به مناسبت نودمين سال شهادت سردار ملى

 حماسه ستارخان و تاريخ نگارى رسمى عصر مشروطه 

حجت الاسلام والمسلمين دکتر سيد حميد روحانى

در تاريخ نگارى رسمى مشروطه که هنوز هم روايت هاى يکسو گرايانه و تنگ نظرانه ى آن نوشته هاى تاريخى اين دوره را تحت سيطره خود دارد بطور کلى با يک معادله ى دو طرفه سرو کار داريم که يک طرف آن آزاديخواهان، مشروطه طلبان، اصلاح گران، سينه چاکان ترقى و تجدد، قانونگرايي، روشنفکرى و فرنگ رفته ها قرار دارند و طرف ديگر آن مشروطيت على الخصوص در سلطه ى هفتاد ساله ى خود بر تاروپود فرهنگ، ادبيات و پژوهشهاى علمى و سياسى اين کشور، بطور کلى غير از اين دو روايت هيچ روايت ديگرى را بر نمى تابد.
با اين طبقه بندى تا اواخر دوره قاجاريه و تمام دوره ى پهلوى و حتى در عصر جمهورى اسلامى نيز به ندرت متفکريو جريانى جرئت تشکيک در اين روايت هاى رسمى را داشته است حتى اگر ده ها سند تاريخى برخلاف چنين رويه اى بدست آمده باشد.
در ميان اين روايت هاى رسمى ، حماسه ستارخان مانند دهها حماسه ديگر ملت ايران که از ابتدا با آرمانگرايي، اسلام خواهي، عدالت طلبي، قانونگرايى و تجدد طلبى آغاز شده بود تاويل به همان گرايش عوامانه و مشهور سنت و تجدد گرديد و عليرغم وجود مدارک واسناد معتبر، ستارخان وامثال وى نيز در رديف مشروطه خواهانى قرار گرفتند که يک پا در سفارشات روس و پاى ديگر در سفارت انگليس داشتند.
در اين مقاله، روايت هاى رسمى وتاريخى نگاريهاى دولتى عصر مشروطه پيرامون افکار، انديشه ها واهداف ستارخان مورد ترديد قرار خواهيم داد و معتقديم ظلمى که از اين ناحيه بر حقايق تاريخى تحولات سياسى و اجتماعى ايران وارد شده است به مراتب ناجوانمردانه تر از شهادت متفکران و منتقدانى است که بوسيله تاريخ نگارى رسمى و دولتى عصر مشروطه ترور شخصيت شدند.
همه مى دانيم که در پى بمباران مجلس و سرکوب مشروطه خواهان در تهران، در تبريز نيز يورش به دژ مقاومت سلحشوران و مجاهدان تبريزى که با رهبرى ستارخان تداوم داشت آغاز شد. نظاميان دلتى به تبريز تاختند و به سرکوب اهالى دست زدند. انجمنى هاى بى اراده همانند هم کيشان تهرانى خود بدون کوچکترين مقاومتى سنگر را رها کرده و از صحنه گريختند. اينان نه مردم رزم بودند و نه براى فداکاري، جانبازى و شهادت را راه وطن به صحنه آمده بودند. انگيزه آنان از آن همه هياهو و جار و جنجال اين بود که نگذارد ملت ايران بر سرنوشت خويش چيره شود و به آزادى و استقلال دست يابند و از آنجا که ستارخان و پيروان او به راستى در راه اسلام، ايران و استقلال به پا خواسته بودند براى کارگزاران استعمار و دست افزاران آنان خطر جدى به شمار مى آمدند، از اين رو همه تلاش فراماسونهايى که در انجمن تبريز رخنه داشتند اين بود که آتش جنگ را در ميان آن مجاهدان پاکباخته و نيروهاى دولتى شعله ور کنند و همانگونه که در تهران پيشروان مشروطه را به دست قزاقان سرکوب و پراکنده کردند، ستارخان و ياران او را نيز به دست دژخيمان خون آشام رژيم محمد على شاهى به شکست بکشانند واز ميان ببرند و اين خواسته ى آنان با به آغاز يورش نيروهاى دولتى تبريز، در روز سه شنبه دوم تيرماه 1278 (23 جمادى الاولى 1326 ) به دست آمد. از اين رو ديگر نياز نمى ديدند که در صحنه بايستند و فتنه گرى کنند .
کسروى در اين مورد چنين نوشته است:

......... در آن ميان از راه تلگرافخانه آگاهى از بمباران مجلس و به هم خوردن مشروطه در تهران پراکنده گرديده مايه نوميدى بسيارى از مشروطه خواهان گرديد. بسيارى از سردستگان و نمايندگان انجمن سخت ترسيدند وهر يکى به انديشه جان و دارايى خود افتاده. انجمن ايالتى که مى بايست در چنين هنگامى پشتيبان مجاهدان باشد و به آنان دلدارى دهد، به هم خورد و نمايندگان هر يکى خود را به نهانگاهى کشيد، اجلال الملک و بصير السلطنه در کنسولخانه روس و ميرزا حسين واعظ در کنسولخانه فرانسه بست نشستند. اينان کار را پايان يافته و مشروطه را از ميان برخاسته مى دانستند؛ ولى مجاهدان ترسى به خود راه نداده دست از ايستادگى بر نداشتند. (احمد کسروي، تاريخ مشروطه ايران: ص 678).

نيز آورده است:

راستى ايستادگى گردانه ستارخان يک کار بزرگى مى باشد. در تاريخ مشروطه ايران هيچ کارى به بزرگى وارجدارى نيست. اين مرد عامى از يک سو اندازه دليرى و کاردانى خود را نشان داد و از يک سو مشروطه را به ايران بازگردانيد. مشروطه از همه شهرهاى ايران برخاسته تنها در تبريز باز مى ماند. از تبريز هم برخاسته تنها در کوى کوچک امير خيز بازپسين ايستادگى را مى نمود. در سايه دليرى و کاردانى ستارخان بار ديگر به همه کوى هاى تبريز بازگشته، سپس نيز به همه شهرهاى ايران بازگرديد، آن لکه سياهى که در نتيجه زبونى و کارندانى نمايندگان پارلمان و شکست آزاديخواهان تهران، به دامن تاريخ نشسته بود، اين مرد با جانبازى هاى خود آن را پاک گردانيد. .........(همان، ص 693)

کسروى بر آن است که ستارخان را در رده انقلابى نماها و سياست بازان انجمن تبريز بنماياند و ايده و آرمان او را در برقرارى مشروطه اروپايى و نظام لائيک جلوه دهد. در جايى که روشن است راه ستارخان با کژراهه انجمنى ها و انقلابى نماها تفاوت ريشه اى دارد و همسان نماياندن آن دو نشايد. براى روشن تر شدن اين واقعيت که خروش و خيزش ستارخان با جريان غربگرايى مدعى روشنفکرى و سياست بازى انجمن نشينان تفاوت اصولى داشت. برخى از ويژگى ها و برجستگى هاى او را بر مى شمريم:
1-ستارخان پيرو ولايت و پاى بند به تقليد بود. طبق حکم مراجع نجف در برابر زورمداران حاکم ايستاد و به جان کوشيد و از خود دلاوريها نشان داد. او در پاسخ به پيشنهاد آشتى يکى از سرکرده هاى نيروى دولتى اظهار داشت:

...... .ما به حکم حضرات حجج اسلام نجف اشرف مى گوييم بايد دولت ما مشروطه شود و خائنين دولت و علماى سوء واهالى ظلم در يک طرف قرار گرفته اند و ملت با علماى نجف در يک طرف ........(بلواى تبريز، 1348، ص 56)

و نيز در پاسخ نماينده عين الدوله اعلام کرد:

............ اين خادم کم ترين ملت، به حکم واجب الاطاعه حجج اسلام نجف اشرف که نواب امام و آقايان حقيقى و روحانى مايند، حمايت کننده مجلس شوراى ملى تهران- شيدالله ارکانه- و انجمن مقدس ايالتى تبريز و مشروطه مى باشم. الان حکم ايشان در بغل من است.......(پيشين، ص 123 و124 )

ستارخان در سخنرانى خود در جمع اهالى ويجويه اظهار کرد:

........ به جميع مومنين دين دار لازم بل واجب است و تکليفشان اين است که به فتواى حضرات حجج اسلام که در غيبت امام عصر- عجل الله فرجه- نايب ايشانند اطاعت نمايند . اگر کسى احکام ايشان را رد کند و اطاعت ننمايد، به منزله اين است که اطاعت امام عليه السلام را ننموده است و هر کسى که از اطاعت امام عليه السلام بيرون رود، کافر مطلق است و اين خادم ملت از فرموده حجج اسلام تجاوز نکرده ام و تا يک قطره خون در بدن دارم خواهم کوشيد ...... (همان، ص 141)

کسروى نيز به اين موضوع اذعان کرده و چنين آورده است:

...... اگر اين فتواهاى علماى نجف نبود کم تر کسى به يارى مشروطه پرداختي، همان مجاهدان تبريز بيشترشان پيروى از دين مى داشتند و دستاويز ايشان در آن کوشش و جانفشانى اين فتواهاى علماى نجف مى بود، همان ستارخان بارها اين را به زبان مى آورد که من حکم علماى نجف را اجرا مى کنم ...... (تاريخ مشروطه ايران، ص 730)

2-ستارخان به امامان بزرگوار و اهل بيت پيامبر اکرم(ص) گرايش ويژه و برجسته اى داشت، نام و ياد حضرت امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشريف) و حضرت عباس(ع) را پيوسته بر زبان داشت. او در پاسخ به نماينده عين الدوله هشدار داد:

....... من با اين جمع قليل که دست از جان شسته اند دفاع خواهيم کرد و انشاء الله از فضل خداوندى و توجه امام زمان- عليه السلام- دمار از روزگار ظلم مستبدين در خواهم آورد و تا اجراى شريعت احمدي-صلوات الله عليه- و احکام حجج اسلام نشود دست نخواهيم کشيد ...........(بلواى تبريز، ث 31)

آنگاه که کنسول روس در تبريز در ديدار با ستارخان گفت:

......به باقرخان يک بيدق روس دادم، او در امان دولت روس است، يکى را به تو که جوان دليرى هستى مى دهم تا در امان دولت روس باشي، جناب سردار فرمودند که من در زير بيدق جناب ابوالفضل العباس و بيدق ايرانم. بيدق شما براى من لازم نيست. و من ابدا تابع ظلم و استبداد نخواهم شد و امروز به فضل خدواند بيدق اسلام و ابوالفضل العباس را در دست گرفته همه بيدق هايى که مستبدين در شهر زده اند، قلم خواهم کرد...(1) .(همان، ص 31)

ستارخان هنگامى که ديد انجمن نشينان انقلابى نما سنگر را رها کرده و از صحنه گريخته اند و نيروهاى دولتى به انجمن يورش برده و آنجا را غارت کرده اند، براى روحيه دادن به مردم و برافراشتن پرچم آزادى بر فراز انجمن که سمبل مشروطه خواهى به شمار مى آمد فرمان داد پرچمى را که به نام مبارک حضرت امام زمان(عج) تزيين شده است به بام انجم برافرازند و شمارى را به پاسدارى از آن بگمارند و شايد انگيزه او از اين زدودن پيرايه بابيگرى به مشروطه خواهانى بود که از سوى دشمنان آزادى و مهره هاى وابسته به بيگانه و عناصر واپسگر رواج داشت. در اين باره نوشته اند:

..... امروز صبح جناب سردار از خوش اعتقادى که دارند، بيدقى را به اسم صاحب العصر عجل ا.. فرجه درست کرده بودند، دادند ببرند در انجمن مقدس ايالتى نصب کنند . صحن انجمن و کوچه مملو بود از اهالى که براى زدن بيدق، شادمانى مى نمودند. جناب آخوند ملاغفارى چرندابى از مصائب جناب ابولفضل روضه خواندند و دعا و ثنا نموند و بيست نفر مجاهد که سر کرده ايشان جناب کربلايى حسين خان بود به فرموده جناب سردار مستحفظ بيدق شدند........ (2). (پيشين، ص 35)

1- ستارخان از سياست بازي، پشت هم اندازي، مردم فريبى و بيگانه پرست گريزان بود. او هيچگاه دست افزار روس وانگليس قرار نگرفت و زير پوشش مشروطه و آزادى و دموکراسى در پى پياده کردن سياست بيگانگان نبود. در آن هنگام که فراماسونها و ديگر انجمن نشينان با دستاويز اينکه محمد على شاه مخالف مشروطه است، نقشه و توطئه انگليس را در ايران پيش مى بردند و همه نيرو و توان خود را در راه واداشتن او به رويارويى با مشروطه خواهان و به راه انداختن جنگ داخلى به کار گرفته بودند، سرانجام توانستند او را به جنگ کشانند و پيروان مشروطه را به دست او تباه کنند.
ستارخان بدور از جو حاکم و جارو و جنجالهاى سياسى استقلال راى و انديشه خويش را پاس داشت و ديد و درک خود را در مورد محمد على شاه بارها بر زبان آورد و آشکارا اعلام کرد:

..... اگر شاهنشاه ايران به من سياست فرمايند نوش خواهم مرد. {اما} ابداً ملت از حقوق مشروعه خود دست نخواهند کشيد؛ مگر من و اهالى تبريز به دولت عليه ايران ياغى شده که در زير بيدق شما (خطاب به کنسول روس) پناهنده شويم؟ ما مى دانيم و پدر تاجدار ما و بس .... (همان، ص 31)
من ياغى دولت و شاه نيستم. اعليحضرت همايونى پدر تاجدار ماست.(3) .(همان، ص 123)

2- ستارخان چنانکه به طور عينى نشان داد، در راه مبارزه با استبداد و برقرارى نظام مشروطه، در چهارچوب اسلام، ايستادگى و جانفشانى کرد، مانند انقلابى نماها و به اصطلاح «آزاديخواهان»! نبود که آزادي، دموکراسي، مشروطه و ..... را دستاويزى براى رسيدن به قدرت و يا انجام ماموريت قرار داده بودند و زير پوشش مشروطه خواهى با خودکامه ترين و جنايت کارترين زور مداران بست و بند مى کردند و با محمد على شاه به بهانه اينکه مخالف مشروطه است کشمکش داشتند و در راه رسيدن ظر السلطان به سلطنت تلاش مى کردند. گزارشى که در پى مى آيد، در خور نگرش است:

........ يک روز به ارشد الدوله گفتم چه شد که از طرف ملت صرف نظر نمودى و به دولت وصل نمودي؟ جوابى که داد اين بود : چون ديدم ملک المتکلمين و تقى زاده و سايرين خيال دارند شاه را از ميان بردارند و ظل السلطان را به تخت سلطنت بنشانند ...../ به اين جهت بقاى ايران را در حفظ شاه ديدم و ..... (4). (ناظم الاسلام کرماني، ج 4، 198)

در خور نگرش است که تقى زاده مشروطه خواه! و هوادار دمکراسى غربي، که برخى او را از رهبران آزادى خواهى مى پندارند، عمرى در خدمت رژيم استبدادى رضاخان و محمدرضا شاه قرار داشت واز اينکه «آلت فعل» و دست افزار حکومت سياه و پليسى رضاخان بوده است پروا نمى کرد.
3- ستارخان مرد رزم و رزم آورى بود و در صحنه نبرد هرگز پشت به دشمن نکرد. دلاورى و ايستادگى او در برابر نيروهاى دولتى در تبريز، به بيش از يازده ماه، همگان را به شگفتى وا داشت و حماسه آفرينى هاى او در صحنه نبرد زبانزد دوست و دشمن قرار گرفت اين کجا و آن زبونى ها، زشتى ها و رسوايى هاى انجمنى ها کجا که در شعار بى همتا بودند و در روز نبرد و فداکاري، مانند کودکى که از بيم و ترس به آغوش مادر پناه مى برد، خود را به دامن بيگانگان مى انداختند و به سفارتخانه هاى دشمن پناه مى بردند و سر در آستانه دشمنان ملت مى سائيدند و يا بى درنگ از کشور مى گريختند وملت ايران را در ميان آتش و خون رها مى کردند و در کشورهاى اروپايى به عيش و نوش مى نشستند و تا با فداکارى ها و جانبازى هاى مردم اوضاع آرام شود و آنان از گرد راه برسند و به عنوان ميوه چينان انقلاب بر موج سوار شوند.
ايستادگى و پايدارى حماسى و کم مانند ستارخان در تبريز، در پى بمباران مجلس شوراى ملى و سرکوب مشروطه خواهان و پراکندن پيشروان مشروطه، تنها حرکتى بود که در راستاى آرمانهاى اسلامى و اهداف بنيانگذاران نهضت عدالت خواهى تداوم يافت. دولت همه نيرو و توان خود را به کار گرفت تا آن مقاومت را در هم بشکند و آن تنها نداى آزاديخواهى و قانون گرايى را خاموش سازد. نظاميان بر سر اهالى تبريز شبانه سى و چهار بار جنگى تمام عيار بر ضد ستارخان انجام دادند، ليکن راه به جايى نبردند، محمد على شاه ناگزير شد نصره السلطنه (سپهدار) و عين الدوله را براى سرکوب دلاور مردان تبريز به آن سامان روان سازد.
عين الدوله در 26 مرداد 1287 ( 19 رجب 1326) به حومه تبريز رسيد و در گام نخست کوشيد مجاهدان تبريز را با فريب و نيرنگ به تسليم وا دارد، نمايندگانى به نزد ستارخان و باقرخان فرستاد و نويدهايى داد و چون از اين ترفند طرفى بر نبست به حمله دست زد و در روز سوم شهريور 1287 (27 رجب) با بيست هزار نفر نيروى نظامى از کرد و لر و بختيارى بر تبريز تاخت. رگبار گلوله بر سر اهالى تبريز مانند باران فرو ريخت. سواران نظامى از هر سو يورش بردند، ليکن مجاهدان نستوه همانند کوهى استوار در برابر مهاجمان ايستادند و راه پيشرفت و رخنه را بر آنان بستند و آنان را به پس رفت و گريز وا داشتند.
سپهدار و عين الدوله براى آنکه بتوانند بر تبريز چيره شوند نيروهايى از سواران طوايف شاهسون که بنابر برخى نوشته ها «هر يکى در روز نبرد مقابل پنجاه نفر» (بلواى تبريز، ص 154) به شمار مى آمدند و از سواران قراچه داغى و مرندى و سواره هاى بختيارى و ماکو و خوى براى يورش به تبريز بسيج کردند و بيش از سى هزار نيرو با دوازده عراده توپ از شش سو بر تبريز يورش بردند و بيش از يکصد و هفت تير توپ بر سر مردم فرو ريختند و امير خيز (زيستگاه ستارخان) را زير آتش گرفتند؛ مجاهدان به رويارويى برخاستند؛ ديرى نپاييد که شکست نيروهاى دولتى آشکار شد، يورش کنندگان با به جاى گذاشتن کشته هاى فراوان از صحنه گريختند و سلاحهايى نيز برجاى گذاشتند.
عين الدوله که دريافت از راه نظامى نمى تواند بر تبريز چيره شود به ناجوانمردانه ترين تبريز در تنگناى شديدى قرار گرفت، نان به سختى به دست مى آمد. قند، چاي، کبريت، نفت، دارو، پوشاک و خوراک کمياب بود و با دشوارى يافت مى شد در اين ميان علماى نجف که از دلاوريها و پايداريهاى ستارخان و مجاهدان تبريز و نيز از بستن راه آذوقه به آن شهر از سوى عين الدوله آگاهى يافته بودند به پشتيبانى مجاهدان برخاستند و فتوا دادند که حمله بر تبريز «به منزله جنگ با امام زمان» و بستن راه خواربار براى آن شهر« در حکم بستن آب فرات به روى اصحاب سيدالشهدا(ع)» است. (کسروي، ص 729)
اين فتوا در سست کردن سربازان دولتى و خود دارى آنان از پيکارى خونين در گرفت که حدود هفت ساعت به درازا کشيد که سرانجام به شکست نيروى ماکو و گريط آنان کشيده شد . سپاهان ماکو سنگر را رها کرده از صحنه گريختند. مردم تبريز که دير زمانى بود با کمبود خوراک و لوازم خانگى دست به گريبان بودند از دريافت چيرگى ستارخان و بازشدن راه به جلفا به شادى و شادمانى برخاستند. در اين ميان کسانى بر آن شدن که به کاروانسراها که انباشته از خوراک و پوشاک و وسايل زندگى بود، يورش برند و به تاراج دست بزنند، ستارخان به پيشگيرى برخاستو بانگ زد که «مبادا کسى دست بزند اينها از آن بازرگانان است.»
در پى ناکامى عين الدوله، محمد على شاه حاجى صمد خان مراغه اى را مامور سرکوبى دلاور مردان تبريزى کرد او همين که از راه رسيد، به تجاوز و خونريزى دست زد و در نخستين گام به دستور او يک روحانى پيرمرد مراغه اى را به جرم هوادارى از مشروطه، زير تازيانه گرفتند، عمامه از سرش برداشتند، ريش و سبيلش را کندند، او را برهنه کردند و در آن سرماى زمستان در حوض انداختند و با چوب چنان زدند تا از توان افتاد. آنگاه ريسمان به پايش بستند واو را نيمه جان تا ميدان شهر کشانيدند و به درختى آويزان کردند و بدين گونه به زندگى او پايان دادند، تا از اهالى زهر چشم گرفته باشند.
در اين هنگام از تهران نيز دسته قزاق سواره و سرباز پياده به سوى تبريز روان بود، ارشد الدوله نيز به عنوان سردار و فرمانده به آن سامان آمد و با بيش از چهل هزار نيروى نظامى و سپاهيان دولتى گرد شهر را گرفتند و با يورشهاى پياپى و بى امان کوشيدند بر مجاهدان چيره شوند و آنان را به شکست بکشانند، کمتر روزى بود که تبريز و مردم آن زير بمباران شديد دولتيان قرار نگيرند و آسيبهايى نبينند ليکن بردبارى و پايدارى مجاهدان يورش کنندگان را به ستوه آورده بود.
از هفدهم دى ماه 1287 (14 ذى حجه 1326) تا 14 اسفند آن سال (12 صفر 1327) تبريز روزهاى خونين و پيکارهاى سنگينى ديد . چندين بار دولتيان تا درون شهر رخنه کردند ليکن مجاهدان به رهبرى ستارخان و باقرخان با دليرى و پايدارى آنان را پس راندند. در تاريخ 6 اسفند 1287 نيروهاى نظامي، با فرماندهى ارشد الدوله توانستند نيروهاى مجاهد را به پس روى و حتى گريز تا درونه شهر وادارند و تا درون شهر پيشرفت کنند که اگر دلاورى و حماسه آفرينى ستارخان نبود که يک تنه بر يورش کنندگان تاخت و آنان را از پيشروى بازداشت، به نظر مى رسيد که سقوط تبريز حتمى بود. در 14 اسفند نيز صمدخان با نيروى سنگينى بر تبريز تاخت و شکست خون بارى بر مجاهدان وارد کرد و آنان را ناگزير ساخت که سنگرها را رها کنند و به گونه پريشان و سراسيمه به سو بگريزند، نيروى صمدخان تا برخى از محله هاى تبريز پيشروى کردند و به تاراج خانه ها دست زدند. روحانيان تبريز آنگاه که از پيشروى نيروهاى دولتى تا درون شهر با خبر شدند، با تکاپو افتادند، سلاح بر دوش گرفتند و در کوچه و بازار بانگ ممدخواهى سردادند و اهالى را به خروش و خيزش و مجاهدان را به ايستادگى و دلاورى فراخواندند و بدين گونه مردم را بر آن داشتند که به يارى مجاهدان را به ايستادگى و دلاورى فراخواندند و بدين گونه مردم را بر آن داشتند که به يارى مجاهدان بشتابند. ديرى نپاييد که نشانه هاى شکست در ميان يورش کنندگان آشکار شد. آنان راه گريز از شهر را در پيش گرفتند و فرسوده و خسته و بى تاب و توان به جاى خود باز گشتند.
نوشته اند از روحانيانى که در اين روز دلاورانه به پيکار با نيروهاى دولتى برخاست و در بيرون راندن آنان از شهر فداکارى کرد، سيد محمد خيابانى بود(تاريخ بيدارى ايرانيان، ص 866)
دولتيان در پى شکست سنگينى که در 14 اسفند به خود ديدند، به درستى دريافتند که چيرگى بر تبريز از راه يورش نظامى شدنى نمى باشد. از اين رو، بر آن شدند که با بستن راهها و کنترل جاده ها، تبريز را در تنگناى اقتصادى بگذارند و مردم آن شهر را از راه گرسنگى دادن، در فشار بگذارند و به تسليم وادارند.
چنانکه پيشتر آمد آنگاه که دولتيان همزمان با بمباران مجلس شوراى ملى و سرکوب مشروطه خواهان به تبريز تاختند و به سرکوب مجاهدان و مشروطه خواهان آن سامان دست زدند، عناصر فراماسونرى و انجمن نشينان بى درنگ از صحنه گريختند و به کنسولگريها و پناهگاهها خزيدند و در آن روزهاى سخت و خونبارى که مجاهدان تبريز به دست نيروهاى دژخيم محمد على شاه تارومار شوند و از پاى در آيند، تا آنان به دستور اربابان در راه پياده کردن مشروطه وارداتى و ضد دينى بازيگر صحنه شوند، ليکن آنگاه که پيروزى پياپى مجاهدان دين باور و دين باوران خداجو به فرماندهى ستارخان آشکار شد و زمينه بهره گيرى و ميوه چينى فراهم شد، يکباره انقلابى نماها از خزيدن گاه سر درآورده و يکى پس از ديگرى به بازيگرى در صحنه ايستادند. کسروى از اين عناصر مرموز با ديد ستايش آميز چنين ياد مى کند:

...... دستگاه آزاديخواهى که به آخرين پايگاه ناتوانى خود رسيده و از آنجا بازگشته بود، به توانايى افزوده کارها بهتر مى گرديد. بسيارى از کسانى که رو نهان کرده يا به کنسوليها پناهيده بودند بيرون آمده، کوشش همدستى مى نمودند مجاهدان روز به روز آزموده تر گرديده به دليرى مى افزودند......... (کسروي، همان، ص 711).

افزون بر انقلابى نماهاى ايران شمارى از چهره هاى مرموز و در واقع مامور نيز از قفقاز با دستاويز يازى مردم تبريز و همدستى با مجاهدان، با عنوان«مجاهد» به اردوى ستارخان پيوستند که زيان بار و خطرناک بود و پيامدهاى ناروايى به همراه داشت. اين عناصر مرموز پيشتر نيز در ميان مشروطه خواهان تبريز مى لوليدند و در به بيراهه کشانيدن نهضت و واداشتن مشروطه خواهان به رويارويى با محمد على شاه نقش ژرفى داشتند، چنانکه کسروى نيز آن را بازگو کرده است:

...... همانا از روزى که اين شور و جنبش برخاست کسانى از سران مجاهدان به ويژه از آنان که از قفقاز آمده بودند، چاره کار را برانداختن محمد على ميرزا مى دانستند ....... ( همان، ص 330).

از همه خطرناکتر بازگشت تقى زاده از اروپا و حضور او در تبريز بود. نامبرده در پى شعله ور کردن آتش جنگ ميان محمد على شاه و مجلسيان از ايران گريخت و در لندن آرميد، تا آن روز که خبر پيروزى هاى ستارخان و ناتوانى دولتيان در چيرگى بر او و دستيابى بر تبريز در همه جا پيچيد، تقى زاده بى درنگ از لندن به تبريز شتافت و هنوز گرد راه او فرو ننشسته بودند که به فتنه گرى و اختلاف افکنى پرداخت و کوشيد بنابر شيوه ويژه و ديرينه خود، ميان مجاهدانى که پشت سر ستارخان ايستاده بودن کشمکش، درگيرى و آزردگى پديد آورد و به پايگاه مردمى ستارخان آسيب برساند. انگيزه او اين بود که در همان نقشى را که براى به شکست کشانيدن نهضت و رهبران آن در تهران پياده کرد و در تبريز دنبال کند و با خرده گيرى و پرخاشگرى و بهانه جويى از ستارخان و مجاهدان چند دستگى پديد آورد و نيروهاى مجاهد را به جاى مبارزه با دولتيان، به روياروى با يکديگر وا دارد و بدين گونه زمينه شکست نهضت مشروطه را در تبريز به مبانى اسلامى آگاهى داشت نخست از ميخوارگى يکى از مجاهدان يکى از مجاهدان پيرلنئت ستارخان خرده گرفت و از اين راه کوشيد که او را به زير سوال ببرند نيز تاراج برخى خانه ها و فروشگاهها به دست مجاهدان را دستاويز تاخت وتاز بر ستارخان قرار داد که به درستى مشخص نبود که آن غارت گرى ها از سوى مجاهدان هوادار ستارخان روى داده است يا اين انقلابى نماهاى ايران و قفقاز بودند که در ميان نيروهاى مجاهد رخنه کرده بودند. چون ستارخان از پيش غدغن کرده بود که مجاهدان به کسى چيرگى نکنند و کسى را نيازارند و از هيچ جا چيزى نگيرند ...... (همان، ص 710) نيز رسما دستور داده بود:

........ از اين پس هر مجاهدى دست به تاراج گشايد، همراهانش او را بزنند(همان، ص 743) افزون بر اين، چنانچه برخى از تاريخ نگاران نيز اعتراف کرده اند: مجاهدان تبريز بيشترشان پيروى از دين داشتند و دستاويزشان در آن کوشش و جانفشانى فتواهاى علماى نجف مى بود (همان، ص 730) و مردان دين باور بى ترديد به آن گونه کارهاى ناپسند و پليد دست نمى زدند و از حرام خوارى و مال مردم خورى دورى مى گزيدند. ديگر اينکه تقى زاده کسى نبود که از مى خوارى و غارتگرى کسان پروا کند و آزرده شود، بسيارى از کسانى که با او همراه و هم انديشه بودند از راه دست درازى به اموال مردم و يا «بيت المال» به دارايى رسيده بودند و مى خوارگى از ديد آنان نشانه ترقى و تمدن به شمار مى آمد. البته از اين نکته که تقى زاده خود چه راه و روشى داشت آيا دامن از آن گونه پليدى ها و آلودگيها پاک داشت و با پارسايى و وارستگى مى زيست و يا تا سر در گنداب فساد فرو رفته بود، بايد بگذاريم و بگذريم.

کسروى اين برخورد تقى زاده با ستارخان را از روى خوي«فرمان روايي» و «آقايي» مى داند و يا مى نماياند و چنين قلمرسايى مى کند:

...... يکى از داستان هاى شگفت تاريخ مشروطه ايران همين است که دسته بزرگى از درباريان کهن و از ديگران که ميان مشروطه ايران همين است که دسته بزرگى از درباريان کهن واز ديگران که ميان مشروطه خواهان آمده بودند، يگانه کار خود را فرمان روايى و آقايى مى دانستند و اين بود که به هيچ کوششى برنخاسته ديگران را وا مى داشتند و هر زمان که بيمى پديدار مى گرديأ خود را به کنار کشيده ميدان را به مجاهدان و کوشندگان باز مى گزارند. ليکن همين که بيم از جلو بر مى خاست و زمينه به فرمان روايى آماده مى گرديد، بى درنگ خود را به ميان مى انداختند و کوشندگان را به کنار زده رشته کار خود به دست مى گرفتند، بلکه زبان باز کرده ايرادها به آن کوشندگان مى گرفتند. همين اکنون که در تبريز جنگ و خون ريزى مى رفت، در تهران يک دسته از حاجى نصرالله تقوى و حسينقلى نواب و مشير الدوله و موتمن الملک وتقى زاده و ميرزا على اکبر خان دهخدا و ديگران، نا کشيبانه چشم به راه مى داشتند که زمينه آماده گردد و باز آنان پا به ميان گذارند و رشته را به دست گرفته مشروطه را راه برند، صدها از اين کسان در ميان مى بودند. اين مرد را ديدم که روز بمباران مجلس آن ناشايستگى را از خود نشان داد و سپس نيز به سفارت انگليس پناهيده خوار و زبون از ايران بيرون رفته يک سره آهنگ لندن کرد. در اين چند ماه که در تبريز آن کوششها و خون ريزى ها رفت او در لندن مى نشست ولى همين که در تبريز از دولتيان پيراسته گرديده در شهر ايمنى رخ داد، از لندن بيرون آمده، گويا در آذر ماه بود که خود را به تبريز رسانيد، اين شگفت تر که به جاى آنکه از کو ششهاى سر دستگاه و مجاهدان خشنودى نمايد واو نيز گرهى از کارها بگشايد، از همان آغاز رسيدن، خشکه پارسايى از خود نشان داده به ستارخان و مجاهدان ايرادها مى گرفت............
در تبريز در آن زمان آگاهى از رفتار ناشايست او در پيشامد بمباران نيافته بودند و او را يکى از سران بى باک مشروطه خواهى شمارده پاس بسيار مى داشتند و کارها از او مى بوسيدند؛ ولى خود خواهانه کناره جسته در خانه مى نشست و از پشت پرده به کارشکنى مى کوشيدند. يکى از بهانه هايى که پيدا کرده بود اينکه مجاهدان خانه تاراج مى کنند........ تقى زاده همين را دستاويزى ساخته به ستارخان و باقرخان بد مى گفت، بدين سان يک دسته را از آنان جدا گردانيده سرخود گرد مى آورد.
حيدر عمو اغلى که از تهران با وى همبستگى مى داشت، در اينجا نيز به او پيوسته در نهان با ستارخان دشمنى مى نمود. بدتر از همه اينها آنکه ميرزا محمد على خان تربيت که از خويشان تقى زاده واز افرازهاى دست او مى بود و او نيز همچون تقى زاده به لندن و کانونهاى سياسى آنجا راه مى داشت و به تازگى از آنجا بازگشته در تبريز مى زيست. او هم با ستارخان دشمنى مى کرد و ما مى بينيم نامه اى به پرفسور براون نوشته که نکوهش بسيار از ستارخان و کارهايش کرده و او را لوتي، تاراج گر و «قره داغي» خوانده و از براون خواهش کرده که چيزى در ستايش او ننويسد و ..... (پيشين، ص 807، 808 و 809) .

ترور مردان برجسته، شگردى در راه شکست مشروطه

از ديدگاه نگارنده کسروى با پيش کشيدن خوى «فرمان روايي» بر آن بوده است از بازگو کردن واقعيتها بگريزد. او به درستى آگاهى داشته است که برخورد تقى زاده با ستارخان به موضوع «فرمان روايي» ارتباطى ندارد. زيرا فرمان روايى تقى زاده عرصه سياسى بود که ستارخان در آن عرصه چشمداشتى نداشت و فرماندهى ستارخان در عرصه نظامى بود که تقى زاده در اين عرصه اصولا به خود جرئت خود نمايى نمى داد . دوم اينکه تقى زاده در ميان مردم تبريز هنوز از آبرو و اعتبارى برخوردار بود و چنانکه کسروى آورده است:«در تبريز آن زمان آگاهى از رفتار ناشايست او در پيشامد بمباران نيافته بودند و او در يکى از سران بى باک مشروطه خواهى شمارده پاس بسيار مى داشتند.» و او مى توانست از اين جايگاه بهره گرفته به فرمان روايى بپردازد چرا بنا بر نوشته کسروى «کنار جسته در خانه» نشيند؟ سوم اينکه ستارخان اصولا مرد فداکاري، صفا و گذشت بود، بى ترديد هيچگاه با تقى زاده به رقابت برنمى خواست تا مايه آزمندى بيش تر او شود. سردار همانند سربازى در عرصه نظامى به قداکارى و جانبازى ايستاده بود و به سياست بازيهاى بازيگران سياسى که تا سر در گنداب خود بينى و خود نمايى فرو غلطيده بودند نيم نگاهى نداشت چهارم اينکه دشمنى حيدرعمو اوغلى و ميرزا على خان تربيت با ستارخان که کسروى بازگو کرده است بر چه پايه اى و روى چه انگيزه اى بود؟ چرا تربيت به پرفسور براون مى نوشت که در ستايش ستارخان مطلبى ننويسيد و از او نکوهش مى کرد؟ آيا اين دو نيز انديشه فرمان روايى داشتند يا انگيزه ديگرى در کار بود؟
واقعيت آن است که کشمکش تقى زاده، تربيت و حيدر عمو اغلى با ستارخان از درگيرى ميان مشروطه خواهان و منورالفکرها و فراماسونها که در تهران پديد آمد، جدا نبود فراماسونها مامور بودند که نگذارند نهضت عدالتخواهى در ايران به پيروزى برسد و اسلام بر کشور حاکم شود. آنان خواهان نظامى لائيک، ضد دينى و وابسته به غرب بودند. جرم ستارخان از ديد تقى زاده و ديگر ماسونها اين بود که او به اسلام مى انديشديد، دين باور بود، از مراجع تقليد پيروى مى کرد، به جاى اينکه چشم به فرمان سفارتخانه ها داشته باشد به مسجد تکيه داشت، اين انديشه استعمارى تقى زاده را که بايد سراپا فرنگى شد، هيچگاه باور نداشت و در يک کلام «مجرى سياست انگليس» نبود. از اين رو تقى زاده بنابر سياست دولت انگليس آن نقشه اى را که در تهران بر ضد پيشروان نهضت مشروطه پياده کرد بر آن بود عليه ستارخان نيز اجرا کند ليکن جايگاه ستارخان در تبريز و شيوه مبارزاتى او اين فرصت را به تقى زاده نمى داد. از اين رو، نه تنها تقى زاده در برابر ستارخان زمين گير و خانه نشين شده بود، انگليس و روس نيز در برابر آن حرکت حماسى و انقلابى او با دشوارى هاى ناگشودنى دچار شده بودند و رشته کار از دست آنان در رفته بود. تربيت از سوى کارگزاران سياست بريتانيا مامور بود ستارخان را ورانداز کند که تا چه پايه اى نقوذ پذير است و زمينه وابستگى و فريب خوردگى دارد. تربيت با نوميدى از آن نامه را نوشته است . کسروى به زغم اينکه با پيش کشيدن خوى «فرمان روايي» خود را به نادانى مى زند و بر آن است که بيان واقعيت خوددارى ورزد، ناآگاهانه يا آگاهانه ريشه و مايه برخورد تقى زاده با ستارخان را چنين بازگو مى کند:

...... بايد دانست تقى زاده و تربيت و چند تن ديگري، گذشته از خودخواهى که دامن گيرشان شده به اين کارشکنى وا مى داشت، انگيزه ديگرى در کارشان مى بود، با آمد و رفتى که آنان به لندن مى کردند و همچون کبوتر دو برجه گاهى در آنجا و گاهى در اينجا مى زيستند ، ناچار بودند که پيروى از سهشهادى مردان سياسى انگليس نمايند، و بدگويى از مجاهدان که يک دسته جانبازانى مى بودند دريغ نگويند .......... (همان،ص 809)

روس و انگليس در پى سرکوب رهبران و پيشروان نهضت عدالتخواهى و پراکندن آنان در تهران از تداوم اين نهضت در تبريز به رهبرى ستارخان ناخشنود و نگران بودند. در آغاز بر اين باور بودند که نيروهاى دولتى مى توانند آن حرکت را از ميان ببرند و راه را براى برقرارى مشروطه وارداتى و فرمايشى هموار سازند. ليکن آنگاه که دولتيان و قزاقان با همه سلاح و ساز و برگ نظامى در برابر مقاومت مجاهدان نستوه تبريز زمين گير شدند، بيگانگان به نقش اختلاف افکنانه و رذيلانه فراماسونها- به ويژه تقى زاده – چشم دوختند و به اين اميد بودند که مجاهد نماهايى که در ميان نيروهاى ستارخان و باقرخان رخنه کرده اند- به ويژه «مجاهدان قفقازي» رشته کار را از دست آن دو در بياورند و حرکت تبريز را همانند تهران به آستانه کنسولگريها بکشانند و با سياست بيگانگان آن را همراه سازند. ليکن به طور عينى در يافتند که اين نيروهاى نفوذى در آن سازمان راه به جايى نبردند و طرفى بر نبستند، فتنه انگيزى ها و جوسازى هاى تقى زاده بر ضد ستارخان نيز نتوانست برايند چشمگيرى به همراه آورد. و به جايگاه ستارخان آسيب شکننده اى برساند. حتى حيدر عمواغلى آدمکش و ترور ستارخان به اجرا در آمد به شکست انجاميد و به بار ننشست ستارخان به گونه اى سطحى زخمى شد ليکن آن را از همرزمان پنهان داشت و زخم را به دست خود بست.(5) ترور کننده نيز از صحنه گريخت. انگليسى ها در يک مقطع کوشيدند با نکوهش و بدگويى از حرکت تبريز، مجاهدان را به زير سوال ببرند و روحيه آنان را تضعيف کنند و از اين رو، در روزنامه هاى اروپايى مقاله هايى بر ضد آنان نوشتند و حرکت آنان را به ريشخند گرفتند. آنان بر اين باور بودند که مجاهدان نيز همانند منوالفکرها خودباخته و بى اراده اند و خود را مى بازند و براى کنار آمدن با بيگانگان و به اصطلاح «جلب افکار جهاني» پا پيش مى گذارند و براى بند بست با بيگانگان اعلام آمادگى مى کنند! آنگاه دريافتند اين ترفند نتوانست مجاهدان را بلرزاند و به سرسپردگى و بده بستانهاى بيشرمانه وا دارد، راه فريب و دلجويى را در پيش گرفتند و کوشيدند که از راه ستايش و ارج گذارى از حرکت مجاهدان، آنان را بفريبند و به کرنش در برابر بيگانگان وا دارند، ليکن از اين ترفند نيز طرفى را بر نبستند. مجاهدان به ويژه ستارخان از آنجا که تکيه به پايه هاى دينى داشت و به پيروى از دستور مراجع اسلام مى رزميد و مى خروشيد، هيچگاه به نکوهش ها و يا ستايش هاى پوچ بيگانگان بها نمى داد و هرگز به آنان نمى انديشيد و کسروى به بازگو کردن اين برخود دو گانه انگلليسى ها در برابر حرکت مجاهدان تبريز، بار ديگر خود را به نادانى زده و علت آن دو گانگى را چنين نوشته اند:

........ چون تبريز در برابر محمد على ميرزا به ايستادگى برخاست و ستارخان و مجاهدان، آن دليرى ها را مى نمودند، انگليسيان از بدگمانى که در باره ايرانيان پيدا کرده بودند، ارجى ننهادند و يک آگاهى نويس از تايمس در اينجا هر چه از تبريز مى ديد با زبان نکوهش و ريشخند به رشته نوشتن مى کشيد و به هر کارى رنگ ديگر داده و به روزنامه خود مى فرستاد ولى چون روز به روز پافشارى تبريزيان بيشتر مى گرديد، انگليسيان خواه ناخواه پرواى آن مى نمودند و اندک ارجى مى گذاردند و بدين سان مى بود تا اين پيروزى بازپسين پيش آمد...... در اين هنگام بود که انگليسيان پرواى بيشتر کردند و يک دسته از ايشان به پيشوايى مستر لنج نماينده پارلمان کميته اى به نام ايران پديد آوردند ........ (کسروي، همان، س 789)

کسروى بر آن است چنين بنماياند که انگليسيان از ملت سست عنصر و ناپايدار تا خشنود است از اين رو، از اينکه مردم ايران در نهضت مشروطه در برابر محمد عليشاه دست به پس روى زدند و پايدارى بايسته از ـآناننآ÷÷ ÷÷÷÷رلللخود نشان ندادند نسبت به آنان بدگمانى شده بودند و ديگر به حرکت ايرانيان ارجى نمى نهادند، در جايى که ميدانيم استعمار از يک ملت زنده، وارسته، سرفراز و پايدار سخت بيمناک است و مى داند که يک ملت زنده هرگز در برابر آز و نياز استعمارى تسليم نمى شود و دست روى دست نمى گذارد. از اين رو استعمارگران پيوسته بر آنند که ملتها را بى هويت و بى شخصيت سازند و به هيچي، پوچي، بى غيرتى و بى تفاوتى بکشانند تا بتوانند بر آنان سوار شوند و سرنوشتشان را دستخوش هوسهاى استعمارى خويش قرار دهند و بدگمانى انگليس نسبت به حرکت تبريز ريشه در انديشه و انگيزه ستارخان داشت که از اسلام مايه مى گرفت و در پى برقرارى مشروطه اسلامى و مشروطه بود. نه مشروطه ى وارداتى و استعمارى از اين رو انگليسيان آنگاه که اين حرکت اسلامى را با هيچ ترفند، نيرنگ و توطئه اى نتوانستند در هم بشکنند و کنار بزنند، با روسها به معامله برخاستند و با يکديگر بر سر تبريز به سازش رسيدند. دولت استعمار انگليس ميدانست که حرکت ستارخان که به پيروزى نزديک شده بود اگر در هم شکسته نشود، بى ترديد به ديگر استانها و شهرهاى ايران سرايت خواهد کرد و توطئه هايى را که در راه کنترل نهضت مشروطه در تهران انجام گرفته است، از ميان خواهد برد و نه تنها آز ونياز استعمارى بريتانيا را در ايران به خطر خواهد انداخت بلکه در سرزمين زر خيز هند نيز با خطرهاى جدى روبه رو خواهد کرد. از اين رو دولت روسيه در پى بند و بست با انگلستان با دستاويز اينکه جان اتباع بيگانه در تبريز را به اشغال خود در آورد و کانون انقلاب را در آن شهر متلاشى ساخت.
در تاريخ ششم ارديبهشت ماه 1288 (9 ربيع الاول 1327) سپاهيان روس با ساز و برگ نظامى از مرز ايران گذشتند و بر تبريز تاختند، بدين گونه نهضت اسلامى و عدالتخواهى تبريز نيز در هم شکست.
توطئه روس و انگليس تنها چيرگى بر مجاهدان تبريز و در هم شکستن نهضت اسلامى آنان نبود آنان نقشه و دسيسه ريشه اى تر و دامنه داترى را دنبال مى کردند موج عدالت خواهى و اسلام گرايى در ايران تا آن پايه دولتهاى استعمارى را بيمناک کرده بود که راه چاره را در اجراى يک توطئه مشترک دراز مدت و گسترده مى ديدند.
بنابراين در چند موضوع اصلى و ريشه اى به سازش رسيده و با يکديگر همراه شدند:
1- در راه رويارويى با خطر اسلامى گرايى در ايران که با نهضت هاى پياپى رو به اوج گيرى و موج آفرينى از رقابت با يکديگر دست بردارند و دست در دست يکديگر با آن خطر بستيزند و بدون رايزنى و همراهى يکديگر به کارى دست نزدند.
2- با تاختن بر ايران و دو نيم کردن آن، اوضاع را از نزديک زير ديد و کنترل خود گيرند و خيزش اسلام خواهان را در هم کوبند. از اين رو همزمان با تاخت سپاه روس به تبريز، نيروهاى نظاميان وابسته به ارتش بريتايا به سواحل جنوبى ايران يورش بردند.
3- گروهها و عناصر وابسته و بيگانه زده را نيرو و توان بخشند و به پستهاى کليدى بگمارند.
4- با جريان مشروطه خواهى که منطقه را فرا گرفته است، به گونه اى در ايران کنار بيايند و زير پوشش نظام مشروطه حکومت استبدادى را تداوم بخشند.
5- محمد عليشاه را به علت خونريزى ها و سرکوب گريهايى که کرده مورد نفرت همگان بود از سلطنت کنار زده و از اين طريق تا پايه اى از خشم مردم نسبت به دولتهاى روس و انگليس بکاهند و آرامش مورد دلخواه پديد آورند.(6)
6- چهره هاى انقلابى و مردان برجسته، وارسته و دين باور ايران را که از بزرگترين خطرها براى استعمارگران به شمار مى روند اگر نتوانستند به سازش، کرنش و بندوبست وادارند، ورشکسته، پراکنده و لکه دار کنند و يا سر به نيست سازند و از ميان ببرند.
7- هماهنگى و همدستى انگليس با دولت روسيه تا آن پايه ريشه اى و عميق بود که وزير خارجه انگلستان در پشتيبانى از يورش روسها به ايران، نقش «يک وکيل مدافع» را بر دوش گرفته بود!
از اين رو ، آنگاه که:

......... از سرادوارد گري، وزير خارجه انگلستان، در مجلس اعيان ..... يکى از لردها پرسيد: آيا دولت روس که قشون به ايران فرستاد با حکومت هند در اين خصوص مشورت کرده است؟(7) وزير خارجه جواب داد: پياده شدن قشون روس به خاک ايران به منظور حفظ جان و مال اروپاييان است ...... در مجلس عوام در همين باب گفتگو به عمل آمد و وزير خارجه جواب داد: چون بر اثر انقلاب، بخشى از شهرهاى ايران ناامن شده و اين شهرهاى نا امن نزديک مرزهاى روسيه است و اگر اين ناامنى ها بر سر حدات هند واقع مى شد، ما نيز اختيار داشتيم همين کارى را که روسيه کرده است بکنيم. مضافا آنکه دولت روس اقدامش را در ايران از ما مخفى نداشته است . از اين جهات در پياده کردن قوا محق تشخيص مى شود. ......... (ابراهيم فخرائي، 1352، ص 170)

به دنبال بندو بست ها و بده بستانهاى انگليس و روس بر سر ايران، جنب و جوشها و جست و خيزهاى مرموزانه اى از سوى فراماسونها در راه پياده کردن نقشه هاى از پيش آماده شده از هر سو آغاز شد، فراماسونها در سراسر ايران براى بدست گرفن زمام کشور، به تکاپو افتادند و هماهنگ با کراگزاران استعمار به انجام ماموريتهايى برخاستند. محمد ولى خان تنکابنى (سپهدار) على قلى خان بختيارى (سردار اسعد) نجف قلى خان بختيارى (صمصام السلطنه) تقى زاده، يپرم خان ارمني، جعفر قلى خان سردار بهادر، ميرزا محمد على خان تربيت، حکيم الملک و ..... از عناصرى بودند که در پى همدستى دولتهاى انگليس و روس به کودتا دست زدند و در راه ريشه کن کردن نهضت عدالت خواهى ملت ايران و برقرارى نظام استبدادى در کارپيچ دموکراسى و مشروطه، نيز چيره کردن فراماسونها بر همه شئون کشور ورواج دادن لاابالى گري، بى بند و بارى و فرهنگ غربى زير پوشش آزاديخواهى و قانون گرايي، نقش کليدى و ريشه اى بر دوش داشتند.

در روز 29 خرداد ماه 1288 (اول جمادى الثانى 1327) على قلى خان فراماسونرى (سردار اسعد) با هزار سوار و يک دستگاه توپ از اصفهان آهنگ تهران کرد. به دنبال او تفنگ داران محمد ولى خان فراماسونرى (سپهدار) بنابه فرمان او از گيلان و قزوين به سوى تهران به حرکت در آمدند. اين نيرو را که از گيلان حرکت کرده بود چهره هايى مانند معز السلطان عبدالحسين خان (سردار محبي) على محمد خان تربيت، يپرم خان، حاجى موسى خان مير پنج ، و اليکو با عنوان فرماندهان ارشد و نيز اسد.....خان ميرپنج (عميد السلطان)، ابراهيم هان منش زاده، مشهدى صادق، لاهوتي، وقارالسلطنه، اسکند خان، و چند تن ديگر با عنوان فرماندهان جزء او را همراهى مى کردند.

نکته در خورد نگرش در اينکه تفنگچيهاى (سپهدار) آنگاه که به قزوين رسيدند از برخى از فرماندهان آنان، رفتارى سر زد که تا پايه اى ناخالصى ها و بد انديش هاى آنان را براى کسانى که به عشق آزادى و عدالت آنان را همراهى مى کردند آشکار شد. و آنان را به کناره گيرى و دور گزينى از آن سپاه مرموز واداشت. ميرزا کوچک خان از کسانى بود که در قزوين از سپهدار و تفنگ داران او جدا شد و به رشت بازگشت. در اين باره نوشته اند:

..... مسيو يپرم در قزوين با «ويس» قونسول روس ملاقات کرد و هدف اين ملاقات به کسى معلوم نشد اما اين نتيجه را داد که چند تن از سران مجاهدين را عصبانى کرد و همين ملاقات به ضميمه چند فقره کارهاى ناهنجار که از مجاهدين سر زد باعث شد که واليکو، پانف بلغارى و ميرزا کوچک خان و چند نفر ديگر در قزوين را ترک کنند و به حالت قهر به رشت بازگردند ...... واليکو ..... هنگام بازگشت گفت هر چند مراجعتم به روسيه ملازمه با تيرباران شدنم دارد، معهذا اين تير باران شدن را به مشاهده بعضى اعمال ناشايست که از طرف پاره اى از مجاهدين سر مى زدند ترجيح مى دهم ...... (فخرائي، همان، ص 151) .

سردار اسعد با نيروهايش در 5 تير ماه 1288 به قم رسيد، نمايندگان انگليس و روس با او ديدار کردند و هماهنگى هايى به عمل آوردند، در خور نگرش است که مقامات سفارتخانه هاى انگليس و روس در بيرون چنين وانمود مى کردند که در راه پديد آوردن همدلي، سازش و آرامش ميان شاه و آزاديخواهان مى کوشند، ليکن چنانکه گفته شد انگيزه آنان چيره کردن فراماسونها بر ايران و از ميان برداشتن محمد عليشاه بود و نيروهايى را از اصفهان و گيلان با انگيزه انگيخته و به سوى تهران روان ساختند.
در 22 تيرماه 1288 سردار اسعد، سپهدار و يپرم خان در نزديکى هاى تهران به هم پيوستند و پس از رايزنى ها و هماهنگى ها در 25 تيرماه 1288 ( 24 جمادى الثانى 1327) از سه نقطه به تهران يورش بردند و بهارستان را پايگاه فرماندهى خود قرار دادند.
محمد عليشاه از آنجا دريافت سياست انگليس و روس برانداختن او از سلطنت است و نيروى سه هزار نفرى روس، در نزديکى قزوين نه تنها در برابر يورش تفنگداران سپهدار که از قزوين گذشتند واکنشى از خود نشان ندادند، بلکه لياخوف را نيز به تسليم در برابر کودتاچيان سفارش کردند، تاج و تخت را رها کرد و به سفارت روس در زرگنده پناه برد.

در پى کناره گيرى او از سلطنت، سران شورشى بى درنگ شمارى را به نام«هيئت مديره انقلاب» براى بدست گرفتن زمام کشور، برگزيدند که همه آنان از اعضاى فرماسونرى بودند، نامهاى آنان در پى مى آيد:

1- حسن تقى زاده استاد اعظم مادم العمر لژهاى ماسونيک
2- ابراهيم حکيمى (حکيم الملک) استاد اعظم لژهاى ماسونيک
3- عبدالحسين خان سردار محبى (معز السلطان) فراماسونر
4- حسين قلى خان نواب فراماسونر
5- مرتضى قلى خان صنيع الدوله، فراماسونر
6- ميرزا محمد على خان تربيت فراماسونر
7- صادق صادق (مستشار الدوله) فراماسونر
8- ميرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله) ، فراماسونر
9- سليمان خان ميکده، فراماسونر
10-نصر الله تقوى فراماسونر
11-على قلى خان بختيارى (سردار اسعد) فراماسونر
12-محمد ولى خان تنکابنى (سپهدار) فراماسونر

در پى کناره گيرى شاه، شاهزادگان قاجار، نظاميان ، اعيان، تجار و ديگر شخصيتهاى کشور نشستى تشکيل دادند و احمد ميرزا کودک 13 ساله محمد على ميرزا را به سلطنت برگزيدند و عضد الملک، بزرگ دودمان قاجار را به نيابت سلطنت گماردند.
هيئت مديره که نامهايشان در بالا آمد، از نخستين کارهايى که انجام دادند، برگزيدن شما رى به عنوان «هيئت قضات عالى دادگاه انقلاب» بود که تا به اصطلاح دشمنان مشروطه را محاکمه کنند و به کيفر برسانند! کسانى که در اين هيئت برگزيده شدند نيز همگى از اعضاى سازمان فراماسونرى بودند، مانند شيخ ابراهيم زنجانى (قزلباش) ، دادستان انقلاب، نصرالله خلعتبرى (اعتلاء الملک) ميرزا محمد، مدير روزنامه نجات، جعفر قلى خان سردار بهادر، ميرزا على خان تربيت (برادر ميرزا محمد على تربيت)، عبدالحسين خان شيبانى (وحيد الملک)، عبد الحميدخان يمين نظام، جفعر قلى خان، احمد على خان مجاهد، محمد امامزاده، کميسيون آنگاه به بنياد دولت برخاست و کسانى را به عنوان وزير، به کار گماشت سپهدار وزير جنگ، سردار اسعد وزير داخله، ناصر الملک، وزير خارجه، فرمانفرما، وزير عدليه، مستوفى الممالک وزير ماليه، سردار منصور، وزير پست و تلگراف خوانده شدند. از آنجا که رشته کار در دست کميسيون قرار داشت، نخست وزير برنگزيدند، و رياست نظميه تهران را نيز به يپرم خان سپردند.

نکته در خور بررسى اينکه سران حکومت و «فاتحان قدرت» و اعضاى کابينه دولت، نه تنها بسيارشان از فراماسونرها و از بستگان به بيگانگان بودند بلکه شمارى از آنان از کارگزاران رژيم استبدادى و از جنايتکاران و در راه به اصطلاح نظام مشروطه لشکر کشى کردند و «فاتح تهران» نام گرفتند!

از آنجا که بررسى گذشته هاى همه آنان از مجال اين فرگرد بيرون است تنها به پيشينه يک تن از آنان نگاهى گذرا مى کنيم و تا گوشه اى از نقش دولتهاى استعمارى در خيانت به نهضت عدالت خواهى مردم ايران روشن شود و ستم ها و ناروايى هايى که بر ملت ايران رفته است تا پايه اى بدست آيد. چنانکه در بالا آمد يکى از سران کودتا که زير پوشش برقرارى نظام مشروطه به تهران لشکر کشيد محمد ولى خان تنکابني(سپهدار بود) او در سن 12 سالگى به خدمات دولتى پرداخت. ديرى نپاييد که به درجه سرهنگى رسيد و در دوران صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار از او درجه سرتيپى گرفت و سردار اکرم شد، در پى ماموريت نظامى به استرآباد «نصرت السلطنه» نام گرفت و به دنبال به دست گرفتن حکومت گيلان «سردار» خوانده شد و در سال 1322 ق به حکومت مشکين، اردبيل و خلخال دست يافت و در پى آن به فرماندهى نيروهاى نظامى گيلان و مازندران رسيد و «سپهدار» نام گرفت.

آن روز که رهبران مشروطه در مسجد جامع تهران بست نشسته بودند، به فرمان او مردم بى پناهى را که پيراهن خونين سيد عبدالحميد را در دست گرفته عزادارى مى کردند و گلوله بستند و چند تن را شهيد و مجروح کردند و گرد مسجد جامع را گرفته واز رسيدن نان و غذا به بست نشينان پيشگيرى کردند. علما و بزرگانى را که در مسجد بست نشسته بودند تهديد کردند که اگر با پاى خود از مسجد بيرون نرويد دستور دارم شما را پراکنده کنم!
محمد عليشاه براى سرکوب حرکت ستارخان در تبريز به او و عين الدوله ماموريت داد. به سمت تبريز بروند و با اختيارات کامل در راه در هم شکستن مقاومت ستارخان بکوشند. نوشته اند:

........... سپهدار که ديد عين الدوله در جريان اداى وظايف او کارشکنى و با او به شکل يک مامور زيردست رفتار مى کند، قهر کرده تبريز راترک گفت و به تنکابن (زادگاهش) رفت و پيش از عزيمت از تبريز، تلگرامى به محمد عليشاه مخابره و به او توصيه کرد که در مقابل خواسته هاى ملت سماجت نورزد و سرسختى نشان ندهد .... (فخرائي، همان، س 122) .

بدين گونه نامبرده از همه جنايت و خونريزى ها پاک و آراسته شد! و آنگاه که زمينه براى پياده شدن مشروطه انگليسى فراهم آمد به تهران نيرو کشيد و همراه با ديگر فراماسونرها ودست افزارهاى انگليسى در راه سرکوب مشروطه خواهان و اسلام گرايان ماموريت خود را دنبال کرد. در پى چيرگى او به تهران و گريز محمد على ميرزا برخى از ساده انديشان يا عناصر مرموز وابسته به سازمان فراماسونرى اشعارى در ستايش او و سردار اسعد سروده اند که مى خوانيد:

مشروطه به پا شد زستار
وز غيرت همت سپهدار
وز يارى بخت بختيارى
وز جنبش مردمى غفارى
اميد بقاى مملکت راست
اميد فناى هر ستمکار
تقديم و تشکرى نموديم
اين پاس حقوق را نگه دار

مدير روزنامه نسيم شمال به نام اشرف الدين نيز در اشعار خود سپهدار را پيش از حرکت او به تهران در آن هنگامى که در رشت مى زيست اين گونه ستوده است:

شده گيلان دگر باره پر انوار
زيمن مقدم سعد سپهدار
سزد گيلانيان يک سر نمايند
غبار مقدمش را کحل ابصار
هميشه باد مداح تو اشرف
نگه دارت خداوند جهان دار

از کميسيون نيز پيام تشکر آميزى از «خدمات وزحمات» سپهدار و سردار اسعد صادر شد و آن دو را به ترتيب به وزارت خارجه و داخله (کشور) برگزيد!
کسروى با شگفتى از بازگشت عناصر خود کامه رژيم استبدادى به قدرت، با شعار مشروطه خواهى مى نويسد:

........ بدين سان محمد على ميرزا از پادشاهى برکنار شد و رشته کارها بدست کميسيون فوق العاده و وزيران نوين افتاد و در سراسر ايران از اين پيشامد شاديها نمودند...........
ولى اگر کسى به فهرست وزيران مى نگريست و اندامهاى کميسيون را مى شناخت بايستى چندان شادى ننمايد زيرا چنانکه پيداست بسيارى از اينان از نزديکان محمد على ميرزا و باغ شاه از همدستان او بودند و اين در خور شگفت است که پس از آن همه خون ريزى در نخستين گام، حکمرانى مشروطه دست اينان در ميان باشد. آيا هوادار اينان که بود ...... (احمد کسروي، 1359، ص 62)

چنانکه اشاره شد يکى از بندهاى قرارداد انگليس و روس بر سر ايران، از ميان بردن مردان برجسته و انقلابى بود که با آز و نياز استعمارى بيگانگان در ايران سر ناسازگارى داشتند و خطرى جدى براى استعمارگران به شمار مى آمدند. اين نقشه و توطئه چه پيش از کودتاى فراماسونرها چه پى از آن به شکل گسترده و آشکار دنبال شد. نکته در خور نگرش اينکه همه نيروهاى زورمدارى که در آن صحنه سياسى ايران نقشى داشتند در راه اجراى اين بند از قراردادهاى انگليس و روس کوشا بودند . دولتيان و دار و دسته محمد عليشاه، اشغالگران روسي، انقلاب نماهاى فراماسونري، مدعيان آزادى و دموکراسى و ..... دستشان را به خون عالمان ديني، پيشوايان روحانى و مردان انقلابى آغشته کردند و در برابر، از عناصرى که آشکارا با مشروطه مخالف بودند و حتى دستشان به خون مردم بيگناه آلوده بود، به آسانى گذشتند و نه تنها به آنان کيفر نداد، بلکه در نظام کودتا به آنان پست و مقام نيز بخشيدند. نمونه آشکار و زنده آن محمدوليخان تنکابنى (سپهدار) قاتل شمارى از مردم و دو روحانى به نامهاى سيدعبدالحميد وسيد حسين پيرامون مسجد جامع و قابل شمارى از دلير مردان آذربايجان که نه تنها کيفر نديد بلکه به عنوان چهره اى انقلابى و بنيانگذار مشروطه مورد ستايش فراوان قرار گرفت و يا عين الدوله خون آشام که در پى آن جنايات که روى تاريخ را سياه کرده است در آن روزهاى سياهى که مشروطه خواهان راستين مانند شيخ فضل الله نورى به دار کشيده مى شدند، او با يک دنيا غرور و نخوت و آسودگى در کنار به اصطلاح آزادى خواهان و فاتحان تهران قدم مى زد و با آنان عکس مى گرفت و خود را براى رسيدن به پست و مقام در نظام نوپاى فراماسونرى آماده مى کرد.(کسروي، 1359، 327).
پيشتر آمد که مدير روزنامه نسيم شمال در ستايش از سپهدار خونخوار آنگونه شعر سرايى کرده و او را سزاوار دانسته است که گيلانيان «غبار مقدمش را کحل بصر» قرار دهند . آنگاه در مورد شيخ فضل الله نورى به نيش و طعنه برخاسته و اينگونه او را مورد اهانت قرار داده است:

حال جهان رو به خرابى شده!
تازه رسان مست سرابى شده
شيخ مقدس سگ آبى شد!
خلق همه دهريو بابى شده!

نيروهاى دولتى و قزاقان محمد على شاه آنگونه که در گرداگرد تبريز اردو زدند در نخستين گام براى زهر چشم گرفتن از مردم، و به کشتن علما دست زدند و امام وردى اردبيلى و ميرزا محمد حسن مقدس را به شيوه فجيعى به شهادت رسانيدند. نيز روحانى ديگرى به نام ميرزا محمود به دست دژخيمان صمد خان زير شکنجه از پا در آمد نوشته اند که چشمهاى او را در آوردند و در تهران نيز چيره شدند بيدرنگ حاج شيخ على اصغر ليلاوى را دستگير کردند و به قفقاز بردند و سر به نيست کردند و ديگر از سرنوشت او هيچ گونه آگاهى بدست نيامد.
کسروى جريان اين مرد روحانى را چنين بازگو کرده است:

...... از حاج شيخ على اصغر بارها نام برده ايم. اين مرد سراپا غيرت و مردانگى بود، با آنکه سالها در نجف مانده و از ملايان به شمار مى رفت همچون بيشترى از آن گروه هوش و خرد خود را در راه اصول و حديث فلسفه تباه نساخته يک مرد خداشناس و پاکدرون و غيرتمندى بود واينست همين که آواز مشروطه خواهى برخاست او هم يکى از پيشروان بود و تا دم آخر ايستادگى نمود و چون ايستادگى مى کرد، ديگران همه از ميدان در رفتند، چنانکه گفته ايم در آن هنگام اين حاجى شيخ على اصغر نيز مردانگى و جانفشانى نموده و ترس بر دلها چيره شده بود و مردم نمى دانستند چه بکنند و به کجا بروند و حاج شيخ على اصغر پافشارى نموده و آن کانون را براى گرد آمدن مردم نگهداشت و خود نگذاشت جوش و خروش به يک بار از بن بر افتد و مردم به يک بار نوميد کردند .......
اين کار از يک سو مايه دلگرمى براى ستارخان و ياران او بود و از سوى ديگر مردم را دوباره بر سر کار آورد ..... مى گويند که اين مرد در آن روزها براى نهار هم به خانه نرفته با اندکى نان و پنير که بامدادان به دستمال بسته همراه مى آورد در مسجد روز مى گذاشت. اين گواهى درباره او از مشهدى محمد على خان است که پس از قهرمانى ستارخان پافشارى حاج شيخ على اصغر بود که جنبش آزاديخواهى را دوباره به تبريز بازگردانيد......
اين مرد ارجمند روز هشتم خرداد ....... ناگهان چند تن سالدات{روس} گردش گرفتند و دستگيرش کردند و چنانچه سپس دانسته شد از آنجا به لشکر گاه بيرون شهر فرستادند و از آنجا بر يک ارابه سالداتى نشانده و روانه قفقاز نمودند و ديگر کسى را آگاهى از او نشد. اگر راستى را بخواهيم گناه او آن کوششهاى مردانه بود که در راه پيشرفت کار ايران کرده بود. بايستى اين گونه مردان غيرتمند در ايران نباشند.......... (تاريخ هجده ساله آذربايجان، 43-41 ).

روسها افزون بر سر به نيست کردن حاج على اصغر ليلاوي، ميرزا على آقا ثقه الاسلام را نيز در روز 10 ديماه 1288 (عاشوراى 1327) در تبريز به دار آويختند و بنابر برخى نوشته ها دو روحانى ديگر نيز با او اعدام شدند .(عبدالله رازي، 1376،ص 565) بى ترديد روسها اگر به هر کدام از مشروطه خواهان راستين دست مى يافتند با آنان همان رفتار مى کردند که با ليلاوى وثقه الاسلام کردند . چنانکه براى ستارخان و باقرخان نيز همين گونه نقشه ها داشتند و حتى در پى بست نشينى آنان در کنسولگرى عثمانى تلاش کردن آن دولت را به بيرون راندن آنان از آن کنسولگرى وا دارند که در اين دسيسه شکست خوردند:
يپرم خان(8) و حزب فاشيستى داشناک نيز که همراه با دارو دسته سپهدار در گيلان براى پيشبرد توطئه کودتا با دستاويز حمايت از مشروطه به حرکت در آمدند، به هر شهر که چيره شدند به ترور عالمان اسلامى و پيشوايان روحانى دست زدند و بدين گونه مردان برجسته اى را که با آز و نياز استعمارگران در ايران سرناسازگارى داشتند در گيلان، مازندران، قزوين و تهران از ميان بردند و به شهادت رسانيدند حاجى شيخ على فومنى از مجتهدان و انديشمندان رشت، به گناه اينکه با مشروظه وارداتى و انگليسى ناسازگارى مى کرد در نيمه شب (2 ربيع الثانى 1327) در درون خانه به شهادت رسانيدند (گيلان در جنبش مشروطيت، ص 103) نيز حاجى خمامى از علماى ديگر رشت را هنگام اذان گفتن هدف قرار دادند و ترور کردند. شيخ غلام على مجتهد ساروى را يکى از افراد باند يپرم خان در سارى از پاى در آورد.(9)

شيخ الاسلام قزوينى را در پى چيرگى بر آن شهر تير باران کرد.
از ديگر مردان روحانى که به دست باند فاشيستى يپرم خان از پاى در آمدند فاضل قزويني، شيخ جليل سنقري، ميرزا ابراهيم خويى را مى توان نام برد (کسروي، 1359، ص 330) يپرم خان و حزب تروريستى داشناک آنگاه که بر تهران چيره شدند نيز بى درنگ به ريختن خون علماى اسلامى دست زدند ، چنانکه آورده اند:

......... نخستين کسى که پس از استقرار مجاهدين در شهر در چارديوارى خانه مسکونى اش به قتل رسيد، حاجى ميرزا مسعود شيخ الاسلام بود و پس از او حاجى آقا مير رشتى (بحر العلوم) و فرزندش که از مسافرت عتبات بازگشته بودند ..... انگيزه قتل حاجى آقا مير رشتى را چنين روايت مى کنند که وى در عين حال که در دوره اول تقنينيه نماينده رشت بود با مهدى شريعتمدار و شيخ فضل الله نورى سرو سر داشت و شهرت ديگر اين بود که شاه به بحر العلوم ماموريت داده بود که به نجف رفته مراجع تقليد را از پشتيبانى مشروطيت منصرف سازد و آخرين شهرت اينکه حاجى ميرزا حسين حاجى ميرزا خليل را در نجف مسموم کرده است و اتهامات مزبور بعدها تکذيب و بى اساس معرفى شد.....! (گيلان در جنبش مشروطيت، ص 150)

يپرم خان در پى ترور بسيارى از عالمان دينى و پيشوايان اسلامى به سراغ عالم آگاه و مجتهد با تقوا حاج شيخ فضل الله نورى رفت و آن مرد آزاديخواه و عدالت طلب را نيز به جرم مخالفت با مشروطه واردانى به شهادت رسانيد .
يپرم خان آنگاه که توانست کودتا بر ضد نهضت مشروطه را به بار بنشاند و فراماسونرها را بر کشور چيره کند مامور شد که ستارخان و باقرخان را از تبريز که پايگاه پا برجايى براى آنان بود بيرون بکشد و در راه بيرون راندن آنان از صحنه توطئه چينى کند از اين رو او به همراه جعفر قلى خان بختيارى در راس اردويى روانه آذربايجان شد تا به اصطلاح نظم و امنيت را در آن سامان برقرار سازد . او در تبريز نقشه ماسونها را براى دور داشتن ستارخان از تبريز و روانه کردن او به تهران پى گرفت و توانست اين نقشه را از سوى حاکمان تهران تدارک ديده شده بود به بار بنشاند و ستارخان دلى پرکين داشتند و از رويارويى او با مشروطه ساختگى انديشناک بودند نيز در کشانيدن او به تهران و توطئه بر ضد او دست داشتند. چنانکه در خاطرات مهدى قلى هدايت به اين نکته چنين اعتراف شده است:

...... شهر تبريز در مقابل دولت مقاومت کرد: ستارخان به دلاورى معروف شد و دلاور هم بود. باقرخان به واسطه وسعن محله خيابان اهميتى حاصل کرده بود. در نظر من همان عزم کدخدايى داشتند. ستارخان طبعا مرد شريفى بود. باقر خان زحمتى چندان نمى دهد ستارخان دعاوى بيشترى دارد و عادات بد(!!) اجزارى او مزاحم اهل شهروند (!!) و آسايش با وجود اين دو بزرگوار مشکل به نظر مى آيد(!) لازم بود آنها را تا اردو در شهر است، روانه تهران کنيم. مجلس شوراى ملى انجمن دارد و به پيوند و تهديد آخر آنها را راضى کردند که به طرف تهران حرکت کنند. ظاهرا در تهران هم از طرف سفارت به دولت در خواستن ستارخان به تهران تاکيدى مى شده است. به سردار بهادر گفتم به سردار اسعد بنويس در تجليل حضرات اندازه نگاه دارند چون ستارخان را دوست مى داشتم بسيار نصيحت کردم و راهي(10) نمودم ..... (مهدى قلى خان هدايت، 1363، ص 200) .

اين نکته نيز در خور يادآوريست که دولتهاى روس و انگليس بيش از واداشتن کودتا چيان به کشانيدن ستارخان و باقرخان به تهران دولت عثمانى را زير فشار قرار دادند که نامبردگان را از کنسولگرى ان کشور (که به آن شده بودند) بيرون برانند و يا آنان را بر آن دارند که از ايران با آز و نياز استعمارى تا آن پايه از آن دلاور مردان بيمناک بودند که وجودشان را در ايران و يا از ميان برداشتن آنان به توطئه دست مى زدند . در گزارش هاى نهايى آن روز مى خوانيم:

تلگراف مسيو اوبرون به سر ادواردگرى مورخ 19 ژون 1909 { 28 تير 1288 رجب 1327} از سن پطرز بورغ
....... در ضمن صحبتى که امروز با مسيو ايزولسکى {ايسولکي} داشتيم جناب ايشان اظهار نمودند که سفير کبير عثمانى به آنها اطلاع داده که در خصوص ستارخان و باقرخان باب عالى به ژنرال قنسول دولت عثمانى مقيم تبريز دستور العمل فرستاده و مفاد آن اين است که صلاح در خارج شدن ستارخان و باقرخان از ايران است ولى در صورتيکه آنها مايل به خروج نباشند ديگر ژنرال قنسولگرى عثمانى از آنها سلب حمايت کرده و اجازه تحصن را نخواهد داد. اين مطلب خيلى اسباب خرسندى مسيو ايزولسکى شده بود ........ (کتاب آبي، ج 3، ص 628) .

بدين گونه انگليس و روس، که با شعار مشروطه خواهى بر اريکه قدرت نشسته بودند و ديگر عناصر مرموزى که در راه اجراى سياست بيگانگان در ايران سر از پا نمى شناختند، دست در دست يکديگر دادند و با فريبکارى و نيرنگ بازى و پشت هم از اندازى ستارخان و باقرخان را از تبريز کندند و به تهران کشانيدند.

سردار اسعد(وزير داخله) عضد الملک (نايب السلطنه) و برخى ديگر از مقامات دولتى دعوت نامه هايى براى ستارخان و باقرخان فرستادند و براى ديدن آن دو و گفتگو با آنان بيتابى و ناشکيبايى از خود نشان دادند و در تاريخ 28 اسفند ماه 1288 ستارخان و باقرخان براى سفر به تهران از تبريز حرکت کردند اهالى تبريز که آزادى و امنيت و سربلندى آذربايجان را از آن دلاور مردان ميهن مى دانستند دست از کار کشيدند بازارها را بستند و بر سر راه آنان در خيابانها و ميدانها گرد آمدند يپرم خان و سردار بهادر و ديگر سر دستگان دولتى بانيرنگ و نقشه و با نماياندن اينکه ان دو را به ميهمانى مى برند مردم را آرام کردند و آنان را از تبريز بيرون بردند. در اين سفر بيش از يکصد تن از سواران و ياران فداکار و وفادار ستارخان و باقرخان آن دو را تا تهران همراهى کردند.

فراماسونها و ارباب انگليسى و روسى آنان چون مى دانستند اگر توطئه و ترور و سرکوب را در مورد سرداران دلير آذربايجان پياده نکنند بى ترديد آنان همراه و همگام با ديگر پيشروان مشروطه مانند سيد عبدالله بهبهانى به پاسدارى از دستاوردهاى نهضت عدالت خواهى برخواهند خواست و آز و نياز استعمار انگلسيان را نه تنها در ايران بلکه در خاورميانه و سرزمين زر خيز هندوستان با خطر ريشه اى روبه رو خواهند کرد.

انگليسيها و دستياران فرماسونرى آنان به درستى دريافته بودند که برقرارى رژيمى خود کامه، خون ريز، فاشيست و پليسى به نام (مشروطه)، (قانون)، (آزادي)، (برابري) بسته به آن است که رهبران و پيشروان نهضت عدالتخواهى از ميان بروند و راه خيزش و خروش بر روى ملت به پا خواسته و آزاديخواه ايران بسته شود و زير پوشش آزادي، خفقانى پليسى در کشور پديد آيد و زمينه هر گونه جنب و جوش مردمى به کلى از ميان برود.

هنوز بيش از سه ماه و اندى از آمدن ستارخان به تهران نگذشته بود که توطئه شوم ديگرى از سوى فراماسونها به بار نشست. در روز 24 تيرماه 1289 (9 رجب 1328) سيد عبدالله بهبهانى پيشواى بزرگ نهضت مشروطه با نقشه اهريمنى تقى زاده فراماسونرى به شهادت رسيد و به يکى ديگر از رهبران مشروطه از ميان رفت. ترور بهبهانى پيش زمينه توطئه بر ضد ستارخان و مجاهدان همراه او بود. در پى گذشت يک هفته از شهادت بهبهانى سردار اسعد، در مسجد شوراى ملى طى نطقى اعلام کرد:
بايد امنيت را در اين مملکت پايدار کنم. اگر چه به کشته شدن پسر و برادرهايم باشد، اميد وارم به زودى يعنى تا يک هفته ديگر امنيت را چنان به شهر تهران اعاده بدهم که کسى چنين امنيتى نديده باشد....... (دو مبارز ص 166).

در تاريخ اول مرداد 1289 (17 رجب 1328) کابينه ائتلافى مستوفى الممالک (متشکل از اعتداليون- دموکراتها) به مجلس معرفى شد. اين دو حزب ارتجاعي- استعمارى که تا ديروز به هم چنگ و دندان نشان مى دادند و ميان خود جنگ زرگرى به راه مى انداختند در پى از ميان برداشتن بزرگترين سد راه فرماسونها (سيد عبدالله بهبهاني) ديگر انگيزه اى براى کشمکش نمايشى و جنگ زرگرى نمى ديدند بلکه به درستى دريافته بودند که چيرگى آنان بر ملت در ائتلاف و اتحاد است چنانچه احمد کسروى نيز به آن اعتراف مى کند:

.......... تو گفتى آن کشاکش و دسته بندى هاى آنها از بهر اين بود که يک مشت مردان غيرتمند و دلير که به چشم بيگانگان خار بودند، آلوده گردانند و از ديده مردم بيندازند و در ميان ايشان تخم کينه و دشمنى بکارند و سپس انقلابى و اعتدالى دست به هم داده به کندن ريشه ايشان همداستان گردند .............. (تاريخ هيجده ساله آذربايجان، ص 133) .

در تاريخ 12 مرداد 1289 (28 رجب 1328) مجلس شوراى ملى در نشستى به تصويب مى رساند که جز سپاهان و پاسبانان شهربانى ديگرى تفنگ و ابزار جنگى نتواند برداشت و سلاح از مجاهدان تا 48 ساعت ديگر گرفته مى شود. به دنبال آن دولت طى اعلاميه اى اعلام کرد:

......... عموم اهالى شهر و ساکنان تهران اعم از مجاهدين و ساير ساکنين شهر غير از طبقات نظام و پليس و ژاندارم و ساير قواى مرتبه دولت بايد اسلحه خودشان را توسط نظميه به وزارت جنگ تحويل نموده و از قرار قيمتى که کميسيون مخصوص نظامى تعيين کرده است قيمت آن را دريافت دارند ......... (دو مبارز- ث ث 170-169) .

چون اين قانون مى گذرد، ستارخان اعلام مى کند:«نخست کسى که آن را به کار بندد من خواهم بود......» او خطاب به مجاهدان همراه خود سفارش مى کند هر چه زودتر برويد و اسلحه خودتان را به زمين بگذاريد و کارى نکنيد که اين کاسه و کوزه بر سر ما بشکند و بدانيد که اگر کسى اسلحه با خود داشته باشد مامورين دولت از دست او خواهند گرفت .... (دو مبارز، صص 169-168).
مجاهدان و ياران ستارخان اين قانون را از جهاتى بيدادگرانه و توطئه آميز مى دانستند زيرا:
1- اين قانون همه تفنگ داران و سلاح به دستان را در بر نمى گرفت، دار و دسته يپرم خان باند وابسته به حزب دموکرات که در ترور بهبهانى نقش مستقيم داشتند سواران سردار اسعد و صمصام السلطنه، تفنگداران بختياري، گروهک مرموز قفقازى از اين قانون مستثنى بودند.
2- تفنگ براى يک مجاهد پاکباخته و سر بر کف نهاده سمبل غرور و هستى او شمرده مى شد و گرفتن سلاح از دست او خوار کردن و بى اعتبار کردن او به شمار مى رفت.
3- آزاديخواهان راستين و هواداران مشروطه به درستى دريافته بودند که انگيزه دولتمردان تنها گرفتن سلاح از دست آنان نمى باشد بلکه سرکوب اهداف و آرمانهايى است که اينان در راه آن به جانبازى و فداکارى و ازخود گذشتگى دست زده اند، اينان با چشم سر مى ديدند که خود کامگان فريب کار، بيدادگران و ستمکاران ديروز که از ريختن خون مشروطه خواهان پروا نمى کردند امروز به نام مشروطه و آزادى پا برجا هستند. البته اين ناخشنودى و تيزبينى مجاهدان هيچگاه آنان را به رويارويى و مبارزه با دولت وا نداشت ليکن گزک به دست زورمندان داد تا در راه خاک و خون کشيدن ياران ستارخان درنگ نکنند و فرصت را از دست ندهند.
اين نکته نيز نبايد ناگفته بماند که در پى اعلام دولت براى گرفتن سلاح مجاهدان شمارى از عناصر ناشناس کفن بر تن کرده به ياران ستارخان پيوستند و به شعار دادن و فتنه گرى و آتش افروزى پرداختند.
روز 14 مرداد /1289 (30 رجب 1328) سواران بختياري، تفنگداران ارمنى به سرکردگى يپرم خان و سردار بهادر پارک اتابک (اقامتگاه مجاهدان) را در ميان گرفتند و به درون پارک يورش بردند. در اين يورش ستارخان تير خورد و براى هميشه زمين گير شد تا به شهادت رسيد . بختيارى ها و ارمنى ها آنگاه که به پارک در آمدند در خشونت و درندگى حد ومرزى نشناختند و در چپاول غارتگرى پروايى نکردند.
ستارخان در 25 آبان /1293 (8 ذيحجه 1332) که بيش از 48 سال نداشت در گذشت و واپسين پايدارى نهضت عدالتخواهى با مرک او از ميان رفت.
استعمار انگليس با دستيارى فراماسونها بدين گونه توانست رهبران مشروطه را يکى پس از ديگرى از ميان ببرد و فرماسونها را به عنوان آزاديخواه، هوادار مشروطه و عدالت طلب برگرده ملت سوار کند و فاشيستى ترين حکومت را به نام حکومت مشروطه برقرار سازند و شيخ فضل الله نوري، سيد عبدالله بهبهاني، ستارخان و باقرخان و ديگر مردان هوادار عدالت و آزادى يکى پس از ديگرى به شهادت رسيدند، علماى عدالتخواه نجف نيز به شکل مرموزى چشم از جهان فرو بستند و در اين اوضاع و شرايط تقى زاده ها ، عين الدوله ها، يپرم خان ها سردار اسعدها و ديگر فراماسونها، حکومت مشروطه را به دست گرفته و به خيانت و ستم ادامه دادند. بدين گونه يکى از باشکوه ترين نهضت عدالتخواهي، حق طلبى و آزادخواهى ملت ايران در پاى فزون طلبى استعمار و استبداد دست نشانده ى آن به سستى گرائيد و قربانى شد.

منابع و ماخذ:

1- بلواى تبريز، يادداشت هاى حاجى محمد باقر و سجويه به کوشش على کاتبي، چاپ خورشيد تبريز، 1348.
2- ابراهيم فخرايي، گيلان در جنبش مشروطيت، انتشارات شرکت سهامى کتابهاى جيبي، تهران، 1352 .
3- احمد کسروي، تاريخ 18 ساله آذربايجان يا سرنوشت گردان و دليران ، جلد اول انتشارات اميرکبير، تهران،1359 چاپ نهم
4- عبدا... رازي، تاريخ کامل ايران، انتشارات اقبال، تهران 1376
5- مهدى قلى خان هدايت، خاطرات و خطرات انتشارات زوار، تهران، 1363، چاپ چهاردهم
6- احمد کسروي، تاريخ مشروطه ايران ، انتشارات اميرکبير، تهران، 1347.
7- ناظم الاسلام کرماني، تاريخ بيدارى ايرانيان، امير کبير، تهران، 1363، چاپ سوم .

پاورقى ها :
1- کسروى ديدار کنسول روس با ستارخان و پاسخ او به پيشنهاد کنسول روس را اين گونه آورده است:
«...... کنسول به ستارخان پيشنهاد کرد که بيرقى از کنسولخانه فرستاده و او به در خانه خود زده در زينهار دولت روس باشد .......
ستارخان چنين گفت:«جنرال کنسول من مى خواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايد. من زير بيرق بيگانه نروم ..... »
کسروى بازگو نکرده است که اين سخن ستارخان را از کجا گرفته و از زبان چه کسى بازگو کرده است ليکن چون در تاريخ مشروطه اذعان دارد که از يادداشتهاى حاجى محمد باقر ويچوبه در کتاب بلواى تبريز بهره فراوانى برده است اين پرسش مطرح است که چگونه کسروى آورده نامبرده را درز گرفته است؟ تاريخنگارى بى غرضانه اقتضا دارد که نوشته حاجى محمد باقر ويچوبه را که همدوره ستارخان بوده است بازگو مى کرد و آنچه را در کتاب خود از زبان ستارخان آورده است نيز روشن مى کرد که از چه ماخذى گرفته است.
2- کسروى در اين مورد نيز با راستى و درستى قلم نزده و تنها به اين بسنده کرده است که ستارخان « .... بيرق ديگرى بسيجيده با شکوه و نمايش به انجمن فرستاد» بدون اينکه روشن کند که اين بيرق چه ويژگى داشت که با شکوه و نمايش به انجمن فرستاده شد!
3- بازگو کردن اين ديد ستارخان نسبت به محمد على شاه براى ستايش از او نيست و نبايد و نشايد اين شاه دوستى او را ستود. انگيزه آن است که اين نکته به درستى روشن شود که ميان ستارخان و انجمن نشينان هيچ گونه پيوندى نبوده است و همراهى و هم انديشي، در هيچ زمينه با يکديگر نداشته اند. در آنگاه که انجمن تبريز و برخى از شهرهاى ديگر با مخابره تلگرامها و پخش شب نامه ها برکنارى محمد على شاه را از سلطنت اعلام مى کردند و از او بيزارى مى جستند، ستارخان اين ديد را داشته و اين گونه اظهار وفادارى مى کرده است.
4- ظل السلطان از سرسخترين مخالفان مشروطه بود و از نظرخود کامگي، جنايت و تجاوز به مال و ناموس مردم سر آمد و دودمان قاجار به شمار مى رفت.
5- يکى از نوکران به نام عباسقلى که فريب خورده بود به سوى او تيراندازى کرد تير او کارى نشد، ستارخان زخم سطحى برداشت.
6- انگيزه ديگر دولتهاى انگليس و روس از کنار گذاشتن محمد على شاه اين بود که او به رغم وابستگى ها و بى ارادگى هايش، مرد خودسر و سختى بود و در برابر خواسته ها و چشم داشتهاى آن دولتها گامى خيره سريهايى از خود نشان مى داد و ديدگاههاى آنان را ناديده مى گرفت. آنان دريافتند تا آن هنگام که او بر تخت سلطنت نشسته است . پياده کردن توطئه هاى آن دو دولت در ايران با دشواريهايى همراه است از اين رو راه بهتر را در اين ديدند که او را از تخت سلطنت پايين بکشند.
7- در آن هنگام هند مستعمره انگلستان بود.
8- « يپرم خان- داويديانتس اسير بيگيان» در روستاى «بارسون» از روستاهاى ارمنى نشين قراباغ به دنيا آمد در نوجوانى به گروهى از جوانان ارمنى که انديشه آنارشيستى داشتند پيوسته و هنگامى که آهنگ گريز به عثمانى داشتند بدست مرزداران تزار گرفتار و به سيبرى تبعيد شدند. يپرم خان پى از گريز از سيبرى توانست از مرز خاورى روسيه بگذرد و به ژاپن برود . سپس به گونه اى مرموزانه به ارمنستان بازگشت و به حزب راستگراى «داشناکسبيون» که به انگليسيان وابستگى داشت، سرسپرد و به دستور آن حزب به آذربايجان ايران آمد و چند سالى در تبريز زيست و با همدستى يکى از اعضاى حزب ياد شده تشکيلات «داشناک» را در تبريز پديد آورد. در پى آن مامور شد که شاخه اى از اين تشکيلات را در گيلان و برخى از شهرهاى ديگر ايران پديد آورد. از اين رو، او با پوشش کار در شرکت راه سازى قزوين-رشت به آن سازمان رفت و شاخه اى از آن حزب را در گيلان بنياد گذاشت. در دوران اوج نهضت مشروطه در ايران با دو تن از چهره هاى فراماسونرى گيلان به نامهاى عيد الحسين خان سردار محبى (معزالسلطان) و ميرزا کريم خان رشتى (وابسته به انتلى جنت سرويس) آشنا شد و از حزب داشناک در راه پيشبرد سياست فراماسونها و سرکوب و طنخواهان ايرانى از راه ترور و تخريب بهره گرفت و همراه با تقى زاده، حيدر عمو و اوغلى و .... به آدمکشى دست زد.
9- « .......... از جمله کارهاى وى (يپرم خان) فرستادن شخصى به نام على ديوسالار به شهرستان سارى {و} قبل مرحوم آيت الله شهيد شيخ غلامعلى مجتهد ساروى است .... .» بمباران مجلس شوراى ملي- ص 14.
10-اصل: راه