مصاحبه با دكتر خانبگى

 آقاى دكتر ضمن تقدير و تشكر از فرصتى كه حضرت‌عالى در اختيار فصلنامه قرار داديد، مستحضريد كه چالش‌هاى نظرى فراروى انقلاب اسلامى از مباحث بنيادينى است كه جامعه‌ى علمى ما كمتر به آن توجه كرده است در حالى ‌كه اين بحث از مباحث جدى دهه‌ى سوم انقلاب اسلامى است. عده‏اى تصور مي‏كنند كه ناتوانى در نظريه سازى اين حركت اجتماعى و تبديل آن به يك نظريه و نظام تئوريك، ناشى از آن است كه انقلاب اسلامى يك انقلاب بنيادين نيست و صرفاً يك جنبش اجتماعى در مرحله‌ى گذار جامعه‌ى ايران از يك نظام استبدادى سنتى به يك نظام دموكراتيك مدرن است. اين عده تحولات سه دهه‌ى اخير در ايران و جهان را شاهد ادعاى خود تلقى مي‏كنند. نظر حضرت‌عالى در اين رابطه چيست؟

دكتر خانبگى : بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين. سؤال شما چند وجه دارد. اجازه بفرماييد ابتدا پاسخ‏هاى آرى و نه را مطرح كنم سپس به مباحث تفصيلى مي‏پردازم. سؤال اين است كه آيا انقلاب اسلامى در دهه‌ى سوم، با چالش نظرى مواجه هست يا نه؟ به يك اعتبارى مي‏گويم آرى و به اعتبار ديگرى مي‏گويم نه! آيا انقلاب با يك چالش نظرى رو به رو است؟ مي‏گويم نه! آيا شرايط ما امروز به گونه‏اى است كه داريم با يك چالش نظرى رو به رو مي‏شويم؟ مي‏گويم بله! اينكه گفتم انقلاب اسلامى با يك چالش نظرى رو به رو نيست از اين جنبه است كه (تا آنجايي‌كه من در جريان هستم)، تقريباً مي‏توانم بگويم ما در هشت يا نه سال اول شاهد هستيم نوع ادبياتى كه در غرب در تحليل انقلاب اسلامى توليد مي‏شد ادبيات ژورناليستى بود. من پيوسته اين ادبيات را چون در ايران حضور نداشتم، در آنجا مطالعه مي‏كردم.

مشكل اساسى و بنيادى غرب در برابر ايران و انقلاب اسلامي، اين بود كه غرب اصلاً نمي‏توانست درك كند كه اين چه پديده‏اى است. يعنى هيچ راهى براى درك عالم انقلاب اسلامى نداشت. ايراني‏ها و به ويژه امام راحل (ره) چيزى را مطرح كرده بودند و در پايه‌ريزى آن در ايران اصرار داشتند كه با ميزان‏ها و معيارهاى استاندارد شده‌ى غرب قابل تحليل نبود. غربي‏ها مي‏ديدند ايراني‏ها را نمي‏توان با بازيچه‏هايى كه معمولاً در غرب به دست بچه‏ها براى شلوغ نكردن مي‏دهند، آرام كرد.

در اين ده سال افراد گوناگونى در غرب به نگارش و تحليل انقلاب اسلامى پرداختند. از جنبه‌ى سياسي، از جنبه‌ى اجتماعى و حتى از ديدگاه‌هاى سطحى ژورناليستى تلاش كردند راه ورود به عالم انقلاب اسلامى را پيدا كنند. اما اين تلاش به جايى نرسيد. تا اينكه يواش يواش ما از فضاى انقلاب فاصله گرفتيم و در پرانتز عرض كنم مقدارى دنيايي‏تر و مادي‏تر شديم براى آنها تا حدودى قابل هضم شديم.

نظريه‏هاى عمده‌ى تبيين انقلاب اسلامي، تقريباً از دهه‌ى دوم در غرب شكل گرفت. يعنى آن دهه‏اى كه تقريباً ما از پاره‏اى اصول فاصله گرفتيم. در اين دوران عده‏اى كه پيرامون مسائل ايران كار مي‏كردند و عمدتاً هم ايرانى تبارهايى بودند كه در دانشگاه‌هاى مختلف غرب تحصيل مي‏كردند و تخصص آنها نيز مطالعات ميان رشته‏اى بود، پايان نامه‏هاى خود را روى ايران متمركز مي‏كردند و آرام آرام يك سلسله ادبيات به ظاهر علمى در تحليل انقلاب اسلامى در غرب شكل گرفت و تلاش كردند كه اين تحليل‏ها را گفتمان غالب جلوه دهند.

اما واقعيت اين است كه در طول دهه‌ى اول تعدادى از آثار علمي‏اى كه ناظر به شأنى از شئونات ايران بود، اگر چه در غرب وجود داشت ولى غلبه و سيطره با ادبيات ژورناليستى بود. به همين دليل گمان من اين بود كه سياستمداران كشورهاى غربى واقعاً نمي‏دانستند با پديده‌ى انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى چگونه بايد برخورد كنند. چون ادبيات علمي‏اى كه در اين رابطه توليد نمي‏شد. خوب بديهى است كه تا شرايطى تبيين علمى نشود، عملاً نمي‏توان راهكار مناسب در برخورد با آن تدوين كرد و اين مشكلى بود كه غرب در دهه‌ى اول انقلاب در رابطه با ايران گرفتار آن بود. فضاهاى ژورناليستي، سطحي، شعار گونه و تحليل‌گران ناشناخته و غير موجه در اين دهه و برخوردهاى گنگ و آشفته و عجولانه و بسيارى از مسائل ديگر نشان مي‏داد كه انسان غربى توانايى درك عالم اسلامى را ندارد و نمي‏تواند ساحت انقلاب اسلامى را درك كند. بنابراين در آن سال، غربي‏ها خيلى سعى كردند ما را بشناسند اما كمتر توفيقى به دست آوردند.

چيزى كه براى خود من هم عجيب بود اين است كه در اوايل انقلاب از ميان اشخاصى كه به ايران آمدند، ميشل فوكو كه يك انديشمند پساتجدد همه كاره است و نظرات ارزشمندى هم دارد كه قابل تحقيق است. گروهى تشكيل داد تا انقلاب را كه به نام انقلاب اسلامى در ايران به وقوع پيوسته، شناسايى و تحليل و تبيين كند. فوكو از طرف نشريه‌ى الاسرا به ايران آمد و براى آنجا هم مقاله مي‏نوشت. اين مقالات جمع‌آورى گرديد و خوشبختانه در ايران هم ترجمه گرديد. فوكو در اين كتاب به چيزهايى اشاره مي‏كند كه قابل توجه است. مخصوصاً فوكويى كه غرق در مدرنيته است و اين پديده را كاملاً مي‏شناسد و خودش هم معتقد است كه ملزم نيست وابسته به هيچ نحله‏اى باشد و انگ نحله‏اى را به يدك بكشد. در خصوص ايران تعابير عجيبى دارد. اين متفكر «پست مدرن» مي‏گويد: ايراني‏ها يك روح واحدند. براى يك متفكر پسامدرن توجه به وحدت و توجه به يك روح، چيز عجيبى است. مي‏گويد هر جا كه آدم با ايراني‏ها برخورد مي‏كند آنها به يك چيز نگاه مي‏كنند و يك جور رفتار مي‏كنند بدون اينكه با هم در تماس باشند و بدون اينكه شبكه‌ى اطلاع رسانى قابل توجهى در ايران باشد، همه‌ى مردم يك چيز مي‏گويند و همه يك جور رفتار مي‏كنند. گويى همه به يك عالم نظر دارند و اين عالم بي‌ترديد عالم مدرن نيست! و انقلاب ايران اولين انقلاب غير مدرن است. چون تمام انقلاباتى كه اتفاق افتاده است در ساحت مدرنيته است. به واقع در ساحت دنيا و بدون توجه به حوزه‌ى معنويت روى داده است.

همه در پى آن هستند كه فقط دنياى مردم را به يك اعتبار اصلاح بكنند، وضع معيشت مردم و زندگى مردم را اصلاح بكنند. حال آنكه انقلاب اسلامى نه تنها با اين رويكرد اتفاق نيفتاده است بلكه حتى بستر چنين رويكردى را ندارد (بستر فضاى تفكرات مدرن كه معمولاً معطوف به معيشت مردم هست را عرض مي‏كنم)؛ چون در طول حكومت شاه، مردم به آن‌گونه كه منجر به يك انقلاب بزرگ اجتماعى شود، دغدغه‌ى شكم نداشتند. يعنى از سر استضعاف محض طبقاتى و اينكه مردم چيزى براى خوردن نداشته باشند، دست به يك انقلاب نزدند و انقلاب اسلامى در چنين بسترى اتفاق نيفتاد. چيزى كه باعث شد اين جنبش بزرگ اجتماعى اتفاق بيافتد اين بود كه امام پيامى مي‏دادند و مردم گويى با اين پيام‏ها زنده مي‏شدند و زندگى را با چشم‌انداز ديگرى غير از آنچه كه در طول پنجاه سال حكومت پهلوى ديده مي‏شد، مي‏ديدند. در غير اين صورت همه چيز بود، مغازه‏ها پر بود، اجناس فراوان بود، ارتباط ما با غرب فوق العاده صميمى بود، افراد زيادى مي‏توانستند پرواز كنند و بروند به اروپا و امريكا براى تحصيل، براى كار، به هر صورت شرايط اقتصادى و اجتماعى ايران بيانگر اقتضاى يك انقلاب اجتماعى در فضاى مدرنيته نبود. اين يك واقعيت است براى تأئيد عرايضم. مي‏توان گفت كه در حالى ‌كه امريكا ارتباط كاملاً صميمانه با شاه داشت ولى اين به معناى آن نبود كه پيوسته شئونات مختلف زندگى ايرانى مانيتور آنها نباشد. جالب اينجاست كه هيچ ‌گاه سازمان CIA[289] كه در ايران مستقر بود و تمام شئونات ما را زير نظر داشت و شخصيت‏ها، احزاب، گروه‌هاى چپ و راست و جانشين‏هاى احتمالى حكومت شاه را بررسى مي‏كرد و راهكارهاى عملى را نيز به رژيم شاه ارائه مي‏داد، هيچ ‌گاه احتمال وقوع يك انقلاب بزرگ اجتماعى با رهبرى متفكران دينى و انگيزه‏هاى اسلامى مردم را نمي‏داد. به گونه‏اى كه ما مثلاً بگوييم اينها در فهم جامعه كوتاه فكرى كردند.

اينها به دليل بسترهاى انديشه‏اى كه در آن فكر مي‏كردند و مسائل را از چشم‌انداز اين انديشه تجزيه، تحليل مي‏كردند، اصولاً جايى براى انگيزه‏هاى دينى و معنوى در ايجاد و رهبرى يك انقلاب اجتماعى باز نمي‏كردند. همه‌ى اينها دلالت بر يك امرى دارد و آن اين است كه انقلاب ايران ساحتش با ساحت انقلاب‌هاى ديگر متفاوت است. با كليشه‏هاى آن انقلابات قابل تحليل نيست و يك دليل عمده‌ى ناتوانى غرب در پيش بينى و شناخت اين انقلاب همين اختلاف است.

انقلاب اسلامى قابل فهم و درك براى انسان غربى نيست. ما هر چه از آن فضاى ويژه‌ى انقلاب اسلامى فاصله گرفتيم و از عالم انقلاب اسلامى كه به هيچ عنوان رنگ و بوى مدرنيته را ندارد تنزل مي‏كنيم، براى غرب قابل فهم مي‏شويم. از اين تاريخ است كه مدل‏هاى نظريات كلاسيك انقلاب براى تبيين انقلاب اسلامي، آرام آرام شكل مي‏گيرد. تا قبل از آن واقعاً اين پديده براى غربيان قابل فهم نيست.

اين نظريات انقلاب كه تحت تأثير چند نفر مثل اسكاچپول يا جان فورن است، معمولاً نظر به دوره‌ى انقلاب ما ندارند. نظر به حال و هواى انقلابى يا انسان‏هاى انقلابى يا كسانى كه در آن فضا حركت اجتماعى انجام داده‏اند، ندارند. اينها تلاش مي‏كنند آن فضايى را به عنوان فضاى انقلاب اسلامى اعتبار كنند كه آمده پايين‏تر و دنيايى شده است.

نظريه‏هاى انقلاب پيرامون انقلاب اسلامى از اين تاريخ در غرب شكل گرفت. اگر چه هنوز با واقعيت‏هايى كه در ايران اتفاق افتاده و هنوز هم اثرات آن عميقاً در جامعه وجود دارد فاصله‌ى زيادى دارد. ولى در همين حد هم انقلاب اسلامى براى يك انسان غربي، معقول‏تر جلوه مي‏كند. لذا تلاش مي‏كنند كه در بررسي‏هاى خود سطح انقلاب اسلامى را به رفتارهاى مادى قابل فهم، تقليل بدهند و پس از آن با تئوري‏هاى موجود در غرب اين انقلاب را تحليل كنند. اما باز هم مي‏بينيم كه علي‌رغم پاره‏اى از علائمى كه در ديدگاه عده‏اى از جريانات انقلابى در ايران كه به دلايلى از گذشته‌ى خود عدول كرده‏اند پيدا مي‏كنند، هنوز از تحليل انقلاب اسلامى عاجز هستند زيرا تكيه بر اين علائم كه خاص گروه‌ها و جريانات است تكيه گاه معقول و محكمى نيست.

به نظر من نقطه‌ى اساسى و اصلي، آن ده سال اول است. امام كه آمدند پيام امام اين نبود كه مردم بايد دست از همه چيز بكشند و آدم‏هاى بيكار و بي‌عارى باشند چون اسلام با ساحت دنيا سر و كارى ندارد. امام در حالى ‌كه در همه‌ى شئونات زندگى دنيا حضور داشت، ناظر بود، فعاليت مي‏كرد، و نظر مي‏داد. اما اراده‌ى اين حضور اراده‌ى معطوف به تسخير دنيا نبود. همه‌ى آنهايى كه در اين دوران تحت تأثير امام بودند و از ايشان پيروى مي‏كردند نيز تحت تأثير چنين ديدى نسبت به دنيا بودند. اين ديد اصولاً در تفكر انسان غربى معنا ندارد. انسان غربى اراده‌ى معطوف به تسخير و تصرف در دنيا دارد و اين آخرين آرمان انسان غربى است كه بتواند بر همه‌ى شئونات اين عالم سيطره پيدا كند. اما در انديشه‌ى امام و پيروان انقلاب اسلامى نسبت به دنيا چنين ديدى وجود ندارد. آنها نسبت ديگرى با حقيقت پيدا كردند كه همه‌ى شئونات خودشان را در دنيا با آن نسبت هماهنگ مي‏ساختند. اين ديد، عالم و آدم جديدى بود كه ساحت انقلاب اسلامى دريچه‌ى آن را به دنيا گشود.

به تعبير حافظ كه مي‏گويد:
آدمى در عالم خاكى نمي‏آيد به دست
عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

واقعاً ساحت زندگى ما را امام و انقلاب اسلامى متحول كرد. دريچه‏اى به سوى اين عالم و عالم ديگرى براى ما گشود. و ما در يك عالم ديگرى شروع كرديم به نفس كشيدن كه اين عالم به طور كلى از چشم‌انداز انسان غربى قابل رؤيت نبود و آدم ديگرى هم شديم. اين آدم ديگر، به آن معنا نيست كه ما اصلاً نسبتى با دنيا نداريم، ما ماديت را نفى نكرديم ولى نمي‏خواهيم فقط مادى باشيم. همه چيز ما در ارتباط با يك حقيقت ديگرى تعريف مي‌شود. در اين تعريف، دنيا، زندگى در اين دنيا، كار، تلاش، كوشش، استخدام عناصر مادى و همه‌ى آن چيزهايى كه ما امروزه تحت عنوان دنيا از آن ياد مي‏كنيم، معناى خاص خودش را دارد.

امام انسان را دوباره تعريف كرد. اين تعريف در شئونات ما و در دين ما بود اما چون در فضاى انديشه‌ى غربى تنفس مي‏كرديم، از آن دور شده بوديم. امام آمد و بر اساس اين شئونات مجدداً انسان را، دنيا را، دين را و نظام اجتماعى را تعريف دوباره كرد، اين تعريف، تعريف مفهومى نيست، اساساً ما تعريف جديد شديم و هر چه اين نسبت وجودى ما با عالم تغيير مي‏كرد، در همه‌ى شئونات ما متحول مي‏شديم. اين تعريف جديد در همه‌ى ساختارها خودش را نشان داد.

نظام قديمى كه بر ايران و مردم مسلمان آن حكومت مي‏كرد، براى اين تعريف جديد و شيوه‌ى زندگى و زيست مبتنى بر اين تعريف، ناكارآمد بود. طبيعى بود كه در چنين شرايطى بنيادهاى اين جامعه در هم خواهد پيچيد و همه چيز دگرگون خواهد شد. ساختارها و سازمان‌هاى نظام شاهنشاهى و رژيم مشروطه‌ى سلطنتي، توانايى و استعداد اين نو شدن را نداشت. ما بايد به دنبال يك سازمان جديد اجتماعى و ساختار سياسي‏اى مي‏بوديم كه استعداد آن را داشته باشد، نگاه جديد ما به عالم و آدم را پاسخگو باشد. انقلاب اسلامى ايران در چنين چشم اندازى ظهور كرد.

پس از آن، چيزى كه در تحليل انقلاب اسلامى و چالش‏هاى آن بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه آن دنياى جديد، مبتنى بر تصرف و تسخير و قدرت و سلطه نيست. انسان‏ها فقط مادى نيستند، آدم نمي‏تواند مادى محض باشد. بنابراين زيست اين انسان هم نمي‏تواند زيست مادى باشد. پس بايد به دنبال يك شرايط جديدى بگرديم كه اين شرايط جديد همساز با اين نگاه جديد به عالم و آدم باشد. انقلاب اسلامى آرمان چنين ديدگاهى است. بنابراين بر خلاف تصور عوام و القائات كج فهمان نسبت به فلسفه‌ى انقلاب اسلامي، قرار نيست ما دست از دنيا بكشيم و كارى با آن نداشته باشيم. اتفاقاً ما شديداً با اين دنيا كار داريم. قرار است دنيا را دگرگون كنيم و عالم جديدى بنا نمائيم كه در آن امكان زندگى كردن و انسان بودن باشد.

تحركات انقلاب اسلامى در ساختن و آباد كردن زندگى اجتماعى مردم، بهبود رفاه و معيشت آنها و خدمات مهمى كه در طول اين مدت انجام گرفت مبتنى بر چنين ديدگاهى است. اگر يادمان باشد اول انقلاب همين بچه‏هاى جهاد سازندگى با تمام خلوص در بهبود وضع زندگى مادى مردم روستا تلاش كردند. كشاورزي، ساختن جاده، حمام، آب و برق و بسيارى از خدمات ديگر انجام شد و اصلاً كسى پول نمي‏گرفت. اين پول نگرفتن از باب ايثار نبود كه انسان بخواهد منتى بر كسى بگذارد. از باب اين بود كه اصلاً شأن انسانى اقتضاى اين كار را داشت. اين نگاه به دنيا، خدمت به اهل دنيا و غيره، محصول انقلاب اسلامى است. همه‌ى زيست ما را عوض كرد، تعاملات ما، ازدواج ما، دوستى ما، كار كردن، جهاد، تحصيل، بسيج و خلاصه همه چيز ما را عوض كرد.

همه زنده شدند و به زندگى به گونه‏اى ديگر نگاه كردند. اين نوع زندگى اين نوع زيست براى غرب و نگاه غربى و انسان غربى و غرب‌‌گرا و غرب‌زده، قابل درك نيست و امام هم پيوسته همين را مي‏فرمودند كه غربيان نمي‏فهمند انقلاب اسلامى چيست. اين واقعاً از باب شعار نبود. واقعاً نمي‏فهميدند كه اين تحولات چه تحولاتى است. آنچه را كه داشتيم و صدها سال فراموش كرده بوديم، امام دوباره به ما برگرداند. هنر امام و انقلاب اسلامى همين بود. اين نيازمند هيچ واسطه‏اى هم نبود.

بنابراين معتقدم كه انقلاب اسلامى نه تنها در الگوى هيچ‌ كدام از نظريه‏هاى غربى قابل تحليل نيست. حتى ساختارهاى اجتماعى براى اداره‌ى مملكت و طبقه‌بندي‏هايى كه امروزه تحت عنوان جامعه‌ى مدنى از آن ياد مي‏كنند و بر اساس آن هر كس بايد در جايگاه خاص خودش باشد، براى تحليل آرمان‌هاى انقلاب اسلامى بي‌معنا است.

يعنى مي‏فرماييد اين طبقه‌بندي‌هايى كه تحت عنوان جامعه‌ى مدنى و الزامات آن انجام مي‏گيرد، در ساحت انقلاب اسلامى قابل الگوبردارى نيست؟ چون طبقه بندي‏هاى مربوط به عالم غربى و نگاه اين عالم به انسان و نحوه‌ى زيست اجتماعى آن است؟

 دقيقاً همين طور است. انسان دينى جايگاهى و فضايى براى زندگى در طبقه بندي‏هاى جامعه‌ى مدني، در چشم‌انداز غربى آن ندارد. در طبقه بندي‏هاى جامعه‌ى مدني، شأن و اعتبار انسان شبيه شأن و اعتبار يك قطعه در يك ماشين است. كاركرد و منزلت اجتماعى او در چنين جامعه‏اى آن است كه بر اساس آن جايگاه تعيين شده، عمل كند. خروج از اين‌ ‌جايگاه، آن نظم ماشينى از پيش تعيين شده را شديداً به هم مي‏ريزد و وقتى اين نظم به هم ريخت انسان دچار پريشاني، گنگي، پوچى و از خودبيگانگى مي‌شود. بنابراين خودِ انسانى در جامعه‌ى مدنى در چنين جايگاهى معنا دارد. هر كسى وظيفه‏اى دارد كه بايد آن را انجام دهد. سستى در انجام اين وظيفه به منزله‌ى به هم ريختن كاركرد اين ماشين است. احزاب، گروه‌هاى ذي‌نفوذ، ساختار سياسي، نخبگان اجتماعي، يقه سفيدان، روشنفكران، كارگران، كشيش و كليسا، مذهب و نقش آن در زندگى و خلاصه همه‌ى ساختارها به گونه‏اى تعريف شده است و كاركرد خودشان را دارند. به عنوان مثال وظيفه‌ى روشنفكرى بر مبناى تفسير انقلاب فرانسه و نقش اجتماعى آن كاملاً مشخص است. روشنفكر چشم‌انداز فهم اجتماعى و رهبرى جنبش‌هاى اجتماعى است. اين تفسير به گونه‏اى به جريانات مدعى روشنفكرى ايران نيز منتقل شده بود. بنابراين وقتى بحث از انقلاب شد بر اساس چشم‌انداز غربي، هدايت و رهبرى اين انقلاب بايد به طور طبيعى به دست جريان روشنفكري، عملى مي‏شد و دنيا بر اساس همان تعريف‏هاى از پيش تعيين شده جايگاهى براى آرمان‌هاى جنبش‌هاى اجتماعى نداشت و به طور طبيعى مرجعيت و رهبرى دينى نيز نمي‏توانست رهبرى يك انقلاب اجتماعى را به دست داشته باشد.

از آنجايى كه انقلاب اسلامى به طور كلى توهمات اين تعريف‏ها و طبقه بندي‏هاى از پيش تعيين شده را به هم ريخت لذا فهم غرب از انقلاب اسلامى مشكل شد و روشنفكرى ايرانى نيز كه سايه‌ى ناچيزى از روشنفكرى غربى بود با انقلاب اسلامى بيگانه شد.

حضرت‌عالى به بحث‏هاى اساسى اشاره فرموديد. شيوه‌ى تحليل شما از غرب و نسبت آن با انقلاب اسلامى و به تبع آن از روشنفكرى در ايران كه هميشه يك چهره‌ى غربى داشته و نسبت آن با انقلاب اسلامي، شيوه‌ى تحليلى قابل توجهى است. اما در اينجا يك سؤال اساسى وجود دارد و آن اين است كه انتظار از غرب و روشنفكران غربى براى شناخت انقلاب اسلامى با توجه به اصول و مسلمات پيش فرض غربيان نمي‏تواند انتظار به جايى باشد چون ساحت تفكر غربى توانايى برقرارى نسبت منطقي، فلسفى و دينى با ساحت تفكر اسلامى را كه انقلاب اسلامى در چنين فضايى شكل گرفت، ندارد. ما نمي‏توانيم انتظار داشته باشيم از نگاه غربى تفسير نظريه‌ى انقلاب اسلامى و پديده‌ى جمهورى اسلامى يك تفسير مبتنى با واقعيات باشد اما بحث اساسى اينجاست كه چرا متفكران انقلاب اسلامى تاكنون توانايى تبيين انقلاب اسلامى و تبديل آن به يك نظريه و نظام را نداشته‏اند؟

 من البته با بيان شما كاملاً موافق هستم ولى فكر مي‌كنم كه عمده‌ى مشكل ما اين خلأ نظرى را بايد در ساختار مراكز علمى ـ پژوهشى كشور جستجو كرد. دانشجويانى كه وارد فضاى دانشگاهى ايران مي‏شوند متأسفانه ساختار اين دانشگاه‌ها تا به امروز به گونه‏اى است كه در حوزه‌ى علوم انسانى هنوز شجاعت تبلور يك ديدگاه انتقادى نسبت به تئوري‏هاى علوم انسانى غرب را ندارد. بنابراين دانشجويانى كه در اين فضا تربيت مي‏شوند و بعدها به حوزه‌ى پژوهش‏هاى سياسي، اجتماعي، فلسفى و فكرى وارد مي‏كردند، آنها هم چنين شجاعتى را براى انعقاد يك گفتمان انتقادى نسبت به نظريه‏ها و تئوري‏هاى غربى را ندارند و اين بزرگ‌ترين مشكل آموزش‌هاى عالى ما در حوزه‌ى علوم انسانى است.

تمام مبانى علوم انسانى در دانشگاه‌هاى ما، مبانى علوم غربى است. عالم اين علوم عالم خودش است. من نمي‏خواهم بگويم درست است يا غلط. مي‏خواهم عرض كنم كه با اين مبانى و عالم آن، براى انقلاب اسلامى نمي‏توانيم نظريه سازى كنيم. اگر چنين كارى را كرديم همان الگوها و نظريه‌هايى كه امروزه در تحليل انقلاب اسلامي، غربي‏ها از آن استفاده مي‏كنند، در تحليل رويكرد دينى انقلاب اسلامى ابزارهاى ناقصى هستند. اساتيد ما در حوزه‌ى علوم انسانى بايد شجاعت تجديد نظر در قالب‌هاى تئوريك خودشان را داشته باشند. اين قالب‌هاى تئوريك ساخته و پرداخته‌ى نظام اجتماعي، ديدگاه فلسفى و مبانى فكرى دنياى غرب با همه‌ى لوازمش هست. كدام منطقى مي‏پذيرد كه ما با آن مباني، ديدگاه‌ها و قالب‌ها به سراغ تحليل و تبيين پديده‏اى بياييم كه از اساس نگاهش به عالم و آدم متفاوت مي‏باشد؟!

پس بحث اساسى من اين است كه متفكران ما ناتوان در تحليل و تبيين و نظريه‏پردازى انقلاب اسلامى نيستند. آن ابزارهايى كه از آن در قالب تحليل استفاده مي‏كنند، آن ابزارها نارسا هستند. من با دو نفر از دانشجويانى كه تمايل داشتند پايان‌نامه‌ى خودشان را پيرامون الگوى رهبرى امام در انقلاب اسلامى بگيرند، كار كردم. ديدم به دليل سيطره‌ى قالب‌هاى غربي، همان قالب‌ها را به امام و الگوى انقلاب اسلامى تعليم دادند و اصلاً چيزى از آب در آمد كه هيچ سنخيتى و نسبتى با انقلاب اسلامى نداشت. چون آن قالب‌ها، قالب‌هاى ناكارآمدى است. نزديك‌ترين نظريه‏اى كه در تحليل رهبرى امام از آن استفاده شده بود، نظريه‌ى كاريزماى ماكس وبر است ولى واقعاً اگر كسى ماكس وبر را بشناسد و با نظريه‌ى كاريزماى وى آشنا باشد كاملاً درك مي‏كند كه كاريزماى وبر سنخيتى با شخصيت امام خمينى ندارد.

تجسم كاريزماى وبر، بيسمارك صدر اعظم آلمان بود. وبر دقيقاً اعلام مي‏كند كه ما به بيسمارك به عنوان كاريزما براى اين نياز داريم كه انقلاب صنعتى انگلستان و انقلاب فرانسه رخ داده اما آلمان هنوز در فضاى فئوداليته است. هر كس بتواند آلمان را از اين فضا خارج كند و به فضاى انقلاب صنعتى و انقلاب فرانسه منتقل كند، اين كاريزما است. بنابراين كاريزما براى وبر، بيسمارك بود. اين كاريزما كه يك كاريزماى معنوى نيست. اين كاريزما در عالي‏ترين شكلش، هيتلر است كه همه را ديوانه‌ى خودش مي‏كند تا براى عظمت از دست رفته‌ى آلمان، جانشان را فدا كنند. هيتلر كسى را عاشق خودش نكرد. كاريزماى وبر انسان‏ها را مجنون مي‏كند نه عاشق. انسان‏هاى مجنون شده در كاريزماى وبر فاقد عقل و منطق و شعور اجتماعى هستند. آنها مانند مجانين از خود بيگانه‏اند.

در حالى ‌كه امام با انقلاب اسلامى عقل‏ها را بيدار كرد و از طرف ديگر انسان‏هاى عاشق را به طرف خودش كشيد. انسان‌هايى كه عاشق راه و مرام امام بودند و او را مظهر حقيقتى مي‏ديدند كه اين حقيقت را با منطق عقل و سلاح عشق با تمام وجود قبول داشتند.

پيروان انقلاب اسلامى كه شخص امام را نمي‏پرستيدند، عاشق راه و مرام امام بودند. اگر عاشق شخص امام بودند بايد بعد از رحلت امام از مواضع خود نسبت به انقلاب اسلامى و آرمان‌هاى آن عدول مي‏كردند. در حالى ‌كه همه‌ى ما مي‏دانيم اين ‌گونه نشد. چون آن راه و آن مرام پا برجا است. در حالى ‌كه در كاريزماى وبرى هيتلر، اين شخصيت هيتلر بود كه پرستيده مي‏شد. يك ابر انسانى كه آمده بود تا نظم عالم را بر هم بريزد. هيتلر وقتى خودكشى كرد كاريزماى ماكس وبر هم مرد و بعد از آن هم چيزى براى ملت آلمان بر جاى نماند.

اما در انقلاب اسلامى اين راه امام بود كه انسان‏هاى عاشقِ عاقل را به سمت خود كشيده بود. پيروان انقلاب اسلامي، امام خمينى (ره) را تجسم آرمان‌هاى اين راه مي‏ديدند. براى همين معتقد بودند كه بايد خمينى گونه شوند. چون معتقد بودند كه اگر قرار است به اين راه و آرمانى كه امام خمينى به آن تقرب پيدا كرده بود، تقرب پيدا كنيم بايد خمينى گونه شويم. نظم ما، ادب ما، قاطعيت ما، دين ما، عرفان ما، نماز ما، همه چيز ما بايد شبيه به او باشد. چرا؟ چون او تقرب پيدا كرده بود.

متأسفانه عدم چنين چشم اندازى در حوزه‌ى علوم انسانى در دانشگاه‌هاى ما باعث شده كه ما از ابزارهايى استفاده كنيم كه اين ابزارها متعلق به همان عالم مادى غربى است و استعداد تفسير اين عالم جديد انقلاب اسلامى را ندارند. بنابراين ما ناتوان در تحليل نيستيم، ما اسير ابزار ناكارآمد تحليل هستيم. با ابزارهاى مادى كه نمي‏توان انسان‌هاى الهى را تحليل كرد. طبيعى است كه وقتى من از اين ابزارها استفاده مي‏كنم، تحليل من، نظريه‌ى من و نظامى را كه مبتنى بر اين نظريه پايه‌ريزى مي‏كنم، به طور كلى مغشوش، وارونه و غلط از آب در خواهد آمد.

انقلاب اسلامى محصول انديشه‌ى امام خمينى بود. هيچ گروهى نمي‏تواند ادعا كند كه نظريه‌ى انقلاب اسلامى متعلق به اوست. نظريه‌ى انقلاب اسلامي، نظريه‌ى امام خمينى است. انقلاب اسلامى وام دار هيچ گروهى و جريان سياسى خاصى نيست. چون امام هميشه در حوزه‌ى رهبرى انقلاب اسلامى در قله بودند ديگران يا خودشان را به امام مي‏رساندند و از او رهنمود مي‏گرفتند يا پى كار خودشان مي‏رفتند. بنابراين هيچ گروهى نمي‏تواند در انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى مردم را وام دار خودش كند. مردم وام دار هيچ گروهى نيستند. مردم آرمان‌هاى خودشان را در راه امام ديدند و به دنبال او رفتند. مردم فقط امام را ديدند اما امام هيچ گاه خودش را نديد.

بنابراين به همان تعبير حافظ تا ما ساحت خودمان را تغيير ندهيم و متناسب با اين ساحت در پى فهم عالم انقلاب اسلامى نباشيم با تئوري‏هاى غربى نخواهيم توانست انقلاب اسلامى را بشناسيم و نخواهيم توانست انقلاب اسلامى را تئوريزه كنيم چون تئوريزه كردن نياز به ابزارهايى دارد اين ابزارها از جنس ابزارهاى موجود نيست.

 با اين تفاصيل جناب‌عالى معتقديد كه انقلاب اسلامى درگير چالش‏هاى نظرى نيست؟

 بله، انقلاب اسلامى هنوز به چالش نظرى كشيده نشده چون چالش نظرى نياز به نظريه دارد و نظريه بايد منطبق با حقايق و واقعيت‌هاى موجود باشد. وقتى چنين نظرياتى هنوز تدوين نشده است، چالش پيرامون آن معنا ندارد. آنچه كه ما امروز، تحت عنوان چالش‌هاى نظرى از آن ياد مي‌كنيم، چالش‌هاى نظرى انقلاب اسلامى نيست. چالش‌هاى نظري‌اى است كه پاره‌اى از روشنفكران غربى از چشم‌انداز و ديدگاه خود براى انقلاب اسلامى فرض كرده‌اند و اكنون در پى آزمون و خطاى اين نظريه‌ها هستند. اين نظريه‌ها كه نظريه‌ى انقلاب اسلامى نيست.

پس شما معتقديد كه علي‌رغم گذشت دو دهه و خورده‌اى از انقلاب اسلامى ما هنوز خلأ نظرى پيرامون انقلاب اسلامى را حس مي‌كنيم و هنوز آن مدلى كه بايد بيايد و مبانى اين انقلاب را تبديل به نظريه‌ى منسجم كند به وجود نيامده است؟ و يا شايد معتقد باشيد كه امكان دارد در ساحت عالم غربى چنين مدلى متولد شود؟

به نظر من اصلاً امكان وقوعش هم نيست. چون اين مدلى كه ما از آن حرف مي‏زنيم در يك ساحت يا عالمى متولد خواهد شد و با ابزارهايى ساخته مي‌شود. از آنجايي‌ كه عالم فعلى عالم مادى غربى است و ابزارهاى اين عالم هم متعلق به خودش است بنابراين امكان نظريه سازى انقلاب اسلامى با اين ابزارها بعيد است.

اين تعبير شما مشكل بزرگى را فراروى نسل‌هاى حاضر و نسل‌هاى آينده قرار خواهد داد و آن اين است كه دسترسى به ماهيت اين پديده كه ما از آن تحت عنوان انقلاب اسلامى ياد مي‏كنيم ممكن نيست لذا برقرارى نسبت با آن هم محال است. آيا اين ديدگاه باعث نمي‏شود كه رابطه‌ى انقلاب اسلامى با پاره‏اى از نسل‌هاى حاضر و نسل‌هاى آينده بريده شود؟ و آيا اين ديدگاه شرايط را براى مخالفينى كه معتقدند انقلاب اسلامى به دليل فقدان پيشينه‌ى تاريخى در ايران يك انقلاب استثنايى در يك غفلت تاريخى غرب از جامعه‌ى ايرانى بوده و فاقد ريشه‏هاى تاريخى مي‏باشد و همان‌طوركه در يك شرايط استثنايى به وجود آمد سريعاً در يك شرايط استثنايى هم از بين خواهد رفت؟

 به يك اعتبار اين مسأله درست است و به يك اعتبار نه. به اين اعتبار درست است كه اگر مانند غربي‏ها و روشنفكران غرب‌‌گرا اين انقلاب را فقط يك رويداد تلقى كنيم. تئوري‏هاى انقلاب در غرب را به اين دليل ناكارآمد براى تبيين انقلاب اسلامى دانستيم چون تئوري‏هاى مبتنى بر رويداد هستند. رويدادها هم هميشه يا تصادفى يا ناخودآگاه خواهند آمد. انقلاب در غرب يك رخداد ناگهانى است. بنابراين تئوري‏هاى موجود چيزى جز تئوري‏هاى اين رخداد ناگهانى نيستند. اگر از اين زاويه بخواهيم انقلاب اسلامى را تحليل كنيم انقلاب اسلامى هيچ نسبتى با گذشته‌ى تاريخى خود ندارد، چون يك رخداد است و شايد عده‏اى كه تلاش مي‏كنند تئوري‏هاى غربى را بر انقلاب اسلامى بار كنند براى همين است كه آنها مي‏خواهند به‌گونه‏اى ريشه‏هاى انقلاب اسلامى را با گذشته‌ى تاريخ ايران قطع كنند. در صورت توفيق در اين امر، انقلاب اسلامى يك رخداد ناگهاني، فاقد ريشه و پشتوانه‌ى تاريخى با يك رخداد آمد و با رخدادى ديگر خواهد رفت. اما ما كه انقلاب اسلامي، انقلاب‌هاى بزرگ انبيا را يك رخداد ناگهانى نمي‏دانيم. شايد بروز آنها ناگهانى جلوه كند اما انقلاب تحت تأثير يك شعور تاريخى است. يك دركى از عالم و آدم هست كه اين درك وقتى به دست آمد همه چيز را دگرگون مي‏كند.

چگونه وقتى ما قرآن مي‏خوانيم وقتى درك ما در فهم آيات مبتنى بر درك حقيقى مي‏شود جان ما منقلب مي‌گردد. انقلاب هم شبيه همين قرائت است. شما وقتى نظم موجود را با نگاهى ديگر قرائت مي‏كنيد و اين قرائت را مبتنى بر حقايق و واقعيت‏هاى عالم هستى مي‏سازيد در اينجا انقلاب رخ خواهد داد و همه چيز دگرگون مي‌شود. در اين قرائت ديگر انقلاب يك رخداد ناگهانى نيست. اگر چه ناگهان ظهور مي‏كند اما حاصل سال‌ها تأمل و تفكر در حقيقت عالم هستي، نظم اجتماعى و نسبت ما با اين حقيقت و نظم است.

حالا اين فهم جديد چگونه به نسل‌هاى بعدى منتقل مي‌شود تا بر اساس آن رابطه‌ى نسل‌ها با انقلاب منقطع نگردد؟ اين بر مي‌گردد به عمل ماهايى كه اين قرائت جديد را انجام داديم. اگر اين قرائت در جان ما نفوذ كرد و در عمل ما ظاهر شد و به عنوان برنامه‌ى زندگى اجتماعى ما قرار گرفت و امور خودمان را بر اساس آن ساماندهى كرديم، محال است كه اين دگرگونى به دوره‏هاى بعدى منتقل نشود. اما اگر غفلت كرديم طبيعى است كه انقلاب اسلامى در حد يك رخداد باقى خواهد ماند. پس انقلاب قبل از آنكه انديشه يا نظريه باشد يك درك نسبت به هستى است وقتى اين درك ظهور مي‏كند و تبديل به نظم اجتماعى مي‌شود، تبديل به يك انديشه مي‌گردد و از دل اين انديشه مي‏توان نظريه استخراج كرد.

بنابراين بقاى انقلاب اسلامى آن است كه تبليغ نكنيم، عمل كنيم. در صورتي‌ كه فاصله از عمل بگيريم و در مرحله‌ى حرف و تبليغ بمانيم درست مي‏گويند، نسل بعدى نمي‏تواند انقلاب اسلامى را درك كند و با آن نسبتى برقرار كند. انقلاب اسلامى از مقوله‌ى انديشه نيست، چشيدنى است بايد مزه‌ى آن را درك كرد. ما پس از چشيدن، تئوريزه مي‏كنيم و با عقل آن را مي‏سنجيم. انقلاب اسلامى از مقوله‌ى مفاهيم نيست تا نچشيم. نمي‏توانيم آن را درك كنيم. غربي‏ها به اين اعتبار از درك انقلاب اسلامى عاجز هستند چون تا اكنون مزه‌ى انقلاباتى شبيه به انقلاب اسلامى را نچشيده‏اند. آنچه آنها مزه كرده‏اند همان مفهوم انقلاب به مثابه‌ى يك رخداد اتفاقى است. لذا تصور مي‏كنند كه انقلاب اسلامى نيز از سنخ همان انقلابات است، در حالى ‌كه اين ‌گونه نيست.

با اين تفاصيل ما اگر بخواهيم انقلاب اسلامى را تحليل كنيم نبايد براى تحليل آن به سراغ نظريه‏هاى انقلاب در غرب برويم. با توجه به تجربيات اين سه دهه بايد ببينيم پيام‏هاى اين پديده و فضايى كه در آن متبلور شد، چيست سپس به دنبال عناصر ثابت براى توليد يك نظريه‌ى هم شأن انقلاب اسلامى باشيم. امام خمينى و انقلاب اسلامى يك انديشه نيستند يك حقيقت و واقعيت زنده هستند. حقيقت و واقعيت را تا انسان نچشد و با تمام وجود درك نكند چگونه مي‏تواند آن را در قالب مفاهيم، نظريه سازى كند؟ اما اگر بخواهم انقلاب اسلامى را فقط در حد يك انديشه تلقى كنم، خوب انديشه‏اى است در ميان ساير انديشه‏ها، چيز مهمى نخواهد بود. اما وقتى تقرب به انقلاب اسلامى پيدا كرديم تازه شروع مي‏كنيم به انديشيدن. اين انديشيدن هم به معناى آن نيست كه امام و انقلاب اسلامى را «ابژه» كنيم و بعد شروع كنيم پيرامون آن تفكر كردن.

انديشيدن پيرامون انقلاب اسلامى يعنى برقرارى نسبت بين خود و آن پديده. بايد ببينيم ما چه نسبتى با اين حقيقت داريم و در كجاى آن قرار مي‏گيريم. بايد ببينيم با اين حقيقت مي‏توانيم عالم هستى را به گونه‏اى ديگر درك كنيم؟ قرار نيست انقلاب اسلامى موضوع انديشه‌ى من باشد و من هر گونه كه بخواهم آن را تحليل كنم. اين يعنى «ابژه» كردن انقلاب اسلامي. قرار است من با انقلاب اسلامى خودم را و عالم را تعريف كنم. من به انقلاب اسلامى از اين زاويه نگاه مي‏كنم. كسى كه چنين نسبتى با انقلاب اسلامى برقرار كرده است ديگر نمي‏توان او را تهديد كرد. چون اين تهديدها سودى ندارد.

من وقتى انسان شدم و انسانيت خود را در حقيقت انقلاب اسلامى پيدا كردم و تصور نكردم كه انقلاب هم پديده‏اى است براى كاسبى و سود من، در اين صورت چنين آدم‌هايى را تهديد كردن، احمقانه است. چون اين تهديد به معناى آن است كه به من بگويند تو دست از انسانيت خودت بردار و حيوان ديگرى شو، مگر هيچ انسانى چنين مي‏كند؟!

چنين انسانى را نه مي‏توان تهديد و نه مي‏توان تطميع كرد. نمونه‌ى چنين تهديد و تطميعى را ما از ابتداى انقلاب، دوران جنگ تحميلى و در شرايط حاضر از ناحيه‌ى غرب ديديم ولى چه نتيجه‏اى داشت؟ علت آن اين است كه غرب هنوز ما را و انقلاب اسلامى را از همان زاويه‌ى چشم غربى مي‏بيند و تصور مي‏كند كه اراده‌ى معطوف به قدرت همان‌طور كه در سركوبى بسيارى از جنبش‌هاى اجتماعى موفق بوده است، در انقلاب اسلامى نيز موفق است.

اين به نظر من آن نقطه‌ى كليدى در فهم انديشه‌ى امام خمينى و انقلاب اسلامى است. هر جريانى اگر نتوانست اين حقيقت را درك كند، محال است بتواند با انقلاب اسلامى و انديشه‏ها و آرمان‌هاى امام، نسبتى برقرار سازد. اگر توانستيم اين نسبت را برقرار كنيم ديگر نيازى به واسطه شدن عده‏اى يا جريانى نخواهيم داشت. اينكه امام تأكيد مي‏كند انقلاب اسلامى يك انقلاب مردمى است همين است. يعنى براى برقرارى نسبت با اين انقلاب نياز نيست از چشم شخصيت خاصى مثلاً به نام روشنفكر يا جريان و حزب خاصى اين نسبت را برقرار كنيم. هيچ‌كس در انقلاب اسلامى نمي‏تواند ادعا كند كه من بايد اين پيام‏ها را تحليل و تفسير بكنم و بقيه توانايى آن را ندارند.

اينجا ممكن است عده‏اى اشكال كنند كه كشف انقلاب اسلامى يا كشف امام خمينى (ره) صرفاً مي‏تواند يك كشفى شخصى و شهودى باشد و غير از اين راه ديگرى براى برقرارى نسبت با انقلاب اسلامى نيست.

نه، من عرضم اين گونه نيست. مي‏خواهم عرض كنم كه كسى مي‏تواند اين انقلاب را درك كند كه خودش اهل عمل باشد. يعنى اهل تجربه باشد به محض اينكه توانست اين نسبت را برقرار كند مي‏تواند بفهمد انقلاب اسلامى و امام خمينى چه بوده‏اند، اگر كسى اهل اين چشيدن نباشد و صرفاً بخواهد در ساحت انديشه نظر بدهد بعيد مي‏دانم نظريه‌ى او محلى از اعراب داشته باشد.

حتى يك درك اجمالى هم اينها نمي‏توانند از انقلاب داشته باشند؟

 به ميزانى كه عمل مي‏كنند اين درك به وجود مي‏آيد. يعنى هر چه كه بتوانند نسبت برقرار كنند به همان نسبت امكان درك انقلاب اسلامى و امام خمينى براى آنها به وجود مي‏آيد يعنى بايد بفهمد آنچه كه اسم آن را گذاشته‏ايم انقلاب اسلامى و يا آنهايى كه مي‏گويند ما پيرو انقلاب اسلامى هستيم، آن چيست و اينها چه مي‏خواهند.

ما زمانى مي‏توانيم به اين سؤالات پاسخ دهيم كه بتوانيم با آرمان‌هاى انقلاب اسلامى نسبت برقرار كنيم. ما نمي‏توانيم مانند يك روشنفكر سنتى در درون كافه بنشينيم و در حوزه‌ى انديشه‏هاى خودمان انقلاب اسلامى را متعلق انديشه‌ى خود كنيم. سپس ادعا كنيم كه انقلاب اسلامى را شناخته‏ايم و يا پيرامون چالش‏هاى انقلاب اسلامى انديشه مي‏كنيم. او بايد ساحت اين حقيقت را درك كند تا بتواند با آن نسبتى برقرار كند.

با بحث حضرت‌عالى مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه آنچه در ايران اتفاق افتاد يك شالوده شكنى يا ساختارشكنى در مفاهيم و نقش‏هاى رسمى از پيش تعيين شده بود و با اين مفاهيم و آن نقش‏ها نمي‏توان اين انقلاب را تعريف كرد؟

بله، همين‌طور است و در اين مسأله نبايد ترديدى كرد.

 آنهايى كه علاقه‌مند به انقلاب اسلامى هستند و سر جنگ و ستيز با اين حقيقت ندارند آنها چه تكليفى دارند؟ آيا بايد از درك ساحت نظرى انقلاب اسلامى محروم باشند؟ آنها چه كار بايد بكنند تا از درك اين پديده و شخصيت پايه گذار آن يعنى امام خمينى كه چنين شالوده شكنى را در فهم مفاهيم و نقش‏هاى از پيش تعريف و تعيين شده كردند چه راه كارى مي‏توان در نظر گرفت؟

 بهترين راه شناخت و برقرارى نسبت با انقلاب اسلامى براى آنها، اين است كه حرف‌هاى امام خمينى و آرمان‌هاى پيروان انقلاب اسلامى را با تمام وجود بخوانند. به همان ميزان‌ كه اينها حقيقت در دلشان باشد با خواندن حرف‌هاى امام مي‏فهمند كه امام دارد با آنها حرف مي‏زند.

 ولى صرف قرائت حرف‌هاى امام آيا به ما راه كار نظرى مي‏دهد؟ خيلي‏ها دارند اين قرائت را انجام مي‏دهند.

اتفاقاً همه‌ى بحث من اينجا است كه اين من نيستم كه بايد با قرائت، امام را تعريف كنم. حقيقت را كه نمي‏توان تعريف كرد. حقيقت را بايد با قلب لمس كرد و مزه‌ى آن را چشيد، سپس نظم اجتماعى و فردى خودش را با آن تعريف كرد. پس اين قرائت در حقيقت تعريف جديدى از خودم هست نه تعريف آن حقيقت. شناخت حقيقت، يعنى شناخت خودم، يعنى خودآگاهى به هستى خودم. اين ديگر ابژه كردن نيست، چون شما وقتى چيزى را متعلق شناسايى خودت مي‏كنيد در حقيقت آن را در چشم‌انداز فهم و برداشت‏ها و انگيزه‏ها و علائق و سلائق خودت تعريف مي‏كنيد. در حالى ‌كه در اينجا شما در چشم‌انداز حقيقت به خودآگاهى يعنى شناخت جديدى از خودت نائل مي‏آييد. اين دو مسأله خيلى فرق دارد.

از اين جنبه هر كسى در اين عالم ذره‏اى از حقيقت در وجودش باشد به محض مراجعه به انقلاب اسلامى يا يك متن يا يك پديده آن را درك خواهد كرد. شما قرآن را يا انجيل را و يا هر متن ديگرى را براى كسى كه هيچ نسبتى با حقيقت ندارد و اصولاً تمايلى به درك حقيقت هم ندارد هزاران بار قرائت كن، سودى ندارد. اما براى كسى كه كمترين روزنه‌اى از قلب خودش را براى شنيدن يك حقيقت باز مي‏كند به محض اينكه قرائت شروع مي‌شود، مي‏بينيم كه متن دارد با او حرف مي‏زند و با او نسبت برقرار مي‏كند، به فرمايش كلام الهى كسى كه چشم و گوش و قلب خودش را قفل زده است، ديگر چنين آدمى چگونه مي‏تواند با حقيقت رابطه برقرار كند. اكثر تحليل‌هايى كه در غرب پيرامون انقلاب اسلامى ارائه مي‌شود، چنين حالتى دارد.

اشكالى كه ما به تفكر غربى مي‏گيريم اين است كه انسان مي‌شود فاعل شناسايى (سوبژه) و بقيه‌ى اشيا و پديده‏ها مي‏شوند متعلق شناسايى (ابژه) و اين انسان فهم خودش را از اشيا، حقيقت آن اشيا تلقى مي‏كند و بر اساس اين فهم نظم اجتماعي، سامان سياسي، روابط و ضوابط خودش را تنظيم مي‏كند. از تفسيرى كه از برداشت جناب‌عالى ممكن است بشود اين است كه تحليل شما بوى چنين تفكرى را دارد.

اتفاقاً من خلاف اين را معتقد هستم. يعنى مي‏گويم انسان‌هايى مي‏توانند انقلاب اسلامى را درك كنند كه اين انقلاب را متعلق شناسايى خودشان نكنند يعنى خودشان را (سوبژه) نبينند ديگران را (ابژه). بلكه ديگران را هم در وجود خودشان پيدا كنند. ديگران را موضوع شناسايى خود نبينند و خودشان را عقل كل براى تعريف ديگران نبينند. وقتى خودشان را ذيل يك چيز ديگر ببينند ديگر اين اتفاق نمي‏افتد. در غرب، مدار حق و قانون، فهم من است. اين فهم، صورى و مفهومى است. فهم حقيقى نيست. من عرضم اين است كه بايد اين واسطه‌ى ذهن را از فهم برداشت تا با قلب، انسان به فهم حقيقت نائل آيد. من عرضم اين است كه اگر امام خمينى و انقلاب اسلامى را «سوبژه» كنيم ممكن نيست كه بتوانيم آن را بشناسيم. انقلاب اسلامى را بايد در درون خودش جستجو كرد نه در بيرون. بيرون كه چيزى جز اشيا نيست. اين در درون من است كه انقلاب اتفاق مي‏افتد و عالم را دگرگون مي‏كند. اگر غير اين عمل كند در حقيقت دارد رنگ خودش را به انقلاب اسلامى مي‏زند. اين شناسايى بيش از آنكه شناسايى انقلاب اسلامى باشد، شناسايى فهمى از خودش است. رنگى است كه خودش به آن زده است. اما در يك مواجهه‌ى بي‌واسطه، رنگ زدنى در كار نيست. من قرار است رنگ بگيرم نه اينكه به چيزى رنگ بزنم، من قرار است بفهمم نه اينكه چيزى را فهم كنم، يا او در ارتباط با من فهميده شود.

من وقتى قرآن مي‏خوانم در محضر قرآن حاضر مي‏شوم. اما آن دانشمندى كه مي‏خواهد پيرامون قرآن مطالعه كند و يا تحقيق نمايد، قرآن در محضرش واقع مي‌شود. كسانى مي‏توانند عالم معنا را بفهمند كه در محضر عالم معنا حضور پيدا كنند نه اينكه عالم معنا را به ذهن خودشان منتقل كنند و بعد بگويند ما اهل معنا هستيم. تفكر غربى كه تحت عنوان مدرنيته از آن ياد مي‏كنند خصوصيتش اين است كه همه چيز را حوالت داده به اين عالم و اين عالم هم آن چيزى است كه من درك مي‌كنم و درك من هم به من مي‏گويد چيزى جز اين عالم وجود ندارد. چيزى را كه نتوانم درك كنم و در ذهن خود بياورم، چگونه مي‏تواند وجود داشته باشد؟! بنابراين ببينيم كه نگاه انقلاب اسلامى با نگاه عالم غربى از اساس و بنياد متفاوت است. انقلاب اسلامى مي‏گويد حقيقت خارج از من وجود دارد و من در پرتو اين حقيقت، خودآگاهى به خودم، هستي، جامعه، انسان‏ها، حق و تكليف و خيلى چيزهاى ديگرى كه براى زندگى بدان نياز دارم را مي‏شناسم و با اين شناخت زندگى مي‏كنم.

در تفكر غربى گفته مي‌شود كه حقيقت خارج از من وجود ندارد. من خود حقيقت هستم و همه چيز در رابطه با من تعريف مي‌شود و معنا پيدا مي‏كند. اگر من نباشم چيز ديگرى نيست.

با اين تفاصيل چگونه مي‏توانيم حقيقت انقلاب اسلامى را با نظريه‏هاى غربى تحليل كنيم؟ انقلاب اسلامى از اساس چنين تفكرى را باطل مي‏داند و ارزشى براى آن قائل نيست. گفتمان انقلاب اسلامي، گفتمان ساختار شكنى سيطره‌ى چنين تفكرى است. در انقلاب اسلامى گفته مي‌شود ما مي‏خواهيم در اين دنيا زندگى كنيم و همه‌ى شئونات خودمان را، خودمان بسازيم، قطع نظر از ديدگاه‌هايى كه فعلاً حاكميت و سلطه دارد. مشكل اصلى ما با غرب دقيقاً در همين نهفته است. غرب دنيا را در چشم‌انداز خودش تحليل مي‏كند و اصولاً معتقد است كه همه‌ى دنيا براى من است. در حالى ‌كه نظام هستى و پديده‏هاى آن را جلوه‏اى از ذات احديت يعنى آن حقيقت مطلق مي‏دانيم و براى هر پديده‏اى شأنى و شئوناتى قائل هستيم.

معناى چالش سنت و مدرنيته همين است. اين توهماتى كه در تحليل سنت و مدرنيته‌ى ارائه مي‏دهند يك تحليل وهمى است. آنچه كه سلطه و سيطره دارد مدرنيته‌ى محض است. چالش وقتى معنا دارد كه دو طرف در تحقق محض باشند در حالى ‌كه اين مدرنيته است كه فعلاً سلطه دارد. امام خمينى با نظريه‌ى انقلاب اسلامى اين سيطره را مورد ترديد قرار داد و در مقابل گفتمانى كه مي‏گويد همه چيز در رابطه‌ى من معنا دارد، حقيقت ديگرى را نشان داد. بديهى است كه تفكر غربى تاب تحمل چنين گفتمانى را نداشته باشد و با تمام قدرت و توان به مقابله با آن برخيزد. چون سيطره‌ى گفتمان غربى مورد ترديد قرار گرفته است.

هنر امام اين بود كه گفت ما مي‏توانيم. ما اگر بالفعل شديم و سنت متحقق شود و ما پاي‌بند سنت‏هاى خود باقى بمانيم، در آن صورت چالش به وجود خواهد آمد.

پس آنهايى كه در عالم مدرنيته تنفس مي‏كنند اگر هم به دنبال دگرگونى باشند اين دگرگونى اسمش اصلاح هست انقلاب نيست. تمام جنبش‌هايى كه در اين عالم اتفاق افتاد، اصلاحات بود كه ما اسم آنها را انقلاب گذاشته‏ايم چون در آن نگاه انسان غربى به عالم و آدم و نسبت انسان با حقيقت دگرگونى ايجاد نكرد. اما آنچه كه امام انجام داد يك انقلاب واقعى بود چون در نسبت با حقيقت تعريف جديدى ارائه شد. انقلاب وقتى به وجود مي‏آيد كه عالمى نو و آدمى نو به وجود آيد. اگر من خودم را از ساحت سرمايه‌دارى غرب به ساحت سوسياليسم بردم اما در مورد انسان، جامعه و نسبت آنها با حقيقت همان تعريف قديم را ارائه دادم اينكه نمي‏شود انقلاب. اين مي‌شود يك اصلاح اجتماعي. آدم‏ها تعريف جديدى از خودشان ارائه نداده‏اند. در همان تعريف قديمى اصلاحاتى به عمل آوردند.

اما انقلاب اسلامى يك تعريف ديگرى از انسان ارائه داد و همين تعريف در حقيقت، آغاز اختلاف ما با غرب بود. ما در اين تعريف جديد مي‏گوييم مي‏خواهيم انسان باشيم. مي‏خواهيم بر اساس علائق و سلائق و باورهاى خودمان زندگى كنيم. بنابراين شما هر چه ما را تهديد، تطميع و تحريم بكنيد ما كه از انسانيت خودمان دست نمي‏كشيم. اين اساسي‏ترين سرچشمه‌ى اختلافات ما با غرب و امريكا است. امام آمد و گفت ما هستيم و مي‏خواهيم بازى خودمان را انجام مي‏دهيم، مي‏خواهيم از مفاهيم خودمان استفاده كنيم و نقش‏هاى زندگى را خودمان تعريف كنيم اما غرب به ما مي‏گويد خودى خارج از من وجود ندارد. من تعريف كننده‌ى اين خودها هستم؛ حقوق بشر، مردم سالاري، نظام سياسي، اخلاق، حقوق، ارزش‌ها، شيوه‌ى زندگي، نوع پوشش، نوع آداب و عادات تو را من تعيين مي‏كنم. تو اصلاً خارج از من وجود ندارى و عجيب هست كه عده‏اى هم در داخل كشور ما آن را پذيرفته و به ما توصيه مي‏كنند كه در مقابل اراده‌ى معطوف به قدرت اين قدرت، مقاومت نكنيم.

مگر ما مي‏توانيم براى انسانيت براى حقيقت و براى وجود خودمان مقاومت نكنيم؟! از اين جنبه، گفتگو با غرب يا امريكا ديگر چه معنايى دارد! وقتى آنها تمايلى به وجود ما ندارند با چه چيزى قرار است گفتگو كنيم. غرب جز خودش چيزى را به رسميت نمي‏شناسد. قرار نيست ما غرب را بشناسيم. اتفاقاً ما دقيقاً اين موجود را مي‏شناسيم. اين غرب است كه بايد بيايد و ما را بشناسد.

مباحث جناب‌عالى ما را مي‏برد به سمت يك سؤال ديگر و آن اين است كه ما براى درك نقش تاريخى انقلاب اسلامي، بي‌ترديد بايد سطوح مباحثى را كه در حال حاضر جريان دارد و اين سطح تحت تأثير گفتمانى است كه ما در ايران تحت عنوان گفتمان روشنفكرى از آن ياد مي‏كنيم، اين گفتمان به ما مي‏گويد كه هم براى اينكه انقلاب را درك كنيد بايد به تفسيرهاى من رجوع كنيد. براى اينكه غرب را درك كنيد بايد از دريچه فهم من باشد و شما بدون اين فهم قادر به شناخت غرب نيستيد. براى اينكه مدرنيته را درك كنيد بايد به تفسيرهاى من رجوع كنيد. در حقيقت اين جريان مي‏خواهد خودش را يگانه مفسر همه‌ى آن تحولاتى كه در دوران جديد در دنيا اتفاق افتاده بداند. عجيب هم اين است كه اين مشكل آن طرف هم هست. يعنى غربي‏ها هم در شناخت ما به گفتمان‏هاى اين جريان رجوع مي‏كنند در حالى ‌كه ما مي‏دانيم اين جريان نه صلاحيت چنين نقشى را دارد و نه استعداد آن را. عملكرد دويست ساله‌ى آنها در ايران نشان داد كه تنها از مفهوم روشنفكرى آن بخش نفى شده و مورد مذمت را در گفتمان كانت به همراه دارند، نقشى كه از ديدگاه كانت مغاير با روشنفكرى بود. آن نقش، نقش تقليد و تقّيد به باورهاى قالبى است. جريان روشنفكرى در ايران همان‌طوركه مستحضر هستيد نطفه‏اش از همان ابتدا با تقليد و تقّيد به غرب بسته شد. بنابراين ما دچار يك ظلم مضاعف هستيم، يعنى هم دويست سال است كه به ما گفته مي‌شود جهان را از دريچه‌ى چشم ما ببينيد و هم ما را از دريچه‌ى چشم خودشان به جهان معرفى مي‏كنند.

 حرف شما در قسمت اول درست است. اتفاقاً انقلاب اسلامى آمد كه اين من را حذف كند. حذف اين من يعنى حذف جريان روشنفكرى (حالا اگر بپذيريم كه اين مفهوم تعريف مشخصى دارد). انقلاب اسلامى اين جريان را در فهم دگرگوني‏ها و در ايجاد دگرگوني‏ها و در رهبرى دگرگوني‏ها و در ساختار نظام جديد ناشى از دگرگوني‏ها حذف كرد.

بنابراين يكى از دلايل مخالفت‌هاى مختلف اين جريان با انقلاب اسلامى به خاطر از دست دادن چنين نقشى در جامعه‌ى ايران است؟ در حقيقت روشنفكرى با ايجاد موانع مقابل حركت انقلاب در مقابل طرح‏ها و سياست‌ها، توده‏اى (پوپوئيستي) خواندن انقلاب و بسيارى از كارشكني‏هايى كه مي‏كند، به نوعى مي‏خواهد مجدداً نقش از دست رفته‌ى خود را در رهبرى جريان‌هاى فكرى و سياسى به دست آورد.

همين است. انقلاب اسلامى در همه‌ى اركانش، اين نقش را مورد نقد، تجزيه و تحليل و در نهايت مورد ترديد و انكار قرار داد. طبيعى است كه اينها سر سازگارى با انقلاب اسلامى نشان نخواهند داد. چون ديگر نقشى در تحولات اجتماعى ايران ندارند، يعنى مردم ديگر اعتمادى به اينها ندارند چون دويست سال سرنوشت اين مردم در دستشان بود اما چه كردند؟

اما با بخش دوم حرف جناب‌عالى كه گفتيد مشكل غرب اين است كه ما را از چشم روشنفكرى تحليل مي‏كند، موافق نيستم. چون غرب جز اين، راه ديگرى ندارد. چون فهم غربي‏ها از انقلاب اسلامى نيازمند به دالانى (كريدور) هست و جز جريان روشنفكرى دالان ديگرى در ايران وجود ندارد. جريان روشنفكرى هميشه كريدور فرنگي‏ها و غربي‏ها بودند. اصلاً جز تصور نقش كريدورى براى جريان روشنفكرى در ايران هر نقش ديگرى غير واقعى و ذهنى است. روشنفكرى تنها نقشى كه در ايران داشته است، اين است كه به زبان غرب ما را تقليل بدهند به سطح برداشت‏هاى خود. آنها راه ديگرى ندارند. ما را تأويل مي‏كنند به سطح فهم خودشان. غرب راه ديگرى جز اين تقليل و تأويل براى شناخت ما ندارد. ظلم اصلى اين است كه غربى مي‏خواهد همه چيز را با عينك مخصوص خودش ببيند و حاضر نيست قبول كند كه چشم ديگرى و عينك ديگرى هم وجود دارد. مفهوم جهانى شدن هم به تعبير امروزى همين است.

اما در مورد اينكه روشنفكرى تلاش مي‏كند كه ما غرب را از چشم او ببينيم اين ظلم است چون هيچ دليل عقلى نداريم كه ما غرب را از چشم كسانى ببينيم كه فهم خودشان از غرب سطحى و صورى و مبتنى بر منابع درجه چندم است. ما مي‏توانيم با رجوع به متون اصلي، با غرب آشنا شويم و يكى از هنرهاى انقلاب اسلامى و امام خمينى همين بود كه در اين شناسايى هم جريان روشنفكرى را حذف كرد. الان در ايران شرايط به گونه‏اى است كه ديگر كسى از چشم اينها متون غربى را مطالعه نمي‏كند.

آيا جريان روشنفكرى اصلاً استعداد اين نقش را دارد؟

 البته در به كارگيرى اين اصطلاح تا حدودى بايد دقت كنيم. حداقل اگر در گذشته مطلقاً چنين استعدادى وجود نداشت اما به بركت انقلاب اسلامى الان كسانى در جريان روشنفكرى وجود دارند كه اگر چه شناخت درستى از ايران و انقلاب اسلامى ندارند، اما غرب را خوب شناخته‏اند. اين يك مزيتى هست براى روشنفكران اصيل مسلمان كه اگر چنان‌چه دستشان به متون اصلى نمي‏رسد لااقل از چشم اينها شناخت مناسبى از غرب پيدا كنند و همان‌طور كه گفتم اين مزيتى است در ايران بعد از انقلاب اسلامى كه مصر و تركيه و ساير كشورهاى اسلامى از آن برخوردار نيستند.

بنابراين اين جريان در سال‌هاى اخير، غرب را خوب شناخته است و در بيان اين شناخت هم تا حدودى در كشورهاى خودشان موفق بوده‏اند اما در ارائه‌ى طرح و نظريه دچار مشكل هستند. چرا؟ چون طرح و نظريه‌ى ناشى از شناخت دقيق و عميق آن جايى است كه اين طرح براى آنجا ارائه مي‌شود. وقتى چنين شناختى وجود ندارد چگونه مي‏تواند طرح موفق و كارآمدى ارائه دهد! روشنفكرى ايران شناخت دقيقى از جامعه‌ى خود ندارد. زيست جامعه را درك نمي‏كند. اينها، تنها انقلاب اسلامى را نمي‏شناسند بلكه ساحت انسان معنوى را نيز درك نمي‏كنند. انسان معنوى يك نظريه يا انديشه نيست. انسان معنوى نوعى زيست است. معنوى بودن نوعى زندگى است بايد اين زندگى را چشيد تا توان نظريه‏پردازى پيرامون آن را به داست آورد. بنابراين روشنفكرى اين طرف را در خيال خودش تصور كرده و آن طرف را چشيده است و حالا مي‏آيد برنامه‏هاى متناقض و متضاد مي‌دهد.

نمونه‏ى اين برنامه‌ى متناقض را در تاريخ دويست سال اخير، به كرات جامعه‌ى ايران تجربه كرده است و تاوان سنگينى هم براى اين تجربيات داده است. بنابراين بحث ما اين است كه غرب اين زبان را پذيرفته است و با اين زبان مي‏خواهد ما را تحليل كند. شكل اصلي، قدرت تحليل نيست شكل اصلى زبانى است كه دارد از آن استفاده مي‏كند. غرب زبان فهم معنويت انقلاب اسلامى را ندارد. زبان انگليسى اصلاً استعداد فهم عرفان و معنويت انقلاب اسلامى را ندارد مثلاً ما در انگليسى براى مفهوم "جام جم" چه مي‏خواهيم بگذاريم بگوئيم "Jam’s Cup"، فنجان جم معنى ندارد.

شما حافظ، سعدى و مثنوى را ترجمه كن به انگليسي. نيكلسون هم اين كار را كرد اما مگر كسى با خواندن مثنوى به زبان انگليسى مي‏تواند عرفان اسلامى را درك كند؟! زبان انگليسى ساخت و بافتش استعداد تبيين امور مادى را عمدتاً دارد. در آن ساحت، فوق‌العاده قوى دست و سيطره هم دارد. اما وقتى به ساحت عرفانى وارد مي‌شود با كمبود لفظ مواجه مي‌شود. براى همين است كه پاره‏اى از مترجمين ما در تبديل پاره‏اى از مفاهيم انگليسى در عباراتى استفاده كرده‏اند كه در زبان فارسى ما معنايى غير از آن چيزى دارد كه در آن زبان مورد نظر بوده، مفاهيمى چون رشد، ترقي، تجدد، تعالي، اصلاحات، حكومت، سياست و امثال ذالك در ترجمه‌ى پاره‏اى از مفاهيم انگليسى واقعاً مفاهيم معادلى نيست.

 آن وقت يك اشكال در اين طرف به وجود مي‏آيد و آن اين است كه نزديك دويست سال است كه به ما مي‏گويند زبان فارسى استعداد درك علوم غربى را ندارد. ساحت غرب و ساحت مدرنيته را با زبان فارسى نمي‏توان فهميد.

اين به معناى تفصيلى ممكن است درست باشد اما اجمالاً كه ما مدرنيته را درك مي‏كنيم و مي‏دانيم چه مي‏خواهد اگر چه در توصيف تفصيلى ممكن است با پاره‏اى از مشكلات زبانى گرفتار شويم اما بحث اين است كه غرب همين فهم اجمالى را نيز از انقلاب اسلامى و معنويت آن ندارد.

ما اجمالاً مي‏دانيم كه مفهوم اساسى مدرنيته يعنى حوالت انسان به دنياى كاملاً مادى و خروج مطلق دين از ساحت زندگى اجتماعي. همه‌ى تفسيرهاى ديگر تحت تأثير اين حكم كلى است. كسى نمي‏تواند بگويد كه ما اين درك اجمالى از مفهوم مدرنيته يا مدرنيسم يا مدرنيزاسيون را نفهميديم. بنابراين تا اينجا ما مشكلى از نظر زبان و تاريخ براى درك اين پديده نداريم. اما اين مسأله را نمي‏توان مطلقاً مورد ترديد قرار داد كه ما در تفصيل يا شرح تفصيلى اين پديده از جنبه‌ى زبان شناختى ممكن است دچار پاره‏اى از مشكلات شويم و پاره‏اى از اصلاحات را كه در آن زبان وجود دارد، نتوانيم درك كنيم. البته اين يك امر طبيعى و ناشى از تفاوت فرهنگ‏ها و نگاه به عالم و آدم است. اين مشكل ما نسبت به غرب هم در فهم بسيارى از مفاهيم در فرهنگ شرقى علي‌الخصوص در فرهنگ اديان شرقى دچار مشكل است.

آقاى دكتر به جمع‌بندى مباحث نزديك شديم. ماحصل فرمايش جناب‌عالى اين بود كه انقلاب اسلامى انديشه نيست بلكه الگوى زيست فكرى و اجتماعى است كه نمي‏توان آن را مانند يك رخداد مورد تجزيه و تحليل قرار داد و سپس ادعا كرد كه آن را شناختيم بلكه بايد امام خميني، انديشه‏هاى امام و انقلاب اسلامى را چشيد و با آن نسبت برقرار كرد. براى درك انقلاب اسلامى هيچ واسطه‏اى نياز نيست همان‌طوركه خود انقلاب نقش‏هاى واسطه را در دگرگوني‏هاى اجتماعى مثل نقش نخبگان (روشنفكري)، نقش طبقات، نقش احزاب و گروه‌ها و نقش جريان‌ها و شخصيت را حذف كرد و مردم بلافاصله و بدون وجود واسطه‌هايى شبيه به آنچه گفته شد، به يك انقلاب بزرگ اجتماعى و فكرى دست زدند. براى شناخت اين انقلاب و برقرارى نسبت با آن بايد اين واسطه‏ها را حذف كرد. بديهى است كه جريان‌هاى واسطه‌اى كه حداقل در اين دويست سال اخير همه‌ى نقش‏هاى اجتماعى مثل انديشه كردن، حق ايجاد دگرگوني، حكومت كردن، فهم پديده‏ها، علم، فلسفه و تفسير آزادي، عدالت و... را به نفع خود مصادره كرده بودند، از اينكه از چنين نقش بزرگى كه براى خود قائل بودند حذف شدند، راضى نبوده و بيكار نخواهند نشست. جريان روشنفكري، نخبگان سياسي، احزاب و گروه‌هاى ذى نفوذ و بسيارى از تكنوكرات‏هاى جديد همه و همه نقش بازيگرى انحصارى و ويژه‌ى خود را از دست دادند و مانند بقيه‌ى مردم تفسير شدند. آنها براى به دست آوردن مجدد اين نقش به شيوه‏هاى متفاوتى متوسل خواهند شد. همچنان‌ كه در اين سه دهه‌ى انقلاب به هر روشى متوسل شدند تا ضمن ناكارآمد خواندن حكومت دينى به نوعى به جايگاه از پيش تعريف و تعيين شده‌ى خود برگردند.
حضرت‌عالى به عنوان جمع‌بندى بحث براى اينكه انقلاب اسلامى مجدداً گرفتار چنين رويكردى نگردد، چه راهكارى را پيشنهاد مي‏فرماييد؟

 البته اين تلاش طبيعى است. يعنى چرا نكنند. به هر حال جريان روشنفكرى هم در ايران به دنبال اين است كه مشترى براى كالاهاى خود پيدا كند. هنر امام اين بودن كه با آن نسبتى كه مستقيم با مردم ايجاد كرد و مردم با رابطه‏اى كه با افكار و آرمان‌هاى امام برقرار كردند، بساط اين كالاها را برچيدند و حقيقت هم اين است كه در انقلاب اسلامى هيچ گروهى نقش نداشت و اين ‌گونه هم نبود كه كسى آنها را حذف كرده باشد. ديگر افكار، انديشه‏ها، آرمان‏ها و به اعتبارى كالاهاى فكرى آنها براى مردم جذابيتى نداشت. همه‌ى گروه‌ها اگر يادتان باشد در جريان انقلاب اسلامى دكان خودشان را داشتند، حرف‌هاى خودشان را مي‏زدند، نشريات و اعلاميه‏ها و غيره و غيره را داشتند، چپ و راست در جريان انقلاب براى جلب اعتماد مردم خيلى فعاليت و جار و جنجال كردند. اما اين مردم بودند كه هيچ رغبتى به آنها نشان ندادند. اگر كركره‌ى اين جريانات پايين كشيده شد، عمدتاً به خاطر اين بود كه آرمان‏ها و حرف‏ها و نوشته‏هاى آنها نمي‌توانست با مردم نسبت برقرار كند و مردم تمايلى به قبول اين حرف‏ها نشان نمي‏دادند.

رويكرد مردم به جايى و به مسأله‏اى بود كه كسى توجهى به اين جريانات، گروه‌ها، احزاب و غيره نداشت. بنابراين براى اينكه گرفتار چنين رويكردى نشويم، بحث اصلى من اين است كه هر چه از آرمان‏هاى اصلى امام و انقلاب اسلامى دور شويم، بساط اين جريانات و نقش‏هاى واسطه گرى آنها در فهم ما از تحولات مجدداً پايدار خواهد شد. مشكل از ماست نه اينكه فكر كنيم آنها حرف‌هاى جديد و بحث‏هاى جديدى مطرح مي‏كنند. ما اگر از انقلاب اسلامى عدول كنيم، كالاى جريان روشنفكرى جايگزين انقلاب خواهد شد.

تاريخ دويست ساله‌ى اخير ايران بهترين مثال براى اين جايگزينى است. هر گاه مردم از آرمان‏ها، باورها و عقايد خود عدول كردند و در برقرارى نسبت با آن (يعنى عمل به آن و زيست با آن) دچار سستى شدند. اين جريان‌هاى واسط آمدند و گوهر آزادي، استقلال، امنيت و ارزش‌هاى مردم را ربودند.

ما نمي‏توانيم انتظار داشته باشيم كه چنين جريانى كه ادعاى روشنفكرى دارند و باورشان شده است كه تفسير حقيقى دگرگوني‏ها، انديشه كردن و ايجاد هر تغيير و غيره فقط در انحصار آنها است، بيكار بنشينند و تلاشى براى بازگشت به صحنه ننمايند! مشكل از ماست كه چرا ما با فاصله گرفتن از آرمان‌هاى انقلاب اسلامى شرايط را براى بازيگرى اينها فراهم مي‏سازيم؟! چون به محض اينكه از آرمان‏ها عدول كنيم اينها نقش خودشان را پيدا مي‏كنند. اين نقش در اين دويست سال تاريخ ايران سودى براى كشور ما نداشته است. جز استبداد، تقليد، قراردادهاى استعماري، فروش ذخائر ملي، مقابله با آرمان‌هاى دينى و مبارزه با فرهنگ و هويت ملى و از بين بردن نشاط و شعور علمي، چه چيزى براى ايران به ارمغان آورده است؟

اگر مي‏بينيم كه اين جريانات را مردم ما از صحنه‌ى سرنوشت تاريخى خود حذف كردند، براى اين بود كه نسبت ديگرى با يك حقيقت ديگر برقرار كرده بودند. به هر ميزان در اين نسبت ترديد شود يا سستى به وجود آيد به همان نسبت، همان وضعيت گذشته برقرار خواهد شد. به نظر من از علائم عدول ما از آرمان‌هاى انقلاب اسلامى بروز همين چالش‏ها است. ما بايد اينها را به عنوان علائم هشدار دهنده تلقى كنيم و متوجه باشيم كه هر يك قدم عقب نشينى از آرمان‌هاى انقلاب اسلامى كه آزادي، استقلال و جمهورى اسلامى است، باعث مي‌شود كه اينها يك قدم به حذف آن آرمان‏ها نزديك شوند.

دوباره همان واسطه‏ها خواهند آمد، به جاى ما فكر خواهند كرد، به‌جاى ما تصميم خواهند گرفت. به ما خواهند گفت فقط ما مي‏فهميم شما شعور لازم را براى درك نداريد، شما سنتى هستيد. شما عقب مانده‏ايد، افكار و ارزش‌هاى گذشته را دور بريزيد. دين عامل عقب ماندگى است. هويت و فرهنگ و مليت ايرانى مزخرف است. همه چيز دارد جهانى مي‌شود. شما هم براى اينكه جهانى شويد، بايد درهاى خودتان را باز كنيد تا تمدن بزرگ به سراغ شما بيايد، بايد باورهاى قديمى را كنار بگذاريد، بايد از دين دست بكشيد و همه‌ى آن چيزهايى كه در طول رژيم سلطنتى به ما گفته شد، همه‌ى آنها دوباره در قالب جديد خواهد آمد. اين گفتمان‏ها براى ما ايراني‏ها و براى ما مسلمانان گفتمان‏هاى آشنايى است، ما نزديك به دويست سال با وجوه مختلف اين گفتمان‏ها زندگى كرديم اما ترقى كه نكرديم هيچ، بلكه عزت و احترام و انديشه، ايمان و باور و عقايد، استقلال و امنيت و آزادى خودمان را هم از دست داديم. به ما مي‏گويند شما عقلتان نمي‏رسد. اين ما هستيم كه فقط مي‏فهميم، در انقلاب اسلامى اولاً امام اين پارادايم (الگو) را شكست. ثانياً براى اينكه با اين شعارها مرعوب نشويم بايد جوانان ما به همه‌ى ابزار روز مسلط شوند، زبان را بايد ياد بگيرند، تكنولوژى جديد را بايد ياد بگيرند، دگرگونى رسانه‏ها را درك كنند تا بتوانند متون اصلى را خودشان بدون واسطه‌ى ديگرى درك كنند. آن كسى كه دغدغه‌ى حقيقت دارد اگر اين شرايط را براى خودش فراهم نكند، بي‌ترديد مرعوب خواهد شد و همه‌ چيز خودش را از دست خواهد داد. آزادي، امنيت، عدالت، حكومت داري، مشاركت سياسي، مردم سالارى و همه‌ى آن چيزهايى كه در زندگى امروز ما مورد نياز هست را بايد خودمان بي‌واسطه مزه كنيم. اگر قرار باشد اينها را كسى ديگر به ما ياد بدهد، نبايد ترديدى كنيم كه او قرائت خودش را به ما تحميل خواهد كرد. همه اينها نيازمند به زبان و علوم است.

ما حتى براى شناخت غرب هم بايد اين واسطه‏ها را حذف كنيم تا با غرب بي‌واسطه مواجهه نكنيم، چيزى از آن درك نخواهيم كرد. غرب‏شناسى ما نيز بايد غرب‏شناسى بي‌واسطه باشد. جوانان ما بايد بي‌واسطه غرب را ببينند تا بفهمند غرب چيست غرب فقط تكنيك و آزادى بي‌بند و بار و دموكراسى و حقوق بشر نيست. غرب، استعمار، جنايات و غارت، كشتار، بي‌دينى و توليد سلاح‌هاى كشتار جمعى و استفاده از بمب‏هاى هيدروژنى و شيميايى و سلاح‌هاى اتمى و ناامنى و جنايت و از بين رفتن بنياد خانواده و نابودى انسانيت هم هست. آنهايى كه واسط غرب با ما هستند اين چيزها را كه به ما نشان نمي‏دهند. آنها فقط شعار آزادي، دموكراسى و حقوق بشر و نظم و پيشرفت تكنولوژى غرب را به ما نشان مي‏دهند، يعنى هر چيزى كه ممكن است ما را مرعوب كند.

اين يافتن از طريق مواجهه‌ى مستقيم و بي‌واسطه مزيتش آن است كه اگر ساخته شويم، حقيقتاً ساخته مي‏شويم. جنگ يك مواجهه‌ى مستقيم و بي‌واسطه با دشمن بود. چقدر در سرنوشت تاريخى انقلاب اسلامى مؤثر واقع شد؟ چون انسان‌هايى كه از دل اين مواجهه‌ى مستقيم خارج شدند، بعدها جسورانه‏ترين كار را در ساخت صنعت، آباداني، سدسازى و از همه مهم‌تر دستيابى به تكنولوژى هسته‏اى انجام دادند. چون فهميدند كه مي‏توانند و دشمن آن‌گونه كه برايشان ترسيم كرده‏اند، نيست.

ممكن است اين مواجهه‌ى مستقيم چالش‌هايى براى ما ايجاد كند اما دستاورد اين چالش‏ها بي‌ترديد به مراتب براى سرنوشت جامعه‌ى ما و انقلاب ما مفيدتر خواهد بود.

نتيجه اينكه ما هر چه از عالم اصلى انقلاب اسلامى فاصله بگيريم و آن شيوه‌ى زيست را ترك كنيم، جريان‌هاى شبيه روشنفكرى و ساير جريان‌هاى واسطه‌گر مجدداً نقش‏هاى از دست رفته‌ى خود را باز خواهند يافت. ما كه نمي‏توانيم بگوييم آنها نباشند! جريان روشنفكرى وقتى در ايران مجدداً نقش گذشته‌ى خود را باز خواهد يافت كه ما به آنها توجه نشان دهيم و تصور كنيم كه تفسيرهاى آنها موجه است. تا وقتى اين توجه به آنها معطوف نشود، تا وقتى خريدارى براى كالاهاى آنها وجود نداشته باشد كارى از پيش نخواهند برد. اين توجه وقتى به آنها معطوف خواهد شد كه توجه ما به انقلاب اسلامى و آرمان‌هاى امام خمينى كم شود.

اگر مي‏بينيم كه در اين دو دهه‌ى اخير باز هم گفتمان روشنفكرى در ايران تلاش مي‏كند كه نقش گذشته‌ى خودش را بازسازى كند به خاطر توجهى هست كه ما به آنها نشان داديم و اين توجه هم به خاطر آن است كه بخشى از نيروهاى انقلابى از گفتمان انقلاب اسلامى به هر دليلى عدول كردند. بنابراين مخاطب‏هاى محدودى پيدا كردند. اينها اگر مخاطب نداشته باشند چيزى نيستند.

آقاى دكتر از جناب‌عالى به خاطر فرصتى كه در اختيار ما قرار داديد سپاسگزارى مي‏كنيم، اميدواريم در فرصتى ديگر مباحث مهم ديگرى را در خدمت حضرت‌عالى داشته باشيم.
پىنوشت:
  289. سازمان سيا