نهضت مشروطه، محمدعلي ميرزا و بمباران مجلس
(بازشناسي نقش جريان‌هاي غرب‌گرا در سقوط مشروطه اول)

دكتر سيد حميد روحاني[1]

در پي پيروزي نهضت مشروطه و به سلطنت رسيدن محمدعلي ميرزا، از جريان‌هاي دامنه‌دار و ناهنجار، درگيري‌ها و كشمكش‌هايي بود كه ميان او و مشروطه‌خواهان پديد آمد كه به بمباران مجلس و سركوبي خونين مجلسيان كشيده شد و دومين توطئه‌ي پشت پرده‌ي بريتانيا را براي به بيراهه كشانيدن نهضت عدالت خواهي ملت ايران به پايان برد. تاريخ‌نويسان، علت و انگيزه‌ي اصلي اين ماجرا را مخالفت و دشمني محمدعلي ميرزا با نظام مشروطه دانسته و چنين وانمود كرده‌اند كه چون دولت تزار از برقراري نظام مشروطه در ايران ناخشنود بود، كوشيد به دست او آن نظام را براندازد و رژيم استبدادي را بار ديگر در ايران حاكم كند يا نوشته‌اند كه اصولا نظام پارلماني و قانون‌مداري با خوي استبدادي محمدعلي شاه همخواني و سازگاري نداشت و او بر آن بود با براندازي نظام مشروطه‌، خودكامگي خود را در كشور گسترش دهد.
اسناد و مدارك و وقايع تاريخي نشان مي‌دهد كه هيچ ‌يك از اين دو ديدگاه با واقعيت همخواني ندارد، زيرا اولا دولت روسيه اين‌گونه نبود كه با نظام مشروطه از پايه مخالف باشد و در راه براندازي آن به توطئه دست بزند. اسناد و مدارك موجود، نه تنها چنين ادعايي را تاييد نمي‌كند، بلكه از همكاري روس‌ها با انگليسيان براي برقراري نظامي دلخواه كه سياست هر دو دولت را پاس دارد، نشان دارد.
انگليسيان از بيم پيروزي مشروطه‌ي مشروعه و حاكميت نظام قانون و عدالت در ايران با رقيب يكصدوپنجاه ساله‌ي خود (روسيه) كنار آمدند و قرارداد 1907را (مبني بر تقسيم ايران) امضا كردند. به دنبال اين قرارداد، روس‌ها از شمال و انگليسي‌ها از جنوب، به سركوبي مشروطه‌خواهان دست زدند. ثانيا اين درست است كه شاهان و درباريان و اصولا خودكامگان با نظام پارلماني و برقراري قانون سر سازش نداشته و با هر نهادي كه در برابر استبداد و خودسري‌هاي آنان مانع تراشي كند، مخالفت مي‌كردند، ليكن آنگاه كه در برابر واقعيت‌ها و جو حاكم و غالب قرار مي‌گرفتند، ناگزير بودند براي حفظ مقام و موقعيت و تاج و تخت خود تسليم شوند و خود را با خواسته‌هاي مردم همراه بنمايانند. چنانكه تن دردادن مظفرالدين شاه به نظام مشروطه و فرمان تاريخي 14 مرداد 1285 نه از روي خشنودي و دلبستگي او به قانون و حقوق مردم، بلكه از روي ناگزيري و پس‌روي در برابر خواست و خروش مردم بود. محمدعلي ميرزا نيز در آغاز سلطنت نه تنها نقشه و توطئه‌ي براندازي نظام مشروطه را در سر نداشت، بلكه آن را به عنوان يك واقعيت گريزناپذير پذيرفته بود. او همانند ديگر قلدران و زورمداران بر آن بود كه با مجلس و ملت و روحانيت، زيركانه و رياكارانه همراهي و همگامي از خود نشان دهد و به پاسداري از قانون و حقوق مردم تظاهر كند.

كسروي مي‌نويسد محمدعلي ميرزا با مشروطه‌خواهان همراهي نشان مي‌داد «ولي اين نشان پاكدلي او نبود.»[2] ليكن به اين نكته نمي‌پردازد كه كدام يك از شاهان و درباريان، مشروطه را از روي راستي، آراستگي و صفاي دل پذيرا بودند؟ آيا صدور فرمان مشروطه از سوي مظفرالدين شاه «نشان پاكدلي او بود» يا از روي ناچاري و فشار به آن تن داد؟ آيا ظل‌السلطان‌ها، امين‌السلطان‌ها، شعاع‌السلطنه‌ها و عين‌الدوله‌ها با خواست قلبي نظام مشروطه را پذيرفتند يا از روي ناگزيري؟
نكته‌ي درخور توجه اينكه كسروي اعتراف مي‌كند كه شعاع‌السلطنه كه محمدعلي ميرزا را مخالف مشروطه مي‌خواند، خود از بدخواهان مشروطه بوده است. او مي‌نويسد:
... در همان روزها (دوران ولايتعهدي محمدعلي ميرزا) بدخواهي او با مشروطه در تهران و ديگر جاها به زبان‌ها افتاده بود... مي‌توان پنداشت كه شعاع‌السلطنه و كاركنان او اين سخن را رواج مي‌دادند، در جايي كه خود شعاع‌السلطنه به بدخواهي مشروطه شناخته‌تر از اين مي‌بود ... [3]
به نظر مي‌رسد جار و جنجال‌ها و جوسازي‌ها بر ضد محمدعلي ميرزا، ريشه در چند جريان داشت:

1. محمدعلي ميرزا از چهره‌ها و مهره‌هاي دلبسته به روسيه‌ي تزاري، محسوب مي‌شد و استعمار انگليس در پي برقراري نظام مشروطه نمي‌خواست شاهي بر تخت سلطنت بنشيند كه دل در گرو رقيب سرسخت و خطرناكش داشته و طبق سياست آن دولت حركت ‌كند.

انگليسيان به درستي دريافته بودند كه با تداوم سلطنت محمدعلي ميرزا، چيرگي بر نظام مشروطه و راهبري آن بر پايه‌ي سياست دولت بريتانيا با دشواري‌ها و كارشكني‌هايي روبرو خواهد شد و چه بسا كنترل به كلي از دست برود و نظام مشروطه طبق دلخواه انگلستان پيش نرفته و رقيب بر موج سوار شود يا زمينه براي چيرگي ملت ايران بر سرنوشت خويش فراهم گردد. از اين‌ رو، انگلستان پيش از مرگ مظفرالدين‌شاه و نشستن محمدعلي ميرزا به تخت سلطنت، تلاش‌هايي كرد كه او را از ولايتعهدي كنار زند و يكي ديگر از فرزندان مظفرالدين شاه را كه به انگليسيان گرايش داشت به مقام ولايت‌عهدي بنشاند، ليكن كامياب نشد.

در دوران ولايت‌عهدي محمدعلي ميرزا، يك باره بر سر زبان‌ها افتاد كه وليعهد، مجلس و قانون را قبول ندارد و از نظام استبدادي هواداري مي‌كند، تا او را در ميان مشرطه‌خواهان ساقط كنند و رهبران مشروطه را به رويارويي با او وادارند، اين سخن تا آن پايه گسترش يافت كه محمدعلي ميرزا در نامه‌اي از تبريز به سيد عبداله بهبهاني به رد و تكذيب آن پرداخت و نوشت:

از قراري كه شنيده‌ام از تبريز كاغذي به جنابعالي نوشته‌اند كه وليعهد مخالف با عقايد ملت است و مجلس را كه بندگان اقدس همايوني ارواحنا فداه داده است وليعهد قبول ندارد. اولا به ذات مقدس پروردگار قسم است كه اين مطلب به كلي خلاف و بي‌اصل است و من از خدا مي‌خواهم كه انشاءا... اين دولت و ملت ترقي كرده و رفع اين مذلت‌ها بشود. ثانيا به سرجدت قسم كه اگر آدمي به عتبات فرستاده باشم. اگر من آدم به عتبات فرستاده باشم در پرده نخواهد ماند و آشكار خواهد شد. براي چه؟ چرا بايد من مخالف اين عقيده و منكر آبادي مملكت باشم؟ ثالثا از شخص شما تعجب دارم چرا اين خيال و تصور را نسبت به من نموده‌ايد و چرا اين كاغذ را باور كرده‌ايد؟ مگر خودتان آن اشخاص مغرض را نمي‌دانيد؟ اين سهلست هزاران از اين اقدام عليه من مي‌نمايند. شما چرا بايد باور كنيد؟...[4]
در پي رسيدن محمدعلي ميرزا به سلطنت نيز كارشكني، دروغ پراكني و جنجال آفريني برضد او از هر سو ادامه يافت. عناصري كه از مهره‌ها و سرسپرده‌هاي دولت بريتانيا بودند، به هر بهانه‌اي بر ضد محمدعلي ميرزا به جوسازي دست مي‌زدند و مي‌كوشيدند مردم را بر ضد او بشورانند كه به آن خواهيم پرداخت.

2. دست‌هاي مرموزي از سوي دولت روسيه در كار بود تا با تضعيف دولت مركزي و پديد‌ آوردن كشمكش ميان شاه و مجلس و در واقع ميان دولت و ملت، زمينه‌ي جدا كردن آذربايجان از مام ميهن و اعلام جمهوري در آن منطقه را هموار سازند. اين نغمه در آغاز سلطنت محمدعلي ميرزا از عناصري كه از قفقاز به تبريز آمده بودند شنيده شد، آنها زمزمه‌ي براندازي محمدعلي ميرزا را در ميان انجمن‌هاي تبريز كه بسيارشان از فراماسون‌ها بودند، مطرح كردند.[5] با آنكه در آن مقطع هنوز هيچگونه حركتي از سوي نامبرده بر ضد مشروطه ديده نشده بود.

 


ديري نپاييد كه توطئه‌ي تجزيه‌ي آذربايجان كشف شد و حاج سيد عبدا... بهبهاني و سيد محمد طباطبايي، با نگراني نامه‌اي به علماي تبريز نوشتند و در اين‌باره هشدار دادند:
... آذربايجان ركن ركين ايران است، هر نيك و بدي از آنجا طلوع نمايد در تامين و تخريب سعادت ايران اثر كلي دارد و به مناسبت اهميت سرحدي مخصوصا، پاره‌اي مذاكره در افواه آذربايجاني در حقيقت استقلال ايران را سم قاتل است و با فرط وطن‌پرستي و غيرت و مليت كه از خصايص اهل آذربايجانيست، چنان تباين دارد كه ابدا نمي‌توان باور كرد كه هر كس مختصر اطلاعي از پولتيك دول و اوضاع ملل دارد با داشتن درد وطن، راضي شود كه از اسباب تنصيف ايران ذره‌اي به اذهان خطور كند...[6]
3. در پي بست‌نشيني عده‌اي در سفارت انگلستان، ضربه‌ي سنگيني بر جايگاه و پايگاه رهبران مشروطه وارد آمد، به گونه‌اي كه رهبري نهضت از دست آنان بيرون رفت و سفارت انگلستان توانست هدايت نهضت را در دست گيرد و آن نهضت را به بيراهه بكشاند. دولت بريتانيا‌ كه مي‌ديد به رغم آن ضربه‌ي سنگين، بار ديگر عالمان ديني و پيشوايان روحاني، رهبري را ـ به ويژه در مجلس شوراي ملي ـ در دست گرفته‌اند و با آنكه نماينده نيستند پيوسته در مجلس حضور دارند و بر مذاكرات و مصوبات نظارت مي‌كنند و قانون اساسي كه به دست فراماسون‌ها و مهره‌هاي وابسته به انگليس تدوين و در واقع ترجمه شده است، بايد از زير ديد آنها بگذرد و با موازين اسلامي همخواني بيابد و محمدعلي ميرزا نيز توانسته است با اين رهبران ارتباط گرم و نزديكي برقرار كند و هواخواهي و خوش گماني آنان را به دست آورد، اين شيوه را براي سياست و منافع خود خطرناك ديد و بر آن شد با آن رويارويي كند.

دولت انگليس براي پياده كردن نقشه‌ي خود بر آن شد ميان شاه و مشروطه‌خواهان راستين و پيشروان نهضت عدالت‌خواهي، دشمني و درگيري پديد آورد و به دست او رهبران و پيشروان مشروطه را سركوب و پراكنده كند.
4. محمدعلي شاه خواهان مشروطه‌ي اروپايي و وارداتي نبود و به پيروي از علما به قوانيني احترام مي‌گذاشت كه «‌مطابق شرع محمد صلي ا... عليه و آله‌» باشد. او در نامه‌اي كه در پشتيباني از مشروطه نگاشته، به اين نكته اشاره كرده كه در صفحات آينده خواهد آمد. در پيامي كه براي مجلس فرستاد نيز پيشنهاد داد كه لفظ مشروطه را مشروعه كنند و يادآور شد: «ما دولت اسلامي هستيم و سلطنت بايد مشروعه باشد...

كسروي درباره‌ي او آورده است:
... محمدعلي ميرزا به كيش شيعي و به كار بي‌معني آن از روضه خواني و زيارت و عاشورا و شمع به مسجدها بردن و مانند اينها، دلبستگي بسيار مي‌داشت و زنش ملكه دراين‌باره ازو كمتر نمي‌بود و هميشه كساني از ملايان رويه كار به دربار و اندرون راه مي‌داشتند...[7]
بي‌ترديد چنين پادشاهي با اين روحيه و انديشه براي دولت انگليس كه نقشه‌ي كنار زدن پيشروان مشروطه و به بيراهه كشاندن آن را به شدت دنبال مي‌كرد، نمي‌توانست پسنديده و پذيرفته باشد.[8]
انگلستان طبق سياست ديرينه‌ي خود: «تفرقه بينداز و حكومت كن» بر آن شد به دست مهره‌هاي خود ميان محمدعلي ميرزا و مشروطه‌خواهان ـ به ويژه عالمان اسلامي ـ بدبيني، دشمني و درگيري پديد آورد. به عالمان ديني و رهبران مشروطه بباوراند كه محمدعلي ميرزا انديشه‌ي براندازي دارد و بر آن است بر ضد نظام مشروطه به كودتا دست بزند و از آن سو براي نام برده نيز جا بيندازد كه مشروطه خواهان با تاج و تخت او سر ستيز دارند و براي از ميان برداشتن او به توطئه نشسته‌اند. اين مأموريت را انجمني‌ها كه از فراماسون‌ها و ديگر مهره‌هاي انگليسي بودند بر دوش گرفتند.

سركرده‌ي اين توطئه‌گرها نيز تقي‌زاده بود كه با تحريك انجمن تبريز و خط‌دهي‌هاي پشت پرده‌ي سفارت انگلستان، آتش‌بيار معركه به شمار مي‌رفت و پيوسته با انجمن تبريز در ارتباط بود و نقشه‌ها و برنامه‌ها و به گفته‌ي كسروي «آگاهي‌‌ها را به تبريز مي‌داد»[9].

در پي درگذشت مظفرالدين شاه در 18 ديماه 1285 (24 ذيقعده 1324)، محمدعلي ميرزا بر تخت سلطنت نشست و در تاريخ 28 ديماه 1285 (4 ذيحجه 1324)، تاجگذاري كرد. هنوز بيش از دو هفته‌اي از سلطنت او نگذشته بود كه انجمن تبريز يكباره جار و جنجالي به راه انداخت كه طبق خبر رسيده از تهران، محمدعلي ميرزا با مشروطه ناسازگاري دارد و در انديشه‌ي براندازي است! با اين شگرد مردم كوچه و بازار را بشورانيدند و در روز چهارشنبه 16 بهمن 1285 (22 ذيحجه 1324) كسبه و پيشه‌وران را وادار كردند كه بازارها را ببندند، از كسب و كار دست بكشند و در تلگرافخانه گرد هم آيند. در آن گردهمايي، انجمني‌ها بر ضد محمدعلي شاه داد سخن دادند، تندي‌ها كردند و ناسزاها گفتند و طي تلگرام‌هايي به مجلس و بهبهاني و طباطبايي، اعلام كردند:

... پاره‌ي مكاتيب از تهران به جمعي از اهالي تبريز رسيده كه... اعلي‌حضرت همايوني را موافق نمي‌دانند و به اين واسطه اهالي تبريز تماما مشوش و بازار بسته و هنگامه است...
سيدمحمد طباطبايي و سيدعبدا... بهبهاني در دو تلگرام جداگانه به رد اين پندار برخاستند و آشكارا نوشتند:
... آنچه از تهران براي شما نوشته‌اند، خلاف محض و كذب صرف است اعلي‌حضرت همايوني شاهنشاهي خلد ا... ملكه و دولته، نسبت به مجلس مشاوره‌ي ملي، كمال مساعدت و همراهي را دارند... خيالات شما تماما بي‌ماخذ است... و مخصوصا با فرط مساعدت در پيشرفت امور مجلس ملي توجهات كامله مبذول مي‌فرمايند...[10]
ليكن انجمني‌ها آرام نشدند و درخواست‌هايي را مطرح كردند كه نخستين آن اين بود كه؛ شخص همايوني بايد دستخطي براي اسكات عامه صادر نمايند كه دولت ايران مشروطه‌ي تامه است.!!
و براي واداشتن محمدعلي ميرزا به اجراي اين درخواست‌ها پاي فشردند تا سرانجام محمدعلي شاه با دستخط خود نگاشت:
... جناب اشرف صدراعظم! سابق هم دستخط فرموده بوديم كه نيات مقدسه‌ي ما در توجه به اجراي اصول قوانين اساسي كه امضاي آن را خودمان از شاهنشاه مرحوم انار الله برهانه گرفتيم، بيش از آن است كه ملت بتواند تصور كند و اين بديهي است. از همان روز كه فرمان شاهنشاه سرور انار الله برهانه شرف صدور يافت، امر به تاسيس مجلس شوراي ملي شد. دولت ايران در عداد دول صاحب كنستيستوسيون به شمار مي‌آيد منتهي ملاحظه[اي] كه دولت داشته اين بوده است كه قوانين لازم براي انتظام وزارتخانه و دواير حكومتي و مجالس بلدي مطابق شرع محمدي صلي الله عليه و آله نوشته آن وقت به موقع اجرا گذارده شود... 27 ذيحجه الحرام 1324[11]
محمدعلي شاه در اين هنگام هرچه بيشتر تلاش مي‌كرد كه با مجلس شوراي ملي همراهي نشان دهد، ليكن در برابر، فراماسون‌ها كه زير نام «انجمن» به فتنه‌گري سرگرم بودند، تلاش مي‌كردند جو را ناآرام سازند و ميان او و رهبران و پيشروان مشروطه آزردگي و آشفتگي پديد آورند. كسروي در اين مورد آورده است:
... اگرچه محمدعلي ميرزا سپر انداخته و اين زمان جز همراهي با مجلس نشان نمي‌داد، ليكن راز درون او را همگي مي‌دانستند...![12]
«راز درون» اشاره به اين است كه محمدعلي شاه خواهان مشروطه‌ي اروپايي نبود و به پيروي از علما به قوانيني احترام مي‌گذاشت كه «مطابق شرع محمدي صلي الله عليه و آله» باشد (چنانكه در نامه‌ي خود كه در بالا آمد، آورده است). در پيامي كه مشيرالدوله براي مجلس فرستاد نيز ديدگاه محمدعلي ميرزا را چنين واگو كرد:
... شاه مي‌فرمايد با همه‌ي محذورات عزل ميسيونوز و پريم، آنها را معزول كرديم. لفظ مشروطه را هم «مشروعه» مي‌كنم. ما دولت اسلامي هستيم و سلطنت مشروعه باشد...[13]
اين در هنگامي بود كه انگليسيان و فراماسون‌ها دنبال پياده كردن قوانين اروپايي و برقراري نظامي منهاي اسلام بودند و نمي‌توانستند اين گونه ديدگاه‌ها و موضع‌گيري‌هاي شاه را بر خود هموار كنند و طبيعي است كه كارشكني و جوسازي بر ضد او را دنبال مي‌كردند.
در آن هنگام كه متمم قانون اساسي در مجلس شوراي ملي مورد بررسي و مطالعه‌ي مقامات روحاني قرار داشت، انجمني‌ها در تبريز بار ديگر مردم كوچه و بازار را بشورانيدند كه «چرا نشسته‌ايد؟ قانون اساسي دير زمانيست به پايان رسيده است ليكن محمدعلي شاه از امضاي آن خودداري مي‌ورزد» و بدين‌گونه بار ديگر جو را ناآرام و كشمكش‌هايي پديد آوردند.
انجمني‌ها در تهران نيز طي نامه‌اي به شاه، رسما از او خواستند كه چند تن از درباري‌ها ومقامات دولتي مانند: امير بهادر جنگ، علاءالدوله، سعدالدوله و... را از كار بركنار و از تهران بيرون كند، بدون آنكه از خود بپرسند‌ «انجمن» در قانون اساسي كشور چه جايگاهي دارد كه مي‌تواند فرمان عزل و تبعيد شماري را از شاه بخواهد و روي آن پاي فشارد؟

بازگشت اتابك

اين‌گونه تندروي‌ها و «شاه فرماني‌ها»‌ي عناصري كه زير عنوان «انجمن» بازيگر صحنه شده بودند و زير پوشش هواداري از مشروطه، سياست مرموز سفارت انگليس را گام به گام پيش مي‌بردند، به تدريج به بار نشست و محمدعلي شاه را با آن خوي قلدرمآبي و خود بزرگ‌بيني كه داشت، نسبت به مشروطه خواهان راستين و پيشروان آن آزرده و منزجر كرد. او براي رويارويي با مشروطه خواهان بر آن شد ميرزا علي‌اصغر خان اتابك (امين‌السلطان) را كه در دوران سلطنت مظفرالدين شاه از سوي علماي نجف تكفير و ناگزير به ترك ايران شده بود، به ايران فراخواند و به صدارت منصوب كند.
انگيزه‌ي او از اين كار، نخست رويارويي با سياست انگليسيان بود كه با گماردن مهره‌هاي خود در اطراف شاه، مي‌كوشيدند كه او را در تنگنا قرار دهند و نقشه‌هايي را بر ضد او به دست درباريان و نزديكان به او پياده كنند و چون از گرايش امين‌السلطان به دولت روسيه آگاهي داشت، با آوردن او به صحنه، كفه‌ي ترازو را به سود خود سنگين مي‌كرد. دوم بر آن بود با كمك امين‌السلطان با مشروطه‌خواهان رويارويي كند. او مي‌دانست كه اتابك به سبب مبارزات پيگير عالمان ديني و شخصيت‌هاي اسلامي، مانند سيد عبد ا... بهبهاني، از صدارت افتاده و با بدنامي از ايران رفته است و اكنون مي‌تواند پيشروان مشروطه را سر جاي خود بنشاند و از كارشكني‌هاي آنان برضد دربار پيشگيري كند. ناآگاه از اينكه اين بهبهاني و ديگر پيشروان و رهبران مشروطه نيستند كه شاه را در فشار گذاشته و پيوسته بر ضد او كارشكني و جوسازي مي‌كنند، بلكه اين انجمني‌ها هستند كه زير نظر تقي‌زاده با دستياري سفارت انگليس به نام «مشروطه خواهان» به فتنه‌انگيزي و سمپاشي ادامه مي‌دهند.

ميرزا علي‌اصغر امين‌السلطان در تاريخ 13 ارديبهشت 1285 (20 ربيع‌الاول 1325) كابينه‌ي خود را تشكيل داد، مجلس نيز به اين كابينه راي اعتماد داد.
انگليس و دستياران آن در ايران كه زير عنوان «انجمن» كار مي‌كردند از امين‌السلطان به سبب گرايش او به روسيه ناخشنود بودند و او را بازوي توانايي براي استواري سلطنت محمدعلي شاه مي‌ديدند. از سوي ديگر چون دولت او را در راستاي تضعيف عالمان اسلامي و پيشروان نهضت مشروطه ارزيابي مي‌كردند، در آغاز كار با دولت او سازگاري نشان دادند.
مجلس شوراي ملي نيز به رغم مخالفت آشكار سيد محمد طباطبايي كه گفت:
... بعد از اينكه ميرزا علي‌اصغر خان وارد اين مملكت شد، بايد گفت فعلي‌الايران السلام...[14]
به دولت او راي اعتماد داد. تقي‌زاده و ديگر غرب‌گرايان مجلس كه پيش از رسيدن او به ايران، سخنان تندي بر ضد او در مجلس ايراد كردند و او را وطن فروش خواندند، در مرحله‌ي ديگر در برابر او نرمش از خود نشان دادند و موضع نرم‌تري گرفتند.

يكي گفت: «اگر بخواهيم تمام اين اشخاص را به خيانت سابق از مملكت خارج نماييم، ده نفر ديگر براي ما باقي نخواهد ماند. نيز گفت ملت از آمدن اين يك نفر نخواهد ترسيد...»
ديگري گفت : «تا دو روز قبل من از آن اشخاص بودم كه مي‌گفتم نبايد امين‌السلطان به اين مملكت بيايد، ولي ديشب فكر كردم و ديدم اگر بنا شد اينطور باشد بايد همه از اين مملكت بروند و اين نمي‌شود...[15]» ديگري سخناني راند و در پايان چنين گفت: «اهالي مانع از ورود او نشوند. قصاص قبل از جنايت صحيح نيست...»[16]

پيداست كه اين نرمش و كرنش در برابر ميرزا علي‌اصغر خان اتابك هوادار دولت تزار، نمي‌تواند بدون ‌اشاره‌ي دست‌هاي مرموز پشت پرده روي دهد. چون مي‌دانستند كه نامبرده به دنبال مبارزات پيگير علماي ايران با ستمگري‌ها و خودكامگي‌هاي او و در پي حكم تكفير علماي نجف از صدارت كنار زده شد و از ايران گريخت. دولت انگليس در آن هنگام كه از حضور علما و پيشروان نهضت مشروطه در عرصه‌ي سياسي و كنترلي كه روي مجلس شوراي ملي داشتند سخت انديشناك بود، دولت اتابك را پيش از آنكه به زيان سياست دولت خود ارزيابي كند، مايه‌ي سستي و ناتواني پايه‌هاي قدرت رهبران نهضت عدالت خواهي و عالمان ديني مي‌پنداشت و براين باور بود كه اتابك با دستيابي به قدرت، به انتقام‌جويي از علماي ديني برخواهد خاست و در راه كنار زدن آنان خواهد كوشيد و بدين‌گونه درگيري و كشمكش شديدي ميان علما و دولت و دربار پديد خواهد آمد و دو طرف در راه حذف يكديگر به تلاش‌هايي دست خواهند زد كه بهره‌ي آن يكراست به حساب انگليسيان واريز خواهد شد! ليكن در عمل ديدند كه دولت اتابك به رويارويي با علما و پيشروان مشروطه برنخاست، بلكه سياست سازش و كنار آمدن با آنان را در پيش گرفت. پايگاه و جايگاه عالمان ديني و رهبران نهضت عدالتخواهي، توانمندتر و ريشه‌دارتر از آن بود كه امين‌السلطان با آن پيشينه‌ي سياه و بدنامي و رسوايي،‌ انديشه‌ي رويارويي با آنان را بتواند در سر بپروراند. از اين رو، بريتانيا در اين نقشه خود را بازنده و ناكام ديد و ناگزير به كارشكني و رويارويي نامرئي با دولت امين‌السلطان برخاست. مجلس هم با او به ناسازگاري پرداخت و به كارشكني‌هايي دست زد. دراين‌ باره نوشته‌اند:
... اتابك اعظم مدتي از حمايت ويژه‌ي مجلس برخوردار بود، به خصوص كه صنيع‌الدوله رئيس مجلس نسبت به وي حسن نظر داشت و او را تاييد مي‌كرد... اواخر ماه اوت... صنيع‌الدوله كه از اتابك حمايت مي‌كرد از پست خود كنار رفت و به جاي وي احتشام‌السلطنه انتخاب شد. پس از اين واقعه اكثريت مجلس به تبعيت از رئيس جديد به صف مخالفان پيوستند و كار اتابك با برخورد خصمانه‌اي كه از طرف پارلمان نسبت به وي اعمال مي‌شد، مدام توقف داشت...[17]
كنار رفتن فردي و آمدن فرد ديگري نمي‌توانست در حمايت يا مخالفت «اكثريت مجلس» نسبت به امين‌السلطان نقش سرنوشت ساز داشته باشد. چنانكه آورده شد، وفاداران به نهضت عدالت خواهي در مجلس، نسبت به او ديد منفي داشتند و اين هشدار سران را كه مي‌گفتند با آمدن علي‌اصغر خان «و علي‌الايران السلام» به درستي برمي‌تافتند.
مهره‌هاي وابسته در مجلس نيز تا آن روز كه گمان داشتند نامبرده به رويارويي با علماي اسلام برمي‌خيزد و بر ضد آنان به تلاش‌هايي دست مي‌زند از او پشتيباني كردند و يا دست كم در برابر او بي‌تفاوت ماندند. آن‌گاه كه دريافتند دولت او بر آن نيست با رهبران نهضت عدالت خواهي و پيشروان نهضت مشروطه سر ستيز داشته باشد و بر آنان فشار وارد كند و دولت او در راستاي سياست انگليسيان تداوم ندارد، به كار شكني بر ضد او دست زدند و به نابودي او برخاستند و در تاريخ 8 شهريور 1286 (21 رجب 1325)، در هنگام بيرون آمدن او از مجلس شوراي ملي، دستياران تقي‌زاده به ترور او دست زدند و او را از پاي درآوردند. بدين‌گونه، انگليسيان نه تنها دولت امين‌السلطان را كه گرايش به روسيه داشت، فروپاشاندند، بلكه گام برجسته‌ي ديگري در راه شعله وركردن آتش جنگ ميان مجلس و محمدعلي شاه برداشتند و كشمكش‌ها را افزون ساختند. قاتل، جواني به نام «عباس‌آقا صراف آذربايجاني» عضو انجمن بود كه در هنگام فرار ظاهرا خودكشي كرد. برخي هم نوشته‌اند، چون خطر دستگيري او و افشاي راز باند آدمكشان مي‌رفت، يحيي ميرزا (برادر سليمان ميرزا) و يا حيدر عمواغلي از تروريست‌هاي آن روز، او را از پاي درآوردند.

بنا بر نوشته‌ي كسروي:
... حيدر عمواغلي كشتن اتابك را به گردن مي‌‌گيرد و چنين مي‌گويد كه تقي‌زاده هم آگاهي مي‌داشته و براي اين كار عباس‌آقا را كه جوان خون گرم غيرتمندي مي‌بود برمي‌گزيند و دستور كار را مي‌دهد. آن روز كه عباس‌آقا تير انداخت، حيدر عمواغلي خود در جلوي بهارستان مي‌بوده و مي‌گويند براي كمك به عباس‌آقا ريگ به چشمان سربازان مي‌پاشيده...![18]
كسروي به رغم يك سونگري‌هايي كه در تاريخ‌نگاري خود به سود انگليس و بر ضد روسيه‌ي تزاري داشته است، در مورد دست داشتن انگليس و مهره‌هاي آن در كشتن اتابك چنين مي‌نويسد:
... يك چيزي كه مي‌بايد در پايان گفتار بيفزايم اينست كه انگليسيان چون اتابك را افزار دست سياست روس مي‌شناختند، ازو آزرده مي‌بودند و باشد كه كشته شدن او را آرزو مي‌نمودند و به دستياري آقاي تقي‌زاده از پيش آگاهي داشتند...[19]
در پي ترور اتابك، انجمني‌ها به شادي و پايكوبي برخاستند و تاخت و تاز به دربار را فزوني بخشيدند. ظل‌السلطان (مسعود ميرزا) پسر بزرگ ناصرالدين شاه كه از هواداران سياست انگليس بود و در بدنامي، خونريزي و ستمگري مي‌توان گفت سرآمد دودمان قاجار به شمار مي‌رفت، در راه براندازي رژيم محمدعلي شاه، به پخش سلاح و پول در ميان انجمني‌ها دست زد. بنا بر گزارشي:
... از صبح تا پاسي از شب مقدار زيادي تفنگ و فشنگ از انبارهاي ظل‌السلطان به مسجد سپهسالار حمل مي‌شد. براي اتحاد و ارتباط بيشتر انجمن و پارلمان، در ديواري كه بين ساختمان مسجد و مجلس قرار داشت دري باز شده بود... وكلاي مردم و اعضاي انجمن‌هاي انقلابي... شب‌ها جلسات مشتركي ترتيب مي‌دادند... ظل‌السلطان هم در جلسات شبانه‌ي پارلمان و انجمن شركت داشت. گويا در آن جلسات طرح ساقط كردن شاه و انتصاب شاهزاده‌ي ارشد قاجار ‍] ظل‌السلطان ] به عنوان نايب‌السلطنه ريخته شده بود. انجمن تبريز پا را فراتر نهاده و تلگرام‌هايي را به نمايندگان خارجي ارسال كرد كه در آنها گفته مي‌شد ملت بيش از اين محمدعلي را، شاه خود ندانسته و فرمان بردار كسي است كه مجلس وي را به سلطنت انتخاب كرده باشد. تلگرام مشابهي به خود شاه و كليه‌ي مقامات ولايت‌ها و انجمن‌ها ارسال شده بود...[20]

فراماسون‌ها در انديشه‌ي آتش‌افروزي

انجمني‌ها با انگيزه‌ي شعله‌ور كردن آتش جنگ و سركوب پيشروان عدالت و عدالتخواهان وارسته به دست قزاقان رژيم محمدعلي شاهي، پياپي اطلاعيه‌هايي مبني بر عزل او از سلطنت صادر مي‌كردند. گاه به نام «همه ملت» او را به عنوان شاه به رسميت نمي‌شناختند و گاه از ملت مي‌خواستند كه او را شاه ندانند! بدون اينكه پروا كنند كه در پي برقراري نظام پارلماني در كشور و رسميت يافتن قانون اساسي، چگونه «انجمن تبريز» به خود رخصت مي‌دهد كه فرمان عزل شاه را صادر كند؟ اين‌گونه كردار و رفتار، نشان از اين واقعيت دارد كه انجمني‌ها نه خواهان مشروطه بودند، نه هوادار قانون و قانونمداري، بلكه نقشه‌ها و برنامه‌هاي ديگري در كار بود و دست‌هاي ديگري انجمن‌ها را برپا مي‌كرد و مي‌چرخاند. در گزارشي آمده است:

... در روز هفتم دسامبر 27 آذر [1286] 14 ذيقعده [1325] انجمن تبريز تلگرام‌هايي را به كليه ميسيون‌ها و مجلس ارسال كرد كه در آنها با اشاره به تخلفات محمدعلي شاه از سوگندي كه ادا كرده و كارهاي مخالف با قانون اساسي كه از او سر زده است، از ملت خواسته شده كه ديگر وي را شاه ندانسته و فردي را كه توسط پارلمان محترم تعيين خواهد شد شاه بشناسند...[21]
فرداي آن روز (28 آذرماه 1286) تلگرام ديگري از انجمن تبريز مخابره مي‌شود. در اين تلگرام آمده است:

... شاه ما كه طبق قانون اساسي به قرآن سوگند ياد كرده بود، از وعده‌ي خود سرباز زده است. به همين جهت، ما (همه ملت) بر طبق آيه‌ي قرآن وي را ديگر شاه ندانسته و از كسي اطاعت خواهيم كرد كه پارلمان محترم وي را به مقام سلطنت برگزيند...[22]
با وجودي‌ كه انجمني‌ها و ديگر دست‌افزاران انگليس با تندروي‌ها آتش اختلاف را دامن مي‌زدند، ليكن در دربار و نزد شاه چنين وانمود مي‌شد كه اين مشروطه خواهان هستند كه بي‌پروا بر شاه مي‌تازند و انديشه‌ي براندازي دارند. از آن طرف، به پيشروان مشروطه و مجلسيان نيز پيوسته گوشزد مي‌شد كه محمدعلي شاه در انديشه‌ي ريشه‌كن كردن مشروطه و نظام پارلمانيست و با برقراري قانون در كشور سر ناسازگاري دارد.

با اين وجود محمدعلي شاه از خود شكيبايي و خويشتن‌داري نشان مي‌داد و از تندروي و پرخاشگري دوري مي‌گزيد. پيوسته بر آن بود با مجلس و پيشروان مشروطه به شيوه‌اي كنار آمده و راه سازش و همدلي را باز نگهدارد. با آنكه انجمني‌ها از جشن و چراغاني و آذين‌بندي به مناسبت زاد روز او پيشگيري كردند، به روي خود نياورد و رنجشي از خود نشان نداد. مجلس، سيصد و هشتاد هزار تومان از دريافتي سالانه‌ي دربار را كاهش‌ داد، محمدعلي شاه از كنار آن بي‌تفاوت گذشت. در برابر اعلاميه‌ها و تلگرام‌هايي كه انجمن تبريز به عنوان كنار زدن او از سلطنت صادر مي‌كرد، واكنشي از او ديده نشد. آنگاه كه انجمني‌ها به او پيام دادند كه اميربهادر جنگ، سعدالدوله و علاءالدوله را بركنار و از تهران دور كند، در پاسخ تنها به اين بسنده كرد كه اين كار، خودسر نشايد و «... اخراج هر فرد از پايتخت مي‌تواند فقط پس از آنكه مجرميت و گناه آنان توسط دادگاه به اثبات رسيد، صورت پذيرد...»[23] آنگاه كه مجلس درخواست او را سبك شمرد و آن را رد كرد[24] با نرمي و آرامي پاسخ داد: «درخواست ما آرامش و سامان كشور و آسايش مردم است و آرزو و يا خواست ديگري نمي‌داريم...»[25] در برابر زبان‌ درازي‌ها و زشت‌گويي‌هاي انجمني‌ها نيز برنياشفت و شكيبايي از دست نداد.[26]

بمب اندازي به سوي كالسكه‌ي شاه

اين بردباري‌ها و خويشتن‌داري‌هاي او آيا از روي بيم و بي‌جربزگي بود يا از روي خردمندي و آگاهي از نقشه و نيرنگ انگليس، روشن نيست، ليكن به هر سبب و علت كه بود، خشم و كين انجمني‌ها و ديگر دست‌افزاران دولت انگليس را افزون مي‌ساخت. آنها از اينكه محمدعلي شاه به رغم آن فتنه‌گري‌ها و پرخاش‌گري‌ها به ستيز با رهبران و پيشروان نهضت عدالت خواهي برنمي‌خيزد و آتش جنگ را شعله‌ور نمي‌كند، سخت آشفته بودند. از اين رو، بر آن شدند به ترفندي دست بزنند كه تير خلاص به روحيه‌ي آشتي‌جويانه‌ي محمدعلي شاه باشد و به شكيبايي و بردباري او پايان بخشد.
روز آدينه، هشتم (يا نهم) اسفندماه 1286 (25 محرم 1326)، محمدعلي شاه آهنگ دوشان تپه را داشت كه دار و دسته‌ي تقي‌زاده بمبي به سوي كالسكه‌ي او انداختند. چند تن زخمي و كشته شدند. شاه كه در كالسكه‌ي ديگري نشسته بود، آسيبي نديد. بمب‌انداز ـ بنا بر نوشته‌ها و گزارش‌ها ـ «حيدر عمواغلي» بود كه از ششلول‌بندهاي تقي‌زاده به شمار مي‌رفت. پس از ترور اتابك، اين دومين شاهكار او بود كه طبق سياست انگليسي‌ها به اجرا درآمد. اينكه او آيا به راستي انديشه‌ي ترور محمدعلي شاه را داشت يا دستور اين بود كه با اين بمب‌اندازي شاه را به خشم آورد و اين پندار را در او استوار سازد كه پيشروان نهضت عدالت خواهي تا مرز كشتن او ايستاده‌اند، به درستي روشن نيست.

نكته اينجاست كه اين حمله و بمب‌اندازي در هنگامي روي داد كه بنا بر اعتراف برخي از بدبين‌ترين كسان به محمدعلي شاه، او راه همراهي با مجلس و نگهداري آن را برگزيده بود و از كارهاي مجلس ـ حتي به صورت كتبي ـ اظهار خرسندي و خشنودي مي‌كرد.

بايد دانست كه كسروي در تاريخ‌نگاري خود از آغاز تا پايان كوشيده است محمدعلي شاه را دشمن سوگند خورده‌ي مشروطه و مجلس بنماياند و چنين وانمود كند كه انگار او از مادرزادي با مشروطه و آزادي دشمني داشت و هرگز نمي‌توانست با آن كنار بيايد و در هر موردي كه سخني و موضعي از او آورده است كه نشان از ديد مثبت او نسبت به مشروطه دارد، بي‌درنگ در كنار آن واژه‌هاي «دورويي»، «دروغ‌ پردازي»، «رويه كاري»، يا «از روي ترس» و... رديف كرده است، با اين وجود موضع او را پيش از بمب‌اندازي چنين بازگو مي‌كند:

... محمدعلي ميرزا همچنان با مجلس رفتار نيكو مي‌نمود و مي‌توان پنداشت كه اين هنگام از نبرد با مجلس نوميد گرديده و خواه ناخواه گردن به نگهداري آن گزارده بود. زيرا چنانكه گفتيم هر پيشامدي را دستاويز گرفته گام ديگري به سوي دوستي با مجلس بر‌مي‌داشت. از جمله در آغازهاي اسفند چون مجلس توانست قانون انطباعات را به پايان رساند شاه آن را فرصت شمرده دستخطي به نام خشنودي و خرسندي از كارهاي مجلس فرستاد كه در نشست هفتم اسفند (24 محرم 1326) در مجلس خوانده گرديد، ليكن فرداي آن روز كه آدينه هشتم اسفند (25 محرم) مي‌بود، داستاني رخداد كه آب را گل آلود گردانيد...[27]
محمدعلي شاه در برابر بمب‌اندازي و به اصطلاح سوء قصد به جانش، خونسردي خود را از دست نداد و به كار ناروايي برنخاست، تنها شهرباني را براي يافتن بمب‌گذاران زير فشار گذاشت و چون از پيگيري و جستجوي شهرباني برايندي ديده نشد، نامه‌اي به مجلس نوشت و چنين هشدار داد:

... اگر تا چند روز ديگر هم اثري از تعيين محركين و دستگيري مرتكبين ظاهر نشود، لابد بعضي اقدام مجدانه به عمل خواهد آمد كه خيانت مجرمين هويدا و اغراض مغرضين آشكار و پيدا شود...[28]
شهرباني در جستجوي بمب‌اندازان، شبانه به خانه‌هاي اين و آن يورش مي‌برد و كساني را دستگير مي‌كرد و به بازجويي مي‌كشيد تا اينكه در شب چهارشنبه 19 فروردين 1287 (6 ربيع الاول 1326) چهارتن از كاركنان چراغ گاز را كه يكي از آنان حيدر عمواغلي بود دستگير كردند و براي بازجويي به كاخ گلستان گسيل داشتند. همدستان حيدر عمواغلي براي اينكه نگذارند بازجويي صورت گيرد و پرده از روي توطئه‌هاي پشت پرده كنار رود، با دستاويز اينكه شهرباني هنگام دستگيري آنان قانون‌شكني‌هايي كرده، نيمه شب به خانه‌ها ريخته، با دستگير شدگان بدرفتاري كرده و آنان را به جاي بردن به عدليه به كاخ گلستان گسيل داشته است، جار و جنجال و هياهو به راه انداختند. انجمني‌ها به گردهمايي و نامه پراكني دست زدند و مجلس را به واكنش و واخواهي وا داشتند و چنين وانمود كردند كه بازداشت شدگان بي‌گناهند! و بدين گونه آنان را از چنگ قانون رهانيدند.[29]

 

كوچيدن محمدعلي شاه به باغ شاه

از آن سو روزنامه‌هاي وابسته به فراماسون‌ها نيز در نوشته‌هاي خود به زشت گويي و تاخت و تاز‌ها بر ضد او پرداختند و درباره‌ي كنار زدن او از سلطنت قلم زدند و بدين گونه به او باوراندند كه مشروطه خواهان و مجلسيان به جز براندازي او خرسندي نمي‌دهند و آرام نمي‌گيرند به ويژه آن گاه كه خبردار شد نشست‌هايي در خانه‌ي عضد الملك (رئيس ايل قاجار) بر پا شده است و انجمني‌ها همراه برخي از قاجاريان و شاهزادگان و دار و دسته‌ي ظل السلطان به گفتگو و رايزني نشسته‌اند و به دنبال آن عضد الملك همراه مشير السلطنه به نزد او آمدند و دور كردن چند تن از نزديكان او را خواستار شدند، براي او جا افتاد كه توطئه‌ي براندازي و ربودن تاج و تخت او با همدستي ظل‌السلطان و انجمني‌ها و مجلسيان در دست اجرا قرار دارد. از اين‌رو بر آن شد پيش دستي كند و بساطي را كه براي كودتا بر ضد او چيده شده است، از ميان ببرد. او به ظاهر امير بهادر جنگ، شاپشال و چند تن ديگر را را كنار زد. ليكن درنهان نقشه‌ي سركوب مخالفان را با شدت هر چه بيشتري دنبال كرد.
روز پنجشنبه 14 خرداد 1287 (4 جمادي الاولي 1326)، محمدعلي شاه به گونه‌اي شتاب زده و ناگهاني از تهران بيرون رفت و در باغ شاه جاي گزيد.

اين حركت او، مايه‌ي نگراني آگاهان ملت شد. آنان به درستي دريافتند كه نقشه‌ي خطرناكي بر ضد مجلس و پيشروان راستين مشروطه در ميان است. بهبهاني و طباطبايي طي تلگرام‌هايي به علماي شهرستان‌ها، موضوع را گزارش كرده چنين هشدار دادند:

خدمت علماي اعلام و حصون اسلام، انجمن ولايتي و ساير انجمن‌ها
تبعيد چند نفر از درباري‌ها از قبيل امير بهادر كه از اول مشروطيت به شدت مشغول افساد و اخلال روابط بين ملت و مقام سلطنت بوده است و فسادشان به دامن خارج دراز گشته‌، استقلال مملكت را در معرض خطر عاجل گذاشته، مكرر به انواع وسايل متناسبه از حضور همايوني استدعا شده بود، چند روز قبل قاطبه‌ي امرا و سرداران در منزل حضرت اشرف عضدالملك متحصن و تبعيد آنها را از دربار استدعا نمودند قبول شد ولي باز از قوه به فعل نرسيد. روز پنجشنبه اعلي حضرت به صورت خيلي موحشه بغتتا به باغ شاه كه بيرون دروازه است تشريف برده اردوي مفصلي را در آنجا تشكيل داده ديروز يكشنبه در موقع شرفيابي چند نفر از سران، امرا را امر به توقيف فرموده[30] و دروازه‌ها را توپ گذاشته‌اند. حال حاضره خيلي موحش، اهالي مشوش، سيم‌ها مقطوع كليه، انهدام اساس مشروطيت و مجلس قريب الوقوع، اقدامات سريعه كه نتيجه هر طور است زودتر به تهران برسد.

عبدالله الموسوي بهبهاني، محمد بن صادق طباطبايي[31]

اين تلگرام در روز دوشنبه 18 خرداد 1287 (8 جمادي الاولي 1326) به رشت و قزوين مخابره شد و شايد به ديگر شهر‌ها نيز مخابره شده باشد.
در پي رسيدن اين تلگرام به رشت، نگراني و ناآرامي شهر را فراگرفت، مردم از كار دست كشيده و به خيابان‌ها ريختند و از علما و مشروطه‌خواهان هواداري كردند. اين حركت اعتراض آميز در رشت كه بي‌گمان درديگر شهر‌ها نيز روي داده است، محمدعلي شاه را نگران كرد و بر آن داشت طي تلگرامي چنين وانمود كند:
... پاره‌اي شهرت‌هاي بي‌اصل، مطلقا صحت ندارد. مجلس شوراي ملي در كمال نظم، وكلا در تحت حمايت شخص ما مشغول كار خود هستند و دولت با مجلس به هيچ وجه من الوجوه در مقام مناقشه و مخالفت نبوده و نيست... ليكن بعضي از وعاظ و ارباب جرايد كه از حدود قانوني خودشان تجاوز كرده، قصدي جز القاي فتنه در مملكت ندارند و به دستياري بعضي انجمن‌هاي دارالخلافه، مانع اجراي قوانين موضوعه و اسباب پريشاني حواس وزرا و وكلا شده‌اند جدا دولت تعيين حدود و رفع شر آنها را از مجلس به توسط وزرا قانونا مطالبه مي‌دارد.[32]
او چنانكه در تلگرام بالا آورده است، بيرون كردن شماري از عناصر مرموز و به گفته‌ي كسروي «آشوبگران» را از مجلس مي‌خواست مانند «جمال الدين واعظي»، «ميرزا نصرالله اصفهاني (ملك المتكلمين)»، «ميرزا جهانگير خان (مدير صوراسرافيل)»، «محمد رضوي شيرازي (مدير مساوات)» و... كه آتش بيار معركه بودند. اگر اين چند تن را كه بنا بر اعتراف مخالف و موافق، از سران فتنه و فساد و نا آرامي و هرج و مرج بودند، از شهر دور مي‌كردند، شايد بهانه از محمدعلي شاه گرفته مي‌شد و فاجعه‌ي خون بار بمباران مجلس پيش نمي‌آمد. ليكن مجلس اين پيشنهاد را نپذيرفت و در برابر او سرسختي و يك دندگي نشان داد و در برابر، انجمني‌‌ها از هر شهر و دياري تلگرام‌هايي در رد و نفي او از ايران مخابره كردند و كنار زدن او را از سلطنت خواستار شدند. اينان نه دل در گرو مشروطه داشتند و نه براي مردم دلسوزي مي‌كردند. روي وابستگي به بيگانگان، جز پياده كردن نقشه‌ها، نيرنگ‌ها و توطئه‌هاي لندن و مسكو، انگيزه و انديشه‌اي نداشتند. تنها انگيزه‌ي آنان انجام مأموريت بود. در مجلس نيز وضع به همين گونه بود. چنانكه كسروي نيز مي‌نويسد:
... اگر راستي را خواهيم در اين هنگام نمايندگان مجلس و سران آزادي به چند دسته مي‌بودند: يك دسته دل از مشروطه كنده و اينان نه تنها كاري انجام نمي‌دادند،‌ كارشكني نيز مي‌نمودند... يك دسته اگر هم با دربار بستگي نمي‌داشتند، خود كسان بي‌رنگي مي‌بودند و مشروطه و خودكامگي را با يكديگر مي‌ديدند... يك دسته مشروطه را مي‌خواستند ولي جان خود را بيشتر دوست مي‌داشتند و در اين هنگام تا مي‌توانستند كناره‌جويي نشان مي‌دادند، چند تني نيز ابزار دست بيگانگان مي‌بودند كه در هر پيشامدي جز پيروي از دستور آنها نمي‌نمودند. يك نيم بيشتر نمايندگان از اين گونه مي‌نمودند كه در خور هيچ اميدي نمي‌بودند. تنها يك دسته‌ي اندكي از جان و دل مشروطه را مي‌خواستند و اينان نيز سررشته را گم كرده نمي‌دانستند چه كنند...[33]
پيشروان مشروطه مانند بهبهاني و طباطبايي تا واپسين لحظه‌ها تلاش مي‌كردند كه از جنگ و خونريزي پيشگيري كنند و محمدعلي شاه را از دست زدن به كارهاي خشونت بار و ويرانگر بازدارند و به خردمندي و عاقبت انديشي وا دارند، اين هنگامي بود كه تقي‌زاده و ديگر فراماسون‌ها در مجلس و انجمن‌ها هوادار جنگ و ستيز با دربار و محمدعلي شاه بودند و براي واداشتن او به حمله به مشروطه‌خواهان از هيچ دسيسه‌اي پروا نمي‌كردند. بهبهاني و طباطبايي به همراه سيد جمال‌الدين افجه‌اي، افزون بر تلگرام‌ها و نامه‌هايي كه براي علماي ايران مي‌فرستادند و از آنان براي پيشگيري از جنگ داخلي كمك مي‌خواستند، تلگرامي نيز براي علماي نجف فرستادند و اوضاع خطرناك كشور را به آنان آگاهي دادند:

چند روزي است كه اعلي‌حضرت بدون بهانه با هيئت موحشه در خارج دروازه تشكيل اردو، چند نفر از امرا را بعد از دوسه روز حبس، تبعيد، ملت در كمال استيحاش و خوف، قتل نفوس فوق العاده، ولايات ايران تعطيل عمومي، اقدامات مجدانه سريع النتايج فورا لازمست.
داعي عبدالله الموسوي البهبهاني، الراجي جمال الدين الحسيني، محمدبن صادق الطباطبايي
علماي نجف در پاسخ، دو تلگرام زير را فرستادند:

تلگرام موحش موجب ملامت فوق العاده گرديد. با اقدامات غير مترقبه آنچه متوقف عليه حفظ اسلام و مسلمين است، معمول فرماييد. عموم مسلمين اطاعت نموده نتيجه را سريعا اطلاع.

محمد حسين، محمدكاظم ـ عبدالله المازندراني

تهران
توسط آقايان حجج اسلام بهبهاني و طباطبايي و افجه‌اي دامت بركاتهم.
عموم صاحب منصبان و امرا و قزاق و نوكر‌هاي نظامي و عشاير و سر حد داران ايران ايدهم الله تعالي.
به سلام وافر مخصوص مي‌داريم همواره حفظ حدود و نفوس و اعراض و اموال مسلمين در عهده‌ي آن برادران محترم بوده و هست و همگي بدانند كه همراهي با مخالفين اساس مشروطيت هر كه باشد ولو با تعرض بر مسلمانان حاميان اين اساس قويم محاربه با امام عصر عجل الله فرجه است بايد تحرز و ابدا بر ضد مشروطيت اقدام ننمايند...
به دنبال تلگرام‌هاي اعتراض آميز علماي نجف و بسياري از علماي ايران و پشتيباني آنان از نظام مشروطه و نكوهش هر گونه كار و كرداري كه مايه‌ي آسيب رسيدن به آن نظام شود و فراخواني نظاميان به خودداري از تيراندازي به مردم، محمدعلي شاه تلگرامي براي علماي اسلام در سراسر ايران مخابره كرد كه بخشي از مطالب آن در پي مي‌آيد:
... در اين موقع كه براي رفع و جلوگيري از پاره‌اي اغتشاشات داخله و طرد و منع بعضي مفسدين، به طوري كه به عموم ولايات دست خط نموديم لازم دانستيم شروع به بعضي اصلاحات كنيم و امنيت را كه از تمام مملكت سلب شده بود به هر نحو ممكن شود اعاده دهيم، با مغرضين به اشتباه كاري و خلط مبحث اذهان عامه را مشوب ساخته و همچو اظهار داشتند كه شايد قصد ما العياذ بالله عدم مساعدت با اساس مقدس مشروطيت است و تلگرافاتي هم كه ناشي از اين خيال بي‌اصل بود از بعضي ولايات ملاحظه شد. براي رفع اشتباه و اطمينان قلوب عامه لازم شمرديم اوضاع حاليه مملكت و عقايد باطنيه خودمان را به توسط علماي اعلام كه پيشوايان ديني و حقيقت اسلامند، به عموم ملت و فرزندان خودمان اظهار نماييم ... از ساعتي كه به تخت سلطنت جلوس كردم تمام همّ خود را در استقرار اساس مشروطيت مصروف و تا آن قدري كه خود در قوه داشتم و اسباب فراهم بود، از پيشرفت اين اساس قصور نورزيده تا مشروطيت دولت و آزادي ملت را مستحكم ساختيم وليكن متاسفانه اين آزادي را كه از لوازم استقرار مشروطيت بود جمعي مفسد و مغرض، وسيله‌ي پيشرفت اغراض باطنيه و خيالات فاسده خود كه منافي و مباين با اساس شرع مقدس اسلام بود قرار داده و در ذهن عوام به نوع ديگر رسوخ دادند، خاصه وقتي كه در متمم قانون اساسي ديدند مذهب مقدس جعفري و قانون شريعت غراي احمدي صلوات الله عليه است و ديگر آزادي مذهب براي آنها غير ممكن خواهد بود به انواع حيله و دسيسه گاهي به زبان ناطقين و زماني به عبارات و اشارات در روزنامه‌جات به اسم ترك كهنه‌پرستي و خرافات عقيده، اذهان ساده عوام را مشوب ساخته و مقاصد خود را در ضمن الفاظ و عبارات ظاهرالصلاح، به لباس مشروطيت جلوه داده تا به حدي كه عامه را از ذكر مصيبت و پاره‌ا‌ي اعمال خيريه‌ي ديگر كه بناي شرع مقدس بر آنهاست بازداشته و به اينها اكتفا نكرده نسوان را به تشكيل انجمن و گفتگوي آزادي واداشتند. ديدم نزديك است دراركان مقدس نبوي رخنه وارد آورند و مقصود حضرت ختمي مرتبت را از فرمايش «اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي» بالمره از بين ملت اسلام مرتفع سازند، چنانچه بعضي خيالات و اقدامات آنها به سمع جناب‌عالي نيز رسيده و امروز به نوعي اغراض خود را در ذهن عوام رسوخ داده كه علماي اعلام و بزرگان اسلام تهران نيز تا يك درجه از جلوگيري عاجز مانده‌اند...
بر حسب وظيفه شخصي زياده از اين تحمل و سكوت را جايز نشمرده‌ام اول براي حفظ و حراست دين مبين اسلام و ديگر براي نگاه داري سلطنتي كه اجداد و نياكانم به قيمت جان و قدرت شمشير به دست آورده به موهبت خداوندي و توجه امام عصر عجل الله فرجه به من تفويض شده از فساد آن جلوگيري نمايم و وجود آنها را كه اسباب هرج و مرج و بي‌نظمي تمام مملكت گشتند، از اين مملكت طرد و منع كردم... و مجددا به همه اعلام مي‌نماييم كه مشروطيت مشروعه را ما خودمان در كمال ميل و رغبت امضا نموده و در استقرار اين اساس و حفظ و حمايت مجلس شوراي ملي با تمام قوا خواهيم كوشيد و انشاءالله به بركت اولياءالله در هر نوع مساعدت با اين اساس كه مستلزم ترقي دولت و آسايش ملت خودمان، است مضايقه نخواهيم نمود...[34]
اين تلگرام در 28 خرداد 1287 (18 جمادي الاولي 1326) مخابره شده است. محمدعلي شاه هم‌زمان با اين‌، تلگرام ديگري به علماي نجف مخابره كرده است كه از نظر مضمون و محتوا به هم نزديك است و به آوردن آن در اين فراگرد نيازي نباشد.[35]

محمدعلي شاه در تاريخ 30 خرداد 1287 (20 جمادي الاولي) نيز پاسخ بلندي به لايحه‌ي مجلس داد و روي يك سلسله قانون شكني‌ها و بي‌نظمي‌ها انگشت گذاشت و پاي‌بندي خود را به قانون اساسي و نظام پارلماني مورد تاكيد قرار داد[36] كه نشان از اين نكته دارد كه نامبرده بر خلاف نوشته‌هاي برخي از تاريخ نگاران، انديشه‌ي براندازي در سر نداشته است. اگر چنين نقشه و انديشه‌اي را دنبال مي‌كرد مي‌توانست با بسياري از مردم و علما و روحانيان كه در سراسر كشور از مشروطه بيزاري مي‌كردند و شعار مي‌دادند كه «ما دين نبي خواهيم مشروطه نمي‌خواهيم»[37] هم صدا شود و با دستاويز اينكه مردم با نظام مشروطه مخالفند رسما بر ضد آن اعلام موضع كند، ليكن مي‌بينيم كه او نه تنها چنين نكرد، بلكه دستور پراكندن مخالفان مشروطه را صادر كرد و «دستور داد شيخ زين العباد را از تهران بيرون كنند و سيد اكبر شاه» و ديگر بدگويان به مشروطه را از رفتن به منبر بازدارند.[38]

كودتا بر ضد عدالت خواهان

فراماسون‌ها و ديگر مهره‌هاي وابسته به بريتانيا با توطئه‌هاي دراز مدت و دامنه‌دار، سرانجام توانستند محمدعلي شاه را به سركوبي رهبران مشروطه وادارند و به دست او كودتايي را بر ضد عدالت و قانون تدارك ببينند. او بر آن شد كه براي حفظ تاج و تخت خود بر مخالفان بتازد و آنان را از سر راه قدرت خويش كنار زند. ولي آنچه روي داد سركوبي مخالفان تاج و تخت او نبود، بيشتر آنان توانستند به آساني از صحنه بگريزند و هيچ گونه آسيبي نبينند اين پيشروان نهضت مشروطه و آزادي خواهان راستين بودند كه به دست قزاقان سلطان قاجار و نظاميان روسيه قرباني شدند و از پاي درآمدند.
انگليس با همدستي روسيه با كشانيدن محمدعلي شاه به جنگ، به يك كرشمه دو كار كرد:
1. آزادي خواهان و عدالت خواهان راستين را سركوب و پراكنده كرد.
2. راه را براي به قدرت رسيدن فراماسون‌هاي بي‌وطن، خودكامه و ستم پيشه هموار ساخت.
روز سه‌شنبه 2 تيرماه 1287 (23 جمادي الاولي 1326)، دسته‌هايي از قزاقان سواره و پياده و سركردگان روسي، خيابان‌هاي پيرامون مجلس شوراي ملي، ميدان بهارستان و مسجد سپهسالار را فراگرفتند و مردم را از گردهمايي و رفت و آمد به مجلس و مسجد سپهسالار بازداشتند و يك دسته از قزاقان به حياط مدرسه‌ي سپهسالار وارد شدند و درآنجا به كنترل ايستادند. ليكن با حمله‌ي دسته‌اي از انجمني‌‌هاي سلاح به دست روبرو شدند و چون دستور تيراندازي نداشتند، ناگزير به عقب نشيني شدند. قزاقان و سركردگان روسي چون نقشه‌ي حمله و جنگ و گريز نداشتند، در انديشه‌ي سنگر بستن و پناهگاه درست كردن نبودند. در ميدان بهارستان و خيابان‌هاي پيرامون آن به گشت زني و كنترل ايستاده بودند و چون دستور داشتند از رفت و آمد كسان به مجلس پيشگيري كنند،[39] سيد جمال افجه‌اي را كه به سمت مجلس حركت مي‌كرد جلو مي‌گيرند و از رفتن باز مي‌دارند. بنا بر نوشته‌ي كسروي:
... افسران روسي... براي بيم دادن [آنها] دهانه‌ي توپي را به سوي آنان برگردانيده آتش كردند. اين توپ هوايي [يا بي‌گلوله] بود و گزندي از آن به كس نرسيد...[40]
در اين هنگام انجمني‌‌ها (گويا انجمن آذربايجان) كه انگيزه‌ي درگيري داشتند، نارنجكي به سمت قزاق‌ها مي‌اندازند و به اين گونه، آتش جنگ را شعله ور مي‌سازند. چنانكه نوشته‌اند :
... در وقت ورود آقا سيد جمال افجه‌اي مانع ورود ايشان مي‌شوند كه انجمن آذربايجان در مقام حمايت از آقا تير مي‌اندازند به قزاق و يك نارنجك هم مي‌اندازند. به اين انداختن بم (بمب) و شليك بي‌موقع، قزاق بر مي‌گردد در باغ شاه و اذن شليك را گرفته مراجعت مي‌كنند. به شليك توپ، مجلس را منهدم و خراب مي‌كنند...[41]
كسروي نيز از «مامان‌توف» يكي از نويسندگان روسي كه در آن روز در تهران مي‌زيسته است، روايت مي‌كند كه چون: «... گمان ايستادگي نمي‌رفت... به قزاقان دستور تيراندازي داده نشده بود» و بعد با شگفتي مي‌پرسد «با آن آمادگي مجاهدان و با آن سنگربندي‌ها، چگونه گمان ايستادگي نمي‌رفت!» و آن گاه به اين نكته اشاره مي‌كند كه «قزاقان سنگر نبستند، با گفته مامانتوف سازگار مي‌آيد...» و در پايان اين گونه برداشت مي‌كند كه: «كساني كه خود از نمايندگان و آزادي‌خواهان با دربار راه مي‌داشتند، براي شيرين‌كاري به دربار، چنان دل‌گرمي مي‌دادند...»[42]
ليكن واقعيت اين است كه محمدعلي شاه هرگز انديشه‌ي يورش به مجلس را در سر نداشت، او از بيم توطئه‌ي كساني كه تاج و تخت او را تهديد مي‌كردند نيروهاي نظامي و فرماندهان روسي را به خيابان‌ها كشانده بود تا زهر چشمي از مخالفان بگيرد و روي اوضاع كشور كنترل داشته باشد و هر گونه توطئه‌ي براندازي را پيش از آغاز سركوب كند. از اين‌رو آنگاه كه درگيري پيش آمد شمار زيادي از قزاقان پيرامون مجلس كه نه سنگري داشتند و نه پناهگاهي، از پاي در آمدند و يا نا گزير شدند در برخي كوچه‌ها و خيابان‌هاي دور دست پناه بگيرند.
يكي از عناصر وابسته به انجمن جنگ افروزان، در نوشته‌هاي خود داستاني را بازگو مي‌كند كه نشان از اين واقعيت دارد كه انگيزه‌ي محمدعلي شاه از آوردن قزاقان به ميدان بهارستان و خيابان‌هاي پيرامون مجلس، جنگ و درگيري نبوده است:
... چند نفر از جوانان مجاهد از مجلس بيرون آمده با صاحب منصبان قزاق گفتگو مي‌كنند، بلكه آنها را متفرق سازند ثمر نمي‌كند، قزاقان مي‌گويند با شما جنگ نداريم. مجاهدان مي‌گويند پس اسلحه خود را باز كنيد جواب مي‌دهند اين كار را هم نخواهيم كرد. مجاهدين مي‌گويند پس قدري دورتر از در بهارستان برويد، قزاقان قبول كرده دور مي‌شوند. در اين حال آقا سيد عبدالله، سيد محمدعلي تهراني را فرستاد رئيس قزاقان را كه در نگارستان است آورده از او مي‌پرسد شما چه مأموريت داريد؟ جواب مي‌دهد مأمور جنگ نيستيم، آمده‌ايم هشت نفر را كه شاه خواسته بگيريم و ببريم...[43]
در پي آغاز حمله‌ي قزاقان به مجلس و بمباران آن، هواداران جنگ كه تا ديروز از آخرين سنگر و آخرين نفس سخن مي‌گفتند، بي‌درنگ به عقب‌‌نشيني دست زده از صحنه گريختند. انجمني‌ها، فراماسون‌ها و دست افزاران دولت انگليس با آغاز جنگ ميان محمدعلي شاه و مجلس، نفس راحتي كشيدند و مأموريت خود را پايان يافته دانستند و به جاهاي امن پناه بردند.

تقي‌زاده مرد هزار چهره

تقي‌زاده اين عنصر هزار چهره كه در به راه انداختن جنگ ميان مجلس و محمدعلي شاه نقش ريشه‌اي و ويرانگري داشت، در روز بمباران مجلس نه تنها بيرون نيامد و در صحنه‌ي درگيري وارد نشد، بلكه با تغيير چهره و كلاه فرنگي به سفارت انگليس پناه برد تا پاداش خدمت‌هايي را كه به آن دولت كرده است، بستاند.
تقي‌زاده پيش از درگيري نظامي ميان شاه و مجلس دو نقشه را با سر سختي دنبال مي‌كرد؛ يكي آنكه از هرگونه كنار آمدن و تفاهم ميان طرفين پيشگيري كند و راه آشتي را ببندد و ديگر آنكه با يك سلسله نويد‌ها و دروغ بافي‌ها، كساني را به رويارويي و ستيز با محمدعلي شاه دلگرم كند و به ايستادگي و دليري وا دارد. چنانكه نوشته‌اند:
... آقاي سيد تقي زاده، هر وقت كه تفاهمي بين محمدعلي شاه قاجار و مجلس پيش مي‌آمد، نقش دوگانه داشته است، نامبرده تمام كوشش و همّ خود را مصروف عدم تفاهم بين مجلس و شاه مي‌نموده است...[44]

نيز آورده اند:
... تقي‌زاده گفت همه چيزي داريم و شرح داد سه هزار تفنگ با مقداري فشنگ داريم. پرسيدم تفنگ‌ها را كي‌ها استعمال خواهند كرد؟ گفتند سربازان ملي كه در محلات ميدان‌هاي مختلف تهران چندي است هر روز مشغول مشق هستند، تعداد آنها را شمرده گفتند از جمله انجمن دروازه قزوين كه شامل پاره‌اي ايلات طرف قزوين هم هست، بيست و هفت هزار نفر اعضا دارد. قريب به نصف قزاق‌خانه به طرفداري ما حاضر هستند، نصف بيشتر توپخانه به همراهي ما قول داده‌اند، وقتي كه امر شود توپ‌ها را از توپخانه خارج كنند، بيشتر آنها رو به باغ شاه شليك خواهند كرد، حتي يك عده توپ هم فعلا در اختيار مجلس است. از ايلات قزوين معتضد نظام با پانصد سوار مهياست كه به كمك ما بيايد. چون رسما جزو سواره نظام دولت است اگر قبلا به تهران بيايد مجبور است جزو اردوي ملي سلطنت‌آباد بشود، اما به حوالي حضرت عبدالعظيم آمده منتظر اشاره ما خواهد بود كه به كمك بيايد و قس عليهذا...[45]
ليكن در روز درگيري روشن شد «سربازان ملي» و «بيست و هفت هزار اعضاي انجمن دروازه قزوين» و... دروغ بوده است و نه تنها نيرويي به ياري جنگ‌افروزان نيامد، بلكه تقي‌زاده كه سركرده‌ي جنگ‌طلبان بود نيز مشروطه‌خواهان را در دهانه‌ي توپ‌هاي محمدعلي شاه گذاشت و گريخت و در سفارت انگلستان آرميد.

كسروي درباره‌ي او نوشته است:
... يك داستان ديگري كه بايد ياد كنيم پناهيدن تقي‌زاده و كساني به سفارت انگلستان مي‌باشد. چنانكه ديديم اين نماينده جوان آذربايجاني در روزهاي بازپسين، خواهان جنگ مي‌بود، با اين حال در اين روز از خانه بيرون نيامد و رخ ننمود، در حالي كه گذشته از نمايندگي، رييس انجمن آذربايجان نيز مي‌بود كه در جنگ پا در ميان خواستي داشت و به هر حال بايستي بيرون آيد. شگفت‌تر آنكه مي‌گويند تقي‌زاده از داستان جنگ پيش از ديگران آگاه شده بود، اين است بامدادان نوكر خود را به خانه‌هاي كساني مي‌فرستاده و پيام مي‌داده: امروز جنگ خواهد شد، زودتر بياييد. با اين حال خود او بيرون نيامد. در‌ اين‌باره ميرزا علي اكبر خان دهخدا نويسنده‌ي گفتارهاي صوراسرافيل و كساني ديگري نيز با وي همراهي كردند. براون نوشته: تقي‌زاده دير رسيد و قزاقان راه ندادند! ولي ما از چنان چيزي آگاه نمي‌باشيم و آنچه مي‌دانيم هر كه آمد و خواست راه پيدا كرد و تقي‌زاده كه خانه‌اش در پشت مجلس مي‌بوده، مي‌توانسته زودتر از ديگران بيايد...[46]

درباره‌ي پناهيدن تقي‌زاده به سفارت انگلستان آمده است:
... تقريبا در ساعت 9 پيغامي از طرف تقي‌زاده (وكيل شهير آذربايجان كه به واسطه‌ي نطق‌هاي بي‌پرده و ترس او، مورد غضب و خشم شاه واقع گرديده) براي ماژوراستوكس رسيده كه او و سه نفر از رفقايش مايلند كه به سفارت متحصن بشوند، چون كه قشون در تجسس آنها است و هر دقيقه ممكن است كه آنها دستگير شوند و در صورتي كه در سفارت پذيرفته نشوند حتما كشته خواهند شد. ماژوراستوكس بر وفق دستورالعمل مقرره جواب داده و چندي نگذشت كه تقي‌زاده و شش نفر ديگر كه سه نفر آنها مدير حبل المتين و نايب مدير روزنامه مساوات و صوراسرافيل بودند وارد در معموله‌ي سفارت شده و اجازه دخول به آنها داده شد...[47]
به نظر مي‌رسد كه در گزارش بالا، پرده‌پوشي و وارونه نماياندن واقعيت به شيوه‌ي زيركانه‌اي به كار رفته است. كيست كه نداند تقي‌زاده با راهنمايي‌ها و برنامه‌ريزي‌هاي ديپلمات‌هاي سفارت انگليس حركت مي‌كرد، موضع مي‌گرفت، سخن مي‌گفت و از آنجا كه انگيزه‌ي دولت انگليس شعله‌ور كردن آتش جنگ ميان شاه و مجلس و سركوبي مشروطه‌خواهان به دست او بود، نمي‌توان گفت كه براي روز جنگ در مورد تقي‌زاده چاره‌انديشي نشده بود و او با آن روحيه‌ي زبونانه بدون اطمينان از پشتيباني سفارت در روز جنگ به آن تندروي‌ها و آتش‌افروزي‌ها دست مي‌زد. او از پيش مي‌دانست كه در روز مبادا بايد چه كند و به كجا پناه ببرد چنانكه يكي از رفيقان و هم‌سنگران او نيز به اين واقعيت چنين اذعان كرده است:

... و اما قضيه‌ي سفارت انگليس و تحصن مليون، شرح واقعه آنكه رابطه خصوصي كه ميان صاحب منصبان سفارت انگليس در تهران با روساي مليون و آزادي خواهان از اوايل مشروطيت وجود داشت، اكنون هم روس و انگليس با هم ساخته‌اند آن رابطه به كلي قطع نشده و غير از سياست مشترك روس و انگليس كه اكنون مناط كار‌هاي خارجي دولت ايران است، انگليسيان در خفا يك سياست خصوصي هم دارند كه دل آزادي‌خواهان را از خود نمي‌رنجانند و تمام بدبختي آنها را به روس‌ها نسبت مي‌دهند... و اين رابطه نسبت به وكلاي تند رو مجلس بيشتر به توسط آقا سيد حسن تقي‌زاده و رفقاي او است... لهذا تقي‌زاده چنانكه گفته شده است از پيش تهيه اين كار را ديده كه در آخر وقت خود را به سفارت انگليس انداخته، آنجا محفوظ بماند. اين است كه به توسط صاحب منصبان سفارت انگليس با ميرزا علي اكبر خان دهخدا و بعض ديگر با لباس مبدل داخل سفارت شده هر چه توانسته‌اند رفقاي خود را از گوشه و كنار جمع كرده به آن مأ‌من مي‌رسانند...[48]
تقي‌زاده و ديگر بازيگران صحنه‌ي سياسي، آن گاه كه نهضت عدالت خواهي و قانون‌گرايي ملت ايران را با كارگرداني پشت پرده‌ي انگليس، توانستند به دست دژخيمان تزار و قزاقان قاجار به قربانگاه بكشانند، همراه با ديگر اعضاي فراماسونري كه در انجمن‌ها و كانون‌ها به توطئه‌چيني سرگرم بودند با پشتيباني پنهان و آشكار سفارت انگليس از صحنه گريختند و جز يكي دو نفر كه به چنگ قزاقان افتادند، ديگران توانستند جان سالم به در ببرند و براي سوار شدن بر موج حركت و جنبشي كه به دست دانايان امت و رهبران ملت پديده آمده بود، با آمادگي بيشتري به صحنه بازگردند. تقي‌زاده در پي پناهيدن و آرميدن در سفارت انگليس، آن گونه كه نوشته‌اند:

... پس از مذاكره‌ي طولاني كه بين نمايندگان سفارت و وزارت امور خارجه و محمدعلي شاه به عمل آمد، قرار شد كه محمدعلي شاه هزينه‌ي سفر تقي زاده، علي اكبر دهخدا و بهاءالواعظين و جمعي ديگر از آزادي‌خواهان را بپردازد و آنها از ايران خارج شوند... بالاخره آنها را با كالسكه‌ي دولتي و به معيت غلامان سفارت از راه گيلان روانه‌ي قفقاز نمودند...[49]

پيشروان مشروطه در چنگ استبداد

در اين اوضاع ناهنجار كه جنگ افروزان و توطئه گران بدين گونه از خطر مي‌رهيدند، دلير‌مردان آزادي‌خواه و پيشروان نهضت مشروطه، يكي پس از ديگري در چنگ سركردگان نظامي روسي و قزاقان دژخيم ايران گرفتار مي‌شدند و با بدترين شيوه‌هاي غير انساني مورد شكنجه و آزار قرار مي‌گرفتند و تاوان آزادي‌خواهي، عدالت‌خواهي و دفاع از حقوق مردم را مي‌پرداختند.
نظاميان در پي يورش به مجلس و بمباران آن، بهبهاني و طباطبايي را همراه با شماري ديگر از روحانيان آزادي‌خواه و آزادي‌خواهان وارسته دستگير كردند و بي‌درنگ آنان را به زير مشت و لگد گرفتند، عمامه و عبا و دستار را از تن آنان در آوردند، بر صورتشان سيلي زدند، آب دهان بر صورتشان انداختند، ريش‌هايشان را كندند حتي پيراهن و بير‌جامه‌شان را پاره كردند. نوشته‌اند:
... مهاجمين بي‌رحم بيشتر به آقايان علما و ارباب عمايم پرداخته از آنچه شقاوت بود نسبت به آنها فروگذار نكردند. لباس‌هاي آنان را جز پيراهن و يك زيرشلواري همه را كندند بعد شروع به كندن موي ريش و سبيل كردند و با ته تفنگ، قداره، سرنيزه و چماق بدون رحم و ملاحظه مي‌زدند. مرحوم بهبهاني كه آن روز‌ها ناخوش بود و به سرش كيسه يخ مي‌گذاشت در مقابل ضربات ته تفنگ و ته قداره مثل سرو ايستاده و پس از هر ضربت جز كلمه‌ي لا اله الا الله چيزي نمي‌گفت...[50]
كسروي نيز در گزارش همانندي با آنچه در بالا آمده از زبان مستشار الدوله آورده است:
... در گرماگرم اين ترس و سرگرداني بود كه ناگهان در پارك را كوبيدند، همين كه گشوده گرديد ناگهان دسته‌ي انبوهي از سرباز و نوكر و جلودار و مردم بي‌سر و پا به درون ريختند. ما كه در حياط ايستاده بوديم با هياهو و اشتلم رو به سوي ما آوردند كساني كه تفنگ يا ششلول همراه مي‌داشتند شليك مي‌نمودند. همين كه نزديك شدند هنگامه‌ي دل‌گدازي بر پا شد كه به گفتن راست نيايد. بيش از همه به دستارداران پرداخته تو گويي كينه همه را از ايشان باز مي‌جستند، مي‌زدند، دشنام مي‌دادند، رخت از تن‌هايشان مي‌كندند... بهبهاني و طباطبايي و امام جمعه خويي را چندان زدند كه اندازه نداشت. يكي از اين‌رو سيلي يا مشت يا قنداق تفنگ مي‌نواخت و آن يكي فرصت نداده از آن رو مشت يا سيلي مي‌خوابانيد، مي‌ديدم سر لخت آقا سيد عبدالله در هوا اين ور مي‌رفت و آن ور مي‌گرديد. در همه اين آسيب‌ها تنها سخني كه از زبان اينان بيرون مي‌آمد جمله‌ي لا اله الا الله بود، به ويژه بهبهاني كه هرگز جمله ديگري بر زبان نراند. پس از آنكه از زدن سير شدند به كندن ريش‌ها پرداختند. دسته دسته موها را مي‌كندند و دور مي‌انداختند. در اين ميان كساني را هم كه با شوشكه يا ابزار ديگر زخمي ساخته بودند كه خون از سر يا گردن يا از رويشان روان مي‌گرديد... [51]
قزاقان آن گاه كه نسبت به بزرگان روحاني و پيشتازان انديشه‌ي آزادي خواهي و عدالت پروري از هيچ گونه بي‌حرمتي و بيدادگري فروگذار نكردند، آنان را با سر و روي خونين و دست بسته به باغ شاه گسيل داشتند و به زنجير كشيدند.

اين رفتار ناهنجار و جنايت بار با عالمان ديني به ويژه بهبهاني، نشان دهنده‌ي كينه، دشمني و بيم و نگراني انگليس و روسيه از آنان بود كه با پديد آوردن نهضت آزادي‌بخش و عدالت‌گستر اسلامي منافع آن دو ابر قدرت را با خطر ريشه‌اي روبرو كردند و پيش‌تر از آن نيز روحانيان در زمان‌هاي گوناگون به آز و نياز استعماري آنان آسيب‌هاي شكننده‌اي رسانيده بودند. در واقع روس و انگليس با اين رفتار ناروا از «روحانيت» انتقام مي‌گرفتند و دل پر درد و كين خود را از حمله‌ي مردم به سفارت روسيه و كشتن گريبايدوف (سفير آن دولت) و نيز نهضت‌هاي علما عليه فراموش خانه، قرارداد رويتر و رژي و... بدين گونه التيام مي‌بخشيدند.
محمدعلي شاه نيز از آنجا كه بر اين باور بود جريان‌ها و جار و جنجال‌هايي كه بر ضد قدرت و سلطنت او به راه افتاده زير سر پيشروان مشروطه به ويژه بهبهاني بوده است و آن مرد سترگ، انديشه‌ي براندازي را‌ در سر دارد، بر آن بود كه كيفر سختي به آنان بدهد و شايد اگر از مردم پروا نمي‌كرد خون آنان را مي‌ريخت. آن گاه كه او با بي‌شرمي و نامردي آن دو عالم ديني را با سر و صورت خونين در باغ شاه زنداني كرد و زنجير بر دست و پاي آنان گذاشت، نخستين واكنش از سوي همسر او (ملكه جهان) بود كه هشدار داد: «اگر زنجير از گردن اين دو سيد بزرگوار برنداري معجر خود را در مقابل سربازان از سر بر مي‌دارم و فرياد مي‌كشم كه شوهرم مسلمان نيست و پاس فرزندان پيغمبر اسلام را نمي‌دارد».
محمدعلي شاه از اين واكنش ملكه جهان دريافت كه بازتاب مردم در برابر رفتار زشت او با بهبهاني و طباطبايي سخت و شديد و توفنده خواهد بود. از اين رو، بر آن شد آنان را تبعيد كند و چون از مقام، موقعيت و موضع برگشت‌ناپذير بهبهاني آگاهي داشت حكم به تبعيد او به نقطه‌ي دوردست و نامعلومي داد، ليكن در ميان مردم چنين رواج دادند كه بهبهاني را به عتبات فرستاده‌اند! بيشتر تاريخ نويسان نوشته‌اند كه بهبهاني به عتبات تبعيد شد. در اين‌باره مي‌خوانيم:
... آقا سيد عبدالله پس از دو شب توقيف در باغ شاه به عتبات تبعيد شد و تا خاتمه‌ي استبداد در آنجا ماند. آقاي طباطبايي پس از دو يا سه ساعت توقيف در باغ شاه به مشهد تبعيد شد...[52]
... آقا سيد عبدالله را به عزم عتبات عاليات از راه قزوين و همدان با عده‌اي از سوار حركت دادند...[53]
بهبهاني سه روز در بند مي‌بود و پس از آن روانه‌ي خاك كلهرش گردانيدند. طباطبايي چون زن شاه (دختر كامران ميرزا) پشتيباني به او مي‌نمود از دمي كه به باغ رسيد، آسوده و گرامي مي‌بود و پس از سه روز رها گرديده در ونك نشست و سپس آهنگ خراسان كرد...[54]
... حاجي ظهير الملك (امير تومان)... والي كرمانشاه و كردستان و وزير و پيشكار كل آذربايجان بود... به روزگار حكومت همين حاجي ظهيرالملك بود كه سيد عبدالله بهبهاني و سيد محمد طباطبايي به عتبات تبعيد و در راه حركت به عتبات تحت الحفظ به كرمانشاه برده و به ظهيرالملك تحويل شدند. ظهيرالملك بنا به دستور مركز، آن دو مرد روحاني را به مدت هشت ماه در ملك شخصي خودش به نام «بزهرود» يا «برزود» در دهستان «دينه‌ور» بخش «صحنه» پذيرايي كرد سپس آنان را به عتبات فرستاد...[55]
خاتمه كار آقايان روحاني به اين ترتيب است كه درباريان از حاج امام جمعه خويي كه از دوستان خودشان است معذرت خواسته او را مرخص مي‌كنند. آقا سيد عبدالله را بعد از سه روز با آقاي ميرزا محسن دامادش و بعضي از پسران و بستگان او تبعيد نموده با غلام مستحفظ به جانب قزوين و از آنجا به جانب عتبات مي‌فرستند ولي در خاك ايران توقيف مي‌شوند...[56]
تاريخ‌نگاران از تبعيد بهبهاني به عتبات گزارش داده‌اند ليكن هيچ آگاهي از رسيدن او به سرزمين بين‌النهرين و عتبات در دست نيست و اصولاً سياست دست اندركاران سياسي آن روز، چه بيگانگان سلطه‌گر و رخنه‌گر و چه زورمداران حاكم در تهران، با تبعيد بهبهاني به عراق سازگار نبود. بي‌ترديد اگر او را به آن كشور مي‌فرستادند، او مي‌توانست با آگاهي‌ها و اطلاعات ريز و راست و درستي كه به علما و مراجع نجف مي‌داد، زمينه‌ي يك حركت هماهنگ عالمان اسلامي را در راه رويارويي با توطئه‌هاي درون مرزي و برون مرزي بر ضد نهضت عدالت‌خواهي، پديد آورد و آن توطئه را از ميان ببرد، از اين‌رو مي‌توان گفت محمدعلي شاه از آغاز بر آن نبود كه بهبهاني را به عراق روانه كند و براي اينكه توده‌هاي مسلمان از تبعيد يك پيشواي روحاني به يكي از نقاط دوردست كشور آزرده و خشمگين نشوند، اين گونه رواج داد يا در پي حركت دادن او از تهران براي تبعيد به عراق، كارشناسان روسي و انگليسي به او گوشزد كردند كه رفتن بهبهاني به آن كشور مي‌تواند خطرساز و مشكل‌آفرين باشد و او را از فرستادن بهبهاني به عراق پشيمان كردند. از اين رو، محمدعلي شاه دستور داد او را در يكي از روستاهاي كرمانشاه به صورت زنداني نگه ‌داشتند و در ميان مردم ايران چنين رواج دادند كه او را به عتبات فرستاده‌اند. يكي از تاريخ‌نگاران با آگاهي‌هايي كه از يكي از همراهان بهبهاني در تبعيد به دست آورده چنين نوشته است:
... بعد از چند روز آنها را به حضور محمدعلي شاه بردند. محمدعلي شاه با خشونت با آنها رفتار كرد و كلمات ناسزا به آنها گفت. بهبهاني با آنكه در چنگال آن مرد جاني و بي‌رحم اسير بود با همان شجاعت فطري كه داشت گفت ما را بكشيد ولي با ما با بي‌احترامي حرف نزنيد. اين حرف بهبهاني چنان آن پادشاه جابر را تكان داد كه لحن صحبت را تغيير داد و با ملايمت با آنها صحبت كرد. حبس آنها در باغ شاه طولاني نشد و پس از چند روز بهبهاني را كه بيشتر مورد كينه محمدعلي شاه بود، به اتفاق آقا ميرزا محسن دامادش با عده‌اي مستحفظ روانه‌ي كرمانشاه نمود و در آنجا آنها را با سختي در يك محل نامناسبي حبس كردند و تا موقعي كه تهران از طرف مشروطه خواهان فتح شد در آنجا محبوس بودند و طباطبايي را هم به مشهد تبعيد نمودند...[57]
بدين گونه پيشروان و رهبران نهضت عدالت خواهي با توطئه‌ي كارگزاران استعمار و كارگرداني فراماسون‌هاي كهنه‌كار، به دست محمدعلي شاه سركوب، پراكنده، آواره و آزرده شدند و از پيشبرد رسالت برجسته‌اي كه در راه به دست آوردن آزادي، گسترش عدالت و استواري حقوق ملت بردوش داشتند، باز ماندند.
استعمار انگليس به دنبال كشانيدن شماري به بست‌نشيني در سفارت، اين دومين گامي بود كه در راه سوار شدن بر موج نهضت مشروطه و به بيراهه كشانيدن آن برداشت و براي سركوب عالمان ديني و پيشوايان اسلامي با رقيب سرسخت و خطرناك خود همدست شد و به دست رقيب، دشمن را از صحنه بيرون راند تا در گام ديگر بتواند در راه كنار زدن رقيب از صحنه‌ي ايران، به توطئه‌ي تازه‌اي دست بزند.
جريان بمباران مجلس به دست محمدعلي شاه اين برايند را براي استعمار انگليس به همراه داشت:
1. سركوب ددمنشانه‌ي مشروطه خواهان و رهبران نهضت اسلامي عدالت خواهي
2. چهره كردن مشتي عناصر واداده، سرسپرده، پادو و جاسوس مآب به عنوان آزادي‌ خواهان و هواداران مشروطه و حقوق توده‌ها
3. پديد آوردن بدنامي، انزجار و نفرت براي دولت روسيه در ميان ملت ايران
4. سست كردن پايه‌هاي سلطنت محمدعلي شاه و پدپد آوردن بدبيني، بدنامي و انزجار براي او در ميان ملت ايران
5. وانمود كردن دولت انگليس به عنوان پناهگاه و پشتيبان آزادي خواهان و توده‌هاي محروم
6. پديد آوردن ذهنيت براي مردم نسبت به حركت عدالت خواهي و مشروطه و كشانيدن آنان به بي‌تفاوتي

حكومت فراماسونري

استعمار انگليس آن گاه كه توانست به دست دولت تزار و شاه وابسته به آن دولت، از خطر ريشه‌اي پيشوايان سرسخت و سازش ناپذير نهضت مشروطه برهد و آنان را از مردم دور سازد، براي كنار زدن رقيب و واژگوني رژيم محمدعلي شاه و به قدرت رسانيدن فراماسون‌ها و منورالفكرها در ايران، به توطئه‌ي نويني نشست.
به دنبال بند و بست‌ها و بده بستان‌هاي انگليس و روس بر سر ايران، جنب و جوش‌ها و جست و خيز‌هاي مرموزانه‌اي از سوي فراماسون‌ها در راه پياده كردن نقشه‌هاي از پيش آماده شده از هر سو آغاز شد. فراماسون‌ها در سراسر ايران براي به دست گرفتن زمام كشور، به تكاپو افتادند و هماهنگ با كارگزاران استعمار به انجام مأموريت‌هايي برخاستند. محمد‌ولي‌ خان تنكابني (سپهدار)، علي‌قلي‌ خان بختياري (سردار اسعد)، نجف‌قلي‌ خان بختياري (صمصام السلطنه)، تقي‌زاده، يپرم خان ارمني، جعفرقلي‌ خان سردار بهادر، ميرزا محمدعلي‌ خان تربيت، حكيم‌الملك و... از عناصري بودند كه در پي همدستي دولت‌هاي انگليس و روس به كودتا دست زدند و در راه ريشه‌كن كردن نهضت عدالت خواهي ملت ايران و برقراري نظام استبدادي در كار پيچ دموكراسي و مشروطه، نيز چيره كردن فراماسون‌ها بر همه‌ي شئون كشور و رواج دادن لاابالي‌گري، بي‌بند و باري و فرهنگ غربي، زير پوشش آزادي‌خواهي و قانون گرايي، نقش كليدي و ريشه‌اي بر دوش داشتند.

در روز 29 خرداد ماه 1288 (اول جمادي الثاني 1327)،‌ علي‌قلي‌ خان فراماسونر (سردار اسعد) با هزار سوار و يك دستگاه توپ از اصفهان آهنگ تهران كرد. به دنبال او تفنگ داران محمد‌ولي‌ خان فراماسونر (سپهدار) بنا به فرمان او از گيلان و قزوين به سوي تهران به حركت درآمدند. اين نيرو را كه از گيلان حركت كرده بود چهره‌هايي مانند معز‌السلطان، عبدالحسين خان (سردار محبي)، علي‌محمد‌ خان تربيت، يپرم‌‌ خان، حاجي موسي‌ خان ميرپنج، و اليكو با عنوان فرماندهان ارشد و نيز اسدالله‌ خان ميرپنج (عميدالسلطان)، ابراهيم خان منشي‌زاده، مشهدي صادق، لاهوتي، وقار‌السلطنه، اسكندرخان، ميرزا كوچك‌ خان و چند تن ديگر با عنوان فرماندهان جزء، او را همراهي مي‌كردند.

نكته‌ي در خور نگرش اينكه تفنگ‌چي‌هاي (سپهدار)، آنگاه كه به قزوين رسيدند از برخي فرماندهان آنان، رفتاري سرزد كه تا پايه‌اي ناخالصي‌ها و بدانديشي‌هاي آنان را براي كساني كه به عشق آزادي و عدالت، آنان را همراهي مي‌كردند، آشكار شد و آنان را به كناره‌گيري و دوري گزيني از آن سپاه مرموز واداشت. ميرزا كوچك خان از كساني بود كه در قزوين از سپهدار و تفنگ‌داران او جدا شد و به رشت بازگشت. در اين‌باره نوشته‌اند:

... مسيو يپرم در قزوين با «ويس» قونسول روس ملاقات كرد و هدف اين ملاقات به كسي معلوم نشد اما اين نتيجه را داد كه چند تن از سران مجاهدين را عصباني كرد و همين ملاقات به ضميمه‌ي چند فقره كارهاي ناهنجار كه از مجاهدين سر زد باعث شد كه واليكو، پانف بلغاري و ميرزا كوچك خان و چند نفر ديگر قزوين را ترك كنند و به حالت قهر به رشت باز گردند... واليكو... هنگام بازگشت گفت هر چند مراجعتم به روسيه ملازمه با تيرباران شدنم دارد، معهذا اين تيرباران شدن را به مشاهده بعضي اعمال ناشايست كه از طرف پاره‌اي از مجاهدين سر مي‌زند ترجيح مي‌دهم...[58]
سردار اسعد با نيروهايش در پنج تيرماه 1288 به قم رسيد، نمايندگان انگليس و روس با او ديدار كردند و هماهنگي‌هايي به عمل آوردند. در خور نگرش است كه مقامات سفارتخانه‌هاي انگليس و روس در بيرون چنين وانمود مي‌كردند كه در راه پديد آوردن همدلي، سازش و آرامش ميان شاه و آزادي‌خواهان مي‌كوشند، ليكن چنانكه گفته شد، انگيزه‌ي آنان چيره كردن فراماسون‌ها بر ايران و از ميان برداشتن محمدعلي شاه بود و نيروهايي را از اصفهان و گيلان با اين انگيزه انگيخته و به سوي تهران روان ساختند.

حاجي علي‌قلي‌ خان سردار اسعد بختياري پيش از لشكركشي به تهران رهسپار اروپا شد و با چند تن از سياستمداران انگليس، از جمله با «سر ادوارد گري» گفتگوهايي كرد و بنابر پيشنهاد آنان به پاريس رفت و با تقي زاده، مخبر السلطنه و چند تن ديگر از عناصر فراماسونري و مهره‌هاي انگليسي در كافه «دولاريه» نشست‌هايي برپا كرد و به راز و رمز‌هايي دست يافت، نيز با سپهدار تنكابني نيز به وسيله‌ي پيك و پيام ارتباط برقرار كرد.

در 22 تيرماه 1288 سردار اسعد، سپهدار و يپرم خان در نزديكي‌هاي تهران به هم پيوستند و پس از رايزني‌ها و هماهنگي‌ها در 25 تيرماه 1288 (24 جمادي الثاني 1327) از سه نقطه به تهران يورش بردند و بهارستان را پايگاه فرماندهي خود قرار دادند.

محمدعلي شاه از آنجا كه دريافت سياست انگليس و روس برانداختن او از سلطنت است و نيروي سه هزار نفري روس، در نزديكي قزوين نه تنها در برابر يورش تفنگ‌داران سپهدار كه از قزوين گذشتند، واكنشي از خود نشان ندادند، بلكه لياخف را نيز به تسليم در برابر كودتاچيان سفارش كردند، تاج و تخت را رها كرد و به سفارت روس در زرگنده پناه برد.



در پي كناره‌گيري او از سلطنت، سران شورشي بي‌درنگ، شماري را به نام «هيئت مديره‌‌ي انقلاب» براي به دست گرفتن زمام كشور، برگزيدند كه همه‌ي آنان از اعضاي فراماسونري بودند، نام‌هاي آنان در پي مي‌آيد:
 

 


1. حسن تقي‌زاده استاد اعظم مادام العمر لژهاي ماسونيك
2. ابراهيم حكيمي (حكيم الملك) استاد اعظم لژهاي ماسونيك
3. عبدالحسين ‌خان سردار محبي (معزالسلطان) فراماسونر
4. حسين‌قلي ‌خان نواب، فراماسونر
5. مرتضي‌قلي خان صنيع الدوله، فراماسونر
6. ميرزا محمدعلي‌ خان تربيت، فراماسونر
7. صادق صادق (مستشارالدوله)، فراماسونر
8. ميرزا حسن‌ خان وثوق (وثوق الدوله)، فراماسونر
9. سليمان‌ خان ميكده، فراماسونر
10. نصرالله تقوي، فراماسونر
11. علي‌قلي‌ خان بختياري (سردار اسعد)، فراماسونر
12. محمد‌ولي‌ خان تنكابني (سپهدار)، فراماسونر
در پي كناره‌گيري شاه، شاهزادگان قاجار، نظاميان، اعيان، تجار و ديگر شخصيت‌هاي كشور نشستي تشكيل دادند و احمد ميرزا كودك 13 ساله‌ي محمدعلي ميرزا را به سلطنت برگزيدند و عضدالملك، بزرگ دودمان قاجار را به نيابت سلطنت گماردند.

هيئت مديره كه نام‌هايشان در بالا آمد، از نخستين كارهايي كه انجام دادند، برگزيدن شماري به عنوان «هيئت قضات عالي دادگاه انقلاب» بود تا به اصطلاح دشمنان مشروطه را محاكمه كنند و به كيفر برسانند! كساني كه در اين هيئت برگزيده شدند نيز همگي از اعضاي سازمان فراماسونري بودند. مانند شيخ ابراهيم زنجاني (قزلباش) دادستان انقلاب، نصرالله خلعت‌بري (اعتلاء الملك)، ميرزا محمد مدير روزنامه‌ي نجات، جعفر‌قلي‌ خان سردار بهادر، ميرزا علي‌ خان تربيت (برادر ميرزا محمدعلي تربيت)، عبدالحسين‌ خان شيباني (وحيد الملك)، عبدالحميد‌ خان يمين نظام، جعفرقلي‌ خان، احمد‌علي‌ خان مجاهد، محمد امام‌زاده. كميسيون آنگاه به بنياد دولت برخاست و كساني را به عنوان وزير، به كار گماشت. سپهدار وزير جنگ، سردار اسعد وزير داخله، ناصر الملك وزير خارجه، فرمانفرما وزير عدليه، مستوفي الممالك وزير ماليه، سردار منصور وزير پست و تلگراف خوانده شدند. از آنجا كه رشته‌ي كار در دست كميسيون قرار داشت، نخست وزير برنگزيدند و رياست نظميه تهران را نيز به يپرم‌ خان سپردند.
نكته‌ي در خور بررسي اينكه سران حكومت و «فاتحان قدرت» و اعضاي كابينه‌ي دولت، نه تنها بسيارشان از فراماسون‌ها و از وابستگان به بيگانه بودند بلكه شماري از آنان از كارگزاران رژيم استبدادي و از جنايت‌كاران آن دوران به شمار مي‌آمدند كه يك‌‌باره ماسك آزادي خواهي بر چهره زدند و در راه به اصطلاح نظام مشروطه لشكركشي كردند و «فاتح تهران» نام گرفتند!
از آنجا كه بررسي پيشينه‌ي همه آنان از مجال اين فراگرد بيرون است، تنها به گذشته‌ي يك تن از آنان نگاهي گذرا مي‌كنيم تا گوشه‌اي از نقش دولت‌هاي استعماري در خيانت به نهضت عدالت‌خواهي مردم ايران، روشن شود و ستم‌ها و ناروايي‌هايي كه بر ملت ايران رفته است تا پايه‌اي به دست آيد.
چنانكه در بالا آمد يكي از سران كودتا كه زير پوشش برقراري نظام مشروطه به تهران لشكر كشيد محمد‌ولي‌ خان تنكابني (سپهدار) بود. او در سن 12 سالگي به خدمات دولتي پرداخت. ديري نپاييد كه به درجه‌ي سرهنگي رسيد و در دوران صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار، از او درجه‌ي سرتيپي گرفت و «سردار اكرم» شد. در پي مأموريت نظامي به استرآباد «نصرت السلطنه» نام گرفت. به دنبال به دست گرفتن حكومت گيلان، «سردار» خوانده شد. در سال 1322 هـ . ق به حكومت مشكين، اردبيل و خلخال دست يافت و در پس آن به فرماندهي نيروهاي نظامي گيلان و مازندران رسيد و «سپهدار» نام گرفت.
آن روز كه رهبران مشروطه در مسجد جامع تهران بست‌‌ نشسته بودند، به فرمان او مردم بي‌پناهي را كه پيراهن خونين سيد عبدالحميد را در دست گرفته عزاداري مي‌كردند به گلوله بستند و چند تن را شهيد و مجروح كردند و گرد مسجد جامع را گرفتند و از رسيدن نان و غذا به بست‌نشينان پيش‌گيري كردند. او علما و بزرگاني را كه در مسجد بست نشسته بودند، تهديد كرد كه «اگر با پاي خود از مسجد بيرون نرويد دستور دارم شما را پراكنده كنم»!
محمدعلي شاه براي سركوب حركت ستارخان در تبريز به او و عين الدوله مأموريت داد به سمت تبريز بروند و با اختيارات كامل در راه درهم شكستن مقاومت ستارخان بكوشند. نوشته‌اند:
... سپهدار كه ديد عين الدوله در جريان اداي وظايف او كارشكني و با او به شكل يك مأمور زيردست رفتار مي‌كند، قهر كرده تبريز را ترك گفت و به تنكابن (زادگاهش) رفت و پيش از عزيمت‌ از تبريز، تلگرامي به محمدعلي شاه مخابره و به او توصيه كرد كه در مقابل خواسته‌هاي ملت سماجت نورزد و سرسختي نشان ندهد...[59]
بدين گونه نامبرده از همه‌ي جنايات و خونريزي‌ها پاك و آراسته شد! و آنگاه كه زمينه براي پياده شدن مشروطه‌ي انگليسي فراهم آمد، به تهران نيرو كشيد و همراه با ديگر فراماسون‌ها و دست افزارهاي انگليسي‌، در راه سركوب مشروطه‌خواهان و اسلام‌گرايان، مأموريت خود را دنبال كرد.

در پي چيرگي او به تهران و گريز محمدعلي ميرزا برخي از ساده‌انديشان يا عناصر مرموز وابسته به سازمان فراماسونري اشعاري در ستايش او و سردار اسعد سروده‌اند كه مي‌خوانيد:
مشروطه به پا شد ز ستار وز غيرت و همت سپهدار
وز ياري بخـت بختيـاري وز جنبش مـردمي غفـار
اميد بقاي مملكت راست اميـد فنـاي هر ستمـكار
تقديم و تشكري نموديم اين پاس حقوق را نگهدار

مدير روزنامه‌ي «نسيم شمال» به نام «اشرف الدين» نيز در اشعار خود، سپهدار را پيش از حركت او به تهران، در آن هنگامي كه در رشت مي‌زيست، اين گونه ستوده است:
شـده گيـلان دگرباره پر انوار ز يمـن مقدم سعـد سپهـدار
سزد گيلانيان يك سر نمايند غبـار مقدمش را كحل ابصـار
هميـشه بـاد مداح تو اشـرف نگهدارت خـداوند جهـان‌دار

از كميسيون نيز پيام تشكر آميزي از «خدمات و زحمات» سپهدار و سردار اسعد، صادر شد و آن دو را به ترتيب به وزارت خارجه و داخله برگزيد![60]

كسروي با شگفتي از بازگشت عناصر خودكامه‌ي رژيم استبدادي به قدرت، با شعار مشروطه‌خواهي مي‌نويسد:
... بدين سان محمدعلي ميرزا از پادشاهي بركنار شد و رشته‌ي كار‌ها به دست كميسيون فوق العاده و وزيران نوين افتاد و در سراسر ايران از اين پيش‌آمد شادي‌ها نمودند... ولي اگر كسي به فهرست وزيران مي‌نگريست و اندام‌هاي كميسيون را مي‌شناخت بايستي چندان شادي ننمايد زيرا چنانكه پيداست بسياري از اينان از نزديكان محمدعلي ميرزا و در باغ شاه از همدستان او بودند و اين در خور شگفت است كه پس از آن همه خون‌ريزي در نخستين گام، حكمراني مشروطه دست اينان در ميان باشد. آيا هوادار اينان كه بود...[61]
چنان كه اشاره شد يكي از بند‌هاي قرارداد انگليس و روس بر سر ايران، از ميان بردن مردان برجسته و انقلابي بود كه با آز و نياز استعماري بيگانگان در ايران سر ناسازگاري داشتند و خطر جدي براي استعمارگران به شمار مي‌آمدند. اين نقشه و توطئه چه پيش از كودتاي فراماسون‌ها و چه پس از آن، به شكل گسترده و آشكار دنبال شد. نكته‌ي در خور نگرش اينكه همه‌ي نيروهاي زورمداري كه در آن صحنه‌ي سياسي ايران نقشي داشتند، در راه اجراي اين بند از قراردادهاي انگليس و روس كوشا بودند. دولتيان و دار و دسته‌ي محمدعلي شاه، اشغال‌گران روسي، انقلابي‌نماهاي فراماسونري، مدعيان آزادي و دموكراسي و... دستشان را به خون عالمان ديني، پيشوايان روحاني و مردان انقلابي آغشته كردند و در برابر، از عناصري كه آشكارا با مشروطه مخالف بودند و حتي دست‌شان به خون مردم بي‌گناه آلوده بود، به آساني گذشتند و نه تنها به آنان كيفر ندادند، بلكه در نظام كودتا به آنان پست و مقام نيز بخشيدند.
نمونه‌ي آشكار و زنده‌ي آن محمد‌ولي خان تنكابني (سپهدار) قاتل شماري از مردم و دو روحاني به نام‌هاي سيد عبدالحميد و سيد حسين پيرامون مسجد جامع و قاتل شماري از دليرمردان آذربايجاني، نه تنها كيفر نديد بلكه به عنوان چهره‌اي انقلابي و بنيان‌گذار مشروطه مورد ستايش فراوان قرار گرفت و يا عين الدوله‌ي خون‌آشام كه در پي آن جنايات كه روي تاريخ را سياه كرده است در آن روزهاي سياهي كه مشروطه‌ خواهان راستين مانند شيخ فضل الله نوري به دار كشيده مي‌شدند، او با يك دنيا غرور و نخوت و آسودگي در كنار به اصطلاح آزادي‌خواهان و فاتحان تهران قدم مي‌زد و با آنان عكس مي‌گرفت و خود را براي رسيدن به پست و مقام در نظام نوپاي فراماسونري آماده مي‌كرد.

اين بحث را با نوشته‌ي يكي از تاريخ‌نگاران به پايان مي‌برم:
... در مجلدات پيش در دو مورد از منافقين صحبت داشتم از رلي كه اين مردمان پست‌فطرت بي‌ايمان، چاپلوس، مزور در صحنه‌ي آن انقلاب عظيم بازي كردند بحث نمودم و نوشتم كه جمعي كه نامردانه در گوشه‌ي خانه‌هاي خود مخفي شده‌ بودند و منتظر فرصت بودند، همين كه جنگ تمام شد اسلحه برتن كردند و تفنگ بر دوش گرفتند و خود را مشروطه‌خواه و فدائيان راه آزادي جلوه دادند... و هنوز بيست و چهار ساعت از فتح تهران نگذشته بود كه كساني كه بايد به دار مجازات آويخته بشوند، دوش به دوش نايب‌السلطنه و سرداران ملي به رتق و فتق امور پرداختند...[62]

پي نوشت :
[1]. مورخ انقلاب اسلامي.
[2]. كسروي، احمد. تاريخ مشروطه، چاپ چهارم، انتشارت اميركبير، تهران: بي‌تا. ص174.
[3]. پيشين، ص186.
[4]. پيشين، ص185.
[5]. پيشين، ص330.
[6]. پيشين، 390.
[7]. تاريخ مشروطه ايران، ص577.
[8]. نگارنده هرگز بر اين باور نيست كه محمدعلي شاه اسلام‌خواه و قلبا هوادار مشروطه‌ي مشروعه و پيرو علماي اسلامي و پيشوايان روحاني بود. او براي مقابله با انگليسيان و عوامل و ايادي آنان در ايران كه توطئه‌ي واژگوني او را در دست اجرا داشتند، نيز با آگاهي از پايگاه مردمي علما و روحانيان، از اسلام و مشروطه‌ي مشروعه دم مي‌زد و با اين شيوه گمان مي‌كرد مي‌تواند بر رقيبان چيره شود.
[9]. پيشين، ص210.
[10]. پيشين، ص214.
[11]. پيشين، ص223.
[12]. پيشين، ص225.
[13]. پيشين، ص221.
[14]. پيشين، ص251.
[15]. از اين ديدگاه مي‌توان دريافت بيشتر كساني كه در آن روز در مجلس شوراي ملي گرد آمده بودند، داراي چه پيشينه‌اي بوده و درباره‌ي دولت مردان چگونه مي‌انديشيدند.
[16]. پيشين، 253 و 254.
[17]. اسناد محرمانه‌ي وزارت خارجه‌ي روسيه‌ي تزاري درباره‌ي وقايع مشروطيت ايران، ترجمه‌ي حسين قاسميان، به كوشش احمد بشيري، جلد اول، نشر پرواز، تاريخ انتشار1336، 21 و 22.
[18]. تاريخ مشروطه ايران، 449.
[19]. همان.
[20]. اسناد محرمانه‌ي وزارت خارجه روسيه، پيشين، ص87. كسروي مي‌نويسد: «امروز شمار تفنگ‌ها نيز بيشتر گرديد، به صدها رسيد و از صدها به هزارها انجاميد، چنانكه هنگام شام دوهزار و هفتصد تفنگ مي‌داشتند...» تاريخ مشروطه، ص‌512، ليكن نمي‌گويد اين سلاح ها از كجا مي‌آمد.
[21]. پيشين، ص74.
[22]. پيشين، ص63.
[23]. پيشين، ص72.
[24]. محمدعلي شاه طي نامه‌اي به مجلس دو چيز خواست: يكي آن كه مجلس از مرز خود نگذرد و به كارهاي دولت و قوه مجريه وارد نشود، ديگر آنكه انجمن‌هايي كه مايه‌ي آشوب هستند، برچيده شود. مجلس پاسخ داد: «...مجلس هيچگاه پا از مرز خود بيرون ننهاده، ‌اين دولتست كه بايد مرز خود شناسد و جلوي كار مجلس نگيرد. اما انجمن‌ها از روي قانون اساسي آزاد است ولي هرگاه بي‌قانوني نمودند، بايد دولت جلو گيرد...».
[25]. تاريخ مشروطه‌ ايران، ص501.
[26]. يكي از زشت‌گويي‌هاي انجمني‌ها به محمدعلي شاه را كسروي چنين بازگو كرده است:
«امروز تهراني‌ها در دشمني با محمدعلي ميرزا اندازه نشناختند و آنچه مي‌دانستند و توانستند گفتند. امروز نام مادر او «ام الخاقان» را به زبان‌ها انداختند و سخناني را كه در سي و ‌اند‌ي سال پيش درباره‌ي آن زن گفته شده بود، سخناني كه بنيادي جز پندار و گمان نمي‌داشت تازه گردانيدند...» تاريخ مشروطه ايران، ص341.
[27]. تاريخ مشروطه ايران، ص542.
[28]. پيشين، ص549.
[29]. پس از آزادي دستگيرشدگان، انجمني‌ها و عناصري از مجلس به صدا درآمدند كه چرا شهرباني چند تن از بي‌گناهان را دستگير كرده است و تا آن پايه فشار آوردند كه امير معظم حاكم تهران و رئيس شهرباني از كار كناره‌گيري كردند!!
[30]. اين اميران جلال الدوله (پسر ظل السلطان) علاءالدوله و سردار منصور بودند كه بي‌درنگ به فرنگ تبعيد شدند.
[31]. اسناد تاريخي وقايع مشروطه ايران، به كوشش دكتر جهانگير قائم مقامي، چاپ ميهن، تهران: 1348، ص23. در عنوان تلگرام در كتاب ياد شده، تاريخ صدور تلگرام را 9 جمادي الاولي آورده است ليكن از آنجا كه درمتن تلگرام آمده است ديروز (يكشنبه)، به دست مي‌آيد كه صدور تلگرام دوشنبه 8 جمادي الاولي مي‌باشد.
[32]. پيشين، 25.
[33]. تاريخ مشروطه ايران، 602.
[34]. اسناد تاريخي وقايع مشروطه، ص37.
[35]. بخشي از آن در كتاب تاريخ مشروطه ايران ص 616 آمده است.
[36]. تاريخ مشروطه ايران، ص619.
[37]. درباره‌ي گردهمايي‌ها و مخالفت‌ها بر ضد مشروطه به تاريخ بيداري ايرانيان، از ص 505 تا 514 مراجعه كنيد.
[38]. همان. ص 226.
[39]. نوشته اند: «... صبح، احدي را مانع خروج نبودند الا اينكه كسي را نمي‌گذاشتند وارد شود...» تاريخ بيداي ايرانيان، ج 2، ص157.
[40]. تاريخ مشروطه ايران، ص 626.
[41]. تاريخ بيداري ايرانيان، ج2، ص157.
[42]. تاريخ مشروطه ايران، ص 634.
[43]. دولت آبادي، يحيي،‌ حيات يحيي، ج2، چاپ چهارم، انتشارات عطار، تهران: 1362. ص 321.
[44]. بمباران مجلس، ص 13 و 14.
[45]. پيشين، ص47 و 48.
[46]. تاريخ مشروطه‌. ايران، ص655.
[47]. كتاب آبي، گزارش‌هاي محرمانه وزارت امور خارجه انگليس درباره انقلاب مشروطه ايران، ج1، ص245، نشر نو، تاريخ چاپ: 1362.
[48]. حيات يحيي، ص341 و342.
[49]. بمباران مجلس شوراي ملي، ص31.
[50]. پيشين، ص52.
[51]. تاريخ مشروطه ايران، ص‌645 و 646.
[52]. بمباران مجلس شوراي ملي، ص56.
[53]. تاريخ بيداري ايرانيان، ص 161.
[54]. تاريخ مشروطه ايران، ص 661.
[55]. اسناد محرمانه وزارت خارجه روسيه تزاري، ص127، زيرنويس.
[56]. حيات يحيي، جلد2، ص 334.
[57]. ملك‌زاده ، ‌مهدي‌ ، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران ، جلد 4ـ5، انتشارات علمي ، ‌چاپ دوم ، تاريخ چاپ: 1363 ، ص 786 و 787.
[58]. پيشين، ص151.
[59]. گيلان در جنبش مشروطيت، ص122.
[60]. تاريخ بيداري ايرانيان، ص495.
[61]. تاريخ هجده ساله آذربايجان يا سرنوشت گردان و دليران، جلد اول، اميركبير، چاپ نهم، تهران: 1359، ص62.
[62]. ملك‌زاده، مهدي، تاريخ انقلاب مشروطيت، جلد پنج، ص1248.