( 364
)
مى دهد كه مسأله مهدويّت
از مسائلى بوده كه در اسلام سابقه داشته است و برخى از فرقه ها در جستن مصداق دچار خطا شده اند. وقتى پيامبر(ص) رحلت كرد
عمر خطاب مدّعى شد: او
نمرده است و مانند موسى از ميان قومش غايب شده است و به زودى ظهور خواهد كرد. و ابوبكر آيه: (انّك ميّت و انّهم ميّتون40) را به وى خاطر نشان ساخت
آن گاه عمر از نظر خود
دست كشيد41.
به نقل شيخ صدوق
بعد از عمر
كيسانيه
در شناخت مهدى كژ رفتند و گفتند: محمدبن حنفيّه نمرده است
تا جائى كه اسماعيل بن محمد حميرى
سيّد شعرا
ابتدا تحت تأثير اين نظريات قرار گرفت و امامت محمد حنفيه را پذيرا شد و اشعارى را در اين باره سرود
ولى در پى ديدار با امام جعفرصادق(ع) متوجه خطاى خود شد و از راهى كه رفته بود
برگشت42.
وى
درقصيده طولانى كه درباره غيبت امام زمان سروده
بيم از جان و نبودن شرايط مناسب براى گسترش حكومت دينى امام(ع) را علت غيبت ايشان دانسته است:
ولكن روينا عن وصى محمّد
وماكان فيما قال بالمتكذب
بانّ ولى الامر يفقد لايُرى
مستيتر الفعل الخائف المترقب
آن جا كه مى سرايد:
له غيبة لابدّ من ان يغيبها
واقفه فصلّى عليه اللّه من متغيّب
شيخ صدوق
در بخشى از كلام خود
اين اشكال را مطرح مى كند:
(اگر بيم از جان
سبب غيبت امام شده
در اين عصر كه شيعه از آسايش و امنيت بيشترى نسبت به دوره بنى اميّه برخوردار است
چرا ظهور نمى كند؟)
پاسخ مى دهد:
(ظهور حجتهاى الهى و پنهان شدن آنان
بر حسب امكان و تدبير اهل ايمان و با ميزان حكمت سنجيده مى شود43.)
به دنبال آن بخشهايى از اشكالات ابوالحسن على بن احمدبن بشار را در خصوص فلسفه غيبت نقل مى كند و جواب محمدبن عبدالرحمن بن قبه رازى را كه ابتدا از معتزله بود
بعد به اماميه پيوست و از مشايخ بزرگ اماميّه شد
در پى آن
|