امام خميني (ره)، انقلاب اسلامي و شالوده‌شكني سيطره‌ي گفتمان‌هاي رسمي در حوزه‌ي سياست (3)
انقلاب اسلامي، تفكر پساسكولار و گذار از جامعه‌ي مدني به جامعه‌ي توحيدي

دكتر مظفر نامدار[1]

گفتمان‌هاي رسمي در حوزه‌ي سياست را ديدگاه‌هاي حاكم بر سامان سياسي و نظام اجتماعي در حدود سيصد سال اخير تعريف مي‌كنند و سيطره‌ي اين گفتمان‌ها را سيطره‌ي «مدرنيته»، «مدرنيسم» و «مدرنيزاسيون» مي‌دانند. فلسفه‌ي سياسي و علم سياست جديد، هر قرائت يا روايت ديگري غير از روايت‌ها يا قرائت‌هاي رسمي را بر نمي‌تابد و قرائت‌هاي مغاير با «مدرنيته» را به عنوان يك گفتمان سنتي، ضد عقلي و ضد تاريخي القا مي‌كنند.

آنهايي كه دل در گرو گفتمان‌هاي رسمي دارند، به يك سلسله گزاره‌هاي ابطال‌ناپذيري معتقدند كه عبارتند از:
1. بسته بودن باب تفكر و تجربه در حوزه‌ي نظريه‌ها و انديشه‌هاي سياسي: پيروان گفتمان‌هاي رسمي غير از نظريه‌ها و انديشه‌هاي سياسي غرب، كه در قالب‌هاي «دموكراسي‌‌ ليبرال»، «سوسيال» و غيره مطرح مي‌شود، ساير نظريه‌ها و انديشه‌هاي سياسي، علي الخصوص نظريه‌هاي سياسي ديني را برنمي‌تابند.
2. تصلب در نظريه‌هاي انقلاب: پيروان گفتمان‌هاي رسمي، نظريه‌هاي انقلاب را متعلق‌ به حوزه‌ي تفكر مدرن غرب مي‌دانند و معتقدند در جهان هيچ انقلابي رخ نخواهد داد، مگر اينكه تحت تأثير ايدئولوژي‌هاي سياسي غرب باشد.
3. يكسان‌انگاري تجدد و ترقي: پيروان گفتمان‌هاي رسمي معتقدند كه تجدد، ترقي، توسعه و پيشرفت در دنيا به وجود نخواهد آمد، مگر اينكه اصول آنها تحت تأثير فلسفه‌هاي غربي باشد.
4. تضاد دين و دنيا: پيروان گفتمان‌هاي رسمي معتقدند كه دين و دنيا هيچ نسبتي با هم ندارند. انساني كه اهل دنيا است، نمي‌تواند ديندار باشد و ديندار واقعي با دنيا كاري ندارد. دين عبارت از گوشه‌گيري و بي‌اعتنايي نسبت به دنيا و گذاشتن دنيا براي اهل آن است.
5. تضاد دين و سياست: پيروان گفتمان‌هاي رسمي معتقدند كه امر سياست از ديانت جداست و متدين كسي است كه با سياست كار نداشته باشد. دين نه تنها توانايي تأسيس يك نظام سياسي پايدار و آزاد را ندارد بلكه اصولا اديان هيچ وظيفه و تكليفي در اين رابطه ندارند.
6. تضاد تاريخي دين و دولت: پيروان گفتمان‌هاي رسمي معتقدند كه دين و دولت در تاريخ هيچ‌گاه با هم سر سازش نداشتند و نمي‌توانند در يك نظام سياسي با هم جمع شوند، دولت‌هاي ديني از نظر تاريخي تبديل به دولت‌هاي استبدادي خطرناكي مي‌شوند كه امكان زندگي آزاد را از مردم سلب مي‌كنند. بنابراين مفهوم دولت ديني يك مفهوم متضاد (پارادوكسيكال) تلقي مي‌شود.
7. تضاد دين و علم و دين وعقل: پيروان گفتمان‌هاي رسمي معتقدند كه دين و علم و دين و عقل هميشه با هم در تضاد هستند. دنيا با قدرت ماوراي عقلي و قوانين از پيش تعيين شده سر و كار ندارد. در حالي‌ كه بشر براي حل مشكلات خودش به علم و عقل نياز دارد. بنابراين قواعد و قوانين ديني چون نسبتي با عقل و علم ندارند، قوانين تحكمي و غير قابل انكار مي‌باشند، در حالي‌ كه قوانين علم و عقل، قوانين ابطال‌پذير هستند و بشر براي زندگي وابسته به اين قوانين است.
آنچه يادآوري گرديد عمده‌ترين گفتمان‌هاي رسمي در دويست سيصد سال اخير مي‌باشد كه سيطر‌ه‌ي آنها بر معرفت سياسي غير قابل ترديد تلقي مي‌شود. امام خميني(ره) با توجه به ماهيت و خاستگاه‌هاي فكري خود بي‌ترديد با تمام وجوه قرائت‌هاي رسمي در حوزه‌ي سياست درگير است. در اين مقاله مانند مقالات گذشته به وجوه ديگري از شالوده‌شكني امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي نسبت به گفتمان‌هاي رسمي خواهيم پرداخت. گرچه عده‌اي از محققين و نخبگان سياسي ايران در يكصد سال اخير تلاش كردند از طريق: الف) تقليل مباني معرفت شناسي؛ ب) فشرده كردن اين مباني؛ ج) مسخ اين مباني؛ د) تحريف و تخفيف اين مباني؛ هر دو گفتمان اسلام و غرب را به نوعي همساز يا غير قابل همگون نشان دهند، اما انقلاب اسلامي پايان همه‌ي تلاش‌هاي تلفيقي، تفكيكي و تقليلي و امام خميني متفكر انديشه‌ي پساسكولار و گذار از جامعه‌ي مدني به جامعه‌ي توحيدي در جهان معاصر مي‌باشد.
اين ادعا در حد يك نظريه، اركان و مقدماتي دارد كه بر جوانب فلسفي، فقهي، كلامي، حقوقي و تاريخي تفكر پساسكولار و تفاوت‌هاي جامعه‌ي مدني با جامعه‌ي توحيدي مقدم است. تا مشكلات مربوط به اين اركان و مقدمات حل نشود پرداختن به جوانب فلسفي، فقهي، حقوقي، رفتن به بيراهه و نظريه‌ي انقلاب اسلامي را به نتايج نااستوار مي‌رساند. مهم‌ترين دستاورد انديشه‌هاي سياسي امام خميني(ره) و نظريه‌ي انقلاب اسلامي، در تدوين بنيادهاي عقلي، ديني و تاريخي ولايت فقيه؛ اين است كه امام در نظريه‌ي سياسي خود، ابتدا تكليف آن اركان و مقدمات را روشن مي‌كند، كاري كه هيچ كدام از متفكران سياسي تا آن دوران انجام ندادند.

در انديشه‌ي سياسي امام، اركان و مقدمات بر سه پايه‌ي بنيادين قرار دارد:
1ـ دين 2ـ اعتقادات 3ـ جامعه‌ي آرماني مبتني بر اصالت‌ها. اين سه پايه‌ي بنيادين، تحقيقاً با پايه‌هاي بنيادين تفكر سكولار پس از رنسانس اروپا و انقلاب فرانسه، كه مبتني بر: 1ـ طبيعت‌گرايي 2ـ تعقل بشري 3ـ پيشرفت تاريخي بود؛ تفاوت اساسي داشت. تفكر سكولار پس از غلبه بر مسيحيت در اروپا، طبيعت را به جاي دين، عقل بشري را به جاي اعتقادات و پيشرفت تاريخي (ترقي و تجدد) را به جاي جامعه‌ي آرماني مبتني بر اصالت‌ها نشانده بود.
امام خميني(ره) در نظريه‌ي انقلاب اسلامي، از همان ابتدا در اركان و مقدمات اين تفكر تشكيك كرد. تفكر سكولار سياست را به سياست عقلي و سياست شرعي تقسيم مي‌كند. اما در انديشه‌ي امام، اين تقسيم ذهني است. سياست هر چه هست عقلي است؛ يعني حتي سياست شرعي نيز عقلي است. چون سياست تدبير است و تدبير يعني تصميم‌گيري در موضع و اين امر بدون سياست عقلي ممكن نيست محقق شود.
بنابراين مفهوم سياست و ديانت در جامعه‌ي پساسكولار توحيدي، مفهومي نيست كه به توهم عده‌اي، از درون آن انقلاب به وجود نيايد. امام خميني(ره) در نظريه‌ي انقلاب اسلامي نه نظريه‌هاي تاريخي و مادي‌گرايانه‌ي حوزه‌ي فلسفه‌ي سياسي غرب پيرامون تبيين علل، چگونگي و چرايي انقلاب‌ها را تكرار مي‌كند و نه نظريه‌هاي انقلابات غربي را به مباني و فلسفه‌ي انقلاب اسلامي تعميم مي‌دهد و نه از انقلاب، يك تصوير اسطوره‌اي و اساطيري ارائه مي‌دهد. امام فارغ از قالب‌بندي‌هاي سياسي، اجتماعي و فكريِ توسعه‌يافته در انديشه‌ها و نظريه‌هاي سياسي غرب، به هستي‌شناسي فكري، فلسفي و تاريخي نهفته در انديشه‌ي ديني نظر مي‌كند و انقلاب اسلامي را با توجه به اركان، مبادي اوليه و اصول موضوعه‌ي اين انديشه پايه‌ريزي مي‌نمايد.
امام خميني(ره) يك حكيم الهي و متفكر ديني است و سير و سلوك توحيدي در رأس افكار، انديشه‌ها، حركت‌هاي فردي و اجتماعي او قرار دارد. در تلقي عوام، حكيمي كه دعوت به توحيد مي‌كند، حكيمي است كه با عالم كثرت سر و كار ندارد، او عالم كثرت را در پرتو وحدت نظاره‌گر مي‌باشد. چگونه چنين حكيمي اولاً؛ پايه‌گذار يك انقلاب بزرگ اجتماعي در عالم كثرت مي‌شود؟ ثانياً؛ مباني فكري، فلسفي و تاريخي چنين حكيمي، چگونه توانايي تأسيس يك نظام سياسي با ثبات را دارد؟ ثالثاً؛ اين حكيم چگونه مي‌تواند عالم كثرت را به درياي وحدت متصل كند؟ و رابعاً؛ اضمحلال كثرت در وحدت چگونه در الگوي انقلاب اسلامي تحقق مي‌يابد؟

انقلاب يعني تغيير و دگرگوني بنيادي در همه‌ي ساختارهاي جامعه، جامعه‌اي كه در آن انقلاب به وقوع مي‌پيوندد، جامعه‌اي است كه تمايل به گذار از يك دوره‌اي به دوره‌ي ديگر دارد. مهندسي اجتماعي و معماري جامعه‌ي جديد، نياز به يك تفكر فلسفي و اجتماعي پرقدرت دارد. كساني كه مهندسي و معماري جوامع آبستن انقلاب را به عهده دارند، متفكران دوره‌ي گذار مي‌باشند. گذار از يك دوره‌ي انحطاطي به يك دوره‌ي اعتلايي؛ متفكران دوره‌ي گذار فقط نفي‌كنندگان نظام‌هاي كهنه و پوسيده نيستند، آنها مبشران نظام و جامعه‌ي جديد نيز مي‌باشند. امام خميني(ره) به عنوان متفكر دوران گذار، نظم كهنه‌ي جامعه‌‌ي استبدادي و شاهنشاهي و شرك‌آلود و افكار و انديشه‌هاي حاكم بر چنين جامعه‌اي را در تمامي قالب‌هاي جديد و قديمش نفي مي‌كند و منادي جامعه‌ و نظام جديدي مي‌شود. اركان، مبادي و مباني اين جامعه و نظام جديد چه بود كه مردم پذيرفتند از نظم گذشته با همه‌ي مخاطراتي كه براي آنها داشت، چشم بپوشند؟!

اين مقاله تلاش مي‌كند در حد بضاعت به جلوه‌هايي از اين سؤالات و فرض‌هاي آن بپردازد. نوع پاسخ ارائه داده شده به منزله‌ي نفي مقدمات عيني، ذهني، اجتماعي، سياسي و ده‌ها علل ديگر اجتماعي براي بروز و ظهور انقلاب در يك جامعه نيست. بذر انقلاب در جامعه‌اي به بار خواهد نشست كه آن جامعه گوش شنيدن پيام‌هاي تغيير و دگرگوني و آمادگي خطر را داشته باشد. اما بي‌ترديد، بر خلاف نظريه‌هاي حاكم بر فلسفه‌ي سياسي و جامعه‌‌شناسي سياسي غرب، انقلاب محصول عامل واحد نيست. تأثير كم و بيش عامل‌ها به هر ميزان كه باشند تا با مهندسي و معماري جامعه‌ي جديد كه توسط رهبران انقلاب مطرح مي‌شود در تعامل قرار نگيرد، پديده‌اي به نام انقلاب اتفاق نخواهد افتاد. نقش تعيين‌كننده را آن نظريه‌اي به عهده دارد كه با برنامه‌هايش وضع موجود را نفي و وضع جديد را ترسيم مي‌كند تا مردم به اين دو طرح ايمان نياورند، انقلابي به وجود نخواهد آمد.

امام خميني حكيم وحدت، زعيم كثرت و نظريه‌ي انقلاب اسلامي

براي درك نظريه‌ي انقلاب اسلامي به عنوان يك نظريه‌ي پساسكولار و تفاوت آن با نظريه‌هاي سكولار غربي، بايد چشم‌انداز دو مفهوم «وحدت» و «كثرت» و نحوه‌ي همسازي و تعامل اين دو مفهوم را در يك نظريه‌ي سياسي و سامان اجتماعيِ برآمده از آن نظريه، به دقت مورد تجزيه و تحليل قرار داد، چون:
عالم خلقت در باورهاي سالك الي الله تجلي اسماء الهي است. تكثري كه در اين عالم مشاهده مي‌شود، پرتوي از تجليات خداوند در صورت اسما و صفات مي‌باشد. يعني نور خداوندي وقتي در آينه‌ي اسما و صفات الهي منعكس مي‌شود، پرتو اين نور، تكثر عالم خلقت است. بنابراين كسي كه سالك الي الله و عارف بالله هست، نظام هستي را به همه‌ي تكثرات و تعينات صوري و ظاهريش به سوي وحدت و اضمحلال در توحيد مي‌بيند. او تلاش مي‌كند طبيعت را براي حقيقت مهار كند و همه را رو به وحدت و توحيد هدايت نمايد. در اين ديدگاه همه‌ي علوم عالم هستي با همه‌ي تعاريف به ظاهر متضاد و متناقضش، يك ورق از عالم است، آن هم يك ورق نازل‌تر از همه‌ي اوراق.[2]
در انديشه‌ي سالك هر اسمي كه افقش نزديك‌تر به افق فيض اقدس باشد، وحدتش تمام‌تر و جهت غيبي آن شديدتر و محكم‌تر و جهات كثرت و ظهور در آن اسم ناقص‌تر خواهد بود. [3] تكثر در عالم خلقت به معناي تضاد يا تناقض يا تقابل پديده‌هاي هستي نيست، زيرا تكثر تجلي اسماء الهي است و اسما‌ء الهي نسبت به هم نقصان ندارند كه يكي در تضاد، تناقض يا تقابل با ديگر بوده و يا يكي بر ديگري تفوق داشته باشد. همه‌ي اسما‌ء الهي جامع‌اند. اينكه مي‌گوييم مرتبه‌ي اسم اعظم نزديك‌ترين مراتب اسما است به عالم قدس و نخستين مظهر از مظاهر فيض اقدس است به اين اعتبار كه بر همه‌ي اسما و صفات مشتمل است. مبادا به گمان كسي معناي اين سخن آن است كه ديگر اسما‌ء الهي حقايق اسما را جامع نيستند و در جوهر ذاتشان نقص و كمبودي وجود دارد كه اين چنين گمان از آن كساني است كه اسماء الله را كافرند و در دين خدا راه الحاد مي‌پويند و به خاطر همين كفر و الحاد از انوار وجه كريمه‌اش محجوب گرديدند. بلكه ايمان درست به اين گفتار آن است كه اعتقاد داشته باشي كه هر يك از اسماء الهيه همه‌ي اسما را جامع‌اند و بر همه‌ي حقايق شامل و چگونه اين چنين نباشد، در حالي‌ كه ذات آنها با ذات مقدس متحد است و همه با هم اتحاد دارند.[4]

وظيفه‌ي پيامبران، امامان و اولياي الهي اين است كه نظام متكثر هستي را با همه‌ي تعيناتش به سوي وحدت كه همان توحيد است هدايت نمايند. امام خميني(ره) در تفسير «لن يفترقا حتي يردا علي‌ الحوض» حديث ثقلين مي‌نويسند: آيا اين حوض مقام اتصال كثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دريا است يا چيز ديگر كه به عقل و عرفان بشر راهي ندارد؟[5]

سالك براي اتصال به وحدت و توحيد و عبور از كثرت و تعينات؛ به تعبير حكماي الهي، چهار سفر در پيش دارد. وقتي اين سفرها به پايان مي‌رسد، سير سالك كامل و اتصال و اضمحلال قطره در درياست.

ترديدي نيست كه اين سفر در آغاز، يك سلوك فردي است، نه يك سلوك جمعي يا اجتماعي. اما سؤال مهم و اساسي در اينجاست كه آيا پايان اين سفر نيز فقط دستاورد‌هاي فردي به همراه دارد يا فايده‌ي آن به اجتماع هم مي‌رسد؟ نقطه‌ي جوش انقلاب اسلامي را بايد در پايان اين سفر جستجو نمود.

سفر اول را سفر از خلق به سوي حق تعبير كرده‌اند. يعني معطوف شدن اراده‌ي سالك از كثرت عالم خلقت به عظمت خداوند. در اين مرحله كه آغاز سفر است، سالك تلاش مي‌كند به دور از هياهوي عالم و آدم حجاب‌هاي ظلماني و نوراني را كه ميان او و خالق فاصله انداخته از ميان بردارد. حجاب اصلي اين مرحله را بر سه نوع مي‌دانند: 1ـ حجاب‌هاي نفساني 2ـ حجاب‌هاي نوراني عقلي 3ـ حجاب‌هاي نوراني روحي. و چون انسان از اين سه مقام نفس، عقل و روح ترقي كند، جمال حق را مشاهده مي‌كند و از خود فاني مي‌شود. [6]

سفر دوم كه بعد از پايان سفر اول آغاز مي‌شود را سفر از حق به سوي حق تعبير كرده‌اند. در اين مرحله اراده‌ي سالك معطوف به ذات، صفات و اسماء خداوند و جلال و جبروت الهي است و با جستجو در حقيقت اسما به دنبال دستيابي به رازهاي ناگفته‌ي عالم خلقت است. سالك در اين مرحله توجهي به تكثرات عالم خلقت ندارد. در اين مرحله وجودش حقاني شده است... پس سلوكش از مقام ذات به سوي كمالات شروع مي‌شود تا آنكه به مقام علم به همه‌ي اسما مي‌رسد. مگر آن اسمايي كه خداي تعالي علم آنها را مخصوص خود فرموده است و چون به اينجا رسيد، داراي «ولايت تمام» مي‌شود و سفر دوم به پايان مي‌رسد. [7]

سفر سوم كه بعد از سفر دوم آغاز مي‌شود را سفر از حق به سوي خلق تعبير كرده‌اند. در اين سفر سالك پس از عدول اوليه‌اي كه از عالم كثرت مي‌كند، مجدداً اراده‌‌ي او معطوف به عالم كثرت مي‌شود. او در اين مرحله‌، عالم كثرت را به گونه‌اي ديگر مشاهده مي‌كند. همه‌ي آنها را جلوه‌اي از افعال خداوندي تفسير مي‌كند. او در اين موقف پيوسته در مراتب افعال خداوند سلوك مي‌كند... و در عوالم جبروت و ملكوت و ناسوت مسافرت مي‌كند و حظ و نصيبي از نبوت بر او حاصل مي‌شود، ولي مقام تشريع براي او نباشد و در اينجا سفر سوم به پايان مي‌رسد و سفر چهارم شروع مي‌شود؟[8]

سفر چهارم را سفر از خلق به سوي خلق به وسيله‌ي حق تعبير كرده‌اند. در اين مرحله نه تنها اراده‌ي سالك معطوف و متوجه عالم كثرت و تعينات است بلكه مخلوقات، آثار و لوازم آنها را مشاهده مي‌كند و سودها و زيان‌هاي آنان را مي‌داند و به كيفيت بازگشت ايشان به سوي الله و آنچه مي‌تواند آنان را به سوي خدا بكشاند، آگاه مي‌شود. پس همه‌ي آنچه را كه دانسته و هر چه را كه مانع از سير الي الله است، به اطلاع ديگران مي‌رساند و در اين وقت است كه نبوت تشريعي براي او حاصل مي‌شود. [9] سالك در اين مرحله به مقام هدايت، راهنمايي و رهبري انسان‌ها نايل مي‌آيد.

ظواهر اين سفرها در اسفار اربعه نشان مي‌دهد كه سالك وقتي مرحله‌ي سوم سفر خود را به پايان مي‌رساند، بايد به سوي خلق برگردد و بايد به مدد حق، اصلاح امور خلق كند وگر نه مراحل سير و سلوك او به اتمام و اكمال نمي‌رسد.

اگر همه‌ي مراحل سير و سلوك عارف در اسفار چهارگانه‌ي سير و سلوك فردگرايانه است، نبايد ترديدي كرد كه مرحله‌ي نهايي و مرحله‌ي اكمال و اتمام سفر سالك، نتيجه‌ي جمعي و اجتماعي دارد. بازگشت او به سوي خلق در اين مرحله مانند نگاه او به عالم كثرت در مراحل قبلي نيست. اين بازگشت مبتني بر يافته‌ها و دستاوردهاي جديدي است، تفسير او در اين مرحله از عالم و آدم از جامعه و حكومت يك تفسير جديد است، مبتني بر عادات، آداب، برداشت‌هاي عوامانه و ميراث‌هاي سنتي گذشتگان نيست. اين بازگشت به خلق با آن دستاوردهاي جديد بايد منجر به دگرگوني‌هاي بنيادي در سامان سياسي و نظام اجتماعي و رفتارهاي جمعي جامعه گردد. اگر چنين نشود ما حصل اين سفر طولاني و پر مشقت چيست؟

به هم ريختگي نظم كهنه‌ي موجود، بروز دگرگوني‌هاي عظيم در افكار، باورها، اعتقادات، بينش‌ها، گرايش‌ها، مناسبات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي و از همه مهم‌تر؛ ميل مردم به پذيرش اين تغييرات، همان مفهومي است كه در ذات و ماهيت انقلاب نهفته است. انقلاب در مفهوم اسلامي اگر دستاورد اين سير الهي نباشد، انقلاب نيست، شبه دگرگوني است.

انبياي الهي و پيامبران صاحب شريعت، تحول و دگرگوني در نظامات اجتماعي در طول تاريخ را با همين سلوك آغاز نمودند. داستان برانگيختگي و ظهور انبيا حقيقي‌ترين تفسير دگرگوني‌هاي بنيادي جوامع انساني است. هيچ پيامبر بزرگي را سراغ نداريم كه بدون طي چنين مقدماتي به چنان كار بزرگي نايل آمده باشد. پيامبران بزرگ، وقتي سفر خود را از خلق به درون خلق آغاز كردند، در طول تاريخ با نظم فرسوده‌ي موجود درافتادند. دستاوردهاي پيامبران بزرگ هميشه مترادف با فكر جديد، جامعه‌ي جديد، انسان جديد، عالم جديد، عقل جديد، سازمان اجتماعي جديد، سامان سياسي جديد و آغاز دوره‌ي تازه‌اي از تاريخ عالم و آدم بوده است. اين انقلابي كه پيامبران بزرگ و پيروان حقيقي آنها ايجاد مي‌كردند، سير طبيعي و تاريخي سلوك آنها از عالم كثرت به عالم وحدت بود. بنابراين انقلاب در مفهوم ديني آن نه زاييده‌ي نظام طبقاتي است و نه زاييده‌ي مناسبات اجتماعي. انقلاب سير طبيعي و تاريخي سلوك نظام هستي از كثرت به سوي وحدت به مدد انسان‌هاي الهي است و اين سنت الهي تاريخ است. پيامبران در جوامعي ظهور مي‌كنند كه كفر، شرك، بي‌عدالتي، ظلم و ستم، بت پرستي، و سلب آزادي‌هاي انساني و فساد و فحشا و فاصله‌هاي طبقاتي و فقر تار و پود جامعه را از هم گسسته است.

پيامبران گرچه از جنبه‌ي نظري، حكيم وحدت هستند و وظيفه دارند دعوت به وحدت كنند، اما از جنبه‌ي عملي، آنها زعيم كثرت نيز مي‌باشند. زيرا مرحله‌ي پاياني سلوك آنها سير در كثرت است و انقلاب نتيجه‌ي طبيعي و تاريخي اين هدايت و رهبري است.

امام خميني(ره)، بازگشت به عالم كثرت و انقلاب اسلامي

هر داعيه‌اي در رهبري و هدايت انسان‌ها به سوي حق، كاري پيامبرگونه است. انسان‌هايي كه به جاي پيامبران و امامان مي‌نشينند و داعيه‌ي كار پيامبري دارند اگر سلوك پيامبر‌گونه نداشته باشند، محال است توفيق انقلاب در عالم و آدم را به دست آورند. اگر چند صباحي هم نظم عالم هستي را به هم بريزند و نام اين به هم ريختگي را انقلاب بگذارند، چون شباهتي به كار پيامبري ندارد، جز اختلال در عالم هستي و بازگشت به دوره‌ي جاهليت، ميراث ديگري از خود به جاي نخواهند گذاشت. بازگشت ارتجاعي شبه انقلابات مدرن در تاريخ معاصر مثل انقلاب روسيه، چين، فرانسه‌ و... بهترين الگو است. گرچه اين بازگشت ارتجاعي دير شود، اما دروغ نخواهد بود.

انقلاب اسلامي نتيجه‌ي طبيعي و تاريخي مرحله‌ي پاياني سلوك امام خميني در بازگشت به عالم كثرت مي‌باشد. در حركت امام خميني دو موج انقلابي وجود دارد. موج اول كه منجر به انقلاب و دگرگوني در شخصيت فردي امام خميني شد، متعلق به سه مرحله از سلوك او به سوي حق بود. سراسر زندگي عارفانه‌ي امام از دوره‌ي جواني تا رهبري يك انقلاب بزرگ اجتماعي و نوشته‌هاي به جا مانده از ايشان كه متعلق به اين دوره است، بزرگ‌ترين سند حقانيت اين ادعاست. موج دوم كه منجر به انقلاب اجتماعي در ايران گرديد، بازتاب طبيعي و تاريخي موج اول بود. اين انقلاب اجتماعي گرچه در ايران به ثمر نشست، اما بي‌ترديد پرتو شعاع آن، سراسر نظام بين‌المللي را دچار دگرگوني نمود.

موج اول حركت امام خميني گر‌چه در آغاز معطوف به تحولات فردي بود، اما اكمال آن در جامعه و بازگشت به كثرت و نتيجه‌ي طبيعي و تاريخي آن انقلاب اسلامي بود و موج دوم حركت او گر‌چه اجتماعي و معطوف به تحولات كثرت‌گرايانه است اما در نهايت به وحدت منتهي مي‌شود و جامعه‌ي توحيدي نتيجه‌ي طبيعي و تاريخي آن مي‌باشد.

تفسير انقلاب اسلامي از اين زاويه نه داستان تكراري نظريه‌هاي انقلاب اجتماعي در حوزه‌هاي معرفت سياسي غرب است و نه تئوري‌سازي غير تاريخي تراكم تمايلات، خواسته‌ها و نياز‌هاي فشرده شده‌ي مردم ايران در يك جامعه‌ي استبدادي و نه برآمده از توطئه‌هاي رنگارنگ استكبار جهاني، بلكه يك تغيير طبيعي و تاريخي اسلام‌گرايانه‌ از حركت تاريخ است.

چنين تفسيري، اتوپيايي و ذهني نيست، ترسيم واقعي فلسفه‌ي بعثت انبيا است. سرگذشت تاريخي همه‌ي انبياي الهي از سير و سلوك فردي تا سير و سلوك اجتماعي، گواه عيني و واقعي تاريخ است. چه كسي مي‌تواند ميليون‌ها نفر پيروان اديان توحيدي را انكار نمايد؟ داستان ظهور انبيا از ابتدا مترادف با انقلابات بزرگ و دگرگوني‌هاي عظيم سياسي، اجتماعي، فرهنگي و حتي اقتصادي است. حتي بخش اعظمي از معارف بشري و مفاهيم غني اجتماعي، مديون اين دگرگوني‌ها مي‌باشد. آنچه كه تا به امروز زمينه‌هاي فكري، فلسفي و تاريخي جوامع بشري را پيوسته در معرض دگرگوني‌هاي بنيادي قرار داد، سر منشأ آن ظهور انبياي الهي بود.

تفسير انقلاب اسلامي از زاويه‌ي اين سير فلسفي و تاريخي، دريچه‌ي ديگري به فهم درست ماهيت انقلاب اسلامي و موقعيت نظام جمهوري اسلامي مي‌گشايد. تفسيري كه وراي همه‌ي تحليل‌هاي سطحي بوده و معطوف به الگوهاي غير توحيدي و سكولار نيست. اين تفسير در ميان نظريه‌هاي انقلاب‌هاي جهان به دنبال الگو و قالب براي تبيين انقلاب اسلامي نمي‌گردد، زيرا معتقد است كه سير طبيعي و تاريخي انقلاب اسلامي از اساس هيچ نسبتي با اين نظريه‌ها ندارد. همان‌طوري كه شبه انقلاب‌هاي جهان از اساس هيچ نسبتي با تفكر توحيدي ندارند. امام خميني(ره) و نظريه‌ي انقلاب اسلامي در اين سير فلسفي و تاريخي يك انقطاع تاريخي از گذشته نيست؛ بلكه يك حركت مستمر اجتماعي متصل به گذشته است، از يك طرف ريشه در مباني عميق تاريخ دارد و از طرف ديگر اراده‌ي معطوف به آينده در آن نهفته است.

الگوي تحليل انقلاب اسلامي دقيقا با هيچ كدام از انقلاب‌هاي دگرگون‌ساز دوران جديد قابل تبيين نيست، چون شبه انقلاب‌هاي مربوط به شوروي، چين، فرانسه و نظاير آن، از جنبه‌ي نظري و فكري به طور كلي در پي نفي اساس همه‌ي گذشته‌هاي تاريخي خود بودند و اصولا در مقابل همين گذشته‌ي تاريخي عكس‌العمل نشان دادند، اما انقلاب اسلامي تداوم و تعالي‌بخش ارزشمند و اصيل ميراث فرهنگ و تمدن اسلامي است. انقلاب اسلامي هيچ‌گاه به طور كامل در مقابل تاريخ گذشته قرار نگرفت. اين انقلاب آن بخشي از گذشته را نفي كرد كه هيچ نسبتي با سير طبيعي و تاريخي ايران نداشت و يا با بنيادهاي عقل تاريخي سازگار نبود. مثل نظام شاهنشاهي يا نظريه‌ي آرمان‌شاهي كه از اساس هيچ‌گونه وجاهت عقلي و منطقي نداشتند.

بنابراين ذات و ماهيت انقلاب اسلامي، معطوف به اين توجه تاريخي و سير طبيعي است كه به بهانه‌ي پيشرفت تاريخي رشته‌ي ارتباط خود را با گذشته به كلي منقطع نسازد. اگر يك دگرگوني ماركسيستي. با تفسير توحيدي، يك دگرگوني انحطاطي و مادي‌گرايانه و ذهني تعريف مي‌شود و جامعه‌ي آرماني آن يك جامعه‌ي وهمي و خيالي تلقي شده كه با هيچ يك از واقعيت‌هاي تاريخي سازگاري ندارد، چگونه ممكن است با تفسيرهاي ليبرالي، سوسيالي و يا ماركسيستي به سراغ انقلاب اسلامي رفت؟ آيا شباهت‌هاي ظاهري يا تقريب‌هاي تاريخي براي تعميم يك نظريه‌ي اجتماعي به ساير نظريه‌ها كافي است؟

اگر انقلابات را زائيده‌ي انحطاط و زوال نظام موجود و ناتواني آنها در پاسخ به نيازها و خواسته‌هاي باورها، ارزش‌ها و گرايش‌هاي جوامع تلقي كنيم، شناخت علل و عوامل انحطاط و زوال، مانند شناخت بيمار‌ي‌ها است. يك سلسله علائم باليني و غير باليني وجود دارد. كه در همه‌ي بيماري‌ها مشترك هستند. هيچ پزشك صاحب تخصص و صاحب‌نظري با مشاهده‌ي اين علائم ادعا نمي‌كند كه به شناخت بيماري نايل آمده است. تب، لرز، رنگ پريدگي، ضعف و ده‌ها علائم ديگر وجود دارد كه در بسياري از بيماري‌ها مشترك هستند. نام‌گذاري يك بيماري خاص و اظهار نظر تخصصي پيرامون آن هيچ‌گاه تحت تأثير اين علائم عمومي نيست. يك پزشك صاحب‌نظر براي اظهار نظر قطعي پيرامون يك بيماري به دنبال علائم اختصاري و اختصاصي مي‌گردد. علائمي كه در بيماري‌هاي ديگر مشترك نيست و تنها با اين علامت اختصاصي مي‌توان آن بيماري را شناسايي كامل كرد.

بي‌ترديد شناخت انقلاب‌ها نيز تحت تأثير اين قاعده‌ي عقلي و منطقي است. اظهار نظر تخصصي به ما مي‌آموزد كه فقط با مشاهده‌ي يك سلسله علائم مشترك بين انقلابات نمي‌توان آنها را در قالب يك نظريه مورد تجزيه تحليل قرار داد. همان‌طوري كه بيماري‌ها را نمي‌توان بر مبناي شناخت علائم عمومي بازشناسي كرد. اساسي‌ترين نظريه‌هاي انقلاب در گفتمان‌هاي رسمي غرب تحت تأثير همين علائم عمومي است. نارضايتي عمومي،‌ فقر، فاصله‌ي طبقاتي، مشكلات اجتماعي، استبداد و ده‌ها علامت ديگر، علائمي هستند كه در بسياري از انقلابات اجتماعي مشترك مي‌باشند. بر اساس اين علائم نمي‌توان بنياد‌هاي نظريه‌هاي اجتماعي انقلابات را تحليل كرد و شرايط عمومي و نتايج يك جامعه‌ي انقلابي را به جوامع ديگر تعميم داد. بنابراين در تبيين انقلاب اسلامي بايد در جستجوي آن علائم اختصاصي باشيم. علائمي كه بر مبناي آن بتوانيم مباني نظري انقلاب اسلامي را تجزيه و تحليل و آن را از ساير انقلابات بازشناسيم.

انقلاب اسلامي تفكر پساسكولار و تجديد عقل توحيدي

عده‌اي معتقدند كه انقلاب ذاتاً و ماهيتا متعلق به تفكر مدرن است و اساسا از تفكر ديني چيزي به‌نام انقلاب در نمي‌آيد[10] اما هيچ دليل عقلي و تاريخي وجود ندارد كه اثبات نمايد پديده‌ي انقلاب متعلق ذاتي تفكر مدرن است. اين ادعا حتي در حد يك روايت تاريخي نيز ارزش ندارد. به فرض اگر اين ادعا را در حد يك روايت تاريخي هم بپذيريم، باز هم معرفتي براي پيروان اين نظريه حاصل نخواهد شد، زيرا همه‌ي روايت‌هاي تاريخي كه مبتني بر عقل نيستند، ارزش منطقي بسياري از آنها در حد مشهورات هستند و مشهورات جايگاه متقني در برهان‌هاي عقلي ندارند.

حداقل، آنهايي كه كمترين اطلاعي از سير تحول تاريخي تمدن بشر دارند، متوجه مي‌شوند كه انقلاب آبستن تفكر ديني و ميراث ارزشمند اديان توحيدي است. در بندهاي پيشين گفته شد كه تفسير جديد از عالم و آدم، قوانين جديد، جامعه‌ي جديد، مبارزه با زورگويان و ستمگران مبارزه با اسطوره‌ها و اساطير غير عقلي‌، مبارزه با اشكال مختلف بت پرستي و نداي جامعه‌ي آزاد و عادلانه و مساوات و حقوق انساني و ده‌ها مفهوم انساني و اجتماعي ديگر هميشه شعار انبيا‌ي الهي بوده است.

رد سنت‌هاي جاهليت، طرد عقايد خرافاتي، نفي پرستش مصنوعات دست بشري و از همه مهم‌تر تجدد عقل انساني در طول تاريخ، در مكتب اديان توحيدي تجلي كرد. عقل در هر دوره‌اي از ادوار تاريخ، با پيامبران وارد مرحله‌ي متكامل‌تري شد و احيا گرديد. در سرلوحه‌ي تعاليم انبيا دعوت به تفكر، سير در آفاق و انفس، مقدس‌ترين شعار محسوب مي‌گرديد، بنابراين چه دليل منطقي و عقلي داريم كه عنوان كنيم انقلاب، تغيير، تحول و تجدد، جز در افكار مدرن در افكار ديني وجود ندارد؟!

كدام عقلي مي‌پذيرد كه چون در گذشته معمولا نگاه ما به جامعه طبيعي بود، ولي در عصر جديد با پذيرش تجدد پذيرفتيم كه جامعه را مي‌شود تغيير داد و جامعه‌ي نويي بر پا كرد يا انسان نويي ساخت و مرزي ميان گذشته و حال كشيد... اين يكي از عناصر دنياي مدرن است.[11] پس انقلاب نسبتي با دين ندارد؟ و اصلا اين تفكر ما در گذشته يك تفكر ديني است!!

عقل مغلطه‌ي آشكاري را در اين استدلال مشاهده مي‌كند. اينكه ما در گذشته چنين فكر مي‌كرديم، پس اين يك تفكر ديني است، آن مغلطه آشكار مي‌باشد، زيرا هيچ منطقي نمي‌پذيرد كه تفكرات گذشته‌ي ما چون متعلق به گذشته است، الزاماً ديني است. همان‌طوري كه عقل نمي‌پذيرد كه امروز هر چه فكر مي‌كنيم متعلق به دنياي مدرن است و همان‌طوري كه عقل نمي‌پذيرد هر چه قديمي است، مطلوب نيست و هر چه امروزي است، معقول مي‌باشد.

از دستاوردهاي مهم انديشه‌هاي امام خميني(ره) و نظريه‌ي انقلاب اسلامي اين بود كه چنين تلقي ساده‌انگارانه‌ي افسون شده و اسطوره‌اي از دين و انديشه‌ي مدرن را از رونق انداخت و به طور كلي مسير تاريخ تحولات جهاني را عوض نمود. در تاريخ جديد، همه‌ي تحولات زير سايه‌ي تمدن مدرن غربي تفسير مي‌شد و آينده‌ي ملت‌ها، گذشته‌ي تاريخ غربي تصور مي‌گرديد. همه به دنبال رسيدن به آن چيزي بودند كه غرب به نام ايدئولوژي تجدد و ترقي طي كرده بود. توسعه، پيشرفت، ترقي، مردم‌سالاري، آزادي، حقوق بشر، توسعه‌ي ‌سياسي و صدها مقوله‌ي سياسي، فرهنگي و اجتماعي ديگر، تفسير سير تاريخ غربي بود. امام با پي‌ريزي انقلاب اسلامي و پايه‌گذاري جمهوري اسلامي در اين سرنوشت از پيش تعيين شده‌ي جبريِ تاريخ تصرف كرد.

امام خميني(ره) و نظريه‌ي انقلاب اسلامي اثبات كردند كه تجدد و ترقي لاجرم سير تاريخ غربي نيست و نخواهد بود. تفسير امام از انقلاب، آزادي، استقلال، حكومت، سياست، مردم‌سالاري و ده‌ها پديده‌ي سياسي ديگر، تفسيري غيرغربي و اسلامي بود. در چنين شرايطي كه همه‌ي نظريه‌ها و راهبردها در زير سيطره‌ي مطلقه‌ي تفكر غربي بود،‌ جمهوري اسلامي پايه‌ريزي شد. امام خميني در ابطال ناپذيري تفسير سنتي سياست و تحولات اجتماعي و سامان سياسي خدشه وارد كرد. اين خصلت منحصر به ‌فرد متفكران دوران گذار است كه با ظهور خود، تفسير جديدي از مفاهيم سنتي ارائه مي‌دهند. امام خميني(ره) از دست كساني كه انقلاب اسلامي را درك نكرده‌اند، مي‌نالد. او در نقد تفكر قديم به مأخذ تاريخي فرايند پروژه‌ي تجدد و ترقي به عنوان يك انديشه‌ي منسوخ شده، نقدهاي عميقي وارد مي‌كند.

نقد امام به پروژه‌ي تجدد و ترقي به عنوان يك پروژه‌ي ناكام، يك نقد تاريخي و معطوف به كاركرد دويست ساله‌ي آن در جامعه‌ي ايراني است. در انديشه‌ي امام خميني ماحصل اين سلطه‌ي طولاني بسيار رنج‌آور است، زيرا بازتاب سلطه‌ي تاريخي اين پروژه، در نهايت به آنجايي منجر شد كه محتواي اشخاص را بگيرند كه اطمينان به خودشان نداشته باشند. مثلا ما طبيب داريم نه اين است كه ايران طبيب ندارد. طبيب دارد، الي ماشاءاله طبيب داريم. چه شده است كه يك مريض وقتي پيدا مي‌كنيم، فورا صحبت اين است كه برود اروپا، اين براي اين است كه ما را به طبيب‌هاي خودمان بدبين كردند. طبيب داريم و بدبين شديم. ما مهندس داريم نمي‌توانيم بگوييم مهندس ما نداريم، اما اين محتوا را از ما گرفته‌اند كه اگر بخواهيم يك جاده‌اي را آسفالت كنند، مهندسش بايد از خارج بيايد. يك كارخانه بخواهيد درست كنيد، يك بناي بزرگ بخواهيد درست كنيد، از خارج بايد بيايد. اين براي اين است كه اين‌چنين تبليغات كرده بودند كه ما را از خودمان به خودمان بدبين كرده بودند. محتواي‌ ما را بيرون كشيده بودند. ما يك آدم‌هايي بوديم كه همه‌اش توجهمان به غرب بود. الان هم كه ملاحظه كنيد الان هم همين‌طور است. الان هم كه ما مي‌گوييم اسلام، شما مي‌گوييد اسلام، يك گروه‌هايي هم دور هم نشسته‌اند و مي‌گويند دموكراسي، دموكراسي چرا؟ براي اينكه اينها چنان غربي شده‌اند چنان غرب‌زده شده‌اند [كه] نمي‌توانند تصور بكنند كه يك كشور با برنامه‌ي اسلامي مي‌تواند اداره بشود... اينها را [با] تبليغات همه جانبه‌اي كه كردند همه را از آن باطنشان بيرون آورده‌اند، مغزهايشان را به اصطلاح شستند و به جاي آن غرب را نشاندند. استقلال فكري را از ما گرفته‌اند. [12]

امام خميني با پايه‌ريزي انقلاب اسلامي، مجددا عقل را در ايران زنده كرد. عقلي كه نزديك به دويست سال با شعار غرب‌گرايي و به نام روشنفكري، راه تفكر را در ميان نخبگان مسدود كرده بود و همه چيز را در زير سايه‌ي محصولات عقل فرنگي تعريف مي‌كرد. امام خميني و نظريه‌ي انقلاب اسلامي، اين انسداد را از هم گسست. با امام خميني(ره) عقل ايراني مجددا زنده شد و در مقابل تقليد مطلق در برابر كالاهاي غربي و علم غربي، حيات جديدي به جامعه بخشيد. بنابراين ادعاي رابرت. دي. لي بيان حقيقتي زنده است كه هيچ عنصر تجربي غرب‌گرايانه‌اي وجود ندارد كه بتواند بينشي عميق‌تر از انقلاب اسلامي را امكان‌پذير ساخته، دلايل موفقيت آن در ايران، تهديد ديگر رژيم‌ها در جهان اسلام و تقويت اعتراض فلسطيني‌ها در ساحل غربي و غزه را توضيح دهد؟ آيا علوم اجتماعي قادر نيست چشم‌اندازي تطبيقي در اختيار قرار دهد كه از طريق آن بتوان به مطالعه‌ي قضاياي اين كشورها و جنبش‌هاي غير متعارف كه اهداف آنان با انتظارات ليبرال يا ماركسيست مطابقت ندارد، پرداخت؟[13]

انقلاب اسلامي بازگشت به اصالت‌ها و مفهوم پيشرفت تاريخي

عده‌اي معتقدند كه از ويژگي‌هاي منحصر به فرد و متمايزكننده‌ي انقلاب اسلامي اين است كه رهبران اسلامي به پيشرفت تاريخي معتقد نيستند... انقلاب اسلامي به اين دليل از ساير انقلاب‌هاي مدرن عصر جديد متمايز مي‌گردد كه ايدئولوژي حاكم بر آن انقلاب‌ها، اساسا تاريخي و ناظر به آينده بوده است ولي ايدئولوژي حاكم بر انديشه‌ي انقلاب اسلامي اساسا غير تاريخي و ناظر به گذشته است.[14]

اگر چه مشخص نيست كه دليل عقلي و تاريخي اين ادعا كه «هر چه ناظر به گذشته است غير تاريخي و هر چه معطوف به آينده باشد، تاريخي است» چيست؟! اما ترديدي نيست كه افسون مفهوم پيشرفت تاريخي براي ايدئولوژي تجدد و ترقي، طلسمي نيست كه توسط نظريه‌ي انقلاب اسلامي باطل شده باشد، بلكه قبلا كارل پوپر در كتاب معروف فقر تاريخي‌گري [15] در حوزه‌ي فرهنگ و تمدن غربي، تلاش كرده بود كه اثبات نمايد، جامعه‌ي باز غرب اعتقاد به سرنوشت تاريخي را خرافه‌اي محض دانسته و هرگونه پيشگويي و پيش‌داوري در خصوص پيشرفت و پس‌رفت تاريخ بشري را حتي با روش علمي يا هر روش استدلالي ديگر، غير ممكن اعلام نموده بود. پوپر مدعي بود كه پيشگويي تاريخي روش فقير و عقيمي است كه هيچ حاصلي از آن به دست نمي‌آيد... و براي ما امكان آن نيست كه جريان آينده‌ي تاريخ را پيشگويي كنيم. [16]

صرف نظر از صحت يا عدم صحت داوري پوپر يا پيروان انديشه‌ي وي در خصوص ناكارآمدي تاريخي‌گري يا كارآمدي نظريه‌ي پيشرفت تاريخي، در اينكه انقلاب اسلامي، انقلاب بازگشت به اصالت‌ها و اصول اوليه است، ترديدي نيست. همان‌طوري كه در عدم صحت عقلي و تاريخي اين نظريه‌ كه هر چه معطوف به اصالت‌ها و بنيادهاي گذشته و اصول اوليه باشد ضد پيشرفت تاريخي است، نيز ترديدي وجود ندارد.

امام با طرح بازگشت به اصالت‌ها و اصول اوليه در اركان نظريه‌ي انقلاب اسلامي از يك طرف و ترسيم جامعه‌ي آرماني نظام اسلامي در سرنوشت آينده‌ي نظام جمهوري اسلامي از طرف ديگر، عملا از مفهوم پيشرفت تاريخي افسون‌زدايي كرد. مشهورات تاريخي دوران جديد، در ذات همه‌ي انقلاب‌ها و دگرگوني‌هاي اجتماعي كه در حوزه‌ي فرهنگ و تمدن غربي اتفاق مي‌افتد، اراده‌ي معطوف به پيشرفت تاريخي را اصل اساسي تلقي مي‌كند. در اين ديدگاه مفهوم پيشرفت تاريخي چون با گذشته‌ي خود هيچ نسبتي ندارد، در حقيقت از گذشته بريده و به آينده نظر دارد. لذا هر گونه حركت و دگرگوني اجتماعي كه در سرلوحه‌ي اهداف آن بازگشت به اصالت‌ها و اصول اوليه قرار گرفته باشد، از جنبه‌‌ي مشهورات تاريخي تفكر جديد، انقلاب نيست بلكه نوعي حركت ضد پيشرفت مي‌باشد.

در حوزه‌ي مباني و اصول موضوعه‌ي انقلاب اسلامي اين افسون شكسته مي‌شود. امام خميني(ره) در تأسيس نظام جمهوري اسلامي و نظريه‌ي انقلاب اسلامي، اثبات مي‌كند كه انديشه‌ي بازگشت به اصالت‌ها و اصول اوليه، يك انديشه‌ي تاريخي است، اراده‌ي معطوف به دستاورد‌هاي تاريخي دارد. نوعي بازسازي اصالت‌هايي است كه در سير تحول تاريخي، آلوده به خرافات، اسطوره‌ها و اساطير، افسون‌هاي ذهني و داوري‌هاي غير واقعي شده است. همه‌ي اين خرافات در منطق امام خميني به عنوان افكار و انديشه‌هاي شرك‌آلود، مورد تهاجم قرار مي‌گيرد. منطق اصالت‌گرايي را حتي اگر با بنيادگرايي يكسان تلقي كنيم، باز هم منطق نفي آينده‌ي تاريخي نيست.

امام خميني(ره) از اساس تفكري را كه معتقد است؛ اگر جنبش انقلابي در ايران را در شمار جنبش‌هاي بنيادگرا قلمداد كنيم، عملاً پيشرفت تاريخي را نفي كرده‌ايم، باطل مي‌داند، چون اين طرز تفكر به اشتباه تصور مي‌كند كه در تعبيري كه ما از جنبش بنيادگرا داريم بازگشت به بنيادهاي اصيل، داشتن ديدگاه «نوستالژيك» نسبت به گذشته‌، حسرت كشيدنِ احياي نواميس گذشته و... موضوع اصلي است. اين تفكر متوجه نيست كه تكيه بر اصالت‌‌ها و بازگشت به اصول اوليه، نوعي بازسازي تاريخي است، يعني اتصال حال و آينده به پيشينه‌ي تاريخي يك ملت. اين تفكر ذاتا يك تفكر تاريخي است. آن ‌هم يك تفكر پوياي تاريخي كه مبتني بر فلسفه‌ي ‌‌عميق و دقيقي از تاريخ است.

كساني كه كمترين اطلاع از تفكر شيعي داشته باشند، مي‌دانند كه جامعه‌ي آرماني شيعه معطوف به گذشته يا حسرت كشيدن احياي نواميس گذشته و سوداي تبعيت از سنت سلف نيست، بلكه ناظر به آينده است. فلسفه‌ي غيبت و انتظار در تفكر شيعه يك تفكر پوياي فلسفي و تاريخي است. پيروان تفكر مذكور حداقل نبايد فراموش كرده باشند كه امام خميني(ره) يك متفكر شيعي است. انقلاب اسلامي در ذات و ماهيت آمال و آرزوهاي خود، اتصال به دولت كريمه‌ي امام زمان (عج) را سرلوحه‌ي شعار‌ها و اهداف خود قرار داده است. الگوي حكومت اصيل، در سيره‌ي پيامبر و ساير ائمه نبايد ما را به اشتباه بيندازد كه همه‌ي آمال و آرزوهاي شيعه در گذشته خوابيده است. بين الگوي حكومت اصيل با جامعه‌ي اصيل بايد تفكيك قائل شويم. اگر بخشي از الگوي حكومت اصيل شيعه معطوف به سيره‌ي ائمه است كه ريشه در گذشته دارد، ترديدي نيست كه الگوي جامعه‌ي كامل و تمام؛ تعلق به آينده دارد، تعلق به حكومت صاحب الزمان دارد. اين تفكر دقيقاً يك تفكر فراتاريخي است كه تمام عينيت‌هاي آن در تاريخ تحقق پيدا كرده و خواهد كرد.

در تفكر مدرن اين پيوستگي، همبستگي و استمرار تاريخي به هيچ عنوان وجود ندارد. آنچه كه متفكران دوران مدرن تلاش مي‌كنند به نام الگوي جامعه‌ي باز القا كنند، نوعي مدل‌هاي منقطع شده‌ي تاريخي است كه هيچ‌گاه نسبتي با گذشته‌ي خود و با گذشته‌ي ديگري ندارد. به عبارت ديگر الگوهاي نظام‌هاي سياسي غرب، الگوي پيوسته‌ي حقيقي نيستند، بلكه مدل‌هاي منقطع تاريخي مي‌باشند.

ما در سير تحولات تفكر غربي، چيزي به نام «دموكراسي» يا «ليبراليسم» به ما هو «دموكراسي» و «ليبراليسم» نداريم. طرز حكومت ملتي و جامعه‌اي در طول تاريخ، اعتبار به «دموكراسي» شده است. آن الگو بعدا به عنوان يك الگوي مطلوب، به تمام سير تاريخي تعميم داده شده است. در حقيقت بسط دموكراسي، ليبراليسم، سوسياليسم يا تفكر مدرن در جهان، چيزي جز بسط و توسعه و حتي در بعضي از نقاط، تحميل يك مدل يا چند مدل تاريخيِ بخشي از جهان به ساير بخش‌ها نيست. امپرياليسم، استعمار، توسعه‌طلبي و تجاوزگري، دستاورد چنين بسط و توسعه‌اي مي‌باشد.

در تفكر جامعه‌ي توحيدي شيعه، اصالت‌ها گرچه ريشه در گذشته دارد اما به دليل اتصال و تحقق تام و تمام آن در آينده داراي استمرار تاريخي است. اميد شيعه تنها به تحقق دولت توحيدي نيست، شيعه به دنبال تعميم جامعه و جهان توحيدي است. با اين تفاصيل؛ در نظريه‌ي امام خميني نظام جمهوري اسلامي چيزي فراتر از يك حكومت گذار نيست، گذار به يك جامعه‌ي توحيدي تحت هدايت و ولايت امام زمان. از جامعه‌ي گذار هر تصويري ارائه شود، چندان مهم نيست بلكه چشم‌انداز تاريخي آن ماحصل تفكر سياسي امام خميني است. اگر غير از اين تصور كنيم، منطق سياسي امام خميني و از همه مهم‌تر منطق سياسي تفكر شيعه را درك نكرديم.

اگر منطق انديشه‌ي سياسي امام خميني و نظريه‌ي انقلاب اسلامي را پذيرفتيم، مفاهيمي چون جامعه‌ي مدني و چيزهايي شبيه به اين، منزل‌گاه نهايي فلسفه‌ي انقلاب نيست. كساني كه تصور مي‌كنند مفهوم جامعه‌ي مدني با همه‌ي ساز و كارش غايت تفكرات سياسي امام و بازتاب نهايي انقلاب اسلامي است به حقيقت ره به بيراهه مي‌برند. توقف در چنين منازلي هم با ذات تفكر سياسي امام مغاير است، هم با ذات نظريه‌ي انقلاب اسلامي. امام در سير تفكر تاريخي و اراده‌ي پيشرفت تاريخي خود، الگوي جامعه‌ي توحيدي را حركت حقيقي ادوار تاريخي از حضرت آدم تا حضرت خاتم (ص) را در فلسفه‌ي مهدويت جستجو مي‌كند. همه‌ي انبيا‌ي الهي، امامان و متفكران جامعه‌ي انساني از ديدگاه ذات انديشه‌ي سياسي امام خميني(ره) در اين سمفوني موزون معنا و مفهوم تاريخي دارند. حتي آنهايي كه در اين سمفوني سازهاي ناساز كوك مي‌كنند و مي‌نوازند جز اختلال در سير طبيعي منطقي و تاريخي حركت جامعه، كار ديگري نمي‌كنند. امام خميني(ره) در اين سير طبيعي و منطقي تاريخي حكيمي است كه ضمن آموزش حكمت وحدت، راهنما، هادي و زعيم جامعه در عين كثرت است و جامعه‌ي توحيدي آن منزل‌گاه‌‌ گذاري است كه كثرت در آن تبديل به وحدت و قطره‌‌ي اضمحلال در دريا مي‌شود. امام خميني(ره) متفكر اين دوران گذار مي‌باشد. در بندهاي آينده به اين بحث مهم در حد امكان اشاره مي‌شود.

امام خميني متفكر دوران گذار به جامعه‌ي توحيدي

دوره‌ي گذار دوره‌اي است كه جامعه‌اي با همه‌ي اركان، عناصر و ساختارش از يك شرايط غير قابل تحمل، از هم گسيخته، بي‌ثبات و غير معقول به يك شرايط قابل تحمل، ايده آل، به هم پيوسته، پايدار و عقلايي گذر مي‌كند. اين دوره چون با يك دگرگوني بنيادي همراه است، از آن تعبير به انقلاب مي‌شود.

انقلاب نياز به تفكر و تدبر دارد. انقلاب‌ها هم داراي مهندسي اجتماعي، سياسي، فرهنگي و فكري هستند و هم براي ساختن جامعه‌ي جديد نياز به معماري خوش‌نقش دارند. پس متفكران دوره‌ي گذار كاري بس مشكل و پيامبرگونه دارند. سختي كار آنها در اين است كه دو كار بزرگ بايد انجام دهند. ابتدا بايد توانايي و طرح متقني براي نقد و نفي وضع موجود داشته باشند. اين نقد و نفي بايد به گونه‌اي باشد كه ضرورت تغيير و دگرگوني پذيرفته شود و مردم ايمان به تغيير پيدا كنند. دومين كار بزرگ متفكران دوره‌ي گذار اين است كه بايد وضع مطلوب را توصيف و تبيين نمايند. اين توصيف نيز بايد به گونه‌اي باشد كه جامعه به آن اقبال نشان دهد. يعني مردم بپذيرند كه آن وضع مطلوب ارزش جان‌فشاني دارد.

انسان‌ها به سختي تمايل به ترك روزمرگي خود دارند. دل كندن از شرايطي كه سال‌ها با آن زندگي كردند و به آن خو گرفتند، كار آساني نيست. همان‌طوري كه همساز شدن با شرايط، باورها، اعتقادات، سازمان‌ها، رفتارها و ساختارهاي جديد نيز كار مشكلي است. اقدامات متفكران دوران گذار از آن جنبه اهميت و ارزش دارد كه بايد دو ناهمسازي را در جوامع دستخوش دگرگوني با افكار انديشه‌ها، بينش‌ها، و گرايش‌هاي، خود رهبري و سازماندهي همساز نمايند. در بندهاي گذشته گفته شد كه مناديان دوران گذار هميشه پيامبران الهي بودند. پيامبران بزرگ وقتي به توفيق رسالت و نبوت نايل مي‌آمدند، ابتدا بايد با عصبيت‌‌هاي دوران جاهلي و سنت‌هاي منسوخ شده و غير عقلي گذشتگان، با همه‌ي علقه‌ها و همبستگي‌هايي كه به آن نشان داده مي‌شد، مبارزه مي‌كردند و از طرف ديگر بايد با نفي جامعه‌ي كهنه، طرح جديد نيز مي‌ريختند. پيامبران، پايه‌گذاران دوران جديد در طول تاريخ بشر بودند.

از اين زاويه، امام خميني متفكر دوران گذار است. چون او با شعار انقلاب اسلامي نظام منسوخ شده‌ي ضد عقلي و خرافاتي شاهنشاهي را نفي و نظام جديدي را اثبات نمود. مي‌گويند كه متفكران دوران گذار يكي از ويژگي‌هاي آنها اين است كه پايي در سنت و پايي در مدرنيته دارند. يعني در آراي آنها عناصر مدرني وجود دارد كه با عناصر سنتي در آميخته است. همچنين گفته مي‌شود كه متفكران دوران گذار،‌ گذار از سنت به مدرنيته را تسريع و تسهيل مي‌كنند. اين ادعاها چيزي فراتر از سيطره‌ي گفتمان‌هاي رسمي غرب نيست و بيش از اين ارزش نقد و بررسي ندارد اما،‌ متفكران دوران گذار همان‌طوري كه گفته شد دو خصلت اساسي دارند: 1ـ نقد و نفي وضع موجود، 2ـ تبيين و توصيف وضع مطلوب. اين نقد و نفي به هيچ عنوان به معني پاي در سنت داشتن نيست. همان‌طوري كه به معني نفي همه‌ي باورها و اعتقادات گذشته كه بعضي‌ها از آن تعبير به سنت مي‌كنند، نيست. تبيين و توصيف وضع مطلوب نيز به معناي گذار از سنت به مدرنيته نيست. مفهوم سنت و مدرنيته تعابير متضاد و متناقضي دارد كه كسب يك نظر واحد در آن از محالات است. چرا؟ چون پيروان ديدگاه سنت و مدرنيته جز اين نظريه، ديدگاه‌هاي ديگر را بر نمي‌تابند. لذا اين مقاله اعتقادي به ورود به مناقشه‌ي سنت و مدرنيته ندارد. اما در اين ديدگاه تأكيد داريم كه فكر و انديشه و عمل امام از جنس سنت و مدرنيته‌ نيست. شاخصه‌هاي مختص به خود را دارد. همان‌طوري كه در بندهاي پيشين اثبات كرديم، اين تفكر توحيدي است و تفكر توحيدي به خودي خود نه سنتي است و نه مدرن.

ما از جنبه‌هاي مختلفي مي‌توانيم وجوه اختصاصي بودن تفكر توحيدي امام را مورد مطالعه قرار دهيم. چه در نقد نظام كهنه و چه در اثبات نظام جديد، افكار و انديشه‌هاي امام، سنخيتي با تفكر مدرن به تعبير مدرنيسم ندارد.

همه‌ي آنهايي كه مزه‌اي از سير تفكر انديشه‌ي سياسي امام خميني را چشيده‌اند، ترديدي ندارند كه افكار وي در يك طرح توحيدي ناب، قابل تصور و تجدد‌زا است. عظمت انقلاب اسلامي و امام خميني به عنوان متفكر دوره‌ي گذار در همين نسبت نهفته است. بنابراين نه امام از آن جنبه كه يك پا در سنت و يك پا در تجدد دارد، متفكر دوره‌ي گذار است و نه هر چيزي كه رنگ و بوي ديني داشته باشد را سنت و هر چيزي كه رنگ و بوي غير ديني داشته باشد را تجدد مي‌گويد.

از وجوه مهم خصلت متفكران دوران گذار كه آنها را از ساير متفكران ممتاز مي‌سازد اين است كه آنها تجدد يا جامعه‌ي جديد خود را در دل سنت مي‌نشانند. به تعبير ديگر، متفكران دوران گذار جامعه‌ي جديد را بر ويرانه‌هاي جامعه‌ي قديم بنا نمي‌كنند، بلكه در جان و دل آن جامعه مي‌نشانند. هنر موفقيت پيامبران بزرگ نيز در همين نهفته است. آنها نيز به عنوان متفكران دوران گذار، تجدد را در دل سنت‌هاي پايدار جامعه كاشتند. تجدد اگر بر ويرانه‌هاي گذشته بنا شود، هيچ‌گاه در جان جامعه نفوذ نخواهد كرد و دوام نخواهد آورد. متفكري كه حرف‌ها و خواسته‌هاي جديد خود را بدون توجه به پشتوانه‌ي تاريخي بر ويرانه‌هاي گذشته بنا كند، بي‌ترديد راهي جز زور و استبداد براي القاي آن در جامعه پيدا نخواهد كرد. راز و رمز ناكامي و ناكارآمدي پروژه‌ي تجدد در ايران، در اين مسئله نهفته است. پروژه‌ي تجدد و ترقي از ابتدا به عنوان يك فكر و انديشه‌ي جديد در جان جامعه‌ي ايران كاشته نشد بلكه از همان ابتدا مدافعان و مدعيان انديشه‌ي تجدد و ترقي تلاش كردند كه آن را بر ويرانه‌هاي جامعه‌ي گذشته بنا كنند. اين ويران‌سازي هم در عصر قاجاري و هم در دوره‌ي پهلوي يكي از فرازهاي عبرت‌آموز پروژه‌ي تجدد‌طلبي در تاريخ معاصر ايران مي‌باشد.

متفكران دوران ‌گذار جامعه‌ي جديد را در دل جامعه‌ي قديم بنا مي‌كنند تا سير تحول تاريخي دچار انقطاع تاريخي نگردد. هرگونه انقطاع تاريخي باعث بي‌هويتي تحولات اجتماعي مي‌گردد. شايد رمز امضايي بودن بسياري از احكام پيامبران بزرگ نيز همين باشد. هيچ پيامبري پيامبر گذشته را نفي نكرد بلكه احكام دين خود را در تداوم دين قبلي و در بستر جامعه‌ي قبلي مطرح نمود. از اين زاويه امام خميني متفكر دوران گذار است، چون جامعه‌ي جديد را در دل جامعه‌ي سنتي ايران پايه‌ريزي كرد، نه بر ويرانه‌هاي آن. اين اقدام بزرگ امام باعث گرديد تا الگوي نظم سياسي جديد اسلامي، فاقد پشتوانه‌ي تاريخي نباشد. چنين سنت حسنه‌اي در تفكر مدرن جايگاهي ندارد، پيروان تفكر مدرن مدعي هستند كه افكار و انديشه‌هاي مدرن نسبتي با گذشته ندارد، معطوف به آينده است، اما آينده‌اي كه فاقد هويت و شخصيت است. اصالت‌هاي تفكر مدرن را در گذشته نبايد جستجو كرد بلكه در آينده بايد تحقق پيدا كند. وضعي كه الان در آن قرار داريم، نمي‌دانيم چيست! در شرايط خاصي براي ما به وجود آمده است. نمي‌دانيم اصالت دارد يا خير؟! بايد منتظر آينده باشيم تا تاريخ اصالت آن را به اثبات برساند. آنچه گفته شد ذات و ماهيت تفكر مدرن است. گرچه در مرحله‌ي عيني و عمل، به بي‌بنيادي اين اعتقاد اعتراف مي‌شود، اما در مرحله‌ي نظر و آرمان‌ها و باور‌ها جز اين، چيزي از تفكر مدرن استخراج نمي‌شود.

انقلاب پساسكولار (نتيجه)

ذات و ماهيت نظريه‌ي انقلاب اسلامي با تفكر توحيدي قابل تفسير است. نظريه‌هاي انقلاب در حوزه‌ي تفكر مدرنيسم به دليل ذات غير توحيدي، وجاهت علمي، فلسفي و تاريخي براي توصيف و تفسير انقلاب اسلامي را ندارد.

انقلاب اسلامي دستاورد سفر چهارم سير و سلوك امام خميني از عالم كثرت به وحدت و از جهت مباني شباهت تام و تمام با سير و سلوك انبيا و اوليا دارد. امام خميني در اين سير و سلوك گرچه از جهتي حكيم وحدت و آموزگار توحيد است، اما از جهت ديگر زعيم كثرت مي‌باشد.

انقلاب اسلامي محصول طبيعي، فلسفي و تاريخي تحول عالم و آدم در سنت‌هاي توحيدي است. غايت‌گرايي اين سير در نظمي به نام نظم توحيدي نهفته است. نظم توحيدي كه از آن به جامعه‌ي توحيدي نيز ياد مي‌شود، معطوف به آينده‌ي تاريخ جوامع انساني است. جامعه‌ي توحيدي يك جامعه‌ي فاقد هويت و شخصيت تاريخي نيست. از جنبه‌هاي نظري و معرفتي اگر ريشه در اصول و اصالت‌هاي گذشته دارد، از جنبه‌هاي تحقق تاريخي در اميدها، آرزوها و آرمان‌هاي آينده نهفته است.

سلوك انسان و جامعه‌ي انساني در تفكر اسلامي و انديشه‌هاي سياسي امام خميني، سلوك پيوسته و مستمر از يك جامعه‌ي غير توحيدي ذهني و انضمامي به يك جامعه‌ي توحيدي فضيلت‌سالار مي‌باشد. در اين سير و سلوك ذهنيت استبداد فردي، گروهي (اليگارشيك) جمعي (حقانيت اكثريت عددي) ذهنيت‌هايي است كه فاقد اصالت مي‌باشند.

در نظريه‌ي انقلاب اسلامي به اعتبار اينكه آدميان بالفطره حسودند و به نكوهش بيشتر مي‌گرايند تا به ستايش.[17] نمي‌توان گفت كه برقرار ساختن قواعد جديد و نظام‌هاي سياسي نو همان قدر خطر در بردارد كه كشف درياها و سرزمين‌هاي ناشناخته[18]، زيرا اين نوگرايي براي جوامعي داراي خطر است كه بر مباني يك سير طبيعي و الهي رشد نمي‌كنند، اما در نظريه‌ي انقلاب اسلامي چون نو شدن پيوسته و مستمر در ذات نظام هستي و جامعه‌ي انساني نهفته است، ضروري و حياتي است.

اين نو شدن مستمر بر خلاف تصور عده‌اي به معني عدول از سنت‌ها و اصالت‌ها نيست بلكه بازسازي پيوسته‌ي انسان، جامعه‌ي انساني و تاريخ با توجه به آن اصالت‌ها مي‌باشد. در فلسفه‌ي انقلاب اسلامي همان‌طوري كه گفته شد گرچه اصالت‌ها در گذشته است، اما تحقق آنها در آينده است.

اگر چه ماده‌ي استمرار تاريخي، نظريه‌ي انقلاب اسلامي بازگشت به اصالت‌ها است اما هيچ دليل عقلي وجود ندارد كه تصور كنيم صورت اشكال و سازمان‌هاي جديد اين بازسازي، معطوف به حال و آينده نباشد. به عبارت ديگر ماهيت انقلاب اسلامي به اين دليل اصيل و تاريخي است كه اصل آن در گذشته و فروع آن تا به آينده استمرار دارد.

پيشرفت تاريخي در چنين انديشه‌اي به معني بريدن از گذشته و در انتظار آينده بودن نيست. هيچ پديده‌اي با انقطاع تاريخي اصلا لباس هستي نمي‌پوشد. تا بگوييم اصالت دارد يا خير؟ آنچه كه امروزه به عنوان قوانين مدني نظام‌هاي سياسي مدرن و علم و تكنيك و تكنولوژي و چيزهاي شبيه به اين، به امور مقدسي براي جامعه‌ي بشري تبديل شده‌اند، چيزي جز تراكم يافته‌ها و تلاش‌هاي گذشتگان نيست. اين يافته‌ها با شرايط حاضر و الگوهاي آرماني آينده‌، همه‌ي داستان تاريخ تحول جامعه‌ي انساني مي‌باشد.

ماكياولي كه عده‌اي او را پايه‌گذار نظام‌هاي سياسي مدرن مي‌دانند در كتاب گفتارها عدم اهتمام جامعه‌ي جديد انساني به تقليد از سنت‌هاي حسنه‌ي گذشتگان را نه سستي و نه ضعف بلكه عيب تربيت جديد مي‌داند.[19]

او مي‌نويسد: اين امر مرا به شگفتي مي‌آورد و هم غمگينم مي‌كند. مخصوصا از آن جهت كه مي‌بينيم مردمان براي حل و فصل اختلافات حقوقي شهروندان و معالجه‌ي بيماران به احكامي روي مي‌آورند كه پيشينيان صادر كرده‌اند و به داروهايي توسل مي‌جويند كه پيشينيان به كار برده‌اند... اما از سوي ديگر مي‌بينم كه كارهاي بلند و حيرت‌آوري كه به روايت تاريخ كشورهاي پادشاهي و جمهوري روزگاران باستان، به دست فرمانروايان و سرداران و شهروندان و قانون‌گذاران انجام گرفته‌اند كه زندگي خود را وقف خدمت به وطن ساخته‌اند، بيشتر و به چشم اعجاب و تحسين نگريسته مي‌شود و به ندرت مورد تقليد قرار مي‌گيرد. [20]

وقتي به زعم مخالفان بازگشت به اصالت‌ها و اصول اوليه‌، ماكياولي پايه‌گذار دوران جديد و مفسر انسان‌سالاري عصر مدرن، مدعي است كه قوانين مدني چيزي جز احكام حقوقدانان روزگاران گذشته نيستند كه تحت نظامي در آورده شده‌اند و راهنماي دادرسان امروزي ما هستند و پزشكي چيزي نيست جز مجموعه‌ي تجربه‌هاي پزشكان اعصار گذشته كه پزشكان امروزي راهنماي خود قرار داده‌اند. [21]

القاي غير تاريخي خواندن يكي از بزرگ‌ترين دگرگوني‌هاي دوران اخير و مخالف نشان دادن آن با مفهوم پيشرفت تاريخي چه سودي به همراه دارد؟ و چه عقده‌اي از عقده‌هاي علم و حكمت باز مي‌كند؟!

امام خميني(ره) و نظريه‌ي انقلاب اسلامي افسون دين افيوني و فقر تاريخي اديان را براي هميشه به موزه‌ي تاريخ سپرد. انتظار ظهور و تحقق انقلاب بزرگ جهاني امام مهدي (عج) در آينده‌ي تاريخ با آن علائم و شرايطي كه براي عصر ظهور و عصر دولت امام زمان(عج) در روايات ترسيم شده است، انتظار ظهور عقل كامل، عدالت مطلق، امنيت برتر و تربيت متعالي است. انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي در تفكرات امام خميني(ره) دوره‌اي از دوره‌هاي گذار به چنين جامعه‌اي است كه در روايت‌هاي ديني از آن به نام جامعه‌ي توحيدي نام برده مي‌شود. تفكر و جامعه‌اي براي عصر پساسكولار و بازگشت بشر به آموزه‌هاي سياسي و اجتماعي انبيا و تأسيس جوامعي مبتني بر باورها و ارزش‌هاي جاوداني دين.

پي نوشت:
[1]. دكتراي علوم سياسي.
[2]. امام خميني، صحيفه‌امام، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، تهران: 1378. ج8 ، ص433.
[3]. امام خميني، مصباح الهدايه الي خلافه و الولايه، ترجمه‌ي سيد احمد مهري، انتشارات پيام آزادي، تهران: 1360.‌ ص 136.
[4]. همان، ص 35.
[5]. امام خميني(ره)، وصيت‌نامه‌ي سياسي ـ الهي، ‌دفتر تبليغات اسلامي حوزه‌ي علميه‌ي قم، 1368. ص 1 و 2.
[6]. مصباح الهدايه الي ...، ص 205.
[7]. همان، ص 206.
[8]. همان، ص 207.
[9]. همان، ص 207.
[10]. سعيد حجاريان و ديگران، ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران، مجموعه‌ي آخرين انقلاب قرن، ج1، به كوشش عباس زارع، انتشارات معارف، تهران: 1379. ص 347.
[11]. سعيد حجاريان و ديگران، ... ص 328.
[12]. صحيفه امام، ج 8 ، ص 79.
[13]. رابرت. دي. لي، انقلاب اسلامي و اصالت‌ها، ترجمه مهرداد وحدتي دانشمند، مجموعه‌ي رهيافت‌هاي نظري بر انقلاب اسلامي، به كوشش عبدالوهاب فراتي، نشر معارف، تهران: 1377. ص 218 و 219.
[14]. سعيد حجاريان و ديگران، ... ص 318.
[15]. كارل پوپر، فقر تاريخي‌گري، ترجمه‌ي احمد آرام، انتشارات خوارزمي، تهران: 1350.
[16]. همان، ص 10.
[17]. نيكولوماكياولي، گفتارها، ترجمه‌ي محمد حسن لطفي، نشر خوارزمي، تهران: 1370. ص35.
[18]. همان، ص 35.
[19]. همان، ص 36.
[20]. همان.
[21]. همان.