از غربت غرب تا رحمت انقلاب اسلامى
‌يادى از يادگار امام

25 اسفند ماه مصادف با دهمين سالروز درگذشت ناگهاني، مرموز و شبهه‌‌انگيز يادگار امام مرحوم حاج سيد احمد خمينى است. يار وفادارى كه سينه‌ى او گنجينه‌اى از اسرار انقلاب بود. به جرأت مي‌توان گفت كه هيچ كس چون او از نزديك در جريان همه‌ى اتفاقات پيرامون حضرت امام نبود. اما افسوس كه به ناگاه از ميان ما رفت و فقدان او بر اسلام و انقلاب اسلامي، تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم و نسل‌هاى آينده، ضايعه‌ى جبران ناپذيرى به همراه داشت.
به پاس گرامى داشت ياد آن عزيز،‌ بخشى از خاطرات او از دوران سرنوشت ساز هجرت امام از نجف به پاريس، نامه‌اى كه از پاريس براى همسر محترمه‌اش از اوضاع غرب مي‌نويسد و همچنين وصيتنامه‌ى او كه كمتر منتشر شده و در معرض قضاوت خوانندگان قرار گرفته است، تقديم مي‌گردد.

فصلنامه‌ى 15 خرداد

ما، درغرب، غريبيم[293]

بسم الله الرحمن الرحيم

از حال ما بخواهى همگى خوب هستيم؛ گوش به حرف روزنامه‌ها و زيد و عمرو نكن كه مي‌دانم نمي‌كني. آقا[294] بحمدالله خوب است و مشغول چه مشغولي. درست است كه كارش زياد است ولى مهيا هم شده است. وضع ما اينجا معلوم نيست مرتب از طرف اليزه[295] كه آقا سر ما را كلاه گذاشتيد و يك‌مرتبه در اين ديار كه نامش به آزادى همه جا را گرفته است، وارد شديد ولى آخر ما با ايران معاهدات اقتصادى داريم و ساير كشور‌ها هم دست كمى از فرانسه ندارند، موجب وحشتشان شده است. مرزها را براى اين پير مرد نه ‌تنها نگشوده‌اند كه شديداً كنترل مي‌كنند. ديروز قريب دو هزار پسر و دختر در سالنى جمع شده بودند از سراسر اروپا تا به سخنرانى امامشان گوش دهند كه ناگهان نماينده‌ى ژيسكار ديستن با دستى لرزان كه فكر مي‌كرد وارد دربارى مي‌شود و از سادگى اوضاع تعجب كرده بود، از رفتن ايشان با كمال احترام جلوگيرى كردند. مي‌بينى كه اين غرب است كه يك عمر است ما را به اسم آزادى بازى مي‌داده. اينجا با شرق تنها اين فرق را دارد كه در اينجا با پنبه سر مي‌برند و در شرق با شمشير! ولى ماحصل يكى است. اين مرد كه براى نجات امتش لباس مرجعيتش را در نجف كند و يك ‌مرتبه با يك تصميم محيرالعقول از نظر آخوندي، خود را با حصارهاى تنيده از همه چيز غير از اسلام رهانيد در فضايى خود را يافت كه اين بار دربانانش همه به دوش كشندگان پرچم آزاديند. او با دست لرزانش ـ كه لرزشش اين روز‌ها بيشتر شده است ـ از فرودگاه بغداد پيامى براى مردمش كه خود را جلوى گلوله‌ى غرب و شرق مي‌دهند، فرستاد و در اعلاميه‌ها نيز همچون هميشه مي‌غرد كه اگر قطعه قطعه‌ام كنند، دست از كار نمي‌كشم.

ما در غرب غريبيم؛ چرا كه فكر مي‌كرديم دراينجا چيزى را مي‌يابيم كه شرق فاقد آن است و آن آزادى است. شايد بيش از سيصد خبرنگار و فيلم بردار بر سر پير مرد ريخته‌اند كه همه بالاتفاق در اين روز‌ها نوشته‌اند كه هر چه هست زير سر اين يك مشت استخوان است و جلودار اينها بيش از 150 پليس فرانسه كه به اسم محافظ چون نجف شديداً همه جا را كنترل كرده‌اند و الحق كه دنيايى است و پير مرد به تمام اينها مي‌خندد و معتقد است كه همه كشك است و كسى به‌او هيچ كارى ندارد[296] ومن هم به هر دو معتقد يعنى اعتقاد به طرفين دو ضد.[297]

امشب آقا محمود[298] گفت كه آمده‌اى تهران و همه رفته‌اند قم و ديگر هيچ نگفت. آخر تو تنها آمده‌اى تهران كه چي؟ آيا حسن طورى شده خودت خداى ناكرده بلايى سرت آمده؟ آقا محمود ساكت بود، اميدوارم كه مواظبت كنند. خانم[299] احساس ناراحتى و اظهار تنهايى كرده است با اينكه وضعمان هيچ معلوم نيست و بناست اينجا را ترك كنيم با اين وضع مي‌خواهيم كه اين زن كه زندگى پر ماجرايش ديدنى است را بياوريم هر چه شد، شد.[300] زنى كه زندگي‌اش را بر برگ غربت نوشته‌اند.

اوضاع اينجا: تيپ‌ها مختلف،‌ عقايد متضاد، حرف‌ها مترادف و محتوا و مفهوم در صورتى كه ترادف در كلام باشد قهراً يكى است و ژست‌ها مشترك، شكايات متناقض، و دين آرى دين، دين يك بعدي، كه حركت ركوع را موجى مي‌دانند كه در نهايت شاه را بر مي‌دارد[301]!!!

اگر بگويى چه گل قشنگى است فرياد اعتراض كه مردم زير شكنجه اند[302] و من در اين محيط مسموميتم قطعى و قهرى است، اكثراً با شور و شوق و كثيراً بي‌اطلاع و تك توك‌هايى كه مطلب دستشان است خيلى ناكس[303] و فهيم و اما محيط [غرب] همه سگ باز و اگر راستش را بخواهى همه‌ى سگ‌ها آدم باز. و منزل ما سه اتاق دارد يكى براى آقا و يك اتاق 5/1*5/1 براى من كه درش توى اتاق آقا باز مي‌شود و اگر احتياجى شود، درها صدا دار و من[ براى رعايت حال آقا ] از پنجره به حياط مي‌روم و بايد مواظب باشم كه افسر روبروئيم تيرم نزند به عنوان يك تروريست!! مي‌بينى كه چه شلم شوربايى است! در اتاق ديگر 10 نفر مي‌خوابند كه درِ اتاق آقا توى اون باز مي‌شود يعنى من اگر بخواهم بيرون بروم بايد از اطاقم برم توى اطاق آقا از آنجا بايد برم توى اطاق ده نفرى [ و در آن اطاق ده نفري؛] همه تا قبل از خواب وزير و وكيل مملكت آينده!! و بر سر رئيس جمهور اين ملك دعوا، همين حالا ياد حرف جلال افتادم كه مي‌گويد روشنفكران ما از هر چهار نفر دور ميز يك رئيس جمهور! الحق همين‌طور است. همين الان نماينده‌ى ابوعمار آمده است كه ياسر گفته است كه اين مردى كه مي‌گويد من فرودگاه به فرودگاه مي‌روم تا حرفم را بزنم بايد بيايد اينجا تا به اين عرب‌ها شجاعت را ياد دهد. گمانم خيال دارد آقا آنجاها شهيد شود من كه نيستم!!! از قول من به آقا جون[304] سلام برسان. خيلى پر حرفى كردم، آخه خيلى دلم برايتان تنگ شده... حسن عزيزم را مي‌بوسم و مي‌بويم. هر طورى شده فردا به وسيله‌ى تلفن باهات تماس مي‌گيرم انشاالله.

احمد 23 مهر 57

هجرت امام خمينى (س) از نجف به پاريس و بازگشت به ايران،
به نقل از يادگار امام

علت هجرت امام به پاريس به جرياناتى كه چند ماهى قبل از اين تصميم روى داد برمي‌گردد. با اوج‌گيرى مبارزات مردم ايران، دو دولت ايران و عراق در جلساتى متعدد كه در بغداد تشكيل گرديد، به اين نتيجه رسيد كه فعاليت‌ امام نه تنها براى ايران كه براى عراق هم خطرناك شده است. توجه مردم عراق به امام و شور و احساسات زائرين ايرانى چيزى نبود كه عراق بتواند به آسانى از كنار آن بگذرد‌ و بدين جهت برادر عزيزمان آقاى دعايى را خواستند تا خيلى روشن نظرات شوراى انقلاب كشور عراق را به عرض امام برساند. آقاى د عايى نظرات عراق را براى حضرت امام بيان داشت كه ملخص آن عبارت است از:
1ـ حضرت‌عالى چون گذشته مي‌توانيد در عراق به زندگى عادى خود ادامه دهيد ولى از كارهاى سياسي‌اى كه باعث تيرگى روابط ما با ايران مي‌گردد، خوددارى نماييد.
2ـ در صورت ادامه‌ى كارهاى سياسى بايد عراق را ترك كنيد.

تصميم امام معلوم بود. رو كردند به من و فرمودند گذرنامه‌ى من و خودت را بياور و من چنين كردم. آقاى دعايى عازم بغداد شد، ولى از گذرنامه‌ها خبرى نشد. چندى بعد سعدون شاكر رئيس سازمان امنيت عراق خدمت امام رسيد و مطالبى در ارتباط با روابط ايران و عراق،‌ اوضاع عراق و منطقه و گزارش‌هايى از اين دست را به عرض امام رسانيد. ولى در خاتمه چيزى بيشتر از پيغام قبلشان نداشت. امام خيلى صحبت كردند كه متأسفانه ضبط نشد، مثلاً فرمودند:

من هر كجا بروم و (اشاره به زيلوى اتاقشان) فرشم را پهن كنم منزلم است

و يا گفتند:

من از آن آخوندها نيستم كه تنها به خاطر زيارت دست از تكليفم بردارم و از اين قبيل.

چندى گذشت و خبرى نشد. احساسات مردم عراق و ايران در موقع تشرف امام به حرم مولاى متقيان، صد چندان ديدنى بود. لذا منزلشان محاصره شد و كسى را حق ورود نبود.
برادرم دعايى به بغداد احضار شد و تصميم آخر قياده الثوره مبنى بر اخراج امام، به او گفته شد و در مراجعت گذرنامه‌ها را به همراه داشت.

با اجازه‌ى امام، تصميم معظم له، مبنى بر سفر به كويت، به دوستان نزديكمان در نجف گفته شد. به هفت ـ هشت نفر از خصوصي‌ترين افراد. بلافاصله دو دعوت‌نامه براى من و امام توسط يكى از دوستانمان در كويت تهيه شد. (نام فاميل ما مصطفوى است لذا دولت كويت تشخيص نداده بود.) سه ماشين سوارى تهيه شد و فرداى آن روز بعد از نماز صبح حركت كرديم.

در يكى از ماشين‌ها، من و امام و در دوتاى ديگر دوستان نزديك در جريان منزلمان. شبى كه قرار بود فردايش حركت كنيم، ديدنى بود. مادرم و خواهرم و حسين برادرزاده‌ام و همسرم و همسر برادرم همگى حالتى غير عادى داشتند. تمام حواس من متوجه امام بود. ايشان چون شب‌هاى قبل سر ساعت خوابيدند و چون هميشه يك ساعت و نيم به صبح براى نماز شب برخاستند. درست يادم هست اهل بيت را جمع كردند و گفتند هيچ ناراحت نباشيد، كه هيچ نمي‌شود. آخر نمي‌شود ساكت بود. جواب خدا و مردم را چه مي‌دهيد. عمده تكليف است، نمي‌شود از زير بار تكليف شانه خالى كرد. ايشان گفتند: اينكه هيچ، اگر مي‌گفتند يك روز ساكت باش و اينجا زندگى كن و من مي‌دانستم سكوت يك روز مضر است، محال بود قبول كنم. و باز از اين قبيل بسيار.

زمانى كه مي‌خواستيم سوار ماشين بشويم در تاريكى مردى غير معمم نظرم را جلب كرد. دقيق شدم او آقاى دكتر يزدى بود.

او براى گرفتن پيامى از امام براى انجمن‌هاى اسلامى ايران و كانادا و امريكا آمده بود كه مواجه با اين وضع شد. تا آن لحظه او به هيچ وجه از جريان مهاجرت امام اطلاع نداشت. دكتر هم سوار يكى از آن دو ماشين شد، متوجه شديم كه يك ماشين از مأموران عراقى ما را همراهى مي‌كنند. قرار بود آن روز آقاى رضوانى (عضو شوراى نگهبان) كار معمولى روزانه‌ى خود را به‌صورتى عادى دنبال كرد. همه به نماز جماعت رفته بودند. اما نجف از امام خالى بود. صبحانه در يك قهوه خانه صرف شد. نان و پنير و چاي.

نماز ظهر در مرز عراق به امامت امام خوانده شد. كارهاى مرزى به سرعت انجام شد. مأمورين عراقى خداحافظى كردند و رفتند. دوستان هم به ‌جز مرحوم املائى ـ رحمه الله عليه ـ و آقاى فردوسى نماينده‌ى طبس و آقاى دكتر يزدى راهى نجف شدند و ما پنج نفر روانه‌ى مرز كويت. آقايان يزدى و فردوسى و املائى كارشان تمام شد، من و امام مانديم. گفتند صبر كنيد! معلوم شد كه كويت مطلع شده، از مركز، شخصى آمد كه خلاصه، صحبت يك ساعته‌اش اين بود كه ورود ممنوع! بازگشتيم. عراقي‌ها منتظرمان. اهلاً و سهلاً! از دو بعدازظهر تا 11 شب معطلمان كردند. مرحوم املايى با زرنگى خاص خودش، روانه‌ى بصره شد و «نجفي‌ها» را از چند و چون قضيه آگاه ساخت و با مقدارى نان و پنير و كتلت و از اين قبيل چيزها برگشت. امام شديداً خسته شده بودند و من براى ايشان شديداً متأثر. امام از قيافه‌ى من فهميدند كه من از اينكه ايشان را اين‌همه معطل كردند ناراحتم. گفتند تو از اين قضايا ناراحت مي‌شوي؟ گفتم براى شما شديداً ناراحتم. گفتند ما هم بايد مثل بقيه سر مرزها بلا سرمان بيايد تا يكى از هزارها ناراحتي‌اى كه بر سر برادرانمان مي‌آيد لمس كنيم. محكم باش. گفتم چشم!

در حالى كه ما توى اتاقى كثيف گرد امام كه دراز كشيده بودند جمع شده بوديم تفألى به قرآن زدم: اذهب الى فرعون انه طغى قال رب اشرح لى صدرى و يسرلى امري.

باور كنيد كه نيروى تازه‌اى گرفتم. خيلى عجيب بود. بيهوده ما را بيش از نه ساعت معطل كردند. در حالى كه ما گفته بوديم كه مي‌خواهيم به بغداد برگرديم امام عصبانى شدند و آنان را تهديد كردند. هر وقت من به آنها مي‌گفتم كه چرا معطل مي‌كنيد مي‌گفتند بايد از بغداد خبر برسد. بعد از عصبانيت امام آنها بلافاصله با بغداد تماس گرفتند و برخورد امام را با خودشان گفتند. امام به آنها گفتند آنچه بر من در اينجا بگذرد به دنيا اعلام مي‌كنم! اين را هم به بغداديون خبر دادند، چيزى نگذشت كه آمدند كه ببخشيد ما نتوانسته بوديم به مركز خبر دهيم و الا آنها حاضر به اين وضع نبودند و نيستند. تو را به خدا آنچه بر شما گذشته است به مركز نگوييد و از اين قبيل مطالب كه چي؟ كه مركز نيست، ماييم. كه چي؟ كه امام يك مرتبه چيزى عليه مركز ننويسند. ما را سوار كردند ولى دكتر يزدى را نگاه داشتند. دكتر به من گفت ناراحت نباشيد، اينها نمي‌توانند من را نگاه دارند! چهار نفرى عازم بصره شديم، در هتلى نسبتاً خوب و تميز شب را به صبح رسانديم. من و امام در يك اتاق، آقايان فردوسى و املائى در اتاق ديگر. با تمام خستگي‌اى كه امام داشتند بعد از سه ساعت استراحت براى نماز شب بلند شدند. نماز صبح را با امام خواندم و بعد از نماز از تصميمشان جويا شدم. گفتند سوريه. گفتم اگر راه ندادند؟ اگر آنها هم برخوردى مثل كويت كردند بعد كجا؟ كشورهاى همسايه يكى يكى بررسى شد.

كويت كه نگذاشت، شارجه و دوبى و از اين قبيل به طريق اولى نمي‌گذارند، عربستان كه مرتب فحش مي‌داد. افغانستان و پاكستان كه نمي‌شد. مي‌ماند سوريه و امام درست تصميم گرفته بودند، ولى بي‌گدار به آب نمي‌شد زد. مي‌بايست وارد كشورى شد كه ويزا نخواهد و از آنجا با مقامات سورى تماس گرفته شود كه آيا حاضرند بدون هيچ شرطى ما را بپذيرند. يعنى امام به هيچ وجه محدود نگردند. چرا كه اگر محدوديت بود عراق كه منزلمان بود.

فرانسه را پيشنهاد كردم. زيرا توقف كوتاهمان در فرانسه مي‌توانست مثمر ثمر باشد و امام مي‌توانستند بهتر مطالبشان را به دنيا برسانند. امام پذيرفتند. خوابيديم. ساعت هشت صبح به مأموران عراقى گفتم مي‌خواهيم برويم بغداد. گفتند مي‌توانيد برگرديد نجف. گفتم نمي‌رويم. ساعتى بعد آمدند كه مركز مي‌گويد تصميمتان چيست؟ گفتم پاريس. با تعجب رفت. آقاى يزدى ساعت 5/10ـ11 صبح آمد. خوشحال شديم. مي‌خواستند با ماشين عازم بغدادمان كنند. حال امام مساعد نبود، با اصرار با هواپيما رفتيم. بلافاصله بعد از پياده شدن با پاريس تماس گرفتم كه عازم آنجاييم. آقاى دكتر حبيبى گفتند چه كنم؟ گفتم تا ورودمان به آنجا از تلفن فاصله نگير. شب را در بغداد بوديم. دوستانمان را دوباره ديديم. امام همان شب براى زيارت كاظمين مشرف شدند. احساسات مردم عجيب بود. صبح به فرودگاه رفتيم. هواپيما را معطل كردند. دو ساعت تأخير داشت. جمبوجت بود. ما پنج نفر در طبقه‌ى دوم بوديم به اضافه‌ى سه نفر كه آنها را نمي‌شناختيم. حالت عجيبى براى دوستان بدرقه كننده دست داده بود. نمي‌دانستند به سر امام چه مي‌آيد. مأموران، آقاى دعايى را خواستند با حالتى متغير برگشت. خجالت كشيد كه به امام بگويد. به من گفت كه گفتند: امام ديگر برنگردد. چه پررو و وقيح! با تأثر خنديدم.

ما در طبقه‌ى دوم بوديم. طبقه‌ى اول را هم نديدم. ولى مسافرانى بودند كه مي‌خواستند فرنگى شوند. هواپيما دو سه ساعت پريده بود كه ما متوجه شديم در آنجا زندانى هستيم. چرا كه يكى از ما تصميم گرفت دستشويى برود (البته در همان طبقه) با اين وصف يكى از آن سه نفر بلند شد و دنبالش كرد. براى اينكه يقين كنيم درست فهميديم، مرحوم املائى بلند شد تا گشتى در طبقه‌ى اول بزند نگذاشتند. برگشت، بحث و گفتگو بين چهار نفرمان شروع شد. آيا مي‌خواهند سر به نيستمان كنند؟ آيا مي‌خواهند بدزدنمان؟ آيا خيال دارند در كشورى زندانيمان كنند و از اين آياها بسيار!

امام پايين را نگاه مي‌كردند. تو گويى در چنين سفرى نيستند. بعد از صحبت‌هاى بسيار به اين نتيجه رسيديم كه آقايان يزدى و املائى در ژنو پياده شوند و من و فردوسي، ‌پهلوى امام بمانيم و اگر نگذاشتند آنان پياده شوند داد و بيداد كنيم تا مردم پايين متوجه شوند. دكتر به يكى از آن سه نفر گفت كه ما مي‌خواهيم ژنو پياده شويم، كار داريم، لحظه‌اى بعد بلندگوهاى هواپيما اعلام كرد موقعى كه هواپيما در ژنو مي‌نشيند كسى غير از مسافران آنجا پياده نشود! خيالاتى شديم. امام به پايين نگاه مي‌كردند. تصميمان را اجرا كرديم. املائى يكى از آنها را كه مي‌خواست مانع پياده شدنشان شود از عقب گرفت. يزدى پريد توى پله ها! چيزى نگفتند. فقط دو نفرشان سلاح‌هايشان را كه تا آن موقع ديده نمي‌شد در قفسه‌اى گذاشتند و دنبال آنها رفتند. بنا بر قرار، آقاى حبيبى در منزل بود، پشت تلفن منتظر. به او گفتند كه همه‌ى دوستانتان را جمع كنيد در فرودگاه كه اگر مسافران آمدند و ما نبوديم به هر وسيله‌اى هست نگذاريد هواپيما پرواز كند (چون احتمال اين معنى را مي‌داديم كه بعد از پياده كردن مسافران، ما را روانه‌ى ديارى ديگر كنند). در اين هنگام به امامت امام نماز ظهر و عصر را خوانديم. چند دقيقه بعد آنها آمدند و ما خوشحال شديم، تازه جريان را به امام گفتيم و خيالاتى كه كرده بوديم. فرمودند ديوانه شديد! رسيديم پاريس: براى اينكه عمامه‌ها جلب نظر نكند امام تنها رفتند و بلافاصله من و بعد از من و امام آن دو بزرگوار.

همان شب از كاخ اليزه آمدند پيش من كه ما مواجه شديم با اين قضيه چه بخواهيم و چه نخواهيم آيت‌الله آمده است. اگر معطل مي‌شديم، نمي‌گذاشتيم. وقت خواستند. امام گفتند بيايند، آمدند و گفتند حق نداريد كوچك‌ترين كارى انجام دهيد و امام گفتند:

ما فكر مي‌كرديم اينجا مثل عراق نيست، من هر كجا بروم حرفم را مي‌زنم. من از فرودگاهى به فرودگاه ديگر و از شهرى به شهر ديگر سفر مي‌كنم تا به دنيا اعلام كنم كه تمام ظالمان دنيا دستشان را در دست يكديگر گذاشته‌اند تا مردم جهان صداى ما مظلومان را نشوند ولى من صداى مردم دلير را به دنيا خواهم رساند، من به دنيا خواهم گفت كه در ايران چه مي‌گذرد.

امام در فرانسه شبانه روز كار مي‌كردند. روزى نبود مگر اينكه سخنراني‌اى داشتند و يا مصاحبه و اعلاميه‌اى و اين پدر پير انقلاب با تمام وجود براى سقوط شاهنشاهى ايران و شكست امريكا كه به اميد خدا در منطقه خواهد بود، سر از پا نمي‌شناخت.

گاهى مصاحبه گران مي‌گفتند كه اين ‌گونه نديده‌اند در اتاقى 4*3 بدون تشريفات و بيا و برو و بدون ميز و صندلي، روحاني‌اى سخن مي‌گويد و به ‌دنبال آن ايرانى به سخن و حركت در مي‌آيد.

رفت و آمدهاى سياسيون ايرانى شروع شد. از ايران و كشورهاى اروپايي، آسيايى و امريكا. تقريباً همه آمدند و گفتند به رفتن شاه راضى شويد. چرا كه امريكا و ارتش را نمي‌شود شكست داد، ولى امام مي‌فرمودند:

شما به مردم كارى نداشته باشيد. آنان جمهورى اسلامى را مي‌خواهند. اگر بخواهيد اين مطلب را رسماً بكوييد شما را به مردم معرفى مي‌كنم!

و بارها امام مي‌فرمودند كه ارتش از خودمان است به امريكا هم كه مربوط نيست. شاه رفتنى است. ريشه‌ى رژيم شاهنشاهى را بايد قطع كرد و مردم را آزاد نمود.

مردم ايران هم خوب فهميده بودند و به قول يكى از دوستان خوبمان كه مي‌گفت امام و امت يكديگر را شناخته‌اند، بقيه هم حرف‌هاى نامربوط مي‌زنند! مردم شعارهايشان را هم از اعلاميه‌هاى امام مي‌گرفتند.

در اينجا بايد اين مطلب را تذكر دهم كه امام خيلى سريع مي‌نويسند. مثلاً در ظرف يك ربع، يك صفحه‌ى بزرگ. واقعاً مشكل است. آخر امام است و روى هر جمله شان حساب مي‌شود و مي‌بينند كه در نوشتن داراى سبك خاصى هستند. با اينكه وقتى كه قرار شد درباره‌ى موضوعى موضعى گرفته شود، رسم است كه دستياران مطالبى را تهيه مي‌كنند و براى رئيس جمهور و يا شخصيتى مي‌خوانند و آنها هم نظرات خودشان را مي‌گويند و پس از حك و اصلاح امضا مي‌كنند. ولى امام،‌ تمامى اعلاميه‌هايشان را خودشان نوشته‌اند و مي‌نويسند. يك اعلاميه نيست، مگر اينكه امام تمامى آن را نوشته باشند. ما فقط گزارش‌ها را به امام مي‌رسانديم و هم اكنون هم مي‌رسانيم و باقى با امام بود و هست.

شيرين است كه با تمام اين اوصاف، بعضي‌ها با كمال بي‌شرمى مدعى شدند كه ما اعلاميه‌ها را مي‌نويسيم! اصلاً ما به امام گفتيم تا حكومت اسلامى را در نجف تدريس كنند! ما گفتيم با شاه مبارزه كن و اين ‌چنين هم مبارزه كن! ما و ما و ما! و من در اينجا صريحاً اعلام مي‌كنم:

1ـ امام خود تصميم به هجرت گرفتند و هيچ‌كس حتى به اندازه‌ى سرسوزنى در رفتن امام به پاريس دخالتى نداشت. فقط من پاريس را در آن شب عنوان نمودم كه امام پذيرفتند.

2ـ تمام اعلاميه‌هايشان را خودشان مي‌نوشتند و مي‌نويسند و امام حاضرند و ناظر. اگر غير از اين بود و هست تكذيب بفرمايند و اگر كسى مدعى است كه امام را به پاريس آورده است و يا برده است و يا كلمه‌اى براى امام نوشته است دروغ محض است و من خواهش مي‌كنم كه در اين‌صورت مطلب را آفتابى كند. چرا در غير اين صورت بعداً ادعايى پذيرفته نيست. و‌ اما من چرا روى اين دونكته تكيه كردم با اينكه از عهده‌ى اين نوشتار كه داستان هجرت امام امت است خارج مي‌باشد، زيرا تاريخ ما و مسير تاريخى انقلاب‌ها و انقلاب ما در نتيجه‌ى نظام جمهورى اسلامى ما از مسير اصلى و اصيل خود منحرف مي‌شود و ديرى نمي‌پايد كه حركت اصيل و مردمى و خدايى امام به يك حركت سياسى و مترشح از غرب و شرق و يا اين گروه مبدل مي‌گردد. چنان كه گفته شد و چه بي‌پروا و تقوا گفته شد كه در تمام حركات و سفرها، اين ما بوديم كه در كنار امام بوديم! دوستان خرده نگيرند كه كسى در ذهنش هم چنين چيزهايى آن هم نسبت به امام نمي‌آيد و تو چرا عنوان كردي! برادران و خواهران عزيز تا امام هست كه خدا او را تا انقلاب مهدى زنده نگه دارد بايد روشن شود كه:

1ـ هيچ كس از هجرت امام به ‌جز من و تنى چند از دوستان معمم نجف خبرى نداشت.
2ـ امام خود تصميم به هجرت به فرانسه را گرفتند و اين حركت به هيچ كس و هيچ يك از گروه‌هاى سياسى چه داخل و چه ايرانيان خارج مربوط نيست.

فردا ادعا نشود كه ما آمديم تا امام را راهى پاريس كنيم و يا به ما از ايران گفته شد تا به امام بگوييم در فرانسه بهتر مي‌شود مبارزه كرد و از اين قبيل لاطألاتى كه اگر با بودن امام روشنش نكنيم، فردا از بزرگ‌ترين انحرافات اساسى اين انقلاب و نهضت به شمار خواهد رفت!

پس از دو روز توقف به دهاتى در هفت فرسنگى پاريس رفتيم نوفل لوشاتو. آنجا منزل آقاى عسگرى بود. ايشان به ما خيلى محبت كرد. منزلى در پاريس گرفته شد تا هر كس بخواهد به نوفل لوشاتو بيايد از آنجا راهنمايى شود و يا با مينى بوس كه در آنجا بود و روزى يكى دو بار رفت و آمد مي‌كرد به ديدار امام بيايد. دو سه ماه پرخاطره‌اى بود.

وقتى كه شاه از ايران رفت خود امام به اين فكر افتادند كه به ايران بيايند و از طرفى از اينكه امريكا و ايراني‌هاى مقيم امريكا اصرار داشتند كه آقا به ايران نيايد، در جمع به اين نتيجه رسيديم كه اين عده‌اى كه در ايران فشار مي‌آورند كه امام نيايد داراى روحياتى هستند كه مي‌خواهند قصه را به بختيار تمام كنند. امام تصميم گرفتند كه بيايند. يك هفته قبل از آمدن امام به ايران كه درست خاطرم نيست يكشنبه بود يا پنجشنبه، امام اعلام كردند كه به ايران مي‌آيم. به دنبال اين قصه، بختيار فرودگاه را بست و گفت تا دو روز بسته است. امام گفتند من روز سوم مي‌روم. دوباره فرودگاه را بست، دوباره امام گفتند به محض اينكه باز شد مي‌رويم. نكته‌ى مهم اين است كه در اين بازى هيچ وقت امام بازنده نمي‌شد. چرا چونكه فرودگاه نمي‌توانست براى هميشه بسته بماند و هر موقع كه باز مي‌شد آن روز، روز ورود امام به ايران بود، بالأخره همين طور هم شد. ما بليط تهيه كرديم، در حدود 50 نفر ايرانى بوديم و 150 نفر هم خبرنگار خارجى با ما بودند كه آمديم به ايران. در ايران قرار شد كه من اول پياده شوم و وضع سالن را ببينم كه چه جورى است. آمدم پايين و ديدم و بعد با آقاى عمو برگشتيم به داخل هواپيما و به همراه امام پياده شدم. باز به نكته‌اى بايد اشاره كنم كه از اهميت بسزايى برخوردار است و آن اين است كه در توى هواپيما امام واقعاً آرام بودند. هيچ گونه تشويشى نداشتند، حتى همان شب قبل [از] پرواز، نماز شب و نماز صبح خود را خيلى به آرامى برطبق معمول هر شب خودشان به جاى آوردند و استراحت مختصرى هم كردند تا اينكه سوار هواپيما شديم و به ايران رسيديم.

همه معتقد بودند به اينكه امام نبايد به بهشت زهرا (س) بروند، چونكه راه بهشت زهرا (س) خيلى شلوغ است و ما مي‌گفتيم اگر برويم به ميان مردم عادى چه مي‌شود. ولى امام گفتند خير من بايد بروم بهشت زهرا (س). بايد يادآور شويم كه طرح رفتن به بهشت زهرا (س) را امام خودشان وقتى در پاريس بوديم اعلام كردند. با وجود اصرار آن مستقبلين براى منصرف كردن امام از اين تصميم، ما عازم بهشت زهرا (س) شديم؛ چون امام خودشان چنين تصميمى داشتند. به علت زياد بودن تعداد ماشينهاى همراه در بين راه، فقط چندبار مردم متوجه اتومبيلى كه امام در آن قرار داشت شدند كه ريختند و خيلى خطرناك شد. در ماشين امام كه فقط من و راننده همراه امام بوديم در جلوى بهشت زهرا (س) شلوغ شد و مردم ريختند. با ماشين به سوى بهشت زهرا (س) مي‌رفتيم. و وضع جورى شد كه ماشين حركت عادى نداشت تا اينكه اصلاً موتور ماشين سوخت و از آن پس ديگر اين فشار جمعيت بود كه اتومبيل را به هر جهت مي‌برد، حتى يك‌بار نزديك بود ماشين توى جوى آب بيافتد. همين حين هليكوپتر آمد و امام و من سوار هليكوپتر شديم و از آنجا در نزديكى قطعه‌ى 17 پياده شديم.

امام فاصله‌ى هليكوپتر تا روى كرسى خطابه را راحت طى كردند. امام صحبت خودشان را ايراد كردند كه همه مي‌دانيد و بعد با آمبولانس از در بهشت زهرا (س) خارج شده و ماشين به دست راست پيچيد، پس از طى مسافت در جاده به طرف قم باز به سمت راست پيچيد و به داخل بيابان رفت و با سرعت زيادى جلو رفت، هليكوپتر ما هم روى آمبولانس حركت مي‌كرد. سريع خود را به آنجا رسانديم و امام را كه از آمبولانس پياده شده بود، سوار كرديم و تا جمعيت برسد از روى زمين بلند شديم. مسأله‌اى كه در اين حال براى ما مطرح شد اين بود كه حالا كجا برويم؟ آيا به فرودگاه مهرآباد برويم؟ تصميم بر اين شد و رفتيم آنجا. ولى ديديم هنوز جمعيت در فرودگاه و ميدان آزادى موج مي‌زند. بنا شد برويم جلوى بيمارستان امام خميني. توى هليكوپتر من از امام پرسيدم حالتان چطور است. گفتند هيچ خوب نيست در نتيجه‌ى فشار جمعيت امام حالشان بد شده بود. وقتى كه هليكوپتر در محوطه‌ى بيمارستان فرود آمد، كاركنان بيمارستان به خيال اينكه بيمارى آورده‌اند به طرف هليكوپتر دويدند. در اين بين با امام رو به رو شدند كه يك حالى شده بودند. نمي‌دانستند چه بكنند. يكى از دكترهاى بيمارستان ماشين خودش را كه يك پژو بود آورد و ما توى آن نشستيم و رفتيم. يك ماشين جيپ هم كه از خود دكترها و كاركنان بيمارستان بود به عنوان محافظ از جلوى بيمارستان پارك كرده بود، از ماشين دكتر پياده شديم و با ماشين آقاى ناطق نورى به منزل دختر آقاى پسنديده رفتيم. شب هم از آنجا به مدرسه‌ى رفاه رفتيم كه ساعت 10 شب بود. امام خيلى خسته شده بودند. اين، قضيه‌ى ورود امام از پاريس به تهران بود.

در اينجا لازم مي‌دانم يك بار ديگر يادآورى كنم كه تصميم آمدن به تهران را فقط خود امام گرفتند و در حالى كه تقريباً همه مخالفت مي‌كردند، امام گفتند «نه» ما بايد برويم ايران و اين چيزى بود كه حتى از تهران هم به ما فشار آورده مي‌شد. يعنى همه مي‌ترسيدند كه قصه چه مي‌شود ولى امام خودشان آمدند.

وصيت نامه

1. مرحوم حاج احمد آقا مطالب فراوانى براى گفتن داشته است. حتى صرف نظر از اسرارى كه افشاى آنها به مصلحت نبوده، با توجه به جايگاهى كه داشته، توصيه‌هاى فراوانى راجع به پاسدارى از انقلاب و راه امام مي‌توانست داشته باشد. اما هنگامى كه وصيت‌نامه‌ى او را بررسى مي‌كنيم، مي‌بينيم كه اساساً مخاطب وى در اين وصيت‌نامه، خانواده‌اش هستند نه ملت ايران. به همين دليل اين وصيت‌نامه خيلى مختصر و در حد اداى تكليف شرعى تنظيم شده است. به نظر مي‌رسد آن مرحوم همان‌گونه كه در زمان حيات حضرت امام همواره پشتِ ‌سر پيشوايش حركت مي‌كرده و هيچ ‌گاه به عنوان فرزند رهبر انقلاب بروزى نداشت، پس از رحلت امام نيز همين سيره را حفظ نموده و نمي‌خواسته وصيت‌نامه‌ى مفصلى در كنار وصيت‌نامه‌ى حضرت امام بر جا گذارد و به اين ترتيب تلاش داشته است تا همواره توجه عموم مردم و مسئولان به وصيت‌نامه‌ى امام باشد. بدين ترتيب پيام نانوشته‌ى وصيت آن مرحوم اين است كه همه‌ى گفتني‌ها و سفارش‌هاى لازم در ارتباط با انقلاب، در وصيت‌نامه‌ى امام آمده است.

راجع به وصيت نامه‌ى آن عزيز نكات زير را متذكر مي‌شويم:
2. هر چند در اين وصيت‌نامه، اشاره‌ى چندانى به مسائل مربوط به انقلاب و نظام اسلامى نشده، اما از ميان مسائل مختلف و اركان نظام اسلامي، تنها به مسأله‌ى رهبرى سفارش شده است كه نشان از اهميت اين مسأله از نگاه آن مرحوم دارد و مهم‌تر اينكه به عنوان كلى «رهبري» و «ولايت فقيه» بسنده نشده بلكه علاوه بر اينها به طور مشخص با تعبير رهبر بزرگوارمان حضرت آيت‌الله خامنه‌اى (دامت بركاته) از مقام معظم رهبرى نام برده شده و بعد در فراز ديگرى خطاب به فرزندانش آمده است:

به حسن و برادرانش اين توصيه را مينمايم كه هميشه سعى كنند در خط رهبرى حركت كنند و از آن منحرف نشوند كه خير دنيا و آخرت در آن است و بدانند كه ايشان موفقيت اسلام و نظام و كشور را مي‌خواهند. هرگز گرفتار تحليل‌هاى گوناگون نشوند كه دشمن در كمين است.

3. مسأله‌ى مهم ديگرى كه در اين وصيت‌نامه به چشم مي‌خورد، بي‌بضاعتى مادى مرحوم حاج احمد آقا است و اين نكته‌ى حائز اهميتى است كه وضع زندگى فرزند رهبر يك كشور در آخر عمر، حتى در حد بسيارى از مردم معمولى كشورش هم نيست.
4. نكته‌ى جالب توجه ديگرى كه در اين وصيت‌نامه به چشم مي‌خورد، سفارش فرزندان به لباس مقدس روحانيت است:

به فرزندان عزيزم حسن و ياسر (رضا) و على سفارش مي‌كنم متدين و با تقوى باشند و دوست دارم در حوزه‌ى علميه‌ى قم درس دينى بخوانند و در موقعش متلبس به لباس روحانيت شوند. معتقدم اين‌طور بيشتر محفوظ مي‌مانند.

رحمت خدا بر آزاد مردانى كه دامان خويش را از غبار دنيا و آلودگي‌هايش پيراستند و هيچ ‌گاه در برابر فشارها تسليم نشدند.

متن وصيت‌نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

با اميد به رحمت واسعه‌ى حضرت حق جل جلاله و ايمان به حقانيت آنچه حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم آورده است و با اقرار به تبعيت محض از معصومين بزرگوار به خصوص مولاى متقيان امير مؤمنان و خليفه‌ى بلا فصل رسول اكرم صلى الله عليهما و آلهما.
اينجانب احمد خمينى فرزند حضرت امام خمينى رضوان الله تعالى عليه در تاريخ 30 شهريور 71 هجرى شمسى مطابق با 23 ربيع الاول 1413 قمرى چند سطرى به عنوان وصيت مي‌نويسم تا به اين اصل اسلامى عمل كرده باشم.
وصى خود فرزندم حسن خمينى را قرار دادم تا در صورت امكان به آنچه مورد نظرم است عمل نمايد انشاء الله خداوند به ايشان پاداش خير دهد.
مرا حتى المقدور نزديك پدر عزيزم و مراد و امامم دفن كند تا شايد به حساب حضرت امام فاتحه‌اى هم نصيب من سراپا گناه گردد و خداوند به خاطر آن حضرت مورد لطفم قرار دهد.
بعد از من كار مرقد حضرت امام با ايشان است تا با كمك و هدايت برادر عزيزم جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى انصارى كه با در نظر گرفتن تمامى جهات بهترين فرد و دلسوزترين شخص نسبت به حرم حضرت امام است، كارهاى آنجا را بعد از من دنبال كند. بعد از من حسن خمينى توليت آن مزار شريف را عهده دار باشد.

كليه‌ى اعلاميه‌ها و كتاب‌ها و نوشتجات حضرت امام قدس سره بعد از من در اختيار حسن خمينى است كه هرگونه مي‌خواهد چاپ و منتشر كند و در صورتي‌ كه وضع مالى خانواده‌ام خوب نباشد از درآمد آن براى گذران زندگيشان استفاده كند والا بهتر است پول حاصل از آن به فقرا و يا خرج حرم امام گردد درآمد آن مال همه‌ى افراد خانواده است. كار مؤسسه‌ى نشر امام نيز با صلاحديد حسن آن‌گونه كه تشخيص مي‌د‌‌هد، است.

كتابهايى كه در دفتر فرهنگى است و متعلق به من است در صورتي‌ كه خانواده‌ام (فاطي) احتياج مادى داشته باشد، بفروشند و پولش را در اختيار او بگذارند ولى بهتر است همه‌ى بچه‌ها از آنها استفاده كنند در صورتي‌ كه نه احتياج مادى باشد و نه بچه‌ها از آن استفاده مي‌كنند، به كتابخانه‌ى آيت‌الله العظمى آقاى نجفى سپرده شود تا طلاب از آن استفاده كنند و اگر حرم امام داراى كتابخانه شد در آنجا گذارده شود.
كليه‌ى اثاث منزل كه مال من است، به همسرم بخشيدم البته اثاثى كه مربوط به من است، خيلى ناچيز است.
من شخصاً در هيچ بانك و مؤسسه‌اى و يا شركتى و از اين قبيل، وجهى ندارم و اگر مختصر پولى در بانك تعاون اسلامى دارم، شهريه‌هاى مراجع بزرگوار قم است كه بايد صرف فقراء گردد.
وجوهى كه نزد خودم است يا پول شخصى و يا وجوه شرعيه است كه جاى هر كدام مشخص و روى هر كدام نوشته شده است. اگر به پولى برخورد شد كه مشخص نبود، از اموال خودم محسوب نگردد. كليه‌ى وجوهى كه سهم مبارك و يا خيرات است در اختيار رهبر بزرگوارمان حضرت آيت‌الله خامنه‌اى (دامت بركاته) قرار گيرد تا در موارد مقرره‌اش صرف گردد.

به فرزندان عزيزم حسن و ياسر (رضا) و على سفارش مي‌كنم متدين و با تقوى باشند و دوست دارم در حوزه‌ى علميه‌ى قم درس دينى بخوانند و در موقعش متلبس به لباس روحانيت شوند معتقدم اين‌طور بيشتر محفوظ مي‌مانند و سفارش مادرشان فاطى عزيزم كه زن فاضل و بسيار متدينى است را به آنها مي‌كنم او زن عارف مسلكى است كه مورد علاقه‌ى شديد امام بود. نكند خداى ناكرده بعد از من به او كم محبتى شود، نكند خداى ناكرده صداى فرزندان نسبت به او بلند شود. او لطيف و دانا است و گوش دادن به نصايح او مسلماً به نفع فرزندانم است. سفارش مادرم كه جان عزيزم فداى او باد را مي‌كنم. او كه سختي‌ها و مرارت‌هاى بسيار كشيده است و هميشه انيس و مونس اماممان بوده است، فرزندانم و فاطى خيلى مواظب ايشان باشند. امروز خدمت به خانم، روح امام را شاد مي‌كند.

فاطى عزيزم؛ تو خود بهتر از همه مي‌دانى كه دير يا زود همه رهسپار ديار آخرتيم. سعى كن زندگى عادى خود را ادامه دهى و راضى باشى به رضاى حق جل و علا.

بين خود و خداى خود رضايت كامل دارم كه تمام تلاشم براى تقويت اسلام و نظام و امام بوده است و از ‌اين جهت در آرامش كامل به سر مي‌برم. البته من هم مانند همه‌ى كساني‌كه درگير كارهاى مختلف مبارزاتى و سياسى هستند، بي‌اشتباه نبودم و به اين اعتراف مي‌كنم ولى تنها كسانى اشتباه نمي‌كنند كه كارى نمي‌كنند. در زد و خوردهاى سياسى ممكن است كارهايى انجام داده باشم كه مناسب شأن امام و يا ياران امام نبوده باشد. تقاضايم از خدا و ياران امام اين است كه مورد عفوم قرار دهند. من در جهت مصلحت امام به هيچ فرد و گروهى رحم نكرده‌ام و خيلي‌ها را در اين راستا رنجانده‌ام كه هنوز هم از اين جهت ناراحت نيستم. از همه به خصوص مادر، فاطي، خواهرها و بچه‌هاشان و قوم خويشان مادرى و پدري، نسبى و سببى اميد عفو و دعاى خير دارم.

به حسن و برادرانش اين توصيه را مي‌نمايم كه هميشه سعى كنند در خط رهبرى حركت كنند و از آن منحرف نشوند كه خير دنيا و آخرت در آن است و بدانند كه ايشان موفقيت اسلام و نظام و كشور را مي‌خواهند. هرگز گرفتار تحليل‌هاى گوناگون نشوند كه دشمن در كمين است.

خداوندا عبد تو پيش تو مي‌آيد و تنها اميدش به توست. عبدى شرمگين و گناه‌كار. او را به رحمت و بزرگوارى خود ببخش. ياارحم الراحمين. والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته.
براى من ده (10) سال نماز و روزه بدهيد. وصيتنامه‌هاى قبل از اين تاريخ فاقد ارزش است.

احمـد خمينـي
23 ربيع الاول‌1413
30‌ شهريور 1371

پى نوشت:
293. نامه‌اى براى همسر
294. حضرت امام خمينى
295. كاخ اليزه مقر«والرى ژيسكار دستن» رئيس جمهور وقت فرانسه
296. منظور: بي‌اعتنايى حضرت امام به تشريفات حفاظتى و اين از جمله برخورد‌هاى شگفت انگيز حضرت امام است چه در ماجراى حوادث سال 42 و چه در ايام تبعيد در تركيه و عراق و اقامت در پاريس و چه در بازگشت مخاطره آميز به ايران و در تمام ادوار پس از آن، با وجود آن همه دشمنان و دشمني‌ها و ترورها و سازمان‌هايى كه به خون ايشان تشنه بودند و با وجود خبر‌ها و گزارش‌هايى كه در تمام اين سال‌ها از طرح‌هاى ترور به گوش مي‌رسيد، حضرت امام خمينى همواره در مواجهه با برنامه‌هاى حفاظتى از ايشان مشابه همين برخورد را داشته و در برابر اظهار نگرانى دوستان و منسوبين از ناكارآيى هرگونه سوء قصدى نسبت به خود اطمينان مي‌داده است كه گويى بر اين واقعيت وقوف كامل داشته است. والله العالم.
297 منظور يادگار امام خمينى اين است كه ايشان از يك‌سو به اطمينانى كه حضرت امام مي‌داده آگاهى و ايمان داشت و از سوى ديگر در برابر عشقى كه به امام داشت و با آگاهى كه از حجم دشمني‌ها و توطئه‌هاى مخالفين داشته است، نسبت به احتمال هركونه اتفاق سوئى نگران بوده است.
298. آقاى دكتر محمود بروجردى داماد امام.
299. منظور والده‌ى مكرمه ايشان، بانوى نمونه‌ى انقلاب اسلامى خانم خديجه ثقفى (همسر حضرت امام) است كه در آن زمان هنوز در نجف به سر مي‌بردند.
300. اشاره به سفر قريب الوقوع همسر حضرت امام از نجف به پاريس
301. اشاره به برداشت رايج و منفى متحجرين از اسلام كه با مبارزه با شاه و بيدادگرى مخالف بوده و معتقد بودند فقط بايد دعا كرد و نماز خواند.
302. اشاره به افراطى گري‌ها و روحيات نامتعادلى كه در اوايل انقلاب تحت تأثير روحيه‌ى انقلابى گرى بر بسيارى از انقلابيون به ويژه جوانان در آن ايام دارد كه همه چيز را حتى مسائل ذوقى و احساسى و عرفانى از دريچه‌ى برخورد انقلابى مي‌نگريستند.
303. اشاره به سياست بازانى كه براى عقب نماندن از قافله‌ى انقلاب و بهره برداري‌هاى بعدى در نوفل لوشاتو گرد آمده بودند، چهره‌هايى همچون بنى صدر و قطب‌زاده و همفكرانشان از ليبرال‌ها و ملى گرايان و ديگران...
304. حضرت آيت‌الله طباطبائى (پدر همسر يادگار امام )