرت على(ع)

در صفحه هاى 204 و 205 مى گويد:

(وقتى پيامبر اكرم(ص) مى خواست به معراج برود شيرى راه را بر حضرت مى بندد. جبرئيل به حضرت پيشنهاد مى كند: نيازى به او بده تا راه را باز كند. پيامبر انگشترى خود را به شير مى دهد و عبور مى كند. وقتى به آسمان مى رسد و مهمان خدا مى شود سفره اى جهت پذيرايى آماده بوده. دست خدا شبيه به دست حضرت على از پشت پرده ظاهر مى گردد و صدايى شنيده مى شود كه: سهم ما را بده. حضرت سيبى را نصف مى كند و نيمى از آن را به او مى دهد. پس از مراجعت حضرت على به استقبال پيامبر مى رود و انگشترى با نصف سيب را به پيامبر مى دهد بدين طريق پيامبر در مى يابد على خداست.

هماندم محمد بشد با بصير
شد آگاه از ذات شاه كبير
هماندم محمد ببردش نماز
سپردى سرش را به آن بى نياز15
محمد از آن گشت حاجت قبول
كه بسپرد سر را به زوج بتول
گرفتى چنان دامن او به صدق
به اوصاف او اول آمد به نطق
بگفتا على اول و آخر است
خداوند در باطن و ظاهر است
جز حيدر نباشد به من كس خدا
كه ديدم همه اوست در دو سرا

( 195 )

على گفت با احمد اى نيك رو
نكن كشف بر كس تو سرّ مگو
زمانى به خلوت رسول حليم
به گفتا به آن ذات پاك كريم
گواهى دهم بر تو اى مرتضى
تو هستى به من درد و عالم خدا
اميدم چنان است روز جزا
ازاين بنده خود بباشى رضا16

از صفحه 236 تا 239 داستان نُصير باحضرت على(ع) را بيان مى كند كه نصير به حضرت مى گويد: تو خدايى و حضرت پاسخ مى دهد: (كفر نگو) ايشان اصرار مى كند حضرت گردن او را مى زند سپس پشيمان مى شود و او را زنده مى گرداند اما نصير از اعتقاد خود دست بر نمى دارد.

دوان آمد تا به نزد على
بگفتا خدايى به من منجلى
على گفت كن ترك اين كفر را
از اين گونه ديگر نكن ذكر را
نُصير هم دوباره بگفتا چنان
كه هستى خداوند بر انس و جان
على پس بزد تيغ بر گردنش
جدا گشت آن سر زملك تنش
بيفتاد در خاك غلطان شدى
ز پس مرتضى زان پشيمان شدى
دوباره نهادى سرش را به تن
نمودى ورا زنده در آن وطن
چنين تا به هفت بار در آن مكان
نصير كشته شد حى شدى بعد از آن17
همى گفت با حيدر اندر زمان
خدايى به تحقيق در دو جهان
اگر صدهزاران كُشى بنده را
اگر صدهزارم كنى زنده را
تو هستى خدا و منم بنده ات
سر وجان فدا كرده اندر رهت18

بالاخره حضرت او را رها كرده و مى گويد:

(آزادى هر چه مى خواهد دل تنگت بگوى.)

زپس آن نصير باهمه تابعان
شدند عبد حيدر به هر دو جهان
شد آزاد اهل نصيرى زپس
على شد بر آنها خداوند و كس
معافند بر درگه كبريا
اگر چه شوند غرق بحر گناه
نصير گشت عبد على زين نشان
همى گفت با حيدر اندر زمان
تو شاهى و من بنده درگهت
نه من بلكه عالم بود بنده ات

( 196 )

دو گيتى تو ايجاد كردى بكان
تو هستى خداوند در هر مكان19
از آن پس نصير گشت صاحب طريق
شدى قطب و سردار دين حقيق
حقيقت ز او گشت پس پايدار
دگر حجت است مر به آيين يار20

بنابراين با اظهار صريح نعمت الله جيحون آبادى مُكرى نُصير مؤسس اهل حق (آيين يارى) است; لذا نتيجه مى گيريم فرقه هايى چون على اللهى حلوليه نُصيريه و كلاً غلات كه نام آنها در كتابهاى فرق موجود است از بين نرفته اند بلكه با گذشت زمان تغيير نام داده و موجوديت خود را حفظ كرده اند و در قرون بعدى به نام يارسان (يارستان) واهل حق بروز و ظهور كرده اند و حالا هم دايرةالمعارف تشيع آنان را شيعه اثنى عشرى مسلمان و مخالف حلول و تناسخ معرفى مى نمايد. اگر نويسنده مقاله اين همه دم خروس بلكه دست و پا و سر خروس را ديده بود نمى بايد قسمهاى نور على اللهى فرزند ناخلف جيحون آبادى را باور مى كرد.


پى نوشتها:

1 . (حق الحقايق ـ شاهنامه حقيقت) حاج نعمت الله جيحون آبادى مُكرى (مجرم) با مقدمه دكتر محمد مكرى تهران 1345ش.

2 . جامه بيرون آمدن روح از جسمى و با جسم ديگر متولد شدن.

3 . (شاهنامه حقيقت) 43/ ـ 44.

4 . (همان مدرك)48/.

5 . (همان مدرك)176/.

6 . (همان مدرك).

7 . (همان مدرك)179/.

8 . (همان مدرك)180/.

9 . (همان مدرك)181/.

10 . (همان مدرك)276/.

11 . (همان مدرك)278/.

12 . (همان مدرك)281/.

13 . (همان مدرك)282/.

14 . (همان مدرك)284/.

15 . (همان مدرك)204/.

16 . (همان مدرك)205/.

17 . (همان مدرك)237/.

18 . (همان مدرك)238/.

19 . (همان مدرك)238/.

20 . ((همان مدرك)239/.