تأملاتى نظرى و تاريخى در علل و انگيزههاى پيدايش جريان آقاى منتظرى (2)
انتقام نامه يا كتاب خاطراتدكتر سيد حميد روحانى [108]
پس از چاپ بخش اول اين مقاله در شمارهى اول فصلنامه، برخى از خوانندگان محترم و فكور از روشن شدن جريان آقاى منتظرى به دور از جار و جنجالهاى سياسى با يك روش علمى و تاريخى ابراز خرسندى كردند و تعداد ديگرى نيز پرداختن به اين مسأله را دامن زدن به يك جريان مرده كه ارزش نقد و ارزيابى نداشته، دانستهاند و عدهاى ديگر معتقد بودند كه اين گونه مباحث چيزى جز زنده كردن يك خاطرهى بد از كسانى كه اكنون ساكت و آرام در گوشهاى نشسته و مشغول خود هستند و جايى در باورهاى مردم ندارند، نيست.
ضمن احترام كامل به همهى عقايدى كه در اين رابطه وجود دارد، بايد گفت كه اگر چه ممكن است همهى ديدگاههاى مذكور به نحوى درست باشد، اما جريان آقاى منتظرى پيش از هر چيز بخشى از تاريخ ايران و انقلاب اسلامى است. حتى اگر اين مسأله حقيقت داشت كه ايشان اكنون هيچ حركت سياسى و فكرى عليه اركان نظام جمهورى اسلامى انجام نميدهد، باز هم پرداختن به اين بخش از تاريخ كشور و روشن ساختن زواياى پنهان و پيداى آن، يك ضرورت غيرقابل انكار ميبود. چه برسد به اينكه بدانيم اركان وابسته به جريان آقاى منتظرى چه از طريق اطلاعيهها و اعلاميهها و چه از طريق راهاندازى سايت اينترنتي، هنوز در پى توجيه و تفسير سياستهاى گذشتهى خود و خلافكاريها و محكوم كردن ديگران و از همه مهمتر اظهار نظر در بخش مهمى از مسائل جارى اين كشور، جهان اسلام ودنيا هستند.
سايت اينترنتى آقاى منتظرى گواه روشنى بر اين مدعاست. توصيهى او به روحانيت عراق براى عدم دخالت در سياست و واگذارى آن به سياست بازان كه يك شعار سكولاريستى دوران رضاشاهى و يكى از سياستهاى دويست سالهى اخير استكبار جهانى در كشورهاى اسلامى است، از نمودهاى عينى حضور فعال ايشان در زندهترين مباحث سياسى ايران و جهان اسلام است.
البته توصيهى آقاى منتظرى از جنبهاى شايد براى مردم و روحانيت عراق مفيد باشد تا مواظب باشند در بدنهى سياستهاى دينى و انقلابى آنها، جرياناتى مثل جريان آقاى منتظرى ظهور نكند.
ارائهى گزينشى بخشى از اسناد و مدارك مربوط به انقلاب در سايت اينترنتى و مغفول گذاشتن بخشى ديگر، نه تنها نشان دهندهى حضور فعال جريان آقاى منتظرى در صحنههاى سياسى و اجتماعى بلكه بيانگر بهرهگيرى اين جريان از مدرنترين ابزارهاى اطلاعاتى و الكترونيكى براى بيان ديدگاهها و تأثير در سياستهاى جمهورى اسلامى است.
بنابراين پرداختن به افكار، انديشهها، بينشها و گرايشهاى اين جريان يكى از سرفصلهاى قابل توجه تاريخ انقلاب اسلامى است كه به راحتى نميتوان نسبت به آن بياعتنا بود. كسانى هستند كه تمايل دارند مباحث نادرست و مطالب ضد و نقيض ايشان در آثارى چون «خاطرات»، «واقعيتها و قضاوتها» و غيره به صورت يكطرفه مطرح شود و كسى به آنها جواب ندهد تا پس از دورهاي، اين مباحث نادرست به عنوان مشهورات و مسلمات تاريخى به نسلهاى آينده القا شود.
سكوت در مقابل چنين ظلم آشكارى به انقلاب اسلامى و رهبر كبير آن امام خمينى (ره) و خونهاى پاكى كه براى دفاع از اين نظام و مردم به زمين ريخت، خيانت آشكار به آرمانهاى انقلاب اسلامى است.
همهى آنهايى كه دل در گرو عشق به ايران، اسلام، انقلاب اسلامي، امام خمينى (ره) و مردم ايران دارند، وظيفه دارند آنچه را كه در تاريخ اين انقلاب گذشته است قبل از آنكه كينه توزان، سست عنصران و عافيتطلبان با دروغ پردازيهاى خود وارونه جلوه دهند، بيان كنند. آنچه كه بر سر انقلاب مشروطه آورده شد، بايد براى مردم ايران تجربهى عبرت آموزى باشد. اگر در آن زمان وطنخواهان واقعى در مقابل كجتابيهاى جريانهاى مشكوك فراماسونرى و تاريخ نگاران رسمى سكوت نميكردند، جامعهى علمى ايران امروز نبايد براى پيدا كردن اسناد تاريخى اين مملكت و شناخت حقايق در همهى گذشتهى خود ترديد كند.
اين مشكلى است كه تاريخ دويست سالهى اخير ايران لطمات جبران ناپذيرى را از آن ناحيه متحمل شده و متفكران حوزهى انقلاب اسلامى نبايد براى رعايت پارهاى از ملاحظات بيبنياد از پرداختن به آن غفلت كنند.فصلنامهى 15 خرداد
در شمارهى گذشته پيرامون برخى از خصلتها و خصوصيات روحى و اخلاقى آقاى منتظرى و عملكردهاى او، نكتههايى همراه با دلايل و شواهد بيان كرديم و بخشهايى از علل و عوامل روانشناختى و جامعهشناختى خروج ايشان از نظام جمهورى اسلامى را تشريح كرديم. اكنون براى شناخت بهتر اين جريان و آگاهى ريشهاى از ماهيت آن بايسته است كتابى را كه به نام «خاطرات» او انتشار دادهاند، مورد بررسى و ارزيابى قرار دهيم و در زمينهى درستى و نادرستى و صحت و سقم مطالبى كه در آن كتاب آمده است، به بحث بنشينيم و به دور از هرگونه غرض ورزى و ذهنيتگرايي، واقعيتها را آشكار سازيم و داورى را به خوانندگان انديشمند، نسل كنجكاو و پژوهشگر امروز و آينده واگذاريم و اميدواريم در دادگاه عدل الهى و داور حقيقى سرافكنده نباشيم و با يارى و عنايت او از لغزش قدم و طغيان كلك و قلم مصون بمانيم و اين جستار تاريخى و نقد و نظر علمي، مايهى خشنودى حضرت امام عصر (عج) باشد.
بايد دانست كتاب ياد شده بهترين و مستندترين مأخذ براى شناخت آقاى منتظرى ميباشد و ما را از تكاپو و كنكاش گسترده جهت گردآورى مدارك و نشانهها پيرامون روحيات و اخلاقيات نامبرده بينياز ميسازد و واقعيتها را پيرامون ايشان به نمايش ميگذارد. از اين رو، براى اثبات آنچه در شمارهى گذشته دربارهى آقاى منتظرى نگاشتيم، خوانندگان عزيز و انديشمند را به مطالعهى اين كتاب فراميخوانيم و از آن به مصداق «گواه شاهد صادق در آستين باشد» بهره ميگيريم.
پيش از پرداختن به محتواى كتاب ياد شده، بايسته است نخست هدف از تدوين اين خاطرات را به دست آوريم و دريابيم كه چه انگيزه و ايدهاى در پشت اين خاطره نويسى و انتشار آن بوده و چه انديشههايى در آن نقش داشته است. در مقدمهى اين خاطرات به قلم آقاى منتظرى آمده است:... از آنجا كه تاريخ هر انقلاب همچون خود انقلاب معمولاً در معرض تحريف و تعرض قرار ميگيرد، لذا نسل معاصر انقلاب مسئوليت دارد پيش از آنكه تاريخ انقلابش توسط ديگران به گونهاى تحريف شده نگاشته شود، خود اقدام نموده و با تعهد كامل، در حد اطلاع خويش، نسلهاى آينده را در متن جريانات و حوادث انقلاب قرار دهد. از آنجا كه اينجانب از آغاز نهضت اسلامى اخير در ايران به هدايت و رهبرى روحانيت به ويژه مرحوم امام خمينى (اعلى الله مقامه) در همهى مراحل حضور داشته و در حد قدرت و توان از هيچ تلاش و كوششى جهت رشد و شكوفايى نهضت و نهايت پيروزى انقلاب و تحكيم موقعيت اجتماعى رهبر فقيد با ارائهى تذكرات و نظريات خيرخواهانه كوشيده و قهرا شاهد و ناظر بسيارى از حوادث و جريانات بودهام...
اين مقدمه وانمود ميكند كه هدف و انگيزهى آقاى منتظرى از نگارش كتاب خاطرات، آشنا كردن نسل امروز و نسلهاى آينده با «متن جريانات و حوادث انقلاب» اسلامى و آشكار كردن زواياى تاريك و نكتههاى ابهامآميز رويدادهاى تاريخى ميباشد. ليكن با نگاهى به مطالبى كه در اين خاطرات آمده است و نيز با توجه به اعتراف آشكار آقاى منتظرى در مورد انگيزهى او از بازگو كردن اين خاطرات در جاى ديگر، به دست ميآيد واقعيت جز اين است كه آقاى منتظرى در مقدمه آورده و يا به نام او آوردهاند. زيرا آقاى منتظرى در پاسخ به پرسش يكى از ارادتمندان خود به نام مصطفى ايزدى پيرامون هدف و نظر از انتشار اين خاطرات چنين اعتراف كرده است:
... انگيزهى من از ثبت خاطرات به ياد مانده و اسناد باقى مانده، جز دفاع از خود و كسانى كه در رابطه با من مورد ظلم قرار گرفتند و نيز تبرئهى اصل اسلام و انقلاب از خلافكاريهايى كه احيانا با نام آنها انجام شده، نبوده است. همه ميدانند كه من خود از پايه گذاران انقلاب اسلامى ايران بودم و طبعاً بسيارى از تندرويها و خلافكاريها به حساب من نيز گذاشته ميشد در صورتى كه من مخالف بودم و بارها در موقعيتهاى مختلف آن را ابراز ميكردم و كمتر در جايى منعكس ميشد... به ناچار بر من لازم بود به عنوان دفاع، تذكرات كتبى و شفاهى خود را در رابطه با اين مسائل كه سابقا به عنوان انجام وظيفهى شرعى و انسانى انجام شده، منتشر نمايم. اين امر حق طبيعى هر انسانى است و اما انتشار آن در زمان حياتم به اين دليل است كه اكنون كه من زنده هستم خروارها دروغ و تهمت و اهانت را نثار من كرده و ميكنند، چه رسد به زمانى كه من زنده نباشم... سالها اينجانب به هدف حفظ حرمتها از نشر اسناد موجود خوددارى كردم و در برابر اتهامات و اهانتها نسبت به من و وابستگان من و محاكمات آنان صبر نمودم، به اميد اينكه متصديان در روش خويش تجديد نظر نمايند ولى مشاهده شد كه آنان دست بردار نيستند. لذا در نهايت چارهاى جز انتشار خاطرات و اسناد نديدم...[109]
چنانكه ميبينيد آقاى منتظرى در اين اعترافنامهى خود، به تاريخ انقلاب و مسئوليت نسل امروز در «قرار دادن نسلهاى آينده در متن جريانات و حوادث انقلاب اسلامي» كوچكترين اشارهاى ندارد و تنها انگيزهى خود را از انتشار اين خاطرات، «دفاع از خود و كسانى كه در رابطه» با او ـ بنابر ادعاى او ـ «مورد ظلم قرار گرفتند»! اعلام كرده است و در واقع او دفاعيات خود را «خاطرات» نام نهاده است!
آقاى منتظرى به رغم اينكه در مقدمهى كتاب خاطرات از تاريخ انقلاب سخن رانده و مسئوليت «نسل معاصر انقلاب» را در «قرار دادن نسلهاى آينده در متن جريانات و حوادث انقلاب» ياد آور شده است، در اين مصاحبه، اذعان دارد كه هيچگونه رسالت و مسئوليتى در انتشار اين خاطرات نداشته و حتى انتشار آن را حرمتشكنى ميدانسته و «سالها به هدف حفظ حرمتها» از نشر آن خوددارى كرده است «به اميد اينكه متصديان در روش خويش تجديد نظر نمايند. ولى مشاهده شد آنان دست بردار نيستند لذا در نهايت چارهاى جز انتشار خاطرات و اسناد نديده» است! بنابراين اگر متصديان امور ـ طبق نظر او ـ در روش خود تجديد نظر ميكردند، از عملكردهاى او هيچگونه انتقادى نميكردند، وابستگان او را به رغم خلافكاريها، قانونشكنيها و توطئهها تحت تعقيب قرار نميدادند و به محاكمه نميكشيدند، او هيچ گاه به انتشار اين خاطرات دست نميزد و از مسئولان نظام و متصديان امور انتقام نميگرفت!
راستى آقاى منتظرى روى دلسوزى براى تاريخ انقلاب اسلامى و رويارويى با تحريفگريها به انتشار اين كتاب دست زده است يا بنابر آنچه در مصاحبه آورده بر آن بوده است نسبت به كسانى كه به اصطلاح حرمت او را پاس نداشتند و بنابر ادعاى او به او اهانت كردند و وابستگان او را به محاكمه كشيدند، انتقام بگيرد؟
با نگاهى به متن كتاب خاطرات به درستى ميتوان دريافت در اين خاطره گويى و خاطره نويسى ـ چنان كه آقاى منتظرى در مصاحبه آورده است ـ جز دفاع و انتقام انگيزهى ديگرى در كار نبوده است، زيرا:
1 ـ اين كتاب با سبك و سياق خاطره نگارى به رشتهى نگارش كشيده نشده است. آقاى منتظرى در اين كتاب نه تنها به شرح زندگى خانوادگى خود نپرداخته بلكه بسيارى از زواياى زندگى او در اين كتاب ناگفته و ابهام آميز مانده و تنها روى يك سلسله موضوعات و جريانهاى ويژهاى كه در تبرئهى او و يا برجسته كردن مقام او و به زير سئوال بردن مسئولان نظام اسلامي، به كار ميآمده تكيه شده است و اين مينماياند كه كتاب خاطرات او با نظر ويژهاى انتشار يافته و چنان كه آقاى منتظرى صريحاً اعتراف كرده است، جز دفاع از خود و وابستگان خويش، انگيزهى ديگرى در كار نبوده است.
2 ـ بسيارى از مطالب و قصههايى كه در اين كتاب مطرح شده است، ارزش تاريخى ندارد، بلكه جنبهى شخصي، خصلتى و تسويه حسابهاى تنگنظرانه دارد و نشان دهندهى اين واقعيت است كه كتاب ياد شده و خاطرات آن، بر اساس انگيزههاى ويژهاى تدوين شده است.
3 ـ در اين كتاب، بر خلاف شيوهى خاطره نويسي، آقاى منتظرى از همرزمان، همسنگران و همكاران خود در نهضت و انقلاب اسلامى يادى نكرده و از مبارزات، فداكاريها، دلاوريها و كاردانى آنان نيز هيچگونه خاطرهاى نياورده است. در صورتى كه او در درازاى پانزده سال مبارزه با صدها تن از عالمان مجاهد و مردان مبارز سر و كار داشته و با بسيارى از آنان ساليانى در زندان و تبعيد گذرانده است. بيترديد در مواردى از آنان ابتكار عمل ديده، نكتههاى برجسته و سازنده شنيده و شايستگيها و خلاقيتها مشاهده كرده است. در موارد فراوان، فعاليتهاى سياسى و مبارزاتى او با نظر، ابتكار عمل و پيشنهادات آنان بوده و در مواردى با همراهى و همكارى آنان صورت گرفته است. ليكن او در اين خاطره گويى در كمتر موردى از كسان ديگر ياد كرده و به نقش آنان در نهضت و انقلاب اشارهاى داشته است. او تنها از خود سخن رانده و كارهاى خود را برجسته كرده است! آيا در درازاى پانزده سال نهضت امام خمينى و طى ساليان درازى پس از پيروزى انقلاب اسلامي، هيچ يك از همكاران و همرزمان آقاى منتظري، حركت برجستهاى از ديد او نداشتند كه براى ثبت در تاريخ و قرار دادن «نسلهاى آينده در متن جريانات و حوادث انقلاب» بازگو شود؟! آيا در فعاليتهاى سياسى و مبارزاتى كه به صورت گروهى و دسته جمعى صورت گرفته است، ميتوان بدون بازگو كردن نقش ديگران، از نقش خود سخن گفت و خاطرات راست و درستى بيان كرد؟
4 ـ آقاى منتظرى در اين كتاب نه تنها از فعاليتهاى سياسى و فداكاريهاى حماسى عالمان دينى و مجاهدان روحانى كمتر ياد كرده و از مبارزات دسته جمعى اساتيد، مدرسين و فضلا سخنى به ميان نياورده است، بلكه در جاى جاى خاطرات خود كوشيده است با هر دستاويزي، شمارى از علما و روحانيان را به زير سئوال برد و براى آنان نقاط ضعفى بتراشد و با برجسته كردن آن بر آنان بتازد كه عمق ناراحتى و عصبانيت او را نشان ميدهد و بايد دانست بسيارى از نسبتهايى كه او به برخى از عالمان مجاهد اسلامى داده، خلاف واقع و دور از حقيقت است و ما در آينده به بررسى آن خواهيم نشست.
5 ـ از شيوهى سئوالات مطرح شده به دست ميآيد كه دست اندركاران گردآورى خاطرات، انديشهى ويژهاى را دنبال ميكردهاند و با فضا سازى و برنامهريزي، آقاى منتظرى را به اظهار نظرهايى وا داشتهاند و يا از زبان او موضوعاتى را ساخته و پرداخته كردهاند كه مطلوب خودشان بوده است. آنان بر آن نبودهاند كه خاطرات نامبرده را به درستى گرد آورند و به تاريخ و نسلهاى آينده خدمتى كنند بلكه اين نقشه و انديشه را در سر داشتهاند كه او را همانگونه كه در دوران قائم مقامى به صورت ناخودآگاه به مقابله با امام كشانيدند، به نام خاطرهنگارى به موضعگيرى برضد امام و نظام جمهورى اسلامى وا دارند و واقعيتهاى تاريخى را با زبان خاطره تحريف كنند و خط و راه امام را به زير سؤال برند و بدين گونه از امام و مسئولان نظام انتقام بگيرند.
6 ـ كسانى كه از پيشينهى درخشانى برخوردارند و در زندگى خويش كاستى و نادرستى ندارند و از زشتيها و پلشتيهاى اخلاقى و روحى مبرا هستند، از آرامش ويژهاى برخوردارند. نگرانى ندارند، ستايش از خود را نميپسندند، نكوهش از ديگران را روا نميدارند. در خاطره نگارى و خاطره گويى دستپاچه و آشفته نيستند. جريان زندگى خود را با آرامش و به دور از هرگونه بزرگ نمايى بيان ميكنند، انسان خوش پيشينه و وارسته مانند جوان زيبارو و خوش سيمايى است كه به آرايش نيازى ندارد، از رنگ و لعاب و روغن و خضاب آسوده و بيگانه است. اگر به او بگويند «زشتى »! آشفته و آزرده نميشود، خود را نميبازد، از كنار اين پيرايهى بيمايه با پوزخند ميگذرد، ليكن يك آدم به هم ريخته به آب و رنگ نياز دارد تا جلوه كند، تا ديدهها را به سوى خود بكشد. اگر از زشتيهاى او سخنى به ميان بيايد، به خشم ميآيد، از خود واكنش نشان ميدهد، به سرزنش و نكوهش ديگران مينشيند، براى ديگران زشتى و كاستى ميتراشد و با برجسته نشان دادن كاستى ديگران، ميكوشد كه معايب خود را بپوشاند و خود را زيبا بنماياند.
انسانهايى كه مشكل شخصيتى دارند، پيوسته به ستايش از خود برميخيزند، در دفاع از خود سنگ تمام ميگذارند، همواره ميكوشند ويژگيهايى را كه هيچ گاه نداشته و ندارند، به نمايش بگذارند و خصلتها و خصوصيات ناپسند خود را پنهان كنند و يا به ديگران بچسبانند، خود را آراسته و پيراسته و ديگران را وابسته و ناشايسته بنمايانند. اينجاست كه اعلام ميكنند:... منتظرى در حد خودش فردى است مستقل و داراى فكر و نظر... منتظرى بحمد الله و المنّه نه دين خود را از دست داده و نه عقل خود را و نه معلومات خود را...[110]
آنگاه كه ساواك به شبنامه پراكنى بر ضد امام دست زد و او را مورد زشتترين و بيشرمانهترين اهانتها و جسارتها قرارداد، امام نه تنها خود را نباخت و آشفته و آزرده نشد، بلكه به طلابى كه آن شبنامههاى وقاحت بار را از در و ديوار كنده بودند، اعتراض كرد كه چرا اين اوراق را كنديد و پاره كرديد، بگذاريد بر ديوار باشد تا مردم قضاوت بكنند. در سخنرانى خود با اشاره به اين شبنامه پراكنيها اظهار داشت :
... به من اگر فحش ميدهند شما چرا غصه ميخوريد، شما چرا نگران ميشويد؟ چرا كاغذها را جمع ميكنيد؟ مگر من از حضرت امير عليه السلام بالاتر هستم؟ معاويه چند سال در بالاى منبر به على فحش داد و آن حضرت صبر كرد...[111]
امام در تبعيدگاه نجف نيز آنگاه كه با ناسزا گوييها، شايعه پراكنيها، جوسازيها و اتهامات نارواى برخى از محافل و مجامع روحانى رو به رو شد، خود را نباخت، آرامش خود را از دست نداد وبه مصداق و اذا مروا باللغو مروا كراما با بزرگوارى و استوارى از كنار آن دروغ پردازيها، بيادبيها و اهانتها گذشت و با گامهاى استوار راه خود را دنبال كرد و آنگاه كه برخى از اساتيد نجف از او خواستند كه در برابر شبنامه پراكنيها و نارواگوييها از خود دفاع كند و يا به آنان رخصت دهد كه به دفاع از او برخيزند، پاسخ داد: «ديگر مجالى براى دفاع از خود نمانده است اگر مجالى باشد بايد از اسلام دفاع كرد.» اين شيوه را تا واپسين لحظههاى زندگى خويش ادامه داد. در برابر نامههاى مزين به فحش، در برابر زمزمههاى مرموزانهى خودپرستان و فرودستان مبنى بر اينكه برخى از فتاواى او مبناى فقهى ندارد، در برابر دهن كجيهايى كه با بهانهى «امر ارشادى و امر مولوي» به او شد، بيتفاوت گذشت و حتى وقتى كه يكى از عناصر بيسواد و فرومايهى حوزهى قم طى نامهاى اهانت آميز بر او خرده گرفت كه چرا در نامهى خود به گورباچف، از ابن عربى ياد كرده است و نامبرده را براى شناخت اسلام به مطالعهى كتاب ابن عربى فراخوانده است و با كمال بيشرمى كوشيد كه در نامهى خود امام را به «بياعتقادي» به مكتب شيعه متهم كند، امام نه تنها واكنش منفى از خود نشان نداد، بلكه به دستگاه قضايى هشدار داد كه من رضايت ندارم نويسندهى نامه تحت تعقيب قانونى قرار بگيرد.
اين روش و منش امام ريشه در آراستگى و وارستگى او دارد و نشان ميدهد كه امام از خود رسته و به معناى واقعى كلمه به خدا پيوسته بود. كاستيها و لغزشهايى مانند خودبيني، خودخواهى و خودمحورى در امام راه نداشت از اين رو، دربرابر ناسزا گوييها، بهتان تراشيها، دروغ پراكنيها و تحريفگريهايى كه بر ضد او دنبال ميشد، از خود شكيبايى و بردبارى نشان داد، خشمگين و غمگين نشد، هيچ گاه به دفاع از خود برنخاست و حتى ديگران را از دفاع بازداشت.
كتاب خاطرات منتظرى و بيقراريها و ناشكيباييهايى كه در آن خاطره گويى و خاطره نگارى ديده ميشود، از درهم ريختگى روحى و خشم و كين درونى گوينده حكايت دارد. بيترديد خاطراتى كه با چنين شرايط روحى و درونى گفته و نوشته شود، نه تنها نميتواند از تحريف و دروغ بركنار بماند، بلكه واقعيتها در آن كمتر راه مييابد، درستيها تحتالشعاع قرار ميگيرد، اصالتها رنگ ميبازد و تعصبات، راه را بر حقايق ميبندد. خدا، وجدان، انصاف و انسانيت فراموش ميشود و منيت و انانيت، جاى حقيقت و واقعيت مينشيند و به نام و عنوان مقابله با تحريف، خاطراتى آكنده از تحريف به نمايش درميآيد.
اكنون با نگاهى به كتاب خاطراتى كه به نام آقاى منتظرى به بازار آمده است، به مطالعه و بررسى گوشههايى از آن مينشينيم و ضد و نقيض گوييها، تحريفگريها و خود محوريهايى را كه در اين كتاب ميبينيم بازگو ميكنيم. شايد در رويارويى با تحريفگريها و وارونه نويسيها تاريخ با تمام حقيقتش جلوه كند و از پرتو آن، واقعيتها برملا گردد و ما در پيشگاه خداوند منان، ملتهاى مسلمان و نسلهاى آينده مؤاخذ و مسئول نباشيم.
در بررسى خاطرات منسوب به آقاى منتظري، نخستين نكتهاى كه جلب نظر ميكند، اهتمام نامبرده و ديگر دست اندركاران تنظيم اين خاطرات، در نماياندن نقش محورى براى او در رويدادها و جريانهاى تاريخى ميباشد. آقاى منتظرى همانگونه كه در دوران قائم مقامى به خود اجازه ميداد در همهى شئون نظامي، اقتصادي، صنعتي، فني، تكنولوژى و... دخالت و اظهار نظر كند، در جريانهاى گذشته و رويدادهاى تاريخى نيز ميكوشد كه خود را دخيل بنماياند و نقش محورى براى خود وانمود كند.
اين خود محورى و ادعاهاى اغراق آميز، مايهى خلاف گويى و تحريفگرى فراوان در خاطرات منسوب به او شده و به اعتبار آن آسيب سنگينى رسانده است.
اكنون ما براى آشكار كردن واقعيتها در پيشگاه تاريخ و نسلهاى آينده، برخى از تحريفگريها و خلافگوييهاى خاطرات منسوب به آقاى منتظرى را بررسى ميكنيم و نادرستى آن را نشان ميدهيم:1ـ... گاهى اوقات درس اخلاق كه تمام ميشد، من و آقاى مطهرى ميرفتيم خدمت ايشان [امام خميني] اگر نظرياتى داشتيم اظهار ميكرديم. مثلاً يادم هست كه يك وقت با ايشان صحبت كرديم كه اين اختلافى كه در قم هست الان سه تا آقا هستند كه مريدهايشان با هم اختلاف دارند، اين چيز بدى است. اگر يك جورى ميشد كه آيتالله بروجردى را از بروجرد دعوت ميكردند ميآمدند قم و ايشان زعامت حوزه را به عهده ميگرفتند، اين اختلافات كمتر ميشد، مرحوم آقاى خمينى گفتند ميترسيم سه تا آقا، چهار تا بشود[112]...
آقاى منتظرى در اين فراز از خاطرات كوشيده است براى خود در مورد دعوت آقاى بروجردى به قم، نقشى دست و پا كند و چنين بنماياند كه گويا امام به مقام و موقعيت علمى آقاى بروجردى و تفوق و برترى او از علماى قم آگاه نبود و او را در رديف ديگر علماى آن روز قم ميپنداشت. ليكن آقاى منتظرى با اينكه بيش از چند صباحى نبود به قم آمده بود، روى نبوغ ذاتى و خارق العادگى كه داشت به مقام علمى و موقعيت اجتماعى آقاى بروجردى پى برد و اصولاً پيشنهاد دعوت از آقاى بروجردى به قم براى نخستين بار از جانب او مطرح شد و از ابتكارات ذهنى او بود!! در اين مورد بايسته است چند موضوع مورد بررسى قرار گيرد:
نخست اينكه آقاى منتظرى در سال 1320ش به قم آمد و در آن برهه هنوز «سطح» ميخواند و خود اعتراف كرده است كه «هنوز درس خارج برايم زود بود... و سطح را هم آن جور كه بايد مسلط نشده بودم[113]...» بيترديد طلبه تا چند سالى در حوزههاى درسى فقها و علما زانو نزند و با مبانى علمى آنان به صورت ريشهاى آشنا نشود، نميتواند تفوق و برترى برخى از آنان را بر ديگرى به دست آورد. تشخيص اعلميت نيازمند آن است كه طلبه در علوم اسلامى خبره باشد و خبرگى بدون گذرانيدن چند دوره درس خارج و به دست آوردن مبانى قوى علمي، شدنى نباشد. بنابراين آقاى منتظرى در آن روز به عنوان يك محصل مبتدى نميتوانست چنين پيشنهادى را به عنوان يك نظر ابتكارى داشته باشد مگر اينكه از زبان ديگرى شنيده باشد.
دوم اينكه امام ساليان درازى پيش از آمدن آقاى منتظرى به قم، از آقاى بروجردى شناخت داشت و به مقام علمى و تفوق فقهى او نسبت به علماى قم آگاه بود. آقاى بروجردى در دوران زعامت حاج شيخ عبدالكريم حائرى دريك برهه به قم آمد و مورد استقبال آن مرجع بزرگ و علما و فضلاى حوزه قرار گرفت. در حوزهى قم به تدريس پرداخت و بسيارى از علما و اساتيد فن را مجذوب مقام علمى خود ساخت. در اين برهه امام و ديگر اساتيد حوزهى قم به برترى علمى و انديشههاى سياسى او بيش از پيش پى بردند. مقام والاى علمى آقاى بروجردى تا آن پايه بود كه حتى مراجع قم نيز به برترى و تفوق او نسبت به خود اذعان داشتند و اين مقام و موقعيت او تقريباً مورد اتفاق مقامات علمى قم و نجف و ديگر علماى بلاد ايران بود و موضوعى نبود كه در آن جاى شبهه و خدشه باشد. اگر آقاى بروجردى در آن مقطع در حوزهى قم ماندگار شده بود، بيترديد تنها مرجع شيعه در حوزهى قم به شمار ميآمد. ليكن پافشارى اهالى بروجرد و سيل نامه و طومار و تلگرام آنان آقاى بروجردى را ناگزير ساخت كه حوزهى قم را ترك كند و به بروجرد بازگردد.
سوم اينكه انديشهى آوردن آقاى بروجردى به قم براى اولين بار، در پى رحلت حاج شيخ عبدالكريم حائرى در سال 1316 (ه.ش) در حوزهى قم مطرح شد. امام و شمارى ديگرى از اساتيد و علماى قم و تهران در اين باره به كوشش و تلاشهاى گستردهاى دست زدند و با هماهنگى مراجع آن روز قم از آقاى بروجردى دعوت به عمل آوردند و دعوت نامهاى با امضاى مراجع، اساتيد و فضلاى قم براى آقاى بروجردى فرستادند و خطرهايى كه حوزهى قم را تهديد ميكرد و اهميت حضور او در حوزهى قم را يادآورى كردند. مراجع قم آمادگى خود را براى پذيرفتن زعامت او و تحويل دفتر شهريه و همراهى همه جانبه براى استوارى مرجعيت و زعامت او اعلام كردند. چنان كه در زندگينامهى آن مرحوم ميخوانيم:... چون بعد از فوت مرحوم آيتالله حائرى هم كه حوزهى قم در معرض انحلال بود و روزهاى سخت بحرانى خود را ميگذرانيد، باز نام آيتالله بروجردى به ميان آمد و آقايان ثلاث (حجت، خوانسارى و صدر) و فضلاى حوزه در دعوت ايشان اتفاق كرده و در جلسهاى هم كه در منزل مرحوم آيتالله خوانسارى تشكيل شده بود، دعوت نامهاى هم براى ايشان فرستاده بودند[114]...
پافشارى و پيگيرى امام براى آوردن آقاى بروجردى به قم، تنها از جهت تفوق مقام علمى و شخصيت بلامعارض او در مجامع روحانى نبود بلكه موقعيت سياسى و اجتماعى او در سطح كشور و موضع قاطع و توفندهى او در برابر زورمداران حاكم، از ديگر انگيزههاى امام براى آوردن او به قم و سپردن زمام امور روحانيت به دست او به شمار ميرفت. از اين رو، به دنبال بازگشت حاج آقا حسين قمى از عتبات در سال 1321 (ه.ش) و درخواست او از دولت، مبنى بر اينكه زنان را در پوشش و حجاب آزاد بگذارند و بياعتنايى دولت وقت به اين پيشنهاد، امام بيدرنگ به بروجرد سفر كرد و جريان را با آقاى بروجردى در ميان گذاشت و از او در راه فشار به دولت براى پذيرش پيشنهاد آقاى قمى مدد خواست. آن مرجع بزرگ نيز بيدرنگ به دولت هشدار داد كه اگر به پيشنهاد آقاى قمى ترتيب اثر ندهيد، همراه با عشاير منطقه به جانب تهران حركت ميكنم. اين هشدار، دولت سهيلى را انديشناك ساخت و به عقب نشينى و پذيرش پيشنهاد آقاى قمى وا داشت.[115] در خاطرات يكى از فضلاى حوزهى قم در اين باره آمده است:
... پس از اينكه رضا شاه در شهريور20 از ايران ميرود، وى [حاج آقا حسين قمي] تصميم ميگيرد كه از كربلا به ايران مراجعت كند و من يادم هست كه در قم استقبال عجيبى از ايشان به عمل آمد. آن موقع سهيلى رئيس دولت بود[116] حاج آقا حسين قمى براى دولت پيغام فرستاد كه مسألهى بيحجابي، حداقل بايد آزاد باشد و اجبارى در كار نباشد. چون بيحجابى در زمان رضاشاه اجبارى بود. پيغام ديگرش اين بود كه شرعيات، قرآن و... در كليهى مدارس، حتى در مدارس دولتى بايد تدريس شود. اما دولت وقت با اينكه در وضع خيلى ضعيفى قرار داشت، همين مقدار را هم حاضر نبود بپذيرد... طبعاً علما و روحانيون به تلاش افتادند كه نگذارند دولت به مرجع بزرگى همچون حاج آقا حسين قمى بياعتنايى كند و پيشنهادات او را ناديده انگارد. من همان موقع در بروجرد بودم. يادم هست كه امام و يك نفر ديگر از علماى قم به بروجرد آمدند و با آقاى بروجردى در اين باره صحبت كردند. آقاى بروجردى هم پيغام تندى براى دستگاه فرستاد كه اگر به پيشنهادات ايشان اعتنايى نكنيد، من با همهى عشاير لرستان به طرف تهران حركت ميكنم. اين پيغام آيتالله بروجردي، آنان را مجبور ساخت كه پيشنهادات حاج آقا حسين قمى را تأئيد كنند و بپذيرند. من در آنجا دريافتم كه آقاى خمينى فردى است كه در راه دين تلاش و مبارزه ميكند... ايشان براى آوردن آيتالله بروجردى از بروجرد به قم تلاش بسيارى كرد و (سرانجام) آقاى بروجردى را به قم آورد. چون در آن موقع حوزهى علميه خيلى ضعيف بود و مراجع سه گانهاى داشت كه آن شهرت و عظمت آيتالله بروجردى را نداشتند و البته با آمدن آقاى بروجردي، حوزهى علميه از همهى جهات اوج گرفت. دولت هم روى ايشان خيلى حساب ميكرد[117]...
آقاى بروجردى به سبب فشار اهالى منطقهى بروجرد و شايد به علت يا علل ديگرى كه براى ما روشن نيست، از پذيرش دعوت حوزهى قم خوددارى ميكرد تا آنكه در سال 1323 به سبب نقاهت، در بيمارستان فيروزآبادى تهران بسترى شد و پس از معالجه به انگيزهى زيارت و چند روزى استراحت، رهسپار قم گرديد ليكن علما و بزرگان حوزهى قم ـ به ويژه امام خمينى ـ همهى نيروى خود را به كار گرفتند و او را از بازگشت به بروجرد بازداشتند و زيستن چند روزه به اقامت چندين ساله در قم كشيده شد. چنان كه بسيارى از علما و فضلاى آن دوره در خاطرات خود آوردهاند، امام در پى درگذشت آقاى حائرى يزدى در سال 1316 (ه.ش) روى شناختى كه از جايگاه علمي، اجتماعى و سياسى آقاى بروجردى داشت تلاش گستردهاى را براى آوردن او به قم پى گرفت و نزديك ده سال به اين تلاش و كوشش ادامه داد و از آنجا كه براى صاحبنظران حوزه و اصحاب فقه و فقاهت اين واقعيت روشن و مبرهن بود كه آقاى بروجردى از نظر علمى از مراجع قم تفوق و برترى دارد، براى امام جاى نگرانى پيرامون پديد آمدن اختلاف بيشترى در حوزه نبود. خود بزرگان و مراجع قم نيز به مقام والا و برترى آقاى بروجردى آگاهى داشتند و بارها آمادگى خود را براى سپردن زعامت حوزه به دست او اعلام كردند و در عمل نيز آن روز كه آقاى بروجردى در قم اقامت گزيد، آنان محل درس و نماز و دفتر شهريه و... را به او تحويل دادند و در راه استوارى زعامت او با امام همراهى كردند.
بنابراين پيشنهاد آقاى منتظرى به امام مبنى بر دعوت آقاى بروجردى به قم ـ اگر صحت و واقعيت داشته باشدـ در برههاى بوده كه نزديك به ده سال از تلاش و كوشش پيگير و دراز مدت امام براى آوردن آن مرجع بزرگ به قم ميگذشته است و با اين وصف آنچه را كه آقاى منتظرى روايت كرده است كه «مرحوم امام گفتند: ميترسيم سه تا آقا، چهار تا بشود»، نه تنها با واقعيت همخوانى ندارد، بلكه نمونهى آشكار تحريف تاريخ است.
2ـ آقاى منتظرى در خاطرات خود، در مورد نظر امام نسبت به ولايت فقيه و حكومت اسلامى آورده است:... من يادم است يك وقت با آقاى مطهرى راجع به مسألهى چگونگى رهبرى در زمان غيبت امام زمان (عج) مباحثه ميكرديم. با مرحوم امام مطرح كرديم، گفتيم نظر ما اين است... تا مادامى كه امام منصوب هست، امام منصوب، امام منصوب وقتى كه نيست و غايب است. امام منتخب و امام منتخب بايد مجتهد جامع الشرايط باشد. آن وقت امام گفتند: نه اين جورى نيست. گويا ايشان ميخواستند با ما جدل كنند گفتند: مذهب تشيع اين است كه امام بايد معصوم و منصوب باشد، در زمان غيبت تقصير خود مردم است كه امام غايب است خواجه هم ميگويد: وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا. حالا ما هم لايق نبودهايم كه امام غايب است ما بايد شرايط را فراهم كنيم تا امام زمان بيايد. ما گفتيم پس در زمان غيبت بايد هرج و مرج باشد؟ فرمود اين تقصير خود مردم است. خداوند نعمت را تمام كرده ما بايد لياقت آمدن امام زمان (عج) را در خود فراهم كنيم. نظر شيعه اين است كه امام فقط منصوب و معصوم باشد. اين بود اظهارات ايشان در آن وقت، و اشارهاى هم به ولايت فقيه نكردند. بعداً كه ايشان به نجف رفتند در آنجا دوازده جلسه راجع به ولايت فقيه و حكومت اسلامى بحث كردند و همان نوارها پياده شد و مقدمهاى براى تشكيل حكومت اسلامى در ايران گرديد[118]...
چنانكه در بالا اشاره كردم، آقاى منتظرى در خاطره نگارى خود پيوسته اين نقشه را دنبال ميكند كه در همهى طرحها، انديشهها و اهداف آرماني، خود را مبتكر، مغز متفكر، ايدئولوگ، پيشكسوت، نظريهپرداز و برنامهريز بنماياند و از امام چهرهاى بسازد كه حتى توان درك آنچه را كه او به عنوان نظريات ابداعى و ابتكارى مطرح ميكرد، نداشته است و در مورد مسألهى حكومت در عصر غيبت آنچه را كه او در دههى 20 به آن رسيده بود، امام پس از گذشت 20 سال به آن رسيد و در دههى 40 در نجف اشرف به بحث و بررسى آن نشست. او با آنكه خود اعتراف ميكند كه «گويا امام ميخواستند با ما جدل كنند» بر آن است امام را به طور كلى از مرحله دور و بيگانه وانمود كند و خود را به عنوان طراح و نظريهپرداز اصل ولايت فقيه بنماياند.
نگارنده پيش از آنكه به نادرستى اين روايت بپردازد، بايسته است اين نكته را يادآور شود كه اين خاطرهى آقاى منتظرى دربارهى حكومت در عصر غيبت و بحث او با امام در اين مورد اگر راست و درست باشد و ساخته و پرداختهى ذهن او نباشد، اين واقعيت را به درستى اثبات ميكند كه نامبرده تا چه پايهاى از امام و مبانى فقهى و انديشههاى اسلامى او بيگانه بوده است. آقاى منتظرى خاطرهاى را كه در بالا آمد زير عنوان «الفت خصوصى اينجانب و شهيد مطهرى با آيتالله خميني» بازگو كرده و كوشيده است وانمود كند كه با امام همتراز بوده و «روابط فكرى و علمي» داشته است. ليكن از اين خاطره به دست ميآيد كه او نه از امام و مبانى و انديشههاى او آگاهى داشته و نه امام او را شايسته ميديده است كه ديدگاههاى والاى خود را در مسائل مهم سياسى و حكومتى اسلام با او در ميان بگذارد. از اين رو پرسشهاى او را به گونهاى اقناعى و به تعبير خودش «جدلي» پاسخ ميداده و بسيارى از ديدگاهها، برنامهها، اهداف و آرمانهاى خود را از او پوشيده نگاه ميداشته است. راستى آقاى منتظرى چگونه ادعا دارد كه «الفت خصوصي» و «روابط فكرى و علمي» با امام داشته است در صورتى كه حتى از نوشتههاى امام كه در آن روز و روزگار به چاپ رسيده و در دسترس عموم قرار داشته، بيخبر بوده است؟ در خاطرات منسوب به او ميخوانيم:... من يادم هست كشف الاسرار ايشان چاپ شده بود. ناشرى كه چاپ كرده بود چهل نسخه به عنوان حقالتأليف به ايشان داده بود. ايشان اين چهل نسخه را ميفروختند. يكى از آنها را به من فروختند به ده تومان، با اينكه خيلى وضعمان بد بود ولى چون به آقاى خمينى ارادت داشتيم، خريديم[119]...
نخست بايد دانست كه نام كتاب امام «كشف اسرار» است، نه «كشف الاسرار» كه در خاطرات منسوب به آقاى منتظرى آمده است.
دوم اينكه آقاى منتظرى نه تنها نام اين كتاب را به درستى فرانگرفته، از محتواى آن نيز بيخبر بوده است. او اگر اين كتاب را روزى كه خريدارى كرد (اگر به راستى خريدارى كرده باشد)، به صورت گذرا ورق ميزد و يا در دوران خاطره نگاري، شخصاً يا دست اندركاران و تدوين كنندگان خاطرات او به كتاب «كشف اسرار» به شكل گذرا گذر ميكردند، بيترديد پيرامون ديد امام در زمينهى حكومت در عصر غيبت خاطرات را به صورت ديگرى ساخته و پرداخته ميكردند و رخصت نميدادند كه خاطراتشان مخدوش شود و ارزش و اعتبار آن به زير سؤال برود. زيرا امام در كتاب كشف اسرار كه در سال 1322 آن را به رشتهى نگارش كشيده و منتشر كرده است، در پاسخ اين پرسش كه «آيا راست است كه مجتهد در زمان غيبت، نايب امام است، اگر راست است حدودش چيست؟ آيا حكومت و ولايت در آن هست يا نه؟»[120] بحث مفصلى پيرامون اينكه تنها حكومت شايسته، حكومت خدا بر مردم ميباشد، تبيين كرده و صريحاً آورده است: «ما ميگوييم حكومت و ولايت در اين زمان با فقها است»[121] و افزون بر آوردن دليل عقلى بر اثبات اصل ولايت فقيه[122] رواياتى را نيز به عنوان مؤيد بازگو ساخته و چنين آورده است:... از همين جا پايهى اطلاعات اين نويسنده را بفهميد كه ميگويد: تازه طبق مبانى فقهى هم كه حكومت حق فقيه است، هيچ دليل ندارد! مبانى فقه عمدهاش اخبار و احاديث ائمه است كه آن هم متصل به پيغمبر خدا و آن هم از وحى الهى است. اينك ما چند حديث در اينجا ذكر ميكنيم تا معلوم شود اينها از فقه به كلى بيخبرند:
1 ـ شيخ صدوق به اسناد متصلهى خود در كتاب اكمالالدين و شيخ طوسى در كتاب غيبت و طبرسى در كتاب احتجاج، توقيع شريف امام غايب را نقل ميكنند و در آن توقيع است: و اماالحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى روات احاديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجت الله عليهم يعنى هر حادثهاى براى شما اتفاق افتاد، بايد رجوع كنيد در آن به راويان احايث ما زيرا كه آنها حجت منند بر شما و من حجت خدا هستم بر آنها. پس معلوم ميشود كه تكليف مردم در زمان غيبت امام آن است كه در تمام امورشان رجوع كنند به راويان حديث و اطاعت از آنها كنند و امام آنها را حجت خود كرده و جانشين خود قرار داده [است].
2 ـ در معانى الأخبار شيخ صدوق و كتاب فقيه كه يكى از بزرگترين كتابهاى شيعه است، از اميرالمؤمنين نقل ميكند: انه قال رسول الله: اللهم ارحم خلفائي، قيل يا رسول الله و من خلفائك، قال الذين يأتون بعدى و يروون حديثى و سنتى يعنى پيغمبر گفت خدايا رحمت كن جانشينهاى مرا. پرسيدند: كيانند جانشينهاى شما؟ گفت آنهايى كه پس از من ميآيند و حديث و سنت مرا روايت ميكنند. پس معلوم شد آنهايى كه روايت سنت و حديث پيغمبر ميكنند، جانشين پيغمبرند و هر چه براى پيغمبر از لازم بودن اطاعت و ولايت و حكومت ثابت است براى آنها هم ثابت است، زيرا اگر حاكمى كسى را جانشين خود معرفى كرد، معنياش آن است كه كارهاى او را در نبودنش او بايد انجام دهد.
3 ـ مقبولهى عمربن حنظله: و فيها من كان منكم قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما فإذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فإنما استخفّ بحكم الله و علينا ردّه و الرادّ علينا الراد على الله و هو على حدّ الشرك بالله... در اين روايت مجتهد را حاكم قرار داده و ردّ او را ردّ امام و ردّ امام را ردّ خدا و ردّ خدا را در حد شرك دانسته [است].
4 ـ روايت تحف العقول از سيد الشهدا: و فيها و ذالك بأن مجارى الأمور و الاحكام على ايدى العلماء بالله الامناء على حلاله و حرامه. از اين روايت ظاهر [مي] شود كه اجراى همهى امور به دست علماى شريعت است كه امين بر حلال و حرامند و ما اينجا اختصار به همين كرديم. هر كس زياده بر اين بخواهد، بايد به محلش رجوع كند[123]...
دور از نظر نيست كه آقاى منتظرى اين ديد امام را در كشف اسرار ديده باشد، از اين رو، به خود رخصت نداده است كه آشكارا بنويسد امام آن روز اصولاً ولايت فقيه را باور نداشت و ما دلايل و شواهدى بر اثبات آن به او نشان داديم و بيست سالى طولى كشيد تا ديدگاه او دگرگون شود و اصل ولايت فقيه را بپذيرد! زيرا ميديد آن روز كه او بيش از چند صباحى نبود به حوزهى قم گام نهاده بود و طلبهى مبتدى به شمار ميرفت و هنوز معنى ولايت فقيه را در نمييافت، امام در كتاب كشف اسرار، حدود پانزده صفحه در اثبات اصل ولايت فقيه نگاشته است. از اين رو، سخن دلخواه خود را اين گونه بازگو كرده است:... با مرحوم امام مطرح كرديم، گفتيم نظر ما اين است... تا مادامى كه امام منصوب هست، امام منصوب، امام منصوب وقتى كه نيست و غايب است، امام منتخب، و امام منتخب بايد مجتهد جامع الشرايط باشد... آن وقت امام گفتند: نه، اين جورى نيست... اين بود اظهارات ايشان در آن وقت و اشارهاى هم به ولايت فقيه نكردند، بعداً كه ايشان به نجف رفتند در آنجا دوازده جلسه راجع به ولايت فقيه و حكومت اسلامى بحث كردند...
در رويدادهاى تاريخى گاهى يك حادثه و جريان تا آن پايه روشن و آشكار است، كه تحريف آن به آسانى شدنى نباشد، حادثه در برابر ديدگان ميليونها انسان روى داده و انجام پذيرفته است، انكار آن مانند انكار آفتاب در نيمروز تابستان ميباشد. از اين رو، كسانى كه برآنند، همهى رويدادهاى مثبت تاريخى را به نام خود و يا به نام باند و گروه خويش به ثبت برسانند و جريانهاى تاريخى را به گونهى دلخواه به نمايش درآورند، ناگزيرند از حادثهاى آشكار و روشن به گونهاى دو پهلو (كه از آن بتوان برداشتهاى متفاوتى كرد)، سخن بگويند و خاطره روايت كنند تا در مقطع ديگر، كسانى كه اصولاً از جريان بيخبرند و يا دنبال غرضورزى و تحريفگرى هستند، از گفتار و نوشتار دو پهلوى آنان براى دگرگون نماياندن واقعيتها و تحريف تاريخ بهره بگيرند.
چنانكه آقاى مهندس بازگان در كتاب انقلاب ايران در دو حركت از اين شگرد بهره گرفته و چنين آورده است:
... نهضت آزادي... در 6 شهريور ماه 57 اعلاميهى شاه برود تحت عنوان راه نجات ايران از بن بست حاضر را منتشر ساخت...
در زير نويس آورده است:در اين اعلاميه صريحاً گفته بوديم :... جا دارد اعليحضرت كه در پست فرماندهى مطلق العنان مسئول تمام جريانات بوده، كشور را به بن بست امروزى كشاندهاند، تن به حقيقت تلخ دهند... با ماندن شاه هيچ كارى چاره نخواهد شد... اما با استعفا و رفتن ايشان مملكت از بن بست بيرون آمده[124]...
مهندس بازرگان به دنبال آن متن و اين زيرنويس بيدرنگ افزوده است:
... يازده روز بعد از آن، امام در اعلاميهى سوم شوال 1398 (15/6/57) صادره از نجف، خطاب خاص به جناح روحانى و سياسى و بزرگان قوم كرده به سربازان غيور كه براى كشور و وطن فداكارى ميكنند، فرمان به پا خيزيد دادند و سپس چنين فرمودهاند:... آيا صلاح دولت نيست كه بركنار شود و خود را بيش از اين در مجامع عمومى رسوا نكند؟ آيا وقت آن نرسيده است كه شاه كنار رود و ملت را به حال خود واگذارد تا ملت سرنوشت خويش را به دست گيرد؟
راستى انگيزهى آقاى مهندس بازرگان از جملهى بالا كه «يازده روز بعد از آن امام در اعلاميه...» چه ميباشد و چه نكتهى تاريك تاريخ را ميخواهد روشن سازد؟ آقاى بازرگان به خود رخصت نداده است صريحاً بنويسد و اعلام كند كه نهضت آزادى پيشتاز و پيشنهاد دهندهى سرنگونى شاه بوده و اين شعار را مطرح كرده است زيرا ميدانسته است كه ملت ايران ميدانند و از ياد نبردهاند كه امام خمينى از سال 1342 رسماً به رويارويى با شاه برخاست. در اعلاميهى ارديبهشت 1342 با فراز تاريخى شاه دوستى يعنى غارتگري، شاه دوستى يعنى آدمكشي، شاه دوستى يعني... زمينهى رويارويى با شاه را فراهم كرد، در 13 خرداد 42 (عصر عاشورا) در سخنرانى انقلابى خود در مدرسهى فيضيه، شاه را با واژههاى جناب شاه، بدبخت، بيچاره و... مورد حمله قرار داد و رسماً روياروى او ايستاد. امام در طرح حكومت اسلامى در سال 1348، واژگونى رژيم شاه و تشكيل حكومت اسلامى را «وظيفهى دينى هر مسلماني» اعلام كرد. در سال 1349 طى پيامى به زائران خانهى خدا، نظام پادشاهى را رسماً غير اسلامى و نامشروع خواند:
... اصولاً اسلام با اساس شاهنشاهى مخالف است. هر كس سيرهى رسول اكرم (ص) را در وضع حكومت ملاحظه كند، ميبيند كه اسلام آمده است اين كاخهاى ظلم شاهنشاهى را سرنگون كند. شاهنشاهى از ننگينترين و مبتذلترين مظاهر ارتجاع است[125]...
امام افزون بر اينكه در بسيارى از سخنرانيها و اعلاميهها به شكل آشكارا بر واژگونى رژيم شاه تكيه و تأكيد كرد، در اعلاميهى 25 آبان 1356، خطاب به دانشجويان خارج از كشور و مسلمانان ايران و جهان اعلام كرد:
... بايد شاه و دار و دستهاش بدانند كه چه درملاقات با رئيس جمهور امريكا موفق به تجديد نوكرى و تثبيت مقام غيرقانونى بشود يا نشود، ملت ايران او را نميخواهد[126]...
در اعلاميهى 2 بهمن 1356 اعلام كرد:
... ملت با تظاهرات عمومى و تعطيل سرتاسرى و دامنهدار و اظهار تنفر، بار ديگر ثابت كرد كه او را نميخواهد و از او و از خاندانش بيزار است و اين رفراندم طبيعى سرتاسرى در حقيقت خلع او از سلطنت غاصبانهى جابرانه است. كارتر و ديگر غارتگران مخازن ملتهاى مظلوم بايد بدانند محمدرضا خان، خائن و ياغى است و ناچار از سلطنت مخلوع است، بر فرض قانونى بودن، چه رسد به سلطنت انتصابي... به ملت شريف ايران مژده ميدهم كه رژيم جائرانهى شاه، نفسهاى آخرش را ميكشد... به آنها كه از چهارچوب قانون اساسى دم ميزنند، تذكر اكيد دهند كه با اين كلمه صحه به رژيم سلطنتى فاسد موجود نگذارند كه تا اين دودمان فاسد بر مقدرات كشور حكومت ميكنند، ملت ايران نه از اسلام بهرهمند ميشوند و نه از آزادى و استقلال كشور خبرى است و نه مردم روى سعادت ميبينند[127]...امام در مصاحبه با خبرنگار روزنامهى لوموند در 4 ارديبهشت 1357 نيز اعلام كرد:
... ما مخالف پدر شاه بوديم و مخالف شاه فعلى و مخالف همهى سلسلهاش هستيم. زيرا مردم ايران آن را نميخواهند[128]...
امام در تاريخ 6 شهريور ماه 1357 همزمان با دومين اعلاميهى نهضت آزادى كه پس از 13 سال سكوت و كنارهگيرى صادر كرده بودند، خطاب به برخى روحانيان مانند آقاى شريعتمدارى و به سران جبههى ملى و نهضت آزادى و ديگر گروههاى سياسى چنين هشدار دادهاند:
... ملت ايران بايد بداند كه هيچ روحانى با دولت ظلم و با اشخاص ستمگر كه قرآن و احكام اسلام را به بازى گرفتهاند، آشتى نميكند و نميتواند بكند. آشتى كردن، مسلط كردن دژخيمان شاه است بر جان و ناموس ملت و آن بالاترين معاصى كبيره است كه روحانى هر كه باشد نميتواند مرتكب شود و نخواهد مرتكب شد. جناحهاى سياسى و جبههها و نهضتها نخواهند آشتى كرد و نميتوانند آشتى كنند... سياسيون چنين ننگى را نخواهند مرتكب شد[129]...روشن است كه با اين موضع گيريهاى گوناگون امام در درازاى نهضت و انقلاب اسلامي، ادعاى پيشتازى «نهضت آزادي» براى بيرون كردن شاه، مايهى خنده و مسخرهى نه تنها ملت ايران بلكه ملتهاى جهان خواهد شد و جز رسوايى و بيآبرويى براى ادعا كنندگان، فرآيندى به همراه نخواهد داشت. از اين رو، ميبينيم كه آقاى مهندس بازرگان جريان را به گونهاى ساخته و پرداخته ميكند كه در روز و روزگار ديگر تحريفگران تاريخ بتوانند از آن نوشتهى دو پهلو بهرهى ناروا بگيرند و تاريخ را طبق دلخواه گروه «نهضت آزادي» وارونه سازند![130]
آقاى منتظرى يا دست اندركاران كتاب خاطرات او نيز با چنين انگيزهاى جريان ديد امام نسبت به حكومت در عصر غيبت را روايت كردهاند تا زمينه براى جا افتادن آن ادعاى دلخواه در آينده فراهم شود. البته همهى كسانى كه با چنين شيوهاى به نگارش رويدادهاى تاريخى و بازگو كردن خاطرهها ميپردازند، نبايد از اين نكته غافل بمانند كه حافظهى تاريخ را نميتوان مخدوش ساخت و واقعيتهاى تاريخى دير يا زود خود را نشان ميدهد و تحريف گران را رسوا ميكند. چنان كه دروغ پردازيهاى تحريفگران تاريخ در سدههاى پيشين، امروز برملا شده و بياعتبارى نوشتههايشان براى همگان آشكار گرديده است.
3ـ آقاى منتظرى در اين خاطرهنگاري، جريانها را بهگونهاى روايت ميكند كه انگار او بوده است كه امام و ديگر مراجع و علما را راهنمايى و رهبرى ميكرده و نهضت و مبارزه را شكل ميداده و سامان بخشيده است. نمونهى ديگرى از اين شيوهى خاطره گويى او را در پى ميآوريم.
آقاى منتظرى در پاسخ اين پرسش حساب شده كه:حضرتعالى به تشكيل هستهى اوليهى جامعهى مدرسين در جريان مبارزه عليه انجمنهاى ايالتى و ولايتى اشاره فرموديد لطفا دربارهى چگونگى تشكيل اين جامعه و اهدافى كه در اين زمينه دنبال ميكرديد، توضيح بفرماييد.
چنين ميگويد:
... تلاش ما در آن زمان اين بود كه مراجع را از يك طرف و مدرسين را از طرف ديگر هماهنگ كنيم و اين هماهنگى علما در آن زمان خيلى مهم بود... روى اين اصل ما منزل مراجع ميرفتيم و از آنها درخواست ميكرديم كه هفتهاى يك بار هر چند براى چاى خوردن هم شده كنار يكديگر بنشينند و همين تجمع باعث ميشد كه شاه و دولت روى آنها حساب كنند. ما به آقايان ميگفتيم وقتى شما متفرق باشيد آنها ميگويند اينها نيرويى نيستند ولى وقتى جلسهى هفتگى داشته باشيد يك قدرتى ميشويد و آنها مجبورند روى شما حساب كنند و از بعضى تصميمهاى خطرناك صرفنظر كنند. ما در جلسهى مدرسين تصميم ميگرفتيم و تقسيم كار ميكرديم و مثلاً بنا ميشد هر پنج نفر منزل يكى از مراجع بروند و كارها را با هم هماهنگ كنند و نظرات و اعلاميههاى آنها را پيگيرى كنند و انصافاً در جريان انجمنهاى ايالتى و ولايتي، مراجع خيلى خوب آمدند[131]...
بايد بگويم آنچه در بالا از زبان آقاى منتظرى آمده است به طور كلى عارى از حقيقت و دور از واقعيت است، زيرا:
الف ـ به محض اينكه روزنامهى اطلاعات و كيهان در عصر روز 16 مهر ماه 1341 خبر تصويب نامهى انجمنهاى ايالتى و ولايتى را منتشر كردند، مراجع قم در بيت حاج شيخ عبدالكريم حائري، نشستى تشكيل دادند و به بررسى آن تصويب نامه پرداختند و نيازى نبود كه آقاى منتظرى به منزل مراجع بروند و آنها را به جلسه براى نوشيدن چاى فراخوانند.
ب ـ علمايى كه در عصر روز 16 مهر ماه در بيت حاج شيخ عبدالكريم نشست تشكيل دادند چند تصميم اساسى گرفتند كه يكى از آنها، نشست مستمر هفتگى بود و تأكيد كردند در صورت لزوم اين نشستها بيش از يك بار در هفته تشكيل شود. در اين دو مورد به كتاب نهضت امام دفتر نخست كه در نجف اشرف در سالهاى خفقان بار دههى 50 به رشتهى نگارش كشيده شده است، گذر ميكنيم و مطالبى را كه دربارهى رويدادهاى آن روز آمده است عيناً ميآوريم:... به دنبال اعلام تصويبنامهى انجمنهاى ايالتى و ولايتى در جرايد عصر تهران در روز 16 مهر 1341، امام خمينى بيدرنگ علماى تراز اول قم را به نشست و گفتگو پيرامون اين تصويبنامه دعوت كرد و ساعتى بعد اولين نشست علماى قم در منزل حاج شيخ عبدالكريم حائرى تشكيل شد. شركت كنندگان در آن، علاوه بر آيتاللهزادهى حائرى [حاج آقا مرتضي] كه جنبهى ميزبانى داشت، امام خميني، آقايان گلپايگانى و شريعتمدارى بودند... به دنبال سخنان امام و صحبتهاى آقايان ديگر و تبادل نظر دربارهى مفاد تصويبنامهى مزبور، تصميمهاى زير اتخاذ گرديد:
1 ـ طى تلگرامى به شاه، مخالفت علماى اسلام را با مفاد تصويبنامهى مزبور اعلام كنند و لغو فورى آن را بخواهند.
2 ـ طى نامه و پيغام به علماى مركز و شهرستانها، جريان تصويبنامه و خطرهايى را كه براى اسلام و ملت ايران دربر دارد، بازگو كنند و آنان را به مبارزه و مقابله با آن فراخوانند.
3 ـ هر هفته يك بار و در صورت لزوم بيشتر، جلسهى مشاوره و تبادل نظر ميان علماى قم برقرار شود و كوششها و فعاليتهايى كه به منظور مبارزه با تصويبنامه انجام ميپذيرد، با وحدت و اتفاق كامل آنان همراه باشد[132]...چنانكه ملاحظه ميكنيد تشكيل جلسه در هر هفته و در صورت لزوم بيشتر، از تصميم گيريهاى نخست علماى قم در همان نخستين نشست آنان در روز 16 مهر ماه 41 بوده است و علماى قم با احساس خطر براى اسلام و استقلال كشور با همهى نيرو در آن مقطع به صحنه آمده بودند و در راه مبارزه با توطئهى اسلامزدايى كه زير پوشش تصويبنامهى انجمنهاى ايالتى و ولايتى آغاز شده بود، دست اتحاد به هم داده بودند و با يكديگر اتفاق نظر داشتند.
ج ـ هستهى اوليهى جامعهى مدرسين بنابر روايت آقاى آذري، در سال 1337 تشكيل شده است كه آقاى منتظرى گويا از آن به كلى بيخبر است. آقاى آذرى در خاطرات خود دربارهى تشكيلات جامعهى مدرسين چنين ميگويد:
... در سال 1337 ما جامعهى مدرسين را پيريزى كرديم. بدين شكل كه فضلا و مدرسين آن روز را جمع نموديم و در رابطه با حوزه و اصلاحات در آن و همچنين در مبارزه با طاغوت مذاكره كرديم. آن وقت براى اصلاح حوزه طرحى به آقاى بروجردى پيشنهاد شد. قبلاً علماى درجه دوم را در جريان امر قرار داديم... عدهى زيادى از علماى قم بودند كه آن طرح را به محضرشان برديم. مخصوصاً امام هم بود كه خدمتشان رفتيم... آقاى بروجردى هم اين پيشنهاد را تصديق كردند، منتهى فرمودند كه من نميتوانم فعلاً اين كار را اجرا كنم، زيرا شرايط مناسب نيست[133]...
د ـ در دوران نهضت روحانيت بر ضد تصويبنامهى انجمنهاى ايالتى و ولايتي، محوريت و مديريت جامعهى مدرسين را اساتيد معظم مكارم شيرازى و جعفر سبحانى بر عهده داشتند و برخى از اساتيد و مدرسين مانند آقاى منتظرى اصولاً در آن شركت نميكردند. شمارى نيز به كار شكنى بر ضد آن برخاسته بودند و آن را زير نظر آقاى شريعتمدارى ميدانستند. اين ناهماهنگي، تنش و كشمكش ميان شمارى از اساتيد و مدرسين را به همراه داشت و سرانجام به تعطيلى آن كشيده شد. بنابراين در آن روز آقاى منتظرى اصولاً در جامعهى مدرسين نه حضور داشت و نه نقشى داشت تا در هماهنگى مراجع بكوشد و چنان كه در بالا آمد، علماى قم در آن مقطع با اتحاد و انسجام محكم و هماهنگى بيمانند در برابر هيأت حاكمهى ايران به پاخاسته بودند و افزون بر نشستهاى مستمر هفتگى چه بسا كه در يك هفته چندين جلسه و نشستهاى فوق العاده با يكديگر داشتند و جريانها را مورد بررسي، رايزنى و تبادل نظر قرار ميدادند.
ه ـ اين خاطرهاى كه از آقاى منتظرى در بالا آمد كه ما از مراجع ميخواستيم كه «هفتهاى يك بار هر چند براى چاى خوردن... كنار يكديگر بنشينند» توصيهى امام به آقاى بروجردى ميباشد كه او به نام خود بازگو كرده است. شايد بيشتر برادران روحانى كه در نجف اشرف در محضر امام بودهاند، به ياد داشته باشند كه امام در مقام پند و نصيحت آنان بارها اين نكته را خاطر نشان ميكرد كه من در قم به آقاى بروجردى پيشنهاد ميدادم كه از علماى بلاد دعوت كند كه دست كم هر سال يك بار در قم اجتماع كنند و با ايشان جلسهى مشترك داشته باشند. امام ميگفت من به آقاى بروجردى يادآور ميشدم كه چنين اجتماعى در قم هر چند اگر در حد چاى خوردن و گپ زدن باشد، مفيد است زيرا ميتواند دل دشمن را خالى كند و اتحاد علماى سراسر كشور و همراهى و هماهنگى آنان با مراجع بزرگ جهان تشيع (آقاى بروجردي) را به نمايش بگذارد. امام روى همين انگيزه پس از آزادى از زندان تشكيل جلسات هفتگى در قم و در همهى شهرستانها در شب يكشنبه را پيشنهاد داد و در پيام خود به علماى شهرستانها نيز روى اين نكته تكيه كرد كه حتماً در هر هفته در شب يكشنبه گرد هم آييد و اگر كارى هم نداشتيد با هم بنشينيد و چاى بنوشيد.[134]
آقاى منتظرى اين نكته را از امام شنيده ليكن حتى مورد استعمال آن را نيز به درستى درنيافته است: آيا در آن برههاى كه رژيم شاه با تصويبنامهى انجمنهاى ايالتى و ولايتى به حريم اسلام تجاوز كرده است و علماى اسلام در قم و مشهد و نجف يك دست بر ضد آن قيام كرده و با همهى نيرو به صحنه آمدهاند، جاى اين سخن است كه «ما منزل مراجع ميرفتيم و از آنها درخواست ميكرديم كه هفتهاى يكبار هر چند براى چاى خوردن هم شده كنار يكديگر بنشينند» آيا در آن مقطع خطرناك كه رژيم شاه به جنگ با اسلام بر خواسته بود، مراجع قم نه تكليفى احساس ميكردند، نه كارى با هم داشتند و نه به مشورت و تبادل نظر نيازمند بودند و لازم بود كه آقاى منتظرى آنان را براى نوشيدن چاى گرد آورد؟!!
امام اگر در دوران آقاى بروجردى به او پيشنهاد داد كه با علماى بلاد نشست داشته باشد، و اگر كار و برنامهاى ندارند به نوشيدن چاى و گپ زدن بسنده كنند، مربوط به دورهاى بود كه خيزش و خروشى در كار نبود و نهضتى آغاز نشده بود. آقاى بروجردى رژيم شاه را با يك تشر به عقب نشينى وا ميداشت و مشكل و مسألهاى كه به تشكيل جلسه و نشست نيازمند باشد، پيش نيامده بود. ليكن در جريان تصويبنامهى انجمنهاى ايالتى و ولايتى كه رژيم شاه در واقع شمشير را عليه اسلام از رو بسته بود، چنان كه آورده شد، علماى قم در نخستين لحظاتى كه خبر تصويبنامهى ياد شده را شنيدند، نشست تشكيل دادند، به گفتگو و رايزنى پرداختند و نشست آنان در آن دوره و برههى حساس گاهى در هفته بيش از سه بار تكرار ميشد و در آن شرايط اگر كسى نزدشان ميرفت و از آنان ميخواست كه «... هفتهاى يك بار هر چند براى چاى خوردن هم شده كنار يكديگر بنشينيد»! آيا مايهى خنده و شگفتى آنان نميشد؟!
4ـ آقاى منتظرى در اين خاطرهنگاري، نام برخى از علماى بزرگ مانند حاج آقا مرتضى حائرى و حاج آقاى سلطانى را همراه ديگر اعضاى جامعهى مدرسين آورده است كه گويا گاهى در نشستهاى جامعه شركت ميكردند! ليكن بايد دانست حاج آقا مرتضى حائرى از مراجع تراز دوم آن روزگار به شمار ميرفت و هيچ گاه در جرگهى مدرسين نبود و اگر اساتيد و مدرسين، برنامه، طرح و پيشنهادى داشتند به نزد او ميرفتند.
در مورد آقاى سلطانى به تحقيق بيشترى نياز است. تا آنجا كه نگارنده به ياد دارد، او نيز هيچ گاه در نشست جامعهى مدرسين شركت نداشت.
5ـ موضوع ديگرى كه در كتاب خاطرات منسوب به آقاى منتظرى روى آن تكيه و تأكيد شدهاست، نقش او در استوارى مرجعيت امام، پخش رساله، پرداخت شهريه و برپايى كرسى درس او در حوزهى قم ميباشد. از زبان آقاى منتظرى آمدهاست:... در همان ابتدا (؟؟) من و آقاى غيورى كه الان در هلال احمر هستند، به ايشان اصرار كرديم كه شهريه بدهند. ايشان ميگفتند من پول ندارم. ميگفتيم ما ميرسانيم، چون آن وقت من دستم به نجف آباد بند بود و آقاى غيورى هم تعهد كرد كه از تهران قسمتى از آن را جور كند. ايشان گفتند ماههاى بعد چي؟ گفتيم قرض ميكنيم، گفتند نخير من قرض نميكنم، از هيچكس قرض نميكنم. گفتيم خوب قرض نكنيد، بگذاريد ما اين ماه را بدهيم تا بعد... بالأخره به زور شهريه را گردن ايشان گذاشتيم. مقدارى از آن را من تأمين كردم، مقدارى را هم آقاى غيوري. بعداً از كاشان داماد مرحوم آيتالله آقاى حاج ميرزا سيد على يثربى آمدند. يك دستمال پول آوردند دادند به آقاى خميني. كمكم اوضاع خوب شد، شهريهى ايشان تثبيت شد و ماههاى ديگر هم رسيد...[135]
آقاى منتظرى در اين خاطره نگارى آوردهاست: «در همان ابتدا من و آقاى غيوري... به ايشان اصرار كرديم كه شهريه بدهند»! ليكن روشن نكرده است كه منظور از «همان ابتدا» چه مقطعى از تاريخ است؟
آيا پس از فوت آقاى بروجردى منظور است يا ابتداى نهضت در نظر است؟ در هر صورت بيترديد امام تا آغاز نهضت در سال 1341 از پرداخت شهريه و چاپ رساله خوددارى ورزيد و اين واقعيت را آقاى منتظرى و شبكهاى كه در تدوين كتاب خاطرات دست داشتهاند نيز اذعان و اعتراف كردهاند. پرسش و پاسخى كه در كتاب خاطرات آمدهاست اين واقعيت را تأئيد ميكند. در اين پرسش و پاسخ ميخوانيم:س: همانگونه كه فرموديد امام از ورود به عرصهى مرجعيت و پرداخت شهريه در حوزه پرهيز داشتند و بر همين اساس پس از رحلت آيتاللهالعظمى بروجردى دفتر شهريهاى به نام ايشان داير نگرديد. حضرتعالى به عنوان شخصيتى كه در اين زمينه نقش اصلى و اساسى ايفا نموديد، دربارهى چگونگى تثبيت مرجعيت امام و پرداخت شهريه از سوى ايشان، چنانچه خاطراتى به ياد داريد بيان فرماييد.
ج: همانگونه كه قبلاً گفتم بعد از وفات آيتالله بروجردي، آيتالله گلپايگانى و آيتالله شريعتمدارى و تا اندازهاى آيتالله مرعشى در قم مريد و سلام و صلواتى داشتند، اما آيتالله خمينى نه... ايشان به طور كلى در اين واديها نبودند، حتى رسالهى چاپ شده هم نداشتند. من و آقاى مولايى با اصرار رسالهى ايشان را گرفتيم و داديم چاپ كردند... ايشان اصلاً در وادى مرجعيت نبودند...[136]بنابراين منظور آقاى منتطرى از «همان ابتدا»، آغاز نهضت است. ليكن در آغاز نهضت بايد دانست كه اصرار اين و آن نبود كه امام را به پرداخت شهريه و چاپ رساله ناگزير ساخت. اين استقبال مردم بود كه زمينه را براى دادن شهريه و چاپ و انتشار رسالهى او هموار كرد. مردم ايران در پى نهضت و روشنگريهاى امام به خود آمدند، از غفلت و ظلمت رهيدند، امام را به درستى شناختند و در او ويژگيها و برجستگيهاى بيمانندى ديدند، رازهاى دل خود را در كلام او يافتند، خواستههاى درونى خويش را در قلم و زبان او ديدند. خلوص او، سوز و گداز او، خشم و خروش او مردم را شيفته كرد و دگرگون ساخت، مردم سر در راه او گذاشتند. پيروى از او را برخود واجب و وظيفه دانستند. اينجا بود كه وجوهات شرعى به سوى او سرازير شد و عموم كسانى كه از او تقليد ميكردند، به علت عدم دسترسى به رسالهى او به اعتراض برخاستند و از او درخواست رساله كردند. در چنين شرايطى امام با انتشار رسالهى عمليه و پرداخت شهريه موافقت كرد، چنان كه آقاى منتظرى نيز به آن اذعان كرده است:
... اصلاً ايشان در وادى مرجعيت نبودند و طبعاً كسى پول هم به ايشان نميداد. اما در جريان انجمنهاى ايالتى و ولايتي، ايشان از همه تندتر و داغتر به صحنه آمدند و اعلاميههاى ايشان همه جا، تهران و جاهاى ديگر، حسابى پخش شد، كم كم مردم به ايشان رو آوردند، به خصوص از تهران جمعيت زيادى به خانهى ايشان ميآمدند و كمكم پول هم به ايشان ميدادند..[137]
در مورد ديگر چنين اعتراف كردهاست:
... وقتى اين لايحه مطرح شد، مراجع قم اعتراض كردند، اما خيلى دست به عصا و با احتياط، كسى كه خيلى تند و تيز مطرح ميكرد، آقاى خمينى بود. روى همين اصل هم ايشان از همان روز معروف شد. اصلاً شناخت نسبت به ايشان در بازار تهران و در مردم، به واسطهى همان اعلاميهها بود...[138]
واقعيت اين است كه هيچ كس در جريان مرجعيت و موقعيت امام نقشى نداشت. اين مقام علمى و معنوى او بود كه مردم را به سوى او كشانيد. اين سخنرانيهاى دلنشين و اعلاميههاى آتشين او بود كه ملت ايران را شيفته و شيداى او كرد و عشق و علاقهى او را در دلها حاكم ساخت.
اگر امام با اصرار اين و آن به شهريه دادن و انتشار رساله تن در ميداد، در پى درگذشت آقاى بروجردى كه شمارى از شاگردان و ارادتمندان او پافشارى داشتند كه او را به صحنهآورند و به عنوان يك مرجع جامعالشرايط مطرح كنند، چرا رسالهى او چاپ و منتشر نشد و شهريهاى از جانب او پرداخت نگرديد؟ آقاى منتظرى اگر توان اين را داشت كه به تعبير خود «به زور شهريه را به گردن ايشان» بگذارد، چرا در پى رحلت آقاى بروجردى به چنين زور آزمايى دست نزد و امام را به دادن شهريه و چاپ رساله نتواست وا دارد؟
نكتهى درخور توجه اينكه آقاى منتظرى خود اعتراف كرده است كه اصرار كسان به واداشتن امام به چاپ رساله و دادن شهريه بينتيجه بوده و اين نهضت او بر ضد رژيم شاه بوده است كه زمينه را براى مرجعيت مطلق او هموار كرده است:... درس آقاى خمينى در زمان آيتالله بروجردى از مهمترين درسها بود و حدود پانصد ششصد نفر شاگرد داشت و بعد از فوت آيتالله بروجردي، ايشان يك قدم هم براى مرجعيت خودش برنداشت. به اصرار به او گفتند رسالهتان را بدهيد چاپ كنند. ايشان حاضر نبودند، تا اينكه مسألهى انجمنهاى ايالتى و ولايتى پيش آمد... آيتالله خمينى در اين امر از همه فعاليت بيشترى داشت و اعلاميههاى مهميداد، در نتيجه مردم ايشان را شناختند و به سراغ ايشان آمدند..[139]
امام هيچ گاه و هرگز در اين انديشه نبود كه اگر شهريه را آغاز كرد، نبايستى قطع شود بلكه برعكس بر اين نظر بود كه اگر بودجه رسيد، شهريه ميدهد و هرگاه بودجهاى نبود مسئوليتى ندارد. نگارنده به ياد دارد آن گاه كه نخستين شهريهى امام در ارديبهشت ماه 1342 رسماً پرداخت شد، برخى از نزديكان و ارادتمندان امام به او پيشنهاد داده بودند كه مقدار شهريه را كمتر كند و نيز به طلابى كه مقدمات ميخوانند شهريه نپردازد تا از بودجهى موجود، شهريهى چند ماه را بتوان تأمين كرد. ليكن امام مخالفت كرد و دستور داد همهى موجودى را ميان عموم طلاب (چه آنهايى كه مقدمات ميخوانند و چه آنهايى كه در پايهى سطح و خارج هستند)، تقسيم كنند و افزوده بود اگر بودجه رسيد ماههاى ديگر نيز شهريه ميدهيم و اگر نرسيد، نميپردازيم. در تاريخ حوزهى قم امام نخستين مرجعى بود كه به طلابى كه مقدمات ميخواندند نيز شهريه ميداد.
آن گونه كوتهانديشيها كه مبادا بودجه براى شهريه نرسد و شهريه به طور مستمر و پيوسته پرداخت نشود و مايهى آبروريزى براى «آقا» شود و... در مرام و مكتب امام راه و جايى نداشت. اين گونه ديدگاهها از آن كسانى است كه هنوز از بيمارى خود محورى و خودپرستى نرهيدهاند و در كردار و گفتارشان خدا جايى ندارد، طبق هواهاى نفسانى حركت ميكنند و حرف ميزنند و خاطره ميگويند. ليكن انسانهاى وارسته و خود ساخته كه به دنبال انجام وظيفه هستند و طبق وظايف و مسئوليتهاى دينى قلم ميزنند و قدم برميدارند، آزادانديشتر از آنند كه به شهريه و استمرار آن انديشه كنند و بابت بود و نبود آن نگرانى داشته باشند.
البته نگارنده بر آن نيست اين واقعيت را انكار كند كه بسيارى از شاگردان و ارادتمندان امام در پى درگذشت آقاى بروجردى در فرصتها و مناسبتهاى گوناگون، بارها به امام پيشنهاد ميدادند كه به دادن شهريه و چاپ و انتشار رساله اقدام كند، ليكن امام تا روزى كه مردم به او روى نياوردند و بودجهى اوليه براى پرداخت شهريه فراهم نيامد، اين پيشنهاد را نپذيرفت و به آن مبادرت نورزيد. از اين رو، شهريهى امام در پى اوج نهضت او آغاز و دنبال شد. در مورد رسالهى عمليه نيز امام آن روز كه مقلدين به او روى آوردند و خواستار رساله شدند، تنها با چاپ و انتشار آن موافقت كرد و هيچ مبلغى بابت چاپ آن هزينه نكرد. مردم با هزينهى شخصى آن را به چاپ رسانيدند. آن گاه كه امام با چاپ رساله موافقت كرد، جمعى در اكيپهاى مختلف به تنظيم آن به صورت توضيح المسائل پرداختند و آقاى حاج شيخ مجتبى تهرانى اصلاح و تصحيح نهايى آن را به پايان برد و نخستين توضيح المسائل امام در تاريخ هفتم يا هشتم محرم83 (هـ. ق) (دهم يا يازدهم خرداد 1342) به بازار آمد.
اين نكته نيز درخور ياد آوريست كه امام پيش از آغاز نهضت در سال 1341 در جرگهى مراجع قرار داشت و در ميان كسانى كه او را ميشناختند و با نام او آشنا بودند، به عنوان يك مرجع مطرح بود حتى در دوران مرجعيت آقاى بروجردى در برخى از نقاط ايران مقلدينى داشت. چنان كه در كتاب نهضت امام، آمدهاست:... مقامات جاسوسى و به اصطلاح امنيتى رژيم شاه در ابتداى تأسيس ساواك دربارهى حوزهى قم و مقامات برجستهيآن حوزه و شمار طلابى كه در آن حوزه به تحصيل سرگرمند، نيز دربارهى مدارج تحصيلى و حقوق مستمرى آنان، به تحقيق و تفحص دست زده و گزارشى تهيه كردهاند. در اين گزارش دربارهى مراجع تراز دوم پس از حاج آقا حسين بروجردى (مرجع على الاطلاق جهان تشيع) و شمار طلابى كه در درس آنان شركت ميكنند و منطقهى نفوذ آنان نيز اطلاعاتى دادهاند. در اين گزارش كه در تاريخ 22/12/1335 داده شده، شاگردان درس امام را حدود پانصد نفر ذكر كرده و اعتراف كرده است كه از لحاظ درس حائز اهميت است و يادآور شده است كه در ايالات مركز و غرب ايران، مقلد دارد... اين گزارش از سوى سرهنگ قلقسه رئيس دايرهى امنيت و مذاهب، به ادارهى سوم ساواك داده شدهاست...[140]
6ـ موضوع ديگرى كه در كتاب خاطرات منسوب به آقاى منتظرى آمده است، رويدادهاى حوزهى قم در پى تبعيد امام به تركيه در آبانماه سال 1343 ميباشد. از زبان آقاى منتظرى آمده است:
... به عنوان اعتراض به تبعيد ايشان تصميم گرفتيم چند روز حوزه را تعطيل كنيم. در همين رابطه جلسه گرفتيم كه جلسهى اول آن در منزل من بود، جلسهى بعد منزل آقاى مشكينى بود. در اين جلسات بعضى با تعطيل درسها مخالف بودند و بعضى موافق. ما ميخواستيم حوزه را تعطيل كنيم و منعكس كنيم كهاين تعطيلى به عنوان اعتراض به تبعيد امام است... شب دوم كه منزل آقاى مشكينى بوديم بنابراين شد كه برويم منزل مراجع و از آنها بخواهيم درسهاى خود را تعطيل كنند. آن شب بنا شد من و آقاى فاضل لنكرانى و آقاى محمدى گيلانى و حاج آقا مهدى حائرى تهرانى برويم منزل آقاى شريعتمداري. ما چهار نفر رفتيم منزل آقاى شريعتمداري... گفتيم: به نظرمان آمده كه چند روز حوزه را به عنوان اعتراض تعطيل كنيم... آقاى خمينى بالأخره مرجع تقليد است از قم تبعيد شده... بالأخره يك اعتراضى بكنيد و تعطيلى حوزه يك نوع ابراز انزجار از اين كار است... بالأخره آن شب ايشان تند شد ما هم تند شديم و زمينهى بازداشت من هم تقريباً از همين جا شروع شد... فرداى آن شب آقاى شريعتمدارى رفته بودند براى درس و روى منبر گفته بود بله آمدهاند به من تحميل كنند كه حوزه را تعطيل كنيم... آقاى شريعتمدارى هم كه با صحبت كردن خود [در] سر درس، مسأله را آفتابى كرد و تقريباً خود را كنار كشيد، ايام، نزديك عيد نوروز بود و بالأخره روز عيد آمدند مرا بازداشت كردند...[141]
آنچه در بالا از زبان آقاى منتظرى آمدهاست، به خيال پردازى و پندار بافى نزديكتر است و با حوادثى كه در پى تبعيد امام به تركيه، در قم روى داد، نه تنها همخوانى ندارد، بلكه فرسنگها فاصله دارد. زيرا اولا در پى تبعيد امام در روز 13 آبانماه 1343، آستانهى مقدسه، بيت امام، منزل علما و روحانيان سرشناس، همهى مدارس و مساجد، در محاصرهى نيروهاى نظامى و انتظاميقرار گرفت، تانكها و مسلسلهاى سنگين در شهر مستقر شدند و شهر قم به شكل يك پادگان نظامي درآمد و عملاً حكومت نظامى برقرار شد و هرگونه اجتماع دو يا سه نفرى با برخورد نظاميان مستقر در شهر رو به رو ميشد، تلفنهاى شهر به كلى قطع بود و هيچگونه ارتباط تلفنى امكان نداشت. در چنين شرايطى چگونه امكان داشت كه يكى از مقامات روحانى بتواند كلاس درس تشكيل دهد و يا شمارى از روحانيان به منازل برخى از علما بروند و با آنان به گفتگو بنشينند؟ ثانياً در پى تبعيد امام نه تنها بازار و خيابانهاى قم در پشتيبانى از امام و اعتراض به تبعيد غيرقانونى او بسته شد، بلكه بازار برخى از شهرهاى ديگر نيز به حال تعطيل درآمد. در چنين شرايطى اگر يك مقام روحانى از تعطيل برنامههاى درسي، خوددارى ميكرد، بيترديد با واكنش تند و شديد مردم رو به رو ميشد و ديگر نميتوانست در ميان مردم آن روز زندگى كند. ثالثاً حوزهى قم و ديگر حوزههاى علميه در سراسر كشور، نه تنها درسهاى خود را در پشتيبانى از امام تعطيل كرد، بلكه مراسم نماز جماعت نيز در قم و برخى شهرهاى كشور به كلى تعطيل شد. درسهاى حوزهى قم به مدت 15 روز تعطيل بود. آقاى حاج سيد محمدرضا گلپايگانى كلاس درس خود را پس از تعطيلى دو هفتهاى در روز 28 آبانماه 1343 آغاز كرد و روز نخست كلاس درس به سخنرانى پرداخت و سخنان خود را با آيهى شريفهى «الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق إلا ان يقولوا ربنا الله» آغاز كرد و از امام پشتيبانى به عمل آورد، راه او را ستود و تبعيد غير قانونى او را محكوم كرد.
شادروان شيخ مصطفى زمانى در مقدمهى كتاب خود كه در سال 1343 منتشر شدهاست به تعطيلى حوزه به مناسبت تبعيد امام اشاره كرده و چنين آوردهاست:... پاكنويس اين كتاب در آبانماه 1343 يعنى هنگاميكه مرجع تقليد شيعيان حضرت آيتاللهالعظميآقاى خمينى را از قم تبعيد كردند و حوزه براى ابراز نگرانى و تجليل از معظم له 15 روز تعطيل گرديد، صورت گرفت..[142]
رابعاً اگر در پى تبعيد امام، از آقاى منتظرى ـ در آن شرايط خفقان بارـ كوچكترين فعاليت چشمگيرى سر ميزد، بيترديد از سوى ساواك مورد تعقيب قرار ميگرفت و بازداشت ميشد. چنان كه عالمان برجسته و مجاهدى همانند شهيد حاج سيد مصطفى خميني، حاج شيخ عبدالرحيم ربانى شيرازي، حاج شيخ جعفر سبحاني، حاج شيخ مهدى كروبي، حاج آقاى شجوني، حاج شيخ غلامرضا كني، حاج شيخ على كاظمي، حاج شيخ حيدر اصفهانى و... به دنبال تبعيد امام در قم و تهران دستگير و به زندان گسيل شدند. در صورتى كه دستگيرى آقاى منتظرى قريب دوسال پس از تبعيد امام در نوروز سال 1345 روى داد.
7ـ در خاطرات منسوب به آقاى منتظرى پيرامون حوادث قم پس از تبعيد امام افزون بر آنچه آورده شد، مسائل ديگرى نيز مطرح شده است كه بخشى از آن را در پى ميآوريم و به بررسى آن مينشينيم:...وقتى امام را گرفتند براى اينكه خانهى امام خالى نباشد، شاگردان ايشان وظيفهى خود ميدانستند كه اطراف حاج آقا مصطفى جمع شوند و خانهى امام را خلوت نگذارند. بالأخره ايشان پسر امام بود و به علاوه مرد فاضل و عاقل و متدينى بود و اهل هوى و طالب مقام نبود. حاج آقا مصطفى با اسكورت راه افتاد خانهى آقاى گلپايگانى و آقاى شريعتمدارى و آقاى مرعشى به عنوان استمداد كه آنها را به حركت بياندازد من او را بر اين كار تشويق ميكردم. ميگفتيم حالا لازم است خانهى امام خالى نماند كه آنها بگويند اينها را شكست داديم. خانهى امام از آن وقت كه بود بيشتر شلوغ شد، ما وظيفه ميدانستيم برويم آنجا، بالأخره حاج آقا مصطفى را هم بازداشت كردند و بردند گويا زندان قزل قلعهى تهران و پس از 57 روز ايشان را موقتا آزاد كردند تا با خانوادهاش خداحافظى كند و برگردد و چون برنگشت دوباره او را بازداشت كردند و فرستادند تركيه نزد والدشان...[143]
چنانكه پيشتر ياد آور شدم آن روز كه امام را دستگير و تبعيد كردند، بيت امام، منزل علما و به طور كلى شهر قم در محاصره و در سلطهى نظاميان قرار داشت و به كسى اجازهى ورود به بيت امام داده نميشد. حاج سيد مصطفى خمينى به تنهايى از كوچه پس كوچهها و دور از چشم ساواكيها و نظاميها از يك در مخفى توانست وارد منزل آقاى نجفى شود[144] ليكن ديرى نپاييد كه مأموران از حضور او در بيت آقاى نجفى آگاهى يافتند و با كمال بيشرمى از ديوار وارد منزل شدند و او را در برابر ديدگان آقاى نجفى دستگير كردند و به تهران انتقال دادند. اين جريان در ساعت 9 بامداد روز چهار شنبه 13 آبانماه 43 روى داد و شهيد حاج سيد مصطفى درآن روز با علماى ديگر مانند حاج سيد محمدرضا گلپايگانى و آقاى شريعتمدارى اصولاً ديدارى نداشت و اوضاع حاكم بر قم امكان ملاقات با علما را به او نميداد. در چنين اوضاع و شرايطى آقاى منتظرى چگونه توانسته است به حاج سيد مصطفى دسترسى پيدا كند و او را «بر اين كار تشويق كند»! و او را «با اسكورت به خانهى آقاى گلپايگانى و شريعتمدارى ببرد» و بالاتر از اين «خانهى امام را از آن وقت كه امام بود شلوغتر كند»؟ اين از معماهاى تاريخ است كه نگارنده از حل آن عاجز است.
اعاذنا الله من شرور انفسنا
پى نوشت:
108. مورخ انقلاب اسلامي.
109. مصاحبهى آقاى منتظرى با مصطفى ايزدي، ص2
110. سخنرانى آقاى منتظرى در 23/5/1375 در قم ـ از اين فراز از سخنان آقاى منتظرى به دست ميآيد كه نامبرده از كاستيهاى خود چندان بيخبر نبوده است.
111. صحيفهى امام، ج ا، ص163.
112. خاطرات، ص91.
113. پيشين، ص100.
114. علوى طباطبايي، سيد محمد حسين، خاطرات زندگانى آيتالله العظمى آقاى بروجردي، قم:1341، ص59.
115. پيشين، ص52.
116. كابينهى على اصغر سهيلى در 18/12/1320 تشكيل شد و در 15/5/1321 پايان يافت.
117. نشريهى ياد، شماره 4، خاطرات آقاى آذري، ص31.
118. خاطرات، صفحه 199.
119. خاطرات، ص202.
120. كشف اسرار، ص226.
121. پيشين، ص234.
122. پيشين، ص237.
123.پيشين، ص237، 238.
124. مهدى بازرگان، انقلاب ايران در دو حركت، چاپ اول، تهران: بهار 1363، ص32. نقطه گذاريها از متن كتاب است. آقاى بازرگان دنبالهى اين اعلاميه را كه نمايانگر وفادارى به قانون اساسى مشروطه و جانبدارى از سلطنت خاندان پهلوى ميباشد سانسور كرده است. متن درست اعلاميه چنين است :... با ماندن شاه هيچ كارى چاره نخواهد شد... اما با استعفا و رفتن ايشان مملكت از بن بست بيرون آمده چاره جوييهايى امكان پذير خواهد شد. با فروكش كردن نااميدى و طوفان خشم ملت فرصتى به دست خواهد آمد كه اولاً جانشينان ايشان (بخوانيد وليعهد يا شوراى سلطنتي) با عبرت از گذشته به قانون اساسى و حقوق و حيثيت مردم تمكين نمايند... (اسناد نهضت آزادي، ج 11، ص16 )
125. سيد حميد روحاني، نهضت امام خميني، دفتر دوم، چاپ پنجم، ص757.
126. صحيفه امام، ج 3، ص267.
127. پيشين، ص315ـ 317.
128. پيشين، ص373.
129. پيشين، ص451.
130. اتفاقاً از انتشار كتاب « انقلاب ايران در دو حركت » زمانى نگذشته بود كه به يكى از روزنامههاى پارسى زبان برون مرزى كه از سوى به اصطلاح اپوزيسيون منتشر ميشد، برخوردم كه با تيتر درشت آورده بود: « نهضت آزادى ايران پيشتاز واژگونى رژيم شاه » (چيزى بدين مضمون) و به همين نوشتهى مهندس بازرگان اشاره كرده بود.
131. خاطرات، ص210.
132. سيد حميد روحاني، نهضت امام خميني، دفتر نخست، چاپ پانزدهم، ص172.
133. نشريهى ياد، شماره 4، ص31 ـ 32.
134. پيرامون پيشنهاد امام براى نشست علماى سراسر ايران در شبهاى يكشنبه به كتاب نهضت امام، دفتر اول، چاپ پانزدهم، ص966 نگاه كنيد.
135. خاطرات، ص202 و 201.
136. خاطراتـ ص201.
137. پيشين، همان صفحه.
138. پيشين، ص205
139. خاطرات، ص257.
140. نهضت امام خمينى (ره) از اين نگارندهـ دفتر اولـ ناشر: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام(ره)ـ چاپ پانزدهمـ تاريخ چاپ: بهار 1381ـ ص76.
141. خاطرات، ص254
142. كودك نيل يا مرد انقلابـ ص15ـ ناشر: كتابفروشى محمدى تاريخ انتشار: اسفندماه/1343.
143. خاطرات آقاى منتظرى ـ پيشگفتار ـ ص49.
144. بنابر خاطرهاى كه در نجف از حاج سيد مصطفى خمينى دارم آقاى نجفى به وسيلهى خانم يا آقايى (ترديد از من است) كه در بيت ايشان كار ميكرد او را به منزل خود فراخواند آن شخص حاج سيد مصطفى را از بيراهه و از يك در مخفى منزل، توانست به حضور آقاى نجفى ببرد. آقاى نجفى در اين ديدار به او آگاهى داد كه از يك منبع موثق اطلاع يافته است كه نقشهى دستگيرى حاج سيد مصطفى را دارند از اين رو او را به منزل خود دعوت كرده است تا شايد از تعرض مأموران مصون بماند.